تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

سلام. مدتی پیش فیلمی به نام فتنه بر علیه اسلام ساخته شد. توسط فرزندان برومند اسلام فیلمی در پاسخ به این فیلم به سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی ساخته اند به نام «فراتر از فتنه». که میتوانید از لینکهای زیر دانلودشان نمایید:

نمایش فیلم فراتر از فتنه

  

Beyond Fitna

ماوراء الفتنه

فراتر از فتنه

آدرس این سه لینک را به دوستان خود پیشنهاد کنید.

منبع: +

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:14  توسط مسلمان ایرانی 

 یکی از سؤالات جوانان ما این است که آیا حتما باید دین خاصی را داشته باشیم؟ آیا نمیشود بدون باور به دین به خداوند رسید؟

در پاسخ به این پرسش باید عرض کنیم که مرتبه‌ای از معرفت و شناخت خداوند به صورت فطری در نهاد انسان‌ها جای گرفته و با هستی آنها عجین گشته است، با این حال این شناخت فطری، اجمالی و ابتدایی است، از این رو نمی‌تواند به تنهایی تأمین کنندۀ کمال خداشناسی باشد، بلکه زمینه‌ای مناسب برای رشد معرفت انسان به خدا است. انسانی که از این معرفت فطری و اولیه غفلت نمی‌ورزد، خود را نیازمند آن می‌بیند که در این مسیر گام‌های بلند دیگری بردارد و همین نیاز یکی از مهم‌ترین عوامل گرایش انسان به تحصیل شناختی گسترده‌تر و عمیق‌تر است.(۱)  نباید از خاطر ببریم که اگر این فطرت انسانی کافی بود در طول تاریخ انسانهایی پیدا نمیشدند که بت، خورشید، ماه، ستاره و ... را به عنوان خدا حساب کنند و رسومات غیرعاقلانه مثل قربانی کردن کودکان در برابر خدایان را به راه نمینداختند. امروزه هم برخی از این انحرافات در اقصی نقاط جهان دیده میشود که شاید معروفترینش هندوئیسم در هند باشد که گاو را خدا میداند. پس آشکار است که صرف اینکه فطرت بشر خداجوست کافی نیست و نمیتواند هدایتگر بشر به سوی خدا باشد.

   با توجه به نکتۀ بالا باید گفت: برای شناخت و باور به خدا به طور کلی سه راه وجود دارد که هر کدام مکمّل دیگری است:

الف)راه عقل: راهی است که در آن، انسان با مددگیری از مقدمات، اصول و روش‌های کاملاً عقلی، اصلِ وجود خدا و آراستگی او را به اوصاف خاص ثابت می‌کند و دربارۀ چند و چون افعال الهی به داوری می‌نشیند. براهین و ادله فلسفی اثبات خدا در این بخش جای می‌گیرند.(۲)
ب) راه تجربه: گاهی انسان به جای بهره‌گیری از اصول و قواعد عقلی صِرف، نظری به جهان پيرامون خود می‌افکند و با دیدن دقیق و اندیشه‌ورزی در اوصاف و روابط پدیده‌های موجود در جهان، به وجود خداوند و اوصاف او مانند علم، حکمت و قدرت رهنمون می‌گردد. این راه از آنجا که بر مشاهدۀ طبیعت استوار است، راه تجربی نامیده می‌شود
. در این راه رسیدن به سر منزل مقصود بدون به کارگیری برخی روش‌ها و اصول عقلی ممکن نیست، در نتیجه نمی‌تواند راه تجربه را از عقل کاملاً مستقل دانست. برهان و دلیل نظم معمولاً به عنوان یک راه تجربی شناخته می‌شود.
ج) راه دل: گاه نیز آدمی با مراجعه به درون خویش و بی نیاز از هر گونه استدلال عقلی یا مشاهدۀ تجربی، خدا را می‌یابد و از راه دل به کوی یار می‌رسد. خدایابی و خداشناسی فطری در این گروه جای می‌گیرد، همچنین می‌توان کشف و شهود عرفانی و مشاهدة قلبی خداوند و اوصاف جمال و جلالش را گونة دیگری برای خداشناسی از طریق دل به شمار آورد.(۳)

 باید گفت گرچه راه‌های سه‌گانۀ یاد شده برای شناخت و باور به خداوند مفید و مؤثر است، ولی نباید از نظر دور داشت که تمام راه‌های خداشناسی در واقع در پرتو هدایت‌های وَحْیانی، کارساز و مفید و آموزنده است و همۀ این امور را آدمی در پرتو نور وحی شناخته است، از این روی حکیم نامدار معاصر علامه طباطبایی گفته است: «قرآن کریم معتقد است که بشر از دین، گریزی ندارد و آن راهی است که خدا برای بشر باز کرده که با پیمودن آن به او برسند، منتهى امر کسانی که دین حق (اسلام) را پذیرفته‌اند، به راستی راه خدا را می‌پیمایند و کسانی که دین حق را کج کرده، عوضی گرفته‌اند».(۴) طبق این بیان ایمان به خدا گرچه از طریق عقل و یقین قلبی ممکن است نصیب انسان بشود، ولی راه دین اسلام و مذهب راستین تشیع و آموزه‌هایی که در قرآن و معارف اهل بیت(ع) آمده، چون نورافکن پرفروغ است که آدمی در پرتو آن بهتر می‌تواند از راه‌های یاد شده، خدا را بشناسد و به آن ایمان آورد، تا معرفت عقلی و قلبی، با آموزه‌های قرآن و روایات شکوفا و بارور گردد و به وظیفة الهی نیز عمل شده باشد، چون شناخت خدا نتیجه‌اش این است که انسان در مسیر حق قرار گیرد. مسیر حق ایمان به آخرین دین آسمانی و آموزه‌های قرآن کریم و مذهب تشیع است.

  در واقع انسان هر گاه که بخواهد از وحی دور شود و به عقل خود یا درونیات خودش اتکاء کند بخاطر ضعف دانش بشر که همیشه نسبت به آینده ناقص است و همچنین توانایی کشف برخی حقایق (مثل پاسخ به این سؤال که پس از مرگ چه خواهد شد؟) را ندارد، دچار انحراف میشود و به قول حافظ "چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند". توجه داشته باشید که پرستش خورشید برای بشر هزار سال پیش که تمام انرژی و گرما را از برگرفته از خورشید میدانست امری عادی به نظر میرسید ولی چون دانش امروز بشر ثابت میکند که خورشید تنها جزء کوچکی از کائنات است دیگر کسی آنرا نمیپرستد؛ همچنین است در مورد پذیرش یک آیین از راه دل، که مثلا هندوهای هند روش خود را روشی قلبا میدانند و مشرکین تاریخ نسبت به آیین مشرکانۀ خود تعصب داشته و دارند، زیرا از راه دل وجود خدا را درک میکنند ولی بخاطر اینکه از وحی دور هستند و حاضر به تحقیق هم نیستند در یافتن خدا گمراه میشوند به جای خدای جهان، مخلوقات خدا که گاهی با دست خودشان آنها را  ساخته اند را عبادت میکنند. البته این سخن به معنای نفی عقلانیت نیست، ولی فراموش نکنیم که عقل به تنهایی کافی نیست زیرا اگر عقل انسان کافی بود، این همه بت پرستی و خورشیدپرستی و ... در جهان دیده نمیشد. عقل انسان خداباور حکم میکند درست‌ترین راه سعادت (که ضمانت عقلی آن را همراهی می‌کند) این است که انسان به کامل‌ترین و آخرین دستورهای خدا که در قالب دین اسلام و در آیات قرآن متجلی شده است، باور داشته باشد. سعادت آدمی در دنیا و آخرت از طریق همین دین تأمین می‌شود، زیرا ادیان پیشین آسمانی گرچه در زمان خود، دین آسمانی معتبر و نجات‌بخش بوده‌اند، ولی با گذشت زمان، کتاب‌های آسمانی آن ادیان تحریف شد. آنچه امروز به نام تورات و انجیل است، همان کتاب‌های آسمانی نیست که بر حضرت موسی و حضرت عیسى نازل گردید، از این رو عمل به آنها انسان را به سعادت نمی‌رساند، در حالی که اسلام به عنوان آخرین دین الهی، کتابش (قرآن) بدون تحریف و تغییر در دست است و کامل‌ترین دستورها برای تأمین سعادت دنیا و آخرت بشر را داده است.(۵)

 

محاسن دین باوری


۱.معنا بخشیدن به زندگی: دین با تبیین مبدأ آفرینش و هدف خلقت جهان و انسان و راه رسیدن به هدف خلقت، زندگی و حوادث آن و رفتارهای انسان را معنا می بخشد. دین به پرسش‏های اساسی بشر که همیشه مطرح‏بوده، پاسخ صحیح و حقیقی میدهد، چه در گذشته و عصر جاهلیت و چه در زمان حاضر و عصر مدرن؛ سؤالاتی مانند این که کیستم؟ از کجا آمده‏ام و به کجا میروم؟ برای چه آمده‏ام و با کیستم؟

 

۲.کاهش رنج و درد انسان‏ها: مسلّماً هر انسانی در زندگی خود با سختیها و مشکلاتی روبرو است و این مسئله برای انسان اجتناب‏ناپذیر است؛ به فرموده خداوند در قرآن: خلقت و آفرینش انسان با سختی است و سختیها و مشکلات همیشه با انسان است"و لقد خلقنا الانسان فی کبد". بسیاری از مشکلات امروزه زاییده عصر جدید و تکنولوژی است؛ مشکلاتی مانند تخریب منابع طبیعی، آلودگی هوا، زندگی ماشینی و... دین میتواند در حل این مشکلات و یا کاهش آن ها نقش بسیاری ایفا کند. از یک طرف با دعوت به محدود نمودن خواسته‏ها و تمایلات نفسانی و حس سیری ناپذیر انسان‏ها، نیز جلوگیری از زیاده‏روی در بهره‏وری هر چه بیشتر منابع و جلوگیری از ستم به دیگران و پایمال نمودن حقوق اینان، و از طرف دیگر با دعوت به صبر و شکیبایی در برابر مشکلات و هدفمند دانستن حوادث جهان هستی و وجود جهان برتر و محاسبه اعمال انسان‏ها و داشتن پاداش در مقابل شکیبایی. مطمئناً انسان مؤمن و معتقد به دین، در مقابل سختیها و مشکلات، صبر و تحمل و بردباری بیشتری خواهد داشت.


