تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

   روضةالصفا و الکامل التواریخ نقل میکنند که در زمان حكومت يزيدبن معاويه‌، و به‌ روايتي بعد از مردن يزيد، طايفه‌اي از عظماي بصره خروج كردند و ايشان را ازارقه مینامیدند‌؛ چرا كه رأس و رئيس اين جماعت نافع‌بن ازرق بود. و از جمله اعيان بصره عطية بن اسود، عبداللّه‌بن طبان‌، عبداللّه‌بن اباض‌، حنظلةبن بَيْهَس‌ و جمعي ديگر با نافع اتّفاق نمودند. اين‌ طايفه هم اميرالمؤمنين علي‌، عليه‌السّلام‌، را منكرند و هم معاويه را و معتقد به ابن‌ملجم‌اند. علماي ايشان در مدح ابن‌ملجم اشعاري دارند، چنانچه در كتب مبسوطه مسطور است‌.

  القصّه‌؛ چون عبيداللّه زياد شنيد كه طايفه‌اي از بصره با نافع متوجّه اهواز شدند عبداللّه‌بن‌ اسلم بن ربيع را با ده هزار كس به جنگ نافع فرستاد. ابن اسلم در حوالي اهواز به ايشان رسيد و ميان ايشان جنگ در گرفت‌. آخرالامر نفرات زیادی از سپاه ابن سلم كشته شد و او با بقيّه روي به فرار نهاده خود را به بصره رسانيدند. ابن‌زياد از اين ماجرا به غضب آمده نهصد نفر را در بصره به‌ تهمت خروج(از خوارج بودن) به قتل رسانيد. وقتی یزید مرد و ابن‌زياد از بصره بگريخت و به شام‌رفت‌، نافع شوكتي تمام يافته با لشكري عظيم بيرون آمده و آوازه‌ٴ تسخير بصره در ميان‌ انداخت‌. چون بصريان را در آن زمان حاكمي نبود از نافع متوهّم شده به اتّفاق يكديگر مسلم‌ بن عُبَيْس بن كُرَيز القرشي را با پنج هزار سوار نامدار به جنگ ايشان فرستادند و در موضعي كه‌ آن را دَوْلاب‌(امروزه دهی است از بخش قلعۀ رزاس شهرستان اهواز) گويند تلاقي فريقين اتّفاق افتاد و آتش جنگ روشن شد و هر دو گروه آنقدر‌ كشش و كوشش نمودند كه نيزه‌هاي ايشان بشكست‌. بعد از آن به شمشير درآمده چندان كارزار نمودند كه شمشيرها نيز از دست رفت‌. آخرالامر مسلم به قتل رسيد و لشكر بصره منهزم‌ گشت‌. این واقعه در جمادی الاخر سال شصت و پنجم هجری از اين جهت خوفي عظيم بر دل اهالي بصره استيلا يافت‌، بنابراين به ابن زبير نوشتند كه‌: ما اميري نداريم‌. شخصي را بر ما والي گردان كه به ضبط مهمّات اين شهر قيام نمايد و دست‌ تعدّي و ظلم مفسدان از ما دور کند.

عبداللّه زبير، حارث بن عبداللّه ابي‌ربيعۀ مخزومي را به فرمانداری آن ديار فرستاد. چون‌ حارث به بصره رسید با اكابر و اشراف بصره مشورت نمود كه لايق به جنگ ازارقه كيست‌؟ اهل بصره به اتفّاق گفتند: از عهدۀ اين امر خطير بغير از مُهَلّب‌بن‌ابي صُفره‌، كه الحال والي‌ خراسان است‌، كسي ديگر بر نمي‌آید.

در كامل‌التواريخ چنين آمده كه چون خوارج قوّت گرفتند اهل بصره پيش احنف بن قَيْس‌ آمده از وي التماس نمودند كه با ازارقه بجنگد. احنف گفت‌: اين كار از دست من‌ برنمي‌آيد، كه اگر خواهيد كه ازارقه را نابود نماييد دست از مهلب ابن‌ابي صُفره بر مداريد. بنابراين اكابر و اهالي بصره با حارث بن‌ابي ربيعه نزد مُهَلّب رفته در اين باب با او سخن درميان‌ آوردند. مهلّب عذر آورده و گفت‌: چون ما را ابن‌زبير به ايالت خراسان تعيين نموده ناچار به‌ آن حدود بايد رفت‌. پس احنف بن قيس و حارث بن‌ابي‌ربيعه به اتّفاق اعيان بصره مكتوبي به‌ ابن زبير نوشته از وي التماس نمودند كه اگر امير امر فرمايد كه مهلّب اول ازارقه را دفع نمايد و بعد از آن متوجّه ضبط ممالك خراسان شود ؛ چراکه اين جماعت بسيار قوّت گرفته‌اند و روز به روز شوكت ايشان بيشتر مي‌شود و الحال كسي غير از مهلّب بر دفع‌ ايشان قادر نيست‌.

القصّه‌؛ چون ابن‌زبير بر مضمون مكتوب اهل بصره اطلّاع يافت به مهلّب نوشت كه‌: تو بايد ازارقه را دفع نموده بعد از آن متوجّه خراسان شوي‌.( نويري گويد: مردم بصره نامه‌اي از سوي عبداللّه زبير جعل كردند كه در آن نامه به مهلّب دستور داده بود با خوارج‌ جنگ كند؛ رک نهايةالاٴرب‌، ج 7، ص 246؛ رک الكامل‌، ج 6، ص 44.) چون فرمان ابن زبير به مهلّب‌ رسيد، گفت‌: واللّه كه من به جنگ ازارقه نمي‌روم مگر به شرط آنكه هر ولايتي كه من از ايشان‌ بستانم به من واگذاريد واز بيت‌المال آن قدر به من دهيد كه برای استعداد جنگ با ايشان كافي باشد. ابن‌زبير هر دو شرط قبول كرد و در اين باب وثيقه‌اي نوشت و براي مهلّب فرستاد. مُهَلًب دوازده هزار نفر از ابطال بصره اختيار كرد و مايحتاج ايشان را مهيا ساخته متوجّه رزم با نافع شد. و در روضةالصفا آورده كه مهلّب بيست هزار نفر از شجاعان بصره همراه داشت‌.
به هر تقدير مهلّب به جانب فارس روان شد و در موضع نهر تيري‌ به آن جماعت رسيده‌ قتال آغاز کرد. بعد از كارزار بسيار ازارقه روي به گريز نهاده به اهواز رفتند. مهلّب مدت‌ چهل روز در نهرتيري توقّف كرد تا سپاه از رنج راه بياسودند. آنگاه در عقب ايشان شتافت‌. چون نافع در اهواز خبر آمدن مهلّب را شنيد او نيز استعداد جنگ نمود تا مهلّب رسيد و بين‌الفريقين جنگي عظيم دست داد. بر روي مهلّب زخمي زدند كه بيهوش شد و آواز فوت او در لشكر بصره شايع گشت‌. امّا بصريان با وجود آن دست از جنگ باز نداشتند و چندان‌ كوشش نمودند كه نافع را به قتل رسانيدند و سپاه او منهزم شده به اطراف و جوانب ولايت‌ اهواز متفّرق گشتند.

امّا چون خبر قتل مهلّب به بصره رسيد اهل بصره سراسيمه و متحّير گشتند و حارث‌بن عبداللّه‌ عزم فرار كرد. مقارن اين حال مبشّري از جانب اهواز رسيد و خبر قتل نافع و صحّت مهلّب‌ را رسانيد. وچون عبداللّه زبير شنيد كه به مجّرد آوازه‌اي كه اصلاً حقيقتي نداشت عامل او مي‌خواسته كه بگريزد، حارث را از ايالت بصره عزل كرده برادر خود مصعب‌بن زبير را به‌ حكومت‌ بصره ‌فرستاد و صلاح و فساد عراقين‌ و اهواز و فارس را منوط و مربوط به‌رأي ‌او گردانيد.

امّا خوارج‌، بعد از كشته شدن نافع‌، عبداللّه بن ماحوز را كه يكي از عباد و زهاد ايشان بود برخود امير ساختند. چون مهلّب شنيد كه باز طايفۀ ازارقه اجتماع نموده عبداللّه‌ بن ماحوز را امير خود گردانيدند بار ديگر متوجّه ايشان شده در شهر شاپور کازرون تلاقي فريقين اتّفاق افتاد. آن روز تا نماز ديگر ميان آن جماعت جنگ و نزاع برپا بود و در آخر روز خوارج روي به‌ گريز نهاده خود را به موضعي كه آن را كركان گويند رسانيده رحل اقامت انداختند. مهلّب در عقب ايشان رانده در موضع كركان به ايشان رسيد. با آنكه آن روز باران صعب مي‌باريد فريقين با هم جنگي عظيم كردند و آخرالامر خوارج مغلوب شده متوجّه كرمان شدند. مهلّب‌ ايشان را تعاقب نموده قدم از قدم آن طايفه برنمي‌داشت تا آنكه رؤساي آن طايفه را بالتمام‌ بكشت و ضُعَفا به لشكرگاه مهلّب آمده به قوم و عشيرت خود پيوستند. اما از كامل‌التواريخ چنين معلوم مي‌شود كه مهلّب بعد از كشته شدن نافع بن‌ازرق با خوارج‌ جنگ كرد و نافع در جنگ مسلم بن عُبَيْس بن كُرَيْز كشته شد و مسلم نيز در آن جنگ كشته شد. و بعضي گويند چون مهلّب در اين سال خوارج را از حوالي بصره بيرون كرد بقيّه‌ٴ آن سال در آنجا توقّف نموده لشكر خود را مواجب داده و از بصره نيز به او مدد رسيد و در سال شصت و ششم‌ با سي‌هزار [نفر‌] متوجّه دفع خوارج گشت‌.

 

* * *

 

و از جمله وقايع اين سال خروج نجدةبن عامر، از اصحاب نافع بن ازرق‌، بود كه از او رنجيده به جانب يمامه رفته و با ابوطالوت بيعت كرده شهر خَضارِم‌ را غارت كردند و از آنجا غنايم بسيار گرفته ميانه‌ٴ اصحاب خود قسمت نمودند. بعد از مدتي نجده شنيد كه قافله‌اي‌ عظيم از بصره و بحرين با مالي بسيار به جانب مكه‌ٴ مي‌روند. نجده سر راه ايشان گرفته تمامي‌ اموال را از ايشان غارت نموده پيش اباطالوت به خضارم برد و در ميان اصحاب او قسمت‌ نمود. چون اصحاب اباطالوت ديدند كه نجده شجاعت و سخاوت دارد گفتند: تو بهتري براي‌ ما از اباطالوت‌. پس اباطالوت را خلع نمودند و با نجده بيعت كردند. بعد از چند گاه اباطالوت‌ نيز با او بيعت كرد. چون نجده قوّت گرفت با جمعي كثير بر سر قبيله‌ٴ بني كعب رفت‌. و در موضع ذي‌المجاز بین ايشان جنگ درگرفت و جمعي بسيار از بني كعب به قتل رسيد و نجده‌ غنائم بسيار از ايشان به دست آورده باز مراجعت نموده به يمامه آمد و لشكر او به سه هزار نفر‌ رسيد. بعد از آن نجده به جانب بحرين آمد و آن ولايت را تسخير نموده در آنجا قرار گرفت‌.

* * *

و از جمله وقايع اين سال تجديد بناي كعبه است‌. و آن چنان بود كه در وقت محاصرۀ ابن‌زبير، كعبه‌ٴ معظمه را حصين‌بن نمير به ضرب منجنيق خراب ساخته بود و در اين وقت كه‌ حكومت حجاز و تهامه و اكثر بلاد اسلام بر ابن‌زبير قرار گرفت تجديد بناي آن كرد و دو دروازه جهت آن تعيين نمود كه يكي از براي آمدن باشد و يكي از براي بيرون رفتن‌.

 

منبع: تاریخ الفی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 17:26  توسط مسلمان ایرانی  | 

مروان ولیعهد تعیین میکند

 و از جمله وقايع مهم سال 65 آن است كه مروان حكم مردم شام را امر كرد تا به پسران او عبدالملك و عبدالعزيز بيعت كردند و ايشان را وليعهد خود ساخت‌. علت اين بيعت آن بود كه چون ابن‌زبير برادر خود، مصعب بن‌زبير، را از سوی خود به حكومت فلسطين فرستاد، مروان‌ عمرو بن سعيدالعاص را به جنگ مصعب تعيين نمود. بعد از جنگ بسيار مصعب هزيمت يافته‌ روي به فرار نهاد و عمرو بن سعيد فلسطين را به ضبط خود درآورده به جانب شام مراجعت‌ نمود و پنهانی از مردم بيعت مي‌گرفت كه بعد از مروان وليعهد منم‌.

