تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

سلام. مسیحیان و یهودیان، از ابتدای کار اسلام، به روشهای گوناگون به مبارزه با اسلام پرداخته اند، گاهی ادعای مسلمانی میکردند و در بین مسلمین تفکرات باطل خود را نشر میدادند(مانند کعب الاحبار)، گاهی برای نبرد تبلیغاتی صبح مسلمان میشدند و عصر از اسلام استعفا میکردند و میگفتند مسلمان شدیم و دیدیم به درد نمیخورد و آنرا رها کردیم، گاهی با دسیسه سعی در نابودی مسلمانان داشتند مثل تحریک اعراب به آغاز جنگ احزاب و جنگهای صلیبی، گاهی سعی کردند با وحشی و تروریست نامیدند مسلمانان آنها را از اسلام دلسرد کنند مثل امروز، و گاهی هم سعی کرده و میکنند با نقدهای عجیب و غریب و دادن نسبتهای زشت به اسلام و قرآن و پیامبر، به مسلمانان این باور را بدهند که دینشان دینی شیطانی است. در زیر تلاش یک مسیحی را برای اینکه ثابت کند دین اسلام، شیطان پرستی است را میبینیم:

 

شبهه افکن: در کتاب مقدس(اول پادشاهان18: 28-27) آمده است که «و بعل(شیطان) پرستان» به آواز بلند میخواندند و موافق عادت خود، خویش را با تیغها و نیزه ها مجروح میساختند، به حدی که خون بر ایشان جاری میشد...

 

پاسخ:        

در پاسخ به این شبهه باید چند نکته را عرض کنیم:

1.شبهه افکن آشکارا دروغ میگوید. بعل شیطان نبوده است بلکه یکی از خدایان دروغین در جوامع باستانی بین النهرین بوده است که به خصوص توسط کنعانیان پرستش میشده است. اساساً بعل را برای هر خدا یا هر انسان صاحب مقامی نیز به کار میرفته است چنانکه توسط اهل کتاب و آن هم پس از حضرت موسی(ع) پرستش شده است(کتاب مقدس،داوران7:3) حال چه شده است که این فرد شبهه افکن بعل را شیطان دانسته است و بعل پرستان را شیطان پرست میداند؟ خدا داند!

2. قرآن نیز در سورۀ الصافات(37) در آیۀ 125 کسانی را که بعل را صدا میزدند، مذمت میفرماید، پس این فرد چگونه دچار این خیالپردازی شده است که قرآن به سوی بعل که از دیدگاه او همان شیطان است، دعوت میکند؟

3. احتمالاً منظور شبهه افکن این است که کاری که بعل پرستان میکردند را افرادی که قمه زنی میکنند، نیز انجام میدهند، در پاسخ به سخن نیز باید عرض کنیم، اولاً کسانی که قمه میزنند هنگام این کار کسی را به عنوان خدا یا هر عنوان دیگری صدا نمیزنند(چنانکه بعل پرستان میکردند) ثانیاً کسانی که قمه میزنند با هدف عملی عبادی این کار را انجام نمیدهند، بلکه به سبب غم ناشی از عزاداری این کار را میکنند، دوستان مسیحی بد نیست، به یاد بیاورند که خود در سالگرد مصلوب شدن مسیح چه بلایی به سر خود میاورند، بعد به ما خورده بگیرند! ثالثاً کاری که اقلیتی از شیعیان هستند، که انجام میدهند و حتی از دیدگاه بسیاری از شیعیان هم این عملشان محکوم است، چه ربطی به کل جهان اسلام دارد؟

دریغا که غرضورزی چشمان این افراد را بسته است.

 

 

شبهه افکن: -الله خود را ستاره میخواند(نور:35)

-مسیح ابلیس را ستاره درخشان میخواند(لوقا18:10)

پاسخ:       

  شبهه افکن آشکارا دروغ میگوید! قرآن هرگز ادعا نکرده است که الله ستاره است. قرآن در سورۀ نور و آیۀ 35 که شبهه افکن مطرح میکند، میفرماید که الله نور آسمان و زمین است و بعد میفرماید نور خدا مانند چراغدانی است، که چراغی در آن باشد و آن چراغ در حبابی باشد درخشان همچون ستاره باشد. پس این چراغ داخل حباب مانند ستاره درخشان است و نه خدا.

   بد نیست بدانید که کتاب مقدس مسیحیان نیز خدا را نور میداند(اول یوحنا5:1)

  از تمام این حرفها که بگذریم در لوقا18:10 حضرت عیسی(ع) چنین نگفته که شیطان ستاره درخشان است بلکه میفرماید:«شیطان را دیدم که همچون برق از آسمان فرو میاید.»

 

 

شبهه افکن: -الله خود را منشأ موت میداند(شصت و یکمین نام نیکوی الله)

-مسیح ابلیس را منشأ موت میداند(عبرانیان4:2)

 

پاسخ:       

این از اشتباه کتاب مقدس مسیحیان است که مرگ را به شیطان نسبت میدهد. چگونه جانی که خدا به ما داده است را شیطان از ما میگیرد؟ مسلم است که جان را همان کسی میگیرد که به ما میدهد. البته این سخن عبرانیان4:2 با بخشهای دیگر کتاب مقدس که منشأ مرگ را خدا میداند، در تناقض است. کتاب مقدس مسیحیان نیز منشأ مرگ را در جاهای مختلفی خدا میداند، چنانکه در پیدایش6:6و7 میگوید خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود، و در دل خود محزون گشت پس خداوند فرمود من انسان را که خودم خلق کردم از روی زمین محو میکنم و حیوانات و پرندگان و خزندگان را نیز از بین میبرم! پس میبینیم که مرگ و نابودی جانداران را در اینجا به خدا نسبت میدهد.

پس ایراد از اسلام نیست که منشأ مرگ را خدا یا الله میداند، بلکه ایراد از کتاب مقدس متناقض خود مسیحیان است.

 

شبهه افکن: -الله خود را گمراه کنند میداند(نساء:157)

-مسیح ابلیس را گمراه کننده میداند(یوحنا44:8)

 

پاسخ:       

  این از ناآگاهی شبهه افکن است که فرق گمراهی توسط خدا و گمراهی توسط شیطان را درک نمیکند و همچنین اگر کتاب مقدس خودشان را میخواند این ایراد را نمیگرفت زیرا خدا در کتاب مقدس هم بارها افراد را گمراه میکند.

  شیطان از راه وسوسه انسانها را گمراه میکند و هدفش هم همین گمراه کردن است و این از قرآن نیز آمده است.(بقره:36و268، نساء:60و120، مائده:91و...) ولی خداوند قصد گمراه کردن بشر را ندارد و همیشه بشر را هدایت میکند و عقل را در نهاد هر انسانی قرار میدهد(و اگر کسی فاقد عقل باشد از او بازخواستی نمیفرماید) همچنین خداوند این هدایت را با ارسال پیامبران تکمیل فرمود ولی وقتی خود بشر با اختیار خود هدایت را قبول نمیکند و گناهان را بر روی هم تلنبار میکند، از او صلب توفیق میشود و البته این صلب توفیق به طور کامل نیست و هدایت همچنان هست ولی هر چه فرد بیشتر به هدایت الهی پشت کند، هدایت کمتری نسیبش میشود.

اما کتاب مقدس مسیحیان نیز گمراهی توسط خدا را تأیید میکند. در خروج21:4، 3:7و4، 1:10 و10:11، از سخت شدن دل فرعون(و بندگانش) توسط خدا سخن میگوید تا با دیدن معجزات و کرامات عبرانیان را رها نکند. در تثنیه باب 29، آیۀ 4، حضرت موسی(ع) به بنی اسرائیل میگوید:«خداوند دلی را که بدانید و چشمی را که ببینید، و گوشی را که بشنوید تا امروز به شما نداده است.» در اشعیا10:6، خدا از پیامبر خود میخواهد که دل قوم را فربه و سخت سازد و گوشهایشان را سنگین نماید و چشمهایشان را ببندد، تا مبادا با چشم خود ببینند و با گوش خود بشنوند و با دل خود درک کنند و بازگردند تا شفا یابند (آیا همچین آیه ای در قرآن دیده میشود؟؟) انجیل یوحنا در باب 12، آیات 39و40 و رومیان8:11 به همین آیه از کتاب اشعیا اشاره دارند. در حزقیال9:14 گفته شده است که اگر یک پیامبر فریب بخورد، خدا او را فریب داده است.(در هیچ کجای قرآن نداریم که بگوید خدا پیامبری را فریب داده است) در اول پادشاهان، باب 22، آیات 20 به بعد، میبینیم که خداوند میپرسد چه کسی هست که اخاب را اغوا کند و روح پلیدی آمده گفت که من در دهان تمام انبیایش روح کاذب خواهم بود. حتی در انجیل متی25:11، به نقل از حضرت عیسی میگوید که او خدا را شکر کرد که این امور بر دانایان و خردمندان پنهان داشته است و بر کودکان آشکار کرده است. در دوم تسالونیکیان11:2 گفته میشود که خداوند گروهی را دچار توهمی بزرگ میکند تا دروغ را باور کنند. اشعیا17:63، میگوید «پس ای خداوند ما را از طریقهای خود چرا گمراه ساختی و دلهای ما را سخت گردانیدی تا از تو نترسیم...»

  پس گمراهی انسان توسط خدا در کتاب مقدس هم وجود دارد بسیار بی حساب و کتابتر از آن چیزی است که قرآن و اسلام قبول دارد.

پس این شبهه هم وارد نبود.



ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 9:25  توسط مسلمان ایرانی 

ابتدا باید توضیح دهم که جای این بود که پست اخیر زودتر روی وب قرار گیرد ولی خب لازم بود ابتدا محال بودن دسترسی یهودیان و مسیحیان بر پیامبر را به خدمت دوستان ثابت کنیم که در پست پیشین صورت گرفت.(برخی افراد پروتستان برای من پیام داده اند که اگر راست میگویی جواب این شبهه را بده، میخواهم خیالشان راحت باشد که آنها را به چیزی حساب نکردم که پاسخشان دهم، بلکه از مدتی پیش این پاسخ آماده بود.)

مستشرقین مسیحی و یهودی که به خیالشان تمام جهان فرهنگ و تمدنش را مدیون آنهاست، در مورد قرآن ادعا میکنند که قرآن از تورات، انجیل و تلمود(تألیفات کاهنان یهودی) اثر گرفته است!!! صورت شبهه و پاسخ را با هم میخوانیم:

شبهه: بسیاری از داستانهای قرآن، در تورات، انجیل و تلمود نیز آمده است، و لذا آشکار است که داستانهای قرآن از روی این کتابها برداشته شده است!

پاسخ: پاسخ این ادعا را در چند بند عرض میکنم:

1.مستشرقین عزیز، اینجا به شدت مرتکب سفسطه شده اند. اینکه مطلبی که در یک کتاب آمده است، در کتاب دیگری پیش از آن نیز آمده باشد، دال بر این نیست که کتاب دوم حتماً از کتاب اول اثر گرفته است. تنها احتمال آن وجود دارد که کتاب دوم از کتاب اول اثر گرفته باشد. قرآن کتابی است از سوی خدا، همان خدایی که تورات و انجیل را بر انبیاء نازل فرمود و تفسیرات انبیاء را کاهنان در تلمود ثبت کردند. ما ثابت میکنیم که قرآن از سوی خداست و دلایل زیادی هم بر آن داریم(معجزات علمی، اعجاز لفظی، تحدی، پیشگویی آینده و...) و قرآن هم در متن خود میفرماید که از سوی همان خدایی است که تورات و انجیل را نازل فرموده است. پس اینکه داستانی که در قرآن آمده در کتب پیشین نیز آمده است، فقط بخاطر این است که همه از طرف یک خدا هستند. آیا این جهان بیش از یک خدا دارد؟

2. مستشرقین هیچ توضیحی ندارند که حضرت محمد چگونه در شرایطی که با هیچ فرد اهل کتابی در پیش از بعثتش رابطه نداشته است(دلایلش را اینجا ببینید)، این معلومات را فراگرفته است.

3.مستشرقین توضیح دهند که با فرض صحیح بودن ادعای پوچشان، چه کسی داستانهای کتاب مقدس و تلمود را به شکل قرآن در میاورد؟ سخنان پیامبر و اشعاری که آن حضرت گاهی میسرودند در دست است و متن هیچیک شباهتی به قرآن ندارند. هیچیک از ادبای آن عصر نیز اشعاری در حد قرآن نگفته بود و پیش و پس از قرآن هم مثل آن سروده نشد. شکل سخنان قرآن برای کافرانی که سالها اطراف پیامبر بودند عجیب بود که ابتدا آنرا شعر نامیدند ولی به سرعت پشیمان شده، آنرا سحر نامیدند و گوش کردن به آن را قدغن نمودند. اگر باور ندارید هر یک از کتب دسته اول سیرۀ نبوی و تاریخ اسلام را که دوست داشتید بخوانید تا ببینید که عرض من را تصدیق میکنند.

4.مستشرقین ادعا میکنند که شاید عوام یهود داستانهای تلمود را در کوی و برزن میخواندند. ادعایی پوچ و واهی است. از دیدگاه دین یهود تبلیغ دین یهود ممنوع و حرام است. یهودیان کلامی از تورات و تلمود را برای افراد غیریهودی مطرح نمیکنند، مسیحیان نیز تا پیش از عصر پروتستانیسم در قرن شانزدهم، کتاب مقدسشان را به غیرمسیحیون نشان نمیدادند. چگونه ممکن بوده است که داستانهای این کتب در کوی و برزن نشر یافته باشد؟

5.امّا آنچه تیر خلاص را به جسم بی جان این شبهه میزند این حقیقت است که هر چند قرآن داستانهایی را از انبیاء پیشین دارد که در کتاب مقدس(تورات و انجیل) و تلمود دیده میشوند، ولی قرآن در همه جا با این داستانها همسو نیست. قرآن بارها و بارها این داستانها را نقض میکند و از اقبال بد مستشرقین و مسیحیان و یهودیان عزیز، قرآن همیشه در جایی این داستانها را نقض میکند که داستان دارد وارد اشتباهات و خرافات میشود. در پایین فقط چند مثال کوچک را میبینید:

· در داستان آدم و حوا، طبق کتاب مقدس، خدا از دانستن آدم میترسد ولی طبق قرآن خدا تمام اسماء را به حضرت آدم یاد میدهد. باز در همین داستان، خدا به دروغ ادعا میکند که اگر از درخت ممنوعه بخورند فوراً میمیرند و بعداً این ادعا دروغ از آب در میاید و آدم و زنش از آن میخورند و زنده میمانند(تورات،سفر پیدایش، بابهای 2 و 3)؛ ولی در قرآن خداوند آنها را تهدید به مرگ نمیکند و فقط میفرماید از آن نخورید که از ظالمان خواهید بود. باز در همین داستان در تورات برعکس خدا که دروغ گفته مار میاید و حقیقت را میگوید ولی طبق قرآن شیطان به آدم دروغ میگوید و او را به خوردن میوه وامیدارد.(بقره:31تا37 و اعراف:19 به بعد) پس در داستان آدم و حوا در تورات با خدایی روبرو هستیم که دروغگوست و از دانستن آدم میترسد ولی در قرآن خدا راست میگوید و خودش تمام اسماء را به آدم یاد میدهد و شیطان با دروغ خود آدم را به گناه وامیدارد.