۳.اجرای عدالت: یکی از اهداف اساسی پیامبران و دین، تحقق عدالت در جامعه بشری است. انسان به جهت خود خواهی ذاتی ،تمامیت خواه است و اشتهای سیری ناپذیر برای برخورداری از منافع و لذت‏های مادی دارد و به تعبیر روان‏شناسان و فیلسوفان دارای "حُبّ ذات" است و خواهان منافع هر چه بیش تر برای خود است. وی برای رسیدن به خواسته‏هایش، از پایمال نمودن حقوق دیگران و ظلم به آن ها دریغ نمی کند. قوانین بشری اگر چه میتواند تاحدودی جلوی تجاوز به حقوق دیگران را بگیرد، اما اولاً باید توجه داشت که در هر حال قانون گذار آن، بشر است و انسان‏ها سعی در حفظ منافع هر چه بیش تر خود هستند. ثانیاً: چون به قدرت دست یابد، خواه یک فرد باشد یا یک حزب و یا دولت، و در مقابل قدرت و توانایی خود کسی رانبیند، با توجه به حُبّ ذات و خواستن هر چه بیشتر منافع، دلیلی وجود ندارد که خود را محدود کند. ظلم‏ها و تعدیات که از طرف قدرتمندان، خواه در یک کشور یا به کشورهای دیگر انجام میشود، نمونه‏ای بارز برای این مسئله است.

امروز اگر نیم نگاهی به مکاتب مختلف بشری داشته باشیم، متوجه میشویم که اندیشمندان بزرگ در حوزه اخلاق (که طبعاً از فرهیختگان و متفکران هستند) هر کدام راهی برای سعادت و خوشبختی پیشنهاد میکنند. که در مجموع آن چه که در برابر تعلیمات پیامبران گفته اند در این جمله خلاصه می شود: اصالت سود و نفع هر چه بیشتر، این یکی از مبانی امروزی در فلسفه اخلاق است . مثلا نتیجه (فیلسوف بزرگ و معاصر آلمانی) رسیدن به سعادت را در کسب قدرت هر چه بیش تر میداند و باور دارد هر چیزی که انسان را به قدرت برساند، خوب و شایسته است.
رسیدن به لذت هر چه بیشتر و بهره برداری هر چه کامل‏تر در دنیا، تعریف سعادت به نظر بعضی از متفکران اخلاق است، در این دیدگاه سعادت و خوشبختی، مساوی با لذت هر چه بیشتر دانسته شده و هر چه که انسان را به لذت برساند، خوب و شایسته است
.
نقش دین در بیان قوانین عادلانه و اجرای عدالت و کنترل درونی انسان‏ها و... بیهیچ تردیدی ثابت است
.
۴.پشتیبانی دین از اخلاق: بدون هیچ تردیدی یکی از نقش‏ها و اهداف اساسی پیامبران، اصلاح اخلاق بشری و نشان دادن راه سعادت به بشر و تشویق انسان‏ها به گام نهادن در آن راه و بیان دستورها و عملکردهای لازم برای رسیدن به آن است.

پشتیبانی دین از اخلاق در سه جهت میباشد:

الف) بیان ارزش‏های اخلاقی و آن چه که برای انسان و سعادت و کمال انسانی در دنیا و آخرت، خوب و بایسته است و بیان رذایل اخلاقی و نهی از چیزهایی که انسان را از سعادت دور میکند، یکی از جهاتی است که دین برای حفظ اخلاق و فضایل بشری انجام داده است.

ب) صرف نظر از آگاهیهای انسان نسبت به اخلاق و سعادت بشری و خوب و بدها، جهت دیگری که دین در آن بسیار مؤثر است، ایجاد انگیزه نسبت به رفتارهای اخلاقی است. اگر بپذیریم که انسان از همه چیز و از جمله خوبی و بدیها آگاهی دارد (که البته صحیح نیست) اما آیا آگاه بودن برای عمل کردن کفایت میکند؟ مطمئناً آگاه بودن از یک چیز، غیر از عمل کردن به آن است. تمام پزشکان از مضرات مواد مخدر یا حتی سیگار آگاهی دارند، اما در عین حال برخی از آن ها سیگار میکشند. انسان در بسیاری از مواقع خوبی را از بدی تشخیص میدهد، اما به هر انگیزه و دلیل درونی یا بیرونی یا به واسطه عواطف و احساسات و شهوات ، نمیتواند در عمل آن را انجام دهد. امروزه بسیاری کارها از بشر سر میزند که شاید بدتر از زنده به گور کردن دختران نباشد.

ج) معرفی الگوهای اخلاقی و انسان‏های پاک و راستین برای جامعه بشری : نقش الگو و انسان هایی که راه‏های کمال و سعادت را رفته‏اند و در پیچ و خم زندگی و مشکلات آن و راه‏های سخت رسیدن به کمال و سعادت بشری و راه‏های فریب شیاطین آگاهند و ارزش‏های اخلاقی در آن ها جمع شده و تجسم یافته است، در رسیدن انسان به کمال و سعادت و پیاده کردن ارزش‏های اخلاقی بسیار مؤثر است. این که کسانی توانسته‏اند ارزش‏های اخلاقی را کسب کنند و از این راه سخت عبور نمایند، در انسان انگیزه بسیار قوی و مؤثری برای انجام ارزش‏های اخلاقی و دوری از زشتیها و بدیها ایجاد میکند. چنان که اخلاق را در انسان تقویت میکند و میفهمد که رسیدن به مراتب کمال تحقق‏پذیر و شدنی است.

بنابراین انسان به جهت فهم ناقص که همیشه با وی بوده و هست، نه تنها در شناخت خوبی از بدی نیاز به دین و راهنمایی دین دارد، بلکه در بُعد رفتار و تحقق ارزش‏های اخلاقی و عمل به آن ها نیاز به دین دارد. دین برای ارزش‏های اخلاقی پشتوانه و ضمانت اجرایی بسیار محکمی قرار داده و برای هر عملی که انسان در این جهان انجام میدهد، پاداش و جزایی معین نموده است. انسانی که ایمان به جزای آخرت داشته و به آگاهی خداوند از تمام اسرار وجود انسان و کارهایی که انجام میدهد، اعتقاد داشته باشد، در جزئیترین رفتار و در خلوت خویش، مراقب اعمال خود خواهد بود. درجه این مراقبت به درجه ایمان او بستگی خواهد داشت.

 

پانویس:

۱. محمد سعیدی مهر، آموزش کلام اسلامی، ج ۱، ص ۲۲، نشر طه، قم ـ ۱۳۷۷ش.

۲.همان، ص ۲۶.

۳.همان.

۴.شیعه در اسلام، ص ۳، نشر دار الکتب الاسلامیه، تهران ـ۱۳۴۸؛ جوادی آملی، انتظار بشر از دین، ص ۹۲، نشر مرکز اسرا، قم ـ ۱۳۸۰ش.

 

لینک مرتبط:
وقتی عقل و خرد داریم، دیگر چه نیازی به دین هست؟

بخش اعظم این مقاله از سایت پاسخگو برداشته شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:56  توسط مسلمان ایرانی  | 

مقدمه

  از آيات و روايات استفاده مى‏شود بهشت براى كسانى است كه ايمان به خدا و پيامبر اسلام (ص) داشته باشند و عمل صالح و تقوا پيشه كرده باشند: «الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن مآب؛ كسانى كه ايمان و عمل صالح دارند، خوشا به حال آنان كه خوش جايگاهى خواهند داشت».(1) مراد، ايمان به خدا و پيامبر و وحى الهى است و مراد از عمل صالح، عمل به دستورهاى قرآن و اطاعت از پيامبر است كه از جمله دستورها اطاعت از اولى‏الامر است. محبت و اطاعت از اميرالمؤمنين(ع) و اهل بيت جزء خميره ايمان است.

   پيروان اديان الهى هم به حكم كتاب خودشان كه در آن اشاره به آمدن پیامبر اسلام شده است و هم به حكم عقل كه بايد به آخرين پيام الهى گوش فرا دهند، بايد دين اسلام را بپذيرند. خداوند در آيه 85 سوره آل عمران مى‏فرمايد: «و من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين؛ هر كس غير از اسلام (دين واقعى) دينى را بپذيرد، هرگز از او پذيرفته نيست و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود». بنابراين كفار و پيروان ساير اديان الهى وظيفه دارند درباره دين خود و دين اسلام تحقيق كنند و دستورهاى اديان را با هم مقايسه كنند. پس از تحقيق دقيق و علمى، به حقيقت اسلام و حقانيت اين دين پى خواهند برد.

پاسخ سؤال

   حال اگر شرايط تحقيق از اسلام براي آنها فراهم نبوده ،يا نتوانستند به منابع واقعي اسلام مراجعه نمايند، يا اصلا مسئله تحقيق از دين برايشان مطرح نبوده ، يا پس از تحقيق ( بدون هيچ غرض ، عناد و انگيزه شخصي )به اين نتيجه رسيدند كه دين خودشان درست است و از طرفى به محتواى دين خود عمل كردند و بر كسى ظلم نكردند، چون حجت و دليل بر اعتقاد خود دارند، خداوند آنان را عذاب نمى‏كند و چه بسا به مرتبه اي نائل شوند كه اهل بهشت شوند ، ولى اگر تحقيق نكردند و با لجاجت بر دين خود پا فشارى كردند و با اين كه احتمال دادند دين اسلام دين حقى باشد، به دنبال آن نرفتند، در وظيفه خود كوتاهى كرده، در نتيجه مورد مواخذه قرار مي گيرند. بنابراين اصل در حق طلبي انسان ها و تسليم در مقابل آن ، يا انکار حقيقت است.