 چون اين خبر به مروان رسيد حسان‌بن ثابت بجدل را طلبيده گفت‌: عمروبن سعيد چنين خيالي دارد؛ بنابراين من مي‌خواهم كه در حيات خود پسران خود عبدالملك و عبدالعزيز را وليعهد خود گردانم‌. حسان اين رأي را پسندید، پس منادي كرد تا مردم‌ جمع شوند. چون مجلس منعقد شد حسان برخاست و گفت‌: به ما چنين رسيده كه جماعتي‌ بي‌استحقاق آرزوي خلافت مي‌كنند، بنابراين مروان مي‌خواهد كه عبدالملك و عبدالعزيز را وليعهد خود گرداند. برخيزيد اي مردم و با ايشان مبايعت كنيد.
پس جميع مردم با ايشان بيعت كردند.

مرگ مروان حکم

مروان حكم در ماه رمضان همین سال مرد  و پسرش عبدالملك بر مسند حكومت‌ نشست‌. روايت كامل‌التواريخ در باب اخذ بيعت عبدالملك و عبدالعزيز در حال حيات‌ مروان قلمي گفته شد، امّا در تاريخ روضةالصفا چنين آورده كه در آن وقت كه مروان بيعت خود را از مردم شام مي‌گرفت حسّان بن مالك(دایی یزید بن معاویه) به او گفت‌: من بيعت مي‌كنم به تو به شرط آنكه بعد از تو خالدبن يزيد بر اهل شام والي باشد و چون مروان بر سرير حكومت نشست، مايل‌ به آن شد كه پسرش عبدالملك را وليعهد خود گرداند، ولی از حسان بيم داشت‌. آخرالامر او را به مال بسيار بفريفت تا به ولايت عبدالملك رضا داد.

و در باب مرگ مروان چنين آورده‌اند كه روزي خالدبن يزيد، كه مادرش در نكاح مروان‌ بود، در مجلس مروان به طريقي مي‌رفت كه مروان را خوش نيامد. زبان به دشنام او و مادرش‌ گشاد. خالد گريه‌كنان نزد مادر رفت و گفت‌: اين مردك مرا از خلافت محروم كرده به پسر خود ارزاني داشت‌، معهذا مرا دشنام مي‌دهد و در مجلس مرا فضيحت مي‌كند. پس مادر خالد زهر در طعام كرده به مروان داد تا بمرد.
و روايتي آنكه چون مروان به خواب رفت مادر خالد(
اين زن دختر ابي‌هشام بن عتبه بود؛ --> تاريخ طبري‌، ج 7، ص 577 و ابن اثير اگرچه متن خود را كاملاً ازطبري‌ اقتباس كرده نام پدر اين زن را ابوهاشم بن عتبه ثبت كرده است‌؛ --> الكامل‌، ج 7، ص 37.) بالشي بر دهان مروان نهاد و بر بالاي آن بنشست تا نفس او منقطع شد. و عبدالملك مي‌خواست او را به عوض پدر خود بكشد، به او گفتند: اگر تو مادر خالد را به عوض پدر خود به قتل رساني در عالم شهرت يابد كه پدر تو چنان عاجز بود كه زنش او را بكشت‌. زمان حكومت مروان حَكَم ده ماه بود و مدّت‌ عمرش شصت و يك سال‌. (ببینید که این مروان برای ده ماه حکومت چه کارها که نکرد!)

 

* * *

نبرد توابین با امویان

 

 گفته شد كه چون موعد سليمان بن صرد با شيعه آن بود كه در سال‌ شصت و پنجم بيرون آمده خون امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، طلب نمايد همين كه هلال‌ محرّم سال مذكور شد(محرم ابتدای سال قمری است) سليمان از كوفه بيرون آمده نُخَيْله را لشكرگاه ساخت‌. مردمي كه با او بيعت نموده بودند به تدريج مي‌آمدند و به وي مي‌پيوستند. چون اين خبر به گوش عبداللّه بن‌ يزيد رسيد ــ كه والي كوفه بود ــ گفت‌: صبر كنيد تا ببينم كه از وي چه صادر شود و چون‌ سليمان بعد از چند روز عرض لشكر خود را ديد زياده از چهار هزار كس نبود، حال آنكه‌ شانزده هزار نفر از كوفه با او بيعت كرده بودند. از اين جهت سليمان دلتنگ شده گفت‌: سبحان‌اللّه‌! اين مردم با من همان معامله پيش گرفتند كه با مسلم‌بن عقيل‌. اين جماعت را نه دين‌ است و نه مروّت‌، نه وقار و نه امانت‌.

 روز ديگر سليمان در اثناء خطبه‌اي گفت‌: اي مردمان‌، اگر با من جهت تحصيل دنيا مي‌آييد بازگرديد كه در اين حرب مال نخواهد بود؛ چه من با هر كه حرب كنم غرض من انتقام‌ اهل بيت رسول‌اللّه‌، صلّي‌اللّه عليه‌وآله‌، است نه جمع مال‌. اگر غرض شما نيز انتقام خون اهل‌ بيت نبوّت است مردانه‌وار قدم در راه نهيد. چون از اين جنس كلمات بسيار گفت و هيچ كس از آن جماعت كه جمع شده بودند برنگشت سليمان نيز دل بر محاربه نهاده رسولان به اطراف و جانب فرستاد تا هر جا كه شيعه‌ٴ اهل بيت بود بر وي جمع شده لشكر او به ده هزار مرد رسيد.

 سليمان با اصحاب خود مشورت كرد كه اوّل به كجا برويم و با كه محاربه نماييم‌؟ بعضي گفتند كه عمر سعد و مجموع قتله‌ٴ امام‌حسين‌، عليه‌السّلام‌، در كوفه‌اند، الاّ ابن‌زياد. بايد كه ابتدا از ايشان كنيم‌. و طايفه‌اي چنين مناسب ديدند كه اوّل به شام روند و به قلع و قمع ماده‌ٴ فتنه و فساد، ابن‌زياد، بپردازند. سليمان نظر دوم را پسندیده بر توجّه جانب شام يك‌ جهت گشت‌.

 چون اين خبر به گوش عبداللّه‌بن يزيد،والی کوفه، رسيد به ايشان پيغام فرستاد كه شنيدم كه شما را داعيه‌ٴ رفتن به شام است‌. حق سبحانه و تعالي نصرت و ظفر ارزاني دارد، امّا چون در شام‌ دويست‌هزار مرد دلاورند كه بر حرب شما اقدام خواهند نمود و سپاه شما اندك‌، از خرد دور مي‌نمايد كه جماعتي معدود با خلقي نامحدود در مقام مقاتله و مقابله درآيند. مصلحت آن‌ است كه چند روز اين عزيمت را تأخير نموده به كوفه مراجعت نمايبد تا از جانب ابن زبير مدد طلبيده به اتّفاق روي به حرب دشمنان نهيم و دادِ خويش از ايشان بستانيم‌، و اگر به شهر نمي‌آييد در آنجا [كه هستيد] اقامت نماييد تا به عبداللّه زبير نامه‌اي نويسم و از وي التماس‌ كنم كه لشكري گران به مدد ما فرستد.

 چون قاصد عبداللّه‌بن يزيد نزد سليمان آمد و اداي رسالت نمود، سليمان با اصحاب و خواص خود گفت‌: در اين باب چه مصلحت مي‌بينيد؟ ايشان گفتند: رأي رأي‌ِ تست‌. سليمان‌ گفت‌: عبداللّه مي‌خواهد كه سلسله‌ٴ جمعيت ما از هم گسيخته گردد و بعد از اين، اين اجتماع‌ جمع نخواهد شد. وظيفه آنكه توكّل بر فضل آفريدگار كرده توجّه به جانب شام نماييم و جهاد اعداء ملّت او وجهه‌ٴ همّت خود سازيم‌.
پس همگنان سخن سليمان را پسندیدند، از آنجا كوچ كرده متوجّه صوب شام شدند. چون به قبر اميرالمؤمنين حسين‌، عليه‌السّلام‌، رسيدند با هم گفتند: سزاوار آن است كه نخست به‌ زيارت امام‌حسين رويم و دست در دامن توبه و انابه زده از روح مقدّس سيّدالشهدا عذر خواسته روي به مقصد آريم‌. آنگاه متوجّه تربت اقدس آن جناب گشتند. چون چشم ايشان بر مرقد منوّر افتاد از اسبان فرود آمده از روي تضرّع و زاري مراسم زيارت و طواف به جاي‌ آورده متوجّه مقصد  گشتند.

رسیدن توابین به قرقیسا

 چون به قرقيسا رسيدند ظاهر آن شهر را منزلگاه ساختند. چون حاكم آنجا، زُفْربن حارث‌، از آمدن ايشان آگاهي يافت فرمود تا در حصار ببستند. پس سليمان با مسيب بن نجبه گفت‌: چون‌ ابن عم‌ّ تو زفر بن حارث مردي خيّر و مهماندوست است تو را در حصار بايد رفت و صورت‌ حال با وي گفت و از او رخصت حاصل كرد تا ساكنان اين ديار و مقيمان اين حصار جو و كاه و آنچه مايحتاج‌اليه سپاه باشد به نرخي كه ميان ايشان متعارف است به ما فروشند و خاطر جميع‌ دارند كه ما علي‌الصّباح طبل رحيل كوفته عنان عزيمت به جانب شام منعطف خواهيم ساخت‌.

 چون مسيّب پيغام به زفر رسانيد زفر فرمان داد تا مردم حصار مايحتاج‌اليه لشكر را بيرون‌ برده به سودا و معامله مشغول شدند و از خاصّه‌ٴ خود پانصد شتر جو و كاه با اسباب ضيافت بار كرده به لشكرگاه فرستاد. روز ديگر در صبحگاه زفربن حارث به ديدن سليمان آمد و از روي‌ نصيحت گفت‌: به من چنين رسيده كه مردم شام از شما وهم داشتند، امّا چون مروان مرده و عبدالملك بر سرير حكومت نشسته عبيداللّه زياد را با پنجاه هزار سوار متوجّه شما گردانيده و لشكر ايشان اضعاف مضاعف سپاه شمایَند و غالباً امروز لشكر ايشان به رقّه رسيده باشد. اكنون مصلحت شما آنكه همين جا توقّف نماييد، و علف چهارپايان از اين روستا حاصل‌ مي‌شود، تا ايشان اينجا آيند و من شما را به مرد و سلاح آن مقدار كه مقدور من باشد یاری كنم‌. اگر غلبه شما را باشد فهوالمراد، والاّ در اين قلعه متحصّن مي‌شويد.

نصایح جنگی زفر

 سليمان گفت‌: اي زُفر، خداي تعالي تو را جزاي خير دهاد. والي كوفه عبداللّه‌بن يزيد نيز امثال اين سخنان به ما گفت و وعده‌ٴ مدد ابن زبير مي‌نمود، ليكن ما به پروردگار خود توكّل‌ نموده‌ايم‌. زفر گفت‌: با توكّل زانوي شتر بايد بست‌.( اشاره است به حديث نبوي كه فرمود: اِعْقِلْهٰا وَ تَوَكًل‌ْ. و مولانا در دفتر اوّل مثنوي فرمايد: با توكّل زانوي اشتر ببند--گفت پيغمبر به آواز بلند . و نيز امام جعفر صادق‌(ع‌) با استفاده از كلام‌رسول‌الله‌(ص‌) فرمايد لاٰ تَدْع‌ُ طَلَب‌َ الرًزْق‌ِ مِن‌ْ حِلًه‌ِ وَ اعْقِل‌ْ راٰحِلَتَك‌َ وَ تَوَكًل‌ْ. ) شما هر چند به تدبير من كار نمي‌كنيد امّا من دست از نصيحت شما باز نخواهم داشت كه شما مردان غريبید و در جنگ بر مكر شاميان وقوف نداريد. اگر اينجا توقّف نمي‌كنيد صواب آن است كه به تعجيل رويد تا پيش از رسيدن ايشان‌، به عين‌الورد برسيد ــ و آن شهري است بزرگ از شهرهاي ولايت جزيره و آب و علف بسيار دارد ــ و از شهر گذشته فرود آييد و علوفه‌ٴ اسبان را از روستا در حد امکان جمع نماييد. و از عين‌الورد تا قرقيسا راه نزديك است‌. اگر علوفه‌ٴ شما كمي كند و احتياج به مدد داشته باشيد به من اعلام نماييد كه در یاری شما کوتاهی نخواهم كرد. و نصيحت ديگر آنكه تا توانيد با شاميان در صحرا جنگ مكنيد، كه ايشان بسيارند و شما اندك‌ و خطا باشد كه لشكر اندك با سپاه بسيار در صحرا جنگ كند. و در حوالي آن شهر ديواري‌ است‌؛ او را پيش روي خود بگيريد و از ميان درختان آن حوالي و ديوار بندان شهر بيرون‌ نرويد. و يكي از خطاهاي شما آن است كه هيچ پياده همراه نياورده‌ايد؛ چه پياده سوار را مانند ديواري است در پيش روي شما. چون لشكر شما همه سوارند بايد كه صف نكشيد، زيرا كه‌ چون پياده در صف نَبُوَد سپاه برهنه بُوَد و بايد كه سپاه را فوج فوج ساخته فوجي را به جنگ‌ فرستي‌. چون ايشان از عهده‌ٴ كار خود بيرون آيند، آن گروه را طلبيده فوجي ديگر به جاي‌ ايشان فرستي‌. و بايد كه هميشه جمعي در كمينگاه بازداري و با مكر و حيله بر جنگ دشمنان‌ اقدام نمايي و به حيف‌ْ سپاه خود را به كشتن ندهي‌.

