تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

مجدداً از طرف پاسخگوی گزافه گوی پروتستان که پیشتر به بنده پاسخ داده بود، پاسخی گزافتر از پاسخ پیشین داده شده است که خب ما هم پاسخ را لازم میدهیم.

ایشان به ابتدا به دفاع از فرقۀ ضالۀ پروتستانیسم پرداخته و با مغالطاتی سعی در دفاع از این کیش منحرف دارد که خب ما دلایل کافی بر ضاله بودن این کیش را پیشتر آوردیم. او سپس ادعا میکند که منظور من از مسیحیان واقعی، انصار حزب الله و لباس شخصیهاست!!! به ایشان نخندید! هر کس بر مبنای میزان اندیشه خود سخن میگوید!

ایشان همچنین گله فرموده اند که چرا من لینک پاسخشان را قرار نداده ام!!! باید عرض کنم که اولاً صرف اینکه بنده پاسخ ایشان را میدهم، اصلاً به مفهوم این نیست که این فرد را به چیزی شمرده ام. این پاسخ صرفاً برای هدایت افرادی است که در وبلاگ این فرد پاسخی غیرعقلانی به پست من دیده اند و میخواهند پاسخ من را بدانند، بنده ایشان را لایق مناظره نمیدانم که حالا بخواهم لینکی از وی اینجا قرار دهم. ثانیاً ایشان فرد بسیار بی ادب و بینزاکتی هستند بارها مسلمانان را وحشی نامیده اند. حتی وقتی به من پاسخ دادند در جایی نوشتند که میترسند که من سر به نیستشان بکنم! به نظر شما صحیح است که لینک وبلاگ چنین فرد متوهم و بینزاکتی را که به خود اجازه میدهد به خانوادۀ من و به مقدساتم و به تمام مسلمین توهین کند را روی وبلاگ قرار دهم؟ در بینزاکتی ایشان همین بس که پاسخ اخیرشان را با این بهانه که میخواهند مخاطبین وبشان کمی بخندند روی وبشان قرار داده اند!!

ایشان در عین حال اعتراض دارند که چرا سخنانشان را کامل قرار نداده ام!!! در پاسخ باید عرض کنم که اگر بخشهایی از مغالطات ایشان هست که از سوی بنده بی پاسخ مانده است که خوش به حال ایشان؛ از این گذشته بنده استدلالات ایشان را آوردم و در واقع اصل مطلب را ذکر کردم، زیرا وقت مخاطبین این وبلاگ ارزش دارد و دوست ندارم وقتشان را با داستانسراییهای فرد هتاک و بینزاکتی چون ایشان حرام کنند.


ایشان سپس بر سر پاسخهای استدلالی میرود و سعی در وجاهت دادن به پاسخ خود میکند. ایشان در مورد تفسیر احسن الحدیث که استدلالش را مبتذل نامیده بود، اینبار اینگونه استدلال میکند:

جوابیه: ایشان به جای اینکه از متن و سیاق آیه نشان دهد که منظور از آنچه به موسی داده شده است، کلیات تورات است(نه خود تورات)، نوشته است:«چون تورات فلان جور است، پس آیه به همان چیز معنا میدهد». معنای یک کلام عاقلانه باید از سیاق کلی بیان مشخص باشد نباید فرض گرفت که معنای سخن، وابسته به عواقب و نتایج آن تغییر میکند.


پاسخ ما به جوابیه: ایشان ما مسلمانان را کندذهن و نادان و... خطاب میکنند ولی خود چنین سخن میگویند. منظور قرآن باید بر اساس سایر آیات بررسی شود. قرآن در جاهای دیگر بر تحریف تورات تأکید دارد و تحریف لفظی را نیز مد نظر دارد، پس بدون شک وقتی قرآن در آیه 49 سورۀ قصص از آنچه بر موسی داده شده است، سخن میگوید منظورش بخشهای بدون تحریف تورات است که همان کلیات تورات است. برای توضیحات بیشتر اینجا کلیک کنید.

اما در مورد فرمایش ایشان در مورد سیاق کلی کلام قرآن، که نباید بسته به عواقب و نتایجش تغییر کند، یک ادعای غلط و بی اساس است که ما اینطور معنی کردیم و این سخن ایشان مغالطۀ "حمله به آدم پوشالین" است. ما نگفتیم که معنی وابسته به عواقب و نتایج است بلکه گفتیم که آیات قرآن در کنار هم معنی دارند و باید در کنار یک سخن قرآن سایر سخنان را نیز دید تا مشخص شود منظور چیست و این سخنی منطقی است. بدون شک شما با خواندن یک جمله یا یک بند یا یک فصل از یک کتاب نمیتوانید، نظر کلی آن کتاب را مورد یک مسئله درک کنید و باید کل مطالب را با هم بخوانید. برای مثال بسیاری از کتب هستند که وقتی میخواهند چیزی را نقد کنند ابتدا نقاط قوت را میگویند و بعد نقاط ضعف را؛ آیا عاقلانه است که ما با خواندن بخشی که نقاط قوت را معرفی میکند، خیال کنیم که کتاب هیچ ایرادی را بر آن چیز مورد نقد وارد ندانسته است؟

در مورد قرآن هم چنین است. نظرات قرآن باید در کنار هم معنا پیدا کنند. وقتی قرآن رسماً کافر شدن سلیمان را نفی میکند(بقره:102) در حالی که عهد عتیق در اول پادشاهان باب 11 میگوید که او به پرستش بتان پرداخت و یا مثلا قرآن بارها تأکید کرده که خدا هیچ فرزندی برای خود قرار نداده است(بقره:116، یونس:68، اسراء:111و...) ولی میبینیم که در تورات در خروج22:4، اسرائیل(حضرت یعقوب) را فرزند خدا میخواند؛ همچنین قرآن تأکید کرده که کسانی هستند که کتاب مقدس را با دستان خود مینویسند(بقره:79) پس همین امر نشان میدهد که قرآن در جاهای دیگری متن تورات را زیر سؤال میبرد و آنچه در آن نوشته شده است را قبول ندارد و فقط کلیات تورات را میپذیرد.(برای توضیحات بیشتر اینجا کلیک کنید)


ایشان در مورد اینکه من تأکید دارم که منظور از آوردن کتاب هادیتر از تورات و قرآن، تحدی نیست بلکه با توجه به هدایتگری خدا، میگوید با این حساب که خدا بشر را هدایت میکند، کتاب هدایتگرتری بیاورید(طبق تفسیر المیزان، ج16، ص73) ادعا میکند که پاسخ من را مفصلاً داده است!! خب ما هم پاسخ این پاسخ مفصل ایشان را در همان پاسخ پیشینمان عرض کرده بودیم!!! ایشان در ادامه سعی دارد بگوید که منظور من از این سخن مقایسۀ تورات با اوستا و انجیل است که خب ما توضیح واضحات دادیم و عرض کردیم که این آیه از مشرکین میخواهد که کتابی از سوی خدا بیاورند که هدایتگرتر از قرآن و تورات باشد؛ اینجا ممکن است گفته شود که مشرکین میتوانستند که انجیل یا اوستا را بیاورند، عرض کردیم که اگر آنرا میاوردند نیز آن کتابها به خاطر غوطه ور شدن در شرکیات، در هدایتگری از تورات پایینتر بودند، امیدوارم اینبار دوزاری ایشان افتاده باشد!


ایشان در پاسخ به ادعای من که داستانهای قرآن و تضادشان با داستانهای تورات نشانگر اینست که قرآن بخشهای زیادی از تورات را قبول ندارد، میفرمایند:

ادامه جوابیه: در هیچ کجای قرآن شاهدی یافت نمیشود که ثابت کند که هدف قرآن، از روایت روایاتی که اصلشان در تورات موجودند، زیر سؤال بردن داستانهای تورات باشد. قرآن تنها این این داستانها را برای مخاطبینش روایت نموده است. با توجه به اینکه قرآن تورات را بارها و بارها تصدیق و تأیید نموده و هیچ اشارۀ منفی به آنها در قرآن نمیتوان یافت نتیجه گیری معقول و منصفانه آنستکه: دست اندرکاران پیدایش و تکامل قرآن از محتوای اصلی این متون آگاهی درستی نداشتند و برای همین از این اختلافها و تناقضات بیخبر بودند. آنها داستانهای تورات را ناآگاهانه به شکل مخدوشی(نسبت به اصلشان) روایت کردند. به نگرم شواهد فراوانی در این مورد، چه در داخل قرآن و چه در خارج آن موجود است.


ادامه پاسخ ما به جوابیه:

اولاً اینکه میگوید هیچ شاهدی در قرآن پیدا نمیشود که قرآن این روایات را برای زیر سؤال بردن تورات مطرح کرده باشد، سخن گزافی است. قرآن خودش بارها در برابر ادعاهای پوچ تورات تحریف شدۀ امروزی، ایستاده است: قرآن رسماً کافر شدن سلیمان را نفی میکند(بقره:102) در حالی که عهد عتیق در اول پادشاهان باب 11 میگوید که او به پرستش بتان پرداخت و یا مثلاً قرآن بارها تأکید کرده که خدا هیچ فرزندی برای خود قرار نداده است(بقره:116، یونس:68، اسراء:111و...) ولی میبینیم که در تورات در خروج22:4، اسرائیل(حضرت یعقوب) را فرزند خدا میخواند؛ همچنین قرآن تأکید کرده که کسانی هستند که کتاب مقدس را با دستان خود مینویسند(بقره:79) پس همین امر نشان میدهد که قرآن در جاهای دیگری متن تورات را زیر سؤال میبرد و آنچه در آن نوشته شده است را قبول ندارد و فقط کلیات تورات را میپذیرد، خب وقتی قرآن بارها و بارها مطالب این کتاب را زیر سؤال ببرد، این به چه معناست؟ یعنی مطالبی در تورات هست که قبول ندارد، حال وقتی قرآن با تورات در زمینه هایی تضاد دارد، یعنی اینکه در این موارد نیز تورات را قبول ندارد.

ثانیاً بله قرآن داستانها را برای عبرت گرفتن مردمان نقل میفرماید ولی کسی نگفته است که این تنها هدف قرآن است

ثالثاً اینکه میگوید این تضادها نشانگر این است که نگارندگان قرآن از متن تورات خبر نداشتند نمونۀ بارز مغالطۀ مصادره به مطلوب است.ایشان هیچ دلیلی ندارد که قرآن بر اساس تورات و انجیل نوشته شده است ولی ما محال بودن این امر را ثابت میکنیم: ابتدا باید توجه داشت که این ادعا زمانی میتوانست درست باشد، که قرآن نسبت به مطالب تورات تجاهل کند، در حالی که بارها مطالب آنرا مستقیماً زیر سؤال برده است مثل اینکه قرآن رسماً کافر شدن سلیمان را نفی میکند(بقره:102) این در مقابل عهد عتیق در اول پادشاهان باب 11، است که میگوید او به پرستش بتان پرداخت و یا مثلاً قرآن بارها تأکید کرده که خدا هیچ فرزندی برای خود قرار نداده است(بقره:116، یونس:68، اسراء:111و...) این نیز در مقابل تورات در خروج22:4، که میگوید اسرائیل(حضرت یعقوب) را فرزند خدا میخواند، است. دومین نکته اینکه ما برای الهی بودن قرآن دلایل کافی داریم و جنبه های اعجاز قرآن، نشان از الهی بودن آن دارد و مسلم است که خدا از متن تورات خبر دارد و سومین نکته این است که پیامبر هیچ امکانی برای دسترسی به تورات و انجیل یا علمای یهود و نصارا نداشته است که دلایلش اینجا مطرح شده است. پس اینکه حضرت محمد(ص) قرآن را نمیتوانسته از نزد مسیحیان و یهودیان بیاورد و نیز اینکه قرآن الهی است، نشان میدهد که تضاد تورات امروزی با قرآن، نشان از تضاد تورات با سخن خدا دارد که نشانگر وجود تحریف در تورات است.



ایشان در ادامه به بحثی در مورد برتری اسلام بر مسیحیت در قرآن اشاره میکنند، که بنده هم توجه ایشان را به این لینک جلب میکنم.



ایشان، در ادامه به خیال اینکه با حلوا، حلوا گفتن دهان شیرین میشود، میگوید که اینکه قرآن متونی را که با آن تضاد دارد را تأیید میکند، برایش مرگبار است!!!! در پاسخ باید عرض کنیم که البته ما پاسخ این سخن را داده ایم که بدبختانه برخی سعی دارند با تجاهل آنرا نادیده بگیرند. عرض شد که قرآن فقط کلیات تورات را تأیید میکند و نه تمام جزئیات آنرا. آیا نمیبینید که قرآن بارها مطالبی از متن تورات را انکار میکند؟


ایشان در پاسخ به این عرض بنده که گفتم علت مخالفت مشرکین با تورات و قرآن بخاطر این بوده این کتابها در نقد بت پرستی سخنانی دارند میفرماید:

ادامه جوابیه: توضیح دادم که مشرکین زمانی تورات و قرآن را جادو نامیدند که پنداشتند که ایندو از هم پشتیبانی میکنند.این فرد اسلامگرا ادعا میکند که انتقاد مشرکین از قرآن تنها بخاطر دستوراتی چون منع بت پرست در آن بود، به روشنی ادعایی گزاف است.چون به سادگی میتوان فهمید که مسائلی چون صحت محتوای داستانهای قرآن هم مورد توجه آنها بود(مشرکان داستانهای قرآن را اساطیر الاولین مینامیدند)

طبیعی است که با توجه به اعتبار یهودیان در بین اعراب، محمد در مقام دفاع از محتویات و ادعاهای قرآنش چه در کلیات و چه در روایات، تورات را پشتیبانی برای قرآن خوانده باشد.


ادامه پاسخ ما به جوابیه: ایشان به دروغ ادعا میکند که مشرکین زمانی که پنداشتند که تورات و قرآن پشتیبان هم هستند ایندو را سحر نامیدند، این در حالی است که طبق داستانی که در کتب ذکر شده است، مشرکین از برخی علمای یهود در مورد آیاتی از قرآن پرسیدند و آن یهودیها گفتند که تورات آن آیات راتأیید میکند و آنها در مقابل گفتند اینها هر دو سحر هستند و ما به هر دو کافریم.(ترجمه المیزان،ج16، ص67 و مشابه آن در جلاء الاذهان و جلاء الاحزان، ج7، ص183) پس بحث کفار سر پشتیبانی ایندو از هم نبود بلکه بر سر پشتیبانی تورات از قرآن بود.
اینکه ایشان بحث ادعای کفار در مورد اساطیر اولین را وسط کشیدند، یک فرافکنی مذبوحانه است. کفار بخاطر اینکه قرآن به قول آنها اساطیر الاولین(افسانۀ پیشینیان) را نقل میکرد آنرا سحر و جادو و شعر ننامیدند بلکه مشکلشان سر بحثهای فکری قرآن بود وگرنه بین کفار هم کسانی بودند که داستانهای سرزمینهای اطراف را میگفتند ولی هرگز ساحر نامیده نشدند. از این گذشته صورت داستان نشان میدهد که مشرکین با مباحث عقیدتی تورات و قرآن مشکل دارند که به آن اظهار کفر کردند وگرنه چند داستان که کفر ورزیدن ندارد. اساساً باید پرسید که داستانهای قرآن و تورات چه آسیبی به کافران میرساند که بخواهند آنرا سحر بخوانند؟
اما اینکه میگوید که پیامبر برای وجاهت قرآن تورات را به پشتیبانی برگزیده است هم ادعایی پوچ است زیرا چنانکه در اصل ماجرا آمده است خود مشرکین برای محکوم کردن پیامبر سعی کردند از تورات کمک بگیرند ولی وقتی دیدند که تورات هم آنها را محکوم میکند، آنرا نیز مانند قرآن سحر نامیدند.



ایشان در ادامه مجددا در پاسخ به آیاتی از قرآن که تحریف تورات را تأیید میکنند، ادعای خودش مبنی بر اینکه منظور قرآن از تحریف تورات، تحریف معنوی است و نه لفظی تکرار میکند و ما پاسخ این ادعا را در اینجا داده ایم و مشخص کرده ایم که منظور قرآن تحریف لفظی است.



ایشان در ادامه ادعا میکنند که اگر در جاهای دیگر قرآن بر تحریف تورات تأکید شده است پس این آیات با آیۀ 49 سورۀ قصص تناقض دارند و این یک تناقض در قرآن است!!!! باید خدمت ایشان عرض کنم که این در صورتی بود که قرآن در آیۀ 49 سورۀ قصص سخنی در مورد عدم تحریف تورات و یا اینکه این کتاب کاملاً وجیه و درست است سخنی میگفت که اگر چشمتان را باز کنید، چنین سخنی نمیبینید، پس این تناقض نیز از توهمات دیگر شماست.



ایشان در ادامه مجدداً بر حسب بی ادبی، به قرآن توهین میکند و میگوید برای تورات نیازی نیست که قرآن تأییدش کند و چون قرآن نامعتبر است(!!!) تأیید آن نمیتواند وجاهتی به تورات بدهد و میگوید که خواسته است، حقیقت را بیان کند!!!!! خب اولاً اگر قرآن وجاهتی ندارد که اینهمه دست و پا زدن برای استناد به آن نکنید و اما حقیقت که فرمودید دیدیم که ادعیتان پوچ است و شما حقیقت را نگفتید بلکه حقیقت را وارونه جلوه دادید. ایشان میگوید اگر تورات پر از خرافات است پس وای به حال قرآن که آنرا تأیید میکند!!! این سخنشان هم یک رجزخوانی مضحک است، ثابت کردیم که قرآن فقط کلیات تورات را تأیید کرده است و نه جزئیات غلط و خرافی آنرا، در ضمن اگر قرآن خرافاتی دارد، بگویند این خرافات را.



ایشان در ادامه من را نفهم مینامند و میگویند بحث بر سر چیستی تورات نیست بلکه بر سر اینستکه قرآن در مورد تورات چه میندیشد!!! در پاسخ باید عرض کنم که برعکس نفهمی از طرف خود ایشان است که نمیفهمد که بنده پاسخ نظر قرآن در مورد تورات را داده ام، ولی در عین حال ایرادهای تورات نیز مطرح شد تا ایشان بداند که کتابی که به آن توسل میکند، پر از خرافات و خطا و تناقض است.



ایشان در ادامۀ جوابیۀ غرّایشان در پاسخ به عرض من که گفتم که دین برای هدایت بشر است و دانش بشر هر چند وجود خدا را درک میکند ولی در شناخت او دچار خطا میشود و خورشیدپرستی و سایر گمراهیها نیز ناشی از آن است میفرمایند:

ادامه جوابیه: صرف اینکه یک عده گاو میپرستند، دلیلی مبنی بر این نیست که عقل انسان نمیتواند تشخیص دهد که یک یکتاپرست برتر از یک گاوپرست است(البته مگر اینکه آن فرد اسلامگرا باشد)... دین تنها یک ضامن برای اخلاقیات نیست بلکه بدون اعتقاد خدا نیز میتوان به اخلاقمدار بود(خب البته اخلاقیات اسلامی که حسابش جداست و چه بسا جناب خیر الماکرین خود بهترین ضامن برای چنین اخلاقی باشد)


ادامه پاسخ ما به جوابیه: اولاً به نظر من بهتر است که در مورد یکتاپرستی افراد موحد و یکتاپرست صحبت کنند و نه مشرکین تثلیثی و آنهم آندسته از مشکرین که از سوی سایر همکیشانشان نیز مرتد شناخته میشوند، ثانیاً ایشان خود را به نفهمیدن زده است. ما عرض نکردیم که عقل انسان نمیرسد که گاوپرستی بدتر از یکتاپرستی است، بلکه بحث سر نیاز به وجود هدایت است. اگر صرف عقل داشتن کافی بود، چرا هر گوشه از دنیا دینی هست و هر گروه هم دین خود را برتر و عاقلانه تر میدانند(توضیحات بیشتر)

اما در مورد اخلاقیات فرمایش ایشان اصلاً عجیب نیست، چرا که یک پروتستان واقعاً اینگونه میندیشد! از دید او اساساً دین یعنی تثلیث باوری ولی حقیقت این است که افراد سکولار علیرغم ادعای اخلاقیات که دارند حتی در حرف زدن هم نمیتوانند جلوی دهانشان را بگیرند و به اخلاقیات پایبند باشند چه رسد در اعمال...




ایشان باز سخن علامه طباطبایی در ج4،ص75 از المیزان را ذکر میکند که گویا باز هم چشمانش نمیبینید که علامه از "تورات نازل بر موسی" سخن گفته است. تأکید بر نازل بر موسی بودن تورات، آیا غیر از این است که تورات امروزی را قبول ندارد؟



ایشان در پاسخ به اینکه عرض شد که تحدی زمانی مفهوم دارد که از مشرکین خواسته شود که از نزد خودشان کتابی بیاورند و نه از نزد خدا میگوید:

ادامه جوابیه: اینکه فرد اسلامگرا میگوید که عبارت "از نزد خدا" نشان میدهد که این آیه بیانگر تحدی نیست، آیه میبایست میگفت "از نزد خودشان" به روشنی سخنی بیهوده است. کاملا آشکار است که منکران در این آیه، به مبارزه دعوت شده اند که اگر راست میگویند، برای اثبات آن میتوانند کتابی بیاورند و این کتاب باید از تورات و قرآن هادیتر باشد. وقتی قرآن فصاحت و بلاغت متن خود را به تحدی گذاشته است، طبیعتا به این معناست که در عالم بشریت، خود را در حد اعلا و کمال مطلق میداند. به ادعای قرآن هیچ بشری نمیتواند متنی فصیحتر از قرآن بیاورد، مسلما چنین است هادی بودن تورات از نگر قرآن وقتی ادعا شده که منکران اگر راست میگویند، بایستی بتوانند کتابی هادیتر از آن بیاورند. یعنی، بشر نمیتواند کتابی بیاورد که "واقع را بهتر از تورات بیان کند".


ادامه پاسخ ما به جوابیه: خیلی مضحک است که این فرد با این میزان هوش، مسلمانان را نادان میخواند! نمیدانم چرا برای این فرد اینقدر سخت است که بفهمد تحدی زمانی معنا پیدا میکند که از منکرین خواسته شود که مثل چیزی را بیاورند و نه بهتر از آن چیز را؟ همچنین آیا درک این مسئله که وقتی قرآن دعوت به تحدی میکند، همیشه از منکرین خواسته است که مثل قرآن را بدون دخالت خدا و با دستان خودشان بیاورند، اینقدر سخت است؟

برای بار سوم میگویم و میدانم که باز هم پیروان جهل نمیتوانند بفهمند که قرآن در زمان تحدی از منکران میخواهد که از نزد خودشان کتابی مثل قرآن بیاورند ولی در آیۀ 49 سورۀ قصص، از منکرین خواسته شده است که از نزد خدا کتابی هدایتگرتر از تورات و قرآن بیاورند. نکته مهم اینستکه در آیات تحدی تکیۀ قرآن بر اعجاز است و میگوید که نمیتوانید مثل این بیاورید، ولی در آیۀ 49 قصص اصلاً بحث سر این مسئله نیست، بلکه میفرماید که حالا که میگویید این دو کتاب سحر(و عامل گمراهی) هستند کتاب بهتری بیاورید تا از آن پیروی کنیم؛ باز قرآن در آیات تحدی نشان میدهد که قصد نشان دادن الهی بودن قرآن را دارد مثلا در سورۀ بقره، آیۀ 23، میفرماید اگر شکی در آنچه بر بندۀ خود نازل کرده ایم دارید یک سوره مثل آن بیاورید یا در سورۀ اسراء، آیۀ 88، میفرماید که اگر جن و انس جمع شوند نمیتوانند مثل قرآن بیاورند که نشان از اعجاز است و اعجاز در اصل از عجز میاید و این آیه نیز عجز جن و انس را در آوردن مثل قرآن را نشان میدهد ولی در آیۀ 49 از سورۀ قصص اصلاً بدین منوال نیست و فقط یک پاسخ جدلی در کار است، که به منکران میفرماید که حالا که این دو راسحر میدانید، از نزد خدا کتابی بیاورید که بهتر هدایت کند تا ما نیز از آن پیروی کنیم.

دوستان عنایت داشته باشند که این آیه اساساً از منکرین نخواسته است که هدایتگرتر از یکی از این دو کتاب بیاورند، بلکه از آنها خواسته است که کتابی بیاورند که از هر دوی قرآن و تورات هدایتگرتر باشد، پس نیازی نیست که مسیحیان و یهودیان عزیز زیاد این آیه را برای خود مایۀ مباهات قرار دهند.



ایشان، در پاسخ به مثال بنده که عرض کردم تورات در بین سایر کتبی که الهی خوانده میشدند(غیر از قرآن) مثل یک خودروی ژیان بود که تندروتر از دوچرخه است ولی خودش خودروی تندرویی نیست، میفرماید:

ادامه جوابیه: تنها یک قیاس مع الفارق است. اگر تورات، از دید قرآن، یک کتاب پر از ایراد در جزئیات بود، مسلماً هیچگاه هادی بودن آن را به رخ منکران نمیکشید. زیرا در این صورت کافی بود منکران، «نوشته ای با دست خود بنویسند، سپس بگویند:"این از طرف خداست"»و این کتاب در جزئیات دارای ایرادهای کمتری باشد...


ادامه پاسخ ما به جوابیه: یک موقع هست که فرد خواب است و یک موقع است که خودش را به خواب زده است. ما این همه آیه در بالا معرفی کردیم که نشان میدهد که قرآن جزئیاتی از تورات را مستقیماً رد کرده است ولی ایشان هنوز در این مورد برای ما با اما و اگر صحبت میکند!!! جالب اینکه ایشان همچنان به جای هادیتر بودن، از هادی بودن سخن میگوید!!!

اما اینکه میفرمایند که منکران میتوانستند خودشان یک کتاب بنویسند که کمتر ایراد داشته باشد و بگویند از سوی خداست و هادیتر است، نیز یک استدلال مضحک است زیرا اولاً منکران باید کتابی میاوردند که از سوی خدا باشد و در نتیجه باید از سوی خدا بودنش را ثابت میکردند و ثانیاً شاید میشد کتابی نوشت که ایراداتش از تورات کمتر باشد ولی منکران باید کتابی میاوردند که از هر دوی تورات و قرآن، هدایتگرتر باشد و این همانجایی است که آنها به دام میفتادند وگرنه همین الان هم برتری بی چون و چرای کتابهایی مثل نهج البلاغه، صحیفۀ سجادیه و... بر مطالب تورات بدیهی و غیر قابل انکار است، ولی این کتابها هیچگونه برتری به قرآن ندارند و از این گذشته ادعای الهی بودنشان نیز مطرح نشده و قابل اثبات هم نیست.


ایشان در مورد اینکه بنده عرض کردم که در نقل قولشان از علامه طباطبایی به اینکه تورات نازل شده بر موسی مورد نظر بوده و نه توراتی که دست یهودیان بوده است، سخن من را حمله به آدم پوشالین میخوانند(!!!!) و یک لینک معرفی میکنند که پاسخ لینکشان در اینجا داده شده است.