   شهيد مطهرى(ره) در اين باره مى‏گويد: «اگر كسى در روايات دقت كند، مى‏يابد كه ائمه(ع) تكيه‏شان بر اين مطلب بوده كه هر چه بر سر انسان مى‏آيد، از آن است كه حق بر او عرضه بشود و او در مقابل حق، تعصب و عناد بورزد و يا لااقل در شرايطى باشد كه مى‏بايست تحقيق و جستجو كند ، اما افرادى كه ذاتاً و به واسطه قصور فهم و يا به علل ديگر در شرايطى به سر مى‏برند كه مصداق منكر و يا مقصر به شمار نمى‏روند، آنان در رديف منكران و مخالفان نيستند. ائمه اطهار بسيارى از مردم را از اين طبقه مى‏دانند. اين گونه افراد داراى استضعاف و قصور هستند و اميد عفو الهى درباره آنان مى‏رود. وى از مرحوم علامه طباطبايى نقل مى‏كند: «همان طورى كه ممكن است منشأ استضعاف، عدم امكان تغيير محيط باشد، ممكن است اين جهت باشد كه ذهن انسان متوجه حقيقت نشده باشد و به اين سبب از حقيقت محروم مانده باشد».(2) بنابراين ، اين امكان وجود دارد كه غير مسلمانان نيز داخل بهشت شوند و اينها گروهي هستند كه به عنوان مستضعفان شناخته مي شوند ، يا واقعا و حقيقتا بدنبال دين حق بودند ، اما بدلائلي بر آن دست نيافتند و نيز انسان هاي درست كار و پاک بودند و بر طبق فطرت پاک و عقل خود عمل کرده اند. محاسبه اعمال آنان، بر پايه عدل خداوندى است و بر اساس عقل و فطرت و كردارشان ، هم چنين اعتقادات و باورهايشان (اگر صحيح و مطابق با اسلام باشد) مورد حساب قرار مى‏گيرند. جهت مطالعه بيشتر در اين موضوع به كتاب «عدل الهي» ( بخش اعمال خير غير مسلمانان) اثر استاد شهيد مطهري مراجعه فرمائيد.

 پى‌نوشت‏ها:

1. رعد (13) آيه 29.

 2. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 1، ص 320 به بعد.

 

منبع: مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:11  توسط مسلمان ایرانی 

 سلام. یکی از شبهات افراد بی دین و غیرمذهبی را در این پست بررسی میکنیم:

 

شبهه: برنامه پيامبران در مقايسه با داوريهاي عقل از دو حالت بيرون نيست: اول: موافق با داوريهاي خرد است. دوم: مخالف با داوريهاي عقل است. در صورت نخست، نيازي به بعثت آنان نيست و در حقيقت بعثت پيامبران، كاري لغو و بيهوده به شمار مي‏رود. و در صورت دوم، برنامه‏هاي آنان قابل پذيرش نمي‏باشد. پس در کل ما باید پیرو عقل و خرد باشیم و نیازی به دین نیست.

 

پاسخ: این شبهه جدید نیست و از گذشتگان به ارث رسیده است زیرا بر خلاف اتفاق نظر پيروان تمام شرايع آسماني، گروهي به نام «براهمه» بعثت پيامبران را از جانب خدا امري غير ممكن و محال دانسته و دلائل موهون آنان در كتابهاي ملل و نحل و علم كلام مذكور است

۱. پاسخ اين استدلال بسيار روشن است. زيرا برنامه پيامبران قطعاً با داوري‏هاي عقل (آنجا كه عقل داوري دارد) موافق مي‏باشد، ولي آنچه را عقل در مورد آن، داوري دارد يك رشته قضاياي كلي است بدون اينكه جزئيات و مصاديق آن را بيان كند، مثلاً خرد مي گويد: بايد بدنبال كارهاي مفيد و سودمند رفت، و از كارهاي زيانبار دوري جست، اما اينكه كدام كار مفيد، و كدام كار مضر است، عقل در اين باره نظر روشني ندارد و غالبا دچار شك و ترديد مي‏گردد. آگاهي خرد تا آن حد گسترده نيست كه علاوه بر تبيين ضابطه كلي، صغريات و موضوعات را نيز بدون كم و زياد بيان كند، و از طرفي علم بشر نيز نمي تواند پاسخگوي اين مشكل باشد، زيرا اولاً مطالعات علمي بشر غالبا محدود به سود و زيانهاي جسمي است و ثانياً بُرد معرفت علمي در اين قلمرو نيز محدود است. در واقع دانش بشر همیشه نسبت به آینده ناقص است. از این گذشته در مورد برخی مسائل هم دانش بشری فاقد دسترسی است، مثل حیات بعد از مرگ.

 اعزام پيامبران براي تبيين موضوعات آن ضابطه كلي است كه عقل پيوسته به آن دعوت مي كند، توگوئي پيامبران بسان پزشكاني هستند كه به بيماران مي‏گويند: از آن غذا بخور كه مفيد است و از غذاي ديگر بپرهيز كه مضر است.

 

۲. سعادتمندي انسان در بعد نظري، در گروه دو مطلب است:
1ـ بيان ضوابط كلي و معيارهاي ثابت خوب و بد (حسن و قبح).
2ـ بيان مصاديق و موارد آن ضوابط كلي.

 مخالفان لزوم بعثت پيامبران در بخش نخست همان «براهمه» هستند كه به قضاوتهاي عقلي استناد مي كنند و مي‏گويند: فرد انساني در تبيين اين ضوابط كار آمد است و پاسخ آن اين است كه داده‎هاي شرع و ارمغانهاي رسالت اگر چه با قضاوتهاي عقل هماهنگ است ولي در اين مورد، خرد، با دو نوع نارسايي مواجه است: يكي در مورد بيان مصاديق و ديگري محدوديت داوريهاي عقل در زمينه ضوابط و معيار‏هاي كلي.

 و مخالفان لزوم اعزام رجال الهي، در بخش دوم به كاوشهاي علمي استناد مي‏جويند. ولي مطالعات و كاوشهاي علمي نيز با مشكل مهمي روبرو هستند وآن محدوديت قلمرو مباحث علمي و ره نيافتن آن به حقائق روحي و سود و زيانهاي فكري و معنوي است ، با آنكه بخش اصيل شخصيت انسان را روح و خواص روحي تشكيل مي‏دهند.

 

۳. ريشه اشتباه در اين استدلال آن است كه برنامه هاي پيامبران در دو نوع (موافق خرد و مخالف آن) خلاصه شده است در صورتي كه «ره آورد» وحي مي‏تواند چيزي غير از اين دو باشد يعني امكان دارد پيامبران در پرتو وحي برنامه‏اي را عرضه كنند كه مرغ انديشه هيچ دانشمندي هرچه هم بلند پرواز باشد، به آشيان آن نرسد، و با مراجعه به برنامه‏هاي شرايع پيامبران روشن مي‏شود كه آنان روي موضوعاتي فشار مي‏آورده‏اند كه مردم آن روز دچار اشتباه و گمراهي بودند آنان به يكتا‏پرستي و خداپرستي دعوت مي‏كردند در حالي كه بشر در منجلاب بت‏پرستي و شرك فرو رفته بود، بشر آن روز بازگشت انسان را به حيات جديد امري محال يا مستبعد تلقي مي‏كرد، در حالي كه تمام پيامبران پس از توحيد، معاد را ركن شريعت خود معرفي نموده، و دين را بدون اعتقاد به معاد، كاملا عقيم و بي ثمر مي‏انديشيدند. علاوه بر اين، آن دسته از تعاليم پيامبران كه ارشاد به حكم عقل مي‏باشد نيز عبث و بي فايده نخواهد بود، زيرا موجب تقويت و تأييد احكام و آراء عقلي مي‏باشد هم چنان كه بر يك مطلب نخست دليل عقلي اقامه مي‏گردد، آنگاه براي تأييد و تحكيم آن دلايل عقلي ديگري نيز آورده مي‏شود، بدون شك هيچ متفكري تعدد دلايل عقلي بر يك مطلب (و به ويژه مطلب مهم و حياتي) را عبث و بيهوده ندانسته، بلكه آن را مفيد و سودمند مي‏شمارد.

منبع:سایت پاسخگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:15  توسط مسلمان ایرانی  | 

عملکرد پیروان مذاهب

 

 وقتی به شکلی که در بخش قبلی بحث گفتم، برای اسلامستیزان استدلال میکنیم، عکس العمل آنها دوگونه است اول اینکه دست به تحریف و تفسیربرأی در تاریخ بزنند و جنگهای دفاعی پیامبر و علی(ع) و حسنین(ع) را تهاجمی جلوه دهند که این عمل آنها بیشتر از آنکه اسلام را ضایع کند، خودشان را ضایع میکند؛ چرا که هر کس تحقیق کند پی به دروغگویی و دروغپردازی این افراد میبرد.

 

دومین واکنش اسلامستیزان به استدلال فوق اینستکه عملکرد مسلمانان را وسط بکشند و لشکرکشیهای سلاطین عرب و ترک که به نام نشر اسلام انجام میشد را بهانه کنند. از سویی هم وضعیت امروز مسلمین را بهانه میکنند و میزان قتل و تروری که در کشورهایی که اسم اسلامی را یدک میکشند، را به رخ میکشند. پاسخ این شبهه را نیز میدهیم.

