تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

یکی از اتهاماتی که توسط مستشرقین یهودی و مسیحی، علیه اسلام مطرح میشود، اینستکه حضرت محمد(ص) آموزشهای دینی خود را بر اساس آموزشهای یهودیان و مسیحیان معاصر خودش، فراگرفته است. آنها همچنین از دستیاری افرادی چون ورقة بن نوفل و جبر در جمع آوری قرآن سخن میگویند.

تأثیر از مسیحیان و یهودیان

در جایی که حضرت محمد(ص) در آن بزرگ شد، از افراد یهودی و مسیحی خبری نبود. مکّه مرکز مشرکین بود و اهل کتاب بیشتر در اطراف یثرب و نجران دیده میشدند. پس حضرت محمّد(ص) به آنها تا بعد از هجرت، یعنی تا سیزده سال بعد از بعثت، دسترسی نداشتند.

اگر هم کسی از اهل کتاب در اطراف ایشان، در مکه پرسه میزد، بدون شک مشرکین مکه هم میدیدند و هنگام آغاز تبلیغ اسلام، ادعا میکردند که این سخنان را از اهل کتاب فراگرفته است و حال آنکه آنان هرگز چنین ادعایی نکردند، یعنی هرگز ادعا نکردند که آنچه پیامبر میفرماید از چیزهایی است که پیش از بعثت از اهل کتاب آموخته است.

سفرهای پیامبر به شام

در پاسخ به بند فوق بدون شک اسلامستیزان، بحث سفرهای حضرت محمّد به شام را مطرح میکنند.

در کل حضرت محمد(ص) در طول زندگانیش دو سفر تجاری به شام داشته اند. یکی در دوازده سالگی، که در این سفر بحیرای راهب با آن حضرت ملاقات کرده و بحیرا به عمویش ابوطالب گفت:«او را به مکه برگردان زیرا اگر یهودیان از وجود چنین کودکی آگاه گردند از شر آنها در امان نخواهد بود» و ابوطالب از همان جا یعنی شهر بصرا مرکز ایالت حوران ، آن حضرت را به مکه بازگرداند.(سیره ابن هشام،ج1،ص85؛ همچنین تاریخ طبری،ج3،ص832 نیز همین روایت را میاورد ولی سن پیامبر را نه سال نقل میکند.) بدون شک یک ملاقات کوتاه و چند ساعته، در سن دوازده سالگی نمیتواند چیزی از مسیحیت و یهودیت به آن حضرت بیاموزد.

در ضمن اسدالغابة در جزء1،ص167 میگوید که بحیرا، هنگام بازگشت جعفر طیار از حبشه به مدینه، به محضر پیامبر آمده، مسلمان شد. اگر او آموزگار پیامبر بود، چگونه پیامبری شاگردش را پذیرفت؟

دومین سفر حضرت محمد(ص)، به سوی شام در سن بیست و پنج سالگی بود که کاروان تجاری خدیجه را سرپرستی میفرمود. گویند در طول همین سفر بود که فردی به نام نسطوراء نشانی پیامبری در حضرت محمّد(ص) دید و به میسره غلام خدیجه گفت.(سیره ابن هشام،ج1،ص89 و طبری،ج3،ص833) به نقل از تاریخ در این سفر پیامبر سرپرست کاروان تجارتی بود و به تجارت پرداخت و سود خوبی نیز از این معامله به دست آورد. باز جای سؤال است که حضرت محمد(ص) در سفری تجاری چقدر فرصت داشت تا بخواهد با مباحث دینی و الهیاتی مسیحیت و یهودیت آشنا شود؟ اگر حضرت محمد(ص) در این سفر با یهودیان و مسیحیان، برخوردی غیرتجاری داشته است، چرا آنهمه کافر که در این سفر همراه آن حضرت بودند، در زمان بعثت هیچ اشاره ای به این سفر نکردند؟ آیا مدت این سفر برای آموختن مباحث دینی یهود و نصارا کافی بود؟

بدون شک این دو سفر که تنها سفرهای پیامبر به دیار شام هستند، نمیتوانستند چیزی به پیامبر در مورد یهودیت و نصرانیت بیاموزند. همچنین جای سؤال است که با این حساب چرا حضرت محمد(ص) همان موقع ادعای پیامبری نکرد؟ باز جای سؤال است که چرا بیشتر ایرادها و اشتباهات یهودیت و مسیحیت در دین اسلام محو و نابود شده است؟ اگر بحیراء و نسطورا اینقدر به یهودیت و مسیحیت آگاه بودند که بیایند در مدتی کوتاه پیامبر را آموزش دهند چرا در عالم مسیحیت معروف و شهیر نشدند؟ و دهها سؤال دیگر. مدت این سفرها نیز بسیار کوتاه بود و نمیتوانست برای حضرت محمّد برای علم آموزی از یهود و نصارا کافی باشد.

باز باید توجه داشت که یهودیان و نصرانیان، اساساً دانششان در حد دانش قرآن نبود. شما همین امروز نیز معجزات علمی قرآن را میبینید. معجزاتی که در تورات و انجیل یهود و نصارا هم یافت نمیشوند چه رسد به اینکه کاهنان و راهبان بخواهند بدانند.

ضمن اینکه در تاریخ هیچ نشانی از ملاقات پیامبر با عالمانی از اهل کتاب به غیر از نسطورا و یحیرا، دیده نمیشود. خود بحیرا هم طبق تاریخ سخن خاصی به پیامبر نگفت و فقط بحیرا سؤالاتی از آن حضرت کرد و سپس از ابوطالب خواست که او را به مکه بازگرداند. بین نسطورا و حضرت محمد هم صحبتی طبق تاریخ صورت نگرفته و گفتگو بین نسطورا و میسره، غلام خدیجه، صورت گرفته است.

ورقة بن نوفل

ورقة بن نوفل، پسر عموی همسر پیامبر خدیجه(س) بود. او به دین مسیحیت ایمان داشت و مستشرقین ادعا میکنند که او قرآن را به پیامبر آموخته است!

هیچ کجای تاریخ نیامده است که بین ورقة بن نوفل و حضرت محمّد(ص)، ارتباطی باشد. مشرکین مکه هم که عمری را در کنار حضرت محمّد(ص) بودند و از روابطش خبر داشتند، بدون شک پس از شروع دعوت از سوی آن حضرت، اگر بین او و ورقة ارتباطی بود، آنرا افشا میکردند.

از این گذشته عقایدی که پیامبر آنرا نشر میداد، با عقاید اولیۀ ورقة تضاد اساسی داشت، او نه به الوهیت مسیح معتقد بود و نه به فدا شدنش و نه به مصلوب شدنش و نه شرب خمر را حلال میدانست، در حالی که اگر تحت آموزش او بود باید چنین عقایدی را نیز همراه خود میداشت.

باز جای سؤال است که اگر ورقة آموزگار حضرت محمد(ص) بود، چرا خودش بعد از بعثت از اصحاب پیامبر شد؟ آیا آموزگار، پیرو کسی میشود که هر چه میگوید را از خودش آموخته است؟ اساساً اگر این همه دانش نبوی در دست ورقة بود، چرا خودش ادعای پیامبری نکرد؟

معلوم نیست که مستشرقین که هیچ گواه تاریخی در دست ندارند، چرا از کوچکترین ارتباط بین پیامبر و سایر افراد میخواهند برداشت به این کنند که پیامبر قرآن را از آنان آموخته است. به راستی چرا غرضورزی را کنار نمیگذارند؟

جبر

برخی مستشرقین نیز آموزش دیدن پیامبر را به نشستن آن حضرت در دکان جبر نسبت میدهند!!

اصل ماجرا از این قرار است: «از عبدلله بن مسلم حضرمی آمده که خاندان او را دو غلام بود از اهل عیرالیمن که هر دو کودک بودند. یکی را یسار، دیگری را جبر مینامیدند. این دو تورات میخواندند و پیامبر خدا(ص) گاهی کنار ایشان مینشست، کافران قریش گفتند، محمد آنجا مینشیند تا چیزی از آن دو کودک بیاموزد! در پاسخ اتهام ایشان خداوند تعالی این آیه را نازل نمود:"ما میدانیم که آنها میگویند:«این آیات را انسانی به او تعلیم میدهد» در حالی که زبان کسی که این را به او نسبت میدهند عجمی(=غیرعربی) است، ولی این(قرآن) زبان عربی آشکار است"»(تفسیر طبری، ذیل آیۀ103، سورۀ نحل)

این مسئله آشکار است که سورۀ نحل در سال یازدهم بعد از بعثت نازل شده است و پیش از آن حدود هفتاد سوره نازل شده است، پس معلوم میشود که این ماجرا و این سخن کفار مکه، مربوط سال یازدهم پیامبری حضرت محمد(ص) است و نظر به اینکه جبر در این زمان کودک بوده است در ابتدای بعثت هنوز به دنیا نیامده بوده است. پس جبر نیز نمیتواند تأثیری در پیامبر بگذارد.

نباید از نظر دور کرد که در ابتدای رسالت پیامبر جبر اصلاً وجود نداشته است ولی پیامبر سخنان اصلی اسلام و اصول دین را در همان دوران بیان کرده بوده است، پس تأثیر جبر بر آن حضرت خیالی واهی است و در واقع هم اصل این ماجرا یک طعنه از کفار به پیامبر بوده است که مستشرقین محترم که عادت دارند از کاه کوه بسازند، آنرا اینطور بزرگ میکنند.

از سوی دیگر، عبدالله حضرمی که جبر غلام وی بود، به حضرت محمّد ایمان آورد. آیا خود او برای داوری در مورد اینکه غلامش به پیامبر چیزی میاموزد یا نه، از هر کسی مناسبتر نبود؟

نکته ای که نباید از نظر دور کرد این است که خود کفار مکه نیز ساکت ننشتند و از جبر پرسیدند که "آیا تو چیزی به محمد(ص) میاموزی؟" او پاسخ داد: "نه، او برای آموزش دادن و تبلیغ به نزد من میاید!" سپس گفت:"او به من میاموزد"(تفسیر کشاف،ذیل آیۀ103 سورۀ نحل)

پاسخ بالاتر به این ادعا را خود قرآن داده است که میفرماید که این سخنان را جبر به زبان غیرعربی میخواند ولی قرآنی که پیامبر ادعای آوردنش را داشت به زبان فصیح عربی بود، که از ادبیات بالایی هم سود میبرد. در واقع کفار باید جواب دهند که چه کسی این ترجمۀ فصیح و بلیغ را آورده است؟ حضرت محمد سوادی نداشت و هیچ شاعر و ادیب زبردستی هم در اطرافش نبود، پس این فصاحت و بلاغت از کجا آمده است؟

از این ماجرا میتوان فهمید که دشمنان حضرت محمّد(ص) به شدّت مراقب آن حضرت بودند تا شاید بتوانند یک بهانه به دست بیاورند، پس با این وجود اگر حضرت محمّد(ص) از کسانی علم آموخته بود، این امر پنهان نمیماند و کفار آنرا در بوق و کرنا میکردند و بدون شک در تاریخ هم ثبت میشد. کفار وقتی پیامبر با یک کودک که فقط چند جمله از تورات را حفظ است، مینشیند چنین میکنند؛ اگر روزی پیامبر با راهبان و کاهنان اهل کتاب همنشینی میفرمود چه میکردند؟

ملاحظاتی چند

1.پیامبر امی بود و سواد خواندن و نوشتن نداشت(این امری متواتر است و در قرآن در عنکبوت:48 نیز بدان اشاره شده است.)، در حالی که قرآنی که آورد، یک اثر ادبی بی نظیر بود تا جایی که ادعای تحدی فرمود که اگر میتوانند از پیش خودشان مثل آن بیاورند. کسانی که مستشرقین ادعا میکنند که حضرت محمد(ص) از آنها قرآن را آموخته، افراد ادیبی نبودند؛ مستشرقین باید پاسخ دهند که به فرض محال ادعایشان صحیح باشد، چه کسی قرآن را اینگونه ادیبانه طراحی کرده است؟ باز چگونه فردی بیسواد قادر بوده است که مطالب و الهیات اهل کتاب را فرابگیرد؟

2.در هیچ جای تاریخ نداریم که اهل کتاب زمان پیامبر، ادعا کرده باشند که محمد(ص)، قرآن را از روی اسناد و کتب آنان میاورد. این ادعایی است که مستشرقین امروزی و جهت خاموش کردن نور حقیقت مطرح میکنند.

3.مستشرقین چیزی را که فراموش میکنند تفاوت فراوان قرآن و کتاب مقدس است. خدایی که قرآن معرفی میکند با خدای کتاب مقدس تفاوت فراوان دارد. خدایی که قرآن معرفی میکند، نژادپرست نیست، برای بندگانش پارتی بازی نمیکند، از عمل خود پشیمان نمیشود، از دانستن آدم نمیترسد، دروغ نمیگوید، خلف وعده نمیکند و ... . همچنین پیامبرانی که قرآن معرفی میکند نیز با پیامبرانی که کتاب مقدس معرفی میکند فرق دارند. پیامبران در قرآن، خود بهترین الگو برای عمل به دین هستند ولی در کتاب مقدس با پیامبرانی روبرو هستیم که خود به آنچه میگویند عمل نمیکنند. به ادعای کتاب مقدس داود با یک زن شوهردار زنا میکند! یعقوب پدر خود را فریب میدهد! سلیمان بت میپرستد و...

از اینها که بگذریم، قرآن با بحث تثلیث و مصلوب شدن مسیح، مخالف است و حضرت عیسی را پیامبر و بندۀ خدا میداند و این با تفکرات مسیحیان (و همچنین یهودیان که نبوت حضرت عیسی را قبول ندارند) در تضاد کامل است.

4. باز مستشرقین مسیحی و یهودی از یاد برده اند، که آیات قرآن در نزول تدریجی بر طبق حوادث نازل میشد. پس آموزشهایی که سالها پیش فردی خیالی به پیامبر داده شده است، چگونه میتوانست اثری در قرآن بگذارد.

5.پیشگوییهای قرآن را چه میگویید؟ معجزات علمی را چه میگویید؟ تحدی در قرآن را چه میگویید؟ اینها را نیز مسیحیان و یهودیان به او یاد داده بودند؟!!!

منبع پاسخ:

1.راز بزرگ رسالت: آیت الله سبحانی

2.نقد کتاب 23 سال: مصطفی حسینی طباطبایی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:54  توسط مسلمان ایرانی 

چندی پیش فردی کتابی با نام ۲۳ سال پیرامون سالهای نبوت پیامبر(ص) نوشت و در آن با شبهاتی را بر زندگانی حضرت محمد(ص) وارد کرده است که در کتاب سه جلدی زیر میتوانید پاسخ کامل این شبهات را بخوانید:

 

 جلد اول:

http://www.4shared.com/file/81529174/3a8327c4/Jeld1.html?dirPwdVerified=3e8ac81d

جلد دوم:

http://www.4shared.com/file/81882980/954a22d4/Jeld2.html?dirPwdVerified=3e8ac81d

جلد سوم:

http://www.4shared.com/file/82052543/8cc79947/Jeld3.html?dirPwdVerified=3e8ac81d

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:27  توسط مسلمان ایرانی  | 

 سلام.پیش از این پاسخ به مقاله ای که ادعای دیوانگی پیامبر را داشت را دیدیم مقاله زیر هم تلاشی مشابه است تا پیامبر را بیمار جلوه دهد:

 

قسم به نون و قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت که تو به لطف و رحمت پروردگارت هرگز دیوانه نیستی. البته تو را در مقابل خدمت رسالت، پاداشی نامحدود است و در حقیقت تو بر نیکو خلقی عظیم آراسته ای و بزودی تو و مخالفانت مشاهده می کنید که کدام یک از شما مفتون و دیوانه اند. (مثل اینکه محمد به سلامت خودش شک داشته است) آنچه در اینجا خواندید ترجمه فارسی آیه یک تا شش سوره القلم بود.

 آنچه از محتوی این آیه بر می آید این است که مردم دوران محمد نسبت به سلامت روانی محمد شک داشته اند .و این آیه برای مبری ساختن محمد از دیوانگی و جنون نازل شده است. در قسمت پایین تر آیه می گوید پیرو کسانی که وقتی آیات ما بر آنها تلاوت می شود می گویند اینها افسانه پیشینیان است نباش. این آیه بیانگر این است که مردم به منشا وحی بودن آیات نیز شک داشتند.