حرکت سلیمان بن صرد به سوی عين‌الورده

چون زفر بن الحارث از نصايح فارغ شد، سليمان با او وداع كرده روي به‌ عين‌الورده نهاد و پيش از رسيدن لشكر شام سليمان آن موضع را لشكرگاه خود ساخت‌. بعد از چند روز خبر به سليمان رسيد كه جمعي از اهل شام در يك فرسخي اينجا فرود آمده‌اند. سليمان خطبه‌اي خواند و مردم را نصايح سودمند كرد و بر جنگ اعداء اهل بيت ايشان را تحريض نمود. در اثناء خطبه خواندن گفت‌: اگر من كشته شوم مسيّب را بر شما خليفه ساختم و بعد از وي عبداللّه‌بن وال و اگر او درجه‌ٴ شهادت يابد رفاعةبن شدّاد بر شما خليفه باشد. بعد از تمام شدن وصيت به مسيّب گفت‌: به رسم شبيخون متوجّه اين جماعت شو كه قريب به ما فرود آمدند، زيرا كه ما را با ايشان به مكر و حيله جنگ بايد كرد.

جنگ مسیّب با لشکر شرحبیل

  مسيّب با چهار صد سوار از دلاوران كوفه روانه‌ٴ آن جانب شد. اتّفاقاً در اثناء راه آواز اعرابي شنيد كه بيتي مي‌خواند كه مشتمل بر كلمه‌ٴ ((البُشر)) بود. مسيّب گفت‌: ما را بشارت فتح‌ آمد. آنگاه فرمود تا اعرابي را بياوردند. پرسيد: چه نام داري‌؟ گفت‌: حميد. گفت‌: عاقبت ما محمود خواهد بود ان‌شاءاللّه تعالي‌. بعد از آن پرسيد: از كدام قبيله‌اي‌؟ گفت‌: از بني تغلب‌. مسيّب گفت‌: غالب خواهيم شد ان‌شاءاللّه تعالي‌. بعد پرسيد: از سپاه شام چه خبر داري‌؟ گفت‌: ايشان پنج گروه شده‌اند و از همه به شما نزديكتر شُرَحبيل ذوالكلاع است كه از اينجا تا لشكرگاه او يك فرسخ است‌.
پس مسيب اعرابي را رخصت كرده و مردم خود را به چهار قسمت كرده روان شد. در وقت سحر از چهار جانب لشكر شرحبيل درآمده شمشير در آن جماعت نهاده اكثر ايشان را به‌ قتل رسانيدند و جمعي قليل از دست ايشان خلاصي يافته روي به گريز نهادند، و هر چه داشتند از اسب و خيمه و ساير اسباب به دست اهل عراق افتاد. پس سپاه عراق بر اسبان اهل شام سوار شده اسبان خود را كوتل(=یدک) كرده با غنائم بسيار پيش از طلوع آفتاب مراجعت نمودند و بعد از غروب به ياران خود پيوستند.

جنگ حصین بن نمیر با توابین

اما چون اين واقعه به سمع ابن‌زياد رسيد حصين بن نمير را با دوازده هزار نفر به جنگ سليمان تعيين نمود. چون حصين به حوالي عين‌الورده رسيد سليمان نيز لشكر خود را آراسته‌ كرد و ميمنه را به عبداللّه‌بن سعد سپرد و بر ميسره مسيّب بن نجبه را قرار داد و خود در قلب‌ سپاه جا گرفت‌. و ميمنه‌ٴ لشكر حصين‌بن نمير به حملةبن عبداللّه تعلّق داشت و ميسره‌ٴ او به‌ ربيعةبن المخارق الغنوي متعلق بود.
 چون روز چهارم ماه جمادي الاول هر دو گروه به هم رسيدند حصين سليمان را به بيعت عبدالملك بن مروان دعوت كرد و سليمان او را به بيعت امام زين‌العابدين علي‌ّبن‌ حسين دعوت نمود و گفت‌: اي حصين آيا تو نمي‌داني كه عبدالملك پسر حَكَم است و حكم‌ بنابر نفاقي كه با پيغمبر آخرالزمان مي‌ورزيد و انواع بي‌ادبيها[كه‌] نسبت به آن حضرت ظاهر مي‌كرد حضرت رسالت پناه‌، صلّي‌اللّه عليه‌وآله‌، او را از مدينه اخراج كرده به طايف فرستاد؟ و مروان كه پدر عبدالملك است در صغرسن با پدر خود در طايف مي‌بود و كمال عداوت‌ محمّدرسول‌اللّه را از پدر خود كسب مي‌نمود و در زمان خلافت ابوبكر و عمر نيز ياراي‌ مراجعت به مدينه نداشت تا آنكه عثمان در ايّام حكومت خويش ايشان را به مدينه آورد و دو دختر خود را به مروان داد و او را وزير خود گردانيد؟(
از جمله مطاعني كه از طرف مخالفين بر عثمان وارد بود همين اجازه‌ٴ ورود حكم‌بن‌عاص و پسرش مروان به مدينه‌ بود.) و پيغمبر به كرّات و مرّات‌ حكم را و هر كه را از صُلب او به وجود آمد لعن مي‌كرد چنانچه اكثر اصحاب‌ آن حضرت‌، بلكه جميع اصحاب آن سرور بر اين مطلّع و شاهدند؟
و نيز تو نمي‌داني كه هرگاه معاويه و پسرش يزيد مروان را والي ولايتي مي‌كردند در محافل و منابر زبان به سَب‌ّ ولي‌ّ خدا اميرالمؤمنين علي‌ّبن ابي‌طالب و اهل بيت او كه اهل بيت رسول‌اند مي‌گشاد و چون او را عزل مي‌كردند ترك آن شيوه مي‌كرد؟(
 الكامل‌، ج 6، ص 40.) و نمي‌داني كه مروان و اولاد او را بنوالزرقا مي‌گويند؟ و اين زرقا زني بود قَوّاده و مشهور و معروف به صاحب‌الرايات‌، كه هر گاه در خانه‌ٴ او فاحشه‌اي آمدي زرقا عَلَمي در هوا كردي تا هر كه را ميل زنا باشد به منزل وي شتابد.( از رسوم دوره‌ٴ جاهليت بود كه هر يكي از زنان بدكار براي آشكار و علني كردن كار خويش بر درخانه يا خيمه خود عَلَمي بر مي‌افراشت‌.) چون پدر حكم كه ابوالعاص بن‌اميّه است او را به‌ نكاح خود درآورد حكم از او متولد شد. غرض از اين سخنان آنكه عجب از عقل و كياست تو اي حصين كه ما را به بيعت اين چنين‌ خانداني دعوت مي‌كني‌! و من تو را به بيعت اهل بيت نبوّت كه حق‌ّ سبحانه و تعالي‌ٰ دوستي و مودّت ايشان بر ما واجب گردانيده وايشان را از جميع عيوب ظاهراً و باطناً مبرّا و معرّا ساخته‌ دعوت مي‌نمايم‌.

  بعد از مكالمه‌ٴ بسيار قرار به كارزار گرفت و در ميان هر دو طايفه جنگ درگرفت‌. آن روز تمام نايره‌ٴ قتال و جدال اشتعال داشت و ظفر از جانب سليمان بود، امّا چون صبح روز ديگر شد ابن‌زياد شرحبيل بن ذي‌الكلاع را با هشت هزار نفر به مدد حصين فرستاد. و اين‌ روز جمعه بود. از اوّل صبح جنگ در گرفت تا وقت نماز جمعه رسيد. پس هر دو  فريق دست از كارزار بازداشته به اداي نماز مشغول شدند. بعد از فراغ از نماز باز شروع در جنگ شد. چون سليمان كثرت اهل شام مشاهده نمود پياده شد و جمعي كثير از سپاه عراق با او پياده شده دادِ مردي و مردانگي داده، بسياري از سپاه شام را به قتل رسانيدند. در اين اثنا پسر حصين بن نمير با جمعي پياده‌ٴ تيرانداز پيش آمده لشكر عراق را تيرباران كردند. ناگاه به تير يزيدبن حصين‌، سليمان بن صُرَد به قتل رسيد.

بعد از آن مسيب بن نجبه راٴيت برگرفته چندان حرب كرد كه او نيز كشته شد. بعد از آن‌ رايت را عبداللّه‌بن سعد در بغل گرفت و اين آيه كه فَمِنْهُم مَن‌ْ قَضٰي نَحْبَه وَ مِنْهُم‌ْ مَن‌ْ يَنْتَظِر(احزاب‌، 23) يعني‌: بعضي را اجل موعود فرا رسيد و بعضي منتظرند مي‌خواند و در كارزار دادِ مردانگي‌ مي‌داد. در اين اثنا صدسوار به لشكر عراق رسيده خبر دادند كه اينك سعدبن حُذَيفه با صدوهفتاد كس از مداين و مُثَنّي بن مَخْرمه‌ٴ عبدي با سيصد كس از بصره به شما مي‌رسند.

عبداللّه سعد گفت‌: تا آمدن ايشان ما زنده نخواهيم ماند. و چون آن سواران ضعف سپاه عراق‌ را مشاهده كردند فورا بازگشته روي به ياران خود رفتند و عبداللّه سعد به دست ربيعةبن‌ مخارق به قتل رسيدند. برادر عبداللّه‌، خالدبن سعد چون ديد كه ربيعه برادرش را كشت بر ربيعه حمله كرده شمشيري بر او زد، ولی چون لشكر شام بسيار بود هجوم آورده ربيعه را از دست خالد خلاص كردند و خالد را نيز به برادرش رسانيدند.
آنگاه رايت‌ْ عبداللّه‌بن وال برگرفت‌. ادهم بن محرز باهلي از سپاه شام حمله آورده او را به‌ قتل رسانيد. اين عبداللّه وال از فقها و عبّاد زمانه بود. چون ابن وال به قتل رسيد رفاعةبن شداد بجلي رايت برگرفت و با ياران خود گفت‌: همه‌ٴ مردم ما كشته شدند و اگر ما در اين معركه ثبات‌ قدم ورزيم آنچه مانده‌اند نيز كشته شوند و اين مذهب از جهان برافتد بهتر است كه ما راه كوفه پيش گيريم‌. اميد است كه حق‌ّ سبحانه و تعالي ما را قوّتي دهد كه باز خون امام مظلوم را توانيم گرفت‌.عبداللّه‌بن عوف گفت‌: اي رفاعه راست مي‌گويي كه صلاح در آن است كه ما به جانب كوفه‌ مراجعت نماييم‌، امّا اگر اين لحظه روي گردانيده متوّجه آن ناحیه شويم دشمنان تعاقب‌ نموده از ما يكي را زنده نگذارند. پس مصلحت در آن است كه ما به لشكر خود رويم و چون‌ شب تاريك شد سوار شده و به جانب كوفه روان شويم و تا روز روشن نشود از رفتن ما آگاهي نيابند.

پس دست از جنگ بازداشته هر دو طايفه به لشكرگاه خود قرار گرفتند. چون از شب‌ پاره‌اي بگذشت اهل عراق از رودخانه‌ٴ عين‌الورده گذشته پل را خراب كرده متوجّه راه عراق‌ شدند. چون صبح شد اهل شام فهمیدند كه سپاه عراق از آب گذشته‌اند. ايشان نيز بازگشتند.

----------------------------------------

منبع:تاریخ الفی

 

رده بندی موضوعی: تاریخ حکومتهای مسلمین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:59  توسط مسلمان ایرانی  | 

قیام توابین

 

 تّوابين(براي اطّلاع از اخبار و كيفيت خروج توّابين‌؛ رک  الكامل‌، ج 4، ص 158 از متن عربي‌)‌، گروهی از اهل كوفه بودند كه با نامه های آنها امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، به سوی كوفه آمده بود و چون به آنجا رسيد آن‌ گروه از یاری امام‌ خودداری كردند، بلكه بیشترشان در زیر پرچم عمرسعد به كربلا رفته امام حسين و اهل بيت او، عليهم‌السّلام‌، را به قتل‌ رسانيدند.