 

۱. در مورد لشکرکشیهای سلاطین مسلمان، باید انرا با سلاطین سایر مذاهب مقایسه کنیم و ببینیم که آنها چه کرده اند.

 در مورد یهودیان که کاملا بدیهیست که به چه نتیجه ای میرسیم. این گروه که هنوز هم در قرن بیست و یکم دم از برتری نژاد خود میزنند و برای سایر نژادها هیچ ارزشی قائل نیستند هر گاه قدرت را در دست گرفتند درست مانند زنووا در یمن و یهودیان خیبر شروع ظلم و جور و جنایت نمودند. نمونه دیگر آنرا در جنایات پیاپی دولت کثیف اسرائیل در حق مردم مظلوم لبنان و فلسطین میبینیم که یهودیان حمام خون براه انداخته اند. یهودیان حتی وقتی قدرتی در دست نداشتند نیز دست از تلاش برنمیداشتند و سعی میکردند با نزدیکی به جباران و زورمندان به اهداف خود برسند فقط به عنوان یک نمونه اینرا بگویم که در یهودیه قدرت در دست رومیان بود و یهودیان خداپرست با تمام تلاش سعی کردند که عیسی را به صلیب بکشند در حالی که رومیان کافر تلاش چندانی در این راه نمیکردند. همین همنشینی با جباران بود که زمینۀ ایجاد رژیم منحوس صهیونیستی را فراهم کرد.

 

 در مورد زرتشتیان، هم باید بگوییم که در تنها حکومت زرتشتی تاریخ یعنی ساسانیان، زورگویی و قلدرمأبی شاهان ساسانی فراوان یافت میشود که در بحثهای مبارزه با پان ایرانیسم پیرامون ان سخن میرانم ولی در اینجا فقط اشاره میکنم به جنایت شاپور ذوالاکتاف در حق اعراب که در پی تجاوز به خاک عربستان عربها را اسیر کرد و شانه هایشان را با میله به هم دوخت و انوشیروان که با ناجوانمردی تمام مانویان را از سر راه برداشت و جنایات و عملکرد سیاه ساسانیان در سالهای آخر حکومتشان.

 

 اما در مورد مسیحیان که به دروغ دینشان را دین صلح و دوستی مینامند در اینجا میخواهم توضیح مفصلتری بدهم:

 

 برعکس آنچه مسیحیان ادعا میکنند عملکرد پاپها و شاهان قرون وسطایی اروپا نشان میدهد که این گروه در جنایت و بشرستیزی دست سایر مکاتب را بسته است و خود بدون هیچ رقیبی در جایگاه اول قرار دارد. به غیر از آنهمه آدمکشی و انسانسوزی که به اسم دین در داخل اروپای مسیحی هزاران نفر را به کام مرگ کشید، در مقابل یهودیان و مسلمین نیز، مسیحیان اوج وحشیگیری خود را نمایاندند. در زیر فقط به چند مورد از دهها مورد جنایت مسیحیان اشاره میکنم:

 

- کشتار و نسل کشی وحشیانۀ یهودیان در دوران قرون وسطی تا جایی که یهودیان اروپا به دولت مسلمان عثمانی پناهنده شدند.

 

-کشتار مسلمین مقیم اسپانیا پس از سقوط دولتهای اسلامی آندلس، آنهم بعد از صدور اجازۀ اقامت برای مسلمین در قرن پانزدهم میلادی! باقیماندۀ این گروه نیز بعد از فاجعۀ انسانی توسط کشتیهای عثمانی نجات یافتند.

 

-کشتن مردم عادی بیت المقدس، اعم از زن و کودک آنهم در مسجدالاقصی و بعد از امان دادن به آنها! در سال ۱۰۹۹ میلادی و در اولین جنگ صلیبی.

 

-کشتن اسرای مسلمان سلجوقی و خوردن گوشت تن آنها برای ترساندن جاسوسانی که در بین سپاه صلیبی حضور داشتند در اولین جنگ صلیبی.

 

-کشتن ۲۰۰ اسیر مسلمان عثمانی، در آخرین محاصرۀ قسطنطنیه، در پاسخ به کشته شدن ۴۰ نفر از نیروهای بیزانسی در حین عملیات پارتیزانی بر ضد عثمانیان در سال ۱۴۵۳ میلادی. بیزانسیها حتی سرهای بریدۀ این اسرا را بر روی باروها قرار دادند تا عثمانیها ببینند!

 

- در حملۀ روسها به قلعه اسمعیل در ساحل رود دانوب، در سال ۱۷۹۰ میلادی فرمانده روسها بخاطر نداشتن غذا به سربازانش دستور داد از گرفتن اسیر خودداری کنند و روسها تمام مدفعین قلعه را اعم از کسانی که تسلیم شدند یا زخمی شدند را کشتند و حتی یک نفر را زنده نگذاشتند!

 

-در شورشهای جدایی یونان از دولت عثمانی در سال ۱۸۲۱ میلادی، یونانیان شورشی اقدام به کشتار مسلمین کردند و حتی به زنان و کودکان نیز رحم نکردند به همین خاطر است که الان در یونان تعداد مسلمانان خیلی کم است.

 

 این در حالیست که رفتار مسلمین با ملل مفتوحه خیلی بهتر از مسیحیون بود و برای مثال در آندلس اسپانیا مسلمین به جای ایجاد ویرانی به ایجاد یک مرکز فرهنگی بزرگ پرداختند.یکی از علل پیشرفت عثمانی در خاک اروپا هم رفتار انسانی و عدم تفتیش عقاید مردم اروپا بود.

 حتی جزیه ای که عثمانی از مردم نامسلمان اروپا میگرفتند از مالیاتهایی که دولتهای اروپایی از آنها  میستاندند، کمتر بود. همچنین سفاکترین سلاطین مسلمان هم کارهای فوق الذکر را با نامسلمانان نکرده اند.

 

ممکن است برخی بحث درگیریهای بین شیعه و سنی را مطرح کنند ولی در این زمینه هم کارنامۀ کسیحیان اروپا بسیار سیاهتر از کارنامۀ سلاطین مسلمین است. برای مثال به مورد زیر توجه کنید:

 

 در ۲۴ اوت ۱۵۷۲ در شب عید سنبارتلمی کلیساهای پاریس ناقوسهای خود را به صدا در آوردند. کاتولیکها شب هنگام به خانه های پروتستانها ،که قبلا آنها را با صلیب سرخ علامتگذاری کرده بودند، هجوم بردند و نه تنها مردان و زنان پروتستان را کشتند بلکه به کودکانشان نیز رحم نکردند و آنها را نیز از دم تیغ گذراندند!

 این کشتار وحشیانه از پاریس به به شهرهای دیگر فرانسه سرایت کرد و در طول دو هفته، ۳۰۰۰۰ نفر از فرانسویها به جرم اعتقاداتشان توسط کاتولیکها کشته شدند.

 

پاپ، رهبر کاتولیکهای جهان، به مناسبت این کشتار بیرحمانه و ددمنشانه، شهر رم را چراغانی نمود و مدالی را به یادگار این کشتار منتشر کرد.

 

 

 چنین برخوردهای وحشیانه ای هر چند توسط سلاطین ظالمی مثل شاه اسماعیل و سلطان سلیم نیز روی داده است ولی تفاوتی در این است که ۱.این کشتارها خواستگاه مردمی نداشت بلکه حکومتها برای تثبیت قدرت خود مخالفین را نابود میکردند ۲.این کشتارها در ملل اسلامی، مقطعی و خیلی محدودتر بود ۳.رهبران مذهبی مسلمان تشویقگر این قتلها نبودند یا اقلا برای اینکار مدال صادر نمیکردند.

 

بنابر آنچه گفته شد بدیهیست که باید بپذیریم که این اسلام است که دین صلح و دوستی است و این مسیحیت است که دین شمشیر و خشونت است.

 

۲. و اما در مورد قتل و تروری که یک عده به رخ ما میکشند به موارد زیر اشاره میکنم:

 

۱.قتل و ترور فرمان اسلام نیست و هر مسلمانی که اینکار را بکند گناهکار است. خداوند در قرآن میفرماید هرکس کسی را بکشد، گویی تمام مردم را کشته است:

 

مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً (مائده آیه 32)

 

همچنین پیامبرخدا(ص) میفرمایند: مؤمن کسی را با ترور نمیکشد. (طبری، جلدهفتم)

 

۲. من میپرسم گروههای تروریستی مثل القاعده را چه کسی بوجود آورده است؟ البته مسلم است که گروههای ترورگر در افغانستان و عراق همگی توسط نیروهای اطلاعاتی آمریکایی آموزش دیده و میبینند.

 

۳.اساسا واژۀ تروریست، عنوانیست که استعمارگرها بر روی نهادهای مردمی مخالف خود میگذارند. آیا عجیب نیست که عملیاتهای نیروهای مقاومت فرانسه بر ضد اشغالگران آلمان نازی، عنوان عملیات پارتیزانی، به خود میگیرد و عملیاتهای مشابه مردم مظلوم فلسطین و لبنان، عملیات تروریستی نامیده میشود؟ آیا هر دو گروه برای آزادی خاک خود تلاش ننموده اند؟ پس چگونه است که حزب الله لبنان تروریست است و پارتیزانهای فرانسه، قهرمانان ملی؟ بله، این سلاح تبلیغات است که تعیین میکند چه چیز خوب است و چه چیز بد! یک نکته جالب اینکه رژیم اشغالگر قدس نیز در سراسر دنیا با عملیاتهای تروریستی مبارزان فلسطینی و لبنانی را میکشد ولی هیچ قطعنامه ای از سوی سازمان ملل صادر نمیشود!