 

پاسخ:

 

نویسنده تلاشی کودکانه میکند تا با استدلالی مضحک بگوید مردم زمان محمّد(ص) او را روانی میدانستند پس سخن جمع صحیح است!!

 

نخست اینکه از آیات قرآن معلوم است که مردم فقط همین تهمت را به پیامبر نمیزدند. بلکه قرآن را آموخته شده توسط فردی خارجی(نحل ۱۰۳) یا افسانۀ پیشینیان(انعام ۲۵)نامیده اند. در مورد پیامبر هم گاهی او را ساحر(یونس: ۲) یا شاعر(طور:۳۰ و حاقة:۴۱) نامیدند. البته روش انسانهای ضعیف همین است که راه توهین و فحاشی را پیش بگیرند و به جای نقد طرز فکر به جنگ با متفکر بپردازند؛ درست مثل نویسندۀ این مقاله.

 

دوم اینکه برخوردهای مشرکین کاملا آشکار میکند که آنها به هیچ وجه خود را با روبرو با یک موجود روانی نمیدانستند و این توهینات فقط جنبۀ جنگ شخصی با پیامبر را داشت. در واقع نمیتوانستند پاسخش را بدهند پس دشنامش میدادند. آیا آنها از ترس یک موجود روانی گوش کردن به تلاوت قرآن را ممنوع میکردند و مسافرینی را که از خارج از مکه میامدند را وادار میکردند که در گوش خود چوب-پنبه بکنند تا صدای قرآن را نشنوند؟

 

سوم اینکه سخنان ولید بن مغیرة المخزومی که بین کفار به حسن تدبیر معروف بود و پس از شنیدن قرآن گفت که گویندۀ این کلام نه کاهن است نه مجنون(سیرۀ ابن هشام، مکتبة محمد علی صبیح و اولاده، جلد۱، صفحۀ ۱۷۴) و نیز ماجرای گوش دادن پنهانی سران قریش برای پی بردن به راز قرآن(همان، صفحۀ ۲۰۷) نشان میدهد که آنها هرگز خود را با یک موجود روانی روبرو نمیدانستند

 

چهارم هم اینکه تشخیص یک بیماری روانی یا غیر روانی در یک فرد باید توسط پزشکان صورت گیرد نه به سخن مردمان.

 

در سوره الکوثر نیز خدا به پیامبرش میگوید محققا" دشمن بدگوی تو ابتر است.

عایشه می گوید هر گاه وحی به پیامبر نازل میشد دچار تقلا می شد و ما ردای او را بر رویش می کشیدیم. وقتی نزول وحی تمام میشد. حضرت خیس عرق شده بود.

پاسخ:

 

 نویسنده در اینجا فقط بخشی از حقایق را مطرح میکند.

 

 نخست اینکه قرآن کلامی ثقیل بوده چنانکه میفرماید اگر بر کوه نازل شود آن کوه از هم میپاشد(حشر:۲۱) پس عجیب نیست که نزول آن بر پیامبر باعث عرق کردن یا حالت غش شود.

 

دوم اینکه این ادعا اگر هم میخواست درست باشد در صورتی بود که پیامبر همیشه در حین نزول وحی بیهوش میشدند یا به قول نویسنده تقلا مینمودند، حال آنکه فقط گاهی این حادثه رخ میداده است و برخی زمانها نیز عرق بر پیشانیشان مینشسته است. در ضمن گاهی که بحث نزول قرآن نبود است و جبرئیل فقط خبری را میاورد معمولا در چهرۀ پیامبر هیچ تغییری نمودار نمیشد؛ مثل ماجرای آن زن یهودی که خواست پیامبر را سم دهد پیامبر و یکی از اصحاب دست به غذا برده بودند، جبرئیل به پیامبر خبر داد و پیامبر دست از غذا کشید ولی آن صحابی که بر پیامبر پیشی گرفته بود، مسموم شد. اینجا طبق نقل تاریخ نه پیامبر بیهوش میشود و نه عرق بر جبینش مینشیند.

 

در حدیث ها حضرت محمد را با ابرویی به هم ریخته ، پاهایی بزرگ و کف دستی که حالت خمیری شکل داشت توصیف کرده اند. همچنین گفته شده که حضرت محمد زیاد عرق می کرد. از سن 40 سالگی به بعد هم صاحب فرزند نشد. میگویند از ماریه صاحب فرزندی شد به اسم قاسم و از آنجا که داشتن پسر برای عربها افتخار بود عربها برای خود کنیه ای انتخاب می کردند که کنیه همان نام پسر بزرگ بود. از این رو به محمد ابوالقاسم (یعنی پدر قاسم) می گفتند.

پاسخ:

 

 نشانه هایی که نویسنده از ظاهر پیامبر میدهد نشانه هایی عجیب است که بدون ذکر هیچ سندی آنها را بیان میدارد. آیا چیزی که فاقد سند است را میشود قبول کرد؟ اگر این سخن سندی هم داشته باشد آنقدر ضعیف است که نویسنده از اوردنش وحشت داشته است!!

 

بد نیست بدانید که برعکس دروغها و تهمتهای نویسنده در مورد چهرۀ پیامبر هرگز چنین سخنانی به میان نرفته است و ایشان را بسیار خوش سیما و فاقد هرگونه عیب و ایراد در چهره و ظاهر(و باطن) توصیف کرده اند. برای اینکه مخالفین نگویند سندی که خودم میخواستم را معرفی نموده ام، تحقیق را به مخاطب میسپارم تا به هر سند دسته اولی که دوست داشت نگاه کند تا ببیند که این سخنان در مورد ابرو و دست و پای پیامبر دروغ و تهمت است.

 

باز خیلی جالب است که عرق کردن پیامبر در زمان نزول قرآن را به عرق کردن زیاد پیامبر در تمام طول عمرشان نسبت میدهد!

 

از این گذشته این سنت خدا است که پیامبرانش از هیچگونه ایرادی نداشته باشند تا بهانه به دست مخالفین نیفتد. حتی در مورد سخنان حضرت موسی که فرمود "خدایا گره از بانم بگشای" نیز گفته شده است که زبان موسی(ع)، دارای گرفتگی نبود بلکه درخواست سعۀ صدر و کلامی شیوا از خدا بود و نیز مقدمه بود بر درخواست موسی(ع) برای انتخاب هارون که در سخنگویی بهتر بود. پس محال است چنین سخنانی در مورد پیامبر خدا صحت داشته باشد.

 

و اما در مورد بچه دار نشدن بعد از چهل سالگی

 

نخست اینکه خیلیها ممکن است از سنی به بعد بچه دار نشوند و این نشان بیماری آنها نیست.

 

دوم اینکه ولادت حضرت زهرا(س) و قاسم که بعد از بعثت بود(در مورد قاسم بعد از هجرت) صورت گرفت که همین امر نقیض سخنان این افراد است

 

 

 

 

در حدیث است که روزی محمد ، قاسم را بغل کرده و به اتاق عایشه میرود. به عایشه می گوید نگاه کن ببین چقدر این پسر به من شباهت دارد. عایشه در جواب می گوید من هیچگونه شباهتی بین تو و این پسر نمی بینم. در عربستان شایعه شده بود که ماریه با یکی از برده ها که با او در یک مکان زندگی می کرد روابط نامشروع داشته است و این پسر به احتمال زیاد حاصل همان روابط نامشروع است. حضرت محمد به علی دستور می دهد تا سراغ برده مورد نظر برود و از قضیه سر در بیاورد. اما وقتی حضرت علی به خانه ماریه می رود آن برده بالای درخت خرما بوده است و از آنجا که لباس عربها گشاد است. و شورت نیز نمی پوشند وقتی که برده شروع به پایین آمدن از درخت می کند، حضرت علی متوجه می شود که این برده اخته هست .بنابر این نمی تواند بچه دار شود. و ماریه از این تهمت رهایی می یابد. همه این قضیه غیر منطقی است. زیرا کسی که از درخت پایین می آید قسمت جلو بدنش به سمت درخت قرار می گیرد و قسمت پشت اوست که در معرض دید بیننده قرار می گیرد. بنابراین حضرت علی نمی توانست آلت تناسلی آن برده را در حالی که از درخت پایین می آمد ببیند.

 

پاسخ:

 

استدلالی فوق العاده مسخره است! اگر کسی پای درخت بایستد دیگر فرقی نمیکند کسی که بالای درخت است رو به کدام طرف ایستاده است!

 

از این گذشته اگر بر این بخش روایت خدشه ای وارد باشد کل روایت مخدوش است زیرا ما به روایتی اعتماد میکنیم که هیچ ایرادی بر آن وارد نباشد پس با این حساب باید گفت که ماجرای آن برده با ماریه نیز یک دروغ مضحک است.

 

  در سلامت جنسی پیامبر همین بس که پیش از بعثت فرزندانی چون سه فرزند قبل از ۴۰ سالگی(قاسم، زینب و رقیه) و پس از چهل سالگی صاحب فرزند دیگر(عبدالله، فاطمه و ابراهیم) شدند هر چند، پسرهای آن حضرت بنا به مشیت الهی عمر کوتاهی داشتند ولی فاطمۀ زهرا(س) به سن ازدواج رسیدند و صاحب چندین فرزند شدند و در یاری حضرت علی(ع) تلاشهای بسیار نمودند و در نهایت هم بخاطر صدمات جسمی فراوانی که از سوی برخی افراد بر ایشان وارد و به شکستن پهلو و سقط جنین منجر شد، به بستر بیماری افتاده و به شهادت رسیدند. لابد این افراد میخواهند بگویند مرگ حضرت زهرا(س) هم بخاطر زخمها نبوده و کلا فرزندان پیامبر عمری کوتاه داشتند!!!

 

 

از آنچه ذکر شد مشخص است که پیامبر از سن 40 سالگی به بعد دچار یک بیماری شده که منجر به کاهش اسپرم و در نتیجه عقیمی ، بزرگ شدن دست و پا ، توهم، عرق ریزی زیاد شده است.

 

پاسخ:

 

نویسنده دارد بر مبنای سخنانی که تمامشان را رد کردیم این نتایج مضحک را میگیرد که این نتیجه بخاطر غلط بودن فرضیاتش اشتباه مضحکی بیش نیست. چگونه چنین چیزی ممکن است وقتی پیامبر در سن ۶۱ سالگی صاحب فرزند میشوند؟

 

 

 

 

راهبی به نام تئوفان (817-752) در کتاب تاریخی خود از بیماری محمد به عنوان صرع یاد می کند. اما علائم یاد شده حاکی از بیماری آکرومگالی است که گاهی این بیماران آکرومگالی، رفتار های پارانوئیدی دارند.

 

پاسخ:

 

نخست اینکه این راهب با این اختلاف زمانی دویست ساله با عصر پیامبر(ص) چگونه این امر را تشخیص داده است؟

 

دوم اینکه مگر این راهب پزشک بوده است که بخواهد یک بیماری را تشخیص دهد؟

 

سوم اینکه غرضورز بودن مسیحیان برای اهانت به پیامبر امری واضح است و نمیشود نظر این فرد را سند قرار داد.

 

 ادعای بیماری آکرومگالی نیز که توسط نویسنده مطرح میشود بسیار احمقانه است زیرا باید یک بیماری را بعد از معاینه تشخیص داد نه بر اساس سخنانی که ما تمامشان را رد کردیم.

 

علت مبتلا شدن به بیماری آکرومگالی این است که در سنین بلوغ اگر هورمون سوماتروپ(هرمون رشد) بیش از اندازه در بدن ترشح شود، از آنجا که استخوانهای فرد به بلوغ رسیده نمی تواند از طول رشد کند بنا بر این از طرف عرض شروع به رشد میکند. بیماران آکرومگالی به دلیل اینکه ترشح هورمون رشد توسط هیپوفیز انجام می شود، دچار اختلالات روانی نظیر توهم و گاهی حرکاتی نظیر صرع می شوند. این افراد مرتب فکر می کنند کسی با آنها در حال گفتگوست. بزگ شدن پاها و نامرتب بودن ابروها و عرق ریزی زیاد از جمله علائم دیگر این بیماری هستند. طبیعی است که در هوای گرمی مثل عربستان عرق ریزی باعث بوجود آمدن بوی نامطبوع می شود. از این روست که در احادیث آمده است که پیامبر عطر و بوی خوش را بسیار دوست می داشت. و همیشه از کافور استفاده می کرد. وی به این وسیله قصد داشت بوی نامطبوع عرق را از خود دور کند.

 

پاسخ:

 

باز هم نویسنده بر مبنای نتیجه گیریهای مغرضانه دارد سعی در اثبات حرفش میکند. همه میدانیم که نمیتوان یک بیماری را از روی روایاتی که معلوم نیست صحیح هستند یا خیر تشخیص داد. از این گذشته نویسنده برای سخنان خود هیچ سندی را معرفی نمیکند که این هم خود یک ردیۀ دیگر بر سخنانش میفزاید زیرا سخنانش فاقد سند است.

 

در احادیث آمده است که محمد از یک بیماری مزمن رنج می برد. اشتهای زیادی برای غذا داشت. رنگ پوست او یک حالت بخصوص داشت. نه سفید بود و نه برنزه ، تقریبا یک حالت گلگون داشت. سر درد زیاد می گرفت . و گاهی صدای زنگ در گوش خود احساس می کرد. برای رفع بیماری خود گاهی اوقات حجامت می کرد.حالت افسردگی داشت و از جمع کناره گیری می نمود. گاهی میل به خود کشی در او بوجود می آمد. در احادیث آمده است که در ابتدای رسالت سه بار تصمیم به خود کشی گرفت که هر بار با نزول وحی از اقدام خود منصرف می شد.

 


پاسخ:


باز هم دروغ! نویسنده چرا سند سخنش را نمیاورد؟ کجای تاریخ اسلام آمده است که پیامبر بیماری مزمن داشته است؟ کجای تاریخ از حالت خاص رنگ پوست یا افسردگی پیامبر سخنی آمده است؟ آیا غیر از این است که پیامبر را همیشه شاداب و سرزنده توصیف کرده اند؟

 

 در مورد سه بار در اقدام به خودکشی هم دروغ میگوید در تاریخ فقط یک بار ادعا شده است که ضعف سندی آن آشکار است و در اینجا به صورت مفصل در موردش بحث شد. ما فقط یک خلاصه از بحث را میاوریم:

 

توضیحاتی پیرامون حدیث عایشه در مورد اقدام به خود کشی رسول الله(ص) :




با نگاهی به اسناد روایات عایشه که بزرگان حدیث اهل سنّت همچون بخاری ، مسلم ، أحمد بن حنبل و همچنین حاکم که احادیثش در میان اهل سنّت حجّت است و در زمان خود از پیشگامان حدیث بوده است ، مشاهده می کنیم که تنها احادیثی که از «زهری» نقل شده است ، حاوی موضوع اقدام به خودکشی رسول الله ( ص ) است .



سند احادیث بزرگان مذکور بدین شرح است :


۱.سند بخاری : يحيى بن بكير عن الليث عن عقيل عن ابن شهاب عن عروة بن الزبير عن عائشة (بدون ذکر اقدام به خودکشی(


۲. سند مسلم : أبو الطاهر احمد بن عمرو بن عبد الله بن عمرو بن سرح اخبرنا ابن وهب قال اخبرني يونس عن ابن شهاب قال حدثنى عروة بن الزبير عن عائشة(بدون ذکر اقدام به خودکشی)

 
۳.سند أحمد بن حنبل : عبد الله عن أبى ثنا حجاج أنا ليث بن سعد عن عقيل بن خالد عن محمد بن مسلم عن عروة بن الزبير عن عائشة) بدون ذکر اقدام به خودکشی(


۴.سند أحمد بن حنبل: عبد الله عن أبى ثنا عبد الرزاق ثنا معمر عن الزهري عن عروة عن عائشة (با ذکر اقدام به خودکشی(


۵.سند حاکم : على بن حمشاذ العدل ثنا يزيد بن الهيثم الدقاق عن محمد بن اسحاق المسيبى ثنا عبد الله بن معاذ الصنعاني عن معمر بن راشد عن الزهري عن عروة بن الزبير عن عائشة(بدون ذکر اقدام به خودکشی)



چیزی که مسلّم است این است که تمام این احادیث به نقل از «عروة بن الزبیر» بوده است. امّا در مورد فردی که حدیث را از عروة شنیده است تفاوت وجود دارد . در سند بخاری و مسلم شنونده از عروة ، «ابن شهاب» می باشد(و در هیچ کدام ، صحبتی از اقدام به خودکشی نشده است.)