ایشان در ادامۀ ادعای خودشان بر تحدی بودن این آیه برای تورات سعی در این دارند که آنرا یک تحدی برای همۀ زمانها بداند:

ادامه جوابیه: روشن است که صرف اینکه خطاب این آیه متوجه منکران زمان نزول آن است، ثابت نمیشود که آیه خطابش تنها این افراد بودند. سایر تحدیهای قرآن نیز ظاهراً خطاب به اعراب قریش که صحت نبوت محمد را زیر سؤال برده بودند بیان میشد.همچنین ایشان به قدری خام اندیش است که پنداشته تنها با اختراع یک معنای "از نزد خدا" در این آیه، میتواند معنای آشکار آنرا به کلی پنهان کند و مخاطبانش را نیز با خود همنگر سازد.


ادامه پاسخ ما به جوابیه: اولاً این ادعای پوچ که این آیه تحدی دارد را پاسخ گفتیم و این ادعای ایشان پوچ است. ثانیاً ایشان بسیار بی اطلاع هستند که خیال میکنند که مسلمانان الزاماً معتقد به تحدی در تمام دورانها هستند، گروهی از علمای اسلام نیز ادعا میکنند که تحدی تنها مربوط به زمان پیامبر بوده است(توضیحات بیشتر)

اما اینکه ایشان میگوید من به اختراع معنی پرداخته ام نمیدانم، منظورش چیست، سخن من بر اساس نص صریح آیه است هم بحث هدایتگرتر بودن و هم بحث از نزد خدا آوردن. اینها اختراع من نیست.


ایشان در پاسخ به عرض من که اگر هم مشرکین کتابی از نزد خدا(!) میاوردند که مثل تورات به توحید و نبوت امر کند، خود مشرکین زیر سؤال میرفتند، میفرماید:

ادامه جوابیه: جالب اینجاست که این ادعای خود فرد اسلامگرا بود که منظور از هادی بودن در این آیه مسائلی چون توحید و نبوت است. ما تنها به این ادعا پاسخ دادیم و گفتیم که حتی در اینصورت باز نتیجه مطلوب فرد اسلامگرا حاصل نمیشود


ادامه پاسخ ما به جوابیه: ابتدا باید احسنت بگویم به این همه اعتماد به نفس ایشان که خیال میکند بخاطر سفسطه نمودنش مقصود ما حاصل نمیشود، سپس باید عرض کنم که بنده از هادی بودن سخن نگفتم و ایشان متأسفانه هنوز هم متوجه نشده است که سخن آیه از هادیتر بودن است، و اما در مورد اینکه ادعای خود من بوده که منظور توحید و نبوت است، خیر بنده قرآن را تفسیر برأی نمیکنم، تفسیر احسن الحدیث، ج8، ص62، این ادعا را مطرح نموده است، که البته نشان دادیم که با توجه به سایر آیات قرآن تفسیر صحیحی است. اما سخن من به هیچ وجه آن ادعا را زیر سؤال نمیبرد؛ ای کاش اینقدر که برای رد کردن نظر ما تلاش میکنید، برای فهمیدن تلاش میکردید


.

ایشان در انتهای جوابیه، در پاسخ به عرض بنده که گفتم که ایشان از مغالطه خودت هم سود برده است(فرموده بودند اگر تورات تحریف شده پس قرآن هم اشتباه کرده است!)، میفرمایند:

بخش پایانی جوابیه: آنچه ما گفتیم، چنین بود:«اگر ثابت شود که تورات، «آنچه به موسی داده شده» نیست، این نیز ثابت شده که قرآن هم مانند اهل کتاب، در این زمینه، در اشتباه بوده است.» حال اینکه کجای سخن ما در بردارندۀ مغالطۀ "خودت هم(همینطور)" بوده است، را ما متوجه نمیشویم.(نمیفهمم این چه شباهتی به این مغالطه دارد اصلا)

بخش پایانی پاسخ ما به جوابیه: از آنجا که ایشان عادت دارند در برابر چنین پرسشی بفرمایند:"ایراد از فهم خود شماست"؛ خب من هم فکر میکنم، بهتر است همین را در گوش خود زمزمه کنند. حتی اگر ادعای من غلط باشد و ایشان مرتکب این مغالطه نشده باشند هم باز ادعایشان پوچ است. در پاسخ پیشین نیز در پاسخ به این ادعا عرض شد که: « این سخن سخنی بسیار باطل است و از برداشت سوء این فرد از این آیه برمیگردد و همینکه قرآن بارها و بارها سخنان تورات را چه در مورد داستانهای تورات، چه در مورد اخلاق انبیاء، رد کرده است و هرگز تورات را تأیید نکرده است، نشان میدهد که تحریف شده بودن تورات را قبول دارد.»



در عین حال از ایشان دعوت میشود که به لینک زیر هم پاسخ دهند:


کتاب مقدس


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:48  توسط مسلمان ایرانی  | 

آیین مسیحیت، بخاطر اعتقاد به کفریاتی مثل الوهیت مسیح، که در اینجا، دلایل غلط بودنش را ثابت کردیم و همچنین اعتقاد به صلیب، و بخاطر تحریف کتابش، دچار گمراهی است، ولی در دل مسیحیت گمراهیهای بدتری نیز وجود دارد که از جملۀ آنها پروتستانیسم است و نه تنها خودش یک گمراهی است، بلکه چندین فرقه نیز در دل خود ایجاد کرده است.

ایرادهایی که مذهب کاتولیک از پروتستانیسم میگیرد

مسیحیان اصیلتری مثل کاتولیکها، پروتستانها را از جهات مختلف نقد میکنند. از دیدگاه کاتولیکها یک مذهب صحیح در مسیحیت باید دارای چهار شاخصه باشد، که پروتستانیسم هیچکدامشان را ندارد:

1.اتحاد: پروتستانها، به هیچ وجه رهبری یک عالم دینی را نمیپذیرند و بر اساس رأی و نظر خود عمل میکنند. به خاطر همین هم هست که به دهها فرقه تقسیم شده اند. بدون شک در مورد مسائل دینی باید افرادی اظهار نظر کنند که دانش کافی در آن مورد داشته باشند، ولی پروتستانها معتقد به چنین چیزی نیستند و هر کس با شناخت خودش به خدا میرسد! با این روش غلط، باید به کسانی که بت یا گاو یا ستاره میپرستند نیز حق داد که آنگونه باشند، زیرا آنها نیز به اجتهاد خود عمل میکنند!

2.تقدّس: پروتستانها، تقدس ندارند، یعنی عمل به شرع مسیح نمیکنند. این امر شاید مهمترین شاخصه برای پروتستانها باشد. بسیاری از افراد تنبل که برایشان عمل به دین سخت است بخاطر همین ایراد پروتستانیسم، به این مکتب گمراه، جذب میشوند. پروتستانیسم، معتقد است که صرف ایمان به خدا کافی است و اعمال انسان مهم نیست. همین اعتقاد پوچ است که باعث میشود که افراد پروتستان حتی در یک بحث ساده نیز نتوانند با ادب با شما بحث کنند، زیرا خیال میکنند که صرف داشتن ایمان به اعتقاد غلط تثلیث، دیگر اعمال و رفتارشان برای خدا مهم نیست. خواه زنا کنند، خواه قتل کنند و...

بنیانگذار پروتستانیسم، مارتین لوتر، خودش یک راهب و تارک دنیا بود و عهد خود با خدا را شکست و با زن دیگری که او هم تارک دنیا بود و عهدش را شکسته بود، ازدواج کرد. در حالی که هر دو نذر کرده بودند که ازدواج نکنند. این در حالی است که کتاب مقدس در تثنیه و باب 21 و 23، تأخیر در ادای نذر را گناه میداند، چه رسد به چنین عهدشکنی عجیبی. البته ما نمیگوییم که نذر بر عدم ازدواج خوب است، ولی وقتی این افراد چنین نذری بکنند و آنرا بشکنند، طبق کتاب مقدس خودشان، افراد گناهکاری هستند.

3.اتصال به حواریون: طبق عقاید مسیحی، حواریون پیامبران حضرت عیسی بین مردم بودند. بدون شک یک مذهب صحیح، باید به این پیامبران اتصالی داشته باشد تا گمراه نشود. مذهب کاتولیک، هر چند دچار تحریفات وحشتناکی شده است ولی به حواریون اتصال دارد. اولین پاپ در کلیسای کاتولیک، پطرس حواری بود و پاپهای بعدی سعی کردند که سخنان پطرس و سایر حواریون، را حفظ کنند و به سایرین برسانند(هر چند چندان موفق نبودند)، پس میتوان قبول کرد که اقلاً بخشی از سخنان حواریون را در دست دارند ولی در پروتستانیسم چنین اتصالی در کار نیست. بنیانگذار این فرقۀ ضاله، هزار و پانصد سال با حواریون اختلاف زمانی دارد. بدون شک آنچه او میگوید نمیتواند به نظرات حواریون ارتباطی داشته باشد و تماماً تفسیرهای شخصی او و امثال او است از کتاب مقدس، هر چند پروتستانهای دیگر نظرات او را نیز سرلوحه قرار نمیدهند و به دنبال تفسیرهای شخصی خود از کتاب مقدس تحریف شدۀ خود هستند.

4.کاتولیکیت: ایراد دیگری که کاتولیکها بر فرقۀ ضالۀ پروتستانیسم میگیرد، این است که پروتستانها هر کدام مذهبی جداگانه و جدا از گروههای دیگر دارند. در واقع اگر پروتستانیسم یک فرقۀ صحیح بود، نباید چنین جدایی بزرگی در بین پیروان این مذهب میبود.

تعطیل شدن شرع در پروتستانیسم

پروتستانها، معتقدند که همین که شما به تثلیث ایمان بیاورید و به صلیب و رستاخیز مسیح معتقد باشید، کافی است و حضرت عیسی تمام گناهان شما را شفاعت میکند و از طرف شما بالای صلیب رفته است و کشته شده است تا در عوض شما مجازات گناه را بدهد، پس شما آزادید که هر کاری که دلتان خواست بکنید.

یک چنین اعتقاد پوچی، بدون شک، بند از شهوات و هوای نفس انسانها بر میدارد و انسان را آزاد میکند تا هر گناهی بکند از فسادهایی مثل زنا و لواط گرفته تا جنایاتی مثل قتل و کشتار. شما هر کاری که بکنید بخاطر ایمانتان آزادید. یک همچنین اعتقادی نه تنها بسیار غیرعقلانی است، بسیار خطرناک نیز هست، زیرا بشریت را رها میکند که هر چه میخواهد بکند و خیال او را هم راحت میکند که خدا ناراحت نمیشود!!

بدون شک پروتستانیسم، یک دین را به ما نشان نمیدهد. دین به مفهوم آیین و روش زندگی است در حالی که پروتستانیسم، شما را رها میکند تا به زندگی حیوانی بپردازد، زیرا حیوانات نیز هیچ حرام و حلالی برایشان نیست.

مکتب پروتستان فاقد چیزی به نام حلال یا حرام یا واجب است، تنها به صرف ایمان به عقاید خرافی و غلط مسیحیت، انسان را رستگار میداند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:3  توسط مسلمان ایرانی  | 

ابتدا باید توضیح دهم که جای این بود که پست اخیر زودتر روی وب قرار گیرد ولی خب لازم بود ابتدا محال بودن دسترسی یهودیان و مسیحیان بر پیامبر را به خدمت دوستان ثابت کنیم که در پست پیشین صورت گرفت.(برخی افراد پروتستان برای من پیام داده اند که اگر راست میگویی جواب این شبهه را بده، میخواهم خیالشان راحت باشد که آنها را به چیزی حساب نکردم که پاسخشان دهم، بلکه از مدتی پیش این پاسخ آماده بود.)

مستشرقین مسیحی و یهودی که به خیالشان تمام جهان فرهنگ و تمدنش را مدیون آنهاست، در مورد قرآن ادعا میکنند که قرآن از تورات، انجیل و تلمود(تألیفات کاهنان یهودی) اثر گرفته است!!! صورت شبهه و پاسخ را با هم میخوانیم:

شبهه: بسیاری از داستانهای قرآن، در تورات، انجیل و تلمود نیز آمده است، و لذا آشکار است که داستانهای قرآن از روی این کتابها برداشته شده است!

پاسخ: پاسخ این ادعا را در چند بند عرض میکنم:

1.مستشرقین عزیز، اینجا به شدت مرتکب سفسطه شده اند. اینکه مطلبی که در یک کتاب آمده است، در کتاب دیگری پیش از آن نیز آمده باشد، دال بر این نیست که کتاب دوم حتماً از کتاب اول اثر گرفته است. تنها احتمال آن وجود دارد که کتاب دوم از کتاب اول اثر گرفته باشد. قرآن کتابی است از سوی خدا، همان خدایی که تورات و انجیل را بر انبیاء نازل فرمود و تفسیرات انبیاء را کاهنان در تلمود ثبت کردند. ما ثابت میکنیم که قرآن از سوی خداست و دلایل زیادی هم بر آن داریم(معجزات علمی، اعجاز لفظی، تحدی، پیشگویی آینده و...) و قرآن هم در متن خود میفرماید که از سوی همان خدایی است که تورات و انجیل را نازل فرموده است. پس اینکه داستانی که در قرآن آمده در کتب پیشین نیز آمده است، فقط بخاطر این است که همه از طرف یک خدا هستند. آیا این جهان بیش از یک خدا دارد؟

2. مستشرقین هیچ توضیحی ندارند که حضرت محمد چگونه در شرایطی که با هیچ فرد اهل کتابی در پیش از بعثتش رابطه نداشته است(دلایلش را اینجا ببینید)، این معلومات را فراگرفته است.

3.مستشرقین توضیح دهند که با فرض صحیح بودن ادعای پوچشان، چه کسی داستانهای کتاب مقدس و تلمود را به شکل قرآن در میاورد؟ سخنان پیامبر و اشعاری که آن حضرت گاهی میسرودند در دست است و متن هیچیک شباهتی به قرآن ندارند. هیچیک از ادبای آن عصر نیز اشعاری در حد قرآن نگفته بود و پیش و پس از قرآن هم مثل آن سروده نشد. شکل سخنان قرآن برای کافرانی که سالها اطراف پیامبر بودند عجیب بود که ابتدا آنرا شعر نامیدند ولی به سرعت پشیمان شده، آنرا سحر نامیدند و گوش کردن به آن را قدغن نمودند. اگر باور ندارید هر یک از کتب دسته اول سیرۀ نبوی و تاریخ اسلام را که دوست داشتید بخوانید تا ببینید که عرض من را تصدیق میکنند.

4.مستشرقین ادعا میکنند که شاید عوام یهود داستانهای تلمود را در کوی و برزن میخواندند. ادعایی پوچ و واهی است. از دیدگاه دین یهود تبلیغ دین یهود ممنوع و حرام است. یهودیان کلامی از تورات و تلمود را برای افراد غیریهودی مطرح نمیکنند، مسیحیان نیز تا پیش از عصر پروتستانیسم در قرن شانزدهم، کتاب مقدسشان را به غیرمسیحیون نشان نمیدادند. چگونه ممکن بوده است که داستانهای این کتب در کوی و برزن نشر یافته باشد؟

5.امّا آنچه تیر خلاص را به جسم بی جان این شبهه میزند این حقیقت است که هر چند قرآن داستانهایی را از انبیاء پیشین دارد که در کتاب مقدس(تورات و انجیل) و تلمود دیده میشوند، ولی قرآن در همه جا با این داستانها همسو نیست. قرآن بارها و بارها این داستانها را نقض میکند و از اقبال بد مستشرقین و مسیحیان و یهودیان عزیز، قرآن همیشه در جایی این داستانها را نقض میکند که داستان دارد وارد اشتباهات و خرافات میشود. در پایین فقط چند مثال کوچک را میبینید:

· در داستان آدم و حوا، طبق کتاب مقدس، خدا از دانستن آدم میترسد ولی طبق قرآن خدا تمام اسماء را به حضرت آدم یاد میدهد. باز در همین داستان، خدا به دروغ ادعا میکند که اگر از درخت ممنوعه بخورند فوراً میمیرند و بعداً این ادعا دروغ از آب در میاید و آدم و زنش از آن میخورند و زنده میمانند(تورات،سفر پیدایش، بابهای 2 و 3)؛ ولی در قرآن خداوند آنها را تهدید به مرگ نمیکند و فقط میفرماید از آن نخورید که از ظالمان خواهید بود. باز در همین داستان در تورات برعکس خدا که دروغ گفته مار میاید و حقیقت را میگوید ولی طبق قرآن شیطان به آدم دروغ میگوید و او را به خوردن میوه وامیدارد.(بقره:31تا37 و اعراف:19 به بعد) پس در داستان آدم و حوا در تورات با خدایی روبرو هستیم که دروغگوست و از دانستن آدم میترسد ولی در قرآن خدا راست میگوید و خودش تمام اسماء را به آدم یاد میدهد و شیطان با دروغ خود آدم را به گناه وامیدارد.

· در داستان نوح، طبق تورات، خدا از خلقت انسان پشیمان میشود و احساس اندوه میکند و تصمیم به نابودی کل بشریت میگیرد ولی از آنجا که نوح با او راه میرود(!) او را نجات میدهد و بخاطر نوح، خانوادۀ او را نیز از نابودی نجات میدهد و به معنای واقعی کلمه پارتی بازی میکند(تورات سفر پیدایش، بابهای 6 و 7) ولی در قرآن خداوند به هیچ وجه پشیمان و اندوهگین نمیشود و برای هدایت بشریت 950 سال صبر میکند و پس از آن، کسانی که مؤمن شدند را نجات میدهد و کسانی که مشرک باقی ماندند را عذاب میکند، و خداوند به هیچ وجه برای نوح پارتی بازی نمیکند و با وجود زحمات فراوان او، پسر کافرش را از عذاب نجات نمیدهد.(عنکبوت:14و هود:25 به بعد)

· داستانهای تورات حاوی یک سیر ویژه و نژادپرستانه است که خدا یک گروه از مخلوقاتش(فرزندان اسرائیل) را به دلیلی نامعلوم بر سایر بندگانش برتری میدهد ولی در قرآن با خدایی روبرو هستیم که از دیدگاه او بهترین مردم، پرهیزگارترینشان هستند.(حجرات:13) خدا در قرآن هرگز از برتری یک قومیت بر سایر اقوام سخن نگفته است.

· در تورات، انجیل و تلمود، با پیامبرانی روبرو هستیم که خود به آنچه میکنند عمل نمیکنند و به شدت در گناهان کبیره میفتند. گناهانی که حتی در ده فرمان معروف یهودیت نیز از آن نهی شده است: الیشع دروغ میگوید(عهد عتیق،اول پادشاهان،باب8)، سلیمان بت میپرستد(عهد عتیق، اول پادشاهان، باب11) یهودا با عروسش زنا میکند(تورات، سفرپیدایش،باب38) داود با زن شوهردار، زنا میکند و سپس ترتیب سر به نیست شدن شوهر آن زن را نیز میدهد!!(عهد عتیق،سموئیل،باب11) یعقوب با فریبکاری و حیله به پیامبری میرسد(تورات،سفرپیدایش،باب27)و ... ولی در قرآن، ما با پیامبرانی هستیم که اگر امر به نیکی میکنند خود بهترین عمل کننده بدان هستند و قرآن هیچ گناهی مثل آنچه تورات به پیامبران نسبت میدهد را به پیامبران نسبت نمیدهد.

· در تورات با خدایی روبرو هستیم که صفات یک خدای کامل را ندارد. برای مثال جسمانیت دارد و میدانیم که جسمانیت باعث محدودیت میشود، در نتیجه خدای تورات محدود است: آدم شبیه به خدا خلق میشود(تورات،پیدایش27:1) خدای تورات با بندگانش راه میرود(تورات سفر پیدایش 24:5 و 9:6) از آسمان به زمین فرود میاید(تورات، سفرپیدایش5:11، 7:12و 1:17)و... ولی در قرآن خدا دارای هیچ یک از این ایرادها نیست و خود تأکید دارد که شبیه به هیچ چیز نیست(شوری:11) و هیچکس نمیتواند او را ببیند(اعراف:143)

همچنین در تورات و انجیل و تلمود با خدایی روبرو هستیم که استشمام میکند(21:8) نگران پیشرفت بندگانش است(تورات پیدایش22:3 و پیدایش:11) پشیمان و محزون میشود(تورات، سفر پیدایش6:6)، نمیتواند گناه آدم و حوا را ببخشید و برای آن خودش را بر صلیب فدا میکند و ... ولی در قرآن هیچیک از این ضعفها برای خدا دیده نمیشود.

مستشرقین چه توضیحی دارند در مورد اینکه خطاهای تورات، انجیل و تلمود در قرآن دیده نمیشود؟ آیا غیر از این برداشت میشود که قرآن از سوی خداست(و ما دلایل کافی بر این ادعا داریم) و داستانها را به غیر از عبرت مردم برای اصلاح داستانهای تحریف شدۀ تورات بیان میکند؟

این بود پاسخ این حقیر به این شبهه، البته از سوی دانشمندان اسلام، ممکن است پاسخ بهتری داده شده باشد که من جایی ندیدم، ولی اگر رؤیت کردم، حتماً به برایتان اینجا قرارش خواهم داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:39  توسط مسلمان ایرانی  | 

یکی از اتهاماتی که توسط مستشرقین یهودی و مسیحی، علیه اسلام مطرح میشود، اینستکه حضرت محمد(ص) آموزشهای دینی خود را بر اساس آموزشهای یهودیان و مسیحیان معاصر خودش، فراگرفته است. آنها همچنین از دستیاری افرادی چون ورقة بن نوفل و جبر در جمع آوری قرآن سخن میگویند.

تأثیر از مسیحیان و یهودیان

در جایی که حضرت محمد(ص) در آن بزرگ شد، از افراد یهودی و مسیحی خبری نبود. مکّه مرکز مشرکین بود و اهل کتاب بیشتر در اطراف یثرب و نجران دیده میشدند. پس حضرت محمّد(ص) به آنها تا بعد از هجرت، یعنی تا سیزده سال بعد از بعثت، دسترسی نداشتند.

اگر هم کسی از اهل کتاب در اطراف ایشان، در مکه پرسه میزد، بدون شک مشرکین مکه هم میدیدند و هنگام آغاز تبلیغ اسلام، ادعا میکردند که این سخنان را از اهل کتاب فراگرفته است و حال آنکه آنان هرگز چنین ادعایی نکردند، یعنی هرگز ادعا نکردند که آنچه پیامبر میفرماید از چیزهایی است که پیش از بعثت از اهل کتاب آموخته است.

سفرهای پیامبر به شام

در پاسخ به بند فوق بدون شک اسلامستیزان، بحث سفرهای حضرت محمّد به شام را مطرح میکنند.

در کل حضرت محمد(ص) در طول زندگانیش دو سفر تجاری به شام داشته اند. یکی در دوازده سالگی، که در این سفر بحیرای راهب با آن حضرت ملاقات کرده و بحیرا به عمویش ابوطالب گفت:«او را به مکه برگردان زیرا اگر یهودیان از وجود چنین کودکی آگاه گردند از شر آنها در امان نخواهد بود» و ابوطالب از همان جا یعنی شهر بصرا مرکز ایالت حوران ، آن حضرت را به مکه بازگرداند.(سیره ابن هشام،ج1،ص85؛ همچنین تاریخ طبری،ج3،ص832 نیز همین روایت را میاورد ولی سن پیامبر را نه سال نقل میکند.) بدون شک یک ملاقات کوتاه و چند ساعته، در سن دوازده سالگی نمیتواند چیزی از مسیحیت و یهودیت به آن حضرت بیاموزد.

در ضمن اسدالغابة در جزء1،ص167 میگوید که بحیرا، هنگام بازگشت جعفر طیار از حبشه به مدینه، به محضر پیامبر آمده، مسلمان شد. اگر او آموزگار پیامبر بود، چگونه پیامبری شاگردش را پذیرفت؟

دومین سفر حضرت محمد(ص)، به سوی شام در سن بیست و پنج سالگی بود که کاروان تجاری خدیجه را سرپرستی میفرمود. گویند در طول همین سفر بود که فردی به نام نسطوراء نشانی پیامبری در حضرت محمّد(ص) دید و به میسره غلام خدیجه گفت.(سیره ابن هشام،ج1،ص89 و طبری،ج3،ص833) به نقل از تاریخ در این سفر پیامبر سرپرست کاروان تجارتی بود و به تجارت پرداخت و سود خوبی نیز از این معامله به دست آورد. باز جای سؤال است که حضرت محمد(ص) در سفری تجاری چقدر فرصت داشت تا بخواهد با مباحث دینی و الهیاتی مسیحیت و یهودیت آشنا شود؟ اگر حضرت محمد(ص) در این سفر با یهودیان و مسیحیان، برخوردی غیرتجاری داشته است، چرا آنهمه کافر که در این سفر همراه آن حضرت بودند، در زمان بعثت هیچ اشاره ای به این سفر نکردند؟ آیا مدت این سفر برای آموختن مباحث دینی یهود و نصارا کافی بود؟

بدون شک این دو سفر که تنها سفرهای پیامبر به دیار شام هستند، نمیتوانستند چیزی به پیامبر در مورد یهودیت و نصرانیت بیاموزند. همچنین جای سؤال است که با این حساب چرا حضرت محمد(ص) همان موقع ادعای پیامبری نکرد؟ باز جای سؤال است که چرا بیشتر ایرادها و اشتباهات یهودیت و مسیحیت در دین اسلام محو و نابود شده است؟ اگر بحیراء و نسطورا اینقدر به یهودیت و مسیحیت آگاه بودند که بیایند در مدتی کوتاه پیامبر را آموزش دهند چرا در عالم مسیحیت معروف و شهیر نشدند؟ و دهها سؤال دیگر. مدت این سفرها نیز بسیار کوتاه بود و نمیتوانست برای حضرت محمّد برای علم آموزی از یهود و نصارا کافی باشد.

باز باید توجه داشت که یهودیان و نصرانیان، اساساً دانششان در حد دانش قرآن نبود. شما همین امروز نیز معجزات علمی قرآن را میبینید. معجزاتی که در تورات و انجیل یهود و نصارا هم یافت نمیشوند چه رسد به اینکه کاهنان و راهبان بخواهند بدانند.

ضمن اینکه در تاریخ هیچ نشانی از ملاقات پیامبر با عالمانی از اهل کتاب به غیر از نسطورا و یحیرا، دیده نمیشود. خود بحیرا هم طبق تاریخ سخن خاصی به پیامبر نگفت و فقط بحیرا سؤالاتی از آن حضرت کرد و سپس از ابوطالب خواست که او را به مکه بازگرداند. بین نسطورا و حضرت محمد هم صحبتی طبق تاریخ صورت نگرفته و گفتگو بین نسطورا و میسره، غلام خدیجه، صورت گرفته است.