 

۴. خیلی مضحک است که وقتی یک رزمندۀ فلسطینی با بمب به خود میبندد و همراه با خود چند اشغالگر را که تا دندان مسلح هستند را هلاک میکند نام اینکار او تروریسم است و زمانی که خلبان هواپیمای آمریکایی با فشار یک دکمه، آخرین دستاوردهای بمب سازی کشورش را بر سر مردم غیرمسلح و بیدفاع بصره آزمایش میکند، این جنایت، از عوارض جنگ شمرده میشود!

 

۵. آنچه امپریالیسم و صهیونیسم جهانی، تروریسمش میخواند در جاهایی مثل فلسطین در واقع حکم دفاع از خود و نجات جان را دارد! اگر شما در یک بازی فوتبال با تیمی روبرو شوید که مدام توپ را به طرف صورت شما شوت میکند و داور را نیز پیشاپیش خریده است، آیا میتوانید بدون پاسخ به این عمل آنها صحیح و سالم از زمین خارج شوید؟ آیا اگر یکی از اوباش، یقۀ شما را در خیابان بگیرد و شروع کند به مشت زدن به صورتتان یا برای افرادی که برای شما محترمند، ایجاد مزاحمت کند، شما با او درگیر نمیشوید و میگویید: دعوا کار بدیست؟؟

 در فلسطین، رژیم اشغالگر با آنچه دارد بر سر فلسطینیها میکوبد؛ این حق مسلم فلسطینیهاست که با انچه دارند بر سر اشغالگران بکوبند!

 

۶. در آخر هم یادآور میشوم که افراد تروریست و قاتل، افرادی که سر انسانها را ببرند و سایرجنایات را مرتکب شوند در همه جای دنیا یافت میشوند و به نظر میرسد در غرب هم تعدادشان بیشتر باشد! اگر جنایات موجود در غرب را بازخوانی کنید پی میبرید که امثال آن در افغانستان و عراق یافت نمیشود.

 

 

چرا اسلام محکوم است؟

 

 حتما برای جوانان جای سؤال است که چرا با وجود این همه خشونتی که در سایر دینها دیده میشود، این اسلام است که محکوم به خشونت میشود؟ برای پاسخ به این سؤال توجهتان را به موارد زیر جلب میکنم:

 

۱. تا چند قرن پیش، مسلمانان تا قلب اروپا پیش رفته بودند و عثمانی تا نزدیک شهر وین پیش رفته بود. کشورهای اروپایی وحشت بسیاری از عثمانی داشتند و این باعث شد که با هم متحد شوند و با قرنها مبارزه عثمانی را که کم کم سلاطین بی لیاقتی زمام امورش را در دست گرفته بودند، در پایان جنگ جهانی اول دچار فروپاشی کنند و تقریبا تمام متصرفات اروپایی او در این سالیان از آن جداشد. پیش از این هم مسلمین در زمان امویان، اسپانیا و جنوب فرانسه، را متصرف شده بودند. غربیها به خوبی با روحیۀ پیشرفتی که اسلام دارد و باعث شد که اقوام ضعیف و ناتوانی چون اعراب و ترکها به این فتوحات برسند، آشنا هستند و نمیخواهند دوباره روزی را ببینند که مسلمین به اوج رسیده باشند.

 شاید بگویید، مسلمین که دیگر قدرتی ندارند. اتفاقا غربیها نیز با مطالعۀ تاریخ اسلام میبینند که مسلمین بعد از دو حملۀ وحشتناک مغولها و تیمور، که تمام قوای مسلمین را ،مگر آنچه در مصر و غرب سوریه بود، منهدم کرد؛ دوباره به قدرت دست یافتند و سه حکومت قدرت مند در هند، ایران و عثمانی ایجاد کردند که عثمانی از جنوب تا مصر از غرب تا مراکش و از شمال غرب تا دروازه های وین پیش رفت. البته حال و روز امروز مسلمین خیلی بهتر از وضعیتشان بعد تهاجمات، مغول و تیمور است، پس غربیها بسیار نگرانند که مسلمین دوباره برخیزند.

 

 با این اوصاف غربیها با این تهمتهای ناروا سعی دارند هم جوانان مسلمان را از اسلام منزجر کنند و هم غیرمسلمانها را بر ضد اسلام بسیج کنند.

 

۲. از سوی دیگر، تبلیغات و رسانه ها و شرکتهای بزرگ، در دست غربیها و یهودیهاست و آنها با تمام قوا بر ضد اسلام مسلمین مطلب مینویسند. غربیها حتی بازیهایی میسازند که در آنها، بچه ها باید به طرف کسانی که به عربی حرف میزنند یا مسلمانند شلیک کنند. جالب اینکه این گونه تبلیغات در ایران هم با استقبال کامل روبرو میشود.

 در این شرایط مسلمین قادر نیستند که در برابر این تبلیغات گسنرده، تبلیغ زیادی بکنند، زیرا امکانات کمتری در اختیار دارند.

 

 از سوی دیگر، در این راه، غربیها و صهیونستها دست به تحریف تاریخ و حقایق نیز میزنند و حقایق ناب اسلام را و تاریخ پرشکوه زندگی را خدشه دار جلوه میدهند! واقعا در عجبم که چگونه پیامبر را در ماجرا نبرد با خیبریان و بنی قریظه محکوم جلوه میدهند! در حالی که تمام مدارک موجود حقانیت پیامبر را در این جنگها نشان میدهند.

 

اکنون با این اوصاف فقط میتوانیم از جوانان بخواهیم که در مورد دینشان تحقیق بیشتری کنند و تاریخ خودشان را به خوبی بشناسند تا در دام انحرافگران نیفتند. یادمان باشد که معیار ما برای هر چیز قرآن است و هر عملی که در تضاد با قرآن بود و از اسلام نقل شد، را باید رد کنیم زیرا عملی که غیرقرآنی باشد ضداسلامیست.

اگرمنوی نظرات باز نشد، اینجا کلیک کنید

 

جنايات اسرائيل در غزه بدتر از هولوكاست است/غزه صبر پیشه کن

تصاویر جنایات اسرائیل در لبنان

 

گزارش تصويري از جنايات جنگي اسرائيل در لبنان

 

تصاویری بسیار وحشتناک از جنایت در لبنان

خشونتهای کلیسا

خصومت دیرینه مسیحیت با اسلام

برده داری در زمان حکومت زرتشتیان

 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:13  توسط مسلمان ایرانی  | 

 دشمنان اسلام، سعی دارند بگویند اسلام دین شمشیر(!) است. آنها مسیحیت را دین صلح و دوستی(!) مینامند. البته این نامگذاری، یک نامگذاری جدید است و تا چندی پیش کسی اینگونه از اسلام یاد نمیکرد.

 

 هر کس با این دو دین و عملکرد پیروان آنها آشنا باشد، میتواند درک کند که کدام دین، دین صلح است و کدام دین، دین شمشیر.

 

اسلام و جهاد

 

 پیش از اینکه بخواهم در مورد میزان صلح جوئی و جنگ طلبی دین مقدسمان شرحی بدهم باید بگویم که تا یک قرن پیش هیچ جای دنیا نمیشد فرمانروایانی را دید که دم از صلح بزنند و مگر اینکه آن فرمانروا در برابر همسایگان احساس ضعف میکرد و بدین سبب از در صلح وارد میشد. برای مثال سلجوقیان روم، وقتی با تهاجم مرگبار مغول روبرو شدند تصمیم به برقراری رابطۀ دوستانه با مغولها گرفتند. البته گاهی این صلحجوئی برای ایجاد یک متحد بود: مسیحیان در پی تهاجم مغول سعی کردند انها را با خود بر علیه مسلمین متحد کنند تا بدین سان از شر دین آسمانی اسلام هم خلاص شوند؛ البته همکاری با مغول نتوانست کمکی بدانها بکند. پس کاملا واضح است که تا یک قرن پیش دولتها سعی در ایجاد صلح نداشتند و همواره به جنگ و استعمار میندیشنیدند و امروز هم پرواضح است که سیاست است که سیاستمداران را وامیدارد که دم از صلح بزنند. هر کس نگاهی به تاریخ سالهای اخیر بیندازد میبیند که تعداد جنگهای کشورهای ابرقدرت درست مثل قرون پیشین، نسبت به سایر کشورها بیشتر است.

 

  برای اینکه بدانیم نظر اسلام در مورد جنگ چیست باید به قرآن نگاه کنیم، زیرا معتبرترین کتاب مسلمین است و زندگی پیامبر اکرم(ص) را بررسی کنیم چراکه اسوۀ مسلمین است و نشانگر اینستکه اسلام در مورد مسائل مختلف چه نظری دارد. حال بیایید ببینیم نظر اسلام و قرآن در مورد جنگ چیست:

 

وَقَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبِّ الْمُعْتَدِينَ (بقره 190)

 

و در راه خداوند با کسانی بجنگید که با شما میجنگند و تجاوز نکنید. بدرستیکه خداوند یگانه، متجاوزین را دوست نمیدارد.

 

 

 پس بنا بر نظر قرآن مسلمین مجاز به جنگی هستند که در آن مورد تهاجم قرار بگیرند.مصداق بارز آن هم زندگی معصومین است.

 پیامبر اعظم(ص) هرگز آغازگر جنگ نبود و در برخی از جنگها هم که سپاه اسلام اقدام به تهاجم میکرد در پاسخ به تجاوزکاری نیروهای دشمن یا  پیمان شکنی و یا توطئۀ دشمن بوده است. مسلما" وقتی خیبریان توطئه میکنند و بعد در دژهایشان مخفی میشوند خود جنگ را آغاز کرده اند و اگر پیامبر به این عمل آنان پاسخ نمیداد جای تعجب بود و ممکن بود بگویند جان مسلمین برای پیامبر بی ارزش است.

 

علی مرتضی(ع) نیز آغازگر جنگها نبود و در میدان جنگ هم صبر مینمود تا دشمن نبرد را آغاز کند.