در هر دو سند أحمد بن حنبل هم شنونده از عروة ، زهری است ( محمّد بن مسلم همان زهری است) با اینحال در یکی از آنها اقدام به خودکشی ذکر شده است و در دیگری ذکر نشده است .حاکم نیز این حدیث را از زهری نقل کرده است و باز هم در آن صحبتی از اقدام به خودکشی نشده است . حاکم پس از نقل این حدیث می نویسد : « این حدیث طبق شرط مسلم و بخاری ، صحیح است ولی آنها آن را ذکر نکرده اند.»

ضمنا طبق آنچه بنده شنیده ام ، گویا طبق نظر ابن حجر عسقلانی در «تهذیب التهذیب» ، در اینکه زهری از عروة حدیث شنیده باشد ،شک و تردید وجود دارد. ضمنا علاوه بر همه ی این موضوع ها ، چیز دیگری که باعث می شود این حدیث قابل استناد نباشد این است که عایشه این حدیث را از پیامبر(ص) نشنیده است و نظر خود را اعلام داشته است. همچنین این حدیث از شخص دیگری به جز عایشه نقل نشده است . بنابراین طبق بررسی های انجام شده، این حدیث مردود می باشد .

 

بنده با جستجو در کتبی همچون « الإصابة » نوشته ی ابن حجر عسقلانی به نکتۀ جالبی دست یافتم

«إبن شهاب» که بخاری و مسلم از طریق او حدیث عایشه را در صحیح خود نقل کرده اند ، همان «الزهری» است. یعنی حاکم ، بخاری ، مسلم و أحمد بن حنبل همگی احادیث خود را از « الزهری » نقل نموده اند . با این وجود ، موضوع جالب تر می نماید . زیرا حاکم ، بخاری ، مسلم و أحمد بن حنبل(در یک سند) ، با اینکه احادیث خود را از الزهری نقل کرده اند ولی در آن صحبتی از اقدام به خودکشی وجود ندارد . آیا حاکم و بخاری و مسلم ادامه ی آنرا انداخته اند؟ خیر! چرا بخاری در کتب دیگر خود همچون «التعبیر» ادامۀ آن را نقل کرده است ولی در صحیح خود نه ؟ چرا مسلم آن را در صحیح خود وارد نکرده است؟ چرا در یکی از اسناد أحمد بن حنبل ادامه اش وجود دارد ولی در سند دیگری وجود ندارد ؟ چرا این حدیث تنها از طریق الزهری از عروة ابن زبیر نقل شده است ؟ ابن أبی الحدید از استاد خویش أبو جعفر اسکافی نقل می کند که « معاویة گروهی از صحابه و گروهی از تابعین را قرار داده بود تا در مذمت علی ( ع ) حدیث جعل کنند ، به ویژه در طعن و بیزاری از او ، و برای آنها برای این کار جایزه و پاداشی تعیین کرد ( وجعل لهم على ذلك جعلا ) ... که از تابعین ، « عروة بن الزبیر » در میان آنها قرار داشت ( شرح نهج البلاغة ، ابن أبی الحدید ، جلد ۴ ، صفحه ی ۶۳)

یا در همان ادامه ی حدیث ، هر چند که بخاری و مسلم آن را در صحیح خود نقل نکرده اند و حاکم نیز آن را در مستدرک نقل نکرده است، نیز نباید شک کرد و آنرا غیر قابل استناد و حتّی مردود شمرد؟ ضمنا عایشه که در زمان بعثت به دنیا نیامده بوده است، چگونه به اجتهاد و اظهار نظر در مورد شروع وحی آنهم از خودش (و نه از قول پیامبر) پرداخته است؟ چرا این حدیث در مورد شروع نزول وحی بر پیامبر اسلام(ص) ، با احادیث ابن عبّاس و ... تناقض دارد؟ مخصوصا حدیث إبن جریر که در جزئی ترین مسائل نیز مخالف تاریخ و روایات مشهور است .



سؤال مهمتر دیگر : چرا جناب نویسنده این حدیث را با تمام اشکالاتی که بر آن وارد است ، در مقالۀ خویش وارد و بر اساس آن تهمتی بدین بزرگی را بر حضرت محمّد(ص) وارد ساخته اند؟ چرا قبل از اینکه آن را نقل کنند، در مورد آن در کتب دیگر تحقیقی نکرده اند؟ ایشان که اینهمه تهمت به شیعیان و کتب آنها می زنند، چرا حداقل کتب اهل سنّت را مطالعه نکرده اند؟ آیا غیر از این بوده است که ایشان با مشاهده ی این حدیث در تاریخ طبری، آن را موافق رأی و نظر خود یافته، سایر روایات و احادیث را کنار گذاشته، بررسی بیشتر را جایز نشمرده و با شادی و نشاط تمام آن را در مقاله ی خویش وارد ساخته است؟

 

بیماران آکرومگالی، بیشتر از شصت سال و اندی عمر نمی کنند. رنگ پوست آنان به دلیل ترشح بیش از حد ملانین که از هیپوفیز ترشح می شود حالت کاهی دارد . گوشه گیر هستند . و میل به خودکشی در آنان زیاد است. اشتهای جنسی آنها کم و اشتها به غذا در آنها زیاد می شود، فشار خون آنان نیز بالا می رود. شاید بعضی با خود بگویند محمد اشتهای سیری ناپذیری برای زنان داشته است. اما علت ازدواجهای متعدد او میل جنسی نبوده بلکه او می خواست از طریق ازدواجهای متعدد صاحب فرزند مخصوصا صاحب پسر بشود .هر بار که از یکی از زنانش نا امید می شد به ازدواج دیگری اقدام می کرد . اما همه آنها بی نتیجه بود.شاید علت حجامت کردن هم که در احادیث به آنها اشاره شده برای رهایی از فشار خون بوده است.

 


پاسخ:


باز هم نتیجه گیری بر اساس فرضیات مضحک!

-آیا هر کس در سن شصت سالگی بمیرد، بیمار آکرومگالی است؟

-در مورد رنگ پوست، گوشه گیر بودن،  میل به خودکشی، اشتهای جنسی کم و اشتهای غذای زیاد در محمّد(ص)، همگی دروغهای متعفن این عملۀ جهل است که برای اثبات تهمت خود به هر نیرنگی دست میزند.

-در مورد ازدواج برای ایجاد فرزند هم اول اینکه بسیارند افرادی که در تاریخ ازدواجهای فراوان میکردند. این ادعا هیچ ارتباطی با شهوت زیاد یا میل به بچه دار شدن ندارد.

پس آشکار است که استدلالات مضحک نویسنده همگی نقش بر آب است و به هیچ وجه نمیتوان از آنها نتیجه گرفت که محمد(ص) بیمار بوده است.

 

نویسندۀ این مقاله که فردی ملحد است برای اثبات سخنان پوچ خود به جای استفاده از اسناد معتبر و دسته اول از سخنان مستشرقین یهود استفاده کرده است که همۀ کتبشان را با تحریف ذر اسناد واقعی نوشته اند به همین خاطر هم هست که هیچ سندی برای سخنش نمیتواند بیاورد.

 

نویسنده آنقدر نادان است که نمیفهمد که مردم هرگز پیروی یک بیمار روانی را نمیکنند، آنهم به عنوان پیامبر خدا!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:45  توسط مسلمان ایرانی  | 

پاسخ شبهات از آقای حسام.ع

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و أفضل الصلاة علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطیبین الطاهرین

سلام. گفته شد که یکی از ترفندهای شبهه افکنان توهین و تحقیر است و  گفته شد گاهی برای این توهینات خود به استدلال هم دست میزنند!!

در مقالۀ زیر نویسندۀ مقاله سعی دارد با استدلالاتی(!) اثبات کند که محمّد(ص) دیوانه بوده است!! با هم این شبهه افکنی را میبینیم.

تذکرمهم: ممکن است گروهی از افراد مغرض بگویند که بحثهای تاریخی این پست همه از تاریخ اسلام است و لذا قابل استناد نیست. اول اینکه تمام منابع دسته اول که در مورد پیامبر و ظهور اسلام چیزی نوشته اند اسلامی هستند و سایر منابع از روی آنها نوشته شده است، دوم اینکه نویسندۀ مقاله زیر هم از همین منابع برای ادعای پوچ خود استدلال آورده است!!


شبهه افکن: آنرا که عقل است، دین نیست و آنرا که دین است، عقل نیست!: ابوالعلی معری

 پاسخ: آنانکه به الحاد گراییده اند و آنانکه بر هدایت دست یافته اند ، و آنانکه از راه اعتدال به انحراف رفته اند و آنانکه ( از راه یافتگان ) پیروی کردند ، همگی اتّفاق نظر دارند این کتاب که محمّد آنرا آورده با اعجاز خود همه را مغلوب کرده است . و یک آیه از آن یا بخشی از آن هر گاه در میان فصیح ترین سخنان که آفریدگان بر آن توانایی دارند قرار گیرد مانند شهاب درخشنده ای است در پاره ای از ظلمت شب !:ابوالعلاء معری

(منبع :رسالة الغفران ، احمد بن عبد الله بن سلیمان القضایی التنوخی المعری ( ابوالعلاء معری ، چاپ مصر ، صفحات 472 و 473)

این سخن از همان کسی است که شما به گفتار او استناد کردید

ضمنا « ولید بن مغیرة » هم ملحد بود . ولی در مورد کلام قرآن گفت : « ما هو من كلام الإنس، ولا من كلام الجن، وإن له لحلاوة، وإن عليه لطلاوة، وإن أعلاه لمثر، وإن أسفله لمغدق ، وإنه ليعلو وما يعلى عليه : نه از کلام انسان است و نه از کلام جن ، شیرینی خاص و زیبایی مخصوصی دارد ، شاخه هایش پر ثمر و ریشه هایش پرمایه است ، سخنی است که بر هر چیزی پیروز خواهد شد و چیزی بر آن پیروز نخواهد شد . » ( سیرة النبی ( ص ) ، ابن هشام ، مكتبة محمد على صبيح وأولاده ، جلد 1 ، صفحه ی 175 و همچنین : مجمع البيان لعلوم القرآن ، الامام أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی ، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات ، جلد دهم ، صفحه ی 178 (

ملحد عقل و شعورش را از دست نمی دهد .


فکر کنم بهتر است حاشیه را کنار بگذاریم و به اصل موضوع بپردازیم .


 

 شبهه افکن:  اطرافیان محمد بجز کسانی که او را شناختند مانند عبد الله ابن ابی سرح واقعا انسانهای نادان و خنگی بودند، البته برخی از آنها محمد را برای شرکت در غارتهای او همراهی میکردند، یا مانند کسانی که در تاریخ اسلام از آنها با فرنام "منافق" یاد میشد، جرات نداشتند اسلام را کنار بگذارند و مجبور بودند بگویند ما مسلمانیم.

پاسخ: در ابتدا نام از عبدالله بن ابی سرح برده شده است که در مورد آن در جای دیگر بحث شده است.

کسانی هم که جناب نویسنده آنها را « غارتگر » می نامد همان کسانی هستند که به پیامبر اسلام(ص) ایمان آوردند . کسانی بودند که قبل از آن کاهی از اموال مردم را جا به جا نکرده بودند . همه کسانی بودند که جزء بازرگانان و تجّار مکّه بودند و در جریان هجرت اموال آنها توسّط کفّار مکّه ضبط شده بود . بله! تعجّب نکنید . جناب نویسنده همان ها را « غارتگر » می نامد . همان غارتگرانی که در جریان فتح مکّه ناگهان منقلب شدند و نمی دانیم چه شد که یک شهر را رها کردند و به اموال مردم دست نزدند . طبق عهد و پیمان آنها با کفّار مکّه (حدیبیّه) ، پیامبر (ص) حق داشت که تمامی مردان مکّه را غلام یا اسیر نماید و زنان را به کنیزی بگیرد و اموال آنها را مصادره کند . این مطلب چیزی است که هیچ کس حتّی جناب نویسنده از آن بی خبر نیست . اباسفیان هم برای آگاهی از همین قانون بود که بلافاصله وارد مدینه شد و در صدد عذرخواهی و اظهار ندامت بر آمد . آنقدر به این در و آن در زد تا بوسیله ی یاران پیامبر ( ص ) از جمله امیر المؤمنین ( ع ) با ایشان رابطه پیدا کند و بتواند به مقصود خویش برسد . همین قانون بود که نگرانی را در میان قریش انداخت و آنها را به چاره جویی وادار کرد . اصلا به خاطر همین است که اهل مکّه را « طلقاء » به معنای « آزاد شدگان » نامیدند و جمله ی «اذهبوا فأنتم الطلقاء » یکی از مشهور ترین جملات تاریخ اسلام گردید . غارتگران و پیامبرشان را چه شد که در روز فتح مکّه ناگهان اینچنین منقلب شدند؟ پیامبر غارتگران را چه شد که که در جریان جنگ بدر « أبو عزّة » را به دلیل اینکه حاجتمند و فقیر بود ، بدون پرداخت فدیه آزاد کرد ؟ آیا آن پیامبر ، همان پیامبر نبود که هنگامی که سعد در جریان فتح مکّه گفت : « الیوم یوم الملحمة ، الیوم تسبی الحرمة :امروز روز کشت و کشتار است . امروز حرمت از بین رفت» ، فرمود : «لیس ممّا قال سعد شیء» و خطاب به حضرت علی ( ع ) فرمود : « أدرکه فخذ الرایة منه و کن أنت الذی یدخل بها » ؟ ( سیرة النبی ( ص ) ، ابن هشام ، مكتبة محمد على صبيح وأولاده ، جلد 4 ، ذكر فتح مكة ، صفحه ی 865 و همچنین : بحار الأنوار ، العلّامة الشیخ محمّد باقر المجلسی ، بیروت : مؤسسة الوفاء ، الطبعة الثانیة 1403 ﻫ ، الجزء الحادی و العشرون ( 21 ) ، الباب 21 فی ذکر فتح مکة ، ص 105 (


کسانی هم که جناب نویسنده آنها را تحت عنوان « منافق» می خواند و می گویند «جرات نداشتند اسلام را کنار بگذارند» همان کسانی هستند که حدود 20 سال در مقابل پیامبر جنگیدند و از هیچ اذیّت و آزار و توطئه و خونریزی ای دریغ نکردند . آری ! جرأت نداشتند اسلام را کنار بگذارند ولی جرأت داشتند که 20 سال بر علیه پیامبر بجنگند و خون به غیر حق بریزند و عهد بشکنند . بله! همان ها هستند. مجبور بودند بگویند ما مسلمانیم. نه به خاطر اینکه می ترسیدند که کشته شوند، بلکه چون منافعشان در مسلمان بودن بود . وقتی کسی ببیند شهرش فتح شده است و دیگر هیچ قدرتی ندارد ، منافعش ایجاب می کند که طرفدار قدرتمندان شود. اینها همانهایی هستند که امروزه آنها را «حزب باد» می خوانند . هر جا قدرت باشد همان جا هستند . تا زمانی که پیامبر (ص) قدرت نداشت ، قصد کشتن او را داشتند ولی تا به مدد خداوند منان قدرتمند شدند، به او پیوستند .

 

شبهه افکن:  اما همانطور که در قبل نیز گفته شد در این آیات(که اشاره میکنند که گروهی محمد را دیوانه مینامیدند و قرآن میگوید او دیوانه نیست) معلوم میشود که مخالفان محمد او را به دلیل دیوانگی و عدم تعادل روانی اش رد میکردند و او بر خلاف آنچیزی که مسلمانان میگویند، یعنی به اینکه به امین و راستگو معروف باشد، بیشتر به دیوانه و خل بودن شهرت داشته است، البته بسیاری از دیوانه ها آدمهای راستگویی نیز هستند.

پاسخ: توجّه شما را جلب می کنم به ماجرایی در تاریخ اسلام :

 

«ولید بن مغیرة مخزومی» از ثروتمندان و بزرگان مکّه بود و به حسن تدبیر شهرت داشت . عرب برای مشکلاتش از او کمک و چاره طلب می کرد و گره ی بسیاری از کار ها به دست او گشوده می شد . گروهی از قریش برای چاره جویی و قضاوت در مورد قرآن و آیات نازل شده نزد او رفتند و خواستند که نظرش را در مورد آیات قرآن بیان کند.