 

  اين افراد بعد از مدتی پشیمان شده انگشت حسرت به دندان گرفته برخود نفرين‌ مي‌كردند و مي‌گفتند: زیان دنيا و آخرت نصيب ما شد كه ما امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، را دعوت کردیم و بر روي او تيغ كشيديم تا از بيوفايي ما فرزند رسول‌اللّه با جمعي از اهل بيت و مواليان و شيعيان كشته شد. و رؤساي اين جماعت‌ِ پشیمان، پنج نفر بودند: سليمان بن صُرَد خُزاعي‌، مسيّب‌بن نَجْبةالفزاري‌، عبداللّه‌بن وال التَميمي‌، و رفاعةبن شداد بجلي‌.

 
 اين پنج نفر از اصحاب‌ اميرالمؤمنين علي‌، عليه‌السّلام‌، بودند و اين هر پنج كس بر طلب خون امام‌حسين‌، عليه‌السّلام‌، مصمّم شدند و جمعي كثير از شيعيان اهل بيت در اين راه با ايشان اتّفاق كردند و در خانه‌ٴ سليمان بن صُرَد خزاعي جمع‌ آمدند. پس مسّيب‌بن نجبه‌، كه با عمرسعد در كربلا بود، آغاز سخن كرد و گفت‌: خداي، سبحانه‌ و تعالي ما را به طول عمر در دنيا مبتلا گردانيد تا در انواع فتنه‌ها افتاديم و به امور ناشايسته‌ مبتلا گشتيم‌. اكنون از اعمال قبيحۀ خود نادم گشته مي‌خواهيم كه دست در دامن توبه و انابه‌ زنيم‌، شايد كه حق، سبحانه و تعالي توبۀ ما را قبول كند.
پس هر كس از آن جمع كه به كربلا رفته بود عذري مي‌گفتند. بعد سليمان بن صُرَد گفت‌: اين عذرها از شما شنیدنی نيست و توبۀ شما مقبول نيست و حيلۀ خلاصي شما از عذاب الهي و قهر نامتناهي جز آن نيست كه خويشتن را در معرض تيغ آريد، چنانچه بسياري از بني‌اسرائيل به حكم آيه‌ٴ وافي هدايۀ
اًنًكُم‌ْ ظَلَمْتُم‌ْ اءَنْفُسَكْم‌ْ بِاتّخٰاذِكُم‌ْ الْعِجْل‌َ فَتُوبُوا اًلٰي بَارئكُم‌ْ فَاقْتُلُوا اَنْفُسَكُم‌ْ
(بقره آیۀ 54) خود را در معرض‌ تيغ آورده يكديگر را به قتل رسانيدند. و حاصل معني اين آيه آن است كه حق‌ّ سبحانه و تعالي مي‌فرمايد كه به درستي كه شما اي بني‌اسرائيل ظلم كرديد بر نفسهاي خود كه گوسالۀ سامري را معبود خود گرفتيد، پس باز گرديد به جانب خالق خود و بكشيد يكديگر را.
وقتی شيعيان اين سخن از سليمان بن صُرَد شنيدند همگی به زانوي استغفار افتاده‌ گفتند: مصلحت آن است كه شمشيرها از نيام انتقام بيرون آريم و سنانها بر گوش اسبان راست‌ كرده جهان را از لوث وجود دشمنان آل محمّد پاك گردانيم‌. پس همه بر اين معني يك جهت‌ و يكدل شده گفتند: بعد از اين بايد كه قتله‌ٴ امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، را و هر كه در كشتن او فرمان داده و هر كه در قتل وي سعي نموده و هر كسي كه به قتل او خوشحال شده در هر جا كه‌ يابيم بكشيم تا توبۀ ما به درجۀ قبول افتد.

 چون نظر ايشان بر اين قرار گرفت‌، گفتند: ما را اميري بايد كه هيچ كس از امر و نهي او تجاوز نتواند نمود. بعد از مشاوره همه به امارت سليمان‌بن صُرَد قرار دادند و با يكديگر چنين قرار گذاشتند كه بعد از فتح و ظفر، امام زين‌العابدين علّي‌بن‌الحسين را بر سرير خلافت نشانند. و در اين باب به اطراف و اقطار ولايات رسولان فرستاده نامه‌ها نوشتند، بدین مضمون‌: بر آل محمّد چنين ظلمي رفته كه جهانيان را معلوم است‌. دوستان‌ خاندان نبوت بايد اسباب جنگ را آماده ساخته در فلان وقت به كوفه مجتمع شوند تا به‌ انتقام اعداي اهل بيت از روي بصيرت و يقين شروع نماييم‌.
از جمله كساني كه سليمان بن صُرَد در اين باب به او نامه نوشته سعيدبن حُذَيفةاليماني‌ بود. و اين سعيد در مداين بود و از مشاهير شيعيان اميرالمؤمنين علي‌، عليه‌السّلام‌، بود. و چون‌ نامه به سعيد رسيد، سعيد جميع محبّان و شيعيان علي را جمع كرده مكتوب سليمان بر ايشان خواند. همه از روي طوع و رغبت قبول نموده جوابي به سليمان نوشتند و او را در اين باب تحسين بسيار نموده و تحريض بليغ كردند.

و نيز نامۀ ديگری به مثنّي بن مخزمةعبدي‌، كه از رؤساي شيعيان بصره بود، نوشت‌. او نيز شيعيان را جمع كرده و از همه در اين باب بيعت گرفته به سليمان نوشت كه‌: ما گروه‌ شيعیان علي‌، عليه‌السّلام‌، را هرگاه اشاره كنيد با همگی در مقام خدمت و اطاعت ايستاده‌ايم‌:

در كامل‌التواريخ مسطور است كه ابتداي اتّفاق اين جماعت توّابين بر طلب خون امام‌ حسين‌، عليه‌السّلام‌، در سال قتل امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، بود كه سال شصت و یکم است‌، امّا ظهور ايشان بعد از موت يزيدبن معاويه در سال شصت و چهارم‌ شد. و در اين مدّت به فرموده‌ٴ سليمان بن صُرَد از جميع شيعيان مال زکات مي‌گرفتند و پيش‌ عبداللّه بن وال‌التميمي جمع مي‌كردند تا در وقت كار در مصالح لشكر خرج كنند. و در اين سال كه يزيد بن معاویه به مستقر خود رفت و ابن‌زياد از عراق متوجّه شام گشت شيعیان علي‌ به اطلاع سليمان رساندند كه در اين زمان كه عراق از گماشتگان يزيد خالي است، باید شروع به گرفتن انتقام كرد كه بهتر از اين فرصت به دست نمي‌آيد.
سليمان گفت‌: هنوز مصلحت نيست‌؛ زیرا اكثر معارف كوفه در قتل امام‌ حسين‌، عليه‌السّلام‌، شريكند و چون ما طلب خون آن حضرت بكنيم ايشان با ما جنگ خواهند كرد. و حالا با ما آن مقدار سپاه نيست كه ما به مدد ايشان با اين‌ جماعت مقاومت توانيم كرد و اين زمان كه يزيد مرده مردم بيشتر از پيشتر به ما اتّفاق خواهند كرد. پس مصلحت در آن است كه جمعي از مردم دانا به اطراف و جوانب ولايات فرستاده‌ شود تا به تجديد مراسم بيعت پرداخته نوعي نمايد كه ما را قوّتي و شوكتي تمام حاصل شود.

و در اين اثنا از طرف ابن زبير(که در مکه شورش کرده بود)، عبداللّه‌بن يزيد و ابراهيم بن محمّد طلحه به ضبط كوفه در رسيدند؛( عبداللّه بن‌يزيد براي نمازگزاردن و ابراهيم بن محمّد براي جمع‌آوري خراج به كوفه آمده بودند؛ رک  الكامل‌، ج 5، ص 317) حال آنكه مردم كوفه پيش از آمدن ايشان عمروبن حريث را كه گماشتۀ ابن‌زياد بود از شهر بيرون كرده بودند.

* * *

قیام مختار

و از جمله وقايع اين سال آمدن مختار است به كوفه و دعوت نمودن مردم را بر طلب خون‌ شهيد مظلوم ابي‌عبداللّه الحسين‌. تفصيل اين قضيّه [را] در كامل‌التواريخ ابن‌اثير چنين ايراد نموده كه شيعيان اميرالمؤمنين علي‌، عليه‌السّلام‌، دائماً سب‌ّ مختار مي‌كردند و از جمله دشمنان‌ اهل بيتش مي‌شمردند. سبب اين آن بود كه در وقتي كه امام حسن جهت جنگ معاويةبن‌ ابي‌سفيان به مداين آمد و معاويه به مكر و حيله لشكر آن حضرت را چنان بفريفت كه جمعي‌ اوباش از ايشان بر سراپرده‌ٴ امام حسن ريخته بر آن حضرت طعن زدند، بنابراين امام‌حسن از آنجا كوچ كرده به قصر ابيض مداين درآمد و حاكم آنجا در آن وقت سعيد بن مسعود ثقفي‌ بود عموی مختار، و مختار در آن زمان جوان بود. چون ديد كه مردم از امام حسن‌، عليه‌السّلام‌، برگشته‌اند و برتری حكومت معاويه آشکار است به عم‌وی خود گفت‌: اگر جاه و حكومت میخواهي‌ حسن‌بن علي را گرفته پيش معاويه فرست‌. سعيد گفت‌: لعنت خدا بر تو باد كه به واسطه‌ٴ جاه‌ دنيوي فرزند رسول خدا ، جَل‌ً جَلاله‌، را كه پناه به منزل من آورده مي‌خواهي بگيرم و به دشمن‌ بسپارم‌! به هر روی از آن وقت مختار مورد طعن شيعيان اميرالمؤمنين علي بود تا آنكه در زمان حكومت يزيد امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. چون مسلم به كوفه رسيد اوّل كسي‌ كه با او بيعت كرد مختار بود و مسلم را به سراي خود فرود آورده، یاری بسیار مي‌نمود. اتّفاقاً در وقتي كه مسلم‌بن عقيل در كوفه ظهور كرد مختار در كوفه نبود و به جهت امر مهمی به دهي‌ از دهات خود كه او را لُقْفٰا میگفتند(هر سه نسخه‌: لعفا. اين محل‌ّ در تاريخ طبري و معجم‌البلدان ((لقف‌)) ثبت شده است‌. مجموعه‌ٴ چاههايي كه داراي‌ آب شيرين و در بالاي منطقه‌ٴ قوران قرار دارد و مزرعه و نخلستان هم ندارد.) رفته بود. چون خبر بيرون آمدن مسلم‌بن عقيل به او رسيد همان لحظه بي‌توقّف با جمعي از مواليان سوار شده خود را به باب‌الفيل كوفه رسانيد. چون مختار به آنجا رسيد نماز شام بود. ديد كه از جانب عبيداللّه زياد، عمروبن حُرَيْث با جمعي كثير با رايت ابن زياد در آنجا ايستاده‌. مختار متحيّر بماند. چون خبر آمدن مختار به‌ عمروبن حريث رسيد او را امان داده طلبيد. امّا علي‌الصباح عمارةبن وليد(مراد، عمارةبن وليد بن عُقبه است‌) به ابن‌زياد رسانيد كه امشب مختار با جمعي كثير به مدد ابن عقيل آمده بود و چون ديد كه كار او از پيش نرفت‌ پناه به عمروبن حُرَيْث برده والحال با اوست‌. پس ابن زياد كس فرستاد و مختار را طلبيده‌ گفت‌: شنيده‌ام كه با جمعي كثير به نصرت ابن عقيل آمدي‌. مختار گفت‌: من اين كار نكردم‌، بلكه من با رايت عمروبن حريث بودم‌. عمرو نيز گواهي داد كه مختار با من بود. پس ابن‌زياد قضيبي كه بر دست داشت بر روي مختار زد چنانچه يك چشمش كور شد و گفت‌: اگر عمرو گواهي نمي‌داد تو را به ابن‌عقيل مي‌رسانيدم‌. و بعد از آن دستور داد مختار را به زندان بردند. القصّه‌؛ مختار در زندان ابن‌زياد بود تا آنكه امام‌حسين‌، عليه‌السّلام‌، شهيد شد. بعد از آن‌ عبداللّه‌بن عمر به واسطۀ آنكه خواهر مختار زن او بود پيش يزيد شفاعت كرده مختار را از بند ابن‌زياد خلاص كرد. امّا ابن‌زياد او را از كوفه اخراج نمود. پس مختار به جانب حجاز آمد و در وقت خروج عبداللّه بن‌زبير با او بيعت كرد،( مختار با اين شرط با ابن‌زبير بيعت كرده بود كه از اوامر و نواهي او بيرون نرود.) چنانچه در حين محاصره حصين‌بن نمير با ابن‌زبير بود، راضي از وضع او نبود، بنابراين در رمضان سال شصت و چهارم از مكّه بيرون‌ آمده خود را به كوفه رسانيده و آنجا شروع در دعوت مردم كرد و ايشان را بر طلب خون امام‌ حسين تحريض مي‌نمود. و جمعي از شيعيان به او بيعت كردند و طايفه‌اي ديگر گفتند: ما سليمان بن صُرَد را بر خود امير ساخته‌ايم و او در مقام آن آمده كه انتقام از اعداء آل محمّد بستاند. پس مختار با سليمان ملاقات كرده گفت‌: هرگز فرصتي به از اين نخواهيم يافت كه يزيد مرده و پسرش ترك حكومت كرده و احوال بني‌اميّه در كمال آشفتگی و سقوط است‌، بايد كه‌ ظاهر شوي و کار خود را انجام دهي‌. سليمان گفت‌: هنوز وقت آن نيست‌. مختار چون اين كلمه از سليمان شنيد از او مأيوس گشته بيرون آمد و گفت‌: اين مرد خرف‌ شده و فرتوت‌. جنگ كار او نيست‌؛ چه‌، فرصتي چنين از دست مي‌دهد و اهمال مي‌ورزد. بعد از آن نامه‌اي از محمّد بن حنفيّه بيرون آورده به مردم نموده گفت‌: امام وقت اوست نه علّي‌بن‌ حسين زين‌العابدين‌،( مختار قبل از آمدن به كوفه‌، براي اينكه موقعيت خويش را تثبيت كند، نخست از امام سجّاد(ع‌) اجازه خواست تا مردم را به حمايت از وي بخواند و قيام خود را به نام او آغاز كند. امّا امام زين‌العابدين دعوت او را نپذيرفت‌. مختار چون از جانب امام سجّاد مأيوس شد، دعوت خود را به نام محمّد حنفيّه آغاز كرد.)  زيرا كه او به علم زياده است و به علي‌ّبن‌ابي‌طالب نزديكتر و به كتاب‌ خدا و سنّت مصطفي اعلم‌، و وصي‌ّ پيغمبر است‌. و مضمون نامه آن بود كه‌: چون‌ سليمان بن صُرَد در طلب خون امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، تقصير مي‌نمايد و در قتل قاتلان آن‌ جناب تاٴخير مي‌ورزد، بايد كه تو به كوفه روي و شيعه‌ٴ پدرم را جمع نموده بگويي كه بيرون‌ آيند و خون امام حسين را طلب كنند. و بايد كه بيعت مرا از كوفيان گرفته در ميان ايشان باشي‌ تا از اين جانب كس فرستاده شود. چون شيعيان اين نامه بديدند بسیاري از سليمان بن صُرَد رويگردان شدند و به مختار پيوستند و مختار با شيعه گفت‌: اگر سليمان بعد از اخراج گماشتۀ ابن‌زياد شهر را ضبط كرده بودي‌ هرگز ابن‌زبير را مجال آن نبودي كه عمّال خود را به كوفه فرستد. و مختار، محمّد حنفيه را مهدي‌ خواند و مردمان را گفت‌: سليمان كار را تباه گردانيد و من نزد وي مي‌نويسم‌، تا چه فرمايد.
امّا چون سليمان شنيد كه مختار در مقام مخالفت است و اهل شام به مروان حكم بيعت‌ كرده‌اند و او ابن‌زياد را به كوفه خواهد فرستاد، بسيار انديشه‌ناك شده تبعه‌ٴ خود را طلبيد و گفت‌: اگر مختار مي‌خواهد كه از قِبَل‌ِ محمّدحنفيه بيرون آيد هيچ مضايفه نيست‌، و امام‌زمان‌ علي‌ّبن‌الحسين است‌. ما تا آن زمان كه به مردم مقررّ كرده‌ام نرسد از قِبَل‌ِ امام علي‌ّبن‌الحسين‌ بيرون نخواهيم آمد، چرا كه پيش از آنكه ما جمعيت و استعداد به هم رسانيم اگر به دعوي‌ خون امام حسين بيرون آييم‌، بقيّةالسيف شيعۀ اهل بيت كه مانده نيز كشته شود.