 

حسین بن علی(ع) نیز در شب عاشورا زمانی که شمر بن ذی الجوشن به خیمه گاه نزدیک شد و جسارت نمود و مسلم بن عوسجه از امام رخصت خواست که او را با تیر هلاک کند؛ امام با این دلیل که نمیخواهد آغازگر جنگ باشد وی را منع نمود.

 

این افراد الگوهای ما هستند و عملکرد این افراد برای ما نشانگر نظر قطعی اسلام است. پس بنا به روش این بزرگان بدیهیست که اسلام آغازگران جنگ را سرزنش میکند و در حدیث هم داریم که خداوند شروع کنندگان جنگ را دوست ندارد. وقتی مسلمین واقعی هرگز آغازگر جنگ نیستند چگونه میتوان اسلام را دین شمشیر نامید؟

 

 

 از سوی دیگر هدف جهاد در قرآن کشورگشائی و زورگویی نیست بلکه به نص صریح قرآن برای یاری به مظلومانیست که زیر دست ظالمان و کفار هستند و از خداوند یاری میخواهند:

 

وَمَا لَكُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَـذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ (نساء:۷۵)

 همچنین قرآن تا زمان جهاد نیز به کفار اجازۀ تغییر مسیر میدهد و میفرماید اگر کسی از مشرکین خواست از اسلام سؤالی بپرسد(آنهم در شرایط جنگی!) او را با امنیت کامل به اردوی خود راه دهید و پاسخش را بدهید و بعد (بدون اینکه از او بپرسید که آیا اسلام را پذیرفته یا نه)، او را با امنیت به اردوگاه خودش بازگردانید:

 

وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَعْلَمُونَ (توبه:6)

 

 آیا همچین فرمانی برای  نمایش انسان دوستی اسلام کافی نیست؟

 

 این که اسلام، در شرایطی که همه جای دنیا جنگ طلبی بیداد میکند، از مسلمین میخواهد که آغازگر جنگ نباشند خود نشانگر اینستکه عنوان «دین شمشیر» برای اسلام، یک ظلم و تهمتی نارواست.

 

چرا محمد(ص) جنگ میکرد ولی عیسی(ع) جنگی نکرد؟

 

 یکی از سؤالات و شبهات در بحث جنگهای اسلام  اینستکه چرا محمد(ص) اقدام به جهاد میکرد ولی عیسی(ع)، موسی(ع)، و زرتشت هیچ جنگی را آغاز ننموده اند؟

 

 در پاسخ به این شبهه، باید ابتدا این بحث را مطرح کنم که خداوند در هدایت بندگان خود پیامبرانی از نوع خودشان فرستاده است تا خودشان بدون دخالت خداوند هدایت شوند و خداوند میخواهد تا خود انسانها در راه حق گام بردارند. چنانچه میفرماید اگر خدا میخواست کاری میکرد که مردم خود به صورت ناخودآگاه او را اطاعت کنند:

 

اِن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِم مِّن السَّمَاء آيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ (شعراء:4)

 

 اما از آنجا که خداوند، انسان را مختار ، خلق کرده است؛ فقط راه هدایت را از طریق انبیاء نشان میدهد و خود در امور اختیاری بشر دخالت نمینماید و این از سنن الهیست. لذا دین خداوند باید با روشی پیش برود که بدون مددهای آسمانی راه خود را باز کند، زیرا اگر خداوند مدام به مؤمنین «مددهای آشکار» نازل میکرد، تمام مردم بدون تفکر و تحقیق راه حق را در میافتند و ایمان انسانها از آنجایی که به واسطۀ امری بدیهی بود ارزشی نمیداشت. (البته هر گاه که حجت بر مردم تمام میشد و پیروان دین حق نیاز به امداد الهی پیدا میکردند خداوند از آنجا که با تمام شدن حجت دیگر عذری باقی نمیماند مؤمن و کافر معلومند ممکن بود به وسیله امداد آسمانی مؤمنین را نجحات دهد یا کفار را نابود کند درست مثل داستان نوح علیه السلام)

 در نتیجه انبیاء در زمانی که تعداد پیروانشان کم بود و قدرتی نداشتند، در برابر زورگویی کفار سکوت میکردند و هرچقدر هم که کفار و یا معاندین بر آنها ظلم روا میداشتند اقدام به درگیری نمیکردند زیرا اگر با آنها درگیر میشدند، کفار آنها را که قدرتی نداشتند به قتل میرساندند. این روال در زندگی بسیاری از انبیاء دیده میشود:نوح(ع)، ابراهیم(ع)، یعقوب(ع)،...و عیسی(ع)؛ همچنین محمد(ص) نیز تا زمانی که در مکه بود و قوایی نداشت طبق همین قانون عمل مینمود و هر چند یارانش را شکنجه مینمودند و به قتل میرساندند، با کفار درگیر نمیشد و فقط با خریدن برخی بردگانی که زیر شکنجه بودند انها را نجات میداد. علت این روش هم آشکار است: قریش دنبال کوچکترین درگیری از سوی مسلمین بودند تا شمشیر بکشند و آنها را قتل عام کنند.

  همین پیامبران نیز اگر توانایی میافتند به جهاد میپرداختند چنانکه برای مثال موسی(ع) که در مصر در برابر زورگویی مصریها سکوت اقدام به ایجاد درگیری نمیکرد وقتی خداوند ائو و قومش را از آن ضعف نجات داد و از مصر بیرون آورد، یوشع(ع) را به جنگ عمالیقیها فرستاد(عهد عتیق- خروج-ص ۲۰) همچنین طبق نص تورات خداوند به یهودیان دستور میدهد که در سرزمین موعود در برابر قومی که بدانها حمله میکنند بجنگند(عهد عتیق- اعداد-ص۱۰) نیز جنگ با کنعانیها و ...

 

از سوی دیگر در آموزه های عیسی(ع) هم آمادگی برای جهاد دیده میشود که به عللی پیش نیامده است:

"گمان‌ مبريد كه‌ آمده‌ام‌ تا سلامتي‌ بر زمين‌ بگذارم‌. نيامده‌ام‌ تا سلامتي‌ بگذارم‌ بلكه‌ شمشير را."<متی۱۰: ۳۴>
این یک امر هست که می گوید آماده شوید و شمشیر جور کنید هر طوری که شده:

"پس‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «ليكن‌ الا´ن‌ هر كه‌كيسه‌ دارد، آن‌ را بردارد و همچنين‌ توشه‌دان‌ را و كسي‌ كه‌ شمشير ندارد جامه‌ خود را فروخته‌، آن‌ را بخرد. "<لوقا۲۲: ۳۶>

" عيسي‌ جواب‌ داد كه‌ «پادشاهي‌ من‌ از اين‌ جهان‌ نيست‌. اگر پادشاهي‌ من‌ از اين‌ جهان‌ مي‌بود، خدّام‌ من‌ جنگ‌ مي‌كردند تا به‌ يهود تسليم‌ نشوم‌. ليكن‌ اكنون‌ پادشاهي‌ من‌ از اين‌ جهان‌ نيست‌.»"<یوحنا ۱۸: ۳۶>

پس اگر این رو در نظر بگیریم یعنی در صورت امکان جنگ هم بله!

 از سوی دیگر هر گاه پیامبران خدا، به قدرت میرسیدند برای دفاع از حق و مبارزه با ظلم و جوری که در حق مردم و مؤمنین میشد، اقدام به جنگ میکردند و در برابر کفار به جهاد میپرداختند که باز هم بسیاری از انبیاء الهی چنین بودند: سموئیل(ع)، داوود(ع)، سلیمان(ع) و احتمالا" ذوالقرنین(ع). محمد(ص) نیز پس هجرت به مدینه و تشکیل حکومت اسلامی، مانند انبیائی که نامشان در بالا آمد، در برابر زورگویی کفار، مقاومت نمود و در تهاجمات آنها که به قصد کشتار مسلمین و انهدام دین مقدس اسلام بود، جنگ نمود و با اینکار جان مسلمین را نجات داد. بدون شک تمام نبردهایی که پیامبر در آنها شرکت جست یا فرمان به اجرای آنها داد، یا برای دفاع از جان مسلمین بوده است یا در پاسخ به کشتار گروهی از مؤمنین صورت گرفته است یا اینکه برای انهدام گروهی که از پشت بر اسلام خنجر میزدند، صورت میگرفته و هرگز محمد(ص) برای کسب مال و منال و غنائم و ... جهاد ننمود و زندگی فقیرانۀ آن پیامبر بزرگوار مؤید این سخن است.

در تاریخ آمده است که حدود ۶۰ تا ۷۰ اردوکشی جنگی در ۱۰ سال اول هجرت انجام شد كه پيامبر در ۲۷ تا از آنها شركت داشتند البته در آینده خواهیم دید که بسیاری از این موارد هم مشکوک هستند و ممکن است اصلا صورت نگرفته باشند. جالب اینکه اكثر اين لشكركشي‌های ذکر شده در تاریخ، به هيچ جنگ يا درگيري منتهي نشد.
به نظر شما در اين ده سال كه قلمرو اسلام به اندازه‌ي كل اروپا وسعت يافت تاريخ گواهي مي‌دهد كه حداكثر شهيدان اسلام ۱۵۰نفر و از كفار ۲۰۰ نفر كشته شدند! ملاحظه ميکنید تعداد كشته شدگان دو طرف حداكثر ۳۵۰ نفر است. حال ببیندی فقط در یک جنگ عادی در دنیای آنروز چند تن کشته میشدند!

 

پس اکنون پر واضح است که جنگهای پیامبر اعظم(ص)، عملی بر خلاف عملکرد سایر انبیاء نبوده است، بلکه با عقل سلیم هم کاملا" مطابقت دارد و اگر آنروز پیامبر برای دفاع از جان مسلمین دست به جهاد نمیزد، بدون شک امروز بر او خرده میگرفتند که برای جان مسلمین ارزشی قائل نبوده است.