او پس از شنیدن آیات قرآن از پیامبر اسلام ( ص ) و پس از ماجراهایی که برای او پیش آمد و منقلب شدن او ، نزد قریش جملاتی را گفت که ما عینا اینجا می آوریم :

«قالوا: فأنت يا أبا عبد شمس ، فقل وأقم لنا رأياً نقول به؛ قال : بل أنتم فقولوا أسمع ؛قالوا: نقول كاهن؛ قال :لا والله ما هو بكاهن ، لقد رأينا الكهان فما هو بَزَمْزَمة الكاهن ولا سَجْعه ؛ قالوا: فنقول : مجنون ؛ قال : ما هو بمجنون ، لقد رأينا الجنون وعرفناه ...

گفتند : پس تو ای أبا عبد الشمس [ولید بن مغیره]! پس بگو و برای ما رأیی را اقامه دار که بر آن باشیم و بر اساس آن عمل کنیم. پس ولید به آنها گفت : شما بگویید و من می شنوم . پس قریش گفتند : می گوییم او کاهن است . ولید گفت : نه به خدا قسم او کاهن نیست.(در مورد سوگند ولید به خدا فکر کنم لازم نباشد توضیح دهیم که مشکرین به خدای دین ابراهیم اعتقاد داشتند ولی بتها را شریک او میدانستند و این نوعی کفر است) چون ما کاهن را می شناسیم و او ویژگی های او را ندارد. قریش گفت : پس می گوییم او دیوانه است . ولید گفت: او دیوانه نیست. ما دیوانگی را می بینیم و می شناسیم ...» (ر.ک. سیرة النبی ( ص ) ، ابن هشام ، مكتبة محمد على صبيح وأولاده ، جلد 1 ، صفحه ی 174)



از ماجرای نقل شده کاملا مشخّص است که قریش نه به خاطر مشاهدۀ آثار دیوانگی در محمّد(ص) ، بلکه به خاطر اینکه تنها انگی به ایشان بچسبانند تا بتوانند مردم را از اطراف او پراکنده کنند ، این نسبت را به ایشان می دادند . ما در این ماجرا می بینیم که قریش به دنبال یافتن انگی مناسب برای پیامبر(ص) می گردد و از ولید نیز داوری می طلبد و می بینید که ولید نیز آنها را رد میکند. وگرنه اگر نعوذ بالله نشانه های دیوانگی در پیامبر اسلام(ص)وجود داشت ، پس این جمله چیست: «لقد رأينا الجنون وعرفناه »؟

بنابراین قسمت آبی رنگ در اظهار نظرات جناب نویسنده ، کاملا بی اساس و تنها یک تهمت ناروا است که کاملا هم از ماجراهای تاریخی آن مشخّص است . گویا جناب نویسنده هم راه ناعادلانه و بی پایه و اساس قریش را پیش گرفته اند . ببینید جناب نویسنده چه می گوید :

شبهه افکن:  عاقلان آن دوران که در صف کافران بودند خیلی زود به این دیوانگی محمد پی بردند زیرا محمد نمیتوانست پیامبر بودن خود را به آنها اثبات کند، محمد خود در قرآن نشان میدهد که تمام پیامبران معجزاتی داشته اند اما وقتی مردم از او معجزه میخواستند او نمیتوانست معجزه ای نشانشان دهد.


پاسخ:   طبق قول تمامی کسانی که تاریخ اسلام را مطالعه کرده اند ، ولید بن مغیرة مخرومی از حکیمان و عاقلان سرشناس میان قریش بوده است . در بالا خواندیم که او چه گفت و چگونه نسبت دادن دیوانگی به پیامبر اسلام ( ص ) را رد کرد . اتّفاقا سبک و سیاق جمله ی «لقد رأينا الجنون وعرفناه» که ولید آن را به کار برده است ، نشان از بعید بودن این نسبت و رد کامل آن دارد. اظهار نظر او نیز در مورد قرآن مشهور و در تاریخ ثبت است. به طوری که حتی در وصف ولید بن مغیرة پس از شنیدن آیات قرآن نوشته اند: «قامت کلّ شعرة فی بدنه» یعنی موهای تنش سیخ شد. حال مشخّص نیست جناب نویسنده در مورد چه کسانی می گوید : « خیلی زود به این دیوانگی محمد پی بردند»؟! به احتمال زیاد منظور ایشان از «کافران آن زمان که به دیوانگی پیامبر اسلام ( ص ) پی برده اند» خودشان می باشد...

 

اما بشنوید از أبوجهل (یا أبا حکم) که به قول جناب نویسنده به مکر و جنون رسول الله ( ص ) پی برده بوده است :


در سیرة النبویة ابن هشام ماجرایی تحت عنوان «قصة استماع قريش إلى قراءة النبى صلى الله عليه وسلم» وارد شده است که بسیار جالب توجّه است .أباسفیان ، أبوجهل و اخنس بن شریق برای شنیدن کلام آهنگین و جذّاب قرآن که پیامبر (ص) آن را در میان نماز با صدایی دلنشین می خواندند، شبها خارج می شدند و هر کدام در مکانی کمین می کردند و گوش فرا می دادند. جالب اینکه هر کدام از آنها تصوّر میکردند که تنها هستند و حال آنکه افراد دیگری هم در جاهای دیگر کمین کرده و مشغول استماع هستند . خورشید که طلوع کرد هر کدام راه بازگشت پیش گرفتند ولی در راه با یکدیگر برخورد کردند . آنها با هم قرار گذاشتند که دیگر این کار را تکرار نکنند . چون همین افراد بودند که شنیدن قرآن را ممنوع کرده بودند و حتی پنبه در گوش مردم فرو می کردند تا صدای پیامبر ( ص ) را نشنوند . اگر آنها ببینند که رهبرانشان مشغول استماع قرآنند، چه خواهند گفت؟ آن ها پس از قرنویسندهان باز گشتند . اما شب دوّم نیز همین موضوع تکرار شد و شب سوم نیز . یعنی این معجزۀ خالده باعث شده بود که اینان 2 بار پیمان خود را بشکنند و خطر دیده شدن توسّط فرمانبرداران خود را بخرند تا بتوانند کلام قرآن را استماع کنند. اما شب سوم دیگر پیمانی بستند که هرگز و هرگز این کار را تکرار نکنند (سیرة النبی ( ص ) ، ابن هشام ، مكتبة محمد على صبيح وأولاده ، جلد 1 ، صفحات 207 و 208)


بنابراین می بینید فردی که جناب نویسنده او را خردگرا توصیف می کند و از عاقلان آن دوران می خواند و می گوید که به جنون پیامبر اسلام(ص) پی برده بوده است ، نیمۀ شب خواب را کنار می گذاشته، برای شنیدن قرآن از خانه خارج می شده، راه خانۀ پیامبر(ص) را پیش می گرفته ، خطر دیده شدن را بجان میخریده، تا صبح در کمین می نشسته و استماع قرآن می کرده است. ضمنا اظهار نظر ولید بن مغیرة را نیز در مورد قرآن به یاد داشته باشیم .

نکتۀ دیگری که میخواهم به پاسخ دوست گرامی، حسام عزیز،  اضافه کنم این است که نویسنده میگوید کسانی که به محمد(ص) کافر شدند عاقلان دوران خود بودند!!! خیلی جالب است که نویسنده از شدت غرضورزی افرادی را که در برابر سنگ و چوب و مجسمه و هرآنچه خود میساختن ،موسوم به بت، خم و راست میشدند؛ را عاقلان عصر خود میخواند!! اینها چه عقلایی بودند که نمیدانستند که بتی که خودشان آنرا ساخته اند، در سرنوشتشان نقشی ندارد؟

 

شبهه افکن:  پیامبر اسلام از اینکه او را دیوانه خطاب بکنند بسیار ناراحت بوده است و از افسردگی میخواسته است خودکشی کند، تاریخ طبری در مورد این تلاش برای خودکشی اینگونه نوشته است:

 

میخواستم به بالای کوه بلندی بروم و خود را پایین پرت کنم، و با کشتن خود، خود را آسوده سازم. با این هدف به بالای کوه رفتم، وقتی که به میانه کوه رسیدم صدایی از آسمان شنیدم که میگفت "ای محمد تو رسول الله هستی و من جبرئيل هستم".



پاسخ:   ما در اینجا روایت إبن جریر طبری را از عایشه عینا ذکر می کنیم :

فحدثنى أحمد بن عثمان المعروف بأبى الجوزاء قال حدثنا وهب بن جرير قال حدثنا أبى قال سمعت النعمان بن راشد يحدث عن الزهري عن عروة عن عائشة أنها قالت كان أول ما ابتدئ به رسول صلى الله عليه وسلم من الوحى الرؤيا الصادقة كانت تجئ مثل فلق الصبح ثم حبب إليه الخلاء فكان بغار بحراء يتحنث فيه الليالى ذوات العدد قبل أن يرجع إلى أهله ثم يرجع إلى أهله فيتزود لمثلها حتى فجأه الحق فأتاه فقال يا محمد أنت رسول الله قال رسول الله صلى الله عليه وسلم فجثوت لركبتي وأنا قائم ثم زحفت ترجف بوادرى ثم دخلت على خديجة فقلت زملوني زملوني حتى ذهب عنى الروع ثم أتانى فقال يا محمد أنت رسول الله قال فلقد هممت أن أطرح نفسي من حالق من جبل فتبدى لى حين هممت بذلك فقال يا محمد أنا جبريل وأنت رسول الله ثم قال اقرأ قلت ما اقرأ قال فأخذني فغتنى ثلاث مرات حتى بلغ منى الجهد ثم قال اقرأ باسم ربك الذى خلق فقرأت فأتيت خديجة فقلت لقد أشفقت على نفسي فأخبرتها خبرى فقالت أبشر فوالله لا يخزيك الله أبدا ووالله إنك لتصل الرحم وتصدق الحديث وتؤدى الامانة وتحمل الكل وتقري الضيف وتعين على نوائب الحق ( تاریخ الأمم و الملوک ، إبن جریر الطبری ، بیروت : مؤسسة الاعلمی للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحه 47 (

در اینجا همانطور که پیش روی شماست جناب نویسنده می نویسد: «پیامبر اسلام از اینکه او را دیوانه خطاب بکنند بسیار ناراحت بوده است و ازافسردگی می خواسته است خود کشی کند ، تاریخ طبری در مورد این تلاش برای خودکشی اینگونه نوشته است ... » و می بینید که در اینجا جناب نویسنده جریان خودکشی را به افسردگی و ناراحتی از دیوانه نامیده شدن ارتباط داده است در صورتی که اصلا جریان خودکشی، در نزول قرآن و مشقّتی بوده است که به خاطر نزول قرآن و رو به رو شدن با فرمان الهی و فرشتۀ وحی بر پیامبر اسلام وارد می شده است و اصلا ربطی به افسردگی و یا ناراحتی از دیوانه نامیده شدن نداشته است چرا که اصلا این ماجرای نقل شده متعلّق به آغاز نزول وحی است.(در حالی که آغاز دعوت علنی سه سال بعد بوده است) جناب نویسنده و هر نویسندۀ دیگری در پایگاه افراد زندیق و بیخدا ، تبحّر خاصی در نقل قول های مقطعی و نصفه و نیمه دارند (همانگونه که آیات را نصفه و نیمه نقل می کنند و تفسیر به رأی می کنند) و مکرّرا دیده شده است که مطالب نقل شده به سمت مقاصد و اهداف پایه ای خودشان است. این امر در تحقیق و پژوهش کاری بسیار نکوهیده می باشد و نامش نیز «سوء استفاده» است.(مغلطۀ "نقل قول ناقص") در اینجا هم می بینیم که خواندن نصفه و نیمه ی حدیث، مفاهیم و نکاتی را القا می کند که اصلا در راستای هدف حدیث تمام و کامل نیست. مخصوصا این خطر در مورد فردی صادق است که منبع را در اختیار ندارد و به آن رجوع نمی کند .

امّا در مورد حدیث إبن جریر :

این حدیث را بخاری در صحیح خویش به طریقی دیگر از عایشه نقل کرده است بدین صورت (دقّت کنید که حدیث إبن جریر نیز به نقل از عایشه بود):



حدثنا يحيى بن بكير قال حدثنا الليث عن عقيل عن ابن شهاب عن عروة بن الزبير عن عائشة أم المؤمنين أنها قالت أول ما بدئ به رسول الله صلى الله عليه وسلم من الوحى الرؤيا الصالحة في النوم فكان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح ثم حبب إليه الخلاء وكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه وهو التعبد الليالى ذوات العدد قبل أن ينزع إلى اهله ويتزود لذلك ثم يرجع إلى خديجة فيتزود لمثلها حتى جاءه الحق وهو في غار حراء فجاءه الملك فقال اقرأ قال ما انا بقارئ قال فاخذني فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم أرسلني فقال اقرأ قلت ما انا بقارئ فاخذني فغطنى الثانية حتى بلغ منى الجهد ثم أرسلني فقال أقرأ فقلت ما أنا بقارئ فاخذني فغطنى الثالثة ثم أرسلني فقال أقرأ باسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق اقرأ وربك الاكرم فرجع بها رسول الله صلى الله عليه وسلم يرجف فؤاده فدخل على خديجة بنت خويلد فقال زملوني زملوني فزملوه حتى ذهب عنه الروع فقال لخديجة وأخبرها الخبر لقد خشيت على نفسي فقالت خديجة كلا والله ما يخزيك الله أبدا انك لتصل الرحم وتحمل الكل وتكسب المعدوم وتقري الضيف وتعين على نوائب الحق ( صحیح البخاری ، محمد بن اسماعیل البخاری ، طبعة دار الفکر ، جلد 1 ، صفحه ی 3)

مسلم نیز در صحیح خویش این حدیث را از طریقی به غیر از بخاری و إبن جریر از عائشه نقل کرده است که در زیر می خوانیم :


أبو الطاهر احمد بن عمرو بن عبد الله بن عمرو بن سرح اخبرنا ابن وهب قال اخبرني يونس عن ابن شهاب قال حدثنى عروة بن الزبير ان عائشة زوج النبي صلى الله عليه وسلم اخبرته انها قالت كان اول ما بدئ به رسول الله صلى الله عليه وسلم من الوحى الرؤيا الصادقة في النوم فكان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح ثم حبب إليه الخلاء فكان يخلو بغار حراء يتحنث فيه وهو التعبد الليالى اولات العدد قبل ان يرجع إلى اهله ويتزود لذلك ثم يرجع إلى خديجة فيتزود لمثلها حتى فجئه الحق وهو في غار حراء فجاءه الملك فقال اقرأ قال ما انا بقارئ قال فاخذني فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلني فقال اقرأ قال قلت ما انا بقارئ قال فاخذني فغطنى الثانية حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلني فقال اقرأ فقلت ما انا بقارئ فاخذني فغطنى الثالثة حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلني فقال اقرأ بسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق اقرأ وربك الاكرم الذى علم بالقلم علم الانسان ما لم يعلم فرجع بها رسول الله صلى الله عليه وسلم ترجف بوادره حتى دخل على خديجة فقال زملوني زملوني فزملوه حتى ذهب عنه الروع ثم قال لخديجة أي خديجة مالى واخبرها الخبر قال لقد خشيت على نفسي قالت له خديجة كلا أبشر فوالله لا يخزيك الله ابدا والله انك لتصل الرحم وتصدق الحديث وتحمل الكل وتكسب المعدوم وتقري الضيف وتعين على نوائب الحق ( صحیح مسلم ، مسلم النیسابوری ، طبعة دار الفکر ، جلد 1 ، صفحه ی 97 )

این حدیث طبق سند بخاری در کتاب مشهور « الجمع بین الصحیحین» تألیف «محمّد بن فتوح الحمیدی» ، چاپ بیروت (چاپ نوبت دوم)، جلد چهارم ، حدیث شمارۀ 3175 آمده است و باز هم خبری از اقدام به خودکشی نیست.  بنابراین چیزی که به نظر می رسد این است که حدیث إبن جریر مخدوش می باشد و دچار دخل و تصرف شده است . و حداقل می توان گفت که صحیح نیست.


ضمنا در حدیث إبن جریر ، عبارت « زملوني، زملوني ! » قبل از اینکه پیامبر ( ص ) آیۀ «أقرا بسم ربک» را بخواند ذکر شده است در صورتی که این طبق روایات تاریخی مشهور صحیح نیست و این عبارت اگر گفته شده باشد ، بعد از خوانده شدن آیه ی «أقرا بسم ربک» توسّط پیامبر ( ص ) است .