ورقة بن نوفل

ورقة بن نوفل، پسر عموی همسر پیامبر خدیجه(س) بود. او به دین مسیحیت ایمان داشت و مستشرقین ادعا میکنند که او قرآن را به پیامبر آموخته است!

هیچ کجای تاریخ نیامده است که بین ورقة بن نوفل و حضرت محمّد(ص)، ارتباطی باشد. مشرکین مکه هم که عمری را در کنار حضرت محمّد(ص) بودند و از روابطش خبر داشتند، بدون شک پس از شروع دعوت از سوی آن حضرت، اگر بین او و ورقة ارتباطی بود، آنرا افشا میکردند.

از این گذشته عقایدی که پیامبر آنرا نشر میداد، با عقاید اولیۀ ورقة تضاد اساسی داشت، او نه به الوهیت مسیح معتقد بود و نه به فدا شدنش و نه به مصلوب شدنش و نه شرب خمر را حلال میدانست، در حالی که اگر تحت آموزش او بود باید چنین عقایدی را نیز همراه خود میداشت.

باز جای سؤال است که اگر ورقة آموزگار حضرت محمد(ص) بود، چرا خودش بعد از بعثت از اصحاب پیامبر شد؟ آیا آموزگار، پیرو کسی میشود که هر چه میگوید را از خودش آموخته است؟ اساساً اگر این همه دانش نبوی در دست ورقة بود، چرا خودش ادعای پیامبری نکرد؟

معلوم نیست که مستشرقین که هیچ گواه تاریخی در دست ندارند، چرا از کوچکترین ارتباط بین پیامبر و سایر افراد میخواهند برداشت به این کنند که پیامبر قرآن را از آنان آموخته است. به راستی چرا غرضورزی را کنار نمیگذارند؟

جبر

برخی مستشرقین نیز آموزش دیدن پیامبر را به نشستن آن حضرت در دکان جبر نسبت میدهند!!

اصل ماجرا از این قرار است: «از عبدلله بن مسلم حضرمی آمده که خاندان او را دو غلام بود از اهل عیرالیمن که هر دو کودک بودند. یکی را یسار، دیگری را جبر مینامیدند. این دو تورات میخواندند و پیامبر خدا(ص) گاهی کنار ایشان مینشست، کافران قریش گفتند، محمد آنجا مینشیند تا چیزی از آن دو کودک بیاموزد! در پاسخ اتهام ایشان خداوند تعالی این آیه را نازل نمود:"ما میدانیم که آنها میگویند:«این آیات را انسانی به او تعلیم میدهد» در حالی که زبان کسی که این را به او نسبت میدهند عجمی(=غیرعربی) است، ولی این(قرآن) زبان عربی آشکار است"»(تفسیر طبری، ذیل آیۀ103، سورۀ نحل)

این مسئله آشکار است که سورۀ نحل در سال یازدهم بعد از بعثت نازل شده است و پیش از آن حدود هفتاد سوره نازل شده است، پس معلوم میشود که این ماجرا و این سخن کفار مکه، مربوط سال یازدهم پیامبری حضرت محمد(ص) است و نظر به اینکه جبر در این زمان کودک بوده است در ابتدای بعثت هنوز به دنیا نیامده بوده است. پس جبر نیز نمیتواند تأثیری در پیامبر بگذارد.

نباید از نظر دور کرد که در ابتدای رسالت پیامبر جبر اصلاً وجود نداشته است ولی پیامبر سخنان اصلی اسلام و اصول دین را در همان دوران بیان کرده بوده است، پس تأثیر جبر بر آن حضرت خیالی واهی است و در واقع هم اصل این ماجرا یک طعنه از کفار به پیامبر بوده است که مستشرقین محترم که عادت دارند از کاه کوه بسازند، آنرا اینطور بزرگ میکنند.

از سوی دیگر، عبدالله حضرمی که جبر غلام وی بود، به حضرت محمّد ایمان آورد. آیا خود او برای داوری در مورد اینکه غلامش به پیامبر چیزی میاموزد یا نه، از هر کسی مناسبتر نبود؟

نکته ای که نباید از نظر دور کرد این است که خود کفار مکه نیز ساکت ننشتند و از جبر پرسیدند که "آیا تو چیزی به محمد(ص) میاموزی؟" او پاسخ داد: "نه، او برای آموزش دادن و تبلیغ به نزد من میاید!" سپس گفت:"او به من میاموزد"(تفسیر کشاف،ذیل آیۀ103 سورۀ نحل)

پاسخ بالاتر به این ادعا را خود قرآن داده است که میفرماید که این سخنان را جبر به زبان غیرعربی میخواند ولی قرآنی که پیامبر ادعای آوردنش را داشت به زبان فصیح عربی بود، که از ادبیات بالایی هم سود میبرد. در واقع کفار باید جواب دهند که چه کسی این ترجمۀ فصیح و بلیغ را آورده است؟ حضرت محمد سوادی نداشت و هیچ شاعر و ادیب زبردستی هم در اطرافش نبود، پس این فصاحت و بلاغت از کجا آمده است؟

از این ماجرا میتوان فهمید که دشمنان حضرت محمّد(ص) به شدّت مراقب آن حضرت بودند تا شاید بتوانند یک بهانه به دست بیاورند، پس با این وجود اگر حضرت محمّد(ص) از کسانی علم آموخته بود، این امر پنهان نمیماند و کفار آنرا در بوق و کرنا میکردند و بدون شک در تاریخ هم ثبت میشد. کفار وقتی پیامبر با یک کودک که فقط چند جمله از تورات را حفظ است، مینشیند چنین میکنند؛ اگر روزی پیامبر با راهبان و کاهنان اهل کتاب همنشینی میفرمود چه میکردند؟

ملاحظاتی چند

1.پیامبر امی بود و سواد خواندن و نوشتن نداشت(این امری متواتر است و در قرآن در عنکبوت:48 نیز بدان اشاره شده است.)، در حالی که قرآنی که آورد، یک اثر ادبی بی نظیر بود تا جایی که ادعای تحدی فرمود که اگر میتوانند از پیش خودشان مثل آن بیاورند. کسانی که مستشرقین ادعا میکنند که حضرت محمد(ص) از آنها قرآن را آموخته، افراد ادیبی نبودند؛ مستشرقین باید پاسخ دهند که به فرض محال ادعایشان صحیح باشد، چه کسی قرآن را اینگونه ادیبانه طراحی کرده است؟ باز چگونه فردی بیسواد قادر بوده است که مطالب و الهیات اهل کتاب را فرابگیرد؟

2.در هیچ جای تاریخ نداریم که اهل کتاب زمان پیامبر، ادعا کرده باشند که محمد(ص)، قرآن را از روی اسناد و کتب آنان میاورد. این ادعایی است که مستشرقین امروزی و جهت خاموش کردن نور حقیقت مطرح میکنند.

3.مستشرقین چیزی را که فراموش میکنند تفاوت فراوان قرآن و کتاب مقدس است. خدایی که قرآن معرفی میکند با خدای کتاب مقدس تفاوت فراوان دارد. خدایی که قرآن معرفی میکند، نژادپرست نیست، برای بندگانش پارتی بازی نمیکند، از عمل خود پشیمان نمیشود، از دانستن آدم نمیترسد، دروغ نمیگوید، خلف وعده نمیکند و ... . همچنین پیامبرانی که قرآن معرفی میکند نیز با پیامبرانی که کتاب مقدس معرفی میکند فرق دارند. پیامبران در قرآن، خود بهترین الگو برای عمل به دین هستند ولی در کتاب مقدس با پیامبرانی روبرو هستیم که خود به آنچه میگویند عمل نمیکنند. به ادعای کتاب مقدس داود با یک زن شوهردار زنا میکند! یعقوب پدر خود را فریب میدهد! سلیمان بت میپرستد و...

از اینها که بگذریم، قرآن با بحث تثلیث و مصلوب شدن مسیح، مخالف است و حضرت عیسی را پیامبر و بندۀ خدا میداند و این با تفکرات مسیحیان (و همچنین یهودیان که نبوت حضرت عیسی را قبول ندارند) در تضاد کامل است.

4. باز مستشرقین مسیحی و یهودی از یاد برده اند، که آیات قرآن در نزول تدریجی بر طبق حوادث نازل میشد. پس آموزشهایی که سالها پیش فردی خیالی به پیامبر داده شده است، چگونه میتوانست اثری در قرآن بگذارد.

5.پیشگوییهای قرآن را چه میگویید؟ معجزات علمی را چه میگویید؟ تحدی در قرآن را چه میگویید؟ اینها را نیز مسیحیان و یهودیان به او یاد داده بودند؟!!!

منبع پاسخ:

1.راز بزرگ رسالت: آیت الله سبحانی

2.نقد کتاب 23 سال: مصطفی حسینی طباطبایی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:54  توسط مسلمان ایرانی 

یکی از سفسطه های معروف برادران و خواهران اهل کتاب این است، که برای محال نشان دادن تحریف در کتاب مقدسشان، میگویند، مگر خدا نمیتواند کلام خودش حفاظت کند؟ این سخن، سخنی آرمانگرایانه است و امروزه ما دلایل زیادی به لحاظ سندی، تناقضات و خطاهای کتاب مقدس داریم که نشان میدهد که کتاب مقدس تحریف شده است؛ ولی لازم است که به این شبهه هم پاسخ داده شود:

شبهه1:
آیا خدا نمیتوانست تورات و انجیل را از تحریف نجات دهد؟

پاسخ:

داستان طولاني بعثت پيامبران و ارسال رسولان داراي اهداف و حکمت‌هاي گوناگون است که مي‌توان همه آنها را تحت عنوان «رشد و هدايت بشر» خلاصه نمود. در واقع خداوند به واسطه فرستادن انبيا، بشر را از مراحل ابتدايي ادراک و فهم و درجات نازل معرفت و بينش گام به گام رشد داد تا نسل بشر پس از طي کردن دوره‌‌هاي متمادي به جايگاه حقيقي معرفتي اشرف مخلوقات برسد . معرفت کامل انساني را در پرتو تلاش‌هاي عقلي خود و به کمک و راهنمايي ها و ارشادات انبيا به دست آورد. اگر قرار بود خداوند در يک فرايند يک طرفه و تحميلي حقايق ديني و معرفتي را به بشر منتقل بنمايد، نيازي به اين همه هزينه در مسير ارسال پيامبران و دشواري‌هاي آنها در انتقال معارف الهي به مردم نبود؛ بلکه مي‌شد از ابتدا سطح درک و درايت انسان‌ها را به شکلي کامل و انباشته شده از معارف حق، خلق نمايد يا با ارسال اولين پيامبر ،کامل ترين دستور عمل هدايت را به انسان‌ها منتقل کند و اجازه بروز هر نوع آراستگي عملي و انحراف فکري يا عقيدتي را هم بگيرد؛ حال آن که در اين صورت هدف بلند خلقت و اوج عظمت هدايت خود خواسته انساني به دست نمي‌آمد. همه تلاش‌ها بر اين سنت و قانون الهي استوار گشته که بشر خود در گير و دار تبليغ فرستادگان الهي و ارشادات و هدايت‌هاي عقل خويش و از طرفي در برابر تبليغ شياطين انس و جن و موانع مختلف دروني و بيروني در درك و پذيرش حق، راه صحيح و صراط مستقيم هدايت را انتخاب نمايد، نه به صورت اجباري و تحميلي. بر همين اساس انبيا در مسير هدايت و تبليغ دين خدا با مخالفت‌ها، فشارها، درگيري‌ها و ممانعت‌هاي گوناگون مخالفان خدا و دين حق مواجه مي‌شدند . چه بسا جان خود را نيز در اين راه از دست مي‌دادند.

سنت خداوند اين نبود که در همه جا به صورت خارق‌العاده و از طريق امدادهاي غيبي، حق را پيروز گرداند و جلوي تأثيرگزاري باطل را بگيرد. اين داستان و قرار گرفتن بشر در برابر جبهه هدايت و ضلالت ، همواره چه در زمان حضرت انبيا و چه در زمان فترت و فاصله ميان دو نبوت وجود داشت .بشر مي‌بايست با عقل و ادراک باطني خود شرايط موجود زمان خود را تحليل کرده و حق را بيابد. سنّت قطعي خداوند در نظام خلقت بر اساس جريان رابطه علت و معلول در عالم است . بر مبناي همين اصل و با توجه به اصل اختيار انسان‌ها در انجام آنچه اراده مي‌کنند . توقع جلوگيري خداوند از تحقق خواست و اراده و تلاش دشمنان دين الهي و مسير حق در تحريف و تبديل اين مسير، توقعي نادرست و بر خلاف سنت‌هاي جاري خداوند است؛ زيرا اين امر همانند آن است که هر امر باطلي در برابر انبيا از تحقق باز بماند و هر دشمني از اظهار و ابراز دشمني خود ناتوان گردد. اين نوعي اجبار انسان‌ها در پذيرش حق است . حال آن که دنيا سراي آزمون و امتحان است . بنا نيست گزينه‌هاي پيش روي بشر کاملاً واضح و شفاف باشند و انتخاب گزينه درست از نادرست تلاش و کوشش و مجاهده‌اي نطلبد ؛حتى در خصوص دين اسلام که آخرين دين آسماني است ، هرچند خداوند خود را متعهد بر حفظ کتاب آسماني قرآن دانسته ،نسبت به همه آموزه‌هاي معرفتي اين دين که در قالب سنتي و سيره نبوي از بزرگان دين به ما منتقل شده ،چنين تعهدي وجود ندارد . پس از رسول خدا امت به فرقه‌ها و نحله‌هاي منحرفي منشعب شد که تنها يک فرقه آن بر حق و گروه نجات يافته قلمداد شده است ؛ راويان متعدد از شيعه وسني از رسول خدا نقل كرده اند :«پس از من امت من بر 73 گروه تقسيم مي گردند: يك گروه آن در بهشت و 72 فرقه در دوزخ قرار خواهند گرفت »(1) اين حديث را تعداد زيادي از صحابه نقل كرده اند؛ امثال: علي بن ابي طالب, ابي هريره, انس بن مالك , سعد بن ابي و قاص, صدي بن عجلان, عبد الله بن عباس, عبد الله بن عمر, عبدالله بن عمر و بن عاص, عمر و بن عوف مزني, عوف بن مالك اشجعي, عويمربن مالك, معويه بن ابي سفيان, واثله بن اسقع. وجود اين گروه هاي فكري و عقيدتي ناشي از تحريفات مختلف در منابع ديني شكل يافته و رشد كرده اند. پس در اسلام هم يافتن اختلافات و تحريفات به وفور راه يافت . اين امر مختص ساير اديان نبود ؛ در نتيجه در همه اديان حتي در اسلام تشخيص مسير حق و راه صحيح تنها با تلاش و مجاهدت فکري و بينش عميق عقلي ميسر خواهد بود.

در نتيجه از آن جا که خداوند از هر انساني با توجه به وضعيّت خاص فکري و زمينه‌هاي متفاوت شخصي و محيطي و بستر خاصي زماني و مكاني خودش توقع رسيدن به هدايت لايق و ممکن را دارد ،در زمان فاصله بين حضرت مسيح و رسول خاتم (صلوات الله عليهما) طبعاً آنان که امكان دسترسي به اوصياي حضرت مسيح يا نمايندگان آنان داشتند، تا مسير حق را از دست ندهند ،در مورد انحراف معذور نبودند، ولي کساني که در چنين شرايطي نبوده، امکان تدبر و کشف حقيقت را نداشتند معذورند . بسته به پايبندي‌شان به تعاليمي که به عنوان آموزه‌هاي مسيح به آنها مي‌رسد ،مورد محاسبه و بازخواست قرار مي‌گيرند .ظلمي در اين ميان تحقق نمي‌يابد. وضع بسياري از مسلمانان به دور از حقيقت ولايت نيز چنين است.



شبهه2: مگر قرآن در سوره حجر آیه 9 نگفته است که خدا خودش از ذکرش حفاظت میکند؟ خب با این حساب باید از تورات و انجیل هم حفاظت کند


پاسخ:

هر کس آیات 6 تا 9 از سورۀ حجر را بخواند متوجه میشود که منظور از ذکر در این آیات وحی آسمانی نازل شده بر حضرت محمد(ص)است و لذا منظور این آیه از قرآن، فقط خود قرآن است. امّا تفاوت دخالت مستقيم خداوند در حفظ قرآن از تحريف برخلاف ساير کتب آسماني در اين است که ساير کتب آسماني جنبه اعجاز نداشته ،تنها ابزار هدايت بشر بودند ، در حالی که قرآن از جنبه های مختلف داریا اعجاز بوده و مهمترین دلیل بر پیامبری حضرت محمد(ص) است. به علاوه هر نوع انحراف و تحريف در مفاهيم آنها مي‌توانست با آمدن شريعت بعدي و کتاب آسماني جديد اصلاح گردد، در حالي که در خصوص قرآن اين مسأله منتفي بود.


پي نوشت :

1 . سنن ابي داود ج3 ص 198, مسند احمد, ج3, ص 145؛ سنن ابن ماجه, ج2, ص 364؛ مستدرك حاكم, ج1, ص 128؛ جامع الصغير, ج1, ص 184, در المنثور, ج2, ص 284؛ صحيح ترمذي, ج5, ص 26, كتاب الإيمان و



منبع: سایت پاسخگو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:0  توسط مسلمان ایرانی  | 

یکی از مغالطات معروف اهل کتاب همین است. منظور قرآن این نیست که آنها بروند و با کتاب مقدس سراسر تحریف شدۀ خودشان خوش باشند. قرآن در آل عمران:85، میفرماید اگر کسی دینی غیر از اسلام برگزیند، از او پذیرفته نخواهد شد، پس مسلم است که قرآن از اهل کتاب نمیخواهد که به کتاب خودشان بسنده کنند، بلکه اگر آنها به کتاب خودشان مراجعه میکردند، نشانه های پیامبر را در آن میافتند و عقلاً باید اسلام را میپذیرفتند.

در آن زمان، هنوز سران کلیساها و کنیسه ها، احساس خطر نکرده بودند تا بخواهند کلمۀ فارقلیطا و مئدمئد را وارونه ترجمه کنند و به نفع خودشان  ترجمه نمایند و از روی مطالب کتاب مقدس، علیرغم تحریفات، حضرت محمّد(ص) را میشناختند، چنان او را خوب میشناختند که فرزندانشان را میشناختند(بقره:146، انعام:20)

ممکن است گفته شود، چگونه باید به سخنان کتاب تحریف شدۀ خود اعتماد کنند؟ پاسخ این است که اولاً اهل کتاب، کتاب خود را فاقد هرگونه تحریف میدانند، پس باید پیرو سخن آن باشند و ثانیاً این افراد دو راه بیشتر نداشتند، یا باید با اعتقاد به عدم تحریف کتاب مقدس، سخنان کتاب مقدس در مورد نشانیهای حضرت محمد(ص) را میپذیرفتند و مسلمان میشدند یا باید تحریف این کتاب را میپذیرفتند و در نتیجه نمیشد به آن اعتماد کنند و باید به دنبال دین کامل و به دور از تحریفی میگشتند، که باز هم به اسلام میرسیدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:40  توسط مسلمان ایرانی  | 

یکی از مغالطات معروف مسیحیان این است که به قصد دادن وجاهت به کتاب عهد جدید خود که گاهی معروف به انجیل است، به قرآن دست دراز کنند و از کلمۀ «الانجیل» به عنوان عهد جدید یاد کنند و بگویند که این عهد جدید ما، همان «الانجیل» است.

قرآن چه چیزی را «الانجیل» مینامد؟

بیایید ببینیم، قرآن وقتی از الانجیل سخن میگوید منظورش چیست. قرآن مجید در 12 آیه از الانجیل یاد میکند و آنرا نازل شده میداند(آل عمران:65) و به حضرت عیسی(ع) داده شده است(مائده:46، حدید:27) و علم آن، به آن حضرت آموزش داده شده است(مائده:110). پس قرآن وقتی از ماهیت الانجیل صحبت میکند، منظورش الهام و آموزشی آسمانی است که به حضرت عیسی(ع) داده شده است. عهد جدید مسیحیان شامل چهار شرح حال از زندگی حضرت عیسی(ع)، موسوم به اناجیل چهارگانه و همچنین نامه ها، مکاشفات و سرگذشت جناب پولس و حواریون است. تمام این بخشها توسط افرادی غیر از حضرت عیسی(ع) و سالها پس از به آسمان رفتن حضرت عیسی نوشته شده اند، در حالی که با تعریف قرآن اگر این انجیل آموزش داده شده به حضرت عیسی، مکتوب شده باشد؛ باید به نقل از خود آن حضرت و در زمان حضور آن حضرت بین حواریون نوشته میشد، نه اینکه با اختلاف زمانی زیاد و بالغ بر نیم قرن، بخشهای مختلف آن توسط افرادی نوشته شود، که گاهاً نسبت به هم تناقضات آشکاری نیز دارند.

اگر عهد جدید، همان الانجیل که در قرآن آمده نیست، قرآن چگونه مسیحیان را به پیروی از آن فرامیخواند؟

اساساً اطلاعات و آماری که مسیحیان از عهد جدید میدهند قابل اعتماد نیست. در قدیم معمولاً متون مقدسه در داخل کلیسا و به دور از نظر عموم نگهداری میشد. چه بسا متونی از حضرت عیسی، در دست این افراد بوده باشد که بعدها نابود شده اند.

از این گذشته، به هر حال حضرت عیسی بر اساس انجیلی که تعلیمش را گرفته است، بین حواریون سخن گفته است و تعالیمش توسط حواریون نشر یافته است، که ما این را قبول داریم و قرآن حواریون را تأیید میکند، پس عهد جدید از آنجا که بیشتر بخشهایش توسط حواریون نوشته شده است، بخشی از این انجیل را در بر دارد ولی دچار تحریف شده است. دلایل زیادی بر تحریف آن وجود دارد و بخشهای زیادی از آن به لحاظ سندیت مشکل دارند و وجود تناقضات آشکار در این کتاب نشانگر تحریف است؛ پس ما معتقد به تحریف آن هستیم. با این وجود قبول داریم که بخشهایی از آن قابل استفاده است پس قرآن از کسانی که خود را اهل انجیل مینامند، میخواهد که پیرویی آنرا بکنند.



لینک مرتبط:  چرا قرآن از اهل کتاب میخواهد پیرو کتاب تحریف شدۀ خویش باشند؟


آیا قرآن تمام مطالب عهد جدید را قبول دارد؟

پاسخ سؤال فوق، بدون شک، منفی است و همین که قرآن مطالبی از کتاب مقدس را رد کند نشانگر این است که تمام متن آنرا قبول ندارد. در سراسر عهد جدید مسیحیان، از مصلوب شدن حضرت عیسی(ع) سخن رفته است و قرآن بارها این سخن را رد میکند و از جمله در سورۀ نساء در آیات 156 تا 159. با این حساب آشکار است که قرآن متن کتاب مقدس را رد میکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:35  توسط مسلمان ایرانی  | 

شبهه1: قرآن، هیچ جا اسلام را برتر از مسیحیت ننامیده است و تورات و انجیل را از جانب خدا میداند.

پاسخ: ابتدا باید عرض کنیم که در مورد تورات و انجیل ما نیز آنرا از سوی خدا میدانیم ولی به صورت تحریف شده و بحثی در این مورد در اینجا مطرح شد.

اما برتری اسلام بر مسیحیت از روی قرآن امری آشکار است:

ابتدا آیات به 2 تا 5 از سورۀ بقره بنگرید. قرآن، کسانی که به آنچه بر حضرت محمّد(ص) و پیامبران پیشین(ع) نازل شده است، ایمان دارند، به غیب ایمان میاورند و نماز را به پا دارند و انفاق کنند را رستگار و هدایت یافته، مینامد. مسلم است که این مسلمانان هستند که هم به آنچه بر حضرت محمد(ص) و هم به آنچه پیش از او نازل شده است، ایمان دارند.(البته به تحریفات تورات و انجیل ایمان نداریم.)

حالا آیۀ 72 از سورۀ مائده را بنگرید؛ قرآن میفرماید هر کس حضرت عیسی(ع) را خدا بخواند، کافر است و فقط مسیحیان هستند که حضرت عیسی(ع) را خدا میدانند.

دیدید که از دید قرآن مسلمانان حقیقی، هدایت یافته و رستگارند و مسیحیان بخاطر اعتقاد به الوهیت حضرت عیسی(ع) کافرند. آیا شکی در برتری افراد رستگار بر افراد کافر دارید؟

گذشته از این مورد، قرآن در آیا 19 از سورۀ آل عمران، میفرماید که دین در نزد خدا، اسلام است.(یعنی با ظهور اسلام، پیروان سایر دینها که دینشان هم تحریف شده است باید به اسلام ایمان بیاورند) و همچنین در آیۀ 85 از همین سوره، هر کس که جز اسلام، دین دیگری را برگزیند، زیانکار میخواند و میفرماید که این دینداری از او پذیرفته نمیشود. مسلم است کسانی که به دین خدا ایمان دارند بر کسانی که به آن ایمان ندارند، برتری ندارند؟ آیا قرآن بارها مؤمنان را وعدۀ پاداش و کافران را وعدۀ عذاب نداده است؟

قرآن در سورۀ مریم، آیۀ ۳۷، به اختلاف مسیحیان در مورد حضرت عیسی(ع) اشاره میکند. در آیۀ ۱۴ از سورۀ مائده نیز، قرآن به پیمانی که از مسیحیان گرفته شد و فراموشش کردند، اشاره میفرماید و اشاره میکند که بخاطر فراموشش کردند بینشان تا قیامت دشمنی قرار داده شده است.

با توضیحات فوق فکر نمیکنم دیگر شک و شبهه ای در برتری اسلام بر مسیحیت، از دیدگاه قرآن باقی مانده باشد.

البته ممکن است برخی فکر کنند که اسلام با این حساب دینی فاشیستی است ولی اینطور نیست، پیشنهاد میکنم لینک زیر را بخوانید:

لینک مرتبط: آیا از دید اسلام همه غیرمسلمانها به جهنم می روند و همه مسلمانان به بهشت می روند؟

شبهه2: دانشمندان مسلمان ادعای تحریف تورات و انجیل را برای این میکنند، که قرآن اختلاف زیادی با این دو دارد و میخواهند قرآن را از این مخمصه نجات دهند!!