 در اين اثناء شخصي از اهل شام كه در كوفه مي‌بود نزد عبداللّه‌بن‌يزيد،(در روضةالصفا به صورت عبداللّه‌بن زيد آمده است‌.) كه از جانب ابن‌زبير والي كوفه بود، رفت و گفت‌: اي امير از خود غافل مباش كه خوارج بسيار در اين شهر جمع شده طايفه‌اي از ايشان به مختار پيوسته‌اند و جمعي به سليمان بن صُرَد. و مي‌خواهند كه بي‌خبر به سراي تو درآيند و تو را هلاك كنند. مصلحت آن است كه بي‌خبر جمعي را به خانه‌ٴ مختار و سراي سليمان فرستي تا هر دو را گرفته به زندان برند. و اگر مي‌داني‌ كه اين معني بي‌جنگ ميسّر نخواهد شد استعداد جنگ بايد كرد. عبداللّه‌بن يزيد پرسيد: اين جماعت چه مذهب دارند؟ گفت‌: ايشان دعوي تشيّع مي‌كنند و خون حسين‌بن علي را طلب مي‌نمايند. عبداللّه گفت‌: من حسين را نكشته‌ام كه ايشان قصد من‌ كنند. آن كس كه حسين را كشته از جانب شام مي‌آيد، سزاوار آن است كه شيعيان با او محاربه‌ نمايند نه با من‌. بعد از آن فرمان داد كه تامردم به مسجد حاضر شوند. چون خلايق به مسجد حاضر شدند عبداللّه‌بن يزيد به منبر رفته بعد از حمد و ثناي الهي و درود پبامبرگفت‌: "اي مردمان‌، بدانيد چنين مي‌شنوم كه طايفه‌اي از شيعۀ علي اتّفاق نموده‌اند كه خون امام‌ حسين‌، عليه‌السّلام‌، از من طلب دارند. به خدا سوگند كه من حسين‌بن علي را نكشته‌ام و نگفته‌ام كه او را بكشند و به كشتن او راضي هم نبوده‌ام‌. من مي‌دانم [آنان‌] كه بر حرب آن‌ جماعت اتّفاق نموده‌اند چه كسانند، ليكن من با مسلمانان پيش از آنكه ايشان در مقام حرب‌ برآيند نمي‌خواهم كه حرب كنم يا ايشان را برنجانم‌. همه كس را معلوم است كه قاتل حسين‌بن‌ علي، پسر زياد است . خون آن جناب از او بايد طلبيد. مرا ابن‌زبير ــ كه او نيز طالب خون‌ حسين است ــ جهت ضبط كوفه فرستاده‌." بعد از اداي اين كلمات از منبر فرود آمده و به دستور سابق به حكومت مشغول شد و مختار و سليمان‌بن صُرَد هر روز جدا جدا به سلام مي‌رفتند.

طبری گوید که چون عبدالله بن یزید این سخنان را گفت، ابراهیم بن محمد بن طلحه او را ضعیف آرامش جوی خواند و گفت اگر کسی بر علیه ما قیام کند او را میکشیم و پدر را به جای پسر و پسر را به جای پدر و دوست را به جای دوست میگیریم و سردسته را به جای کسانش تا تسلیم حق شوند و به اطاعت گردن نهند. مسیب بن نجبه سخنش را برید و گفت پسر پیمانکشن ما را از خشونت و شمشیرت میترسانی و او را سب کرد و سخن امیر را تأیید نمود عبدالله بن وال تیمی نیز برخواست او را مذمت کرد. جمعی از عمال ابراهیم بن محمد و گروهی از همراهانش خشمگین شدند و به دفاع از او ناسزا گفتند و مردم نیز آنها ناسزا گفتند و مجادله کردند وقتی عبدالله بن یزید این وضع را دید فرود آمد و به خانه رفت. ابراهیم هم در حالی که میگفت سستی عبدالله بن یزید را به ابن زبیر گزارش خواهد کرد رفت.

 

 آرشیو موضوعی: تاریخ حکومتهای مسلمین

 

نظر دهید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:53  توسط مسلمان ایرانی  | 

 پیش از این از حکومت یزید و احوالات دوران حکومت او سخن گفتیم و اکنون. به وضع امرپراتوری اموی بعد مرگ یزید میپردازیم.

 

ادامۀ وقایع سال ۶۴ هجری

 

 با مرگ یزید اهل شام، در نیمۀ اول ماه ربیع الاوّل، با پسرش که معاویه نام داشت بیعت نمودند. معاویة بن یزید، پس از چهل روز یا سه ماه خلافت، بزرگان کشوری را جمع کرد و بدانها گفت که از عهدۀ خلافت برنمیاید و سپس گفت:

 «من خواستم كه از براي شما خليفه‌اي تعيين كنم‌، چنانچه‌ ابوبكر عمر را نصب كرد، امّا مثل عمر هيچ كس نيافتم‌. باز گفتم كه اين كار را به شورا حواله‌ كنم‌، چنانچه عمر حواله كرد. اين معني نيز بنابر عدم صلاحيت خلق در حيز تأخير و تعويق‌ افتاد. اكنون شما اختيار داريد. هر كه را خواهيد به خلافت تعيين كنيد.»

 

شامیان گفتند: هر كه را تو به خلافت تعيين كني ما از او اطاعت میگنیم‌. معاويه گفت‌: من‌ شیرینی خلافت شما را دیده‌ام، چگونه متقلّد وزر و گناه آن گردم؟ و به روايتي گفت‌: من‌ تلخي ترك خلافت درك كرده، شيريني آن را به بني‌اميه رها مي‌كنم‌.

پس از این سخنان معاویة بن یزید، خانه‌نشينی اختیار کرد تا اینکه در همین سال جان سپرد. برخی نیز میگویند وی را زهر خوراندند. مدت عمر معاویه بیست و سه سال بود. كنيۀ معاويةبن‌يزيد، ابوزيد بود و بعد از آنكه خود را از خلافت خلع كرد او را ابوليلي‌ میخواندند،زیرا اعراب مستضعفان را با اين كنيه میخوانند.

 

تذکر: گویند معاويةبن يزيد قبل از ترك خلافت طي خطبه‌اي كردار معاويه و يزيد (جد و پدرش) را نكوهش كرد و گريست‌. علت انصراف وي‌ از خلافت را بي‌تاٴثير از تبليغات معلّم و يا دو نفر از كنيزان وي نمي‌دانند؛ ر.ک تتمةالمنتهي‌، ج۱،ص ۷۲. در خصوص‌ اين خطبه‌ٴ عبرت‌انگيز و تاريخي كه از اسناد مهم تاريخي است‌؛ ر.ک نجوم‌الزاهره‌، ج‌۱،ص ۱۶۴ به نقل استاد قاضي‌ طباطبائي در تعليقات و حواشي بر تجارب‌السلف‌، تبريز هزارو سيصد و پنجاه و يك‌، ص ۴۰.

 

البته طبری این ماجراها را بیان نمیکند و میگوید که وی بعد از چهل روز یا سه ماه خلافت بمرد. سن وی را نیز در زمان مرگ ۳۰ سال و هجده روز میداند.

عبيداللّه بن‌زياد و ادعای خلافت

 وقتی خبر مرگ یزید به عبیدالله رسید، او که حاکم بصره بود، اهل بصره را جمع کرد برایشان خطبه‌اي بدین مضمون، ایراد کرد:

 

 «منشاء و مولد من اين شهر است و من در ميان شما بزرگ شده‌ام‌. در آن روز كه والي شما شدم جنگاوران شما هيجده هزار(طبری گوید: هفتادهزار) بودند، امروز عدد ايشان به هشتاد هزار رسيده‌. هر كس را كه از وي ترسي بود در ميان شما نگذاشتم‌. اكنون بدانید كه يزيد وفات يافته و خلافي در ميان اهل اسلام پديد آمده و حالا از ارباب اسلام هيچ طايفه‌اي به قوت و شوكت شما نيست‌. هر كه را میخواهيد به خلافت تعيين نماييد.»

 

بصریان گفتند کسی را بهتر از تو نمیدانیم. عبیدالله ابتدا امنتاع نمود، ولی بصریها با او بیعت کردند ولی وقتی از پیش او بیرون آمدند، دستهایی که با آنها بیعت نموده بودند را به دیوار کشیدند و گفتند: ابن‌مرجانه (ابن‌زیاد) میپندارد که ما راست میگوییم و او را خلیفۀ خود میدانیم.[به خدا خطا میکند-طبری]

 

 عبیدالله، دو فرستاده را نیز به کوفه فرستاد و از آنها بیعت خواست ولی کوفیان فرستادگان عبیدالله را با پرتاب ریگ از خود راندند و در این امر سخنان دو تن از بزرگان کوفه نقشی اساسی داشت.