· در داستان نوح، طبق تورات، خدا از خلقت انسان پشیمان میشود و احساس اندوه میکند و تصمیم به نابودی کل بشریت میگیرد ولی از آنجا که نوح با او راه میرود(!) او را نجات میدهد و بخاطر نوح، خانوادۀ او را نیز از نابودی نجات میدهد و به معنای واقعی کلمه پارتی بازی میکند(تورات سفر پیدایش، بابهای 6 و 7) ولی در قرآن خداوند به هیچ وجه پشیمان و اندوهگین نمیشود و برای هدایت بشریت 950 سال صبر میکند و پس از آن، کسانی که مؤمن شدند را نجات میدهد و کسانی که مشرک باقی ماندند را عذاب میکند، و خداوند به هیچ وجه برای نوح پارتی بازی نمیکند و با وجود زحمات فراوان او، پسر کافرش را از عذاب نجات نمیدهد.(عنکبوت:14و هود:25 به بعد)

· داستانهای تورات حاوی یک سیر ویژه و نژادپرستانه است که خدا یک گروه از مخلوقاتش(فرزندان اسرائیل) را به دلیلی نامعلوم بر سایر بندگانش برتری میدهد ولی در قرآن با خدایی روبرو هستیم که از دیدگاه او بهترین مردم، پرهیزگارترینشان هستند.(حجرات:13) خدا در قرآن هرگز از برتری یک قومیت بر سایر اقوام سخن نگفته است.

· در تورات، انجیل و تلمود، با پیامبرانی روبرو هستیم که خود به آنچه میکنند عمل نمیکنند و به شدت در گناهان کبیره میفتند. گناهانی که حتی در ده فرمان معروف یهودیت نیز از آن نهی شده است: الیشع دروغ میگوید(عهد عتیق،اول پادشاهان،باب8)، سلیمان بت میپرستد(عهد عتیق، اول پادشاهان، باب11) یهودا با عروسش زنا میکند(تورات، سفرپیدایش،باب38) داود با زن شوهردار، زنا میکند و سپس ترتیب سر به نیست شدن شوهر آن زن را نیز میدهد!!(عهد عتیق،سموئیل،باب11) یعقوب با فریبکاری و حیله به پیامبری میرسد(تورات،سفرپیدایش،باب27)و ... ولی در قرآن، ما با پیامبرانی هستیم که اگر امر به نیکی میکنند خود بهترین عمل کننده بدان هستند و قرآن هیچ گناهی مثل آنچه تورات به پیامبران نسبت میدهد را به پیامبران نسبت نمیدهد.

· در تورات با خدایی روبرو هستیم که صفات یک خدای کامل را ندارد. برای مثال جسمانیت دارد و میدانیم که جسمانیت باعث محدودیت میشود، در نتیجه خدای تورات محدود است: آدم شبیه به خدا خلق میشود(تورات،پیدایش27:1) خدای تورات با بندگانش راه میرود(تورات سفر پیدایش 24:5 و 9:6) از آسمان به زمین فرود میاید(تورات، سفرپیدایش5:11، 7:12و 1:17)و... ولی در قرآن خدا دارای هیچ یک از این ایرادها نیست و خود تأکید دارد که شبیه به هیچ چیز نیست(شوری:11) و هیچکس نمیتواند او را ببیند(اعراف:143)

همچنین در تورات و انجیل و تلمود با خدایی روبرو هستیم که استشمام میکند(21:8) نگران پیشرفت بندگانش است(تورات پیدایش22:3 و پیدایش:11) پشیمان و محزون میشود(تورات، سفر پیدایش6:6)، نمیتواند گناه آدم و حوا را ببخشید و برای آن خودش را بر صلیب فدا میکند و ... ولی در قرآن هیچیک از این ضعفها برای خدا دیده نمیشود.

مستشرقین چه توضیحی دارند در مورد اینکه خطاهای تورات، انجیل و تلمود در قرآن دیده نمیشود؟ آیا غیر از این برداشت میشود که قرآن از سوی خداست(و ما دلایل کافی بر این ادعا داریم) و داستانها را به غیر از عبرت مردم برای اصلاح داستانهای تحریف شدۀ تورات بیان میکند؟

این بود پاسخ این حقیر به این شبهه، البته از سوی دانشمندان اسلام، ممکن است پاسخ بهتری داده شده باشد که من جایی ندیدم، ولی اگر رؤیت کردم، حتماً به برایتان اینجا قرارش خواهم داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:39  توسط مسلمان ایرانی  | 

 پیشتر دو مقاله در پاسخ به تلاشهای اسلامستیزان برای آوردن یک سوره مثل قرآن تقدیم کردیم.(در پایین همین مقاله میتوانید روی لینک آنها کلیک کنید) اما شبهۀ دیگری که اسلامستیزان در مورد دعوت قرآن به اینکه اگر شکی در قرآن دارید یک سوره مثل قرآن بیاورید، این است که این دعوت قرآن به تحدی را یک سفسطه میدانند:

شبهه: دعوت به تحدی یک سفسطه است، زیرا هر نویسنده سبک نوشتاری خاص خود را دارد و خب بدیهی است که نمیشود مثل قرآن آورد زیرا سبک نویسندۀ قرآن منحصر به خودش بوده است.

پاسخ:

  شبهه افکن در بیان این شبهه خود مرتکب سفسطه شده است و در علم منطق چنین شگردی را "مغالطۀ «این مغالطه است»" مینامند، یعنی فرد فریبکار برای اینکه بتواند مغالطۀ خویش را پنهان کند، دست پیش میگیرد و طرف مقابل را محکوم به مغالطه میکند!

 اما پاسخ به این ادعا:

۱.این ادعا که هر کس سبک خودش را دارد و در نتیجه نمیشود مثل یک نویسندۀ دیگر مطلب نوشت، یک ادعای پوچ و تلاشی مذبوحانه برای پاک کردن صورت مسئله است. ما در آثار ادبی بسیاری از این "مثل آوردن"ها را میبینیم، که شاید یکی از معروفترین مواردش کتاب بهارستان است که مثل کتاب گلستان نوشته شده است و از آن بالاتر صدها بیت الحاقی در کتب شعر فردوسی، مولوی و سایر شعرای بزرگ که افرادی غیر از شاعر به کتاب شعر اضافه نمودند و امروزه جداسازی بسیاری از این ابیات الحاقی امری ناممکن است. پس اینطور نیست که هر نویسنده بخاطر اینکه سبک خودش را دارد نمیتواند مثل دیگری بنویسد.

۲.این افراد خود را به ندانستن میزنند و میخواهند حقیقت را نادیده بگیرند ولی یادشان رفته است که نادیده گرفتن حقیقت، باعث بطلان حقیقت نمیشود. تحدی قرآن فقط در سبک نوشتار عالی و زیبای آن نیست. کسانی که میخواهند مثل قرآن بیاورند باید مثل قرآن از اخبار آینده خبر دهند(مثل خبر پیروزی قریب الوقوع روم بر ایران در آیات ابتدایی سورۀ روم) و همچنین به نکاتی علمی اشاره کنند که دانش بشر فرسنگها با آنها فاصله دارد(مانند این همه معجزه علمی که در قرآن هست) و از همه بالاتر باید چیزی بیاورند که مایۀ سعادت دنیا و آخرت بشر بشود، زیرا اساسا قرآن خودش را کتاب هدایت مینامد.

۳.اگر این افراد راست میگویند که تحدی امری محال است چرا اینقدر برای آوردن سوره مثل قرآن تلاش میکنند؟ آیا غیر از این است که این افراد پس از ساعتها تلاش و اینکه در نهایت آنچه میاورند، تقلیدی کودکانه از آیات قرآن است و نه یک سوره مثل قرآن، برای فرار از قبول شکست در این تحدی، این ادعا را میکنند؟

ای اسلامستیزان، اگر ایمانی به خدا و رستاخیز ندارید، لااقل آزاده باشید.

نمیتوانید مثل قرآن بیاورید(2): فرقان الحق

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:11  توسط مسلمان ایرانی 

  سلام. پیشتر در مقاله ای به شبهات سایتهای الحادی و بیخدایی در مورد آوردن سوره ای مثل قرآن پرداختیم. از طرف دیگر در مسیحیان عرب زبان نیز در تلاشی مشابه سعی در نوشتن کتابی به نام فرقان الحق نموده اند و سعی کرده اند که مثل قرآن بیاورند. در ادامه مطلب پاسخ دوست عزیزمان محسن به چند سوره از این کتاب را میبینیم که نشان میدهد این کتاب مثل قرآن نیست بلکه فقط با جابجایی کلمات سعی یک تقلید از قرآن را آورده اند. پیشنهاد میکنم که پیش از خواندن ادامه مطلب پست قبلی را بخوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:7  توسط مسلمان ایرانی  | 

یکی دیگر از بحثهایی که اسلامستیزان مطرح میکنند دو آیه از قرآن است که به زمین و آسمان اعمالی را نسبت میدهد که مخصوص موجودات زنده است:

 

قرآن در آیه 72 سوره احزاب از داده شدن امانت به آسمان و زمین و عدم قبول آنها و همچنین در آیه 4 سوره زلزال از شهادت زمین در روز قیامت سخن میگوید؛ مگر چنین چیزی ممکن است؟

   بدبختانه معاندین باز هم به نفع خود به تفسیر پرداخته اند. این که آسمان و زمین را به زبان آوریم، برای ما انسانها (البته تا این لحظه!) محال میباشد، ولی آیا برای خدا هم محال است؟ آیا اگر ما چیزی را درک نکنیم دال بر عدم آن است؟(هر چند در پایین شواهدی هم بر این امر میاورم.)

 بلی، هر چیز از دید قرآن ذکر خدا میگوید، ولی ما نمیتوانیم متوجه بشویم.(اسراء:44) ما با دستیافته های امروزی مؤیدهایی هم بر این ادعا داریم. برای مثال شهادت آب، نشان میدهد که حتی مولکولهای آب نیز حس دارند.

 

واکنش مولکول آب به واژۀ عدل

 

   در مورد شهادت زمین در روز قیامت هم، علم ثابت کرده است که زمین و اشیاء صداها را در خود ضبط میکنند و این اصوات ضبط شده، قابل بازیابی است.

   البته اینها همه بر اساس دانش ناقص روز است. ما نباید بخاطر این که دانش ناقص امروز بشر قادر به درک این مسائل نیست آن را انکار کنیم. از این گذشته ما وجود خدا و الهی بودن قرآن را با محکمترین دلایل اثبات میکنیم، پس میتوانیم بپذیریم که آنچه در قرآن آمده است سخن خداییست که دانشش بینهایت است و اگر علم امروز ما با آن تعارضی داشت دال بر غلط بودن سخن قرآن نیست. البته اگر افرادی هستند که در مورد وجود خدا و از سوی خدا بودن قرآن شک دارند، باید ابتدا در این مورد بحث کنند و  ما هم به تمام شبهاتشان پاسخ میگوییم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:6  توسط مسلمان ایرانی  | 

  پیشتر عرض کردیم که یکی از ترفندهای شبهه افکنها تفسیر به رأی قرآن آنهم به بدترین شکل ممکن است. اینگونه که اسلامستیزان از قرآن سوءبرداشتهای غرضورزانه میکنند، هر کس که با حقیقت آشنا نباشد ممکن است خیال کند که این افراد در ادعاهایشان صادقند.

1.قرآن در آیه 148 سوره اعراف و ۸۸ طاها میگوید گوسالۀ طلای سامری از خود صدای گاو در میاورده است، آخر کدام عاقلی میتواند باور کند که گوساله طلایی نعره گاو داشت و بانگ میکرد؟

 در پاسخ به این سؤال، سخنان مختلفی میتوان گفت. طبق روایات و تفاسیر معتبر هرگز ادعا نمیشود که این صدا از خود گوساله بوده است:

1. طبق برخی روایات، این صدا به فرمان خود خداوند، از گوسااله در میامد تا خداوند یهودیان را آزمایش نماید و هر کس میزان ایمانش را نشان دهد. به روایات زیر به نقل از تفسیر بیان السعادة توجه فرمایید:

 از امام باقر عليه السّلام روايت شده است: در چيزهائى كه موسى با پروردگارش مناجات مى‏كرد اين مطلب بود كه گفت: پروردگارا اين سامرى، گوساله را ساخته است، و آيا اين صدا از ساخته سامرى است؟ پس خداوند به او وحى كرد كه اى موسى آن آزمايش من است و از آن جستجو و تفحّص نكن.

و از امام صادق عليه السّلام است كه موسى گفت پروردگارا چه كسى بت را به صدا در آورد؟ خداى تعالى فرمود: اى موسى من آن را به صدا در آوردم، پس موسى عليه السّلام گفت: آن نيست مگر آزمايش تو...

ادامه آیه میفرماید که آیا اینها ندیدند که این گوساله طلایی مانند خداوند یکتا با آنها سخن نمیگوید؟ در واقع این امتحانی دشوار از بنی اسرائیل بود که بعد از دیدن آن همه معجزه و غرق شدن سپاه فرعون در مقابل چشمانشان، بخاطر دیدن یک گوسالۀ عجیب گروهی از آنها گمراه شدند...

2.برخی تفاسیر اشاره میکنند که طبق برخی روایات سامری از خاک پای جبرئیل در دهان گوساله ریخت، و گوساله زنده شد. چنین روایاتی بخاطر تضاد زیادی که با عقل سلیم دارند، قابل قبول نیستند. مگر خاک پای جبرئیل خاصیت زنده کردن اجسام را دارد؟ البته چنانکه در قرآن آمده خود سامری این بهانه را آورده است و این نشان میدهد که این روایات جعلی به شکلی داستانسازی بر اساس سایر آیات قرآن بوده است. پس این تفسیر قابل قبول نیست مگر اینکه بخواهیم آنرا در جهت پاسخ اول استفاده کنیم و بگوییم: سامری قصد داشت با خاک جای پای جبرئیل جادو کند و خداوند برای آزمایش قوم کاری کرد که آنچه او میخواست بشود و ...

3.طبق برخی تفاسیر، سامری مجسمه را طوری تعبیه کرده بود که هوا در آن ایجاد صدا میکرد.

این تفسیر، قابل قبول است و امروزه نیز ما مثالهای زیادی از این میبینیم. برای نمونه زمانی را فرض کنید که صدای باد از جدار پنجره ایجاد صدایی خاص را میکند.

4.برخی تفاسیر هم میگویند که سامری یکی از همفکران خود را، داخل مجسمه گذاشته بود(مثل ماجرای اسب تروا!!) و او این صداها را در میاورد.

پس میبینیم که توجیهات زیادی برای این صدا وجود دارد، و نیاز نیست بگوییم گوساله از خود صدا در میاورده است. به نظر من از همه بهتر مورد 1 و 3 هستند، که اتفاقا یکدیگر را نقض هم نمیکنند، زیرا بسیارند امتحاناتی که خداوند به وسیله عوامل طبیعی از ما گرفته است.