 

اگر منوی نظرات باز نشد، اینجا کلیک کنید

 

ادامه دارد ...

اسلام دین شمشیر نیست(دکتر نورعلی تابنده مجذوب علیشاهی)

 

پرهیز از خشونت در تبلیغ دین اسلام و تلاشهای اسلامستیزان برای ضربه زدن به اسلام

 

پاسخ آیت الله مکارم شیرازی به «سخنراني پاپ عليه دين اسلام»


اسلام دین خشونت نیست

 

 خشونت و جایگاه آن از نظر اسلام

 

بيانيه آيت الله العظمى مكارم شيرازى در ردّ سخنان نادرست پاپ درباره اسلام

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:38  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام مجدّد به تمام دوستان مسلمانم و نیز دوستان غیر مسلمانی که از نژادپرستی تنفر دارند.
یکی از راههای جنگیدن دشمنان با اسلام اینست که کلمات عربی را ، که زبان قرآن است و اکثر کتب اسلامی به این زبان میباشند ، اشتباه ترجمه کنند و به مظلوم نمایی بپردازند. مثلا «عجم» را به گنگ و خنگ ترجمه میکنند و بعد میگویند عربها به ما فحش میدهند و حال آنکه اگر در یک فرهنگ لغت عربی نگاه کنید معنی عجم ،به عنوان یک اسم، میشود: ایرانی و غیر عرب . یعنی اعراب به هر فردی که عربزبان نباشد عجم میگویند و مشکلی با فارس بودن ما ندارند بلکه مردم امریکا را نیز عجم میدانند زیرا عجم یعنی غیر عرب و اینکه چرا میگویند «ایرانی و غیر عرب» بدان خاطر است که مردم ایران در قدیم نزدیکترین ملت غیر عرب به آنها بودندو از آن موقع تا به حال هم این اسم مانده ولی حقیقت آنستکه به ایرانیان اختصاص ندارد.
حالا شما ببینید با همین یک کلمه «عجم» این دین ستیزان نژادپرست چه جنگ اعصابی راه انداخته اند!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:6  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام دوستان با مطلبی دیگر از کتاب یکی از اسلامستیزان در خدمتتان هستم . پیشاپیش از تمام شیعیان بخاطر آوردن این متن کثیف از این نویسنده عذر میخواهم فقط به شیعیان میگویم اگر بعد از خواندن این متن فورا دست بکار ساختن یک وبلاگ در رد حرفهای این فحاشان نشدید حتما در شیعه بودن خود شک کنید. توضیحا عبارات رنگی از من و عبارات سیاهرنگ از این نویسندۀ کتاب است و اما خود متن:

نامهای عربی در بین ایرانیان

 بسیاری از نامهای عربی که درمیان ما ایرانیان رایج است درمیان اعراب اصیل (عربستان سعودی، کشورهای خلیج پارس..) ابداً متداول نیست! هرچند امکان دارد که این نامها درمیان شیعیان مورد استفاده قرار بگیرد. آنهم بعنوان عشق وتعصب ویژه‌ای که نسبت به برخی از شخصیتهای تاریخ اسلام داشته و دارند. اما بدون شک اگر پدرومادری با ریشۀ این گونه نامها ومعنای آنها آشنایی میداشته‌اند هرگز نامهای نازیبا را بعشق شخصیتهای تاریخی برروی فرزندان خود نمی‌نهادند. با هم به معنی چندنام نگاهی می‌اندازیم که نتیجه سالها پژوهش و کنکاش می‌باشد:

ام کلثوم: ام یعنی مادر و کلثوم به فرزند خیکی و چاق اطلاق میشود .

پاسخ: کلثوم یعنی زیبای تپل نه اونچه این آقا میگوید.

حفصه: هسته خرما و یا زن سیاه و زشت .

پاسخ:برعکس فرمایش این موجود دروغگو حفصه یعنی شیر ماده (ماده شیر)

خدیجه: به سقط جنین شتر میگویند .

پاسخ:خدیجه هم به معنای کودک است نه سقط جنین نمیدانم چرا غرضورزی انسانها را به چنین دروغهایی وامیدارد.

بتول: زنی که هوس مرد و همخوابگی دارد.

پاسخ: بتول یعنی پارسا و پاکدامن باز هم نویسنده دروغ گفته است.
سمیه: از سم می آید و به اندازه زهری که در چیزی باشد میگویند.

پاسخ:وقتی یک بیسواد کتاب بنویسد همین میشود! سمیه یعنی همنام و همتا و همچنین بلند و رفیع

سکینه: که مسکین نیز با این نام هم خانواده می‌باشد، به بانوی گدا و خوار و بیچاره میگویند.

پاسخ: سکینه از سکن میاید و به معنای آرامش و وقار است چنانچه خدا میگوید ما به قلوب مومنین سکینه(=آرامش) نازل میکنیم.

عذرا: به هرآن چیزی که سوراخ نشده باشد میگویند.

پاسخ: عذرا به معنای رخساره و چهره است.

فاطمه: از فطم می‌آید و به بچه شتر ماده از شیرگرفته‌شده‌ میگویند.

پاسخ: فحاشی تا به کجاها! میبینید این فرد برای تحقیر مسلمین چگونه دروغ و توهین را با هم امیخته است؟ فاطمه یعنی برنده زیرا امید دشمنان پیامبر را که ابترش میخوانندند را قطع کرد(برید) ضمنا این اسم قبلا هم بکار میرفته مثل مادر امام علی(ع).

ذبیح: به هرچارپایی که گلویش را ببرند میگویند. ذبح شده یعنی گلو بریده .

پاسخ: ذبیح اسم کامل نیست اصلش ذبیح الله است که یعنی سر بریده در راه خدا . البته اگه این نویسنده رو هم سرش را ببرن ممکنه بگن یه خر کمتر!!

باقر: که از خانواده بقره می‌باشد به گاو نر چاق میگویند و اعراب جاهلی به کسی که خیلی چیز می‌فهمیده است نیز میگفته. باقرالعلوم یعنی طرف همچون گاو چیز میداند.

پاسخ: واقعا که شرف ندارد این قلم بدست مزدور چراکه اگر شرف داشت قلمش را به دلار نمیفروخت. بقره اسم جامد غیر مصدریه چطور ریشه میشه؟ باقر از ریشه ی بقر است یعنی شکاف دهنده و باقر العلوم یعنی شکاف دهنده ی علوم(باز کننده ی پیچیدگیهای علوم)

عباس: از عبس می‌آید به معنای اخمو، ترشرو، ترسناک و بدخو.

پاسخ: عباس هم از ریشه عبس نیست بلکه جامد غیر مصدریه یعنی : نگاه کردن شیر

کاظم: از کظم می‌آید و به معنای لال بودن، گنگ و بی‌زبان و خاموش .

پاسخ: این نویسنده واقعا نه شرف دارد و نه شعور: کاظم مخفف کاظم الغیظ است یعنی کسی که خشمش را میخورد.

هاشم: به نان فروش دوره‌گرد می‌گفته اند!
پاسخ:هاشم هم به معنای شکننده و نیز به معنای کسی که شیر میدوشد است. چقدر این نویسنده حقیر است.

حیدر: این نام مخلوطی است از عربی و پارسی، حی یعنی زنده و در یعنی دریدن! حیدر به کسی گفته اند که انسانها را زنده زنده پاره میکرده است.

پاسخ:مزخرفگویی را میبینید؟ حیدر یک کلمه ی کاملا عربیه به معنای شیر. 

صغری: کوچک و پست و اصغر نیز از همین خانواده و ازریشه صغرا است، به معنای کوچکتر!

پاسخ:چقدر نفهمست(!) که نمیفهمد که اصغر و اکبر، صغری و کبری فقط برای نشان دادن بچه های کوچکتر و بزرگتر است. وقیت اسم یک بچه علی اکبر و اسم دیگری علی اصغر است در واقع فرد اسم چند فرزندش را علی گذاشته و با پسوند اکبر و اصغر بزرگ و کوچکتر بودنشان را مشخص میکند تا موقع صدا زدن دچار مشکل نشود.

خب دوستان.آیا دیدید نتیجه سالها پژوهش و کنکاش این بی همه چیز را؟ واقعا غیرت مسلمانان به کجا رفته است؟ واقعا ما در آن دنیا چگونه میخواهیم خود را از امت محمد(ص) بنامیم؟ چگونه میتوانیم فکر کنیم نماز ما قبول است وقتی یاوه گوها لحظه ای از دروغگویی دست برنمیدارند؟ در بخش نظرات این پست به من جواب بدهید که اگر با خواندن این اراجیف خونتان به جوش آمد میخواهید در آینده چه کنید؟

 

رده بندی موضوعی: پاسخ به سایر شبهات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:59  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام. این پست نتیجۀ اعتراضات پی در پی برخی دوستان و برخی مخالفین وبلاگ است و آن اینکه حرف زدن منرا در مورد زرتشتیها و یا تاریخ ایران گزاف میدانند.برای مثال برخی دوستان بعضا" در نظرات و حتی یک نفر هم در وبلاگ خودش، مراتب اعتراض خود را به وب من اعلام داشته اند و من هم پاسخهایی به ایشان داده ام.