پاسخ: این ادعا در صورتی درست بود، که خود قرآن بدون اینکه به اختلاف خودش با کتاب مقدس، شامل تورات و انجیل، اشاره کند؛ با این کتب اختلاف میداشت. در آن صورت میشد گفت که دانشمندان مسلمان برای ماستمالی کردن اختلاف قرآن با کتاب مقدس، تورات و انجیل را محکوم به تحریف میکنند. اما اقلاً دو جا قرآن آشکارا آنچه در کتاب مقدس مطرح است را بیان میکند و سپس آنرا رد میکند. یکی در آیۀ 102 از سورۀ بقره ادعای کفر سلیمان را که در کتاب مقدس(اول پادشاهان، باب 11) آمده بود را رد میکند و همچنین چندین جا و از جمله در آیات 156 تا 159 از سورۀ نساء ادعای مصلوب شدن حضرت عیسی را که در سراسر عهد جدید مسیحیان و از جمله اناجیل چهارگانه، مطرح شده است، رد میکند. قرآن در هر دو مورد به اینکه یهودیان و مسیحیان چنین اعتقادی دارند اشاره دارد. قرآن همچنین به اینکه افرادی هستند که کتاب مقدس را با دستان خود مینویسند در آیۀ 79 از سورۀ بقره اشاره دارد. پس آشکار است که قرآن از اختلاف خودش با کتاب مقدس اهل کتاب، ناآگاه نبوده است و حتی به این مسئله اشاره میکند؛ پس آشکار است که خود قرآن متن کتاب مقدس را قبول ندارد و این نظر دانشمندان اسلامی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:39  توسط مسلمان ایرانی  | 


با سلام، پیش از شروع بحث، باید توضیحی پیرامون تحریف لفظی و معنوی بدهیم.

تحریف کردن در اصل به معنای کج و مایل کردن یک چیز است و وقتی ما میگوییم کسی سخنی را تحریف کرد یعنی سخن را منحرف کرد و این انحراف میتواند لفظی یا معنوی باشد:

تحریف لفظی: تحریفی است که با کم و زیاد کردن کلمات در یک سخن صورت میگیرد. مثلاً اگر فردی میگوید: «خدایی نیست، مگر خدای یگانه» و شخصی سخن وی را اینگونه نقل کند:«خدایی نیست» این نقل قول، تحریف لفظی سخن آن فرد است، همچنین اگر سخنی به عبارت فوق اضافه میشد نیز تحریف لفظی بود.

تحریف معنوی: تحریفی است که در مقام تفسیر و معنی کردن صورت میگیرد. مثلاً اگر فردی میگوید:«تو خواهی مرد» و شخصی ادعا کند که این فرد با این سخن تهدید به قتل کرده است، یک تحریف معنوی صورت داده است.

حال برویم سراغ شبهۀ مسیحیان و یهودیان. مسیحیان و یهودیان نظر به اینکه میبینند که قرآن تورات را تحریف شده میداند سعی میکنند، اینگونه القا کنند که منظور قرآن تحریف معنوی است و نه تحریف لفظی تا به این ترتیب کتابشان را همان کتابی که بر حضرت موسی نازل شده است، معرفی کنند:



شبهه1: دانشمندان مسلمان آغاز اسلام، تنها تحریف معنوی را در متون آسمانی مسیحیان و یهودیان قبول داشتند.


پاسخ:

1.نظر دانشمندان مسلمان آغاز اسلام، نظر به عدم دسترسی آنان به متن کتاب مقدس، نمیتواند قابل اعتماد باشد. در آن زمان اهل کتاب، کتاب مقدس را در اختیار عموم نمیگذاشتند تا دانشمندان اسلامی درک صحیحی از آنچه در تورات هست داشته باشند. آنان مجبور بودند که مصادره به مطلوب نکنند و بدون داشتن دلیل کافی ادعای تحریف لفظی در تورات را مطرح ننمایند. اما از قرن شانزدهم به بعد کتاب مقدس توسط فرقۀ منحرف پروتستان در بین ملل نشر یافت و مردمان جهان و غیریهودیان و غیرمسیحیان نیز توانستند تورات را بخوانند و تازه فهمیدند که در این کتاب چه خبر است.

من نمیدانم اشارۀ شبهه افکن، به اینکه دانشمندان اوایل اسلام، تورات را تحریف شده معنوی میدانستند و دانشمندان معاصر آن را تحریف شده لفظی-معنوی میدانند، چیست؟ اولاً عرض شد که دانشمندان مسلمان تا قرن شانزدهم به کتاب مقدس دسترسی نداشتند، ثانیاً اگر منظور این است که ما با تعصباتمان داریم تورات را تحریف شده به صورت لفظی میدانیم، دانشمندان صدر اسلام هم، تعصب ما را داشتند. از این گذشته ما تعصبی نداریم و دلایل کافی برای تحریف لفظی تورات داریم. چگونه این تورات تألیف حضرت موسی(ع) است، در حالی که حوادث بعد از مرگ آن حضرت را ذکر میکند؟

2.ما با بررسی کتاب مقدس هم به تحریف معنوی بر میخوریم و هم به تحریف لفظی. وجود سخنان خرافی در داستانهای تورات که دهها ضعف و عیب و ایراد را به خدا و پیامبران نسبت میدهد، وجود سخنانی از تورات که از بعد از مرگ حضرت موسی سخن میگویند، تناقضات فراوان تورات و... نشانگر وجود تحریف لفظی است. اما در مورد تحریف معنوی موارد زیادی وجود دارد که ما از آنجایی که قصدمان نشان دادن تحریف لفظی است بدانها کاری نداریم ولی به عنوان یک مثال تحقیقات نشان میدهد که ترجمۀ صحیح برای عبارتی که به صورت "پسر خدا" در تورات(خروج22:4) و سایر بخشهای کتاب مقدس دیده میشود، "بنده و خدمتگذار خدا" است.

3.همانطور که گفتیم برداشت کردن به اینکه قرآن فقط تحریف معنوی را میگوید، چنانکه دانشمندان اسلامی در قرنهای اول اسلامی فکر میکردند، زمانی بود که ما هنوز کتاب مقدس را ندیده بودیم ولی از زمان طلوع پروتستانیسم که کتاب مقدس در بین مسلمین هم نشر یافت میتوان تشخیص داد که این کتاب، به لحاظ لفظی هم، توسط قرآن زیر سؤال رفته است که در پایین شرح کاملی بر این ادعایم میاورم، ولی در همینجا بد نمیدانم که عرض کنم که از دید یهودیان و مسیحیان حضرت سلیمان به پرستش بتان پرداخت و از خدا دور شد(اول پادشاهان، باب 11) ولی قرآن در سورۀ بقره در آیۀ 102 این ادعای این افراد را رد میکند، که خب رد این ادعا بدون شک منجر به این میشود که بپذیریم که قرآن بخشی از سخنان کتاب مقدس را رد کرده است که خب این نشانگر وجود تحریف لفظی است، زیرا بر ترجمۀ آنان ایرادی نگرفته بلکه بر متن صریح کتاب مقدس ایراد گرفته است. پس همین یک آیه برای اثبات تحریف لفظی در کتاب مقدس از دیدگاه قرآن، کافی است.

4. درست است که گروهی از دانشمندان مسلمان به عدم تحریف لفظی نظر میدهند ولی دانشمندان مسلمانی که متخصص ادیان هستند، دلایل کافی برای تحریف تورات میاورند. بهتر است به جای بررسی نظر افرادی که تخصصشان در مورد ادیان نیست، نظر افرادی را بنگریم که تخصصشان، نقد ادیان است.



شبهه2: اگر تحریف تورات و کتاب مقدس لفظی است، قرآن چگونه در مائده:66، قصص:49، بقره:41، یوسف:111 و بقره:101، آنچه در دست یهودیان است را تأیید میکند؟


پاسخ: این برداشت، نمونۀ بارز مغالطۀ "نقل قول ناقص" است. در همین آیات بالا در آیۀ 101 سورۀ بقره قرآن، آنچه در دست یهودیان و مسیحیان هست را تأیید میکند ولی فوراً در آیۀ بعد یکی از ادعاهای کتاب مقدس را رد میکند(ادعای کفر سلیمان را) پس باید کمی دقیقتر به مسئله نگاه کرد. همانطور که تفاسیر نیز اشاره دارند منظور این آیات کلیت کتاب مقدس است، وگرنه چنانکه در خود قرآن دیده میشود بارها و بارها آنچه در کتاب مقدس هست زیر سؤال میرود. پس منظور از آیات فوق، فقط تأیید کلی آسمانی بودن اصل آن چیزی است که در دست یهود و مسیحان است، و نه تمام محتوای کتاب که محتوای کتابشان را قرآن بارها زیر سؤال میبرد. آیه 72 مائده خدا نامیدن حضرت مسیح را کفر میخواند که در نتیجه انجیل یوحنا و نامه های پولس را زیر سؤال میبرد و از آن بالاتر در آیات 156 تا 159 از سورۀ نساء، با انکار تصلیب حضرت مسیح، کل عهد جدید یا انجیل را نیز زیر سؤال میبرد... پس قرآن فقط تصدیقگر اعتقاد کتاب مقدس به خدا و بعثت پیامبران و عقاید صحیح آن است.



شبهه3: حتی در کتاب کافی به نقل از امام باقر داریم: «حروف و الفاظ كتاب را به خوبى برپا مى داشتند، اما حدود و محتواى آن را تحريف مى‌كردند. لذا، آن را روايت مى كردند، ولى مراعات نمى‌كردند.» )كافى، ج۸، ص ۵۳، حديث16)



پاسخ: کتاب کافی مدتها بعد از امام باقر و حتی سالها بعد از به غیبت کبری رفتن حضرت مهدی(عج) نوشته شده است، پس مرحوم شیخ کلینی،نویسندۀ کافی، خودش این سخن را از هیچ معصومی نشنیده است و به واسطۀ افرادی آنرا شنیده است که خب ممکن است در نقل خبر دچار خطای عمدی یا سهوی شده باشند. کتاب کافی هر چند کتاب معتبری است ولی از احادیث جعلی در امان نمانده است و بودند کسانی که به ظاهر مسلمان شده بودند و در باطن بر دین پیشینشان بودند و میخواستند با ساختن احادیث جعلی کتاب مقدسشان را تأییدشده از سوی ائمه جا بزنند. بر همین اساس باید ابتدا حدیث را بررسی رجالی کرد ولی از آنجا که با دلیل مناسبتر غیرمعتبر بودنش آشکار میشود،نیازی به این امر نیست:

یکی از بهترین راههای شناخت جعلی بودن حدیث، تناقض آن با قرآن است، زیرا قرآن معتبرترین سند بین مسلمین و وحی الهی و مصون از تحریف است. این حدیث با قرآن در تناقض است زیرا قرآن به خوبی نشان میدهد که کتاب مقدس تحریف لفظی شده است، پس حدیث غیرمعتبر است.



شبهه4: در احادیث اسلامی به صورت متواتر داریم که گروهی از یهودیان نزدِ رسول الله (ص) آمدند و او را به قف دعوت نمودند. پس، او آنان را در مدرسه‌شان ملاقات نمود.

آنها گفتند: ‌«ای ابوالقاسم! یکی از مردان ما با زنی زنا کرده است. تو دراینباره حکم کن.» آنها برای رسول الله (ص) بالشی آوردند که بر آن نشست و گفت: «تورات را بیاورید.» برایش آوردند. پس، او بالش را از زیر خودش برداشت و تورات را بر آن قرار داد، و گفت:‌ «من به تو و کسی که تو را نازل نمود، باور دارم

او سپس گفت: «یکی از درس‌آموختگان خود را بیاورید.» مردِ جوانی آورده شد [و حکم سنگسار را قرائت نمود...[ (سنن ابو داوود، کتابِ ۳۸، شماره‌ی ۴۳۴۴(


پاسخ: این روایت در تمام اسناد، به همین شکل نیامده است. این بخش از روایت که پیامبر تورات را از زیر بالش برداشت و گفت من به تو و کسی که تو را نازل کرده ایمان دارم، فقط در برخی اسناد روایی آمده است و متواتر نیست ولی کلیت روایت صحیح است. اینکه پیامبر در مورد تورات چنین حرفی زده باشد در هیچیک از اسناد شیعی دیده نشده است و در برخی اسناد اهل سنت نیز دیده نمیشود. حتی اگر همین سخن که در معدود اسناد اهل سنت آمده است، درست باشد نیز نظر به اینکه قرآن تورات را دارای تحریف لفظی میداند، باید به مفهوم این باشد که پیامبر فقط به اصول و عقاید تورات یعنی توحید و بعثت پیامبران، اظهار ایمان فرموده است.


قرآن بر تحریف لفظی کتاب مقدس، صراحت کامل دارد

قرآن بر تحریف لفظی کتاب مقدس بارها صراحت داشته است، که به بررسی این مهم میپردازیم:


الف)داستانهای قرآن: قرآن در داستانهای خود بارها و بارها متنهای کتاب مقدس را رد میکند. در داستان آدم و حوا، برعکس تورات که ابتدا زن از میوه ممنوعه میخورد و بعد به آدم هم میدهد؛ قرآن میفرماید که هر دو توسط شیطان گمراه شده و از آن میوه خوردند. در همین داستان برعکس تورات که خدا دروغ میگوید، خداوند راستگو است و این شیطان است که دروغ میگوید. در داستان حضرت ابراهیم، قرآن برعکس تورات که از قربانی شدن اسحاق سخن میگوید، از قربانی شدن اسماعیل سخن میگوید. در قرآن ادعای کتاب مقدس مبنی بر کفر حضرت سلیمان را نیز با صراحت کامل رد میکند. در داستان حضرت موسی، در قرآن حضرت هارون(ع) مخالف ساختن گوسالۀ سامری است، ولی در تورات گفته میشود که هارون خودش این گوساله را ساخت! در کتاب مقدس از مصلوب شدن حضرت مسیح سخن گفته میشود ولی قرآن این ادعا را در آیات 156 تا 159 از سورۀ نساء و جاهای دیگر رد میکند و دهها مثال دیگر.


ب)رد برخی ادعاهای کتاب مقدس: قرآن برعکس کتاب مقدس که از برتری قوم و نژاد یهود سخن میگوید، میفرماید که بهترین مردم نزد خدا پرهیزگارترین آنهاست. برعکس کتاب مقدس که در آن خدا از دانستن بشر میترسد، خدا بشر را به تدبر و تفکر تشویق میکند. قرآن اعتقاد به خدا بودن حضرت مسیح را که در عهد جدید مسیحیان، آمده است و جزئی از کتاب مقدس است را نیز کفر مینامد و ...


ج) بیان نوشتن کتاب مقدس به دستهای خود: قرآن در آیۀ 79 به اینکه گروهی کتاب مقدس را با دستان خود مینویسند(و سخن خود را به اسم خدا قالب میکنند) اشاره دارد. بدون شک نوشتن کتاب مقدس با دستان خود، نشانگر تحریف افظی است و نه تحریف معنوی.
  برخی توجیهگران، میگویند اینجا منظور کسانی است که از ناآگاهی مردم استفاده میکردند و مطالبی را به دست خود مینوشتند و به اسم خدا نشر میدادند و بعد میگویند این نشانگر تحریف کتاب مقدس نیست!!!!! این دوستان باید از خود بپرسند که این افراد ادعا میکردند که آنچه مینویسند در کجا نوشته شده است؟ بدون شک آنرا به کتاب مقدس نسبت میدادند و اهل کتاب هم میپذیرفتند؛ بدون شک این به مفهوم تحریف است. مگر برای تحریف کردن یک کتاب، همین کار کافی نیست؟


پس میبینید که از دید قرآن خیلی از سخنانی که در کتاب مقدس هست، به صورت مستقیم توسط قرآن رد میشود که در نتیجه مشخص میشود که این سخنان را تحریفات وارد بر کتاب مقدس میداند. در بیشتر این مباحث بحث تفسیری و معنایی در کار نیست و نص صریح کتاب مقدس بر مسائلی حکم میدهد که از دید قرآن رد شده است.


لینک مرتبط: چرا قرآن اهل کتاب را به پیروی از کتاب تحریف شدۀ خویش میخواند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:32  توسط مسلمان ایرانی 

به این پست یک جواب داده شده است که شما پاسخ ما به آنرا میتوانید در اینجا مطالعه فرمایید.




اخیراً پستی بر روی وبلاگ قرار دادیم که پاسخی بود، به ادعای تأیید تورات توسط قرآن، که دوست داشتم دوستان مسیحی و یهودی پاسخ من را بدهند ولی فعلاً پاسخ من را یکی از پیروان یکی از فرقه های منحرف مسیحیت، داده است که البته بنده جوابش را در اینجا میدهم.


البته لازم به ذکر است، فردی که به من جوابیه داده است، فردی بی ادب است و بارها چه به من و چه سایر مسلمانان را نادان و وحشی نامیده است و حتی وقتی پست تناقضات کتاب مقدس را در وبلاگ قرار داده بودم، بنده را حرامزاده نامیده است. به هر حال کافر همه را به کیش خود پندارد و بر همین پایه نیز آنچه لیاقت خودش است را به ما نسبت میدهد. و اما پاسخ به این به اصطلاح جوابیه:


لینک مرتبط: چرا قرآن از اهل کتاب میخواهد پیرو کتاب تحریف شدۀ خویش باشند؟


ایشان در پاسخ به اولین بخش سخن من به نقل از تفسیر احسن الحدیث که فرموده منظور قرآن از آنچه بر موسی نازل شده است، کلیات تورات است و نه تورات پر از ایراد امروزین میگوید:

جوابیه: عجب استدلالی! حقا که برای این قبیل مسلمانان برای داشتن چنین علما و مفسرانی بایستی افسوس خورد.

جالب اینجاست که این استدلال‌های مبتذل تفسير أحسن الحديث ایشان را درجا قانع نموده است! (به واژه‌ی «پس» در کلام ایشان توجه کنید.) جالب‌تر این‌جاست که ایشان حتما انتظار دارند که ما بپذیریم که قرآن از کتابی که آن را «سراسر ایراد» در جزئیات می‌داند، چنین یاد نموده است: «اگر راست مى‏گویید، کتابى از سوى خداوند بیاورید که از این دو [= تورات و قرآن] هادی‌تر باشد، تا از آن پیروى کنیم‏ حال، من نمی‌دانم، اگر این انتظاری بی‌جا نیست، پس چیست؟!


پاسخ ما به جوابیه: ایشان به جای یک پاسخ درست و حسابی به اظهار تأسف پرداخته و تفسیر را مبتذل خوانده است!! در ادامه سؤال خوبی میپرسد، و پاسخ هم بسیار ساده است؛ او میپرسد قرآن تورات را سراسر ایراد میداند، چرا آنرا و قرآن را هادیتر میداند که ما هم عرض کردیم که در بین کتبی که نسبت الهی بودن بدانها داده میشود، تورات در حفظ اصول و مبانی دین و به خصوص توحید بهتر است. در ضمن گفتیم که این تورات نیز که قرآن از آن حرف زده است، از آنچه به موسی داده شده است، سخن میگوید؛ خود قرآن بارها و بارها، سخنان تورات را رد میکند. اساساً همین که داستانهای قرآن اصلاحیه برای داستانهای تورات هستند و داستانهای خرافی مثل پارتی-بازی خدا برای نوح، کشتی گرفتن خدا با یعقوب، زنای لوط با دخترش، ترسیدن خدا از آگاهی انسان، دروغ گفتن خدا و راست گفتن مار و... که در تورات آمده است، در قرآن به صورت اصلاحی رد شده است، بهترین دلیل بر این است که قرآن برخی مطالب تورات را قبول ندارد، ولی راه و مسلک تورات را قبول دارد یعنی توحید را.

اساساً من از مخاطبین برای بار دیگر میپرسم:کفار چرا باید داستانهای تورات را جادو مینامیدند؟ آیا داستانهای تورات از اساطیری که کفار میشنیدند، بدتر بود؟ بدون شک مشرکین با مبارزه تورات با پرستش بت و اعتقاد به یگانگی خدا، مشکل داشتند و نه با داستانهای نژادپرستانۀ موجود در تورات.



پاسخ به یک لینک جوابیه داده شده است: پاسخگوی پروتستان در پاسخ به اینکه عرض شد، منظور هدایت تورات در معیت قرآن است، لینکی را معرفی میکنند که البته ارتباطی با سخن ما ندارد؛ ولی در همان پست پیشین، پاسخ به شبهۀ شماره 3 جوابش را، داده بودیم. نمیدانم چرا سخن خود را تکرار میکنند!



ایشان در ادامه جوابیۀ خود به این عرض بنده که گفته بودم منظور قرآن کلیات تورات است و مشکرین هم با کلیات تورات مشکل داشتند، میفرماید:

ادامه جوابیه: اتفاقا، اینکه قرآن از «آنچه به موسی داده شده» سخن می‌گوید، صریحا بیان‌گر آن است که قرآن، در این زمینه، با اهل‌کتاب هم‌نگر است و مانندِ آنان، تورات را هم‌سان با «آنچه به موسی داده شده» می‌داند. در واقع، اگر توراتِ هم‌عصر قرآن که نزد اهل‌کتاب موجود است، چیزی غیر از «آنچه به موسی داده شده،» باشد، بایستی نتیجه گرفت که این آیات دربردارنده‌ی تحدی‌ای نابخردانه و نامنصفانه می‌باشند. زیرا، به‌غیر از تورات، منبع دیگری را نمی‌توان دربر-دارنده و تفصیل «آنچه به موسی داده شده» دانست.

در واقع، در این‌صورت، منکران دعوت شده‌اند تا کتابی بیاورند و آن را با کتابِ دیگری قیاس کنند که نسخه‌ی اصل آن وجود خارجی ندارد و آنچه به نام آن وجود دارد نسخه‌های مخدوش و دست‌کاری‌شده‌ای بیش نیستند.


ادامه پاسخ ما به جوابیه: من نمیدانم چگونه قرآن، تورات را قبول دارد ولی داستانهای تورات را با نقل داستان به صورت اصلاحی زیر سؤال میبرد. اگر قرآن، محتویات تورات را قبول دارد، پس چرا در داستان آدم و حوا در قرآن خدا دروغ نمیگوید و شیطان دروغ میگوید، در حالی که تورات میرساند که حقیقت را مار به زن گفت و سخن خدا دروغ از آب در آمد؟ چرا برعکس تورات ، قرآن معتقد است که آدم و حوا، هر دو فریب شیطان را خوردند و هر دو از میوه ممنوعه خوردند، برعکس تورات که میگوید مار حقیقت را به زن گفت و زن هم خودش از میوه خورد و هم به آدم داد؟ چرا قرآن برعکس تورات که تمام برتری را به خاندان اسرائیل میدهد، برتری را به متقین میدهد؟ چرا در قرآن، برعکس تورات خدا هرگز پشیمان نمیشود؟ چرا در قرآن، برعکس تورات خدا از دانستن بشر، ترسی ندارد که هیچ، بشریت را به اندیشه دعوت میکند؟ از این بالاتر چرا برعکس تورات، در قرآن خدا آدم و زنش را بخاطر توبه از گناه اولیه عفو میکند؟ و هزاران چرای دیگر.

در مورد اینکه به آیات نسبت تحدی میدهد این نیز از توهمات این فرد است و در پاسخ به شبهه شماره 1، پاسخ این ادعا را دادیم و عرض کردیم که در این آیه تحدی در کار نیست.

اما منکران دعوت نشده اند تا مانند کتابی بیاورند که نسخۀ اصلی آن در دست نیست؛ اولاً مانند آیات تحدی از منکران خواسته نشده است که از پیش خود کتابی بیاورند، بلکه با اشاره به صفت هدایتگری خدا، از ایشان خواسته است، کتاب هدایت بهتری از طرف خدا بیاورند. اما در مورد گم شده بودن نسخۀ اصلی تورات باید عرض کنیم که قران خود بهترین تصحیح کننده برای تورات بوده و هست.

ضمن اینکه باز باید اشاره کنم بحث بر سر آوردن کتاب از نزد خداست که خب تورات در بین کتبی که از طرف خدا خوانده میشوند بعد از قرآن، بهترین است و اصل توحید را بهتر از سایرین رعایت میکند.



این فرد پروتستان در پاسخ به عرض بنده که گفته ام، تورات به غیر از اصولش یعنی توحید و نبوت، بقیه اش، فقط یک سری داستان است میفرماید:

ادامه جوابیه: با نگاهی کلی بر تورات، گزافه بودن این ادعا به‌سادگی آشکار می‌شود. اما، بر فرض هم که چنین باشد، بازهم باید پرسید، از این ادعای گزاف اصلا چه نتیجه‌ای می‌توان به‌نفع قرآن گرفت؟! (آگاهان می‌دانند که اولا تورات تنها ذکر یک سری کلیات در کنار مجموعه‌‌ای از داستان‌ها نیست. ثانیا، داستان‌های موجود در تورات عموما دارای معانی الهیاتی و شناختی عمیقی هستند و نزدِ اهل‌کتاب بسیار دارای اهمیت می‌باشند.)


ادامه پاسخ ما به جوابیه: ایشان به دروغ عرض بنده را گزاف مینامند که خب پاسخشان خاموشی است. اما اینکه پرسیدند چه نتیجه ای میتوان به نفع قرآن گرفت، باید عرض کنم که گویا دچار نسیان هستند، زیرا این ایشان بودند که میخواستند به نفع توراتشان بهره برداری کنند.

اما اینکه فرمودند داستانهای تورات دارای معانی الهیاتی و شناخت عمیقی هستند؛ برای بنده یادآور این مثل معروف است که "دروغ هر چه بزرگتر باشد، باور کردنش سهلتر است." کدام معانی الهیاتی؟ داستانهای تورات در کنار مفاهیم عالی توحیدی که در آن وجود دارد، از خدایی سخن میگویند که با بندگانش کشتی میگیرد، برای بندگانش پارتی-بازی میکند، نژادپرستی را به صورت کامل قبول دارد، در هنگام جنگ فرمان به کشتار زنان و کودکان میدهد، از آگاهی انسان میترسد، از عمل خود پشیمان میشود و هزاران ایراد دیگر که خداوند جهان از آنها منزه است. اینها مفاهیم الهیاتی هستند؟ عجب فرمایشی!! جالب است که سخن من را گزافه مینامند!!!!!



ایشان در پاسخ به نقل قول بنده از تفسیر نور که میگوید منظور این آیه تورات اصلی است، میفرماید:

ادامه جوابیه: اینکه تورات را نسخه‌ی دست‌کاری‌شده و مخدوشی از «آنچه به موسی داده شده» بدانیم، بازهم به آن معناست که نسخه‌ی اصل «آنچه به موسی داده شده» دیگر وجود خارجی ندارد. برای کسی که نه قرآن را قبول دارد و تورات را، مسلما ممکن نیست که بتواند تشخیص دهد کدام بخش‌های این تورات متعلق به موساست و کدام بخش‌ها چنین نیست. فراموش نکنیم که اگر این آیه این منکران را دعوت نموده باشد تا کتابی بیاورند و آن را با کتابِ دیگری قیاس کنند که مفقود است، این دعوت چیزی جز یک عمل‌کردِ نابخردانه نمی‌تواند باشد. پس، آنچه در تفسیر نور در این رابطه بیان شده‌اند، در هر حال، تنها یک مشت سخنان پوچ و غیرمنطقی هستند.


ادامه پاسخ ما به جوابیه: ایشان فقط بلد است دیگران را نابخرد بنامد ولی خودش اینگونه نظر میدهد! ما هفت خمسۀ نظامی را برای ایشان قرائت میکنیم ایشان در آخر میپرسند "لیلی مرد بود یا زن؟"!!