2.قرآن میگوید سامری، از خاک پای جبرئیل در گوساله ریخت و او به صدا در آمد، آیا این با عقل انسان همخوان است؟

 قرآن میگوید که این توجیه از طرف سامری بیان شده است و قرآن آنرا تنها نقل قول فرموده است. پس بهتر است کسانی که این سؤال را دارند، خود سامری را بیابند و از او بپرسند!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:26  توسط مسلمان ایرانی  | 

  یکی دیگر از بحثهایی که در مورد قرآن مطرح میشود،  داستان زندگی حضرت یونس(ع) است که در آن میبینیم ایشان در توسط ماهی زندگی میکند.

 

1. چگونه ماهی، یونس را با آرواره هایش و اسید معده اش نابود نکرد؟

 

  این شبهه نیز بر اساس این عدم باور به خداست. خداوند قادر به هر کاری هست. خدایی که حضرت ابراهیم(ع) را در دل آتش زنده بیرون میکشد، خدایی که این همه معجزه را در طول زندگی خود ما به ما نشان میدهد، میتواند حضرت یونس(ع) را در داخل بدن این جانور دریایی که به احتمال زیاد نهنگ بوده است، حفظ فرماید.

  آیا خدا نمیتواند سیستم گوارشی این نهنگ را برای مدتی کوتاه متوقف نماید؟ آیا نمیتواند به ماهی امر کند که یونس(ع) را در دهان نگهدارد و به داخل شکمش نفرستد؟

 

2.چگونه یونس در زیر آب نفس میکشید و خفه نشد؟

 

اولا" بر ما معلوم نیست که مدت اینکه حضرت یونس چه مدت در دهان نهنگ باقی ماند. از آیات 139 تا 145 سورۀ صافات، برمیاید که او فورا" توبه کرد و نجات یافت، پس ممکن است لحظاتی که این حادثه رخ داده است بسیار کوتاه بوده باشد.

 

ثانیا" نهنگها با آبشش نفس نمیکشند و برای تنفس به سطح آب میایند و هوا را به داخل بدن میکشند، پس امکان تنفس برای حضرت یونس(ع) بوده است. از این گذشته، همان خدایی که اصحاب کهف را سیصد سال بدون آب و غذا زنده نگه داشته است، میتواند، حضرت یونس را نیز برای مدتی بدون هوا زنده نگهدارد.

 

تذکر: اینکه من از دستانهایی مثل اصحاب کهف و ماجرای حضرت ابراهیم(ع) مثال میزنم، بخاطر این است که در کتب مقدس پیشین نیز بدانها اشاره شده است و اختصاص به قرآن ندارند.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:45  توسط مسلمان ایرانی  | 

یکی دیگر از بحثهایی که منکرین قرآن را به اعتراض میاورد، بحث مسخ شدن گروهی از یهودیان بخاطر شکستن حرمت روز شنبه است(سوره بقره: 66 و 65)

1. آیا مسخ شدن یک انسان ممکن است؟

  خداوند متعال چوب خشک را به مار تبدیل میکند و به هر امری که بروزش ممتنع نباشد قادر است. مسخ شدن انسان ممکن است و محال نیست، پس برای خدا امری میسر است. اینکه ما نمیتوانیم، انسانی را به میمون تبدیل کنیم، دال بر این نیست که خدا نیز نمیتواند.

2. آیا غیر از این است که مسخ بر خلاف قانون تکامل و موجب عقبگرد در خلقت است؟

  اینطور نیست. تکامل برای کسانی است که در مسیر تکاملند، نه کسانی که از مسیر منحرف شده و از محیط شرایط این قانون کنار رفته اند.

3.مگر گناه این افراد چه بود که به میمون مسخ شدند؟

  گناه این افراد این بود که حرص و طمع زیادی داشتند و در حالی که خداوند دستور داده بود که در روز شنبه شکار نکنند و برای امتحانشان کاری کرد که ماهیها در روز شنبه نزدیک ساحل بودند و در سایر روزها از ساحل دور میشدند(و صیدشان سختتر میشد)؛ این افراد ماهیها را در روز شنبه که نزدیک ساحل بودند با تور یا ابزار دیگر اسیر میکردند که نتوانند از ساحل دور شوند و روز یکشنبه آنها را از آب میگرفتند، به خیال اینکه بر روی عمل خود کلاه شرعی گذاشته اند.

 

 

  گروهی نیز این افراد را امر به معروف و نهی از منکر کردند ولی این افراد به سخن آنان گوش ندادند و با تمام شدن حجت بر این افراد عذاب به شکل مسخ بر آنها نازل شد. عذاب آسمانی بر هر قومی که مشمول عذاب باشد، به شکلی نازل میشود، بر این قوم نیز بدین شکل نازل شده است.

4. مگر شنبه(شابات) روز عید یهودیها نیست؟ چرا قرآن میگوید در چنین روزی چنین بلایی بر سر این افراد آمده است؟

    درست است که در یهودیت روز شنبه یک عید است ولی تعطیل شنبه یکی از ده فرمان است(تورات،سفر خروج20: 11-8) در تورات آمده است که در زمان حضرت موسی(ع) شخصی را به خاطر جمع کردن هیزم در روز شنبه، دستگیر کردند و نزد آن حضرت آوردند و حضرت موسی فرمان دادند که او را به امر خدا سنگسار کنند(تورات، سفر اعداد15: 35-32)

پس میبینیم که از دید آیین یهود تعطیل نکردن روز شنبه امر بسیار زشتی است و مجازات سنگینی چون سنگسار دارد. پس نزول عذاب به شکل مسخ بر این افراد امر بعیدی نیست.

5.آیا صحیح است که افرادی نیز از نسل این میمونها هستند؟

 خیر این عذاب جهت نابودی این افراد بود و این افراد تا سه روز پس از مسخ مردند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:19  توسط مسلمان ایرانی  | 

  برای برخی خیلی عجیب است که حضرت سلیمان(ع) چگونه باد را در دست داشته است. خب این امر برای ما سخت است ولی برای خدایی که مدبر آسمان و زمین است، اصلا امر عجیبی نیست که باد را مسخّر یکی از بندگان نیکویش نماید.

1.مگر غیر از این است که باد با جابجایی توده های سرد و گرم هوا جابجا میشود؟

  اعطای معجزات و کرامات از سوی خداوند به بندگانش، اصلا به معنای این نیست که نظام علت و معلولی دنیا بر هم خورده است. ما در روایات داریم که روزی میرسد که تبدیل شدن عصای حضرت موسی(ع) به مار نیز توجیه علمی پیدا میکند.

  خب، اینکه حضرت سلیمان(ع) باد را در تسخیر داشته است و به امر آن حضرت باد به هر جهتی میرفته، خب در صورتی که توده های هوا، اینکار را انجام میشده است، کاملا با علم روز توجیه پیدا میکند. هر چند نیازی به چنین توجیهاتی نیست... اسلامستیزان گویا از یاد برده اند که بشر همین امروز نیز با ابزارهای مخصوصی، بادها را در جهات دلخواهی میوزاند و ابرها را باردار میکند. آیا آنچه از بشر برمیاید، از خدا بر نمیاید؟؟

2. قرآن در آیۀ 12 از سوره سبأ آمده است که بادی که در اختیار حضرت سلیمان بود و روز و شب مسافت یک ماه را میپیمود، چرا قرآن از یک زمان برای نشان دادن مسافت طی شده توسط باد استفاده کرده است؟

  پاسخ خیلی ساده است: منظور این است که مسافتی که دیگران در یک ماه میپمودند را در این باد در نصف روز(صبح تا ظهر) میپیمود. سرعت باد مدنظر است. چنین مقیاسهایی در بیانات امروزی هم خیلی به کار میرود. آیا وقتی کسی بگوید "فلانی به اندازه ده نفر کار میکند" شما از او میپرسید "مگر واحد کار، نفر است؟" بدون شک چنین سؤالی از بن خطاست.

3. چرا قرآن در آیه 12 سوره سبأ نمیگوید که منظورش این است که مسیری که باد در یک روز طی میکرده است برابر با مسیری بوده که چجور محرکی در یک ماه طی میکند: سواره، پیاده...؟

این سؤال هم از آن سؤالهاست که ملانصرالدینی نامیده میشوند. سؤالات سرکاری و فاقد ارزش، که فقط به عنوان تلاشی مذبوحانه برای ایجاد شبهه مطرح میشوند. آیا وقتی کسی بگوید "فلانی به اندازه ده نفر کار میکند" این سؤال معنایی دارد: "چرا مشخص نمیکنی، به اندازه چجور ده نفری؟ ده نفر آدم ماهر یا مبتدی، زرنگ یا تنبل"؟ ین سؤال بدون شک باعث میشود که طرف مقابل به شما بخندد. زیرا منظور او این بوده که فرد مورد نظر خیلی زیاد و خوب کار میکند و منظورش این نبوده است که دقیقا کار او را با کار ده نفر مقایسه کرده است و به این نتیجه رسیده است که دقیقا برابر با آن ده نفر کار میکند.

  قرآن نیز در اینجا دارد با این بیان سرعت فراوان باد است. چرا برخی افراد میخواهند به جای درک اصل مطلب از به جزئیات فاقداهمیت بپردازند؟ به هر حال اگر خیلی برای برخی مهم است طبق تفاسیر، منظور مسیری بوده که یک اسب سوار در یک ماه طی میکرده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:22  توسط مسلمان ایرانی  | 

   اسلامستیزان، اصرار دارند که بگویند قرآن تفکر را به قلب صنوبری موجود در سینه نسبت داده است، ولی این ادعای این افراد دروغ بزرگی بیش نیست. به نظر من هر انسان که مدتی کار ذهنی و تفکر داشته باشد، بعد از مدتی بخاطر خستگی ناشی از تفکر که به صورت سردرد آنرا حس میکند، بدون شک در میابد که مرکز تفکر انسان در سر است و نه سینه. پس اینجا باید به تشریح منظور قرآن از قلب و صدر که در ارتباط با اندیشه مطرح مینماید بپردازیم:

 

1.منظور قرآن از اینکه در آیۀ 46 سورۀ حج میگوید (لهَُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بهَِا  قلبهايى داشته باشند كه حقيقت را با آن درك كنند)  و آیات مشابه، که تفکر را به قلب نسبت میدهند، چیست؟

 قرآن قلب را به معانی و منظورهای مختلفی به کار برده است. این معانی در زبان عربی باب بوده و هست. اینطور نیست که قلب همیشه به معنای عضو صنوبری موجود در سینه، باشد.

قرآن گاهی قلب را به معنای روح و جان میاورد(احزاب:10). گاهی قلب را به معنای مرکز عواطف انسان میاورد(انفال:12) و گاهی هم به معنای عقل و نیروی مدرکه از آن یاد میکند.(ق:37)

پس منظور قرآن از واژۀ قلب در برخی آیات همچون آیۀ 46 از سورۀ حج، مرکز ادراک و تعقل انسان است و نه عضو صنوبری موجود در سینه.

باید توجه داشت که یک کلمه در جمله معنی پیدا میکند. برای مثال واژۀ "شیر" را در جملات زیر را ببینید:

-شیر را محکم ببندید تا از اسراف آب جلوگیری شود.

-از نزدیک شدن به قفس شیر خودداری کنید.

-او روزانه یک لیوان شیر میخورد.

 

2.برخی کلمات معانی مختلفی دارند، ولی مگر قلب هم معنایی به غیر از عضو تپنده در سینه دارد؟

  بله. قلب معانی مختلفی دارد و به معنای مرکز ادراک و مرکز عواطف، هم در زبان عربی و هم در زبان فارسی به کار میرود:

-انکسر قلبی = قلبم شکسته شد. (منظور از قلب، مرکز عواطف انسان است)

-القیت علی قلبی= به قلبم افتاده است. (منظور از قلب، مرکز ادراک است)

  همچنین، قلب گاهی به معنای مرکز یک چیز به کار میرود که به بحث ما ربطی ندارد.

 

 

3.اگر قرآن مرکز تفکر را قلب موجود در سینه نمیداند، چرا در آیۀ 5 از سوره هود، قرار دادن راز در سینه اشاره میکند؟

  اولا نگهداشتن راز در سینه، یک اصطلاح است که در فارسی و عربی امروزی نیز کاملا آشکار است و به معنای پنهان نگداشتن، یک امر است. صدر نیز مثل قلب در جمله معنای پیدا میکند. برای مثال این جمله "اثنونى صدره على البغضاء" یعنی «کینۀ من را به دل گرفته است» پس در صدر در آن به معنای مرکز عواطف به کار رفته است.

ثانیا" این آیه اشاره به یکی از کارهای دشمنان اسلام است. سرها را بهم نزديك ساخته و سينه هاشان را در كنار هم قرار مى دهند تا خود (و سخنان خويش ) را از او (پيامبر) پنهان دارند. آیه میفرماید آگاه باشيد آنگاه كه آنها لباسهايشان را بخود مى پيچند و خويش را در آن پنهان مى دارند (خداوند) از درون و برون آنها با خبر است ، چرا كه او از اسرار درون سينه ها آگاه است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:32  توسط مسلمان ایرانی  | 

سوره نمل آیه 82

وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ

و چون قول بر ايشان واجب گردد، جنبنده‏اى را از زمين براى آنان بيرون مى‏آوريم كه با ايشان سخن گويد كه: مردم به نشانه‏هاى ما يقين نداشتند

  در مورد دابة الارض هم مجددا اسلامستیزان، طوری آنرا بیان میکنند که گویی یک خرافه است. میگویند این یک حیوان خیالی است که قرار است در قیامت بیاید و نامسلمانان را بیازارد!! در حالی که به هیچ وجه اینطور نیست و در متن زیر مشخص میشود که منظور از دابة الارض چیز عجیب و غریبی نیست:

  اسلامستیزان، به طرز عجیبی دابة الارض را یک حیوان میدانند، در حالی که این برداشت شخصی این افراد است. اولین نکته در مورد دابة این است که به هر صاحب حیاتی که بر روی زمین حرکت کند، اطلاق میشود و ممکن است حیوان یا انسان باشد. اینکه منظور قرآن کریم از این دقیقا چه بوده است از سایر بخشهای قرآن معلوم نیست و بیشتر بر اساس روایات میتوان در موردش حرف زد و در واقع از متشابهات قرآن است.

  بر اساس روایت گفته میشود که این دابة، یک جانور نیست بلکه یک انسان است. طبق حدیثی از پیامبر، افراد مؤمن و کافر را از هم جدا میکند و مطابق اکثر احادیث شیعی، این فرد همان حضرت علی(ع) است. در تفسير على بن ابراهيم از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : مردى به عمار ياسر گفت در آيه و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم ان الناس كانوا باياتنا لا يوقنون اين كدام جنبنده است ؟ عمار مى گويد: به خدا سوگند من روى زمين نمى نشينم غذائى نمى خورم و آبى نمى نوشم تا دابة الارض را به تو نشان دهم ! سپس ‍ همراه آن مرد به خدمت على (عليه السلام ) آمد، در حالى كه غذا مى خورد هنگامى كه چشم امام (عليه السلام ) به عمار افتاد فرمود بيا، عمار آمد و نشست و با امام (عليه السلام ) غذا خورد. هنگامى كه عمار برخاست و با على (عليه السلام ) خدا حافظى كرد، آن مرد رو به او كرده گفت : عجيب است تو سوگند ياد كردى كه غذا نخورى و آب ننوشى و بر زمين ننشينى مگر اينكه دابة الارض را به من نشان دهى ؟ عمار در جواب گفت : اريتكها ان كنت تعقل !: من او را به تو نشان دادم اگر مى فهميدى ! نظير همين حديث در تفسير عياشى از ابوذر رحمة الله عليه نقل شده است . علامه مجلسی هم  روایتی معتبر از اما صادق(ع) نقل میکند که پیامبر حضرت علی(ع) را دابة الارض نامید و وقتی کسی علت این نامگذاری را پرسید، به این آیه اشاره فرمود.