بنابراین چیزی که بر ما روشن می شود ، غیر قابل استناد بودن این حدیث می باشد .

 

 

توضیحاتی پیرامون حدیث عایشه در مورد اقدام به خود کشی رسول الله(ص) :




با نگاهی به اسناد روایات عایشه که بزرگان حدیث اهل سنّت همچون بخاری ، مسلم ، أحمد بن حنبل و همچنین حاکم که احادیثش در میان اهل سنّت حجّت است و در زمان خود از پیشگامان حدیث بوده است ، مشاهده می کنیم که تنها احادیثی که از «زهری» نقل شده است ، حاوی موضوع اقدام به خودکشی رسول الله ( ص ) است .



سند احادیث بزرگان مذکور بدین شرح است :


1.سند بخاری : يحيى بن بكير عن الليث عن عقيل عن ابن شهاب عن عروة بن الزبير عن عائشة (بدون ذکر اقدام به خودکشی(


2. سند مسلم : أبو الطاهر احمد بن عمرو بن عبد الله بن عمرو بن سرح اخبرنا ابن وهب قال اخبرني يونس عن ابن شهاب قال حدثنى عروة بن الزبير عن عائشة(بدون ذکر اقدام به خودکشی)

 
3.سند أحمد بن حنبل : عبد الله عن أبى ثنا حجاج أنا ليث بن سعد عن عقيل بن خالد عن محمد بن مسلم عن عروة بن الزبير عن عائشة) بدون ذکر اقدام به خودکشی(


4.سند أحمد بن حنبل: عبد الله عن أبى ثنا عبد الرزاق ثنا معمر عن الزهري عن عروة عن عائشة (با ذکر اقدام به خودکشی(


5.سند حاکم : على بن حمشاذ العدل ثنا يزيد بن الهيثم الدقاق عن محمد بن اسحاق المسيبى ثنا عبد الله بن معاذ الصنعاني عن معمر بن راشد عن الزهري عن عروة بن الزبير عن عائشة(بدون ذکر اقدام به خودکشی)



چیزی که مسلّم است این است که تمام این احادیث به نقل از «عروة بن الزبیر» بوده است. امّا در مورد فردی که حدیث را از عروة شنیده است تفاوت وجود دارد . در سند بخاری و مسلم شنونده از عروة ، «ابن شهاب» می باشد(و در هیچ کدام ، صحبتی از اقدام به خودکشی نشده است.)

در هر دو سند أحمد بن حنبل هم شنونده از عروة ، زهری است ( محمّد بن مسلم همان زهری است) با اینحال در یکی از آنها اقدام به خودکشی ذکر شده است و در دیگری ذکر نشده است .حاکم نیز این حدیث را از زهری نقل کرده است و باز هم در آن صحبتی از اقدام به خودکشی نشده است . حاکم پس از نقل این حدیث می نویسد : « این حدیث طبق شرط مسلم و بخاری ، صحیح است ولی آنها آن را ذکر نکرده اند.»

  ضمنا طبق آنچه بنده شنیده ام ، گویا طبق نظر ابن حجر عسقلانی در «تهذیب التهذیب» ، در اینکه زهری از عروة حدیث شنیده باشد ،شک و تردید وجود دارد. ضمنا علاوه بر همه ی این موضوع ها ، چیز دیگری که باعث می شود این حدیث قابل استناد نباشد این است که عایشه این حدیث را از پیامبر(ص) نشنیده است و نظر خود را اعلام داشته است. همچنین این حدیث از شخص دیگری به جز عایشه نقل نشده است . بنابراین طبق بررسی های انجام شده، این حدیث مردود می باشد .

 

  بنده با جستجو در کتبی همچون « الإصابة » نوشته ی ابن حجر عسقلانی به نکتۀ جالبی دست یافتم

«إبن شهاب» که بخاری و مسلم از طریق او حدیث عایشه را در صحیح خود نقل کرده اند ، همان «الزهری» است. یعنی حاکم ، بخاری ، مسلم و أحمد بن حنبل همگی احادیث خود را از « الزهری » نقل نموده اند . با این وجود ، موضوع جالب تر می نماید . زیرا حاکم ، بخاری ، مسلم و أحمد بن حنبل(در یک سند) ، با اینکه احادیث خود را از الزهری نقل کرده اند ولی در آن صحبتی از اقدام به خودکشی وجود ندارد . آیا حاکم و بخاری و مسلم ادامه ی آنرا انداخته اند؟ خیر! چرا بخاری در کتب دیگر خود همچون «التعبیر» ادامۀ آن را نقل کرده است ولی در صحیح خود نه ؟ چرا مسلم آن را در صحیح خود وارد نکرده است؟ چرا در یکی از اسناد أحمد بن حنبل ادامه اش وجود دارد ولی در سند دیگری وجود ندارد ؟ چرا این حدیث تنها از طریق الزهری از عروة ابن زبیر نقل شده است ؟ ابن أبی الحدید از استاد خویش أبو جعفر اسکافی نقل می کند که « معاویة گروهی از صحابه و گروهی از تابعین را قرار داده بود تا در مذمت علی ( ع ) حدیث جعل کنند ، به ویژه در طعن و بیزاری از او ، و برای آنها برای این کار جایزه و پاداشی تعیین کرد ( وجعل لهم على ذلك جعلا ) ... که از تابعین ، « عروة بن الزبیر » در میان آنها قرار داشت ( شرح نهج البلاغة ، ابن أبی الحدید ، جلد 4 ، صفحه ی 63)

یا در همان ادامه ی حدیث ، هر چند که بخاری و مسلم آن را در صحیح خود نقل نکرده اند و حاکم نیز آن را در مستدرک نقل نکرده است، نیز نباید شک کرد و آنرا غیر قابل استناد و حتّی مردود شمرد؟ ضمنا عایشه که در زمان بعثت به دنیا نیامده بوده است، چگونه به اجتهاد و اظهار نظر در مورد شروع وحی آنهم از خودش (و نه از قول پیامبر) پرداخته است؟ چرا این حدیث در مورد شروع نزول وحی بر پیامبر اسلام(ص) ، با احادیث ابن عبّاس و ... تناقض دارد؟ مخصوصا حدیث إبن جریر که در جزئی ترین مسائل نیز مخالف تاریخ و روایات مشهور است .

 

سؤال مهمتر دیگر : چرا جناب نویسنده این حدیث را با تمام اشکالاتی که بر آن وارد است ، در مقالۀ خویش وارد و بر اساس آن تهمتی بدین بزرگی را بر حضرت محمّد(ص) وارد ساخته اند؟ چرا قبل از اینکه آن را نقل کنند، در مورد آن در کتب دیگر تحقیقی نکرده اند؟ ایشان که اینهمه تهمت به شیعیان و کتب آنها می زنند، چرا حداقل کتب اهل سنّت را مطالعه نکرده اند؟ آیا غیر از این بوده است که ایشان با مشاهده ی این حدیث در تاریخ طبری، آن را موافق رأی و نظر خود یافته، سایر روایات و احادیث را کنار گذاشته، بررسی بیشتر را جایز نشمرده و با شادی و نشاط تمام آن را در مقاله ی خویش وارد ساخته است؟

 

 

 

شبهه افکن:  سایر کتابهای تاریخی همچون سیرت رسول الله نیز این قضیه را گزنویسنده کرده اند، محمد درست بعد از دریافت نخستین وحی قصد خودکشی داشته است، زیرا فکر میکرده است که دیوانه شده است!

 

پاسخ:   جناب نویسنده! بنده در کتاب سیرة النبی ( ص ) ابن هشام بسیار جستجو کردم ولی چنین چیزی نیافتم. در قسمت «نزول جبريل عليه صلى الله عليه وسلم» در این کتاب هم چنین چیزی نبود. منبع انگلیسی شما در سایتتان جریان خودکشی پیامبر ( ص ) را از کجا نقل کرده است؟ تنها ترجمۀ سیره است یا اضافات هم دارد؟ در کتاب عربی(که نسخۀ اصیل است) بنده هرگز چنین ماجرایی وجود ندارد . با توجّه به اینکه به گفته ی شما در «پانویس شمارۀ 4 ترجمه فارسی قصد خودکشی محمد را نقل نکرده است» به نظر می رسد که اشکال از نسخه ی انگلیسی شما باشد. لطفا در صورت امکان نتیجه را بررسی کنید و گزنویسنده دهید. (اینجا هم مغلطۀ تحریف آشکار است)

 

جالب اینکه از شروع قسمت داخل پرانتز که شما از ترجمه ی انگلیسی نقل کردید، مشخّص است که مترجم آنرا خودش اضافه کرده است.(مغلطۀ تحریف) جمله ی «حال در میان مخلوقات الله هیچکدام در نزد من از کاهنان و انسان های دیوانه منفورتر نبودند» چه ربطی به جملۀ «من در حال از خواب باز آمدم و سورت اقرا تا آنجا که گفته بود از برداشتم و همچون نقشی بود که بر دل من کرده بودند » دارد؟ آیا چون آیه عینا بر دل پیامبر ( ص ) نقش بسته بود، نتیجه گرفت که دیوانه شده است ؟
جناب نویسنده ! لطفا حتما گزنویسنده بررسی هایتان را ارائه دهید. چون بنده دو نسخه ی عربی را بررسی کردم ولی چنین چیزی نیافتم . خیلی جالب است ...

شبهه افکن:  آیا کسی که قصد خودکشی داشته است و چندین بار تلاش برای خود کشی کرده است دچار مشکلات عمیق روحی روانی نیست؟ دیوانه به چه کسی گفته میشود؟ مگر غیر از این است که دیوانه را عوام در آن دوران به کسانی میگفتند که تعادل روانی نداشتند و چنین حرکت هایی از آنها سر میزده است؟ امروزه کسانی که قصد خودکشی دارند را تحت درمان و مراقبتهای ویژه پزشکی قرار میدهند

پاسخ:   روایت جناب نویسنده از إبن جریر ، صحیح نمی باشد و به احتمال زیاد دستخوش تحریف و دگرگونی شده است( همانطور که مفصّلا توضیح داده شد) و در مورد سیره ی ابن هشام هم خدمتتان توضیح دادم که بنده چنین چیزی در کتاب عربی سیره ی ابن هشام یافت نکردم . مترجم فارسی هم طبق قول شما چنین چیزی را ترجمه نکرده است . نمی دانم این روایت را کتاب جناب نویسنده از کدامین قسمت سیره ی ابن هشام استخراج کرده است .

  نظر به غلط بودن و غیرواقعی بودن ماجرای خودکشی این نتیجه گیریهای شما نیز غلط هستند.

شبهه افکن:  مسئله به قصد خود کشی محمد ختم نمیشود، محمد در هنگام دریافت وحی غش میکرده است، به قدیمی ترین گزنویسنده تاریخی از شکل دیدار نخستین محمد با جبرئیل توجه کنید،

پیغمبر علیه السلام، حکایت کرد و گفت: شب بیست و چهارم از ماه رمضان خفته بودم و چشم من به خواب رفته بود که جبرئیل، علیه السلام در آمد و نامه ای در پاره ای دیباج سبز پیچیده بود و آن نامه بیرون آورد و مرا داد و گفت: بخوان. من گفتم: نمیتوانم خواندن. آنگه دست مرا بگرفت و سخت بفشرد، چنانکه هوش از من برفت، و بعد از آن دست از من بداشت و دیگر مرا گفت: بخوان، این نوبت از ترس گفتم چه بخوانم گفت...

پاسخ:   این ایراد شما به دلیل ناآگاهی شما از پدیده ی وحی و کیفیت و جنبه های آن است .

 

خداوند در قرآن می فرماید: إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا(ما سخنی سنگین را بر تو القا میکنیم. سوره ی مبارکه ی مزمل ، آیۀ 5)



و همچنین می فرماید: لَوْ أَنزَلْنَاهَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْخَشْيَةِ اللَّهِ : اگر ما این قرآن ( عظیم الشأن ) را ( به جای دلهای خلق ) بر کوه نازل می کردیم مشاهده می کردی که کوه از ترس و عظمت خداوند خاشع و ذلیل و متلاشی می گشت(سوره ی مبارکه ی حشر ، آیۀ 21)



ثعالبی در تفسیر خویش در تفسیر آیۀ 5 سوره ی مزمل از قول مفسّرین می نویسد:

« انه كان إذا اوحي إليه وهو على ناقته بركت به : هنگامی که پیامبر ( ص ) بر روی شترش بود و وحی بر او نازل می شد ، شتر را به زانو در می آورد و مرکب فرو می نشست » (الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن ، عبد الرحمن بن محمد الثعالبی المالکی ، بیروت : دار احیاء التراث العربی ، جزء 5 ، صفحه ی 502 ) . این روایت را قرطبی نیز آورده است) الجامع لأحکام القرآن ، أبی عبد الله محمد بن أحمد الانصاری القرطبی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، جلد 19 ، صفحات 38 و 39 )


خود این تفاسیر و روایات وارد شده نشان دهندۀ سنگین بودن وحی الهی بر پیامبر(ص) است . بنابراین طبیعی است که به علّت چنین ثقلی گاهی حالت بیهوشی و یا ریزش عرق به پیامبر اسلام(ص) دست دهد. بنابراین این ایراد شما نیز باطل است و پاسخ آن بر کسانی که در مورد وحی و اقسام آن مطالعه و تفکّر داشته اند ، اظهر من الشمس است .

 

  باز این نکته را به پاسخ دوست عزیزم، حسام گرامی، اضافه میکنم که این ادعا اگر هم میخواست درست باشد در صورتی بود که پیامبر همیشه در حین نزول وحی بیهوش میشدند، حال آنکه فقط گاهی این حادثه رخ میداده است و برخی زمانها نیز عرق بر پیشانیشان مینشسته است. در ضمن گاهی که بحث نزول قرآن نبوده است و جبرئیل فقط خبری را آورده است معمولا در چهرۀ پیامبر هیچ تغییری نمودار نمیشد؛ مثل ماجرای آن زن یهودی که خواست پیامبر را سم دهد پیامبر و یکی از اصحاب دست به غذا برده بودند، جبرئیل به پیامبر خبر داد و پیامبر دست از غذا کشید ولی آن صحابی که بر پیامبر پیشی گرفته بود، مسموم شد. اینجا طبق نقل تاریخ نه پیامبر بیهوش میشود و نه عرق بر جبینش مینشیند.

 

شبهه افکن:  محمد خود نیز همینگونه فکر میکرده است کتاب الطبقات ابن سعد شرح داده است که محمد بعد از رسیدن به خانه اش، به خدیجه گفته است که گمان میکند دیوانه شده باشد،

ای خدیجه، نورهایی را میبینم و صداهایی را میشنوم، میترسم دیوانه شده باشم.


پاسخ:  کنستان ویرژیل گئورگیو می نویسد :

« اگر محمّد بعد از احساس وحشت دچار این تردید شده باشد نباید حیرت کرد. اکثر کسانی که صدای خداوند را شنیده اند علاوه بر وحشت دچار تردید شده اند که شاید صدایی که می شنوند صدای خداوند نباشد. سنت ترز که یکی از اولیای دیانت مسیح است می گوید : وقتی که صدای خداوند به گوش آدمی می رسد او یقین حاصل می کند که صدای خداوند می باشد زیرا لحن صدا و سبک بیان تردید در اصالت صدا باقی نمیگذارد ولی وقتی یک روز از آن می گذرد تردید حاصل می شود و مستمع از خود می پرسد که آیا صدایی که شنید صدای خداوند بود یا اینکه از تخیّل او بوجود آمد یا شیطان آن صدا را ایجاد کرد و انسان آرزو دارد که مرتبه ای دیگر آن صدا را بشنود تا اینکه تردیدش راجع به صدا رفع گردد) «محمّد پیغمبری که از نو باید شناخت ، کنستان ویرژیل گئورگیو ، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، تهران : زرین ، چاپ هفدهم 1386 ، صفحه ی 59)



اتّفاقا همین شک پیامبر اسلام(ص)  در مورد صداهایی که شنیده است و چیز هایی که دیده است، نشان از هوشیاری کامل ایشان دارد، چرا که فرد دیوانه هرگز در مورد صداهایی که شنیده است تردید نمی کند و به دیگران نمی گوید : میترسم دیوانه شده باشد. چون این جمله، نشان دهندۀ طرز فکر و بیان یک انسان کاملا هوشیار است. ضمنا یکی از نشانه های بیماران شدید روانی همچون افراد مبتلا به اسکیزوفرنی ، هذیان است نه آیاتی همچون:« اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ » که مو را به تن ولید راست می کند و أباسفیان را نیمه شب از خانه بیرون می کشد تا در کمین بنشیند و تا صبح استماع کند. این چه هذیانی است که ابوالعلاء در موردش گفته است : « این کتاب که محمّد آنرا آورده با اعجاز خود همه را مغلوب کرده است . و یک آیه از آن یا بخشی از آن هر گاه در میان فصیح ترین سخنان که آفریدگان بر آن توانایی دارند قرار گیرد مانند شهاب درخشنده ای است در پاره ای از ظلمت شب » ؟

آیا این همه معجزۀ علمی و پیشگویی شکست ایران از روم حاصل وهم و جنتون است؟؟؟

یکی دیگر از نشانه های جنون ، آشفتگی گفتار است در صورتی که کلام پیامبر(ص) لرزه بر اندام مشرکان می انداخت و آنقدر فصیح و بلیغ و محکم بود که مشرکان مردم را از اطراف ایشان دور می ساختند تا مبادا سخن پیامبر اسلام(ص) به گوش آنها برسد.