 

 

در مورد تاریخ: من نه تاریخ باستان را محکوم میکنم نه آنرا مثل بعضیها مایۀ افتخار قرار میدهم. دوستان تاریخ برای افتخار نیست؛ تاریخ برای پند و عبرت است.اینهمه اصرار برای بالا بردن تاریخ باستان برای چیست؟

 

آیا دقت کرده اید خارجیها سعی دارند تمام تمدن ایران و مصر و کلا" ملل اسلامی را به زمان پیش از اسلام جلوه دهند؟(ایران باستان،مصر فراعنه و سوریه و فلسطینی که جزء خاک روم بوده است.) آیا میدانید همین عربستانی که اینها چنین جلوه اش میدهند تا پیش از اسلام ده سلسلۀ حکومتی به خود دیده است؟

 

اگر در تاریخ باستان جناب شاپور ساسانی پس به بند کشیدن قیصر روم او را به بیگاری میکشد و هرگز آزاد نمیکند؛الب ارسلان سلجوقی بعد از در بند کردن قیصر روم در نبرد ملازگرد او را در ازای جریمه ای که آنرا با جواهری که همراهش بود پرداخت،آزاد میکند! خب کدامیک متمدنانه ترست؟

 

 

 من نمیگم ما در تاریخ باستان بزرگانی نداریم ولی باید گوشه های تاریک تاریخمان را هم ببینیم: شهبانو پروشات را، اردشیر سوم را،کشتار مزدکیان را و ...

 

 چرا نباید دگر اندیشان حق اظهار نظر در مورد تاریخ را داشته باشند؟ چرا اگر کسی از دین بد بگوید روشنفکر است ولی اگر از تخت جمشید بد بگوید دشمن این میهن است؟

 

 چرا حق داریم از منشور کوروش هخامنشی سخن بگوییم ولی حق نداریم از اینکه همین آقا به نقل از تاریخ برای هیچ تمدنی حق استقلال قائل نبوده استحرف بزنیم؟ چرا حق داریم از دلاوریهای داریوش هخامنشی بگوییم ولی حق نداریم جایی از اینکه در کتیبۀ بیستون با افتخار از بریدن گوش و بینی و در آوردن چشم یک شورشی و قرار دادن او در انظار عموم و سپس بدار کشیدنش در در همدان میگوید؛ سخن بگوییم؟آیا آغامحمدخان قاجار با لطفعلیخان زند چنین کرد که داریوش با این شورشی کرده است؟

 

دوستان عزیز! تاریخ برای عبرت آموزیست.

 

در مورد زرتشتیها: من دیگر مانده ام که به چه زبانی بگویم که من با زرتشت و آئینش کاری ندارم؟ هر چند نکات انحرافی زیادی در این آئین هست ولی باید بگویم که من به این آئین اهمیتی نمیدهم که بخواهم بر علیه آن حرف بزنم. این پیروان این دین هستند که میخواهند بر علیه اسلام حرف بزنند.

 

 دوستانی هستند که از احترام زرتشتیها به اسلام و حتی شرکتشان در مراسم زنجیرزنی محرم سخن میگویند(راست و دروغش پای خودشان) خب مگر من با این قشر طرف شده ام؟ مگر من به مراسم و اعیاد آنها کوچکترین بی حرمتی کرده ام؟بعد هم اینکه آنها در بین مسلمانان احترام را نگه میدارند که دلیل بر عدم دشمنیشان با مسلمین نیست؛ شما بروید وبهایشان را ببینید و بعد بیایید و چنین ادعایی کنید.

 

 دوستانی دیگر از اینکه این گروه بسیار نیکو رفتار میکنند و هرگز کردار و پندار و گفتار نانیکویی ندارند سخن میرانند.خب اینیکی را خودم از نزدیک دیده ام که این دوستان عزیز هم دروغ میگویند و هم فحش میدهند و هم پندار خیلی از این افراد به هیچ وجه نیکو نیست که پایینتر از نمونه هایش برایتان میگویم.چیزی را هم که خوب یاد گرفته اند اینکه کسی که گفتار و پندار و کردار نیکو نداشته باشد زرتشتی نیست! پس هر کس به اسم ما به شما فحش داد خیالتان راحت که از ما نیست!!!! خب اگر اینطوریست تمام خلافکارها و دروغگوها و گناهکاران هم چون ایمان حقیقی به خدا ندارند از اسلام خارجند!! آخر این هم شد دلیل؟

 

ما به زرتشتیها کاری نداریم؛ تا جایی که آنها هم به ما کاری نداشته باشند ولی وقتی شروع میکنند به تهمت زدن،شروع میکنند به اهانت کردن باید پاسخ بشنوند.

 

 حالا میخواهم برایتان از نگارندۀ وبلاگ «زرتشت اسطوره نیست» بنویسم. نگارنده این وب خانم آرزو یا مهتاب است که به قول خودش از هر دو اسمش خوشش میاید و البته با عنوان «دختر زرتشتی» مطلب مینویسد. ایشان،که در وب خودش کمال ادب و احترام به اسلام و مسلمین را نگه میدارد(!!)، وقتی من در مطلب « ترفندهای شبهه افکنها(۲)» که من از کتاب آیین اوستا  که تألیف سیاوش اوستا، پان ایرانی کثیف است، بد گفته بودم، به خیال اینکه منظورم کتاب مقدس زرتشتیان است در بخش نظرات اعتراضات تندی به من نموده بود ولی خندوار است که من قبلا" نظرات او را در سایر وبها دیده بودم:

 

نظرات ایشان در وبلاگ « نا گفته های تاریخ »:

 

نویسنده: مهتاب

چهارشنبه 24 مرداد1386 ساعت: 22:43

درود
پس محمد نمیدانسته که ایرانیان خداپرستند؟
نمیدانسته که راه در جهان یکی است و آن راه راستی است؟
خوب شد که او به ایرانیان دروغگویی آموخت.

وب سایت(البته آدرسی که از خود گذاشته اند غلط است و وجود خارجی دارد!!صداقت را میبینید؟؟)

 

 

نویسنده: مهتاب

یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت: 16:41

درود
نمیدانم چگونه زبان و فرهنگ خود را به پیامبری تازی فروختیم؟!
بدرود

 

این هم از گفتار نیک خانم!!

 

جالب اینکه ایشان وبلاگ «منطق» را هم که در حال حاضر اسلامستیزترین وب بلاگفاست را نیز لینک کرده و مخاطبین وبش را هم به خواندن این وبلاگ کرده است و این هم نظر ایشان در وب منطق:

 

ایشان در مورد متن سراسر تهمت و دروغ جناب منطق میفرمایند:

 

 

نویسنده: آرزو

یکشنبه 22 مهر1386 ساعت: 17:26

درود
جالب و حقیقتی روشن بود.

در ضمن واقعا هیچ دلیل تاریخی وجود ندارد که ابراهیم کعبه را ساخته باشد(!!!!!!).این دیگر یک بیان روشنتر است.

نشانی جدید تارنگارتان در پیوندهایم خواهم گذاشت.

بدرود

 

و اینجا هم میبینیم که ایشان علیرغم اینکه انتظار احترام به دینش را دارد،باز هم از اراجیفی که به دروغ در مورد اسلام گفته میشود تحت عنوان «حقیقت روشن» یاد میکند.خب اینهم از پندار نیک این عزیزان!!!!

 

برخی از دوستان معتقدند که آقای «منطق» که در وبش اینهمه با اسلام میستیزد و آنهمه اهانت میکند هم «زرتشتیست»

 

اکنون هم به دو مورد از شبهاتی که اقلیتهای مذهبی رواج داده اند میپردازم:

 

شبهه:تعداد خلافکارها و زندانیان ما در مقابل خلافکاران و زندانیان مسلمان ناچیز و عملا" صفر است!!!

 

پاسخ:این مسئله به هیچ وجه نشان دهندۀ برتری سایر مذاهب نیست.اگر این آماری که ادعا میکنید واقعا" حقیقت داشته باشد علت آن اینستکه:

 

۱.شمار و تعداد شما نسبت به مسلمانان ایران حتی یک در صد هم نیست پس در امارها به چشم نمیایید.

 

۲.شما از آنجا که در اقلیت هستید در موضع انفعالی قرار دارید و به هر خلافی به چشم آبروبردن از دینتان نگاه میکنید پس تا آنجا که ممکن است از کاری که در برابر دیگران آبروی دینتان را ببرد خودداری میکنید.(هر چند در بالا ثابت کردم که در این دعوی هم صادق نیستید)

 

 ما هم میتوانیم در مقابل ممالکی را مثال بزنیم که مسلمین در آنها در اقلیتند مثل یک خانم عرب که مقیم استرالیا بود که به من میگفت:من همیشه سعی میکنم به مردم اطرافم بفهمانم که ما تروریست نیستیم. بله مسلمین هم در در کشورهایی که در اقلیتند دست به خلاف نمیزنند. شما اگر راست میگویید تخلفات یهودیها و مسیحیها را در فلسطین و اروپا نام ببرید و تخلفات موبدان زرتشتی را در عصر ساسانی تا معلوم شود که اهل خلاف در بین شما هست یا نه.

 

شبهه:ما به مسلمانان احترام میگذاریم ولی آنها ما را نجس میخوانند!!

 

 البته من به نوبۀ خودم از این دوستان که ما را با احکام اسلامی آشنا میکنند متشکرم!!! ولی میشود بفرمایید شما کدام قسم از نجاسات هستید؟؟؟ تا آنجا که اطلاع داریم در هیچ یک از اقسام نجاسات اهل کتاب جای نمیگیرند البته اگر اینقدر علاقه دارید از این دسته باشید ما هم مخالفتی نداریم!

 

از نظر اسلام اهل کتاب هرگز نجس نبوده اند و من نمیدانم شما از سر چه دشمنی به ما این افترا میزنید.

 

همین شبهه نمونه ای از دروغهای شماست!

 

دوستان عزیزم تذکر این نکته را الزامی میدانم که اقلیتهای مذهبی با اینگونه مظلوم نماییها و خود را پاک جلوه دادنها سعی در انحراف جوانان ما دارند.مراقب باشید تا به اسم دین باستان و دین صلح و این دروغها فریبتان ندهند.

رده بندی موضوعی: پاسخ به سایر شبهات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:52  توسط مسلمان ایرانی  |