برخی دیگر از روایات نیز اشاره دارند که منظور از دابةالارض، حضرت ولیعصر است، میگویند این آیه زمان ظهور را مد نظر دارد و نه قیامت را.

 

  پس دیدیم که دابة الارض به هیچ وجه یک جانور عجیب غریب اینطور که این افراد میگویند نیست، بلکه منظور فردی است که در آخرالزمان یا قیامت صف مؤمنان و کافران را از هم جدا میکند. صدالبته این یک باور خرافی نیست و چیزی است که در تمام ادیان الهی وعدۀ آن داده شده است(چه آخرالزمان، چه قیامت) پس اسلامستیزان ادعای فاقد دلیل دارند، و در این آیه هیچگونه خرافاتی دیده نمیشود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 18:5  توسط مسلمان ایرانی  | 

  بحث  جن نیز یکی از مباحثی است که خیلی از طرف مخالفین اسلام، مطرح شده است و آنرا جزء عقاید خرافی مسلمین میدانند.

  پیش از پاسخ به سؤالات ایجاد شده در مورد جن باید عرض کنیم، که اعتقاد به چیزهایی مثل جن و فرشتگان ، از روش تجربی و آزمایشگاهی ممکن نیست، ولی ما از روش غیر مستقیم میتوانیم به اثبات آنها برسیم: ما وجود خدا را با دلایلی محکم اثبات میکنیم، این مسئله را که قرآن از سوی خداست را نیز با کمک اعجازهای آن، اثبات میکنیم و اثبات میکنیم که تحریفی در آن نیست، سپس میتوانیم هر چیزی که در قرآن هست نیز به صورت غیرمستقیم وجودش اثبات شده است. کسانی که جن را یک خرافه میدانند یادشان باشد، هیچگونه روش علمی وجود ندارد، که بتوان اثبات کرد که جن وجود ندارد، پس حتی اگر حقانیت قرآن را به خاطر غرضورزیهایشان نمیپذیرند، هم نباید وجود جن را یک خرافه بنامند، بلکه باید بگویند «نمیدانیم که هست یا نه»، زیرا هیچ دلیلی برای نبودنش ندارند.

 

خب حالا به شبهات مربوطه بپردازیم:

 

1.پیش از اسلام، بابلیها به وجود جن اعتقاد داشتند و این اعتقاد از آنها به اعراب منتقل شده است. از کجا میدانید که این اعتقاد اسلام از آنها گرفته نشده است؟

 

  در پاسخ به این سؤال باید عرض کنیم که پیامبران الهی زیادی پیش از اسلام بودند و به احتمال زیاد این باور از آموزه های آسمانی به بابلیها رسیده است. چنانکه پرستش بت هم انحراف بشر از پیام آسمانی و امر به پرستش خدا ایجاد شد.

این افراد هیچ دلیلی برای این ادعا که باور به جن حاصل خرافات بابلیها بوده است و آنرا از پیامبران پیشین نیاموخته اند، ندارند.

 

2.اگر جن وجود دارد، چرا در تورات و انجیل سخنی از جن نیست؟

 

  اولا" تورات و انجیل تحریف شده هستند. وجود دهها تناقض در آنها، و وجود حرفهای عجیبی مثل مصلوب شدن خدا، راه رفتن خدا با حضرت نوح، نسبت دادن زنا با زن شوهردار به پیامبران الهی و نامعلوم بودن نویسندۀ خیلی از بخشهای تورات خود مؤید این سخن است.

 

ثانیا" خیلی  چیزهای مثبت دیگر هم در قرآن هست که در تورات و انجیل نیست. برای مثال قرآن وقتی یک داستان را بیان میکند نکات آموزندۀ آنرا بازگو میکند ولی در تورات و انجیل فقط به بیان داستانهای پیاپی پرداخته میشود و ما بیشتر در این کتابها، با داستان و قصص پیامبران، روبرو هستیم.

همچنین در قرآن مردم همه با هم برابرند و برتری تنها به تقواست، ولی در تورات و انجیل، بحث برتری نژادی یهودیان به خوبی مد نظر قرار گرفته است تا جایی که ادعا میشود حضرت مسیح(ع) هم فقط بین یهودیان تبلیغ میفرمود و غیر یهود را سگ میدانست و میگفت من غذا را از دهان فرزندانم نمیگیرم و به دهان سگ بیندازم!!!

 

3.چرا فقط در سراسر غرب کسی به جن اعتقاد ندارد؟ آنها به خون آشام اعتقاد دارند، پس آیا میتوان گفت خون آشام وجود دارد؟

 

خب سؤال قبل پاسخ این سؤال بود!! وقتی در تورات و انجیل هیچگونه اشاره به این امر نیست، پس مسلم است که بین آنها نیز چنین عقیده ای به وجود نمیاید.

  اما در مورد خون آشام، به لحاظ تجربی که این امر ثابت نشده است، در کتب مقدسشان هم که هیچگونه اشاره به وجود خون آشام نشده است، پس نمیتوان گفت با اخبار غیبی به وجود آن پی میبرند. پس ادعای وجود چنین موجودی یک ادعای فاقد سند است و غیر قابل قبول است.

 

4.منظور جنین و جنان که میگویند در بدن انسان است، چیست؟

 

 برخی اسلامستیزان که سواد کافی ندارند ادعای وجود جنین و جنان در بدن انسان را یک خرافه میدانند!!!!!!!

جن در اصل به معنای چیزی است که از حواس انسان پوشیده باشد. «جنین» به طفلى كه در رحم مادر پوشانده شده و «جنان» به قلب كه در درون سينه پوشانده شده است.

حالا اسلامستیزان پاسخ دهند که آیا وجود طفل در رحم مادر و وجود قلب در سینه یک خرافه است؟؟؟

 

5.گفته میشود جن از آتش است و بین جنها بد و خوب هستند، با این حساب آتش جهنم چگونه میتواند جنهایی که خود از جنس آتش هستند را بسوزاند؟

 

  اولا" این که جن از آتش است، به این معنا نیست که وجودشان سراسر آتش است. در آتش تحولاتی ایجاد شده است که به شکل جن در آمده است. برای درک صحیحتر بد نیست یادمان باشد که ما هم از خاک ساخته شده ایم اما بدنمان فرقهای زیادی با خاک دارد.

ثانیا" اگر آتش جن را نمیسوزاند، کلوخ هم که از گل ساخته میشود، نباید به انسان که از خاک و گل ساخته شده است، آسیبی برساند! ولی اگر کلوخی را به طرف یک نفر پرت کنیم و به او بخورد بدون شک آسیب میبیند.

ثالثا" ماهیت آتش آخرت با آتش دنیا فرقهای زیادی دارد که این تفاوتها نیز باید مدنظر باشند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:53  توسط مسلمان ایرانی  | 

داستان حضرت سلیمان(ع) و سخن گفتن آن حضرت با مورچه و پرندگان برای بسیاری جای سؤال است. که ما به موارد مختلف این پرسشها پاسخی مختصر میگوییم. ان شاء الله که دوستان محقق خود تحقیق فرمایند:

۱.مگر مورچه و هدهد حرف میزنند؟

 

 برای پاسخ به این سؤال باید به دو نکته توجه نمود:

 

اولا": دانش ما در مورد جانداران بسیار ناچیز است و اگر دانش بشر در مورد هوش و زبان حیوانات به جایی نرسیده باشد(هر چند دانش روز هم حیوانات را فاقد هوش و زبان نمیداند) دلیل بر این نیست که حیوانات هوش ندارند و هیچ زبانی ندارند. آیا برای خداوند قدیر دشوار است که قوای در آنها قرار دهد که ما از درکش عاجز باشیم؟

 

ثانیا": این ادعا که حیوانات  قادر به صحبت کردن نیستند، از دید علمی هم نادرست است. حیوانات هر چند مثل ما کلماتی را ادا نکنند ولی دلایل زیادی داریم بر اینکه با هم ارتباط بر قرار میکنند. برای مثال زمانی را در نظر بگیرید که یک مورچه یک ماده غذایی میبیند. او فورا با امواجی که از طریق شاخکهایش میفرستد سایر مورچگان را به طرف خود میخواند. همچنین وقتی یک مهاجم به خانۀ مورچگان حمله کند، مورچگان کارگر که در بیرون از لانه هستند با گسیل کردن امواجی مورچگان نگهبان را جهت دفاع فرامیخوانند. این مدعیان باید پاسخ دهند که مورچگان نگهبان چگونه بعد از چند ثانیه در محل مورد تهاجم قرار گرفته حاضر میشوند؟ چگونه دور یک تکه مادۀ غذایی که دور از لانۀ مورچگان قرار دارد این همه مورچه جمع میشوند؟ چگونه مورچگان همیشه با هم حرکت میکنند و یکدیگر را گم نمیکنند؛ آنهم در حالی که آنقدر بینایی کمی دارند که وقتی یک مورچه در جلوی آنها به سویشان در حرکت باشد او را نمیبینند و تا زمانی که سرشان به هم برخورد نکند، متوجه حضور او نمیشوند.

 

مورچه های کارگر

 

 در مورد پرندگان نیز همین شرایط حاکم است. پرندگان، با صدور صداهای خاصی وجود یک طعمه، تهاجم یک موجود خطرناک و سایر مسائل را به هم اطلاع میدهند. حتی در فرودگاهها برای فراری دادن پرندگانی که ممکن است عامل سانحه برای هواپیماها شوند، صدایی از همان پرندگان که در حین رؤیت خطر از خود در میاورند را با بلندگو پخش میکنند و جالب اینکه آنها فرار میکنند!

 

۲.حضرت سلیمان که منطق الطیر میدانست چگونه با مورچه سخن میگفت؟

 

  پرسش این است که حضرت سلیمان از زبان پرندگان آگاه بوده است، پس چگونه توانست سخن مورچه را درک کند؟

 

اولا": اینکه گفته شود حضرت سلیمان زبان پرندگان میدانست به این معنا نیست که زبان سایر جانداران را نمیدانست. چنانکه از همین بند میتوان برداشت که حضرت سلیمان(ع) به زبان حیوانات دیگری هم آگاه بودند. بدون شک حضرت سلیمان باید به زبان جانورانی که در سپاهش حضور داشتند آگاهی میداشت تا بتواند آنها را به این سو و آن سو ببرد.

 

 

ثانیا": حتی اگر فرض شود که حضرت سلیمان(ع) به غیر از زبان پرندگان به زبان حیوان دیگری آگاه نبود هم خدشه ای بر ماجرای شنیدن صدای مورچه توسط آن حضرت وارد نمیشود، چراکه میتوان فرض کرد که آن مورچه بالدار بوده است! شاید برای برخی عجیب باشد ولی این تعریف از پرندگان که «جانوران مهره داری هستند که روی تنشان پر وجود دارد و از طریق تخمگذاری تولید مثل میکنند...» یک تعریف خاص است و به دسته بندیهای علم زیستشناسی  ربط دارد. اما در یک تعریف عام پرنده به موجودی میگویند که میپرد، مثل «ماهی پرنده». خب میدانیم که مورچگان بالدار میپرند...

 

۳.چرا حضرت سلیمان میخواست سر هدهد را ببرد؟

سؤال فوق هرچند به بحث علمی ما ربطی ندارد ولی خب برای برخی مطرح است. بدبختانه این سؤال ناشی قرائت ناصحیح آیات قرآن پیش میاید. حضرت سلیمان(ع)، وقتی از غیبت هدهد که باید در سپاه حاضر میبود آگاه میشود میفرماید وقتی آمد دلیل غیبتش را میپرسم، اگر دلیلش قابل قبول بود که هیچ، وگرنه او را مجازات میکنم یا ذبح میکنم. در واقع حضرت سلیمان(ع) سطوح مختلف مجازات را بیان میکند گاهی متهم بیگناه است و رها میشود، گاهی مقصر است و باید گوشمالی شود و گاهی جرمش خیلی سنگین است و اعدام میشود. پس حضرت سلیمان(ع) هرگز نفرمودند که قصد دارند سر هدهد را ببرند.

باید به این خودداری حضرت سلیمان(ع) از پیشداوری توجه کنیم. همچنین دقت نظر آن حضرت، تا جایی که از عدم حضور هدهد، یک پرندۀ کوچک، در سپاهش آگاه شدند باید برای ما درس بزرگی باشد. مدیریت صحیح همین را میطلبد.

 

شانه به سر یا هدهد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:41  توسط مسلمان ایرانی  | 

با سلام مجدد. جزء اول مقاله را در اینجا خواندید. و اما ادامه مقاله: 

7.سوره التوبه آیه 28

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.

 

پاسخ:

 

   اولین نکته که باید عرض کنیم این است که «نَجَس»(=پلیدی، ناپاکی باطنی) با «نَجِس»(=آلودگی یا همان نجس که در احکام هست، ناپاکی ظاهری). « نَجَس» مصدر است و قرآن در این آیه مشرکین را « نَجَس» میخواند که به معنای پلید بودن آنهاست و نفرموده که انها آلوده و ناپاک هستند.

پلیدی دو قسم است. یکی پلیدی ظاهری است و یک باطنی. منظور از «نَجَس» همان پلیدی باطنی است. در زبان عربی کسانی که خیلی شرور باشند و نمیشود روی حرفشان حساب کرد، را «نَجَس»  مینامند.اینکه مشرکین را «نَجَس» مینامد بخاطر اینستکه روح آنها بخاطر زیرپا نهادن امیال فطری، پلید است.

 

اخراج مشرکین هم بدین خاطر است که در خانۀ کعبه و مسجدالحرام که مرکز توحید است اجرای مراسم مشرکانه ممنوع است. البته آیه با گفتن « وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ» آشکار میکند که کفار جهت تجارت به مسجدالحرام میامدند و میفرماید اگر میترسید که اگر آنها را بیرون کنید بینوا میشوید، هر وقت خدا بخواهد شما را از کرمش بینیاز میکند.

 

کافران میگویند این آیه توهین اسلام است به مخالفینش. این سخن بخاطر طرز فکر غلط این افراد است و عدم درک صحیح آنها از مسئله. اولا عرض کردیم که نَجَس به معنای آلودگی و ناپاکی نیست. در ثانی، قرآن مخالفین خودش را کافر نمینامد و نامسلمانی که هنوز حقیقت اسلام را نشناخته اند، را با لفظ "یا ایها الناس" خطاب قرار میدهد. کسانی را قرآن کافر مینامد که حقیقت را میبینند ولی باز انکار میکند. خب مسلم است که کسی که حقیقت را ببیند و انکار کند فرد پلیدی است که قرآن با لفظ  نَجَس این حقیقت را بازگو میکند. پس توهینی در کار نیست. انکار حقیقت آنهم بعد از دیدن تمام دلایل، آیا میتواند ناشی از چیزی جز پلیدی باشد؟

 

8.سوره التوبه آیه 29

قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند بکشید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند.