ایشان گویا اصلاً متوجه نشده اند که ماجرا چیست، در پست پیشین عرض شد که ماجرا از این قرار است که گروهی از مشرکین نزد علمای اهل کتاب رفتند و در مورد دعوت حضرت محمد پرسیدند و وقتی آنها طبق آمورشهای رسیده از حضرت موسی حضرت محمد را تأیید کردند؛ مشرکان گفتند این دو کتاب هر دو سحر هستند و ما به هر دو کافریم، قرآن هم میفرماید (نظر به اینکه خداوند بشر را هدایت میکند) کتابی هدایتگرتر از این دو بیاورید.

اما این همه اصرار و ابرام این فرد پروتستان برای اینکه بگویند تورات امروزی همان تورات موسی است(امری که قرآن هرگز آنرا نپذیرفته است) فقط زیر سؤال بردن حضرت موسی و خدایشان، یهوه، است، زیرا اگر این سخنان به دور از عقلانیت که در تورات موجود است، واقعاً سخن خدا یا موسی(ع) باشد که واویلاست...چگونه چنین سخنانی از طرف خدایی میتواند باشد که سراسر وجودش کمال است؟

اما اینکه میپرسند که چگونه کفار باید کتابی بیاورند که قابل قیاس با کتابی نسخۀ اصلی آن مفقود است، باشد؟ یک سفسطه از نوع بسیار زشت آن است. ایشان یا خود را به ندانستن زده است یا اینکه... عرض کردیم که قرآن کلیات تورات را قبول دارد. بدون شک این داستانهای تورات که نمیتوانند هدایتگر کسی باشند، ولی دعوت تورات به ترک پرستش بتان و دعوت به توحید را قرآن قبول دارد که در همان تورات هم موجود بوده است. برای بار هزارم میگویم که این مسائل مورد نظر قرآن در همان تورات آنروزی و امروزی موجود بوده است. بعد هم اصلاً این فرد توجه نمیکند که قرآن از آوردن کتاب از نزد خدا سخن میگوید و نه از نزد خودشان. در این مورد در پایین بیشتر توضیح میدهم.



ایشان در پاسخ به این عرض بنده که گفتم که مشرکان با کلیت تورات مشکل دارند و نه با جزئیات(داستانهای) آن، میفرمایند:

ادامه جوابیه: شاید بر هر خواننده‌ی هوشیار و منصفی روشن باشد که این مطرح کردن "کلیات" و "جزئیات" برای تورات صرفا ابداعی گزاف از سوی این قبیل نویسندگان و ماله‌کشان اسلام‌گراست و هیچ ریشه‌ای در خودِ متن آیات ندارد. از متن آیات البته آشکار است که بت‌پرستان از آنجا که خیال می‌کردند توراتِ یهودیانْ قرآن را پشتیبانی و تصدیق می‌کند، آن‌ها را «دو جادویی که از همدیگر پشتیبانى مى‏کنند» نامیدند. هیچ توجیهِ معقولی برای پیش کشیدن "کلیات" و "جزئیات" برای تورات در اینجا وجود ندارد.

در ثانی، آموزه‌هایی چون توحید و نبوت در داستان‌های توراتی هم به‌وضوح منعکس شده‌اند. خُب، اگر منکران فرضا تنها با چنین آموزه‌هایی مشکل داشتند، طبیعتا بایستی در داستان‌های توراتی مشکلات بسیاری می‌دیدند. کلا، این قبیل اظهارات، از نگر نگارنده‌ی این نوشته، تنها اظهاراتی گزاف و بیهوده هستند و اصلا ارزش اعتنا ندارند.


ادامه پاسخ ما به جوابیه: اینجا جایی است که میگویند فرد خودش را به آن راه زده است. آیا سخت است که درک کنیم که کلیات تورات یک کتاب قصه که با داستان آدم شروع بشود نیست، بلکه پیام عالی توحید است ولی خب این پیام کلی در کنار سخنان دیگر میاید. اما عموم مطالب تورات بحثی پیرامون این مسائل نیست. در تورات از همان ابتدا همین خدای یگانه را به صورت کوهی از ایرادها نشان میدهد: ترسو، دروغگو، کینه توز، نژادپرست و حتی خدایی که از عمل خودش پشیمان میشود و در دل خود احساس حزن میکند. البته این افراد سعی دارند با چسباندن داستانهای آمیخته به خرافاتی که در تورات آمده است، به اصول عقاید توراتی، اینها را نیز از زیر تأیید قرآن بگذارنند، ولی همانطور که در بالا عرض کردیم، خداوند پیشاپیش جلوی این دسیسه را گرفته است و با آوردن صورت اصلاحی داستانهای تحریف شدۀ تورات، نشان میدهد که این داستانهای آغشته به خرافات را قبول ندارد.

البته من هم قبول دارم که اصول اعتقادی یهود در داستانها هم دیده میشوند ولی خب دلیل نمیشود که این داستانهای خرافی که اکثراً هدفشان نشان دادن برتری بی چون و چرای فرزندان اسرائیل بر سایر ابناء بشر است، نیز بخاطر اینکه بخشی از اصول را به همراه دارند بپذیریم.



ایشان در پاسخ به عرض من در مورد اینکه منظور آیه 49 سوره قصص طبق تفسیر المیزان، این است که به کفار میگوید که نظر به اینکه خدا همواره بشر را هدایت میکند باید از طرف خدا کتابی معرفی کنند که جایگزین این دو کتاب باشد و در واقع پاسخ جدلی میدهد، میفرماید:

ادامه جوابیه: خب، اگر عقل بپذیرد که خدای یکتایی وجود دارد که برای راهنمایی بشر کتابی هادی می‌فرستد، بایستی این را نیز بپذیرد که از صرفِ مطرح شدن توحید و نبوت و مسائلی از این قبیل در یک کتاب، نمی‌توان آن را کتابی هدایت‌گر از طرف خدا دانست. زیرا، در اینصورت، اینها آموزه‌هایی هستند که با رجوع به عقل بشری نیز می‌توان به آنان پی برد و بر این اساس، هر انسان صاحب‌عقلی شاید بتواند ادعا کند که پیامبری از جانب خداست و با خود، از نزد خدا، کتابی آورده است و تنها کافیست تا این کتاب، همچون تورات، به توحید و نبوت و این قبیل کلیات اشاره نموده باشد. جزئیات این کتاب هم هرچه بودند، ظاهرا اصلا مهم نیستند؛ حتی اگر فرضا این جزئیات، مانند جزئیات تورات (؟!)، «سراسر ایراد» باشند!

البته، روشن نیست که از کجای "اینجا" ایشان چنین کشفی نموده‌اند! اتفاقا برعکس، وقتی قرار است خدا کتابی هدایت‌گر بفرستد و از قرآن و تورات به‌عنوان دو نمونه از این کتب هدایت‌گر نام برده شده، به‌روشنی بحث هادی بودن این کتب نیز به‌میان آمده است!


ادامه پاسخ ما به جوابیه: باز هم تجاهل میکند. آنچه در یک کتاب برای کفار هدایتگر بود، همین نفی پرستش بتها بود. از این گذشته، نکتۀ دیگر اینستکه قرآن خود بهترین تصحیحگر برای تورات است و آنرا اصلاح میکند. بدبختانه این فرد پروتستان، به جای اینکه جواب دهد که اگر این تورات امروزی از طرف خدای علیم است، این همه خرافات در آن چه میکند، مدام میخواهد تورات را به قرآن بچسباند تا بتواند بدان وجاهت بدهد.

اما اینکه این آموزه ها، یعنی توحید و نبوت، چیزهایی است که بشر بدون کتاب آسمانی و با عقل خودش، نیز بدانها پی میبرد یک سخن باطل است. البته جالب است که یک پروتستان که تمام مذهبش بر پایه تعصبات ساخته شده است بحث عقلانیت را پیش میکشد ولی بد نیست بداند اگر عقل بشر برای درک عقاید صحیح کفایت میکرد، دیگر نیازی نبود که دینی به وجود بیاید؛ برعکس این اخلاقیات است که انسان بدون وابستگی به دین و باورهای الهی نیز میتواند بدانها معتقد باشد، هر چند وجود دین یک ضامن نیکو برای اجرای اخلاقیات است. بنده از ایشان میپرسم که اگر عقل و فطرت بشر برای شناخت خدا و اصول دین کافی است، چرا در هر گوشۀ دنیا مردمی با تفکرات مختلف هستند، گروهی گاو میپرستند، گروهی بت میپرستند، گروهی مثل شما خدایی با سه اقنوم را میپرستند، گروهی اصلاً معتقد به پرستش خدا نیستند و حتی گروهی اصلاً به وجود خدا اعتقاد ندارند؟

اما در مورد بحث هادی بودن تورات که باز آنرا تکرار میکند، ما عرض کردیم که قرآن هرگز نگفته است که تورات هدایتگر کاملی است، ولی آنرا به کل رد نکرده است. من نمیدانم چرا برای برخی درک این مسئله، اینقدر سخت است که بفهمند قرآن کل تورات را رد نمیکند، بلکه تحریفاتش را اصلاح میکند و با آوردن داستان پیامبران ایرادهای آن را اصلاح مینماید، کلیات تورات مبنی بر توحید و نبوت را نیز قبول دارد.



ایشان در پاسخ به آیات بقره:75، نساء:46 و انعام:91 که بنده به عنوان مؤید تحریف تورات در قرآن عرض کردم، دو لینک از وبلاگ خودشان را معرفی میکنند که مطالب آنها را نیز بطور خلاصه مطرح میکنند(لینکها بخاطر انحراف از بحث ما ذکر نمیشود):

ادامه جوابیه: اینکه ادعا می‌شود قرآن کتب‌مقدس اهل‌کتاب را تحریف‌شده می‌داند تنها یک سخن گزاف است که برخی اسلام‌گرایان، برای نجات اسلام، آن را قرآن نسبت داده‌اند.


ادامه پاسخ ما به جوابیه: اولاً چنانکه در پست پیشین عرض شد، خود من به شخصه اصلاً بر مبنای قرآن نیست که تورات را تحریف شده میدانم و با بررسی تورات هر آدم عاقلی میفهمد که این کتاب یا اساساً از طرف خدا نیست و یا اینکه دچار تحریف شدید شده است. ثانیاً قرآن خیلی محکم و کوبنده تورات را زیر سؤال میبرد. قرآن همان داستانها تورات را به شکلی کاملاً اصلاح شده مطرح میکند که بیان این داستانها در قرآن و تفاوتهای چشمگیرشان با همان داستانها در تورات، نشان میدهد که قرآن این داستانهای توراتی را تحریف شده میپندارد و البته عقل سلیم هم از پذیرش حقانیت تورات معذور است. از این گذشته قرآن در آیات بقره:75، نساء:46 و انعام:91، رسماً تورات را دچار تحریف میداند که هر عاقلی میداند که نسبت دادن ما اسلامگرایان به قرآن نیست بلکه حرف صریح خود قرآن است.



ایشان در پاسخ به عرض بنده که گفتم این آیه سخن از "هدایتگرتر بودن" دارد و نه "هدایتگر بودن" می‌فرماید:

ادامه جوابیه: همان‌طور که گفتیم (و بر هر انسان فهیمی نیز شاید روشن باشد) آوردن "کتابی از نزد خدا" در این آیات اصلا به‌معنای آوردن کتابی از میان تورات و انجیل و اوستا نیست. (در پایین‌تر پاسخ مفصل‌تری نیز به این ادعای ایشان که بارها در نوشتارش تکرار شده، داده‌ایم.)

در ثانی، تا کتابی "هدایت‌گر" نباشد، چگونه می‌تواند "هدایت‌گرتر" از کتاب دیگری باشد؟! علامه طباطبایی این نکته را چنین بیان نموده است: «[این آیه] ادعا مى‌کند که تورات نازل بر موسى و قرآن هادى هستند، و هادى‌تر از آن دو وجود ندارد.» (ترجمه‌ی تفسیر المیزان، جلدِ ۴، صفحه 75)


ادامه پاسخ ما به جوابیه: یادم نمی آید، من گفته باشم منظور قرآن که منظور آوردن اوستا و انجیل بوده باشد. بدبختانه سخن بنده را بد فهمیده اند. بنده عرضم این بود که اگر کسی بخواهد به سایر کتبی که اسم آسمانی دارند در پاسخ به این آیه تمسک کند نیز راه به جایی نمیبرد و تورات با وجود تحریفاتش از انجیل و اوستای تحریف شده، برتر است.

پرسیده اند تا کتابی هدایتگر نباشد، چگونه میتواند هدایتگرتر از کتاب دیگری باشد؟ پاسخ این سفسطه را با یک مثال ساده میدهیم: در شهری که تمام وسایل نقلیه یا دوچرخه است یا ماشین "ژیان" بدون شک، ژیان تندروترین وسیلۀ نقلیه است ولی میدانیم که "ژیان" به هیچ وجه یک وسیلۀ نقلیۀ تندرو، به حساب نمیاید. تورات خود کتابی تحریف شده بود ولی از سایر کتب آسمانی غیر از قرآن برای هدایت بشر بهتر بود.

اما در مورد نقل قول ایشان از کتاب علامه طباطبایی آوردند، بنده هم با فرمایش علامه موافق هستم. نمیدانم مشکل در کجاست! ایشان گویا متوجه نشدند که علامه از "تورات نازل بر موسی" سخن گفته است.



ایشان در پاسخ به اشارۀ من به ایرادات و تناقضات فراوان تورات، فرافکنی کرده میفرماید:

ادامه جوابیه: اصولا، برای ما اهمیتی ندارد که این قبیل افراد به چه خاطر تورات را تحریف‌شده می‌دانند و نه اصلا این ربطی به موضوع بحثِ ما دارد.

عجیب است که ایشان ظاهرا حتی توان فهم موضوعی که راجع به آن ردیه می‌نویسد، را نیز ندارد. بحث سر این نیست که تورات چه هست و چه نیست. بحث سر این است که قرآن راجع به تورات چه می‌اندیشد. آیا در حالت کلی، ممکن نیست تورات (آن‌طور که این نویسنده‌ی اسلام‌گرا ادعا می‌کند) در جزئیات سراسر دارای ایراد باشد، اما بازهم قرآن (از روی نادانی) آن را موید و مصدق خود دانسته باشد؟ به نگر ما، نه‌تنها کاملا ممکن است، بلکه بسیار محتمل نیز هست.

البته، نظر قرآن (به‌عنوان یکی از بی‌ارزش‌ترین و بی‌اعتبارترین کتب در جهان) راجع به تورات، تاثیری بر اعتبار و ارزش خودِ تورات نمی‌تواند داشته باشد. اما، این موضوع، به نگر ما، موضوعی است بسیار مهم در اسلام‌شناسی.


ادامه پاسخ ما به جوابیه: اصلاً از این طرز سخن گفتن این فرد پروتستان تعجب نکنید. پروتستانها اگر به مخمصه بیفتند به مقدسات خودشان هم رحم نمیکنند چه رسد به اینکه بخواهند، به مقدسات طرف مقابل احترام بگذارند. ایشان در پاسخ به ایرادهای پایان ناپذیر تورات در مانده است و راه فرافکنی و بازگرداندن شبهه به ما را در پیش میگیرد، و در پاسخ به ایرادات ذکر شده از سوی من، میگوید که "برای ما مهم نیست اینها به چه علت تورات را تحریف شده میدانند" اینجا است که پروتستانهای عزیز بار دیگر دوری خود از عقلانیت را نشان میدهند.

ایشان در حالی به من انگ نفهمیدن میزند که خودش برای این انگ مناسبتر است و ما تمام نسبتهایی که ایشان به قرآن در مورد تصدیق تورات فعلی داده بود را رد کردیم و در نهایت را با دلایلی غیرقرآنی پاسخش را دادیم تا به ما نگوید قرآن خودتان به نفع خودتان سخن میگوید وگرنه ما آیات بقره:75، نساء:46 و انعام:91 را نیز بر بطلان ادعای این پروتستان ذکر کردیم.

اما اینکه اعتبار قرآن را پایین و ارزش تورات را بالا میداند، یک جک بسیار مضحک است که خب نمونۀ بارز مغالطۀ "ادعای بدون سند" میباشد. البته بله خب تعداد کل مسیحیان و یهودیان نسبت به تعداد کل مسلمین بیشتر است، پس افراد بیشتری هم به تورات اعتقاد دارند تا به قرآن، ولی اینها یادشان رفته است که تورات برای نشر و تبلیغ خود 2000 سال بیشتر از قرآن زمان داشته است وگرنه هر کس هم تورات را بخواند و هم قرآن را میداند کدام بهتر است. ما ایرادهای تورات را عرض کردیم، اگر راست میگویند جواب دهند و از اعتبار تورات نزد گروهی متعصب که حتی قادر به پاسخگویی ایرادهای تورات هم نیستند، برای ما سخنرانی نکنند. ضمن اینکه دهانکجی ایشان به قرآن هم نمیتواند ایرادهای تورات را از یاد ما ببرد.



ایشان، در پاسخ به استدلال ما در مورد ادعای تحدی ایشان که آیات تحدی خواستار کتابی از نزد خود کفار بودند و نه خدا ولی در قصص:49 میفرماید که از نزد خدا بیاورید چنین میفرماید:

ادامه جوابیه: البته، همان‌طور که گفتیم، برداشتِ این اسلام‌گرا از عبارتِ "از نزد خدا" کلا یک برداشتِ کذایی و مبتذل است. این آیه اصلا ربطی به انجیل و اوستا و اینها ندارد! آیا منکران نمی‌توانند کتابی را با دست خود بنویسند و ادعا کنند این کتاب از طرفِ خداست؟ جالب اینجاست که به ادعای قرآن، مشابه این کار را برخی از یهودیان نیز انجام می‌دادند (البته ظاهرا برای اهداف دیگری):

پس، واى بر آنها كه نوشته‏اى با دست خود مى‏نويسند، سپس مى‏گويند: «اين‏، از طرف خداست‏.» تا آن را به بهاى كمى بفروشند. (البقرة ۷۹)

توجه کنید که خطاب آیه‌ی ۴۹ سوره‌ی القصص متوجه کسانی است که به‌روشنی منکر پیامبر بودن افرادی چون محمد و موسی هستند. طبیعتا، از نظر این افراد، محمد به‌دروغ ادعا نموده که کتابش از جانب خداست. حال، در این آیه تحدی شده که اگر این منکران راست می‌گویند، آنان نیز بایستی بتوانند چنین کاری را انجام دهند. یعنی، کتابی بیاورند و آن را، مانند قرآن و تورات، از جانب خدا بدانند. طبق ادعای قرآن، در صورت صدق ادعای منکران، چنین کتابی اگر ارائه شود، بایستی بتواند هادی‌تر از قرآن و تورات باشد. علامه طباطبایی نیز در تفسیر المیزان به این نکته اشاره نموده است:

[این آیه] ادعا مى‌کند که تورات نازل بر موسى و قرآن هادى هستند، و هادى‌تر از آن دو وجود ندارد. اگر خصم این را قبول ندارد، خودش کتابى بیاورد که هدایتِ آن بیشتر از هدایت این دو باشد، و واقع را بهتر بیان کند. (ترجمه‌ی تفسیر المیزان، جلدِ ۴،صفحه 75)

می‌بینیم که ربط دادن معنای این آیات به مقایسه‌ی تورات با کتبی چون اوستا و انجیل، کاری کاملا نابخردانه و نابه‌جاست؛ به‌ویژه که این قبیل منکران مسلما کتبی چون انجیل و اوستا را نیز از جانب خدا نمی‌دانند.

همچنین، اگر این کتابِ ارائه‌شده توسط منکران به‌واقع هادی‌تر از تورات باشد، این به آن معنا خواهد بود که قرآن در این مبارزه‌طلبی شکست خورده است. البته، با توجه به اینکه این قبیل اسلام‌گرایان ادعا می‌کنند که به‌غیر از تعدادی کلیات مانند توحید و نبوت، تورات سراسر داستان و پر از ایراد هست، آوردن چنین کتابی اصلا کار سختی نیست. کافی است کتابی بیاوریم که همانند تورات، کلیاتی چون توحید و نبوت را تصدیق نموده باشد و در جزئیات نیز دارای ایرادهای کمتری باشد!


ادامه پاسخ ما به جوابیه:

ابتدا در مورد سخن ایشان در مورد انجیل و اوستا که من نمیدانم چه ربطی به استدلال من دارد باید عرض کنم که نظر به اینکه آیه فرموده است که از نزد خدا کتاب بیاورید ممکن بود برخی بگویند که خب انجیل یا اوستا از تورات هدایتگرتر هستند، که خب ما پیشاپیش پاسخ این سخنشان را دادیم. اینهمه فرافکنی برای چیست؟ بنده چیزی به دست خودم در قرآن ننوشته ام، هر کس آیۀ 49 از سورۀ قصص را بخواند آشکارا میبیند که قرآن به کفار نمیگوید از نزد خودشان بیاورند بلکه میگوید از نزد خدا بیاورند. چقدر درک این مسئله، برای برخی سخت است!

ایشان باز ادعای تحدی میکند که ما باز میگوییم، آیات تحدی از منکرین میخواهند که در صورت داشتن شک از نزد خودشان کتابی یا یک سوره همتراز قرآن بیاورند ولی در آیۀ 49 از سورۀ قصص قرآن به هیچ وجه اینگونه نمیگوید، بلکه میفرماید شما که ایندو را سحر میدانید، از نزد خدا برای ما کتاب هدایتگرتری بیاورید. اینجا دیگر تحدی در کار نیست، زیرا آنها نمیتوانستند کتابی بنویسند بگویند این از تورات و قرآن هدایتگرتر است، بلکه باید کتابی از نزد خدا میاوردند. عرض شد که این آیه یک نکتۀ کلیدی در پس دارد و آن اینکه خدا بشر را به حال خود رها نمیکند و هدایتش میفرماید پس اگر قرآن و تورات به ادعای منکرین سحر هستند باید کتاب هدایتگرتری نسبت به این دو باشد که کفار از آوردنش عاجز شدند.

باز ایشان نقلی از کتاب المیزان میکند ولی باز یادش رفته که المیزان از تورات نازل بر موسی سخن میگوید نه توراتی که نزد یهودیان و مسیحیان بوده است.

ایشان میفرماید اگر منکران کتابی میاوردند، که هدایتگرتر از تورات بود قرآن شکست خورده بود و مثلاً میخواهد نتیجه بگیرد که این آیه تحدی دارد. سخنش باطل است. منکران باید کتابی از نزد خدا میاوردند و نه از نزد خودشان، پس پیش از اینکه بخواهند در هدایتگری کتابشان را با تورات و قرآن مقایسه کنند، مجبور بودند ثابت کنند که کتابشان یک کتاب الهی است(زیرا قرآن فرموده است که از نزد خدا کتاب هدایتگرتر بیاورید)، خب هرگز نتواستند بیاورند و شکست خوردند. گویا این فرد پروتستان میخواهد کفار قریش را از گور بیرون بکشد و آنها را به ادامۀ مبارزه دعوت کند.

ایشان در ادامه میگوید اگر منظور کلیات و توحید و نبوت تورات است، کافی است که کتابی بیاوریم که حاوی این مفاهیم باشد و تمام. باز سخنش باطل است. از منکرین خواسته شده بود که از نزد خدا چنین کتابی بیاورند، نه اینکه خودشان بنویسند؛ در ضمن ایشان متوجه نشده است که اگر مشرکان مکه میخواستند کتابی را معرفی کنند که حاوی توحید و نبوت باشد و آنرا هدایتگر بدانند که خب خودشان زیر سؤال میرفتند و شرک خودشان باطل میشد با سند خودشان. پس معلوم میشود که مشرکین قریش از این فرد پروتستان باهوشتر بوده اند.



ایشان در پاسخ به عرض بنده که گفتم آیات تحدی در بحث اعجاز قرآن هستند و آیۀ 49 سوره قصص پاسخی جدلی به یک بهانه داده شده است و سخنش هم بر اساس تحدی نیست می‌فرماید:

ادامه جوابیه: می‌بینیم که این سخنان نیز مشتی گزافه‌گویی بیش نیستند. در این آیات آمده که اگر منکران سخن قرآن که می‌گوید تورات و قرآن دو کتابِ هادی از جانبِ خدا هستند، را قبول ندارند و آنها را دو جادو می‌دانند، اگر راست می‌گویند، خود بایستی دست‌به‌کار شوند و هادی‌تر از آن دو را بیاورند. در واقع، بیان آیه به‌روشنی می‌رساند که بیان‌گرِ تحدی و مبارزه‌طلبی است.


ادامه پاسخ ما به جوابیه: خیلی مضحک است که ایشان من را به گزافه گویی متهم میکند. ایشان دارد سخن باطلش را تکرار میکند. چه کسی گفته است که از منکران خواسته شده که دست به کار شوند و هادیتر از قرآن و تورات بیاورند؟ اصلا قرار نیست آنها چنین کاری بکنند، بلکه باید از نزد خدا کتابی بیاورند، این اصلاً ربطی ندارد به اینکه به کفار گفته شود از نزد خودتان مثل قرآن بیاورید.

برای اینکه ذهن این پروتستان و سایر افراد روشن شود، باید عرض کنم که بحث تحدی سر این است که مشرکین میگفتند حضرت محمد قرآن را از نزد خودش یا نزد بشری دیگر آورده است، قرآن در پاسخ میفرماید که اگر این کتاب اثر بشر است، شما هم باید بتوانید مثل آن را بیاورید. بحث تحدی این است و نه آنچه این فرد برداشت کرده است. در آیۀ 49 سورۀ قصص، ادعای مشرکین اصلاً روی بشری یا غیر بشری بودن قرآن یا تورات نیست. مشرکین قرآن و تورات را جادو مینامند، قرآن هم با ظرافت خاصی با تکیه بر اینکه خدا بشر را به حال خود رها نمیکند به پیامبر میفرماید که به کفار بگو اگر ایندو جادو هستند، کتاب هدایتگرتری بیاورید تا ما نیز از آن اطاعت کنیم.

امیدوارم این توضیح برای افرادی که جویای حقیقت هستند کافی باشد.



ایشان در پاسخ به اینکه بنده عرض کردم که قرآن از آنچه بر تورات نازل شده است سخن گفته است و نه توراتی که نزد یهودیان و مسیحیان بوده است، میفرماید:

ادامه جوابیه: اما، نکته‌ای که باز بر آن تاکید می‌کنیم آن است که خطاب این تحدی قرآن متوجه منکران تورات و قرآن است؛ کسانی که نه قرآن را قبول دارند و نه تورات را. باید پرسید که اگر تورات همسان با «آنچه به موسی داده شده» نباشد، یک چنین فردی از کجا می‌تواند تشخیص دهد که فلان بخش از تورات «آنچه به موسی داده شده» می‌باشد، و فلان بخش دیگر آن چنین نمی‌باشد؟! مسلما، تشخیص چنین چیزی به‌طور قطع، برای کسی که منکر آسمانی بودن هر دوی تورات و قرآن است، تقریبا غیرممکن است.