 

 در پی این ماجرا، بصریان نیز سر از اطاعت عبیدالله برداشتند. عبیدالله نیز بخشی از بیت المال را برداشته به قبیلۀ ازد پناهنده شد. مردم بصره نیز با عبدالله بن نوفل، بیعت کردند و گفتند تو از شهر در برابر اهل غوغا حفاظت کن تا خلیفه مشخص شود. کوفیان نیز عامر بن‌مسعود بن‌اميه عمي را به امارت برگزیدند.

 

شورش ری

 دیدیم که در دوران اوج قیامها بر ضد امویان، ایران در آرامش به سر میبرد ولی وقتی خبر مرگ یزید به مردم ری رسید، فرخان رازی سر به شورش برداشت و گماشتۀ یزید را اخراج کرد. والی کوفه سپاهی به فرماندهی محمّدبن عُمَيْربن عطارد بن حاجب تميمي دارمي را به جنگ فرخان رازي تعيين نمود. زمانی که محمد بن عمیر به نزدیکی ری رسید فرخان نیز با سپاهش بیرون امد و جنگ بزرگی روی داد و محمد بن عمیر مجبور به عقب نشینی شد. والی کوفه اینبار، عتاب بن ورقاء رياحي تميمي را برای جنگ با فرخان فرستاد. بین فرخان و عتاب کارزاری مردانه شد که منجر به مرگ فرخان گردید و عتاب با شکوه و جلال شهر ری را تسخیر کرد.

 

 اینکه علت این شورش چه بود را نمیدانیم. شاید در جهت برای کسب استقلال بوده باشد و شاید هم بخاطر فرار از مالیات سنگین امویان و شاید هم بخاطر رفتار تحقیرآمیز امویان با مردم ایران. البته ممکن است تمام این مسائل در پشت پرده بوده باشد.

 

خلیفۀ دیگری در خراسان

  وقتی خبر مرگ یزید و معاویه بن یزید به خراسان رسید، سلم بن زیاد که گماشتۀ آندو بر خراسان بود قصیدۀ غرایی در مورد ضعف امویان خواند و به مردم گفت که خلیفه مرده است و شما هر کس را میخواهید به خلافت برگزینید. گویند اهالی خراسان سلم را به خلافت برگزیدند ولی دو ماه بعد او را از این مقام خلع نمودند.

 گویند که سلم،وقتی او را به خلافت برگزیدند، قصد دمشق کرد ولی درگیریهای پیاپی در خراسان روی داد و در نهایت این ولایت به دست ابن خازم افتاد.

 

 

افزایش قدرت عبدالله بن زبیر

 عبدالله که حکومتش با وضع بنی امیه، نیرو گرفته بود دو فرستاده برای امارت و گرفتن خراج به کوفه فرستاد و کسی را به حکومت موصل برگزید. یکی از بزرگان بصره را نیز به حکومت بصره گماشت.

 

 از سوی دیگر، جمعی از بزرگان شام، مثل‌ ضحّاك‌بن قيس‌، زفربن حارث‌ و نعمان بن بشير انصاري با عبدالله بن زبير بيعت كرده مردم‌ را به مبايعت او دعوت مي‌نمودند و شاميان بجز اهالی اردن، مجموع هواخواه ابن‌زبير بودند.

 

 در کامل التواریخ آمده است، که عبیدالله بن زیاد پس از بیعت اهل بصره با فرستادۀ عبدالله بن زبیر، به ازدیها پناهنده شد. هر چند بزرگ ازدیان، مسعود بن عمرو، با پناه دادن به عبیدالله مخالف بود، ولی بنا بر رسوم عرب نمیتوانست او را پناه ندهد(زیرا پیش از اینکه او در جریان باشد، پسر عموی همسرش، حارث بن قیس ازدی، بدو پناه داده بود.)

 برخی نیز میگویند، مسعود به واسطۀ همسرش، ام بسطام به عبیدالله پناهد داد.

 

 عبیدالله بن زیاد، توانست ازدیان و قبیلۀ ربیعه را با خود متحد سازد و بر بصره حمله کند ولی این حمله به شکست و مرگ  مسعود منجر شد و عبیدالله به شام گریخت.

 

 وقتی ابن‌زياد به شام رسيد بزرگان دو گروه شده بودند؛ گروهي مي‌گفتند كه باید با خالدبن يزيد بيعت كرد تا حكومت از دودمان بني‌اميّه بيرون نرود و طايفه‌اي مي‌گفتند كه عبدالله زبير، قريشي است و حالا بر اكثر ولايات استيلا يافته‌، با وي بيعت بايد كرد. امّا امير فلسطين، حسّان‌بن‌ مالك، چون اين اختلاف ميان مردم را ديد از جانب خود نائبی در فلسطين گذاشته خود به‌ اردن رفت و خالدبن يزيد را از دمشق طلب نمود. خالد به اردن پيش حسان رفت و حسّان‌ گفت‌: من چنان مي‌كنم كه جميع بزرگان شام به حكومت و سلطنت تو اتّفاق نمايند.

 

 در همین اثنا، حصین بن نمیر، به شام رسید و مردم را از بیعت با عبدالله بن زبیر منع کرد و سخن عبدالله مبنی بر کشتن ده تن شامی در عوض هر کشتۀ مدنی را بازگو کرد و پس متنفر کردن مردم از عبدالله، به اردن رفت و به حسان پیوست.

 

 

مروان بن حکم

 

 اما مروان بن حکم میگفت: که خالد کودک است و ابن زبیر مردی پیر است و فرزند صحابۀ پیامبر است و کسی از قریش به اندازۀ او استحقاق ندارد و باید او را به خلافت برگزید.

 

 از سوی دیگر ابن زیاد که از ابن زبیر میترسید و به خالد امیدی نداشت، نزد مروان رفت و گفت: شنیده مي‌شود كه تو مي‌خواهي‌ با پسر زبير بيعت كني‌. زبير همان كسی است كه اهل كوفه را بر قتل عثمان‌بن عفّان برانگيخت تا تو را در روز قتل او زخم زدند كه اثر آن الان بر گردن تو ظاهر است‌. از وي چه خير و نيكي توقع‌ داري‌؟ مروان گفت‌: چه كنم كه خالدبن يزيد خردسال است‌! اگر زمام حّل و عقد تمام در قبضه‌ٴ اختيار او آيد به لهو و لعب مشغول گشته كار عالم را خراب كند.

 ابن‌زياد گفت‌: راست مي‌گويي و مرا گمان آن است كه چون خالد بن یزید، بزرگ شود، همچو پدرش دروغگويي پيشه كند. نمي‌دانم مي‌داني يا نه، كه بيش از پنجاه نوشته از يزيد نزد من است‌ كه در همۀ آنها مبالغت بسيار نموده كه ((اگر حسين‌بن علي از بيعت من امتناع نمايد در قتل‌ او تأخير جايز مدار.)) وقتی به فرمانش عمل کردم از روی نفاق در مجالس و محافل اظهار اين‌ معني مي‌كرد كه‌: من به كشتن حسين راضي نبودم‌، پسر زياد بي‌رخصت من بر چنين امري اقدام‌ نمود و مرا در عالم بدنام ساخت‌.

 سپس ابن زیاد، به مروان گفت که خود او را برای خلافت مناسب میبیند. مروان نیز به طمع افتاده و از او خواست تا با بزرگان شام و بنوامیه سخن بگوید. عبیدالله موفق شد اکثر اهل دمشق را به بیعت با مروان وادارد.

 

 امّا ضحاك بن‌قيس اظهار مخالفت نموده جماعتی بسيار از هواخواهان ابن‌زبير را فراهم‌ آورده قريب به دمشق لشكرگاه ساخت‌. مروان سپاهي عظيم به تشکیل داده به جنگ ضحّاك‌ رفت‌. ميان هر دو طايفه جنگي سخت واقع شد و ضحّاك در آن معركه به قتل رسيد. در اين‌ اثناء نعمان‌بن بشير انصاري‌، والي حمص‌، كه او نيز دم از ولاء ابن‌زبير مي‌زد به دست اوباش به‌ قتل رسید و مروان بر تمامي شام مسلّط گشت‌.

 

 پس از تسلط بر شام مروان به مصر حمله برد و حاکمی که ابن زبیر بر آن دیار گماشته بود گریخت. مروان کسی را به حکومت ان دیار گماشت و به شام بازگشت. وس همچنین خواست حکومت حمص را به خالد بن ولید دهد ولی عبیدالله او را از اینکار بازداشت و گفت که او کودک است و پیشنهاد کرد که مادر خالد را به عقد خود در آورد و مروان چنین کرد. بدین ترتیب مروان خلیفۀ اموی شد و سوریه و مصر را نیز در دست گرفت.

------------------------------------------------

منابع:

تاریخ طبری جلد هفتم

تاریخ الفی جلد اول

تاریخ اسلام کمبریچ

 

اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:10  توسط مسلمان ایرانی  | 

مرگ معاویة بن ابوسفیان

 پیش از این در مورد خلافت معاویه سخن گفتیم. معاویه در سن هشتادسالگی در رجب سال ۶۰ جان سپرد و پسرش که تلاش فراوانی برای ولایت عهدی وی کرده بود به خلافت رسید. معاویه فردی بسیار زیرک و سیاستمدار بود. برعکس یزید از سیاستمداری پدر بویی نبرده بود.

 

 

آغاز کار یزید

 علیرغم وصیت معاویه، یزید تلاش کرد که به زور از حسین بن علی(ع) بیعت بگیرد و همین سیاست را در مورد عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر نیز پیش گرفت. این سه نفر همگی در مدینه بودند. حسین(ع) و فرزند زبیر از مدینه خارج شده به مکه و آمده، احرام بستند.بنا به دلایلی حسین(ع) حج را نیز نیمه کاره رها کرد به سوی کوفه حرکت نمود که در این مورد در بحث زندگانی ائمه بیشتر توضیح میدهیم. سپاه یزید در کربلا با حسین(ع) وهمراهانش روبرو شده با پافشاری بر شعار «یا بیعت یا جنگ» حسین(ع) را که حاضر به بیعت با یزید نبود، در دهم محرم سال ۶۱ به شهادت رساندند.

 

 در این ماجرا سپاه شام و کوفه بسیاری از فرامین اسلام را زیر پا نهاد که تا آن زمان سابقه نداشت یا فقط توسط معاویه انجام شده بود. از آن جمله: اجبار در بیعت، شکستن حرمت اهل بیت نبوت و به اسیری بردن آنها، شکستن حرمت نماز آنهم پس از مجال دادن برای اقامۀ نماز، بستن آب، شکستن حرمت پناه دادن(در ماجرای مسلم بن عقیل)، بیحرمتی به اجساد و به نیزه کردن سرها، جنگ در ماه حرام و...

 

مسائل فوق چهرۀ ضداسلامی بنی امیه را آشکار نمودند و باعث آغاز تحرکاتی بر ضد بنی امیه شدند که تا انقراض حکومت بنی امیه ادامه داشت.

 

 

عکس العمل مردم حجاز

 

 وقتی خبر قتل امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، به حجاز رسيد عبدالله بن‌ زبير به استحضار صناديد قريش فرمان داد و رؤساي مكه را طلبيده بر منبر رفت و بعد از اداي‌ حمد الهي و درود حضرت رسالت‌پناهي‌، گفت‌: «اي اهل حرم بدانيد كه ساكنان عراق و متوطّنان آن ديار همه كافر و فاجرند، مگر اندكي‌. مؤيّد اين مقال آنكه كوفيان به ارسال رسل و رسائل‌، حسين علي را كه بهتر و مهتر قبايل عرب بود طلب داشتند و چون آن جناب از حرم‌ بيرون رفته روي به كوفه نهاد همان مردم كه در بيعت او درآمده انتظار قدوم شريفش داشتند شمشير در روي او كشيدند تا آن سرورِ دودمان‌ِ رسالت به تيغ ستم آن جماعت با اهل بيت خود كشته شد.»

  بعد از آن بر امام حسين‌، عليه السّلام‌، دعا كرد و به تعداد معايب يزيد زبان گشاد و او را به شرب خمر و ساير محرمات منسوب گردانيد و خلايق را علي سبيل الشهرة والاعلان به‌ متابعت و مبايعت خود دعوت نمود.

 

و در كامل التواريخ آورده كه چون يزيد بن معاويه به يقين دانست كه ابن زبير اطاعت و انقياد او نمي‌نمايد و داعيۀ خلافت دارد، ابن عضاة اشعري و مسعده را با جمعي به مكه فرستاد و غلي نقره به ايشان داده گفت‌: اگر عبدالله زبير را در مقام ملايمت يابيد بيعت من بر وي‌ عرض كنيد، والا اين غل بر گردن او نهاده متوجه دارالخلافه شويد. و گويند با آن غل‌، برنس‌ خز نيز فرستاده بود كه بر بالاي آن پوشند تا مردم نبينند، و والي مكه در آن حين عمرو بن‌ سعيد بود.