 

پاسخ:

 

    این آیه در مورد کسانی از اهل کتاب است که پیروی از دین خود نیز نمیکنند!! چنانکه در آیه میفرماید، این افراد نه دین حق را قبول دارند، نه به خدا باوری دارند و نه باوری به رستاخیز دارند و در عین حال محرمات الهی را نیز پا میگذارند، نه اینکه در مورد هر کسی باشد که اهل کتاب باشد. این افراد را میفرماید که جزیه را به زور از انها بگیرید و با جنگ وادارشان کنید که پرداخت جزیه را بپذیرند.

 

اما در مورد فلسفۀ جزیه، که از نامسلمانان ساکن در ممالک اسلامی گرفته میشود: در مواردی که مشرکان که در زمان حکومت امام معصوم، در ممالک اسلامی زندگی میکنند و میخواهند در دین بمانند و از امکانات و امنیت جامعۀ اسلامی، برخوردار هستند، باید مالیاتی به نام جزیه بدهند که خب امری طبیعی است و تمام حکومتها از مردمشان مالیات میگیرند زیرا برقراری امنیت برای حکومت جزیه دارد. البته مسلمانان هم از مالیات معاف نیستند و تحت عناوین مختلفی مثل زکات و خمس چنین مالیاتی را میدهند. ضمن اینکه اهل کتاب در صورت حملۀ دشمن خارجی موظف به جنگ نیستند ولی مسلمانان موظف به دفاع هستند.

 

  البته همانطور که در هر حکومتی اگر کسی مالیات نپردازد، مجازات میشود، اهل کتاب هم اگر بخواهند از دادن مالیات، خودداری کنند، از سرزمینهای اسلامی اخراج شوند. البته یادمان باشد که همین اهل کتاب وقتی مسلمین را به زیر دست میاورند، به آنها حق حیات نمیدادند و زن و مرد و کودک را مثل جنگهای صلیبی و کشتارهای اسپانیا و یونان از دم تیغ نمیگذراندند.

         

9. سوره النساء آیه 89

وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَاء حَتَّىَ يُهَاجِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا.

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر میروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آنها را به دوستی و یاری برمگزینید. 

 

پاسخ:

 

  این آیه در مورد منافقان است، که این مسئله از مضمون آیۀ قبل آشکار است. میفرماید این افراد میخواهند مسلمانان را کافر کنند همانطور که خود کافر شدند. پس قرآن میفرماید که تا زمانی که در راه خدا هجرت کنند(اینجا منظور از هجرت، بازگشت از راه نفاق به راه اصلی است) و اگر از این کار سرباز زدید آنها را هر جا یافتید بکشید. البته منظور آیه تمام منافقین نیست. چنانکه خیلی از منافقین تا بعد از رحلت پیامبر هم زنده ماندند و در نهایت هم به مرگ عادی مردند. حتی ما در تاریخ نداریم که هیچیک از منافقین را بخاطر این آیه کشتند.

 

  این آیه در مورد منافقینی است که در حال تبلیغ کفر در جامعه هستند، که همانطور که قبلا در بحث الحاد عرض کردیم، کسی بخاطر کفر این افراد با آنها کاری ندارد ولی اگر بخواهند کفرشان را تبلیغ کنند و باعث تشویش اذهان مردم و جلب به سوی خرافات و شرک شوند، مورد پیگرد قرار میگیرند و ممکن است در نهایت اعدام هم بشوند(توضیحات بیشتر)

 

  10.سوره الانفال آیه 12

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ.

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.

پاسخ:

 

  شأن نزول این آیه جنگ بدر است که میدانیم مثل سایر جنگها، آغازگر جنگ کفار بودند.

 آیه میفرماید که خداوند به ملائکه گفت که من با شما با مؤمنان هستم. مؤمنان را پایدار کنید و من به دل کافران بیم میندازم. سپس به فرشتگان دستور میدهد که "ضربه زدن بر گردنشان. و انگشتشان را قطع کنید" اول اینکه این دستور خطاب به ملائکه بوده است و نه به مؤمنین، که اسلامستیزان بخواهند بگویند این آیه به شما حق جنایت داده است. دوم اینکه این " ضربه زدن بر گردنشان. و انگشتشان را قطع کنید" کنایه از ترسی است که خداوند به دل مشرکین انداخت که گویی گردنشان کشته شده و انگشتانشان قطع میشود و قادر به جنگ نمیشوند و در نتیجه شکست میخورند. پس هیچ جنایتی(!!) در این آیه دیده نمیشود!

 

 

11. سورهُ توبه آیه 5

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

پس چون ماههاي حرام به سر آمد  آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

 

پاسخ:

 

  از شأن نزول و همچنین آیات پیشین آشکار است که این آیه مربوط به پیمان شکنی کفار است که علیرغم پیمان صلح که با پیامبر بسته بودند و قرار بود کسی از یکدیگر را نکشند، بر سر گروهی از مسلمین ریختند و آنها را کشتند. اینجا فعل "اقتلوا" به معنای کشتار کردن نیست بلکه به معنای فرمان به آغاز کردن جنگ از سوی اسلام است و علت هم آشکار است چنانکه آنها پیمان را زیر پا نهادند. البته در آیات بعدی توضیحات بیشتری داده شده است. پس اینجا دستور به کشتار نیست بلکه فعل "اقتلوا" دستور به حمله در پاسخ به پیمان شکنی و کشتن گروهی از مسلمین است. قرآن در ادامه در آیه 12 از همین سوره باز تأکید میکند که در صورت زیر پا گذاشتن پیمان با آنها بجنگید:  

 

12. سوره توبه آیه 12

وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ.

اگر پس از بستن پیمان، سوگند خود شکستند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود باز ایستند.

 

 

پاسخ:

 

   من نمیدانم کجای این آیه شبهه ناک است. قرآن میفرماید اگر پس از بستن پیمان، آنرا زیر پا گذاشتند با آنها قتال(جنگ) کنید. آیا اینکه این افراد پیام صلح را بشکنند و گروهی از مسلمین را بکشند، باید از سوی اسلام بی پاسخ بماند؟

13. سوره بقره آیه 191

وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مِّنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِن قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ.

هرجا که آنها را بیابید بکشید و از آنجا که شما را رانده اند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجد الحرام با آنها مجنگید مگر آنکه با شما بجنگند. و چون با شما جنگیدند بکشیدشان که  این است پاداش کافران. 

 

پاسخ:

 

  برای درک صحیح آیه باید ابتدا آیه پیشین را ببینیم که میفرماید:« و در راه خدا، با كسانى كه با شما مى‏جنگند، نبرد كنيد! و از حدّ تجاوز نكنيد، كه خدا تعدّى‏كنندگان را دوست نمى‏دارد! » و سپس در این آیه در مورد زمان جنگ میفرماید که در میدان جنگ آنها را بکشید. این که در آیۀ قبل میگوید که با کسانی که با شما میجنگند بجنگید و تعدی نکنید، خود به خوبی بیانگر حقانیت اسلام است. البته کشتن کسی در جنگ ایراد ندارد به خصوص که آنها بودند که جنگ را شروع کردند.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 22:47  توسط مسلمان ایرانی  | 

 با سلام خدمت دوستان عزیز. برخی افراد مغرض با سوء برداشت از آیات قرآن، سعی دارند که به قرآن نسبت جنایی بودن را بدهند.این افراد لیستی از آیات را به نشان و میدهند و تهمت خود را با توجه به این آیات وارد میدانند. در اینجا پاسخی هر چند خلاصه به شبهات وارد بر این آیات داده میشود:

 

1.سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

 

پاسخ:

 

  نکته اول اینه که آیه به غلط ترجمه شده است. "قاتلوا"، به معنای "بکشید" نیست، بلکه به معنی "بجنگید" است. "قاتلوا" فعل امر از باب مفاعله است که یک فعل دوطرفه را نشان میدهد. مصدر این فعل "مقاتله" است که به معنای "جنگیدن" است. اگر قرآن میخواست فرمان به کشتن بدهد میگفت "قتلوا".

 

  از این گذشته اگر فرمان قرآن این بود که هر کافری که در اطراف شما هست را بکشید پیامبر باید در فتح مکه تمام کفار مکه را میکشتند. در حالی که به غیر افرادی که تعدادشون از انگشتان دست کمتر بود، تمام مردم مکه را امان دادند.

 

 پس منظور قرآن در این آیه این نیست که بر سر کفار بریزیم و آنها را بکشیم بلکه به معنای این است که وقتی کافران به جنگ ما آمده اند، با آنها بجنگیم تا در ما شدت ببینند و با این نمایش قدرت از ادامۀ جنگ خودداری کنند. آیا دفاع کردن در مقابل تهاجم دشمن ایرادی دارد؟ آیا اگر کسی بخواهد شما را بکشد نباید از خود دفاع کنید؟ حتی اینکه میگوید "کافرانی که اطراف شما هستند" نشان میدهد که آیه در مورد کفاری است که برای جنگ به مسلمین نزدیک شده اند.

 

از این گذشته، از اگر منظور آیه این بود که مسلمین شروع کنندۀ جنگ باشند، باید میفرمود "اقتلوا الذین ..." پس منظور این آیه این نیست که مسلمین شروع کنندۀ جنگ باشند. پس آشکار است که منظور قرآن جهاد دفاعی بوده است.

 

مفهوم این آیه از آنقدر "کشتار" دور است که آیت الله مکارم شیرازی در تفسیر آیه میگوید:

 "آيه فوق گرچه از «پيكار مسلحانه»، و از «فاصله مكانى» سخن مى‏گويد، ولى بعيد نيست كه روح آيه در پيكارهاى منطقى و فاصله‏هاى معنوى نيز حاكم باشد، به اين معنى كه مسلمانان به هنگام پرداختن به مبارزه منطقى و تبليغاتى با دشمنان، اول بايد به سراغ كسانى بروند كه خطرشان براى جامعه اسلامى بيشتر و نزديكتر است، مثلا در عصر ما كه خطر الحاد و مادّيگرى همه جوامع را تهديد مى‏كند، بايد مبارزه با آن را مقدم بر مبارزه با مذاهب باطله قرار داد، نه اين كه آنها فراموش شوند، بلكه بايد لبه تيز حمله متوجه گروه خطرناكتر گردد، يا مثلا مبارزه با استعمار فكرى و سياسى و اقتصادى بايد در درجه اول قرار گيرد."

 

2.سوره محمد آيه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.

 

پاسخ:

 

  باز هم در ترجمه اشکال وجود دارد. اول اینکه حرف جر پشت سر فعل قرار نمیگیرد و اگر پشت سر فعل قرار بگیرد، تأویل به مصدر میشود. دوم اینکه در کتاب "الافعال متعدیة بحرف الجر" 28 معنی برای فعل "ضرب" میاورد. ضرب معانی مختلفی دارد:کوچ کردن و مهاجرت و ... و همچنین زدن. چرا از بین این همه معنی باید "زدن" را قبول کنیم؟ شما جملۀ "ضرب الله مثلا" را چگونه ترجمه میکنید؟؟

 اینجا قرآن نمیفرماید که کفار را گردن بزنید بلکه میفرماید "وقتی با کفار «گردن شکسته»(کنایه از شکست خورده) روبرو شدید، آنها را اسیر کنید و ببندید و با منّت یا فدیه  آزاد کنید...(تا آخر آیه)"

 

پس آیه فرمان به گردن زدن نداده است. بالاترین تأیید بر این سخن، ادامۀ  آیه است که فرمان به اسیر کردن این کفار میدهد. اگر قرار باشد ما گردن کافر را بزنیم، چگونه میخواهیم انها را بند بکشیم و اسیر کنیم؟؟؟؟

 

  این آیه مربوط به زمانی است که جنگ سوره گرفته است و کفار در هم کشته شدند و حالا فرمان به اسیر شدنشان میدهد.

 

  در ضمن شاید توضیح لازم باشد بگوییم که چرا عبارت "گردن شکسته" را برای آنان آورده است. این سخن بخاطر این است که آنها با گردن کشی به جنگ اسلام امادند و حالا در هم کوفته شده بودند و "گردن شکسته" شاید اشاره به گردن کشی پیشینشان باشد و چنانکه عرض کردیم کنایه از شکست خورده بودن این گروه ظالم است.

 

تذکر: حتی اگر منظور قرآن در اینجا قطع کردن گردن بود هم هیچ ایرادی بر قرآن وارد نبود، زیرا کفار به جنگ اسلام میامدند و کشتن دشمن در جنگ هیچ ایرادی ندارد. البته در آن صورت منظور این نمیبود که حتما گردنشان را بزنند بلکه کنایه از کشتن بود.

 

 

3.سوره انفال آیه 39

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّه فَإِنِ انتَهَوْاْ فَإِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ .

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند.

 

پاسخ:

 

  این آیات مربوط به جنگ بدر هستند. آغازگر این جنگ کفّار قریش بودند.  آیه سخن بدی نمیگوید چنانکه از آیه پیش آشکار است بحث بر سر فتنه و جنگی است که کفار به راه میندازند. میفرماید آنقدر با آنها بجنگید تا دیگر فتنه باقی نماند. گویا مشکل اسلامستیزان با بخش بعدی آیه است که میفرماید "دین همه دین خدا گردد" البته برای ایشان متأسفم ولی بدبختانه حقیقت پیروز است و اسلام در هر زمینه که بگویند بر کفر برتری دارد. اگر هم بخواهند افول صنعتی صد سال اخیر ملل اسلامی را به رخ بکشند ما هزار سال برتری مسلمین را به رخ آنها میکشیم. به هر حال دینی که دین حق است همه را به سوی خود دعوت میکند مگر افراد مغرض را.

 

البته مفسرین سنی و شیعه میگویند تأویل این آیه مربوط به این زمان نیست و در آخرالزمان و با قیام مهدی(عج) این آیه تأویل میشود و دین همه، دین خدا میگردد. به کوری چشم کسانی که نمیتوانند حقیقت را ببینند.

 

 

4.سوره احزاب آیه 61

مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردندو به سختی کشته شوند.

 

پاسخ:

 

  باز هم آیه را غلط ترجمه کرده است که ترجمه صحیح در پایین میاید:

 برای اینکه روشن شود منظور این آیه چیست باید آیۀ قبل را دید. آیۀ قبل میفرماید:«اگر منافقان و بيماردلان و آنها كه اخبار دروغ و شايعات بى ‏اساس در مدينه پخش مى كنند دست از كار خود بر ندارند، تو را بر ضدّ آنان مى ‏شورانيم، سپس جز مدّت كوتاهى نمى ‏توانند در كنار تو در اين شهر بمانند!» و سپس در ادامه در همین آیه میفرماید: «و از همه جا طرد مى‏شوند، و هر جا يافته شوند گرفته خواهند شد و به سختى به قتل خواهند رسيد!»

 

 در مورد شأن نزول این آیات از سورۀ احزاب گفته شده است که منافقین برای زنان مسلمان که برای قضای حاجت از خانه خارج میشدند(منازل آن روز کوچک بود و جایی برای قضای حاجت در ان تعبیه نشده بود) ایجاد مزاحمت میکردند و اگر مقنعه بر سر نداشتند میگفتند که این کنیز است و از آنها کام میخواستند! از این گذشته در مورد زنان مسلمان و همسران پیامبر(ص) شایعاتی میساختند که آنها را بدنام کنند. خداوند ابتدا در آیۀ فرمان به حجاب(با جلباب) میدهد و سپس در آیۀ شصتم به منافقان اخطار میدهد و آنها را تهدید به اعدام میفرماید.