ضمنا چگونه است که پیامبر اسلام (ص) یک شبه مبتلا به جنون شد؟ چطور شد که یک شبه سالم به غار حراء رفت و مجنون بازگشت؟ خیلی عجیب است ... !!

 

باز این نکته را به فرمایشات جناب حسام اضافه میکنم که اینکه برخی نسخ تاریخی خبر از سرگشتی پیامبر و ترس از جنون دارد، دلیل نمیشود که حتما اینطور باشد چراکه بسیاری از اسناد به این موضوع اشاره نکرده اند.

شبهه افکن:  بعد از مطالعات دقیق(در مورد آنچه نویسنده آنرا مطالعات دقیق میخواند این پست را ببینید )، به نظر میرسد ممکن ترین روایت این است که قطع شدن وحی به مدت سه سال و نیم طول کشید، البته برخی از علما با این روایت مخالفت کرده اند اما توضیح بیشتر در اینجا از حوصله خارج است.

پاسخ:  بنده متعجّبم که چگونه جناب نویسنده بعد از مطالعات دقیق(!) بدین نتیجه رسیده است که سه سال و نیم وحی قطع شده است . جالب این است که ایشان صفت «دقیق» را هم به مطالعاتشان داده اند.

 

گفته اند که چون پیامبر خدا ( ص ) از حراء بازگشت و پس از نخستین وحی تا چندی وحی منقطع گردید . مدّت آن را 3 ، 4 ، 12 ، 15 ، 19 ، 25 ، 40 روز و یا 205 روز و 3 سال نیز گفته اند . ( بنا به نقول فتح الباری و ابن اسحاق و  ) (... تاریخ قرآن ، دکتر محمود رامیار ، تهران : انتشارات امیر کبیر ، چاپ هفتم 1385 ، صفحه ی 72)



همانطور که می بینید روایت 3.5 سال اصلا در کتب تاریخی و روایی وجود ندارد یا شاید هم بنده مشاهده نکرده ام! ضمنا در مورد انقطاع وحی اختلاف عجیبی در روایات و تواریخ وجود دارد . ما در اینجا فرض محال را می گیریم که وحی 3.5 سال قطع شده باشد .



مورّخان و راویان ، نخستین آیه ی نازل شده پس از انقطاع وحی را 2 آیه دانسته اند و بین ایندو روایات اختلاف دارند .



فرض اوّل : اوّلین آیه ی نازل شده پس از انقطاع وحی آیه ی «یَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ » ( آیۀ اوّل سوره ی مدثر ) باشد .



بررسی فرض اوّل : اگر انقطاع وحی با آیۀ اوّل سوره ی مدثر پایان یابد و آغاز بعثت در اینجا باشد ، یک اشکال پیش می آید و آن این است که آیه ی دعوت نزدیکان (وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ) آیۀ 214 سورۀ شعراء می باشد که در آغار بعثت نازل شده است. حال آنکه طبق ترتیب نزول آیات قرآن سوره ی شعراء 45 یا 46امین سورۀ نازل شده می باشد در صورتی که سورۀ مدثر چهارمین سوره ی نازل شده می باشد ( پژوهشی در  تاریخ قرآن کریم ، دکتر سید محمد باقر حجتی ، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، چاپ بیست و دوم 1385 ، صفحات 394 تا 402)



حال این سؤال مطرح می شود که آیاتی از سوره هایی همچون سورۀ اعلی و انشراح چه زمانی بر پیامبر نازل شده اند ؟ حال اگر ما مدّت انقطاع وحی را 3.5 سال در نظر بگیریم ، دیگر 100% می توان چنین ادّعایی را رد کرد و بنابراین این ادّعا باطل است . مفسّران هم در جمع بین روایات و آیات دچار مشکل شده اند.(در مورد فرض اوّل تحقیقات بنده ادامه دارد و فعلا کامل نیست)


فرض دوّم : اوّلین آیه ی نازل شده پس از انقطاع وحی آیه ی «وَالضُّحَى وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَى مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى» ( آیات اوّل تا سوم سوره ی الضحی ) باشد .

بررسی فرض دوّم : این فرض خود به خود رد است و اصلا نیازی به فرض محال جناب نویسنده هم ندارد. چون سورۀ الضحی دهمین یا یازدهمین سورۀ نازل شده بر پیامبر(ص) است و مشخّص نیست که با درست گرفتن این فرض ، آیات پیشین کی و کجا نازل شده اند .


حال اگر جناب نویسندۀ بیخدا بفرمایند که تحقیقات دقیقشان چه بوده است که ایشان را به سمت پذیرش مدّت انقطاع 3.5 سال سوق داده است ، بنده متشکّر خواهم شد.

 

شبهه افکن:  عایشه همسر محمد نیز فکر کرده بود که محمد دیوانه شده است، او فکر میکرد با زنانش جماع کرده، در حالی که چنین نکرده بود. عایشه دیوانگی را با جادو و طلسم شدن بیان کرده است.

اخبار عایشه واحد است :

عایشه روایت کرده است که پیامبر الله؛ گاهی اوقات سحر و افسون می شد و فکر می کرد با همسرانش همخوابگی کرده؛ در حالیکه در واقع به چنین عملی دست نزده بود..... او در چنین زمانی زیر اثر سحر و افسون قرار می گرفت.

 

پاسخ:  این روایت و گفتار را هیچ یک از زنان دیگر پیامبر ( ص ) نه تأیید کرده اند و نه شبیه آن از آنها نقل شده است . اگر واقعا چنین چیزی صحت داشت ، باید توسّط دیگر زنان پیامبر ( ص ) نیز نقل می شد ولی نقل نشده است . بنابراین بیشتر به نظر می رسد که یا اشکال از خود ام المؤمنین عایشه است(!!) یا یکی از راویان سند.

شبهه افکن:  وقتی محمد در بستر مرگ بود و کاغذی خواست تا وصیت کند، عمر گفت به او فشار آمده است و هذیان میگوید، برایش کاغذ نیاورید، این حدیث که به حدیث قرطاس (قرطاس یعنی کاغذ) معروف است در منابع تاریخی زیادی ذکر شده است.

پاسخ:  پیامبر ( ص ) گفته است : « کاغذ بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم تا بعد از آن گمراه نشوید »


عمر بن الخطاب گفته است : « پیامبر هذیان می گوید.»


حال اینکه کجای این سخن پیامبر ( ص ) ربطی به هذیان دارد ، الله اعلم !(و ارتباط هذیان و جنون چیست؟؟؟)


دوست گرامی! جناب نویسنده! این واقعه بی ربطترین واقعه به موضوع مورد بحث ماست . چرا که اگر کمی منابع را مطالعه می کردید متوجّه می شدید که این موضوع موضوعی است که سر دراز دارد و باید توسّط یک تحقیق جامع مشخّص شود. انشاءالله اگر عمری بود بنده حتما در این مورد خواهم نوشت و حتما شما را از آن با خبر خواهم کرد. اتّفاقا تنها برداشتی که از این موضوع نمی توان کرد ، همین موضوعی است که شما از آن برداشت کرده اید. فکر کنم اشکال از مطالعۀ کم یا «یک چیز دیگر» باشد .

شبهه افکن:  به همین دلیل است که مسلمانان چهره پنهان شده محمد در لابلای تاریخ را نمیبینند و از شناخت تاریخی و دقیق پیامبرشان بیم دارند.

واقعا شنیدن این جمله از جناب نویسنده برای بنده شخصا خالی از تفریح نبود ...


راستی ! جناب نویسنده ! لطفا کتاب « نگاهی نو به اسلام » را بگذارید کنار کتاب « 23 سال » و همراه هم بگذارید در کوزه . البته یک Choice دیگر هم دارید و آن این است که جناب علی دشتی را بگذارید کنار مسعود جان و با هم بگذارید در کوزه .

 



فکر نمی کنم دیگر چیز خاصی مانده باشد که بررسی نکرده باشم .

با تشکّر .



موفّق و مؤید باشید ...


حسام .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:31  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام. دوستان عزیز مراقب مذهب سازها باشید. افرادی با نامهای عجیب که پیشوند "پرفسور" یا پسوند "الله" در حال تبلیغ خود هستند، به شدت در حال تبلیغ در محیط نت هستند و حتی تبلیغگرانشان انها را مهدی موعود(عج) میدانند و میگویند آنها تنها راه نجاتند. مراقب باشید که به دام این شیادان نیفتید.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:38  توسط مسلمان ایرانی 

این مقالات پاسخهایی دندان شکن به کتاب یکی از اسلامستیزان است که در اقدامی ناشایست، پیامبر خدا(ص) را با کوروش هخامنشی مقایسه نموده است!! و سعی کرده با تحریف شخصیتها پیامبر را تحقیر و کوروش را تعظیم کند.

 

 

بخش اول: تولد، کودکی و نوجوانی

 

قسمت اول: پیامبر(ص)

 

 نویسنده ضمن این نوشته ادعا میکند که از آنجا که پدر و مادر پیامبر خیلی زود مردند نشاندهندۀ این است که بدنهای ضعیفی داشتند و میخواهد تلقین کند که فرزندی ناقص یا ضعیف به دنیا آورده‌اند!! نویسنده فراموش کرده است که در آن زمان امکانات پزشکی چندان پیشرفتی ننموده بود و اینکه فرد تا چه حد عمر کند بیشتر به شانس بستگی داشته است تا میزان ضعف و قوت بدن! از این گذشته اگر واقعا" بدن آمنه و عبدالله ،پدرو مادر پیامبر، ضعیف بود، هرگز نمیتوانستند کودکی را، آن هم در شرایط بهداشتی آنروز و آب و هوای آن دیار، پشت سر بگذارند. لازم میدانم ذکر کنم که طبق تاریخ پدر پیامبر ،عبدالله، به لحاظ قوای جسمانی و شمشیرزنی و تیراندازی از قهرمانان زمان خویش بود پس این ادعای نویسنده بسیار غیرعقلانی است.در عین حال باید یادآور شویم که طبق تاریخ پیامبر دارای قوای جسمانی بالایی بود چنانکه بسیار کم بیمار میشدند و وقتی با زهری مهلک، مسموم شدند بدنشان ماهها در برابر این سم مقاومت کرد.

 در واقع به این نویسنده باید گفت که خواست خدا بود که محمّد(ص) یتیم باشد و در فقر زندگی کند تا حال مسکینان و یتیمان را درک کند و مانند شاهان نباشد که در زمانی که حاکمیت را به دست میاورند فقرا را فراموش میکنند!!

 

 نویسنده ضمن نوشتجاتی بسیار توهین آمیز در مورد پیامبر اسلام بدون هیچ سندی ادعا میکند که دایۀ پیامبر،حلیمه، وقتی پیامبر را بزرگ میکرد متوجه نشانه‌هايی از غش و ضعف در او شد و به همین خاطر قصد داشت او را به مادرش باز پس دهد!! این ادعای دروغین که این فرد اسلامستیز میاورد در هیچ کجای تاریخ نیامده است. برعکس آنچه این فرد مغرض میگوید طبق تواریخ حلیمه نقل میکند که زمانی محمّد(ص) را از مادرش گرفته است که سرزمینش دچار خشکسالی و خود و همسرش دچار فقر شدید بودند؛ اما به محض اینکه محمّد(ص) را از مادرش گرفتند سیل برکات بر آنها فرود آمد و حتی وقتی شیر دادن محمّد(ص) تمام شد و او را نزد مادرش برد از او خواهش کرد که او را به میان قبیله خود بازگرداند و محمّد(ص) را تا سن پنج سالگی نزد خود نگاه داشت.

 

 

 قصّه‌اي که نویسنده،به نقل از حلیمه، برای صحت سخن خود میاورد خیلی مضحک است بیایید آنرا ببینیم:

 

«روزی هنگامی که محمّد(ص) به همراه برادر رضاعیش مشغول مراقبت از گاوها بودند برادر رضاعی محمّد(ص) نزد من(حلیمه) و شوهرم آمد و گفت: دو مرد سفید پوش برادر قریشی من را گرفتند و بدنش را باز کردند و در داخل بدنش به جستجو پرداختند. من و شوهرم با شتاب به سوی محلی که محمّد(ص) در آن قرار داشت رفتیم و از او پرسیدیم چه اتفاقی افتاده؟» در ادامۀ ماجرا محمّد(ص) سخنان برادر رضاعیش را تأیید میکند و میگوید آن افراد سیاهی های قلبش را بیرون کشیده‌اند...

 

 نویسنده از این ماجرا نتیجه میگیرد که پیامبر از زمان کودکی دچار بیماری روانی هیستریکی بوده است!! اما در پاسخش باید بگوییم:

 

۱. هر داستانی که در تاریخ بیاید صحیح نیست بسیاری از وقایعی که در تاریخ نقل میشوند مانند همین داستان افسانه‌اي هستند. در غیر عقلانی بودن این داستان همین بس که بگوییم که مگر در قلب کودک خردسال سیاهی و ناپاکی وجود دارد که کسی بخواهد انرا بیرون بیاورد؟؟ در ضمن اگر نویسنده به هر سخنی که در تاریخ آمده ایمان دارد، چرا نبوّت پیامبر(ص) که به تواتر در تمام تواریخ آمده است را قبول نمیکند؟

 

۲.نویسنده فراموش کرده است که این ماجرا را محمّد(ص) نقل نکرده است که او را محکوم به توهم میکند. این ماجرا را ابتدا برادر رضاعیش نقل کرده و بعد محمّد(ص)(طبق داستانی که آمده) آنرا تأیید کرده است. پس باید سؤال کردکه آیا برادر رضاعی محمّد(ص) هم هیستریک داشته؟ و آیا هر دو در عالم غش یک چیز را دیده‌اند؟ واقعا" کسی که باید در عقلش شک کرد خود این نویسنده است!!

 

۳. حتی اگر این ماجرا واقعا" اتفاق افتاده بود هم نمیشد چنین نتیجه‌گیري ناجوانمردانه‌اي کرد؛ چرا که عالم ماوراءالطبیعه وجود دارد و ما وجود آنرا ثابت میکنیم. نویسنده میخواهد هر کسی را که از وجود عالم ماوراءطبیعه سخن میگوید را به بیماری روانی محکوم کند. در حالی که این خود نویسنده است که فکر و روحی بیمار دارد و فکر میکند هر کس برعکس خودش به ماوراءالطبیعه معتقد است بیماری روانی دارد!!!

۴.باید توجه داشت که این ماجرا هر چند در برخی کتب آمده ولی این نمیتواند قابل قبول باشد و بدیهیست که از اسرائیلیات است چرا که تأییدگر ادعای مسیحیون مبنی بر این است که شیطان در وجود هر کسی اثر داشته مگر عیسی مسیح!!

۵.اگر این ماجرا واقعیت میداشت هم نشانگر اعجاز بود و دلیلی محکم برا نبوت پیامبر محسوب میشد.