 چون آن جماعت به مكه رسيدند ديدند كه اكثر اهل حجاز و تهامه مايل به بيعت‌ عبداللّه زبيرند، بلكه با او بيعت كرده‌اند. با وجود اين حال بيعت يزيد بن معاويه بر عبداللّه‌ عرض كردند و او را تكليف اين معني نمودند. عبداللّه در جواب ايشان گفت‌: صلاح در آن‌ است كه شما به جانب دمشق مراجعت كنيد كه من نه با يزيد بيعت مي‌كنم و نه مذلت غل بر گردن مي‌گيرم‌. ايشان گفتند: مگر داعيۀ خلافت داري‌؟ ابن زبير گفت‌: من مطيع و منقادم‌، اما نفس من به اين راضي نمي‌شود كه به بيعت يزيد درآيم و به خواري غل همداستان شوم‌.

پس ايشان بازگشته به دمشق آمدند و آنچه ديده بودند به يزيد معلوم كردند. يزيد، نعمان‌ بن‌بشير انصاري و عبدالله بن زيدالاشعري و مسلم بن عتبةالمزني را با هفت نفر از اشراف و اكابر شام به مكه پيش ابن زبير فرستاد تا او را به بيعت او دعوت نمايند. چون اين جماعت به‌ مكه رسيدند ابن زبير را در مسجدالحرام يافتند. پس او را به اطاعت و انقياد يزيد دعوت‌ نموده در آن باب مبالغۀ بسيار نمودند. ابن زبير آن مجلس را به تواضع و تكلف گذرانيده از مجلس بيرون رفت‌. بعد از آن روز ديگر خلوت نموده از نعمان بن بشير پرسيد: اي نعمان به‌ حق‌ّ اين بيت‌الحرام كه تكلّف نكني و راست گويي كه من بهترم يا يزيد؟ پدر و مادر من بهترند يا پدر و مادر يزيد؟ عمّه و خالۀ من بهترند يا از آن‌ يزيد؟ نعمان گفت‌: اي عبداللّه چون سوگند دادي من راست مي‌گويم كه تو را و دودمان تو را هيچ نسبت بر يزيد و خاندان او نيست‌؛ چه‌ پدر تو زبير، مادر تو اسماء، و عمۀتو خديجه و خالۀتو عايشۀ صديقه است‌. عبدالله گفت‌: پس‌ در بيعت من با يزيد چه مي‌گويي‌؟ نعمان گفت‌: من راضي نيستم كه تو با او بيعت كني‌. بعد از آن ابن زبير اظهار مخالفت نمود و اهل شام مأيوس شده مراجعت كرده يزيد را از كماهي‌ حالات خبر دادند.

 

اما عبدالله بن زبير بعد از رفتن ايشان تمام مردم حجاز و تهامه را دعوت نمود و جميع‌ ايشان در مقام بيعت درآمدند مگر عبداللّه عباس و محمّد حنفيه‌. پس ابن‌زبير گماشتگان يزيد را از مكه بيرون كرد. و به قولي مروان بن حكم و اولاد و اهل بيت او به شام رفتند.

سال ۶۲ هجری و افزایش مشکلات بنی امیه

 

 در این سال یزید عمرو را از حکومت مکه و مدینه عزل کرد و ولید بن عتبه را به جای او گماشت. در كامل التواريخ مسطور است كه چون يزيدبن معاويه توليت مدينه و حجاز را به وليدبن عتبة بن ابي‌سفيان مفوض داشت‌، به او نوشت كه‌: سبب عزل عمرو بن سعيد از ايالت آن ديار آن بود كه به من رسانيدند كه او در باطن با ابن‌زبير است و اگرنه ابن‌زبير را به اَسْهَل وجوه مي‌تواند گرفت‌. پس بايد كه تو در باب گرفتن‌ عبداللّه زبير به هر وجه كه باشد تغافل ننمايي و در آن باب سعي و اهتمام به جاي آري‌. و اگر به‌ هيچ وجه از روي ظاهر بر او قادر نتواني شد بايد كه از راه مكر وحيله درآمده او را دستگير نموده به دارالخلافه فرستي‌

 

  وليد بن‌عتبه در مقام آن شد كه ابن زبير را غافل ساخته به هر نحوي كه باشد دستگير نمايد، كه ناگاه خبر رسيد كه نجدة بن عامر حنفي در يمامه به واسطۀ قتل امام حسين بيرون آمده‌ طلب خون او مي‌نمايد، و ابن زبير در حجاز اظهار مخالفت كرد. امّا ابن زبير از وليدبن عتبه بسيار ملاحظه داشت‌؛ چرا كه او مردي كارديده بود و ابن زبير از او بترسيد كه مبادا به يك حيله‌اي او را به دست آورد، بنابراين از روي مكر و حيله مكتوبي به يزيد نوشت كه‌:


 «تو به سوي ما مردي فرستادي بي‌حيا كه به هيچ وجه رشد خود نمي‌داند و گوش به پند عقلا نمي‌كند و مردم را به واسطۀ درشتي و سوء خُلق از تو متنفّر مي‌سازد. اگر تو به جاي او كسي كه‌ به حسن خلق موصوف باشد و با مردم مدارا كند به سوي ما فرستي هر آينه اميدوارم كه به‌ واسطه‌ٴ او بسي امور مشكله آسان شود و تفرقۀ مسلمانان بدل به جمعيت شود و تنفّر خاطر خلايق زايل گردد.»

 

آغاز نهضت مردم مدینه

 

 وقتی نامه به يزيد رسيد خيال كرد كه ابا و امتناع عبدالله بن زبير از اطاعت و انقياد او بنابر درشتي و ناهمواري وليدبن عتبه است‌. پس او را از ايالت آن ديار عزل نموده حكومت‌ آن ديار را به عثمان بن محمدبن ابي‌سفيان ــ كه جواني بود تجربه‌ٴ امور ناكرده ــ ارزاني‌ داشت‌. چون عثمان به مدينه آمد جمعي از اكابر اهل مدينه را تكليف كرد كه به دمشق رفته‌ ملازمت يزيد كنند. از جمله‌ٴ آن جماعت عبدالله بن حنظلۀ غسيل الملائكه‌، عبدالله بن ابي عمرو بن حفص‌بن مغيره‌ٴ مخزومي‌، منذربن زبير و جمعي ديگر از اشراف مدينه متوجه دمشق شدند.

چون به دمشق رسيدند يزيد ايشان را تعظيم و تكريم زياد كرد و هر يكي را صله‌اي‌ لايق داد؛ چنانچه در كامل‌التواريخ مسطور است كه عبداللّه‌بن حنظله را صدهزار درم داد و با او هشت پسر بودند هر يكي را ده هزار درم داد. و بعد از چند روز ايشان را رخصت مراجعه داد. همه باز به مدينه آمدند مگر منذربن زبير كه او به عراق نزد ابن‌زياد رفت‌. و يزيد منذربن زبير را نيز صدهزار درم داده بود.

  چون اين جماعت به مدينه آمدند شروع در معايب يزيد كرده در مجالس و محافل‌ مي‌گفتند كه ما از پيش مردي مي‌آييم كه او را دين نيست و مدام به شرب خمر و استماع لهو و لغو مشغول است و جمعي بي‌دينان نزد او به اقسام فسوق اقدام مي‌نمايند. پس عبدالله بن‌حنظله‌ برخاست و گفت‌: «اي اهل مدينه من از پيش مردي آمده‌ام كه اگر غير از فرزندان هيچ كس‌ ديگر نيابم هر آينه با او در راه خدا جهاد مي‌كنم‌، و حال آنكه او به من عطا كرده و اكرام نموده‌ و من عطاي او قبول نكردم الاّ از براي آنكه به آن مال قوّت گيرم بر جنگ او.» پس اهل‌ مدينه اتفاق كردند و يزيد را خلع نمودند و با عبدالله بن حنظله بيعت كردند.

 

 يزيد، نعمان بن بشير انصاري را به مدينه فرستاد و به او گفت‌: «اي نعمان‌، اكثر اهل مدينه‌ قوم تو هستند. بايد كه ايشان را منع كني كه اگر ايشان به من مخالفت نكنند هيچ كس جرأت بر مخالفت من نخواهد كرد.» پس نعمان‌بن بشير به مدينه آمد و هر چند مردم مدينه را از مخالفت‌ يزيد منع نمود قبول نكردند.

 

سال ۶۳ هجری و قیام مردم مدینه

 

 مردم مدينه بعد از مراجعت نعمان‌بن بشير، عثمان‌بن‌ابي‌سفيان را كه والي مدينه بود از شهر اخراج كردند و جمعي كثير از بنواميه كه در مدينه‌ بودند در سراي مروان حكم جمع شدند. اهل مدينه ايشان را محاصره نموده از ترددّ مانع شدند. طبری گوید: امام سجاد(ع) در این زمان به مروان و خاندانش پناه داده بود.

 

 ايشان پنهاني كسي را پيش يزيد فرستادند و استغاثه نمودند. يزيد، عمرو بن سعيد(حاکم پیشین مدینه و مکه) را حكم كرد تا با لشكري عظيم از شام متوجه مدينه شده متمردين را به قتل رساند.عمرو بن سعيد قبول نكرده به تمهيد مقدمات معذرت اشتغال نمود.

  پس يزيد رسولي نزد ابن‌زياد فرستاده پيغام داد كه متوجه يثرب گردد و بعد از فتح مدينه به محاربۀ ابن‌ زبير شتابد. ابن‌زياد گفت‌:«به خدا سوگند كه من از براي اين فاسق غزو مكّه و مدينه با قتل فرزند رسول خدا جمع نمي‌كنم‌.» پس خود را به بيماري انداخته عذر خواست‌. طبری گوید که مادر ابن زیاد او را بخاطر قتل حسین(ع) سرزنش نموده بود و این امر دلیل گفتن حرفیست که در بالا از ابن زیاد نقل شده است.

 

چون يزيد از رفتن ابن‌زياد مأيوس شد. مسلم‌بن عقبه را كه به مراتب از ابن‌زياد بدبخت‌تر بود(عین عبارت از تاریخ الفی) به اين مهم تعيين نمود و در حين وداع به مسلم گفت‌: اي مسلم سه نوبت مردم‌ مدينه را به اطاعت من دعوت كن‌. اگر قبول نمودند فهوالمراد، والا در قتل و غارت آن بلده‌ تقصير منمایي‌. و چون در آن وقت مسلم بن عقبه مرضي داشت‌، يزيد گفت‌: اگر تو به واسطۀ ضعفي كه داري به حرب قيام نتواني نمود حصين بن نمير را به نيابت خود تعيين نماي‌. و وصيت ديگر آنكه از بني‌هاشم در تعظيم و تكريم علي‌بن‌الحسين ،زين‌العابدين، دقيقه‌اي‌ نامرعي نگذار كه به من يقين شده كه در اوايل اختلاف اهل مدينه پيش او رفته عرض خلافت‌ كردند او ابا نموده از مدينه بيرون رفته در ضيعتي از ضياع خود ساكن گشته كنج عافيت و سلامت بر مسند حكومت گزيده است‌. طبری گوید که یزید به پناه دادن امام(ع) به مروان نیز اشاره نمودند.(در این مورد که چرا امام سجاد(ع) با مردم مدینه در این قیام همراه نشد در بحث زندگانی ائمه بحث میکنیم.) به نظر میرسد یزید از ماجرای کربلا، به صحت نظر پدرش مبنی برای به حال خود رها کردن اهل بیت پی برده بود.


 چون آواز لشكر شام به اهل مدينه رسيد معارف آن شهر جمع شده با عبدالله‌بن‌ حنظله گفتند: بنواميه را كه در سراي مروان حكم مضبوط ساخته‌ايم بايد كشت‌؛ چرا كه ما از ايشان ايمن نيستيم‌، چه احتمال دارد كه چون سپاه مخالف نزديك شوند اين گروه به آن‌ جماعت پيوندند و در روي ما شمشير كشند و ايشان را تعليم كنند كه از كدام ممر به شهر در مي‌بايد آمد و چه كيفيت با ما حرب تواند كرد ولی ابن حنظله قبول نکرد و گفت از ایشان قول بگیریم که با ما نجنگند و از شهر بیرونشان کنیم. در بعضي تواريخ چنين به نظر آمده كه مروان پيش از اين واقعه به شام رفته بود .