 

  اما اینکه چرا این عمل اینها با حکم اعدام روبرو میشود، علتش این است که طبق شأن نزول آیات که در تفاسیر مختلف آمده است، منافقين به غیر از شایعه سازی بر علیه زنان و ایجاد مزاحمت، انواع شايعات را پيرامون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به هنگامى كه به بعضى از غزوات مى‏رفت در ميان مردم منتشر مى‏ساختند، گاه مى‏گفتند: پيامبر كشته شده، و گاه مى‏گفتند: اسير شده، مسلمانانى كه توانايى جنگ را نداشتند و در مدينه مانده بودند سخت ناراحت مى‏شدند، شكايت نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آوردند.(اشاره به این مسئله در آیۀ شصتم سورۀ احزاب دیده میشود) این عمل آنها موجب تزلزل شدید در قوای اسلام میشد و عمل این منافقین درست مثل کسانی بود که بر علیه اسلام شمشیر میکشیدند؛ بلکه از آنها بدتر بودند زیرا از پشت خنجر میزدند، پس باید برخورد محکمی با آنها میشد؛ چطور کسانی که به صورت مستقیم به حمله میکنند را بکشیم ولی کسانی که از پشت به ما خنجر میزنند را رها کنیم؟

 عاقبت آيه مزبور نازل شد رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم دستور داد آنان را احضار كرده، بايشان فرمود اگر از رويه زشت خود دست برنداريد امر ميكنم شما را از شهر مدينه اخراج و تبعيد كنند چه اينگونه نشر خبر دروغ و انتشارات بى‏اساس باعث تقويت دشمن و ضعف مسلمين خواهد شد.(تفسیر جامع، جلد پنجم، صفحه375، برای توضیحات بیشتر به این تفسیر یا سایر تفاسیر مراجعه کنید)

 

  پس این، آیه جنبۀ پیشگیری داشته و منافقین هم از این کار دست برداشتند و کسی در پی این آیه اعدام نشد.

 

5.سوره مائده آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

 

پاسخ:

 

  این حکم، یک حکم پیشگیرانه است برای کسانی که محاربه(کسانی که با زور اسلحه از مردم چیزهایی میگیرند، مثل راهزانان و سارقان مسلح) میکنند و در زمین فساد میکنند و امنیت را از بین میبرند.

 

بحث از آیه قبل شروع میشود: «به همين جهت، بر بنى اسرائيل مقرّر داشتيم كه هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است. و رسولان ما، دلايل روشن براى بنى اسرائيل آوردند، اما بسيارى از آنها، پس از آن در روى زمين، تعدّى و اسراف كردند.» سپس در این آیه میفرماید «كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمى‏خيزند، و اقدام به فساد در روى زمين مى‏كنند، (و با تهديد اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله مى‏برند،) فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته گردند يا (چهار انگشت از) دست (راست) و پاى (چپ) آنها، بعكس يكديگر، بريده شود و يا از سرزمين خود تبعيد گردند. اين رسوايى آنها در دنياست و در آخرت، مجازات عظيمى دارند.»

 افرادی که ایجاد ناامنی در شهرها میکنند و به ایجاد فساد در زمین میپردازند، را قرآن در حال جنگ با خدا و پیامبر میداند. البته حکمها همه با هم نیستند بلکه یکی از این حکمها با توجه به میزان فساد و ناامنی ایجاد شده، باید اجرا شود که یا فرد را مصلوب کنند یا به دار بکشند یا اینکه چهار انگشت  یک دست و پای مخالف را قطع نمایند یا اینکه فقط تبعیدشان کنند:

  اگر کسی مردم را بکشد و مالشان را ببرد باید کشته شود(به دار آویخته شود). اگر کسی ایجاد ناامنی کرد و افراد را کشت ولی اموال را نبرد، به مصلوب میشود. اگر کسی ایجاد ناامنی کرد ولی کسی را نکشت و فقط اموال را برد باید انگشت و یک دست و پای مخالفش را قطع کنند. اگر فقط ایجاد ناامنی کرد ولی نه کسی را کشت و نه مالی را برد، به مدت یک سال تبعید میشود.

 

این آیه به جان انسانها ارزش میدهد وقتی میگوید هر کس یک نفر را بکشد مانند کسی است که کل بشریت را کشته است معلوم است که باید با کسانی که با جان انسانها بازی میکنند و جانشان را میگیرند، شدیدترین برخوردها را داشت. قرآن با این فرمایش که محاربان را که جان مردم را به خطر میندازند،در حال جنگ با خدا میخواند حداکثر انساندوستی خود را به نمایش میگذارد و نشان میدهد کتابی است که برای بشریت احترام و ارزش بالایی قائل است و کسانی که بخواهند زندگی مردم را مختل کنند در واقع دشمن خدا و پیامبر هستند.

 

 

6.سوره مائده آیه 38


وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

 

پاسخ:

 

  مال مردم محترم است. قرآن یک سری دستورات پیشگیرانه دارد. البته باید بگوییم که اگر کسی برای بار اول دزدی کند، او را جزای کمی میدهند و اگر برای دومین بار اینکار را بکند باز هم مجازات ناچیزی متوجه اوست ولی اگر کسی برای بار سوم این کار را بکند، چهار انگشت دست راستش را قطع میکنند و اگر باز تکرار کند انگشتان پای چپ را قطع میکنند و اگر باز دزدی کند به زندان ابد میفتد و اگر از زندان هم فرار کند و باز هم دزدی کند، اعدام میشود. البته خیلی بعید است که با وجود قطع انگشتان یک دست و یک پا، بتواند برای بار پنجم دزدی کند.

 

این فرمان برای امنیت جامعه است و اگر درست اجرا میشد، کار به جایی میرسید که مانند زمان پیامبر میشد که مردم هنگام نماز مغازه را رها میکردند و به نماز میپرداختند و احدی هم جردت دزدی نداشت.

 

تذکر مهم: البته حکومت اسلامی هم موظف است زمینۀ دزدی را ریشه کن نماید و فقر را نابود کند. در ضمن هفده شرط برای قطع دست دزد وجود دارد مثلا قحطی نباشد و ...  اگر این شرایط برقرار باشد این حکم به این شکل اجرا میشد.

  اسلام در شرایطی حکم قطع انگشت دزد را داد که همین قرن گذشته هم، در بیشتر ممالک دزدان را اعدام میکردند.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:58  توسط مسلمان ایرانی  | 

شبهه افکن: در آیات زیر خداوند تأکید میکند که هدایت و گمراهی توسط خودش صورت میگیرد و این خداست که گمراهان را گمراه میکند:

النساء آیه 88

چرا درباره منافقين دو دسته شده‏ايد؟! (بعضى جنگ با آنها را ممنوع، و بعضى مجاز مى‏دانيد.) در حالى كه خداوند بخاطر اعمالشان، (افكار) آنها را كاملًا وارونه كرده است! آيا شما مى‏خواهيد كسانى را كه خداوند (بر اثر اعمال زشتشان) گمراه كرده، هدايت كنيد؟! در حالى كه هر كس را خداوند گمراه كند، راهى براى او نخواهى يافت‏.

 سوره النسا آيه 143 

 و هر کس را خداوند گمراه کند، راهی برای او نخواهی يافت

 سوره الرعد آيه 33 

 و هر کس را خدا گمراه کند، راهنمايی برای او وجود نخواهد داشت

 سوره الزمر آيه 23 

 و هر کس را خداوند گمراه سازد، راهنمايی برای او نخواهد بود

 سوره الزمر آيه 36 

 و هر کس را خداوند گمراه کند، هيچ هدايت‏ کننده‏ای ندارد

 سوره فاطر آيه 8 

 خداوند هر کس را بخواهد گمراه می سازد و هر کس را بخواهد هدايت می‏کند 

 سوره الاعراف آيه 186 

هر کس را خداوند گمراه سازد، هدايت کننده‏ای ندارد. و آنها را در طغيان و سرکشی‏شان رها می‏سازد، تا سرگردان شوند

 سوره المدثر آيه 31 

 اين گونه خداوند هر کس را بخواهد گمراه می‏سازد و هر کس را بخواهد هدايت می‏کند

 سوره الرعد آيه 31 

اگر بوسيله قرآن، کوه‏ها به حرکت درآيند يا زمينها قطعه قطعه شوند، يا بوسيله آن با مردگان سخن گفته شود، باز هم ايمان نخواهند آورد! ولی همه کارها در اختيار خداست! آيا آنها که ايمان آورده‏اند نمی‏دانند که اگر خدا بخواهد همه مردم را به اجبار هدايت می‏کند 

 سوره الشعرا آيه 4 

اگر ما اراده کنيم، از آسمان بر آنان آيه‏ای نازل می‏کنيم که گردنهايشان در برابر آن خاضع گردد

 الانعام 25

پاره‏ای از آنها به سخنان تو، گوش فرامی‏دهند. ولی بر دلهای آنان پرده‏ها افکنده‏ايم تا آن را نفهمند. و در گوش آنها، سنگينی قرار داده‏ايم و آنها بقدری لجوجند که اگر تمام نشانه‏های حق را ببينند، ايمان نمی‏آورند. تا آنجا که وقتی به سراغ تو می‏آيند که با تو پرخاشگری کنند، کافران می‏گويند: اينها فقط افسانه‏های پيشينيان است! 

 الانعام 107

اگر خدا می‏خواست، هيچ يک مشرک نمی‏شدند. و ما تو را مسؤول اعمال آنها قرار نداده‏ايم. و وظيفه نداری آنها را به ايمان مجبور سازی! 

 الانفال 17

اين شما نبوديد که آنها را کشتيد. بلکه خداوند آنها را کشت! واين تو نبودی ای پيامبر که خاک و سنگ به صورت آنها انداختی. بلکه خدا انداخت! و خدا می‏خواست مؤمنان را به اين وسيله امتحان خوبی کند. خداوند شنوا و داناست 

بقره 7

خدا بر دلها و گوشهای آنان مهر نهاده. و بر چشمهايشان پرده‏ای افکنده شده. و عذاب بزرگی در انتظار آنهاست 

 التوبه 51

بگو: هيچ حادثه‏ای برای ما رخ نمی‏دهد، مگر آنچه خداوند برای ما نوشته و مقرر داشته است. او مولا و سرپرست ماست. و مؤمنان بايد تنها بر خدا توکل کنند! 

 آل عمران 145 

هيچ‏کس، جز به فرمان خدا، نمی‏ميرد. سرنوشتی است تعيين شده. بنابر اين، مرگ پيامبر يا ديگران، يک سنت الهی است هر کس پاداش دنيا را بخواهد و در زندگی خود، در اين راه گام بردارد، چيزی از آن به او خواهيم داد. و هر کس پاداش آخرت را بخواهد، از آن به او می‏دهيم. و بزودی سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد 

 ابراهيم 4

ما هيچ پيامبری را، جز به زبان قومش، نفرستاديم. تا حقايق را برای آنها آشکار سازد. سپس خدا هر کس را بخواهد و مستحق بداند گمراه، و هر کس را بخواهد و شايسته بداند هدايت می‏کند. و او توانا و حکيم است  

 الصافات 96

با اينکه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهايی که می‏سازيد!

 

پاسخ:

 

  البته چند مورد از آیات فوق که شبهه افکن معرفی کرده است، اصلا ربطی به هدایت و گمراهی توسط خدا ندارد. به هر حال ما پاسخ شبهه را عرض میکنیم:

 

 در قرآن دو کلمه هست که در مقابل هم هستند : هدایت و گمراهی.

 

  هدایت بر اساس یک تقسیم بندی به دو صورت در قرآن آمده است: یکی هدایت تکوینی که به شکل غرایض در تمام موجودات دیده میشود(آیۀ 50 از سورۀ طه را ببینید) و دیگری هدایت تشریعی که به وسیلۀ شریعتها و پیامبران صورت میگیرد و انسانها با تعلیم و یادگیری این دستورات الهی در مسیر تکامل پیش میروند و هدایت میشوند(آیۀ دوم از سوره بقره را ببینید)

 

   هدایت از جهت دیگر دو قسم است: هدایت به طور عام و هدایت مخصوص پرهیزکاران. یکی ارائه طریق(راه نشاندن) است و دیگری به مقصد رساندن است.

 

خداوند متعال نخست از راه هدایت ارائه طریق نمود، بدین سان که در انسان عقل را قرار داد.(البته عقل غیر از هوش است، عقل چیزی است که انسان به وسیله آن خیر و شر را تشخیص میدهد) این عقل در تمامی انسانها به صورت یکسان ارائه شده است.(البته کسانی که مثلا دیوانه میشوند در حساب ما نیستند زیرا برای آنها حساب و کتابی هم نیست) پستترین افراد نیز عقل را داشتند و میدانستند که ظلم بد است و برخلاف عقل عمل میکردند. از سوی دیگر خداوند از طریق پیامبران نیز انسانها را هدایت میفرماید. وقتی انسان در مسیر این هدایت قرار گرفت شامل هدایت دیگر یعنی رسیدن به مقصد میکند.

 

 

اما در مورد گمراهی: اگر انسان به اختیار خودش هدایت را قبول نکرد و به سوی گمراهی رفت، خداوند به تدریج از او سلب توفیق میکند. خداوند برای گمراه کردن، خلق نکرده است، بلکه خود انسانهای گمراه هستند که با استفادۀ ناصحیح از اختیار خود راه اشتباه را برمیگزینند، در نتیجه خدا نیز به تدریج این توفیقات که عامل هدایت بودند را از او دور میکند و در نتیجه آن فرد به تدریج در این منجلاب گمراهی فرو میرود. البته باز هم از آنجایی که خداوند بینهایت مهربان است، در هر مرحله برای بازگرداندن انسان هدایتی قرار میدهد و برای آمرزش انسان گمراه به دنبال بهانه میگردد، هدایت افرادی مثل حر بن یزید ریاحی، تأییدگر این سخن است ولی وقتی خود آن شخص مدام به هدایت پشت کرد به دور از عدالت خداست که او را مانند کسانی بداند که هدایت را میپذیرند.

 

این را نیز تأکید میکنیم که این گمراهی به محض گناه ایجاد نمیشود بلکه وقتی گناهان بر روی هم قرار گرفتند و گوشها و چشمها بر روی حقیقت و هدایت بسته شد، این نتیجه حاصل میشود. در آیۀ هفتم سورۀ بقره که میفرماید خداوند بر گوش وچشم کافرین مهر زده است، نیز همانطور که در جاهای دیگر قرآن و همچنین آیۀ پیشین(آیۀ ششم) بیان میدارد این مسئله بخاطر لجاجت فراوان خود کفار است تا جایی که برایشان فرقی نمیکند که پندشان بدهند یا ندهند، اینجاست که تمام توفیق از آنها سلب میشود. در واقع این مهر زدن بر چشم و گوش کیفر حقیقت ستیزیهای خود کافران است.