همچنین، همان‌طور که گفتیم، اینکه ایشان ادعا می‌کند، منکران در این آیات، تورات را سحر نامیدند چون آنان را از بت‌پرستی منع می‌کرد نیز تنها یک ادعای من-درآوردی و گزافه‌ی دیگری است. همان‌طور که گفتیم، منکران تورات را سحر نامیدند آن‌هنگام که پنداشتند این دو کتاب از یکدیگر پشتیبانی می‌کنند:

آیا آنچه پیشتر به موسى داده شده بود، را انکار نکردند؟ گفتند: «این دو جادوهایى هستند که از همدیگر پشتیبانى مى‏کنند؛» و گفتند: «ما همه‌ی آنها را منکریم‏.»

بگو: «اگر راست مى‏گویید، کتابى از سوى خداوند بیاورید که از این دو [= تورات و قرآن] راهنماتر باشد، تا از آن پیروى کنیم‏.»

می‌بینیم که از متن آیات روشن است که قرآن تورات را نیز از لحاظِ هادی بودن در کنار خود به تحدی گذاشته است و منکران را به مبارزه طلبیده است تا اگر راست می‌گویند و سر حرف خود هستند، بایستی بتوانند کتابی بیاورند که از توراتِ هم‌عصر قرآن هادی‌تر باشد. این مطلب نشان می‌دهد که هادی بودن تورات مورد تایید قرآن است و به‌هیچ‌عنوان نمی‌توان آن را تنها به کلیاتی چون توحید و نبوت که در تورات مطرح شده‌اند، محدود دانست. اگر تورات، به باور پدیدآورندگان متن قرآن، در جزئیاتش دارای ایراداتِ عدیده‌ای می‌بود، طبیعتا هیچ‌گاه ادعا نمی‌شد که کسی نمی‌تواند کتابی هادی‌تر از آن بیاورد و ادعا کند که کتابش را از نزد خدا آورده است.

همچنین، اینکه قرآن از این کتاب با عنوان «آنچه به موسی داده شده» یاد نموده است، به‌روشنی بیان‌گر این واقعیت است که پدیدآورندگان متن قرآن، همچون خودِ اهل‌کتاب، تورات را هم‌سان با «آنچه به موسی داده شده» می‌دانستند. حال، اگر ثابت شود که تورات «آنچه به موسی داده شده» نیست، این نیز ثابت شده که قرآن هم، مانند اهل‌کتاب، در این زمینه، در اشتباه بوده است.


ادامه پاسخ ما به جوابیه: این که پرسیدند که از کجا باید فهمید کجای این تورات آن چیزی از تورات اصلی است که به موسی رسیده است، خب روشن است، عرض شد که منظور کلیات تورات است و باز عرض شد که کفار هم با همین کلیات مشکل داشتند و نه با داستانهای نژادپرستانۀ تورات؛ پس خودشان خوب میدانستند باید چه چیزی از نزد خدا بیاورند و از این گذشته قرار نبوده آنها چیزی را تشخیص دهند قرار بوده چیزی هدایتگرتر از تورات و قرآن از نزد خدا بیاورند.

ایشان میگویند اینکه من گفتم کفار با کلیات تورات مشکل داشتند و نه با جزئیاتش گزاف است، با گزاف گفتن ایشان، سخن من رد نمیشود. ایشان بفرمایند چه چیز دیگری در تورات به غیر از بحث نبوت و توحید و مبارزه با پرستش بتها بود که کفار بخواهند با آن مخالف باشند و سحر بنامندش؟

ایشان میگویند که کفار بخاطر پشتیبانی تورات از قرآن، آنرا سحر نامیدند. خب من هم این را قبول دارم. کفار دیدند که تورات هم مثل قرآن، پرستش بتها را محکوم میشمارد و از ان بالاتر کاهنان یهود، نیز حضرت محمد(ص) را تأیید کردند، پس گفتند این پشتیبان قرآن است و مثل قرآن سحر است(یکی از ادعای کافران در مورد قرآن سحر بودن قرآن است.)

ایشان باز اشاره به هادی بودن تورات میکند بنده هم عرض میکنم که قرآن از "راهنما بودن" حرف نزده است بلکه از "راهنماتر بودن" حرف زده است.

ایشان باز ادعای پوچ خود مبنی بر تحدی در مورد تورات و هادی بودن تورات را تکرار میکند که در بالا به اندازۀ کافی جواب دادیم که این ادعاها توهمات خود این فرد است.

ایشان در نهایت به مغالطه "خودت هم" دست دراز میکند و میگوید اگر کسی ثابت کند تورات تحریف شده است، ثابت کرده است که قرآن هم اشتباه کرده است. این سخن سخنی بسیار باطل است و از برداشت سوء این فرد از این آیه برمیگردد و همینکه قرآن بارها و بارها سخنان تورات را چه در مورد داستانهای تورات، چه در مورد اخلاق انبیاء، رد کرده است و هرگز تورات را تأیید نکرده است، نشان میدهد که تحریف شده بودن تورات را قبول دارد.

این که ایشان ادعا میکند که با این حساب منظور قرآن، از آنچه بر موسی نازل شده است، همان تورات در دست یهودیان و مسیحیان است، هم برداشت خودشان است و همینکه قرآن بارها و بارها، سخنان تورات را رد کرده است، نشان میدهد که قرآن، تورات را همان چیزی که بر موسی نازل شده است، نمیداند.


در واقع این افراد به جای نگاه به کل قرآن فقط یک آیه از قرآن را میبینند و این باعث میشود که اینگونه استنتاجهای غلط بکنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 0:11  توسط مسلمان ایرانی 

پولس کیست؟

پیش از آغاز بحث باید شرحی در مورد پولس بدهم. آنچه مسیحیان خودشان در مورد پولس قبول دارند این است که پولس یا شانول، یکی از علمای یهود بود که به شغل شریف "شکارچی انسان" اشتغال داشت و کارش دستگیری و شکنجۀ مسیحیان بود. زمانی بعد از اینکه یهودیان سعی در مصلوب کردن حضرت عیسی کرده و آن حضرت به آسمان عروج فرموده بودند؛ پولس پی برد که در دمشق تعدادی مسیحی هستند برای دستگیریشان به سوی آنجا رفت. او بعداً ادعا کرد که در طول این سفر نوری بر وی نازل شده است و حضرت مسیح با وی سخن گفته است و وی را به پیامبری برگزیده است.(در کتاب مقدس بر سر اینکه اطرافیان پولس در این سفر این نور و صدا را دیدند و شنیدن یا خیر، تناقض آشکاری دیده میشود و مسیحیان برای اینکه نه سیخ بسوزد و نه کباب میگویند اطرافیان پولس در این سفر، فقط صدای نامفهومی شنیدند پس در کل هم شنیدند و هم نشنیدند!!! در کل حتی اگر اطرافیان پولس نیز سخن او را تأیید کرده باشند نیز دال بر این نیست که پولس راست گفته باشد چون ممکن است آنها برای این تأیید پول گرفته باشند.) بیشتر منتقدین مسیحیت چه مسلمان و چه غیرمسلمان معتقدند باور تثلیث و الوهیت مسیح را پولس به مسیحیت تحمیل کرد. او که خود یک تازه مسیحی بود ناگهان خود را بالاتر از پطرس دانست و مسیحیان معتقدند که حواریون نیز وی را پذیرفتند. از دیدگاه منتقدین مسلمان، تحریفگر اصلی مسیحیت، همین جناب پولس است و انجیل برنابا نیز در مورد او اظهار تأسف میکند.

مسیحیان سعی دارند با کمک برخی آیات قرآن ثابت کنند که قرآن پولس را نیز جزء حواریون به حساب آورده و راهش را تأیید کرده است... تلاشی باطل است. ما در این مقاله تلاش میکنیم که باطل بودن این تلاش را ثابت کنیم.

پاسخ به حواری بودن پولس

شبهه1: قرآن در سوره صف آیه 14 و آل عمران 52 و 53، از حواریون سخن رفته است. تفسیر قرطبی پولس را در بین آنان مینامد.

پاسخ:

گذشته از اینکه نظر یک تفسیر نمیتواند به معنای نظر دقیق قرآن باشد، باید عرض کنیم که آیات 52 و 53 از آل عمران و 14 از الصف، از زمانی سخن میگویند که حضرت عیسی بین حواریون حضور داشتند و حواریون پاسخ آن حضرت را دادند. بدون شک در آن زمان جناب پولس هنوز خود را به جمع حواریون اضافه نکرده بودند چرا که همانطور که در کتاب مقدس هم ذکر شده است، ایشان بعد از عروج حضرت عیسی به آسمان، تشریف آورده و ادعای رهبری جهان مسیحیت را فرمودند؛ پس بدون شک منظور این آیات نمیتواند به پولس برگردد و تفسیر قرطبی و هر تفسیری که نام پولس را بیاورد دچار خطا شده است، چرا که همانطور که گفتیم اینکه پولس در آن جمع حاضر بوده باشد و در کنار سایر حواریون پاسخ حضرت عیسی را بدهند به لحاظ اسناد تاریخی موجود امری محال است؛ ضمن اینکه چنین ادعایی در تفاسیر معدودی شده است.

نباید از یاد برد که در تفاسیر اشتباهات تاریخی ممکن است صورت بگیرد و از آن جمله میتوان به ادعای مرحوم علامه طباطبایی اشاره کرد که در مورد کوروش هخامنشی گفتند که در تمام جنگها ایشان مورد حمله قرار گرفته و آغازگر جنگها نبوده است ولی طبق اسناد تاریخی کوروش هخامنشی فقط در یک جنگ آغازگر نبود و در حمله به ماد، بابل، سکاییه و حملۀ احتمالی به ارمنستان، آغازگر جنگ خود کوروش بود.

پاسخ سه پیامبر در انطاکیه و پولس در بین آنها!

شبهه2: سوره یس در آیات 13 به بعد، از بعثت دو پیامبر و بعثت پیامبر سوّم، برای یاری وی سخن میگویند. طبق تفسیر الجلالین، طبری و تفسیر نمونه از نامهای حواریون حضرت عیسی که سومینشان پولس بود سخن میگویند.

پاسخ: البته این سخن نشانگر نظر تمام تفاسیر نیست و سخن تفاسیر هم سخن قطعی قرآن نیست. البته تفسیر نمونه تأکید ندارد بر اینکه پولس هم در بین این رسولان بوده، بلکه میگوید نظرات مختلفی هست و از جمله این نظر؛ در واقع تفسیر نمونه از دو تفسیر قبلی نقل کرده است، زیرا در مورد نظرات مختلف سخن میگوید و نظر قطعی نمیدهد. این تفاسیر هم باز دچار همان خطای تاریخی بالا هستند و به هر حال به اشتباه رفته اند. این تفاسیر میگویند این سه پیامبر تحت رهبری حضرت عیسی بودند و حضرت عیسی آنها را به انطاکیه فرستاد که سومینشان پولس بود(قرآن در این مورد هیچ نگفته است. نه میگوید این سه نفر که بودند و نه ادعا میکند که از طرف حضرت عیسی بودند.) خب باز همان خطا در کار است. پولس زمانی آمد که حضرت عیسی به آسمان عروج فرموده بود و دیگر حواریون را رهبری نمیکرد. آیا جناب پولس با وجود اینکه پیامبر بود، پس از تلاش یهودیان برای مصلوب کردن حضرت عیسی و معراج آن حضرت، اقدام به شکار و شکنجۀ مسیحیان میکرد؟

در ضمن، مسیحیان عزیز که میخواهند از طریق قرآن برای ما استدلال کنند، باید دقت کنند که قرآن هرگز ادعا نکرده که این سه پیامبر تحت رهبری حضرت عیسی بودند و هیچ نامی از حواریون حضرت عیسی نمیبرد.

پاسخ به پیروزی مسیحیان اولیه!

شبهه: قرآن در آیۀ 14 سورۀ الصف از پیروزی مسیحیان اولیه سخن میگوید و این با انحراف مسیحیت در همان ابتدا توسط پولس در تناقض است.

پاسخ: آيه 14 سوره صف ناظر به مواجهه يهود با دعوت حضرت عيسي(ع) است و به اختلافات دروني دين مسيح و ظهور تحريف ها و غلبه متدينان ناخالص بر متدينان خالص توجه ندارد . اين آيه مي فرمايد که حضرت عيسي يهود را به ايمان به خودش و ياري دين خدا فرا خواند. گروهي از آنان يعني حواريون ايمان آوردند و بقيه يهود کافر شدند و نبوت عيسي (ع) را انکار کردند.

ممکن است برخی بگویند که خب پولس هم یهودی بود!! این سخن از عمق ناآگاهی این افراد خبر میدهد، حضرت عیسی به طور کلی بین یهودیان تبلیغ میفرمودند پس بدون شک دینداران خالص و ناخالص اقلاً در اوایل کار مسیحیت، سابقاً یهودی بودند که به دین حضرت عیسی آمدند.

اساساً این شبهات ارتباطی به قرآن ندارند و به تفاسیر ربط دارند. نشان داده شد که معدود تفاسیری که اینگونه نظر میدهند، دچار خطای تاریخی هستند.

تفاسیر قدیمی-تفاسیر جدید

مسیحیان اعتراض میکنند که در تفاسیر قدیمی نام پولس در بین حواریون آمده است و در تفاسیر جدید نیامده است، سپس این را حمل بر غرضورزی مسلمانان میکنند!!

در پاسخ به این اعتراض مسیحیان باید عرض شود که اگر غرضی در کار بود تفاسیر قدیمی نیز نامی از پولس نمیبردند، ضمن اینکه تفسیر نمونه که در بالا آمد تفسیری جدید است و مثال نقضی بر این ادعا است. مسئله اینجاست که تفاسیر قدیمی اطلاع دقیقی از حقیقت مسیحیت و دسترسی کامل به کتابشان نداشتند. مسیحیان هم مثل یهودیان کتب مقدسه و دینشان را از دید سایرین محفوظ میداشتند و تبلیغ زیادی نمیکردند و لذا مسلمانان اطلاعات کمی داشتند ولی با ایجاد فرقۀ گمراه و به دور دیانت پروتستانیسم در مسیحیت در قرن شانزدهم، که تمام حریمها را در هم شکست اطلاعات خوبی از مسیحیت هر چند با تفسیر پروتستانی آن در اختیار مسلمانان قرار گرفت و در این زمان بود که شواهد به دست مسلمانان افتاد و توانستند حقیقت را به طور کامل بدانند. ممکن بود پیش از آن مسلمانان از مسیحیان نام حواریون را بپرسند و آنها هم نام پولس را در بینشان بگویند بدون اینکه کسی بداند که پولس از چه زمان و چگونه حواری شد و نیز بررسیهای تاریخی لازم صورت نگرفته بود تا مشخص شود خدا نامیدن مسیح از کی و توسط چه کسی شروع شد.

پولس در قرآن: تکفیر یا تأیید؟

شبهات مسیحیان عزیز، که در خیالات خود تأیید پولس در قرآن را مینگارند دیدیم. حال میخواهیم مثل خودشان پاسخی جدلی بدهیم. اول یک سؤال میپرسم:

از دیدگاه شما مسیحیان عزیز، پولس به خدا بودن حضرت عیسی اعتقاد داشت؟

مسلّم است که پاسخ یک مسیحی به این سؤال مثبت است. اساساً عنوان مسیحی به کسانی اطلاق میشود که معتقد به تثلیث و در نتیجه خدایی مسیح باشند. حتی شاهدان یهوه، را بخاطر اینکه مسیح را خدا نمیدانند، باوجود اینکه از کتاب مقدس پیروی میکنند غیرمسیحی میدانند.

پس پاسخ سؤال بالا مثبت، از طرف یک مسیحی است. حالا من سؤال دوم را میپرسم که البته تیر خلاص به تمام این شبهات است:

آیا تا به حال آیه 72 از سوره مائده را خوانده اید؟

هر کس این آیه را بخواند میفهمد که من چه میگویم. قرآن کسانی که مسیح را خدا بدانند، تکفیر کرده است، پس نظر به اینکه مسیحیان معتقدند پولس هم مسیح را خدا میدانسته است، پس باید پذیرفت که از دیدگاه قرآن پولس نیز کافر است.

جمع بندی

مسیحیان، بر پایه برخی تفاسیر معدود و گاهاً گمنام سعی دارند بگویند پولس مورد تأیید قرآن است که همواره از یک خطای تاریخی و ذکر گزینشی از تفاسیر سود میبرند، ما خطا بودن نظر این تفاسیر را نشان دادیم؛ در ادامه برعکس مسیحیان که از تفاسیر مدد میجویند، با کمک نص صریح قرآن نشان دادیم که قرآن نه تنها پولس را تأیید نمیکند بلکه او را کافر میداند.

کاش مسیحیان که اینقدر جستجو در قرآن را دوست دارند، در کتاب مقدسشان، به دنبال فقط یک آیه در آن که حضرت عیسی به صورت صریح ادعای خدا بودن کرده باشد، میگشتند. کاش تاریخ را میخواندند تا بدانند که بسیاری از مسیحیان اولیه تثلیث را نپذیرفتند.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:45  توسط مسلمان ایرانی 

به این پست از طرف برخی پاسخی داده شده است، که پاسخ ما به این افراد را در اینجا میتوانید بخوانید. خواندن این پاسخ را به همۀ دوستان توصیه میکنم.


شبهه: در سوره قصص آیه 49، قرآن دو کتاب تورات و قرآن را راهنماترین کتاب میداند. خب با این حساب که تورات تحریف شده است، چگونه برای کافران از آن استدلال میشود؟ آیا تورات زمان پیامبر تحریف شده نبود که راهنماترین کتاب در کنار قرآن است؟

پاسخ:

ابتدا ببینیم بحث این آیه بر سر چیست. ترجمه الميزان،ج16،ص67 و مشابه آن، جلاء الأذهان و جلاء الأحزان، ج‏7، ص 183 در این مورد میگویند:

«آيات 43-54 قصص خطاب به مشرکان مکه است. سياق اين آيات شهادت مى‏دهد بر اينكه مشركين از قوم رسول خدا (ص) به بعضى از اهل كتاب مراجعه نموده، در باره آن جناب از ايشان نظريه خواسته‏اند، و بعضى از آيات قرآن را هم كه تورات را تصديق كرده، بر آنان عرضه كرده‏اند، و اهل كتاب پاسخ داده‏اند كه آرى ما آنچه را در قرآن در اين باره آمده، تصديق داريم، و به آنچه از معارف بر حق كه قرآن متضمن آن است، ايمان داريم، و اصولا آورنده قرآن را قبل از آنكه مبعوث شود مى‏شناختيم، هم چنان كه در آيه" 53" از همين آيات فرموده:" وَ إِذا يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ قالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنَّا كُنَّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ". مشركين از پاسخ اهل كتاب ناراحت شده، به مشاجره و درشتگويى با آنان پرداختند. گفته‏اند كه قرآن سحر و تورات شما هم مثل آن سحر است،" سِحْرانِ تَظاهَرا- هر دو سحرند. كه يكديگر را كمك مى‏كنند"،" إِنَّا بِكُلٍّ كافِرُونَ- و ما به هر دو كافريم"، در نتيجه اهل كتاب از مشركين اعراض نموده، و گفته‏اند:" سَلامٌ عَلَيْكُمْ لا نَبْتَغِي الْجاهِلِينَ

بنا بر اين رسول خدا قرآن را به آنان عرضه کرد و آنان قرآن را به اهل کتاب يعني يهود و معتقدان به تورات عرضه کردند . آنان قرآن را مؤيد تورات شمردند . مشرکان تورات و قرآن را سحر و خود را بدان ها کافر شمردند و پيامبر به آنان اعلام کرد از قرآن و تورات هدايتگرتر بياوريد تا من تابع آن شوم.

خب حالا وقت آن است که پاسخ را بدهیم:

1. با نگاهی به آیۀ قبل اصل ماجرا مشخص میشود:

فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُواْ لَوْ لَا أُوتىِ‏َ مِثْلَ مَا أُوتىِ‏َ مُوسىَ أَوَ لَمْ يَكْفُرُواْ بِمَا أُوتىِ‏َ مُوسىَ‏ مِن قَبْلُ قَالُواْ سِحْرَانِ تَظَهَرَا وَ قَالُواْ إِنَّا بِكلُ‏ٍّ كَافِرُونَ(48) قُلْ فَأْتُواْ بِكِتَابٍ مِّنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى‏ مِنهُْمَا أَتَّبِعْهُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ(49)

پس هنگامى كه (رسول) حق از جانب ما به آنها آمد گفتند: چرا به اين رسول مانند موسى معجزاتى (نظير عصا و يد بيضا و الواح تورات) داده نشد؟ آيا اين مردم از اين پيش به موسى هم (با همه اين معجزات) كافر نشدند كه گفتند: اين دو (قرآن و تورات) سحر و جادوگرى است كه پشتيبان يكديگرند و گفتند: ما به همه اينها سخت بى‏ايمان و بى‏عقيده‏ايم؟ (48) بگو: پس شما اگر راست مى‏گوييد كتابى كه از اين دو كتاب آسمانى (تورات و قرآن) خلق را بهتر هدايت كند از جانب خدا بياوريد تا من از آن پيروى كنم. (49)

در واقع بحث سر اینستکه مشرکین میگفتند که چرا آنچه به موسی(ع) داده شده است به محمد(ص) داده نشده است؟ ولی وقتی که برخی از دانشمندان بیغرض از اهل کتاب، تورات را مؤید قرآن دانستند و مشاهده شد، که تورات هم از پرستش بتها نهی میکند و به سوی خدای یکتا دعوت میفرماید، مشرکین بهانه گرفتند و گفتند ایندو سحر هستند و ما به هر دو کافریم. پاسخ قرآن به این افراد پاسخی جدلی است که اگر کتابی بهتر از این برای هدایت بشر از سوی خدا هست، ارائه بدهید.(لازم به ذکر است که چنانکه در پایین اشاره میشود، وجود یک کتاب هدایت از طرف خدا بر روی زمین الزامی است)

یک تذکر: در برخی ترجمه ها و در برخی تفاسیر اشاره شده که در آیه 48 سورۀ قصص به دو ساحر ترجمه شده و برخی از آنها دو ساحر را موسی(ع) و هارون(ع) میدانند، در حالی که نص صریح آیه از دو سحر سخن میگوید و نه ساحر؛ بسیاری از تفاسیر و از جمله تفسیر المیزان تألیف علامه طباطبایی منظور از سحران را قرآن و تورات میداند. حتی با تعبیر ساحر(که مفسرین سحر را صفت مبالغه برای ساحر میدانند) ایراد اینکه بگوییم دو ساحر در آیه 48 به موسی و هارون مربوط است اینستکه در این صورت سخن کافران زمان موسی به کفار مکه ربطی نداشت که قرآن در آیۀ 49، آنگونه پاسخشان را بدهد. به هر حال برداشت ساحر کردن از کلمه "سحران" کمی بعید است و نص قرآن، از سحران سخن میگوید یعنی دو سحر و نه دو ساحر.

در ضمن اگر منظور در آیه 48، از سحر، ساحر باشد، پس چرا در پاسخ این ادعای کفار در آیه 49 از کتاب سخن میگوید؟ مگر ساحر میتواند کتاب باشد؟ ولی اینکه آنها قرآن را سحر میدانستند امری صحیح است و در خود قرآن هم بدان اشاره شده است.

2. تفسير أحسن الحديث، ج‏8، ص62 در این مورد میگوید:

«جواب سِحْرانِ تَظاهَرا است، اثبات هدايت براى تورات با آنكه تحريف شده بود، ظاهرا راجع به كليات تورات است زيرا تورات در عين محرّف بودن، مسئله توحيد و نبوت و امثال آنها را اثبات مى‏كند و يا منظور هدايت تورات در معيت قرآن است، كه قرآن آن را تصحيح مى‏كند و هر دو يك جا سبب هدايتند. إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر راستگوييد در اين گفته كه سِحْرانِ تَظاهَرا.»

پس میبینیم که بحث بر سر کلیات تورات است که خب صحیح است و نه جزئیاتش که سراسر ایراد است. بهترین مؤید این سخن فرمایش خود قرآن است که به هیچ وجه از تورات اسمی نمیبرد بلکه از آنچه بر موسی نازل شده است نام میبرد. اگر قرآن نام تورات را برده بود،شاید میشد گفت که این سخن قرآن تأیید تورات است(هر چند در بند بعدی میبینیم که این هم ممکن نیست) ولی حالا که از آنچه به موسی داده شده است سخن میگوید؛ آشکار است که منظورش فقط بخشهای تحریف نشدۀ تورات است و نه تمام تورات، که خب کلیات تورات در مورد توحید و ارسال پیامبران صحیح است و اشکالی ندارد و اتفاقاً مشرکین هم با همین کلیات تورات مشکل داشتند و نه با بخشهای دیگرش؛ زیرا بخشهای دیگر تورات فقط داستان است. به راستی اگر منظور قرآن در این آیه همان تورات زمان پیامبر است، چرا قرآن اسم تورات را نمیاورد و از آنچه به موسی داده است سخن میگوید؟

تفسير نور، ج‏9، ص69 و کتاب الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن، ج‏22، ص363، نیز میگویند که منظور در اینجا تورات اصلی است؛ که نظر به فرمایش قرآن در مورد "آنچه به موسی داده شده است" درست است.(کسی نگفته است که کل تورات نابود و مفقود شده است بلکه بحث بر سر تحریف تورات است)

باز در تأیید همین سخن، التحرير و التنوير، ج‏20، ص73، میگوید "منظور آیه اسفار منسوب به حضرت موسی از کلام خدا یا ... نیست، که اینها حوادث و داستانهایی هستند که در آنها حرفی از کلام خدا نیست..."(نقل به مضمون) باز میپرسم، داستانهای تورات چه ایرادی داشتند که مشرکین بخواهند با آن مشکل داشته باشند و سحر بنامندش؟ مشرکان داستانهای مشابه در قرآن را افسانۀ پیشینیان دانستند و نه سحر. آنچه از دید آنان غیرقابل تحمل بود، نگراش یکتاپرستانه و مخالفت تورات با پرستش بت بود که در کلیات تورات دیده میشد.

3.ترجمه الميزان، ج‏16، ص 73 در این مورد میگوید:

«اين جمله تفريع بر سحر بودن قرآن و تورات است، و اين تفريع و نتيجه‏گيرى وقتى درست است كه وجود يك كتاب از خدا در ميان بشر واجب باشد، تا هادى آنان باشد، و بر بشر هم واجب باشد كه آن كتاب را پيروى كنند، در اين صورت است كه اگر به زعم كفار تورات و قرآن سحر باشند، بايد كتاب ديگرى باشد كه حقاً كتاب خدا باشد.»