 

 

جنگ حرّه و ادامۀ جنایات

 

 به هر حال‌، چون بني‌اميه از مدينه بيرون آمده متوجه شام شدند چند مرحله قطع نمودند كه در اثناء راه در وادي‌القري‌ به مسلم بن عقبه رسيدند. مسلم كس فرستاد و عمرو بن‌عثمان‌ بن‌عفّان را طلبيد. چون عمرو حاضر شد از وي پرسيد: چه خبر داري از مدينه‌؟ ما را مشورت‌ بنماي كه به چه وجه با ايشان جنگ كنيم‌؟ عمرو گفت‌: من در باب اهل مدينه چيزي نمي‌توانم‌ گفت‌؛ چرا كه مرا سوگند دادند و عهود و مواثيق گرفتند كه خلاف آن نمودن شرط مروّت و اسلام نيست‌. مسلم از اين سخن خشمگین شده گفت‌: واللّه اگر پسر عثمان بن عفّان نمي‌بودي‌ همين لحظه تو را گردن مي‌زدم‌. و درشتي بسيار كرد. سپس مروان حکم، پسرش عبدالملک را نزد مسلم فرستاد و او مسلم را راهنمایی کرد و گفت: «مصلحت آن است كه چون به نزديك مدينه رسي در ميان خرماستان فرود آيي و فرمان دهي تا از فلان موضع علف جهت چهارپايان تو بيارند. و چون سپاه آسوده‌ گرديد از جانب مشرق روي به قتال آري و بايد كه تلاقي فريقين در صبح واقع شود، چنانكه از مبداء طلوع آفتاب تا وقت زوال‌، آفتاب از پس پشت شما به رويهاي ايشان تابد تا چشمهاي‌ ايشان به شعاع آفتاب خيره شود و معهذا برق تيغها و نيزه‌هاي شما ايشان را در هيبت اندازد.» و اين جانب مدينه را حرّه گويند، از اين جهت اين واقعه به واقعۀ حره مشهور است‌.

 

عبدالملك در باب محاربه‌ٴ اهل مدينه مسلم‌بن عقبه را چندان تعليم داد كه او تعجّب‌ نموده وبه قول او عمل نموده از طرف شرقي مدينه متوجه محاصرۀ مدينه گشت‌. ارباب آن‌ بلدۀ طيّبه در پيش دروازه‌ٴ غربي‌، كه آمد و شد شاميان از آن ممّر بود، خندقي كنده و درها بسته‌ بودند و آماده قتال و جدال گشته و با وجود آنكه‌، بنابر تعليم عبدالملك‌، مسلم بن‌عقبه از جانبي درآمد كه اهل مدينه در آن جانب هيچ تهيّه‌ٴ جنگ نكرده بودند. هر چند مسلم از ايشان‌ بيعت يزيد طلب نمود مقبول نيفتاد. بنابراين ناچار مسلم‌بن عقبه به تعبيه‌ٴ سپاه و تسويه‌ٴ صفوف‌ پرداخته خود بنابر ضعفي كه داشت در خيمه بر روي تخت قرار گرفت و يكي از غلامان خود را گفته تا علم او را گرفته بر پيش خيمه نگاه داشت‌.

 

  عبدالله بن حنظله‌، فضل‌بن عباس بن ربيعةبن الحارث بن عبدالمطّلب را كه در جرأت و جلادت عديل و نظير نداشت مقدمۀ لشكر ساخته سواران را ملازم او گردانيده و ايشان خود را بر سپاه شام زده و جمعي انبوه را از ايشان به قتل رسانيدند(آغاز واقعۀ حَرّه روز چهارشنبه بيست‌وهشتم ذي‌حجّةالحرام سال شصت و سه هجري بود.) ولی مسلم با تحریک سپاه شام و ترساندنشان از مجازات یزید آنها را به جوش آورد و فضل و پسرش عبدالرحمن را کشت. از اين جهت اهل مدينه‌ دلشكسته شدند و سپاه شام دلير گشتند و آتش جنگ اشتعال يافته جنگ عظيم دست داد. بسياري از مسلمانان به قتل رسيدند و بقية‌السيف را شاميان تا دروازه‌ٴ مدينه راندند. عبدالله‌بن‌ حنظله چون اين حالت مشاهده كرد با متابعانش پياده شده از دروازه بيرون آمدند. مسلم‌امر كرد تا لشكر او نيز پياده شوند.

شاميان اهل مدينه را تيرباران كردند و سه پسر عبدالله‌بن حنظله به زخم تير پيش او كشته شدند. عبدالله گفت مرا بعد از فرزندان زندگاني به چه كار آيد؟ آنگاه او و برادر مادري‌ او محمدبن ثابت بن قيس الانصاري روي به اعدا آورده چندان جنگ نمودند كه به کشته شدند. لشكر شام به شهر درآمد. مسلم‌بن عقبه منادي كرد كه خون و مال اهل مدينه بر شاميان‌ حلال است‌. پس سه شبانه روز اهل شام مدينۀ طيبه را غارت كردند و اصحاب رسول‌، صلي‌الله‌عليه وآله‌، در كوهها و غارها مختفي شدند.

 

مسلم پس از سه روز در مدینه بر منبر رفت و فرمان به بیعت داد و و هرکس بیعت نکرد را کشت و در این راه به عبداللّه‌بن ربيعه‌، نبيرۀ ام سلمه‌، رضي‌الله عنها، را هم گردن زد آنهم به جرم اینکه او گفته بود به قرآن و سنت رسول خدا بیعت میکنم ولی مسلم میگفت باید چنان بیعت کنی که هر چه گفت قبول کنی. وی قبول نکرد و سرش قطع شد. مسلم هر کس که راضی به بیعت به کتاب خدا و سنت پیامبر بود را نیز کشت.

 

 در روضةالصفا آورده كه بعد از قتل مغفل بن سنان‌، عمرو بن عثمان بن عفّان را به نزد او آوردند. گفت‌: تو خبيث بن طيبي‌. آن كسي كه چون با اهل شام ملاقات كني مي‌گويي من‌ عمروبن عثمان‌ام‌، خون پدر من از اهل مدينه طلب كنيد. و چون اهل يثرب و حجاز را بيني‌ مي‌گويي كه من يكي از شمايم‌. بعد از آن فرمود تا محاسن او كه بسيار طويل و عريض بود تمامي بكندند و سرمويي از وقاحت در حق‌ّ او فرو نگذاشتند. آخر عبدالملك‌بن‌مروان‌ شفاعت نموده او را خلاص كرد.اما این روایت با ادعای نویسنده مبنی بر خروج کل بنوامیه از شهر به جز مروان و پسرش در تضاد است.

 

مسلم همچنین بنا به درخواست یزید،از امام زین العابدین(ع) بواسطۀ عدم همکاری با اهل مدینه تشکر کرد و از وی درخواستی مبنی بر بیعت با یزید ننمود.

 

سخنان یزید پیرامون حره:

 

 چون خبر واقعه‌ٴ حَرّه به يزيد رسيد كينه‌هاي دوران جاهليت را در شعري اين چنين بيان كرد: ((اي كاش پيرمردان‌ قوم من كه در بدر بودند حضور مي‌داشتند و بي‌تابي قبيله‌ٴ خزرج را از برخورد شمشير مي‌ديدند، سخت شاد مي‌شدند و خشنودي مي‌كردند و مي‌گفتند اي يزيد دست تو شل مباد. آري اگر من از فرزندان احمد انتقام نكشم و خونخواهي نكنم‌ از فرزندان عتبه نيستم‌))؛ نهايةالاٴرب ج 7، ص 223. گويا بيت اوّل اين شعر سروده‌ٴ عبداللّه‌بن زبعري است كه در جنگ اُحد سرود. او بعدها مسلمان شد و از سرودن اين بيت و قصيده پوزش خواست‌؛ توضيح استاد دامغاني بر منبع‌ ياد شده‌.

 

سال ۶۴ هجری و فرمان حمله به مکه

 

  در نامه ای که از یزید به مسلم رسید و مسلم مأمور به حمله به مکه و مقابله با عبدالله بن زبیر شد. مسلم پیش از رسیدن به مکه به حال مرگ افتاد و پیش از مردن سپاه را به حصین بن نمیر سپرد و بدو گفت: اگر اشارت يزيد نبودي من امارت لشكر به تو تفويض نمي‌كردم‌، زيرا كه تو از يمانيه‌اي و مهرباني و رقّتي داري كه ديگران ندارند. پس حصين را وصيّت كردكه‌: چون به مكه رسيدي بايد از سر جد و اجتهاد به حرب عبدالله بن زبير قيام نمايي و بايد كه‌ بر خاطر تو خطور نكند كه اين خانۀ خداست و من چگونه با اهل آن محاربه كنم‌؟ وظيفۀ تو آن‌ كه مجانيق نصب كني و از ويران شدن كعبه باك نداري‌، كه سخن امام(یزید) زياده از كعبه است و هر چه در اوست‌، به تخصيص امامي چون يزيد(!!!). و بايد كه كلمات قريش را به گوش خود راه ندهي‌ تا فريفته نگردي‌ و نیز گفت در قیامت به هیچ عملی جز قتل اهل مدینه امید ندارد! و با گفتن چنین اراجیفی جان داد.

 

 حصین در بیست و هشتم محرم سال ۶۴ هجری به مکه رسید و اهل‌ شام مکه را مركزوار در ميان گرفته بر كوه ابوقبيس منجنيقها تعبيه كرده به جانب كعبه و مسجدالحرام ــ كه عبدالله بن زبير آنجا پناه برده بود سنگ انداختن آغاز نهادند، تا آنكه بسيار كس به زخم سنگ منجنيق هلاك شد و تردد مردم در مكه دشوار شد و کعبه در این ماجرا آسیب دید و طبری گوید در این اثنا خانۀ کعبه آتش گرفت. بدین ترتیب ننگ اهانت به کعبه نیز به کارنامۀ سیاه بنی امیه اضافه شد. زمان محاصره‌ٴ مكّه از ابتداي شهر صفر تا آخر ربيع‌الاوّل امتداد يافت و در آخر ربيع‌الاوّل خبر فوت يزيد بن معاويه به مكّه رسيد. پس مکیان تقویت شدند و اهل مدینه گماشتۀ مسلم در مدینه را اخراج کردند و امویان را کشتند.

 

 حصین کسی را نزد ابن زبیر فرستاد و خواست او را جانشین یزید قرار دهد ولی عبدالله بن زبیر فریاد زد: تا در عوض هر یک از اهل مدینه که کشته شدند ده کس از اهل شام را نکشم دست بر نمیدارم. پس حصین از وی ناامید شد و رهایش کرد.

 

  سبب موت يزيد را چنين آورده‌اند كه روزي به شرب شراب اقدام نموده و در وقتي كه‌ مست و بي‌شعور شد برخاست و آغاز رقص كرد و در اثناء رقص بيفتاد و فرق سرش چنان بر زمين خورد كه تا درك اسفل به هيچ محل قرار نگرفت.‌

 

 

جمع بندی:

 

۱. دوران سیاه حکومت یزید بن معاویه، چهرۀ کریه و ضداسلامی بنی امیه را نشان داد. متأسفانه اسلام ستیزان بسیاری از تبلیغات ضداسلام خود را بر اساس عملکرد امویان انجام میدهند و از آنجمله تحقیر ایرانیان در برابر اعراب است که در زمان حکومت امویان صورت گرفته است.حال آنکه با همین مقاله میتوانید اوج اسلامستیزی بنی امیه را ببینید.

 

۲. نشانۀ پیروزی خون بر شمشیر اینستکه امام حسین(ع) با خون خود توانست مسلمین را از خواب بیدار کند. هدف امام حسین(ع) هم از قیامش «امر به معروف و نهی از منکر» بوده است.

 

۳.هدف دیگر امام حسین(ع)، از قیامش اصلاح امت جدش،پیامبر اعظم(ص)، بود. در پی قیام عاشورا و خونخواهیها که با کمال وحشیگری از سوی امویان پاسخ داده شد؛ مسلمین فهمیدند که حکومتی که بر آنها حاکم است هیچ بویی از اخلاق اسلامی نبرده است و این خود باعث ادامۀ شورشها تا انهدام کامل امویان شد.

 

۴. در پی ماجرای کربلا، تمام رشته های معاویه نیز پنبه شد و تمام تلاشهای وی برای اسلامی جلوه دادن حکومت امویان بر باد رفت.

 

۵. جالب است که یزید برای حکومتی که فقط چهار سال دوام آورده بود دست به این همه جنایت زد و این خود از عبرتهای تاریخ است.

منابع:

۱.تاریخ طبری جلد ۷

۲.تاریخ الفی جلد اول

۳.تاریخ اسلام کمبریچ

 

اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 10:7  توسط مسلمان ایرانی  | 

با عرض سلام خدمت دوستان تصمیم گرفتم قدری هم در این وب به تاریخ بپردازم. منتظر نظر شما هستم. به نظر شما خوب است که تاریخ اسلام و مسلمین بنویسم یا فقط به شبهات بپردازم نظر شما برایم مهم است.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 19:35  توسط مسلمان ایرانی  |