 

سؤالی که در اینجا مطرح میشود اینستکه برخی میگویند: "خب چرا خدا من کافر را هدایت نمیکند که نخواهد بخاطر بسته بودن گوش و چشمم منرا گمراه کند؟"

پاسخ این افراد اینستکه خداوند انسان را موجودی مختار آفریده است و انسان را بین خیر و شر مخیّر آفریده است، پس به دور از حکمت خداست است که او را به زور هدایت کند، بلکه اگر هم او را به زور هدایت کند این هدایت سودی ندارد زیرا خود آن انسان کافر برای این هدایت تلاشی نکرده است و بدون داشتن اختیار هیچ عملی پاداش و جزایی ندارد. از این گذشته آیا این به دور از عدالت نیست که وقتی بین گروهی از موجودات مختار گروهی راه گمراهی را پیش میگیرند، خداوند بدون اینکه از سوی آنها تلاشی برای بازگشت صورت بگیرد آنها را به زور به مسیر هدایت بازگرداند و آنها را بدون اینکه زحمتی کشیده باشند، در گروه رستگاران قرار دهد؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 19:15  توسط مسلمان ایرانی  | 

شبهه افکن: آیا موجودی که باعث و بانی اینگونه مجازات های سادیستی شود میتواند مهربان و اخلاقمدار باشد؟

سوره نساء آیه 56

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمًا.

آنان را که به آيات ما کافر شدند به آتش خواهيم افکند هر گاه پوست تنشان بپزد پوستی ديگرشان دهيم ، تا عذاب خدا را بچشند خدا پيروزمند وحکيم است.

 

سوره کهف آیه 29

وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاء كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءتْ مُرْتَفَقًا.

بگو : اين سخن حق از جانب پروردگار شماست هر که بخواهد ايمان بياوردو، هر که بخواهد کافر شود ما برای کافران آتشی که دود آن همه را در برمی گيرد ، آماده کرده ايم و چون به استغاثه آب خواهند از آبی چون مس گداخته که از حرارتش چهره ها کباب می شود بخورانندشان ، چه آب بدی و چه آرامگاهی بد.

 

سوره غافر آیه 71، 72، 73

إِذِ الْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلَاسِلُ يُسْحَبُونَ ؛ فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ ؛ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ تُشْرِكُونَ.

آنگاه که غلها را به گردنشان اندازند و با زنجيرها بکشندشان ؛  در آب جوشان ، سپس در آتش ، افروخته شوند ؛ آنگاه به آنها گفته شود : آن شريکان که برای خدا می پنداشتيد کجا هستند؟

 

سوره اعراف آیه 179

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ.
 

برای جهنم بسياری از جن و انس را بيافريديم ايشان را دلهايی است ، که بدان نمی فهمند و چشمهايی است که بدان نمی بينند و گوشهايی است که بدان نمی شنوند اينان همانند چارپايانند حتی گمراه تر از آنهايند اينان خود غافلانند.

سوره النبأ آیات 21 تا 25

إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا  لِلْطَّاغِينَ مَآبًا  لَابِثِينَ فِيهَا أَحْقَابًا  لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا  إِلَّا حَمِيمًا وَغَسَّاقًا  جَزَاء وِفَاقًا إِنَّهُمْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ حِسَابًا.

جهنم در انتظار باشد؛طاغيان ، را منزلگاهی است ؛ زمانی دراز در آنجا درنگ کنند  ؛ نه خنکی چشند و نه آب، جز آب جوشان و خون و چرک ؛ اين کيفری است برابر کردار  زيرا آنان به روز حساب اميد نداشتند.

سوره بقره آیه 24

فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ.

و هر گاه چنين نکنيد که هرگز نتوانيد کرد پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگها هستند.

 

سوره آل عمران آیه 10

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَن تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُم مِّنَ اللّهِ شَيْئًا وَأُولَـئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ.

کافران را داراييها و فرزندانشان هرگز از عذاب خدا نرهاند آنها خود، هيزم آتش جهنمند

 

پاسخ:

 

  ابتدا پاسخ کوتاه، را خدمتتان عرض میکنم که این عذابها از جانب خدا نیستند، بلکه صورت عمل خود ما هستند و حاصل اعمال خود ماهستند. و حالا پاسخ مشروح:

 

  اولین چیزی که باید تأکید کنیم اینستکه خداوند در آیۀ 182 از سورۀ آل عمران  میفرماید: «اين بخاطر چيزى است كه دستهاى شما از پيش فرستاده (و نتيجه كار شماست) و بخاطر آن است كه خداوند، به بندگان (خود)، ستم نمى‏كند.» (مشابه همین فرمایش در انفال:51، حج:10، فصلت:46 و ق:29)

 

  همچنین در بیان عذابهای الهی، خداوند میفرماید که خداوند به امتهایی که نابود شدند، ظلم نکرد بلکه خودشان در حق خود ظلم کردند(عنکبوت:40)

 

  خداوند در آیۀ دهم از سورۀ نساء میفرماید که کسانی که مال یتیم میخورند، در واقع آتش میخورند.

 

 

آری، به قول شاعر:

 

این سخنهای چو مار و کژدمت    مار و کژدم گردد و گیرد دمت

 

 

کسانی که در جهنم جاودان میشوند و عذاب میبینند، این عذاب صورت عمل خودشان است. باطن عمل خودشان است. این صحبتهای زشت، دروغ، غیبت و تهمت ما تبدیل به آتش میشود و ما را میسوزاند. ممکن است عمل از دید ما خیلی کوچک باشد ولی در اصل نتیجه برایش بسیار دردناک یا برعکس بسیار نیکو باشد. برای درک بهتر شرایطی را در نظر بگیرید که یک نفر یک قرص سیانور میخورد و میمیرد. اگر کسی بگوید:"آیا این درست است که یک آدم به این بزرگی بخاطر خوردن یک قرص به این کوچکی بمیرد؟" پاسخ اینستکه این مرگ نتیجۀ خوردن این قرص است. پس میبینید که کاری بسیار عادی مثل بلعیدن یک قرص بسیار کوچک میتواند منجر به مرگ فوری و ناگهانی یک انسان بشود. در واقع این مرگ نتیجۀ خوردن قرص است. در قیامت نیز ما با نتیجه عمل خود روبرو میشویم.

 

 عملکردهای انسان، مال مردم خوردنها، ستمگریها و جنایتها است که باطن عذاب دارد و ما این آتش و زقوم و مایعات گداخته را که به ظاهر عمل ما هستند و باطنشان این عذابهاست خودمان همراه خود قرار میدهیم و نتیجه اش را میبینیم. این عذابها را خدا برای ما قرار نمیدهد بلکه باطن عمل ماست که بدین شکل بروز میکند.

 

 پس عذاب روز قیامت، هر چقدر هم هولناک باشد، درست مثل مرگ فوری و ناگهانی ناشی از خوردن قرص سیانور ؛ حاصل نتیجه اعمال ماست، نه اینکه خداوند عصبانی باشد و بخواهد با این کار خشم خودش را فروبنشاند.

 

 

در ضمن یک توضیح هم برای آیۀ 179 سورۀ اعراف میدهیم. این آیه میگوید وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الجِْنّ‏ِ وَ الْانس‏، که این شبهه را ایجاد میکند که خداوند هدفش این است که گروهی را به حتم به جهنم بفرستد و عذاب کند. این خطا ناشی از ترجمۀ غلط است. همانطور که عرض کردیم خداوند در آیات زیادی تأکید میفرماید که به کسی ظلم نمیکند و خود مردم هستند که به خودشان ظلم میکنند. در مورد این آیه در باره حرف "لام" در كلمه "لجهنم" اختلاف است بعضى از مفسرين گفته‏اند "لام" بمعناى عاقبت است و مفاد آيه آنستكه پروردگار كثيرى از نوع جن و بسيارى از افراد بشر را آفريد و منتها سير اختيارى و عاقبت آنان از رهگذر اين جهان بسوى دوزخ خواهد بود. بعضى از مفسرين گفته‏اند "لام" در كلمه (لِجَهَنَّمَ) بمعناى غرض است يعنى غرض ضمنى از خلقت نوع جن و سلسله بشر آن است كه بسيارى از جن و كثيرى از افراد بشر كه طريقه مخالفت مى‏پيمايند آنها را از رهگذر جهان اختيار بسوى دوزخ سوق ميدهيم در صورتى كه بر حسب آيه (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ ذاریات:56) غرض از خلقت نوع جن و سلسله بشر را معرفت پروردگار و سپاس از نعمت آفرينش و قرب بساحت پروردگار معرفى نموده است(تفسیر انوار درخشان، ج‏7، ص 138)، پس این برداشت دوم غلط است و باید بپذیریم که حرف "لام" در اینجا به معنای عاقبت است. به خصوص که قرآن برای این گروه کثیر نشانه هایی را ذکر میفرماید: اندیشه نمیکنند و نمیبینند و نمیشنوند ،حال آنکه قوای ادراک و بینایی و شنوایی دارند، و در نتیجه از چهارپایان پایینتر میشوند(زیرا چهارپایان هر چند شعور ندارند ولی اگر چشم و گوشی داشته باشند میبینند و میشنوند) پس این گروه کثیر که عاقبشان جهنم است، بخاطر شرایط خود و انتخاب زندگی حیوانی است که سر از دوزخ در میاورند و با صورت اعمال خود روبرو میشوند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12:54  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام.

 

 مطلب این پست کمی طولانیست لذا آنرا در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:25  توسط مسلمان ایرانی  | 

با سلام. لینک زیر برای دانلود یک فایل ورد است که به شبهات اسلامستیزان در مورد قرآن و آنچه آنها تناقض و اشتباه در قرآن(!!) مینامند، پاسخ میدهد:

 

لینک دانلود

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:13  توسط مسلمان ایرانی  | 

  برخی دشمنان قصد دارند همواره جلوه دهند که اسلام برای مخالفینش هیچ ارزشی قائل نیست و اسلام را دینی خشن جلوه دهند برای مثال در یکی از مطالب دروغین یکی از سایتهای اسلامستیز پیرامون قرآن، نویسنده ادعا میکند که از دیدگاه قرآن کفار حیوان هستند و به آیات زیر استناد میکند:

 

شبهه:

در سوره انفال (اموال غارت شده در جنگ) آیه ۲۲ گفته شده است که "هر آينه بدترين حیوانات در نزد خدا آنهايند که کافر شده اند و ايمان نمی آورند." همچنین در سوره بقره (ماده گوساله) آیه ۱۷۱ گفته شده است که "مثل کافران ، مثل حيوانی است که کسی در گوش او آواز کند ، و او جز بانگی و آوازی نشنود اينان کرانند ، لالانند ، کورانند و هيچ در نمی يابند." لذا در جایی قرآن کافران را بدترین حیوانات و در جای دیگر شبیه حیوانات میداند.

 

پاسخ:

 

۱. خیلی جالب است که نویسنده حتی در ترجمۀ نام سوره ها هم دست از دروغگویی بر نمیدارد و انفال را به معنای اموال غارت شده در جنگ میداند! حال آنکه انفال غنایمیست که بدون جنگ به دست مسلمین افتاده است. بقره هم به معنای گاو ماده است.

 

۲.با هم آیه ۲۲ سورۀ انفال را به همراه آیۀ پیشینش میبینیم:

 

وَلاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ قَالُوا سَمِعْنَا وَهُمْ لاَ يَسْمَعُونَ(۲۱) إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ(۲۲)

 

ترجمه:

 

و مانند کسانی که گفتند شنیدیم و نمیشنوند، نباشید(۲۱) به درستی که بدترین حیوانات نزد خدای یگانه، کر و گنگهایی هستند که خرد نمیورزند (۲۲)

 

حال از مزامین آیات به موارد زیر میرسیم:

 

الف) خداوند در این آیات حرفی راجع به کفار نزده است، بلکه راجع به کسانی سخن رانده است که بیخردی میکنند و به درستی به حقایق گوش نمیدهند. درست مثل همین آقا که بخاطر درست نخواندن آیه به این نتیجه رسیده که که خدا در این آیه کفار را حیوان خوانده است!

 

ب)در این آیات چه کسانی به حیوان تشبیه شده اند؟؟ خدا میگوید پستترین حیوانات کسانی هستند که خرد ندارند. خب! این به این معناست که نویسندۀ شبهۀ بالا خودش معتقد است که بیخرد است که هیچ تمام کفار را بیخرد میداند! وگرنه چگونه میتواند آیه ای را که در مذمت بیخردان است را در مورد کفار بداند؟؟ پس باید گفت خود این نویسنده است که به کفار توهین کرده است!!

 

ج)خیلی خنده دار است که نویسندۀ این سایت الحادی که همیشه اعتقاد به خدا را خلاف خردگرایی میداند و بر همین اساس آنرا رد میکند، از اینکه خداوند، افراد بیخرد را مورد مذمت قرار داده است، دلگیر میشود! لابد از این ناراحت شده است که خدا در این آیه مخالفت خود را با بیخردی نشان داده است و دروغ بودن ادعاهایش آشکار گشته است!

 

۳. حال نگاهی به آیۀ ۱۷۱ سورۀ بقره بیندازیم:

 

وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاء وَنِدَاء صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ

 

ترجمه

 

داستان [دعوت كننده‏] كافران [به ايمان‏]، مانند كسى است كه به حيوانى [براى رهاندنش از خطر] بانگ مى‏زند، ولى آن حيوان جز آوا و صدا [آن هم آوا و صدايى كه مفهومش را درك نمى‏كند] نمى‏شنود. [كافران، در حقيقت‏] كر و لال و كورند به همين سبب [درباره حقايق‏] انديشه نمى‏كنند

 

با توجه به معنای آیه به نتایج زیر میرسیم:

 

الف)باز هم نویسنده آیه را غلط ترجمه کرده است!

 

ب) اینجا قرآن یک مثل زده است. همانطور که ما در فارسی دهها مثل مشابه داریم که در آن نام حیوانی میرود: عالم بي عمل همچو زنبور بي عسل، يه مو از خرس کندن غنيمته، خر که به عروسی میره واسه بارکشیه نه خوشی. حال اگر این آیه از قرآن را توهین آمیز بدانیم باید بگوییم زبان فارسی هم با این ضرب المثلها زبانی مملو از حرفهای بی ادبانه است!! یادمان باشد در مثل جای مناقشه نیست. یادمان باشد که خدا و انبیا با مردم به زبان خودشان حرف میزدند و استفاده از اینگونه مثلها در دیروز و امروز بین مردم مرسوم بوده و هست. در نهایت این آیه از قرآن را میاورم:

 

إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْىِ أَن يَضْرِبَ مَثَلًا مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا  فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ  وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُواْ فَيَقُولُونَ مَا ذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَاذَا مَثَلًا  يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَ يَهْدِى بِهِ كَثِيرًا  وَ مَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِين‏ بقره ۲۶

 

ترجمه

 بى‏ترديد خدا [براى فهماندن مطلبى به مردم‏] از اينكه به پشه و فراتر از آن [در كوچكى‏] مَثَل بزند، شرم نمى‏كند اما كسانى كه ايمان آورده‏اند مى‏دانند كه آن مثل از سوى پروردگارشان درست و حق است و اما كسانى كه كافرند گويند: خدا از اين مثل چه اراده كرده است؟! خدا بسيارى را به آن مثل [به خاطر انكارشان‏] گمراه مى‏كند، و بسيارى را به آن مثل [به سبب پذيرفتنشان‏] هدايت مى‏نمايد و جز فاسقان را به آن گمراه نمى‏كند

  

ج)اینرا هم بگوییم که قرآن این مثل را در مورد کل کفار نمیاورد بلکه در مورد کسانی میاورد که حجت بر آنها تمام است ولی باز هم خود را به نادانی میزنند که ما نشنیدیم!