اینجا مشخص میشود که بحث بر سر این نیست که تورات و قرآن هدایتگر هستند یا نه. بحث بر سر اینستکه خدا برای راهنمایی بشر کتابی میفرستد تا بشر را در اعصار مختلف هدایت کند، و خب این امری است که عقل میپذیرد زیرا دانش بشر همواره دچار خطا میشود و نسبت به آینده ناآگاه است و از صفت کمالی هدایتگری در خدا چنین انتظاری میرود. توجه کنید که قرآن به کفار میفرماید که "از نزد خدا کتابی هدایتگرتر بیاورید". در اصل قرآن میفرماید اگر تورات و قرآن را سحر میدانید، نظر به اینکه کتابی باید از طرف خدا باشد که از این دو هدایتگر باشد این کتاب را معرفی کنید.

در واقع نیز سایر کتب آسمانی تحریف شدۀ پیشین از تورات هم بدتر هستند در هدایت بشر. کتاب انجیل، که آدمی را به گمراهی تثلیث میکشاند و از توحید خارج میکند؛ اوستا و گاتهای زرتشت هم ایرادهای توحیدی بسیاری دارند از جمله اعتقاد به وجود انگره مینو که عامل شر است. این ایرادها که مربوط به اصول اعتقاد است و یگانگی خدا را به چالش میکشاند در قرآن و حتی در تورات تحریف شده، نیست.

4. آنچه برداشت این افراد از این آیه را رد میکند سایر آیاتی از قرآنند که بر تحریف تورات، توسط یهودیان، تأکید دارند مانند بقره:75، نساء:46 و انعام:91.

5.اساساً در این آیه بحث از "هدایتگر بودن" نیست، بلکه بحث از "هدایتگرتر بودن" است، آن هم در بین کتب منسوب به خدا. تورات هر چند تحریف شده است، ولی بعد از قرآن هدایتگرترین کتاب است که این به معنای این نیست که به درستی هدایت میکند بلکه به معنای آن است که بعد از قرآن بهتر از سایر کتب است. حقیقت هم همین است، زیرا به غیر از قرآن و تورات سایر کتب آسمانی تحریف شده، در بحث توحیدی خود دچار ایراد هستند.

6.از تمام این سخنان که بگذریم ما اساساً بخاطر قرآن نیست که میگوییم تورات تحریف شده است. بلکه ایرادات فراوان تورات است که این را به ما مینمایاند. در تورات از خدایی سخن میرود که بعد از انجام کاری پشیمان میشود، خلف وعده میکند، از دانستن انسان میترسد، دروغ میگوید، نژادپرست است و... همچنین ایرادات و تناقضات زیادی بر تورات وارد است که بخشی از آن در اینجا آمد و همچنین نقد اسپینوزا بر تورات وارد است و دهها دلیل دیگر بر تحریف تورات وجود دارد.

پاسخ بالا بدون شک برای افراد اهل اندیشه کافی است ولی برخی شبهات از سوی اهل کتاب مطرح است که بدان پاسخ میگویم:

شبهه1: این آیه از آیات تحدی قرآن است،همچون بقره:23 و قرآن همانطور که از کافران خواسته است که اگر در قرآن شک دارند، مثل آن بیاورند، همین سخن را در مورد تورات زده است. نشانه تحدی بودن آن هم آمدن عبارت "اگر راست میگویید" در آخر این آیه است و در آیات تحدی هم آمده است.

پاسخ: در پاسخ به این شبهه باید عرض کنم که این آیه با آیات تحدی زمین تا آسمان فرق دارد و این امری است که بر هر فردی که مغرضانه به بحث نگاه نکند آشکار است. در آیات تحدی قرآن به کفار میگوید اگر شک دارید از نزد خودتان چیزی مثل قرآن بیاورید ولی در این آیه قرآن به کفار میفرماید از نزد خدا از این دو کتاب هدایتگرتر بیاورید. آیا اینکه از کسی بخواهد از نزد خودش یک کتاب بیاورد با اینکه بخواهد از نزد خدا کتاب بیاورد یکی است؟

اصلا بحث آیات تحدی، بحث اعجاز قرآن است که اگر شکی در الهی بودن قرآن دارید و آنرا تألیف بشر میدانید، پس باید بتوانید مثل یا بهتر از آن بیاورید؛ ولی اینجا و در این آیه قرآن پاسخی جدلی به بهانۀ گرفته شده از سوی کفار میدهد و سخنش هم بر اساس بحث تحدی نیست که اعجاز و ناتوانی کفار بر آوردن مثل قرآن را در نظر دارد بلکه چنانکه در تفاسیر دیدیم، نظر به اینکه خدا بشر را هدایت میکند و به حال خود رها نمیکند و این امری است که عقلاً ثابت میشود، میفرماید پس کتابی از نزد خدا که از ایندو هدایتگرتر باشد بیاورید و عرض کردیم که قرآن اسمی از تورات نیاورده بلکه از آنچه به موسی داده شده است سخن میگوید، پس فقط بخشهای تحریف نشدۀ تورات در این آیه مد نظر هستند.

آیا شباهت این آیه به آیات تحدی نشانگر تحدی بودن این آیه است؟ آیا هر گردی گردو است؟ آیا عبارت "اگر راست میگویید" فقط در آیات تحدی آمده است؟ البته که نه قرآن بارها و بارها این سخن را بیان داشته است: مثل بقره:94، بقره:111، آل عمران:168، آل عمران:183، انعام:40و...

شبهه2: محمد در این آیه تورات را به عنوان منبعی خلل ناپذیر و الهی، بر درستی ادعای نبوتش دانسته است؛ منبعی که هیچ انسانی نمیتواند هدایتبخشتر از آن را جایگزینش کند.

پاسخ: اولاً اینکه این آیه را حضرت محمّد(ص) گفته توهم شبهه افکن است و در واقع ایشان خواسته وسط دعوا نرخ تعیین کند. این آیه و سایر آیات قرآن، کلام خدا و نه سخن حضرت محمد(ص) هستند.

ثانیاً در این آیه و آیۀ قبل هیچ سخنی از تورات نیست و خدا از آنچه بر موسی نازل کرده است سخن میگوید و نه کتاب تورات موجود که حتی برخی مسائل بعد از مرگ حضرت موسی را نیز در آن میبینیم(چگونه این تورات نازل شده از سوی خدا به موسی است که ماجراهای بعد از مرگ حضرت موسی در سفر تثنیه از این کتاب دیده میشود؟ آیا بخشی از این کتاب را خدا بعد از مرگ حضرت موسی به ایشان نازل کرده است؟ پس لابد اگر اینطور باشد ایشان هم دوباره زنده شده است و آنها را به تورات اضافه کرده است و بعد دوباره مرده است!!!!) برای اطلاعات بیشتر از تورات سفر تثنیه 34: 9-7 را بنگرید. همچنین اگر این همان تورات است چگونه حضرت یوشع(ع) طبق سند یوشع32:8، آنرا بر 12 سنگ مینویسد و حال آنکه تورات امروزی آنقدر حجیم است که چنین امری محال است؟

ثالثاً شبهه افکن دروغ میگوید که تورات را سندی بر نبوت خود گرفته است. این آیه در کجایش تورات و حتی طبق سخن خودش آنچه بر موسی نازل شده است را مؤید نبوت پیامبر دانسته است؟ بدبختانه این فرد مغرض احتجاجات قرآن با یهودیان در سوره های دیگر، را در این بحث خلط کرده است؛ قرآن به یهودیان و مسیحیان میفرماید که شما خودتان از روی کتابتان پیامبر را میشناسید همانطور که کودکانتان را میشناسید ولی اینجا آن حرف را نمیزند و تورات را پشتیبان خود معرفی نمیکند.

رابعاً کسی نگفته کل تورات نابود شده است. بلکه ما ادعای تحریف داریم که البته صحیح است؛ ولی خب برخی حقایق تورات حفظ شده است مانند یگانگی خدا که کفار هم با همین مشکل داشتند و آنرا تکذیب کردند وگرنه داستانسراییهای تورات که باعث تکذیب کفار نمیشد؛ بخاطر وجود این حقایق باقی مانده هم هست که قرآن آنرا به هدایتگری قبول دارد، وگرنه قرآن به تحریف تورات صراحت دارد: بقره:75، نساء:46 و انعام:91.

خامساً قرآن نگفته است هدایت بخش ترین کتاب برای انسان تورات است، بلکه از قرآن و آنچه بر موسی نازل شده است سخن میگوید، در واقع بله قرآن و بخشهای دست نخوردۀ تورات لایق هدایتبخشی هستند.

سادساً ایشان فراموش کرده است که عبارت، عبارتی مقایسه ای است و قرآن نمیگوید که برای هدایت تورات کافی است بلکه بخشهای سالم تورات(طبق سخن خود قرآن آنچه به موسی داده شد) را نسبت به آنچه غیر از قرآن به اسم کتاب آسمانی معرفی میشود هدایتگرتر میداند؛ چنانکه ما هم عرض کردیم که وضعیت تورات با تمام تحریفاتش از کتب آلوده به شرکی چون انجیل و اوستا بهتر است.

شبهه3: چگونه می‌توان کتابی که منکران قرار است ارائه دهند را با یک کتابِ مفقود و معدوم قیاس نمود! آیا غیر از این است که در صورتِ مفقود بودن توراتِ موردِ نظرِ این آیه، به ‌کل غیرعقلانی و غیرمنطقی می‌باشد؟

پاسخ: بله غیر از این است! به این سخن در علم منطق مغالطۀ "حمله به آدم پوشالی" میگویند. ایشان ادعایی که ما نداریم را به ما نسبت داده است و ما را محکوم میکند. ما هرگز نمیگوییم که تورات اصلی مفقود شده است بلکه میگوییم تحریف شده است، یعنی چیزهایی از آن کم و چیزهایی بدان اضافه شده است. البته وجود داستانهای مربوط به بعد از مرگ حضرت موسی تحریف این کتاب را که مثلاً باید تألیف حضرت موسی(یا به عبارت صحیحتر آیات نازل شده بر حضرت موسی) باشد به خوبی ثابت میکند.

بخشی از تورات اصلی که آیات نازل شده از سوی خدا بر موسی است، با وجود تحریف باقی مانده است و قرآن هم بدان اشاره دارد؛ چنانکه میبینیم نمیگوید تورات بلکه میگوید آنچه به موسی داده شده است. وجود همین بخشهای مصون مانده از تحریف که توحید را تبلیغ و پرستش بت را محکوم میکند، باعث شد که قرآن آنرا از سایر کتب به غیر از خودش هدایتگرتر بداند و باز به همین خاطر بود که کفار آن را سحر نامیدند. پس بخشهایی از آنچه بر موسی نازل شده است در این کتاب باقی بوده است و سخن آیه غیرمنطقی نیست. ضمن اینکه باز میگویم که این آیه یک سخن در مقام مقایسه میگوید و این دو کتاب را هدایتگرتر میداند و این در مقایسه با سایر کتب غیر از قرآن است و هرگز نگفته است که تورات برای هدایت کافی است. پس آشکار شد که این شبهه هم وارد نیست.


لینک مرتبط: چرا قرآن از اهل کتاب میخواهد پیرو کتاب تحریف شدۀ خود باشند؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:0  توسط مسلمان ایرانی 

سلام. میدانیم که مسیحیان معتقد به این هستند که حضرت عیسی(ع)، خدا هستند، که پاسخ به این ادعا در اینجا داده شده است. اما یکی از شبهاتی که این افراد علیه اسلام بیان میکنند این است که حتی در کتب مقدسۀ یهود، نیز حضرت مسیح(ع) یک خدا فرض شده است:

شبهه: کتاب اشعیای نبی در باب 9 و آیه 6 ادعا میکند که حضرت عیسی علیه السلام خداست و با پیشگویی در مورد آمدن او، وی را خدای قدیر مینامد.

پاسخ کوتاه: در پاسخ به این شبهه یک مقاله از یکی از سایتهای اسلامی را برای شما دوستان عزیزم ترجمه کردم که در ادامه میاید ولی ابتدا پاسخ خیلی کوتاه شبهه را عرض میکنم:

1. در این پیشگویی حضرت اشعیا(ع) هرگز نمیگویند که این فرزند، "خدای قدیر" است، بلکه برای او چند اسم مطرح میفرمایند که مترجمین محترم مسیحی، معنی لغوی این اسمها را نوشته اند. این آیه یکی اسمهای فرزند مورد نظر را "EL Gibor" مینامد که خب در لغت به معنای "خدای قدیر" است. نمیشود بگوییم چون معنی اسم کسی "خدای قدیر" است، پس او خداست. چنین اسمهایی در فرهنگ آن زمان یهودیان باب بوده است و حتی امروزه هم بین مردم باب است.(در زبان فارسی خودمان اسمهایی مثل مزدا، هرمزد و یزدان به معنای خدا هستند) اگر معنی لغوی اسم نشانگر خدا بودن باشد، معنی لغوی اسم حضرت حزقیال(Ezekiel)(ع)، از انبیاء یهود، نیز "خدای نیرومند" است و همچنین یکی از ملائک در دین یهود "گابریل(Gabriel)" نام دارد معنی لغوی اسمش "خدای نیرومند" است و دهها اسم دیگر در فرهنگ کهن یهود، آیا مسیحیان خدا بودن این افراد را نیز میپذیرند؟

2. این کلمه را مسیحیان تا حدودی یکطرفه معنی کرده اند، زیرا "EL Gibor" را میتوان به "قاضی توانا" نیز ترجمه کرد.

3. مسیحیان هیچ دلیل موجّهی ندارند که در این آیه حضرت اشعیا(ع) در مورد حضرت مسیح(ع) یا ماشیاح موعود، سخن گفته است. یهودیان معتقدند که منظور حضرت اشعیا(ع) در اینجا فردی به نام "حزقیا" است. نظر یهودیان زیاد هم عجیب نیست زیرا بین حضرت اشعیا(ع) 700 پیش از تولد حضرت عیسی(ع)، که ما و مسیحیان معتقدیم که همان مسیح موعود است، اینگونه فرموده است و این در حالی است که در پیشگویی میفرمایند که "این فرزند به ما بخشیده شده است" و نمیفرمایند که "بخشیده خواهد شد" و ادعا میشود که این فرزند به دنیا آمده است، حال آنکه حضرت عیسی(ع)، هفتصد سال بعد از نوشته شدن این سخن به دنیا آمده است.

4.عنوان پدر سرمدی نیز مخصوص حضرت عیسی نیست و یهودیان حزقیا را نیز با این عنوان میخوانند.

پاسخ تشریحی:

منبع: http://www.answering-christianity.com/godtitle.htm

مترجم: مسلمان ایرانی

1- In Isaiah 9:6 and the Old Testament:

1.در اشعیا9: 6 و عهد عتیق

Christians claim that since the predicted Prophet's name (Jesus) will be called "Mighty God" in Isaiah 9:6-7, then therefore, he must be GOD Almighty Himself.

Let us read the Verses: "For unto us a child is born, unto us a son is given, and the government shall be upon his shoulder; and his name shall be called Wonderful, Counselor, Mighty God (EL Gibor), The everlasting Father, The Prince of Peace. Of the increase of his government and peace there shall be no end, upon the throne of David, and upon his kingdom, to order it, and to establish it with justice and righteousness from hence forth even forever. The zeal of the Lord of hosts will perform this. (Isaiah 9:6-7)"


It is quite unfortunate that in the old Jewish culture, people used to be named "Godly" names. This is quite misleading and deceiving to Christians when they try to define the deity of Jesus.

مسیحیان ادعا میکنند که از آنجایی که نام(عیسی) پیشبینی شده توسط پیامبر که "خدای قدیر" خوانده خواهد شد در اشعیا9: 7-6، پس در نتیجه او باید خودش خدا باشد.

بیایید آیات را بخوانیم:"زيرا كه‌ براي‌ ما ولدي‌ زاييده‌ و پسري‌ به‌ ما بخشيده‌ شد و سلطنت‌ بر دوش‌ او خواهد بود و اسم‌ او عجيب‌ و مشير و خداي‌ قدير(EL Gibor) و پدر سرمدي‌ و سرور سلامتي‌ خوانده‌ خواهد شد. ترقّي‌ سلطنت‌ و سلامتي‌ او را بر كرسي‌ داود و بر مملكت‌ وي‌ انتها نخواهد بود تا آن‌ را به‌ انصاف‌ و عدالت‌ از الان‌ تا ابدالاباد ثابت‌ و استوار نمايد. غيرت‌ يهوه‌ صبايوت‌ اين‌ را بجا خواهد آورد (اشعیا9: 7-6 ترجمه قدیمی)"

این کاملا ناشی از این است که در فرهنگ قدیمی یهود، مردم خو گرفته بودند به اینکه با اسمهای "خداگونه"، نامگذاری شوند. این کاملا مسیحیان را گمراه کرده و فریب داده است، وقتی میخواهند خدایی حضرت عیسی را تعریف کنند.

Psalm 82:6 "I said, 'You are "gods" (Elohim; plural to El); you are all sons of the Most High.' " "gods" here in Hebrew is "Elohim", which is plural of "EL". It is the same exact thing as "EL" used for Jesus in Isaiah 9:6, since "gods" is a combination of several "EL"s. And as clearly shown here, for someone to be called "god" or "God" in the Bible it wouldn't make him GOD Almighty Himself.

مزامیر82: 6 "من‌ گفتم‌ كه‌ شما "خدايانيد"(Elohim حالت جمع برای EL) و جميع‌ شما فرزندان‌ حضرت‌ اعلی." "خدایان" اینجا در عبری Elohim که حالت جمع EL است، میباشد. این دقیقا همان EL(خدا) است که برای حضرت عیسی در کتاب اشعیا6:9 به کار رفته است،زیرا "خدایان" ترکیب چند "EL"(خدا) است. و همانطور که اینجا به طور کامل نشان داده شد، برای کسی که کتاب مقدس خدا خوانده شود، این او را خدا نمیکند. همینطور ملاحضه کنید: تعریف پسر خدا در اسلام.(قرآن در سورۀ توحید تأکید میکند که خدا نه زائیده شده و نه کسی را زائیده است. در سوره انبیاء آیه 26 نیز میفرماید خداوند منزه است از اینکه فرزندی داشته باشد)

Many people in the Jewish old culture were called "God" before Jesus' existence on earth. The following translations were verified by http://bible.crosswalk.com and the Jewish Sabbath Temple:

Note: Some of the words have different translations in the http://bible.crosswalk.com site than in the Jewish Sabbath Temple translation. I trust the Jewish Sabbath Temple translation, because they speak far better and more accurate Hebrew than the Bible Crosswalk site who are Christians and are desperate to prove the trinity dogma:


Important Note: The "Yahweh" in many Hebrew names is shortened because it apparently makes the name much easier to pronounce since it is used often. It is very similar to our shortened names today such as:

1- Michael shortened for Mike.
2- Samuel shortened for Sam.

1- Jerusalem was called "The LORD our Righteousness". "In those days Judah will be saved and Jerusalem will live in safety. This is the name by which it will be called: The LORD Our Righteousness (Yahweh tsidkenû).' (From the NIV Bible, Jeremiah 33:16)"

2- Abraham called a mountain "The LORD will Provide" (Yahweh Jireh). "So Abraham called that place The LORD Will Provide (Yahweh Jireh). And to this day it is said, "On the mountain of the LORD it will be provided. (From the NIV Bible, Genesis 22:14)"

3- Ezekiel means "Strong God". It also means "Yahweh is Strong God".

4- Elijah. This name is short for EliJehovah or "Eli Yahweh". Eli means my GOD, and Yahweh is the name and title of GOD Almighty in the Bible. Does "Eli Yahweh" or Elijah mean that the person is Jehovah Himself?

5- Israel means "Challenge God", "he struggles with God", or "fight with God". It also means "Defeat God".

6- Gabriel also means "Strong God".

7- Isaiah or Jesaiah, which is short for "Jesa Yahweh" means "Salvation from Yahweh". It could also mean "Salvation".

8- Joshua, which is short for "Josh Yahweh" means "Yahweh Saves".

9- Elli, which is a common name for men before and after Jesus, means "God". Psalm 82:6 "I said, 'You are "gods"; you are all sons of the Most High.' " "gods" here in Hebrew is "Elohim", which is plural of "EL". It is the same exact thing as "EL" used for Jesus in Isaiah 9:6, since "gods" is a combination of several "EL"s. And as clearly shown here, for someone to be called "god" or "God" in the Bible it wouldn't make him GOD Almighty Himself.

Note: The trinitarian liars who translate the Bible into English play dirty tricks about capitalizing and lowering the "g" in "God" to prove their trinity lie, while they fully know that it is the same word used for ALL!


10- Immanuel, Emanuel, Emmanuel, Immanuel, or Imanuel are the SAME NAME and are another name for Jesus, means "With us is God". This name is also common for men before and after Jesus.

11- Elihu means "My God is He".

12- Gedaliah means "Jehovah is Great". Again, Gedaliah is short for "Gedal Yahweh". Is the person who was called "Jehovah is Great" GOD Almighty Himself? People before and after Jesus are given this name. See 2 Kings 25:22-24.

13- Eliadah or Eliada means "God knows".

14- Eliab means "my God is Father".

15- Elzaphan means "God is Protector"

16- Eliakim means "God raises".

17- Elisha means "God is Salvation".

18- Eleazar means "God has helped"

19- Judah or Yahawdah means "Praised". It generally means "Praised by Yahweh".

20- Hashabiah means "Jehovah has considered".

21- Mattithiah means "Gift of Jehovah".

22- Michael (nick name "Mike") means "who is like God". Yet, non is like Him, the Almighty. See Exodus 8:10.

23- Jesus, Yahshua, Yeshua or Yashua are the SAME NAME, and mean "Salvation". It doesn't mean "God Saves" as Christians claim. Jesus (Yeshua) means in Hebrew "salvation" and not "God saves". Yud Shin Waw Ain - this name doesn't include the word "God".

Joshua (Yehoshya) - Yod Hey - Waw Shin Ain
Isaya (Yeshayah) - Yod Shin Ain - Yod Hey .

These two names are combination of Yod, Shin, Ain - salvation and Yod, Hey - Yahwe.

Yosh Hey (Yah) is common short from Yahwe, for example Alleluia comes from "Halelu Yah" - "Glorify Yahwe".

Joshua (Yehoshya) - Yod Hey - Waw Shin Ain

Isaya (Yeshayah) - Yod Shin Ain - Yod Hey .

بسیاری از مردم در فرهنگ یهودی کهن، "خدا" خوانده میشدند پیش از اینکه حضرت عیسی روی زمین وجود داشته باشد. ترجمه های زیر به وسیله http://bible.crosswalk.com و معبد شابات یهود، مورد بازبینی قرار گرفته است:

یادداشت: برخی کلمات ترجمۀ در سایت با ترجمه معبد شابات یهود تفاوت دارند. من به ترجمۀ معبد شابات یهود اعتماد میکنم زیرا آنها خیلی بهتر و درستتر از سایت bible crosswalk که مسیحی هستند و به سختی میتوانند عقیدۀ تثلیث را اثبات کنند، به عبری صحبت میکنند:

یادداشت مهم: "یهوه" در خیلی از اسمهای عبرانی، مخفف شده است زیرا ظاهراً اسم را برای تلفظ خیلی ساده تر میکند زیرا اغلب به کار میرود. این خیلی شبیه است به اینکه ما امروزه اسمها را مخفف میکنیم مانند:

1.مایکل که مخففش مایک است.

2.ساموئل که مخففش سام است.

1.اورشلیم "خداوند عدالت ما" خوانده میشد: "در آن‌ ايّام‌ يهودا نجات‌ خواهد يافت‌ و اورشليم‌ به‌ امنيّت‌ مسكون‌ خواهد شد و اسمي‌ كه‌ به‌ آن‌ ناميده‌ مي‌شود اين‌ است‌: يهوه‌ صِدْقين(خداوند عدالت ما)" (ترجمه قدیمی، ارمیا33: 16)

2.ابراهیم کوه را "خداوند تدارک میبیند"(یهوه یری) خواند: "و ابراهيم‌ آن‌ موضع‌ را «يهوه‌ يري‌'» ناميد، چنانكه‌ تا امروز گفته‌ مي‌شود: «در كوه‌، يهوه‌، ديده‌ خواهد شد.»" (ترجمه قدیمی، پیدایش22: 14)

3.حزقیال یعنی "خدای نیرومند". همچنین به معنای "یهوه خدای نیرومند است" میباشد.

4.الیجاه. این اسم مخفف "الییهوه" یا "الی یهوه" است.(یهوه به شکل جهوه هم نوشته میشود). الی یعنی خدای من، و یهوه اسم و عنوان خدا در کتاب مقدس است. آیا "الیجاه" یا "الی یهوه" به معنای این است شخص خود یهوه است؟

5.اسرائیل یعنی "رقابت با خدا"، "او با خدا کشتی گرفت" یا "جنگ با خدا". همچنین به معنای "شکست دادن خدا" است.

6.گابریل به معنای "خدای نیرومند" است.

7.اشعیا یا جسیا، که مخفف "جسا یهوه" است یعنی "رستگاری از سوی یهوه" میتواند به معنای "رستگاری" هم باشد.

8.یوشع، که مخفف "جوش یهوه" است به یعنی "یهوه نجات داد".

9.الّی(Elli)، که اسمی عمومی برای مردها پیش و پس از حضرت عیسی است، به معنای "خدا" است. مزامیر82: 6 "من‌ گفتم‌ كه‌ شما "خدايانيد"(Elohim حالت جمع برای EL) و جميع‌ شما فرزندان‌ حضرت‌ اعلی." "خدایان" اینجا در عبری Elohim که حالت جمع EL است، میباشد. این دقیقا همان EL(خدا) است که برای حضرت عیسی در کتاب اشعیا6:9 به کار رفته است،زیرا "خدایان" ترکیب چند "EL"(خدا) است. و همانطور که اینجا به طور کامل نشان داده شد، برای کسی که کتاب مقدس خدا خوانده شود، این او را خدا نمیکند.

یادداشت: دروغپردازان تثلیثی که کتاب مقدس را به انگلیسی ترجمه میکنند نیرنگهای زشتی را برای نوشتن بزرگ و کوچک حرف "g" در "God" به کاری میگیرند، تا تثلیث دروغینشان را ثابت کنند، در حالی که به خوبی میدانند این حرف یکسانی است که برای همه استفاده میشود.

10.عمانوئل، امانوئل، عمانوئیل یا امانوئیل، اسمهای یکسانی هستند و اسم دیگری برای حضرت عیسی هستند که به معنای "با ما خداست" میباشد. این اسم نیز پیش و پس از حضرت عیسی بین مردها عمومیت داشته است.

11.الیهو یعنی "خدای من اوست".

12.گدالیا، یعنی "یهوه بزرگ است". باز گدالیا مخفف "گدال یهوه" است. آیا کسی که "یهوه بزرگ است" خوانده میشود، خودش خداست؟ مردم پیش و پس از حضرت عیسی این اسم داشته اند. کتاب دوم پادشاهان25: 24-22 را ببینید.

13.الیاداه یا الیادا، یعنی "خدا میداند".

14.الیاب یعنی "خدای من پدر است".

15.الزافن یعنی "خدا سرپرست است".