 

نویسنده در بخش دیگری از سخنان بی سر و ته خود ادعا میکند که از آنجایی که پدر و مادر حضرت محمد(ص) خیلی زود مردند آشکار است که او بدنی ضعیف داشته است!!!(این ادعای پوچ را در جهت همان ادعای واهی که پیامبر دچار بیماری هیستیکی بوده است، بیان میکند!). در پاسخ باید عرض کنیم:

 

۱.اینکه پدر و مادر در دوران کودکی فرزندشان بمیرند، چگونه میتواند اثبات کند که بدنهای ضعیفی داشته اند و در نتیجه این ضعف به فرزندشان به ارث رسیده است؟ حتی اگر بپذیریم که آنها بدنهای ضعیفی داشتند از کجا معلوم که فرزندی ضعیف نیز به دنیا میاورند؟

 

۲.ادعای ضعف بدنی عبدالله و آمنه یک ادعای ناشی از غرضورزی نویسنده است. اگر این فرد مغرض که تمام سخنانش را از روی دست مستشرقین یهودی و مسیحی برداشته است، کمی در اسناد دسته اول دقت میکرد میدید که در اسناد از دلاوریها و کمالات عبدالله سخنها آورده شده است. اساسا این ادعا که پدر و مادر پیامبر به خاطر ضعف بدنی مردند یک ادعای پوچ و فاقد سند است. بیماریها در آن دوران راه درمان دشواری داشتند و ممکن بود وقتی کسی دچارشان شود به هر دلیل بمیرد.

 

۳. اما تیر خلاص به این ادعای پوچ ماجرای کشتی گرفتن رکانه با پیامبر است! رکانه که به گزارش تاریخ فردی زورمند و گردن کلفت بود، وقتی دعوت پیامبر را شنید به خیال اینکه قویترین مرد روی زمین خودش است، پذیرفت که اگر پیامبر او را در کشتی به زمین بزند اسلام بیاورد!! طبق گزارش تاریخ این مرد دو بار با پیامبر گلاویز شد و با وجود اینکه فردی تنومند و از قدرتمندان قریش بود، هر دو بار زمین خورد و البته بعد از آن ادعا کرد که «این شخص جادوگر است»!!(بحارلانوار ج۱۵، ص۳۷۶ و منتهی الآمال ج۱، ص۱۸) همچنین از حلیمه دایۀ پیامبر نقل شده است که رشد جسمانی آن حضرت بیش از دیگران است(بحارلانوار ج۱۶، ص۱۷۸) پس سخن نویسنده با تاریخ نیز در تناقض است!

 

همچنین این نویسنده که خیال میکند که قرآن را پیامبر بر اساس توهماتش نوشته است، چرا توضیح نمیدهد، این همه اعجاز قرآن از کجا آمده است؟ چرا یک سوره مثل قرآن نمیاورد؟

 

 

 

 قسمت دوم: کوروش نامه

 

 حالا باید یک تودهنی محکم هم به نویسنده و تمام پان ایرانیستها بزنم تا یاد بگیرند که کوروش هخامنشی کسی نیست که بخواهد با پیامبر خدا مقایسه شود. میدانم از این نوشته‌ام تعدادی افراد تاریخپرست ناراحت میشوند طبق معمول به فحاشی میپردازند ولی برایم مهم نیست. این افراد بي‌غیرت که حاضرند برای بالا بردن مقام تاریخ کشور مقام پیامبر خاتم(ص) را پایین بیاورند بهتر است بروند و بمیرند. جای طرز فکر این افراد در اعماق چاههای فاضلاب است و من راهم را ادامه میدهم و فحاشی این افراد برایم مهم نیست.

 

 برویم سر اصل مطلب: نویسنده در جایی که دارد از کوروش سخن میگوید برعکس آنچه که در مورد پیامبر میاورد ،که سعی دارد فقط سخنان عجیب و غیر قابل قبول مورخین را بیاورد، با تمام قدرت سعی دارد روی آنچه کوروش بوده است، سرپوش بگذارد و فقط جاهای مثبت را بیان کند.

 

 در مورد کودکی کوروش کتزیاس سخنان زیادی نگفته است. کزنفون و هرودوت منابع مختلف ما در مورد کودکی کوروش هستند.

  کزنفون در مورد کودکی کوروش میگوید که رابطۀ او با پدربزرگش ،پادشاه ماد، خیلی خوب بود و این باعث شد که در ناز نعمت بزرگ شود (نگاه کنید به تاریخ ایران باستان،حسن پیرنیا، صفحات۲۲۸ تا ۲۳۲) پدر کوروش هم پادشاه پارس و دست نشاندۀ شاه ماد بود و او را در سیستم مدارس افسانه‌اي پارس قرار داد که کوروش در آنها اصول جنگیدن و شکار کردن و ... را فراگرفت. مسلم است که چنین کودکی در زمان بزرگی خود نه به فکر فقرا است و نه به چیزی جز فتح و فتوح و مقهور کردن ملل میاندیشد. البته در بحثهای آینده میبینیم که چنین شد.

 

 در نوشته های هرودوت آمده که هر چند کوروش نوۀ پادشاه ماد بود ولی او بخاطر خوابی که دید، قصد کشتنش را داشت و وزیر شاه ماد که مأمور کشتن او بود او را به چوپانی سپرد و چوپان او را به جای کودک مردۀ خود نگاه داشت و زن چوپان که سپاکو نام داشت به او شیر داد. به هر حال چند سال بعد در یک ماجرای جالب پادشاه ماد به هویت این کودک پی برد:

 

«چون طفل به سن ده سالگی رسید، همبازی امیرزادگان شد. پس از آن روزی اتفاق افتاد که همسالگان او، در موقع بازی، متفق شدند که شاهی انتخاب کنند و کوروش  را که به او "پسر چوپان" میگفتند،شاه کردند ... بعد در حین بازی یکی از رفقایش نخواست حکم او را اجرا کند و کوروش امر کرد او را به سختی تنبیه کنند» وقتی شاه ماد ماجرا را شنید کوروش را خواسته از او پرسید که تو چگونه جرأت کردی با پسر مرد اول من چنین کنی؟ کوروش پاسخ داد: من را به شاهی برگزیده بودند و و حق با من بود!!(تاریخ ایران باستان حسن پیرنیا صفحه ۲۱۱) در اینجا شاه ماد مشکوک میشود و به زودی هویت کوروش لو میرود!

 

 واقعا" چقدر سخت است فکرش را بکنیم که کسی که در سن کودکی در یک بازی ساده دستور میدهد کسی را به جرم نافرمانی به شدت بزنند وقتی به شاهی واقعی برسد چه میکند؟ البته در مقالات بعدی معلوم میشود!! فقط اینرا هم به کسانی که فحش دادند بگویم تا پیشاپیش پاسخشان را دیده باشند:

 

هرودوت میگوید از آنجا که  معنی اسم سپاکو،که به کوروش شیر داده بود،  در زبان مادی سگ ماده است وقتی کوروش به پارس بزگشت مردم پارس میگفتند: «کوروش را یک سگ ماده بزرگ کرده و شیر داده است!»(تاریخ ایران باستان حسن پیرنیا صفحه ۲۱۳)


برخی افراد نادان که گویا اصلا از اصل ماجرا خبر ندارند به من میگویند:«مگر لازمۀ مسلمانی توهین به شاهان پیشین(به قول خودشان نیاکانمان!!) است؟» در پاسخ به این افراد نادان باید عرض کنم که نخیر لازمۀ آن این نیست بلکه این پان ایرانیستهای بیشعوری مثل نویسندۀ آن مطلب هستند که فکر میکنند برای رسیدن به آرمانهای باستانیشان پیامبر را تحقیر کنند. من هم فقط جواب این حماقت را دادم. در ضمن من از اینکه از شخصیتهای پوچی مثل کوروش حقیر بخواهند بت بسازند متنفرم، پس با این بتسازی مبارزه میکنم و این نقد تند بر کوروش که اگر خدا بخواهد ادامه هم خواهد داشت، را عرضه کردم. ببخشید اگر به بتهای مسخرتون توهینی شده!! من به کوروش به عنوان یک پادشاه که مثل کریمخان زند از کشتن دشمنان خودداری میکرده، احترام میگذارم ولی نه تنها استعمارگریها و جنگطلبیهایش را فراموش نمیکنم بلکه با روال بتسازی از او نیز به شدت مبارزه مینمایم.


 

 
 

این مقالات به به مرور زمان ادامه خواهند داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:6  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام دوستان گرامی. در این واپسین روزهای مهمانی خدا دعا را فراموش نکنید و پیش از همه برای ظهور منجی(عج) که تمام خیرات در آن است.

 

یکی از کارهایی که در راه خودم میخواهم انجام دهم استفاده از تألیفات سایر دوستان در سایر وبلاگها با ذکر مؤخذ است. مطلب این پست را از وبلاگ ارزشمند امانت در مورخۀ دوشنبه ۱۲ دیماه ۱۳۸۴ توسط آقا محمدحسن نگاشته شده است برایتان میاورم.

 

فقط به عنوان مقدمه عرض میکنم که این داستان جعلی از جمله داستانهاییست که در متون اسلامی آمده است و چنانچه پیش از این خدمتتان عرض کردم آلت دست دشمنان اسلام قرار گرفته است.

 

و اما مطلب این دوست عزیز:

نقد و بررسی صحت افسانه غرانيق

غرانیق جمع غرنوق است به معنای مرغان آبی ٬ لک لک ٬ بوتیمار (مرغ غم)

مشرکین اعتقاد داشتند که در بتهایشان ارواح ملائکه قرار دارند و این ملائکه دختران خدا هستند و از آنجا که این ملائکه به سمت بالا پرواز می کردند و نزد خدا شفاعت می کردند به آ نهاغرانیق می گفتند .

از بین مورخین طبری این داستان را با شاخ و برگ فراوان نقل کرده است. وی در دو جا به این داستان پرداخته است : ۱) در تفسیر خود ٬ ۲) در تاریخ خود
وی این داستان را در تفسیر خود از
۱۰ طریق و در تاریخ خود از دو طریق بیان کرده است.

راوی این مطلب محمد بن کعب قرظی است که در سال ۴۰ هجری بدنیا آمده و از یهودیان بنی قریظه بوده که بعدا مسلمان شده است و خودش اولین نفر است که این داستان را با قاطعیت بیان می کند .

متن داستان :

« می گویند پیامبر (ص) در سال ۵ بعثت در جمعی از مجامع قریش بود که سوره نجم بر ایشان نازل شد ٬ در آیات اول این سوره خداوند بیان کرده که پیامبر به غیر از چیز هایی که جبرئیل برای او بیان می کند حرفی نمی زند و بعد از آن تا آیه ۱۸ به ماجرای معراج پیامبر اشاره شده است.

لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‏ (۱۸) أَ فَرَأَيْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّى (۱۹) وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏ (۲۰)

در آیه ۱۸خداوند می فرماید : پیامبر به معراج رفت تا آیات پر عظمت خدا را در عوالم دیگر هم ببیند . در آیات ۱۹و۲۰ خداوند خطاب به مشرکین می گوید: شما از بتهای خود (لات ٬ عزّی و منات) چه دیدید؟

در اینجا طبری بیان می کند که شیطان بر زبان پیامبر این جمله را جاری کرد:

تِلکَ الغَرانیقُ العُلی وَ اِنّ شَفاعَتَهُنّ لَتُرتَجی (اینها مرغان بلند پروازی هستند که امید است شفاعت آنها مورد قبول واقع شود).

در آیه ۲۱ خداوند می فر ماید : أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى‏ (آیا فرزند پسر برای شما و فرزند دختر برای خداست-در اینجا خداوند می خواهد به نوعی این طرز فکر اعراب را که پسر از دختر بلند مرتبه تر است ٬ مورد تمسخر قرار دهد-).

در آیه ۲۲ آمده است : تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى‏ (اگر چنین باشد این تقسیم ناعادلانه است-اشاره دارد به این اعتقاد که ارواح بتها دختران خدا هستند-).

در آیه ۲۳ آمده است : إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏ (نیستند آنها مگر یک سری اسم که شما و پدرانتان نامیده اید٬ خدا در رابطه با آنها هیچ دلیلی را نازل نکرده است و شما فقط یک گمان بیشتر ندارید).

این آیات ادامه پیدا می کند تا در آیه ۲۶ خداوند می فرماید : وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى‏ (چه بسیار ملائکه که در آسمان هستند و شفاعتشان مورد قبول واقع نمی شود مگر خداوند اذن بدهد نسبت به کسانی که بخواهد و راضی باشد).

طبری بیان می کند که این آیات به آیه سجده رسید و پیامبر به همراه مسلمانان به سجده رفتند . در اینجا مشرکین هم به خاطر آیه ای که شیطان به پیامبر القا کرده بود سجده کردند ٬ حتی یک نفر از مشرکین به نام ولید که فردی پیر بود و نمی توانست سجده کند مشتی خاک برداشت و بر پیشانیش گذاشت.

این حادثه گذشت و بعد از ظهر جبرئیل در منزل پیامبر (ص) نازل شد . پیامبر (ص) آیات قبل را بر او خواند و وقتی به جمله ی (تِلکَ الغَرانیقُ العُلی وَ اِنّ شَفاعَتَهُنّ لَتُرتَجی) رسید ٬ جبرئیل گفت من چنین چیزی به تو نگفتم و این القای شیطان بوده است . پیامبر (ص) از اینکه نتوانسته بود آیات الهی را بدرستی به مردم برساند ٬ به شدت ناراحت شد.

در اینجا بود که آیه ی ۵۲ سوره حج برای قوت قلب پیامبر نازل شد : وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (ای رسول ما پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم مگر آنکه وقتی آیاتی برای هدایت خلق تلاوت کرد ٬ شیطان در آن ایات الهی القاء دسیسه کرد خدا هر چه شیطان القا کرده محو و نابود می سازد و آیات خود را تحکیم و استوار می گرداند و خدا دانا به حقایق امور و درستکار در نظام عالم است).

بعد از نزول این آیه پیامبر (ص) به مردم فرمودند که جمله ی تِلکَ الغَرانیقُ العُلی وَ اِنّ شَفاعَتَهُنّ لَتُرتَجی جزو آیات قرآن نبوده و القای شیطان بوده است ».

دلایل جعلی بودن داستان :

۱) اولین و بزرگترین مشکل این داستان این است که همه میدانیم پیامبر (ص) معصوم بوده اند ٬ چطور امکان دارد چنین اشتباهی از ایشان سر زده باشد و شیطان در حین تلاوت آیات جمله ای بر زبان ایشان جاری ساخته باشد؟!

۲) یکی از بزرگترین اشتباهات راوی این داستان این بوده است که فراموش کرده سورۀ حج مدنی است (درست است که در مورد مدنی بودن آیه ۵۲ و چند آیه دیگر از این سوره ابهام وجود دارد ولی این ابهام در این است که آیا این آیه در مدینه نازل شده یا در راه مدینه . پس مکی بودن آیه به کل منتفی است) پس چطور امکان دارد که آیه ۵۲ سوره حج در بعد از ظهر آن روز در مکه نازل شده باشد. در ضمن سوره نجم هم در سال ۲ بعثت نازل شده است نه در سال ۵ بعثت !!

۳) از دیگر ایرادات این داستان آن است که مسلمانان در زمان مکه در اجتماع مشرکین قریش شرکت نمی کردند . همچنین در روایات مختلف این داستان آمده است که پیامبر در هنگام نزول این آیات در خواب بوده اند یا در نماز و یا در حال طواف به دور کعبه . خود این تناقض ها باعث می شود که اصل داستان مورد تردید واقع شود٬ در ضمن چطور امکان دارد که پیامبر در خواب بوده باشند و در هنگام نزول این آیات مسلمانان و مشرکین گرد ایشان جمع شده باشند ؟!

۴) مهمترین راوی این داستان محمد بن کعب قرظی است که خود او اولین نفری است که این داستان را نقل می کند و آن را به هیچ کس هم نسبت نمی دهد حال آنکه سال تولد وی ۴۰ هجری است !! در ضمن وی از یهودیان بنی قریظه بوده که تنها طایفه ی یهودیان است که پیامبر با آنهاجنگیده اند و احتمال می رود که آنها این کینه خود را با سر هم کردن چنین داستان هایی مرتفع کرده باشند. حتی ابن عباس هم که با تردید به این داستان اشاره کرده است سال ۱۰ بعثت به دنیا آمده است ولی این حادثه به گفته طبری در سال ۵ بعثت رخ داده است .