 

کاملا آشکار است که شبهه افکن از ترفند «ترجمه یا تفسیر غلط از قرآن» که پیش از این از آن سخن رانیدم بهره جسته است.

 

۴. به عنوان تیر خلاص بر این شبهۀ کودکانه باید عرض کنم اگر کفار حیوان بودند دیگر نمیشد در جهان دیگر آنها را به واسطۀ کفرشان مجازات کنند چراکه حیوانات فاقد اختیارند و بر موجودات بی اختیار پاداش و جزایی نیست!!

 

اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:52  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام.مطلب امروز تحقیق یکی از دوستان است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:12  توسط مسلمان ایرانی  | 

با سلام خدمت دوستان عزیزم.از تمام دوستان به علت طولانی بودن این پست عذر میخواهم ولی مجبور بودم آنرا در یک پست به رؤیت شما عزیزان برسانم.پس لطفا" مطلب را از ادامۀ مطلب مطالعه بفرمایید:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 15:58  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام قرار بود از مطالبی که در وبلاگهای دشمنان بر ضد دین مقدّس اسلام نوشته میشه براتون مثالهایی بیارم خب این یکی از آنهاست که سعی دارد قرآن را نازل شده از سوی سلمان جلوه دهد. مطالب سیاه رنگ از نویسنده آن وبلاگ است و مطالب رنگی ردیه های من است: 

سلمان فارسی و قرآن

شبهه افکن: بی تردید سلمان فارسی از تاثیرگذار ترین چهره های تاریخ اسلام به شمار می رود. تا آنجا که محمد پیامبر اسلام در حدیثی او را از اهل بیت خود می خواند(مناقب ابن شهر آشوب-صفحه ۸۵) . گویا سلمان بسیار به محمد نزدیک بوده و نیز از اسرار او آگاه که در حدیثی پیامبر اسلام میفرماید:"آنچه را سلمان می داند،اگرابوذرمیدانست کافرمیگشت." ( بحارالانوار جلد هشتم ) تا آنجا که جماعت قریش می گفتند سلمان قرآن را به محمد تعلیم می دهد؛

 

پاسخ:

خب این دشمن بهتان زدن را از ابتدا شروع کرده است. اولا درست است که سلمان از چهره های درخشان تاریخ اسلام است ولی چه اثر خاصی در اسلام گذاشته است؟ توجه به این نکته الزامیست که این بندۀ اهریمن میخواهد نتیجه بگیرد که بخشی از تاریخ اسلام را سلمان ساخته در حالی که اسم این مرد بزرگوار در عصر پیامبر گاهگاهی به گوش میرسد که مهمتر از همه مسئله جنگ احزاب است ولی توجه دارید که اگر سلمان هم نبود خداوند دین خود را از دشمن حفظ میکرد در عین حال باز تأکید میکنم که قصد این یاوه گو تأثیرگذاری سلمان در شکل اسلام است چنانچه خواهیم دید.

از سوی دیگر اگر پیامبر سلمان را در روایتی از اهل بیت خوانده است در روایت دیگر هم توضیح داده شده است. سلمان عبدی بود که پیامبر خدا در مدینه موجبات آزادی او فراهم نمود و پس از آن همیشه در کنار پیامبر بود و همچون اهل بیت پیامبر بود. به همین سبب این سخن را در مورد سلمان که جزئی از اهل خانۀ آن حضرت بود فرمود.(این توضیح را اهل سنت هم نقل میکنند) توجه داشته باشید که اهل بیت در معنای عام یعنی افرادی که در یک خانه هستند. گویا عدو فراموش کرده است که سلمان را پیامبر در مدینه خرید آزاد کرد! چرا به ما نمیگوید آیات مکی را چه کسی نازل کرده است؟

باز میبینیم که نویسنده حدیثی از کتاب بحارالانوار آورده که در اصل پیامبر فرموده است:«اگر ابوذر از آنچه در دل سلمان است خبر داشت دستور به قتل او میداد.»(نه اینکه به قول این آقا کافر میشد) که منظور از این حدیث اختلاف سطح معارف دو تن از اصحاب بسیار نزدیک رسول خداست چنانکه معارف سلمان برای ابوذر قابل درک نیست و ممکن است خیال کند که آن معارف کفر هستند. از اینها گذشته مگر استخراج و نقل احادیث کار هر کسی است؟ اگر اینطور باشد ما مثلا حدیثی داریم که اگر کسی اناری را بخورد یک دانه آن روی زمین نریزد اگر به اندازه ستارگان آسمان گناه کرده باشد بخشیده میشود(حلیة المتقین،مجلسی) اگر شما هر حدیثی که میشنوی را باور داری میتوانی یک نفر را بکشی و بعد هم یک انار بخوری و یک دانه آن را به زمین نریزی!! پس حدیث را باید اهل فن حدیث استخراج کنند نه دروغگویانی چون این نویسنده.

و اما دروغ بزرگتر این که ادعا میکند که قریش میگفتند قرآن را سلمان به پیامبر آموخته در حالی که چنانچه جلوتر خواهم گفت سلمان پس از هجرت پیامبر،او را در مدینه ملاقات کرد، چطور قریش این ادعا را راجع به کسی که هنوز ندیده بودند، گفته اند؟

 

 

شبهه افکن: به آیه زیر از قران و تفسیری که به دنبالش آمده توجه بفرمائید:

سوره ی نحل آیه ۱۰۳ولقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشرلسان الذی یلحدون الله اعجمی وهذا لسان عربی مبین

و ما می دانیم که ایشان می گویند جز این نیست که می آموزدش بشری. زبان آنکس که بدو این سخن را بندد عجمی(نارسا)است و این (قرآن) زبانی است عربی آشکار(رسا) ـ ترجمه محمد کاظم معزی -

وما کاملا آگاهیم که (کافران) می گویند آن کس که مطالب این قرآن را به رسول می آموزد بشری است اعجمی غیرفصیح واین قرآن را خود به زبان عربی فصیح درآورده.(ترجمه مهدی الهی قمشه ای)

 

 پاسخ:

 نمونۀ بارز آیۀ قرآن:«خداوند ترسی از این که به یک پشه مثل زند یا آنچه بالاتر از آنست ندارد ؛ پس کسانی که ایمان آورده اند میدانند که بدرستی آن حق است از سوی پروردگارشان ؛ و اما کسانی که کفر ورزیده اند گویند: "چرا خداوند اراده به چنین مثلی کرده است؟" خیلیها را با آن گمراه و خیلیها را با آن هدایت میکند و بوسیله آن گمراه نمیکند مگر فاسقان را » سورۀ بقره آیۀ 26.

ببینید این بیماردل چطور با آیه ای که برای هدایت آمده گمراه میشود: آیه میگوید خداوند اطلاع دارد که اینها چنین چیزی میگویند ؛ این مردک نتیجه میگیرد قرآن حرف آنها را تأیید کرده است!

بله این حربه کفّار بود که او را شاعر یا مجنون یا ساحر خطاب کنند و یا گویند: این قصه ها را فردی خارجی برای او میگوید. از کی تا حالا حرف عربهای کافر عصر جاهلیت برای این مجوسهای نژادپرست سند شده است؟(همان عربهایی که سوسمارخور مینامندشان)

باز سعی دارد با تکرار واژه اعجمی تأکید بر ایرانی بودن منظور کفّار کند حال آنکه اعجمی فقط به معنای ایرانی نیست بلکه به معنای «غیر عرب» است (فرهنگ عربی-فارسی المورد: روحی بعلبکی-ترجمه محمد مقدس) از این گذشته سورۀ نحل در مکه نازل شده پس کفار هنوز از وجود فردی به نام سلمان حتی اطلاع هم نداشته اند.

از این حرفها گذشته هر کس کمی اطلاع از قرآن دارد میفهمد این کتاب که شکست ایران را در برابر روم در زمان آینده پیشبینی میکند، در آن عصر از وجود نر و ماده در گیاهان میگوید ، در بین آن مردم جاهل از «بادهای باردارکننده» سخن میگوید و حال آنکه تا دانش بشر به این مسائل برسد هزار سال مانده بود ؛ نمیتواند نوشته دست بشر باشد. بعد هم این چه بشری بوده که هم تاریخ میدانسته هم زیست شناسی و پزشکی هم قادر به پیشگویی بوده هم ادبیاتی عالی داشته هم نجوم میدانسته هم از دو دین بزرگ پیشین یهودیت و مسیحیت آگاهی داشته (حال آنکه اینان گویند زرتشتی بوده) هم به مسائل هنوز مطرح نشدۀ شیمی و فیزیک جدید دسترسی داشته؟ ]برای تمام این حرفهایم دلیل دارم[ از این گذشته اگر این از جانب خالق جهان نیست پس چرا خالق آسمانها و زمین هیچ پیامبر و کتابی در رد آن نفرستاد؟ (هیچیک از ردیه ها ادعا نکرده اند که از جانب خدایند و همگی هم ضعیفند. )نکند فکر کرده اند جهان هیچ خدایی ندارد؟

 

شبهه افکن: تفسیر کشف الحقایق عن نکت الآیات والدقایق ازمیرمحمد کریم نجل الحاج میر جعفرالعلوی الموسوی الحسینی ترجمه حاج عبدالمجید صادق نوبری :

(یا محمد) ما می دانیم که جماعت قریش می گویند که تعلیم دهنده ی قرآن شخصی است (عائش نام ) و خداوند تعالی این قرآن را به تو نفرستاده است، زبانی که به آن اشاره می کنند عجمی است و لسان عربی نیست، جماعت قریش چه بی عقل و بی شعورند این را درک نمی کنند که چگونه ازعجم چنین کلامی صادرمی شود؟ و حال آنکه این قرآن بطورآشکارزبان عربی است آن غلام عرب نیست چگونه می تواند زبان فصیح عرب را به تو تعلیم دهد؟ جماعت قریش خود از فصحای عرب بوده در برابر قرآن ازآوردن مثل آن عاجزند پس شخص عجم نمی تواند چنین کلامی را بتو تعلیم دهد واگر می توانست خود ادعای نبوت می کرد وفخرو کمال خود را بتو واگذار نمی کرد جماعت قریش مردمان بی عقل وشعورمی باشند (انسان در مقام عناد سخنانی می گوید که اورا درسلک سفها قرارمی دهد.)

 پاسخ:

ببینید این فرد مکّار سراغ چه کتاب تفسیری هم رفته است مگر تفسیر المیزان و تفسیر نمونه و دهها تفسیر معتبر دیگر نبودند؟ میبینید چگونه فحاشی نویسنده کتاب را به اسم خدا تمام میکند؟ بعد هم باز میپرسم این آیات چه ربطی به مسئله سلمان دارد؟

شبهه افکن: البته قضاوت درخصوص سلمان فارسی و این آیه واحادیث پیامبر اسلام را به خواننده واگذار می کنم اما لازم می دانم یادآور شوم که اینگونه که الله می فرماید نیست اگر سلمان فارسی ادعای نبوت می کرد با آنکه شما می گوئید او برده ای بیش نیست آیا اعرا ب او را باور می کردند؟ آیا می پذیرفتند که یک عجم برای هدایت آنها امده است. شاید بگوئید درهمان سرزمین خویش ادعای پیامبری می کرد! چگونه می توانست با آیین زرتشت و فرهنگ ودانش ایرانیان برابری کند حال آنکه خود این کتاب نیز نتوانسته و اعراب خشمگین پس از دیدن کتاب های ایرانیان در جندی شاپورکه به گفته ی خودشان بیش از چهارصد سال کتاب در خود جای داده بود؛آنها را آتش زدند وبه آب افکندند...پس باید خدمتتان عرض کنم که این ادعای شما نادرست می باشد...

 پاسخ:

باز میبینیم حرف مفسر را حرف خدا میخواند . از این گذشته چطور است که مردم ایران تحت تأثیر دعوتگرانی از داخل و خارج همچون مزدک و بودائیان و مسیحیان قرار میگیرند ولی اعراب تحت تأثیر فردی از یک کشور ابرقدرت قرار نمیگیرند؟ آقای وبنویس! خودتان را ببینید که تا یک خواننده آمریکایی فلان مدل لباس میپوشد شما هم پیروی میکنید خب آن موقع هم بوده . از این گذشته باز هم میگم این مردک حرفهایش را بر مبنای چه چیزی میگوید؟ تنها اسناد معتبری که از سلمان فارسی سخن گفته اند مربوط به کتب مورخین اسلامی هستند که میگویند:

«سلمان اول زرتشتی بود چون عبادت مسیحیان را دید به دین آنان گروید پدرش که از بزرگان شهر اصفهان بود او را محبوس کرد ولی مسیحیان او را فرار دادند و از آن پس در چندین دیر در کنار راهبان مسیحی زندگی میکرد. آخرین راهبی که در کنارش بود به او از پیامبری که ظهور خواهد کرد خبر داد و چون شنید که فردی در عربستان ادعای نبوت کرده به سوی دیار عرب رفت تا تحقیق کند ولی اعراب جاهلی او را به بردگی گرفتند و در یثرب فروختند. او در یثرب مجبور به بردگی شد تا اینکه پیامبر اکرم (ص) به یثرب هجرت فرمودند و وی را آزاد نمودند.»(معلوم میشود علت دشمنی مجوسها با سلمان چیست: او ابتدا زرتشتی بوده است.) 

اگر کتب اسلامی را قبول دارد که سلمان اول آوازۀ پیامبر را شنیده بعد به عربستان آمده اگر هم قبول ندارد بر اساس چه مدرکی چنین ادعایی میکند؟

باز میگوید اگر سلمان در ایران ادعای نبوت میکرد پذیرفته نمیشد ؛ چطور است که مردم ایران دعوت و حرفهای عجیب و غریب مانی و مزدک را باور میکنند ولی حرف سلمانی که به قول خود این دروغگویان به ادیان پیشین تسلط داشته را باور نمیکنند؟ باز میگویم طبق اسناد تاریخی وقتی سلمان مسیحی شده بود نام اسلام و دعوت پیامبر را شنید.

در مورد کتابسوزی در جندی شاپور اولا جندی شاپور دانشگاه مسیحیان بود نه زرتشتیان که وابستگیش به روم شرقی آشکار است در عین حال خاک بر سر دانشگاهی که دانشش با کتبش از بین برود. ثانیا این که کتابسوزی کار مسلمانان باشد هیچ پایه و اساس محکمی ندارد(نگاه کنید به بحثهای پست«سوء استفاده از حس میهن دوستی جوانان») و بیشتر کتب در عصر تهاجم مغول سوخته اند(از این گذشته شمال ایران زمانی سقوط کرد که مسلمانان خود پیشتازان علم روز بودند و محال بود کتب به دست آمده را بسوزانند چنانچه هر جا را که میگرفتند از کتبش استفاده میکردند چطور است از شمال ایران هم هیچ کتابی نمانده است؟) ثالثا اگر کتابسوزی بوده چه ربطی به قرآن دارد؟ مگر قرآن یا پیامبر چنین دستوری داده بودند؟ پیامبر کسی بود که هر اسیری را که مسلمانی را سواد میاموخت رها میکرد.واقعا" اینهمه دروغ برای چیست؟

 

رده بندی موضوعی: پاسخ به شبهات قرآنی + شبهات سیره نبوی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:56  توسط مسلمان ایرانی  |