۵) مسلم و بخاری علمای بزرگ اهل سنت هم که هم عصر طبری بوده اند هیچ اشاره ای به وجود چنین داستانی نکرده اند و طبری هم به خاطر اینکه ابن اسحاق این روایت را نقل کرده آن را در کتب خود آورده است . جالب اینجاست که ابن هشام شاگرد بزرگ شاگرد محمد بن اسحاق هم این مطلب را در کتاب خود (السیره النبویه) که از روی کتاب محمد بن اسحاق جمع آوری کرده ٬ نیاورده است. در ضمن بزرگترین مشکل این است که علی (ع) که همواره یار و یاور پیامبر (ص) بوده است چرا در هیچ جا هیچ اشاره ای به این مطلب نکرده است ؟!

اینها فقط دلایل عقلی و تاریخی است که نشان می دهد این داستان از اصل جعلی بوده است .

این همان داستانی است که سلمان رشدی ملعون بر پایه آن کتاب آیات شیطانی خود را نوشت . وی در پایان کتاب خود از مولانا محمد علی ( که یک کتاب تفسیر قرآن دارد و در آن به این داستان اشاره کرده است ) تشکر می کند حال آن که خود مولانا محمد در کتاب خود این داستان را جعلی عنوان کرده است.

سلمان رشدی در کتاب خود به این موضوع پرداخته که این تنها باری نبوده که پیامبر در خواندن آیات برای مردم اشتباه کرده بلکه هر بار که اطرافیان پیامبر با وی صحبتی می کردند ایشان نعوذ بالله نمی توانستند تشخیص دهند که این صحبت ها از طرف آنهاست یا خدا و این صحبت ها را به عنوان آیات قرآن برای مردم بیان می کردند .

ان شاء الله هر جا که هست خدا هلاکتش را نزدیک بگرداند.

التماس دعا

این بود مطلب این دوست گرامی از وبلاگ امانت. خب حالا واقعا به نظر شما مقصر اصلی کیست؟ کسی که داستان را جعل میکند یا کسی که از آن سوءاستفاده میکند؟

افراد دروغگو(طبری را نمیگویم؛کسانی را میگویم که این داستان را برایش بدیهی جلوه داده اند.) بیشتر مقصرند یا کسانی که دروغ را آلت دست قرار میدهند؟ یا مایی که به فکر پاسخگویی نیستیم؟!!

در صورتی که منوی نظرات باز نشد برای ثبت نظرتان اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:20  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام قرار بود از مطالبی که در وبلاگهای دشمنان بر ضد دین مقدّس اسلام نوشته میشه براتون مثالهایی بیارم خب این یکی از آنهاست که سعی دارد قرآن را نازل شده از سوی سلمان جلوه دهد. مطالب سیاه رنگ از نویسنده آن وبلاگ است و مطالب رنگی ردیه های من است: 

سلمان فارسی و قرآن

شبهه افکن: بی تردید سلمان فارسی از تاثیرگذار ترین چهره های تاریخ اسلام به شمار می رود. تا آنجا که محمد پیامبر اسلام در حدیثی او را از اهل بیت خود می خواند(مناقب ابن شهر آشوب-صفحه ۸۵) . گویا سلمان بسیار به محمد نزدیک بوده و نیز از اسرار او آگاه که در حدیثی پیامبر اسلام میفرماید:"آنچه را سلمان می داند،اگرابوذرمیدانست کافرمیگشت." ( بحارالانوار جلد هشتم ) تا آنجا که جماعت قریش می گفتند سلمان قرآن را به محمد تعلیم می دهد؛

 

پاسخ:

خب این دشمن بهتان زدن را از ابتدا شروع کرده است. اولا درست است که سلمان از چهره های درخشان تاریخ اسلام است ولی چه اثر خاصی در اسلام گذاشته است؟ توجه به این نکته الزامیست که این بندۀ اهریمن میخواهد نتیجه بگیرد که بخشی از تاریخ اسلام را سلمان ساخته در حالی که اسم این مرد بزرگوار در عصر پیامبر گاهگاهی به گوش میرسد که مهمتر از همه مسئله جنگ احزاب است ولی توجه دارید که اگر سلمان هم نبود خداوند دین خود را از دشمن حفظ میکرد در عین حال باز تأکید میکنم که قصد این یاوه گو تأثیرگذاری سلمان در شکل اسلام است چنانچه خواهیم دید.

از سوی دیگر اگر پیامبر سلمان را در روایتی از اهل بیت خوانده است در روایت دیگر هم توضیح داده شده است. سلمان عبدی بود که پیامبر خدا در مدینه موجبات آزادی او فراهم نمود و پس از آن همیشه در کنار پیامبر بود و همچون اهل بیت پیامبر بود. به همین سبب این سخن را در مورد سلمان که جزئی از اهل خانۀ آن حضرت بود فرمود.(این توضیح را اهل سنت هم نقل میکنند) توجه داشته باشید که اهل بیت در معنای عام یعنی افرادی که در یک خانه هستند. گویا عدو فراموش کرده است که سلمان را پیامبر در مدینه خرید آزاد کرد! چرا به ما نمیگوید آیات مکی را چه کسی نازل کرده است؟

باز میبینیم که نویسنده حدیثی از کتاب بحارالانوار آورده که در اصل پیامبر فرموده است:«اگر ابوذر از آنچه در دل سلمان است خبر داشت دستور به قتل او میداد.»(نه اینکه به قول این آقا کافر میشد) که منظور از این حدیث اختلاف سطح معارف دو تن از اصحاب بسیار نزدیک رسول خداست چنانکه معارف سلمان برای ابوذر قابل درک نیست و ممکن است خیال کند که آن معارف کفر هستند. از اینها گذشته مگر استخراج و نقل احادیث کار هر کسی است؟ اگر اینطور باشد ما مثلا حدیثی داریم که اگر کسی اناری را بخورد یک دانه آن روی زمین نریزد اگر به اندازه ستارگان آسمان گناه کرده باشد بخشیده میشود(حلیة المتقین،مجلسی) اگر شما هر حدیثی که میشنوی را باور داری میتوانی یک نفر را بکشی و بعد هم یک انار بخوری و یک دانه آن را به زمین نریزی!! پس حدیث را باید اهل فن حدیث استخراج کنند نه دروغگویانی چون این نویسنده.

و اما دروغ بزرگتر این که ادعا میکند که قریش میگفتند قرآن را سلمان به پیامبر آموخته در حالی که چنانچه جلوتر خواهم گفت سلمان پس از هجرت پیامبر،او را در مدینه ملاقات کرد، چطور قریش این ادعا را راجع به کسی که هنوز ندیده بودند، گفته اند؟

 

 

شبهه افکن: به آیه زیر از قران و تفسیری که به دنبالش آمده توجه بفرمائید:

سوره ی نحل آیه ۱۰۳ولقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشرلسان الذی یلحدون الله اعجمی وهذا لسان عربی مبین

و ما می دانیم که ایشان می گویند جز این نیست که می آموزدش بشری. زبان آنکس که بدو این سخن را بندد عجمی(نارسا)است و این (قرآن) زبانی است عربی آشکار(رسا) ـ ترجمه محمد کاظم معزی -

وما کاملا آگاهیم که (کافران) می گویند آن کس که مطالب این قرآن را به رسول می آموزد بشری است اعجمی غیرفصیح واین قرآن را خود به زبان عربی فصیح درآورده.(ترجمه مهدی الهی قمشه ای)

 

 پاسخ:

 نمونۀ بارز آیۀ قرآن:«خداوند ترسی از این که به یک پشه مثل زند یا آنچه بالاتر از آنست ندارد ؛ پس کسانی که ایمان آورده اند میدانند که بدرستی آن حق است از سوی پروردگارشان ؛ و اما کسانی که کفر ورزیده اند گویند: "چرا خداوند اراده به چنین مثلی کرده است؟" خیلیها را با آن گمراه و خیلیها را با آن هدایت میکند و بوسیله آن گمراه نمیکند مگر فاسقان را » سورۀ بقره آیۀ 26.

ببینید این بیماردل چطور با آیه ای که برای هدایت آمده گمراه میشود: آیه میگوید خداوند اطلاع دارد که اینها چنین چیزی میگویند ؛ این مردک نتیجه میگیرد قرآن حرف آنها را تأیید کرده است!

بله این حربه کفّار بود که او را شاعر یا مجنون یا ساحر خطاب کنند و یا گویند: این قصه ها را فردی خارجی برای او میگوید. از کی تا حالا حرف عربهای کافر عصر جاهلیت برای این مجوسهای نژادپرست سند شده است؟(همان عربهایی که سوسمارخور مینامندشان)

باز سعی دارد با تکرار واژه اعجمی تأکید بر ایرانی بودن منظور کفّار کند حال آنکه اعجمی فقط به معنای ایرانی نیست بلکه به معنای «غیر عرب» است (فرهنگ عربی-فارسی المورد: روحی بعلبکی-ترجمه محمد مقدس) از این گذشته سورۀ نحل در مکه نازل شده پس کفار هنوز از وجود فردی به نام سلمان حتی اطلاع هم نداشته اند.

از این حرفها گذشته هر کس کمی اطلاع از قرآن دارد میفهمد این کتاب که شکست ایران را در برابر روم در زمان آینده پیشبینی میکند، در آن عصر از وجود نر و ماده در گیاهان میگوید ، در بین آن مردم جاهل از «بادهای باردارکننده» سخن میگوید و حال آنکه تا دانش بشر به این مسائل برسد هزار سال مانده بود ؛ نمیتواند نوشته دست بشر باشد. بعد هم این چه بشری بوده که هم تاریخ میدانسته هم زیست شناسی و پزشکی هم قادر به پیشگویی بوده هم ادبیاتی عالی داشته هم نجوم میدانسته هم از دو دین بزرگ پیشین یهودیت و مسیحیت آگاهی داشته (حال آنکه اینان گویند زرتشتی بوده) هم به مسائل هنوز مطرح نشدۀ شیمی و فیزیک جدید دسترسی داشته؟ ]برای تمام این حرفهایم دلیل دارم[ از این گذشته اگر این از جانب خالق جهان نیست پس چرا خالق آسمانها و زمین هیچ پیامبر و کتابی در رد آن نفرستاد؟ (هیچیک از ردیه ها ادعا نکرده اند که از جانب خدایند و همگی هم ضعیفند. )نکند فکر کرده اند جهان هیچ خدایی ندارد؟

 

شبهه افکن: تفسیر کشف الحقایق عن نکت الآیات والدقایق ازمیرمحمد کریم نجل الحاج میر جعفرالعلوی الموسوی الحسینی ترجمه حاج عبدالمجید صادق نوبری :

(یا محمد) ما می دانیم که جماعت قریش می گویند که تعلیم دهنده ی قرآن شخصی است (عائش نام ) و خداوند تعالی این قرآن را به تو نفرستاده است، زبانی که به آن اشاره می کنند عجمی است و لسان عربی نیست، جماعت قریش چه بی عقل و بی شعورند این را درک نمی کنند که چگونه ازعجم چنین کلامی صادرمی شود؟ و حال آنکه این قرآن بطورآشکارزبان عربی است آن غلام عرب نیست چگونه می تواند زبان فصیح عرب را به تو تعلیم دهد؟ جماعت قریش خود از فصحای عرب بوده در برابر قرآن ازآوردن مثل آن عاجزند پس شخص عجم نمی تواند چنین کلامی را بتو تعلیم دهد واگر می توانست خود ادعای نبوت می کرد وفخرو کمال خود را بتو واگذار نمی کرد جماعت قریش مردمان بی عقل وشعورمی باشند (انسان در مقام عناد سخنانی می گوید که اورا درسلک سفها قرارمی دهد.)

 پاسخ:

ببینید این فرد مکّار سراغ چه کتاب تفسیری هم رفته است مگر تفسیر المیزان و تفسیر نمونه و دهها تفسیر معتبر دیگر نبودند؟ میبینید چگونه فحاشی نویسنده کتاب را به اسم خدا تمام میکند؟ بعد هم باز میپرسم این آیات چه ربطی به مسئله سلمان دارد؟

شبهه افکن: البته قضاوت درخصوص سلمان فارسی و این آیه واحادیث پیامبر اسلام را به خواننده واگذار می کنم اما لازم می دانم یادآور شوم که اینگونه که الله می فرماید نیست اگر سلمان فارسی ادعای نبوت می کرد با آنکه شما می گوئید او برده ای بیش نیست آیا اعرا ب او را باور می کردند؟ آیا می پذیرفتند که یک عجم برای هدایت آنها امده است. شاید بگوئید درهمان سرزمین خویش ادعای پیامبری می کرد! چگونه می توانست با آیین زرتشت و فرهنگ ودانش ایرانیان برابری کند حال آنکه خود این کتاب نیز نتوانسته و اعراب خشمگین پس از دیدن کتاب های ایرانیان در جندی شاپورکه به گفته ی خودشان بیش از چهارصد سال کتاب در خود جای داده بود؛آنها را آتش زدند وبه آب افکندند...پس باید خدمتتان عرض کنم که این ادعای شما نادرست می باشد...

 پاسخ:

باز میبینیم حرف مفسر را حرف خدا میخواند . از این گذشته چطور است که مردم ایران تحت تأثیر دعوتگرانی از داخل و خارج همچون مزدک و بودائیان و مسیحیان قرار میگیرند ولی اعراب تحت تأثیر فردی از یک کشور ابرقدرت قرار نمیگیرند؟ آقای وبنویس! خودتان را ببینید که تا یک خواننده آمریکایی فلان مدل لباس میپوشد شما هم پیروی میکنید خب آن موقع هم بوده . از این گذشته باز هم میگم این مردک حرفهایش را بر مبنای چه چیزی میگوید؟ تنها اسناد معتبری که از سلمان فارسی سخن گفته اند مربوط به کتب مورخین اسلامی هستند که میگویند:

«سلمان اول زرتشتی بود چون عبادت مسیحیان را دید به دین آنان گروید پدرش که از بزرگان شهر اصفهان بود او را محبوس کرد ولی مسیحیان او را فرار دادند و از آن پس در چندین دیر در کنار راهبان مسیحی زندگی میکرد. آخرین راهبی که در کنارش بود به او از پیامبری که ظهور خواهد کرد خبر داد و چون شنید که فردی در عربستان ادعای نبوت کرده به سوی دیار عرب رفت تا تحقیق کند ولی اعراب جاهلی او را به بردگی گرفتند و در یثرب فروختند. او در یثرب مجبور به بردگی شد تا اینکه پیامبر اکرم (ص) به یثرب هجرت فرمودند و وی را آزاد نمودند.»(معلوم میشود علت دشمنی مجوسها با سلمان چیست: او ابتدا زرتشتی بوده است.) 

اگر کتب اسلامی را قبول دارد که سلمان اول آوازۀ پیامبر را شنیده بعد به عربستان آمده اگر هم قبول ندارد بر اساس چه مدرکی چنین ادعایی میکند؟

باز میگوید اگر سلمان در ایران ادعای نبوت میکرد پذیرفته نمیشد ؛ چطور است که مردم ایران دعوت و حرفهای عجیب و غریب مانی و مزدک را باور میکنند ولی حرف سلمانی که به قول خود این دروغگویان به ادیان پیشین تسلط داشته را باور نمیکنند؟ باز میگویم طبق اسناد تاریخی وقتی سلمان مسیحی شده بود نام اسلام و دعوت پیامبر را شنید.

در مورد کتابسوزی در جندی شاپور اولا جندی شاپور دانشگاه مسیحیان بود نه زرتشتیان که وابستگیش به روم شرقی آشکار است در عین حال خاک بر سر دانشگاهی که دانشش با کتبش از بین برود. ثانیا این که کتابسوزی کار مسلمانان باشد هیچ پایه و اساس محکمی ندارد(نگاه کنید به بحثهای پست«سوء استفاده از حس میهن دوستی جوانان») و بیشتر کتب در عصر تهاجم مغول سوخته اند(از این گذشته شمال ایران زمانی سقوط کرد که مسلمانان خود پیشتازان علم روز بودند و محال بود کتب به دست آمده را بسوزانند چنانچه هر جا را که میگرفتند از کتبش استفاده میکردند چطور است از شمال ایران هم هیچ کتابی نمانده است؟) ثالثا اگر کتابسوزی بوده چه ربطی به قرآن دارد؟ مگر قرآن یا پیامبر چنین دستوری داده بودند؟ پیامبر کسی بود که هر اسیری را که مسلمانی را سواد میاموخت رها میکرد.واقعا" اینهمه دروغ برای چیست؟

 

رده بندی موضوعی: پاسخ به شبهات قرآنی + شبهات سیره نبوی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:56  توسط مسلمان ایرانی  |