16.الیاکیم یعنی "خدا بالا میبرد".

17.الیشا یعنی "خدا رستگاری است".

18.الیزار یعنی "خدا کمک کرد".

19.یهودا یعنی "ستایش". معمولا به معنای "ستایش شده بوسیلۀ یهوه" به کار میرود.

20.هشبیا یعنی "یهوه اندیشه صحیح دارد".

21.هتّیثاه یعنی "پیشکش یهوه".

22.مایکل(مخففش مایک) یعنی "کسی که مثل خداست" هنوز مثل خداوند نیست. خروج10:8 را ببینید.

23.عیسی یا یسوع اسمهای یکسانی هستند که به معنی "رستگاری" هستند. چنانکه مسیحیان ادعا میکنند، به معنای "خدا نجات میدهد" نیست. عیسی(یسوع) در عبری به معنای "رستگاری" است و نه "خدانجات میدهد". Yud Shin Waw Ain-این اسم شامل کلمۀ "خدا" نمیشود.

این دو کلمه ترکیب Yod, Shin, Ain-رستگاری و Yod, Hey-یهوِ هستند.

Yosh Hey (Yah)-یک مخفف معمولی از یهوِ است. برای مثال هللویا از "هللو یاه"- "Glorify Yahwe" میاید.

In the above examples, we clearly see that the old Jewish culture gave "Godly" titles to people who are not in anyway divine.

Notice that in Isaiah 9:6, it clearly says "and his NAME shall be...." This clearly proves that "Mighty God" is just a name given to the coming Prophet (Jesus). Since this is just a name, this also clearly proves other people in the old Jewish culture were named that name before, even if they're not mentioned in the current Bible.

Have Isaiah 9:6 said "and he will be God Almighty Himself" or "and he will be the God Almighty" then this would be different, because we now would be talking about not just a NAME given to someone, but rather GOD Almighty Himself.

Important Note: There is not a single Verse in the New Testament where Jesus was called directly or named directly "Mighty God" or "God". Notice in Isaiah 9:6 it clearly says "and his name shall be...." Jesus was called "Son of GOD" as many others in the Bible were called Sons of GOD as shown below in this article, but he never even once was addressed as "Mighty God" or "God", nor he ever claimed to be "Mighty God" or "God".

The Jews believe that Isaiah 9:6 was referring to somebody else, other than Jesus. The Book of Isaiah which obviously contains Isaiah 9:6 came 700 before the birth of Jesus. The Jews had absolutely no problem calling somebody who came 700 years before Jesus "El Gibor (Mighty God)". That person's name is Hezekiah. The Jews believe that Isaiah 9:6 is referring to Hezekiah and not Jesus, and they did indeed address Hezekiah as "Mighty God". This proves that many people before Jesus were named even at birth "El Gibor (Mighty God)", just like people were also named "Ezekiel (Strong God)", "Elli (God)", "Gabriel (Strong God)", etc...

در مثالهای بالا، ما آشکارا دیدیم که فرهنگ یهودی کهن عناوین "خداگونه" را به مردمی میدهد که به هیچ وجه، خدایی نیستند.

توجه کنید که در اشعیا6:9 ، آشکارا میگوید: "اسم او خواهد بود..." این آشکارا نشان میدهد که "خدای قدیر" فقط یک اسم است برای پیامبر آینده(حضرت عیسی). زیرا این فقط یک اسم است، این ثابت میکند سایر مردم فرهنگ یهودی کهن، پیشتر این اسم را داشته اند، حتی اگر آنها در کتاب مقدس رایج ذکر نشده باشند.

آیا اشعیا6:9 گفته است "و او خودش خدای متعال خواهد بود" یا گفته "او خدای توانا خواهد بود"؟ آنگاه متفاوت خواهد بود، زیرا ما فقط در مورد یک اسم صحبت نخواهیم کرد، بلکه در مورد خدا صحبت خواهیم کرد.

یادداشت مهم: هیچ آیه ای در عهد جدید وجود ندارد که حضرت عیسی را "خدای قدیر" یا "خدا" بخواند یا بنامد. توجه کنید که در اشعیا6:9 آشکارا میگوید "و اسم او خواهد بود..." حضرت عیسی "فرزند خدا" خوانده میشود، مانند بسیاری افراد دیگر که در کتاب مقدس خدا خوانده شده اند، چنانکه پایینتر در این مقاله نشان داده شده است؛ ولی او هرگز حتی یکبار "خدای قدیر" یا "خدا" نامیده نشده است، خودش هم هرگز ادعا نکرده است که "خدای قدیر" یا "خدا" است.

یهودیان معتقدند که اشعیا6:9 در مورد فرد دیگریست، غیر از حضرت عیسی. کتاب اشعیا که آشکارا شامل این آیه است، در 700 سال پیش از تولد حضرت عیسی است. یهودیان مطلقاً هیچ مشکلی با "خدای قدیر"(EL Gibor) نامیدن کسی که 700 سال پیشتر از حضرت عیسی آمده است، ندارند. نام این فرد حزقیا است. (مقاله انگیسی-مسلمان ایرانی) یهودیان معتقدند که اشعیا6:9 در مورد حزقیا است و نه حضرت عیسی، و آنها واقعاً حزقیا را "خدای توانا" خطاب میکنند. این ثابت میکند که خیلی افراد پیش از حضرت عیسی(ع)، حتی در بدو تولد "خدای قدیر"(EL gibor) نامیده شده اند، درست مانند افرادی که حزقیال(خدای نیرومند)، الّی(خدا)، گابریل(خدای نیرومند) و ... نامیده شدند.

2- The "Mighty God" translation:

2.ترجمۀ "خدای قدیر":



"Mighty God" in Isaiah 9:6 is "El Gibor". This is not exactly "Mighty God", but close. "Strong" is more correct (but it is different from strong of "hazak"). Here both El and Gibor are nouns - this is short full spell is "El Hu Gibor".

Anyway "El Gibor" and "Gabriel" are same thing. They both mean "Strong God". "Gabriel" is an angel's name in the Bible.

The word "Gibor" in Isaiah 9:6 and the word "Gibor" of Gabriel have exactly the same root, and they are both the same word. The word itself can also be translated as "Man of God".

By the way, "EL" can also mean "Judge". So "El Gibor" can also be translated as "Strong Judge".

The "Mighty God" translation is just one possibility. This type of differences in translation exists throughout the Hebrew language, where words' meaning change depending on the sentence. That is why there is no one single solid Bible Translation!. Theologians have difficulties agreeing on some key issues in translations. That's why we see so many different Bibles with so many different translations.

But anyhow, even if "Mighty God" was the right translation, it is still just a NAME given to Jesus and nothing more. It doesn't in anyway prove that he is the creator of the Universe. Many people as shown above were given the misleading "Godly" titles before Jesus.

خدای قدیر در اشعیا6:9، "EL gibor" است. این کاملاً "خدای قدیر" نیست، ولی نزدیک به آن است. "نیرومند" درستتر است(ولی فرق دارد با نیرومند در کلمه "hazak"). اینجا "EL" و "Gibor" هر دو اسم هستند-این عبارت مخفف است و کامل آن به شکل "El Hu Gibor" است.

به هر حال "EL Gibor" و "Gabriel" چیزهای یکسان هستند. هر دو به معنای "خدای نیرومند" هستند. "گابریل" نام یک فرشته در کتاب مقدس است.

کلمۀ "Gibor" در اشعیا6:9 و کلمه "Gibor" در Gabriel، دقیقاً یک ریشه دارند و هر دو کلمات یکسانی هستند. کلمه همچنین میتواند خودش ترجمه شود به "مرد خدا".

ضمناً "EL" میتواند به معنای "قاضی" باشد. پس "El Gibor" میتواند به "قاضی نیرومند" ترجمه شود.

ترجمه به "خدای قدیر" فقط یک امکان است. این نوع اختلاف ترجمه، در سراسر زبان عبری، هر جا معنی کلمه بسته به جمله تغییر پیدا میکند، وجود دارد. این علت این است که هیچ ترجمۀ قابل اطمینانی از کتاب مقدس وجود ندارد. خداشناسان موافقت کرده اند که بر برخی موضوعات کلیدی در ترجمه ها، مشکل دارند. این علّت آن است که ما کتاب مقدسهای خیلی متفاوتی با ترجمه های بسیار متفاوتی میبینیم.

ولی به هر جهت، حتی اگر "خدای قدیر" ترجمۀ درست باشد، هنوز فقط یک اسم است که به حضرت عیسی داده شده است و نه چیزی بیشتر. این به هر حال ثابت نمیکند که او خالق جهان است. خیلی از مردم همانطور که در بالا نشان داده شد، پیش از حضرت عیسی(ع) عناوین "خداگونه" فریبنده، داشته اند.

۳- Questions to you:

3.سؤال از شما



From the names above, do you honestly think that "Strong God", "Yahweh is Strong God", "Yahweh Saves", "God", "Yahweh", "My God is He", "God is Salvation", "Jehovah is Great" and "Mighty God" have much differences in their meanings?

I mean, why consider Jesus as GOD Himself, which is a great blasphemy, when he was given a normal "Godly" title that was given to others before him?

If Jesus was named "Jehovah is Great (Gedaliah)" for instance, then we would see Trinitarian Christians trying their best to prove that he is GOD Almighty Himself. Why then not consider the people who were named "Gedaliah" before and after Jesus as GOD Almighty Himself also? Why not consider these people divine as well?

Important Note: So if Jesus was named "Michael or Mike (who is like God)", then we would see Trinitarian Christians claim that he is GOD Almighty, since Exodus 8:10 clearly states that there is non like GOD, and yet Jesus (Mike) is like GOD which would without a doubt make him GOD.

This is the type of false interpretations and conclusions that Trinitarian Christians fall into.

Very Important Note: The reason why the foretold person would be regarded as "Mighty God" is not because he will be GOD Almighty Himself. His name or title being "Mighty God" is nothing but a way to show that the person will be very important and very powerful. He will be like a God on earth because of his Might. I must emphasize that again, the person's "NAME" will be called "Mighty God". Isaiah 9:6 never said that the person will be GOD Almighty Himself, or GOD Almighty will be that person. The word "NAME" means that the name will be just a (misleading) Godly title as many misleading Godly titles were given to others before and after Jesus peace be upon him in the Bible. I must also emphasize that in the New Testament, Jesus was not even once called or addressed as "Mighty God" or "God", nor did he ever claim to be "Mighty God" or "God". So if he were indeed the foretold person in Isaiah 9:6 (which I personally believe he were), then this means that Jesus peace be upon him is not GOD Almighty, but a powerful Messenger of GOD Almighty or someone who has Might that was chosen by GOD Almighty. The Jews as I mentioned above, believe that the person is Hezekiah and not Jesus. Either way, the person in Isaiah 9:6 is not GOD Almighty Himself.

از اسمهای بالا، آیا شما صادقانه فکر میکنید که "خدای نیرومند"، "یهوه خدای نیرومند است"، "یهوه نجات میدهد"، "خدا"، "یهوه"، "خدای من اوست"، "خدا نجات است"، "یهوه بزرگ است" و "خدای قدیر"، اختلاف زیادی در معنایشان دارند؟

منظور من اینست که چرا فکر میکنید حضرت عیسی خداست، که کفر بزرگی است، در حالی که او عنوانی "خداگونه" گرفته است که پیش از او به دیگران داده شده است؟

اگر حضرت عیسی برای مثال "یهوه بزرگ است(گدالیا)" نامیده میشد، آنگاه ما میدیدم که مسیحیان تثلیثی بیشترین تلاششان را برای اثبات اینکه او خود خداست، به کار میبردند. پس چرا فکر نکنیم که کسانی که پیش و پس از حضرت عیسی، گدالیا نامیده شدند، هم خدا هستند؟ چرا فکر نکنیم این افراد نیز ذاتی الهی دارند؟

یادداشت مهم: پس اگر حضرت عیسی "مایکل یا مایک(کسی که شبیه خداست)" نامیده میشد، ما میدیدیم که مسیحیان تثلیثی ادعا میکنند که او خداوند است زیرا در خروج10:8 توضیح داده شده است که چیزی شبیه خدا نیست و همچنان حضرت عیسی(مایک) شبیه خداست، که بدون شک او را خدا میکند.(یعنی از آنجا که شبیه خدا است و چیزی شبیه خدا نیست پس باید خدا باشد تا بتواند شبیه خدا باشد!-مسلمان ایرانی)

این یک نوع تفسیر و استنتاج غلط است که مسیحیان تثلیثی در آن افتاده اند.

یادداشت خیلی مهم: علت اینکه شخص پیشگویی شده، به عنوان خدا نگاه میشود این نیست که او خودش خدا خواهد بود. نامش یا عنوانش که "خدای قدیر" باشد چیزی نیست، ولی راهی است برای اینکه نشان دهد که شخص خیلی مهم و نیرومند است. او در زمین، به لحاظ قدرتش شبیه خدا خواهد بود. من باید دوباره تأکید کنم، که "نام" شخص "خدای قدیر" خوانده خواهد شد. اشعیا6:9 هرگز نمیگوید که شخص خدا خواهد بود یا خدا آن شخص خواهد بود. کلمۀ "اسم" به معنای آن است که اسم فقط یک عنوان (فریبنده) خداگونه، است مانند اسمهای فریبندۀ خداگونه فراوانی که پیش و از حضرت عیسی علیه السلام در کتاب مقدس داده شده است. من همچنین باید تأکید کنم که در عهد جدید، حتی یکبار هم حضرت عیسی، "خدای قدیر" خوانده یا خطاب نشده است و حتی خودش هم ادعای "خدای قدیر" یا "خدا بودن" نکرده است، پس اگر او شخص پیشگویی شده در اشعیا6:9 باشد(که من شخصا باور دارم که او بوده است)، پس این نشان میدهد که حضرت عیسی علیه السلام خدا نیست، ولی یک پیامبر قدرتمند خدا یا فرد قدرتمندی که توسط خدا انتخاب شده است میباشد. یهودیان همانطور که در بالا اشاره کردم، اعتقاد دارند که فرد مورد نظر حزقیا است و نه حضرت عیسی(ع). در هر حال، فرد پیشگویی شده در اشعیا6:9 خدا نیست.

4- What about "The everlasting Father" title for Jesus? Doesn't that prove he is GOD Almighty?

4. در مورد "پدر جاودانی" برای حضرت عیسی چطور؟آیا ثابت نمیکند که او خداست؟

"Everlasting Father" is different than "Eternal Father". Jesus was never called "eternal" ever in his life. Plus also, King Hezekiah was also called "Everlasting Father" by the Jews. Also, Ezra was called "The Father of Judaism" in Yemen by the Yemenis Jews (Encyclopedia Judaica, Vol. 6, Encyclopedia Judaica Jerusalem, page 1108).

So as we clearly see, it was normal to give Fatherly and GODly names and titles to people in the Old and New Testament days. Jesus being called "Everlasting Father" doesn't mean anything more than him being a great person and leader. He was the Jews' Messiah. But most certainly, the title does not make Jesus in any way the Creator of the Universe.

Please visit According to Jesus, GOD in the Bible will take His Kingdom from the Jews and give it to the Muslims.

"پدر سرمدی" با "پدر فناناپدیر" فرق دارد. حضرت عیسی هرگز در طول زندگیش "فناناپذیر" خوانده نشده است و همچنین ، پادشاه حزقیا نیز "پدر سرمدی" خوانده شده است(مقاله انگلیسی-مسلمان ایرانی) به وسیلۀ یهودیان. همچنین، عزرا در یمن توسط یهودیان یمنی "پدر یهودیت" خوانده شده است(Encyclopedia Judaica، جلد9، Encyclopedia Judaica Jerusalem، صفحه 1108).

پس همانطور که آشکارا دیدیم، این عادی است که نامها و عناوین پدرگونه و خداگونه به مردم در زمان عهد عتیق و عهد جدید بدهیم. حضرت عیسی "پدر سرمدی" خوانده شده است، به معنای چیزیبیشتر از این که او یک فرد والا و رهبر است نیست. او مسیح یهود بود. ولی مطمئناً این عنوان حضرت عیسی را به هیچ طریف خالق جهان نمیکند.

5- Conclusion:

5.نتیجه:



Christians believe in Jesus as GOD Almighty, yet, he never claimed to be GOD. There is absolutely no concrete base for Trinity. Just because Jesus was called "Son of God" and "God", even though he never said he was "God", it doesn't make him GOD. David was called GOD's BEGOTTEN Son in Psalm 2:7, and Satan was called "God (same word used for Jesus in Greek)" in 2 Corinthians 4:4. Israel was called GOD's first born Son in Exodus 4:22. There are many other examples for GOD's Sons in the Bible.

All what Christians have are conclusions. Conclusions come from theories. Theories are always venerable for disproof. Have Jesus said "I am your LORD worship me"

Trinity is a false interpretation that was caused by the unfortunate exaggerating and misleading "Godly" name that was given to Jesus and to others in the Old Jewish Culture. The only unique title that GOD Almighty had in the Bible that non was ever called (including Jesus) was "Yahweh" or "Jehovah".

Bring me one Bible Verse that directly referred to Jesus as "Yahweh" or "Jehovah" and then I'll consider Trinity to be a valid belief in the Bible.

مسیحیان به حضرت عیسی، به عنوان خدا اعتقاد دارند، در عین حال، او هرگز ادعا نکرده است که خداست. مطلقاً هیچگونه اساس واقعی برای تثلیث وجود ندارد. فقط بخاطر اینکه حضرت عیسی، "پسر خدا" و "خدا" خوانده شده است، هر چند او هرگز نگفته است که او "خدا" است، این او را خدا نمیکند. حضرت داود در مزامیر7:2 فرزند تولید شدۀ خدا، خوانده میشود و شیطان در دوم قرنطیان4:4 "خدا" خوانده شده است.(همان واژه ای که برای حضرت عیسی در یونانی به کار رفته است.) اسرائیل، در خروج22:4، اولین پسر به دنیا آمدۀ خدا، خوانده میشود. مثالهای زیادی، از فرزندان خدا در کتاب مقدس وجود دارد.

تمام چیزی که مسیحیان دارند، نتیجه گیری است. نتیجه گیریها از نظریات میایند. نظریات همیشه برای ابطال محترم هستند. آیا حضرت عیسی هم مانند خدا در عهد عتیق، گفته است:"من خدا هستم من را بپرستید"، در نتیجه ما یک اساس واقعاً محکم داریم؟ ولی به همان میزان که من مهم هستم، تثلیث بسیار ضعیف و ساختگی است، با کمال احترام به مسیحیان تثلیثی. هیچیک از آیینهای خدا(شامل عهد جدید)، تثلیث را نیاموخته است. کلمۀ تثلیث حتی در کتاب مقدس وجود ندارد.

تثلیث یک بیان غلط است که بدبختانه سببش اسم "خداگونه" اغراق آمیز و گمراه کننده که به حضرت عیسی(ع) و دیگران در فرهنگ کهن یهود، داده شده است، میباشد. تنها عنوان یکتای خدا در کتاب مقدس که هرگز خوانده نمیشد(شامل مسیحیان) "یهوه" بود.

برای من یک آیه از کل کتاب مقدس بیاورید که مستقیماً به حضرت عیسی(ع) نسبت یهوه بودن را بدهد و آنگاه من به تثلیث به عنوان یک باور صحیح در کتاب مقدس، نگاه میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:1  توسط مسلمان ایرانی  | 

 یکی از سؤالات جوانان ما این است که آیا حتما باید دین خاصی را داشته باشیم؟ آیا نمیشود بدون باور به دین به خداوند رسید؟

در پاسخ به این پرسش باید عرض کنیم که مرتبه‌ای از معرفت و شناخت خداوند به صورت فطری در نهاد انسان‌ها جای گرفته و با هستی آنها عجین گشته است، با این حال این شناخت فطری، اجمالی و ابتدایی است، از این رو نمی‌تواند به تنهایی تأمین کنندۀ کمال خداشناسی باشد، بلکه زمینه‌ای مناسب برای رشد معرفت انسان به خدا است. انسانی که از این معرفت فطری و اولیه غفلت نمی‌ورزد، خود را نیازمند آن می‌بیند که در این مسیر گام‌های بلند دیگری بردارد و همین نیاز یکی از مهم‌ترین عوامل گرایش انسان به تحصیل شناختی گسترده‌تر و عمیق‌تر است.(۱)  نباید از خاطر ببریم که اگر این فطرت انسانی کافی بود در طول تاریخ انسانهایی پیدا نمیشدند که بت، خورشید، ماه، ستاره و ... را به عنوان خدا حساب کنند و رسومات غیرعاقلانه مثل قربانی کردن کودکان در برابر خدایان را به راه نمینداختند. امروزه هم برخی از این انحرافات در اقصی نقاط جهان دیده میشود که شاید معروفترینش هندوئیسم در هند باشد که گاو را خدا میداند. پس آشکار است که صرف اینکه فطرت بشر خداجوست کافی نیست و نمیتواند هدایتگر بشر به سوی خدا باشد.

   با توجه به نکتۀ بالا باید گفت: برای شناخت و باور به خدا به طور کلی سه راه وجود دارد که هر کدام مکمّل دیگری است:

الف)راه عقل: راهی است که در آن، انسان با مددگیری از مقدمات، اصول و روش‌های کاملاً عقلی، اصلِ وجود خدا و آراستگی او را به اوصاف خاص ثابت می‌کند و دربارۀ چند و چون افعال الهی به داوری می‌نشیند. براهین و ادله فلسفی اثبات خدا در این بخش جای می‌گیرند.(۲)
ب) راه تجربه: گاهی انسان به جای بهره‌گیری از اصول و قواعد عقلی صِرف، نظری به جهان پيرامون خود می‌افکند و با دیدن دقیق و اندیشه‌ورزی در اوصاف و روابط پدیده‌های موجود در جهان، به وجود خداوند و اوصاف او مانند علم، حکمت و قدرت رهنمون می‌گردد. این راه از آنجا که بر مشاهدۀ طبیعت استوار است، راه تجربی نامیده می‌شود
. در این راه رسیدن به سر منزل مقصود بدون به کارگیری برخی روش‌ها و اصول عقلی ممکن نیست، در نتیجه نمی‌تواند راه تجربه را از عقل کاملاً مستقل دانست. برهان و دلیل نظم معمولاً به عنوان یک راه تجربی شناخته می‌شود.
ج) راه دل: گاه نیز آدمی با مراجعه به درون خویش و بی نیاز از هر گونه استدلال عقلی یا مشاهدۀ تجربی، خدا را می‌یابد و از راه دل به کوی یار می‌رسد. خدایابی و خداشناسی فطری در این گروه جای می‌گیرد، همچنین می‌توان کشف و شهود عرفانی و مشاهدة قلبی خداوند و اوصاف جمال و جلالش را گونة دیگری برای خداشناسی از طریق دل به شمار آورد.(۳)

 باید گفت گرچه راه‌های سه‌گانۀ یاد شده برای شناخت و باور به خداوند مفید و مؤثر است، ولی نباید از نظر دور داشت که تمام راه‌های خداشناسی در واقع در پرتو هدایت‌های وَحْیانی، کارساز و مفید و آموزنده است و همۀ این امور را آدمی در پرتو نور وحی شناخته است، از این روی حکیم نامدار معاصر علامه طباطبایی گفته است: «قرآن کریم معتقد است که بشر از دین، گریزی ندارد و آن راهی است که خدا برای بشر باز کرده که با پیمودن آن به او برسند، منتهى امر کسانی که دین حق (اسلام) را پذیرفته‌اند، به راستی راه خدا را می‌پیمایند و کسانی که دین حق را کج کرده، عوضی گرفته‌اند».(۴) طبق این بیان ایمان به خدا گرچه از طریق عقل و یقین قلبی ممکن است نصیب انسان بشود، ولی راه دین اسلام و مذهب راستین تشیع و آموزه‌هایی که در قرآن و معارف اهل بیت(ع) آمده، چون نورافکن پرفروغ است که آدمی در پرتو آن بهتر می‌تواند از راه‌های یاد شده، خدا را بشناسد و به آن ایمان آورد، تا معرفت عقلی و قلبی، با آموزه‌های قرآن و روایات شکوفا و بارور گردد و به وظیفة الهی نیز عمل شده باشد، چون شناخت خدا نتیجه‌اش این است که انسان در مسیر حق قرار گیرد. مسیر حق ایمان به آخرین دین آسمانی و آموزه‌های قرآن کریم و مذهب تشیع است.

  در واقع انسان هر گاه که بخواهد از وحی دور شود و به عقل خود یا درونیات خودش اتکاء کند بخاطر ضعف دانش بشر که همیشه نسبت به آینده ناقص است و همچنین توانایی کشف برخی حقایق (مثل پاسخ به این سؤال که پس از مرگ چه خواهد شد؟) را ندارد، دچار انحراف میشود و به قول حافظ "چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند". توجه داشته باشید که پرستش خورشید برای بشر هزار سال پیش که تمام انرژی و گرما را از برگرفته از خورشید میدانست امری عادی به نظر میرسید ولی چون دانش امروز بشر ثابت میکند که خورشید تنها جزء کوچکی از کائنات است دیگر کسی آنرا نمیپرستد؛ همچنین است در مورد پذیرش یک آیین از راه دل، که مثلا هندوهای هند روش خود را روشی قلبا میدانند و مشرکین تاریخ نسبت به آیین مشرکانۀ خود تعصب داشته و دارند، زیرا از راه دل وجود خدا را درک میکنند ولی بخاطر اینکه از وحی دور هستند و حاضر به تحقیق هم نیستند در یافتن خدا گمراه میشوند به جای خدای جهان، مخلوقات خدا که گاهی با دست خودشان آنها را  ساخته اند را عبادت میکنند. البته این سخن به معنای نفی عقلانیت نیست، ولی فراموش نکنیم که عقل به تنهایی کافی نیست زیرا اگر عقل انسان کافی بود، این همه بت پرستی و خورشیدپرستی و ... در جهان دیده نمیشد. عقل انسان خداباور حکم میکند درست‌ترین راه سعادت (که ضمانت عقلی آن را همراهی می‌کند) این است که انسان به کامل‌ترین و آخرین دستورهای خدا که در قالب دین اسلام و در آیات قرآن متجلی شده است، باور داشته باشد. سعادت آدمی در دنیا و آخرت از طریق همین دین تأمین می‌شود، زیرا ادیان پیشین آسمانی گرچه در زمان خود، دین آسمانی معتبر و نجات‌بخش بوده‌اند، ولی با گذشت زمان، کتاب‌های آسمانی آن ادیان تحریف شد. آنچه امروز به نام تورات و انجیل است، همان کتاب‌های آسمانی نیست که بر حضرت موسی و حضرت عیسى نازل گردید، از این رو عمل به آنها انسان را به سعادت نمی‌رساند، در حالی که اسلام به عنوان آخرین دین الهی، کتابش (قرآن) بدون تحریف و تغییر در دست است و کامل‌ترین دستورها برای تأمین سعادت دنیا و آخرت بشر را داده است.(۵)

 

محاسن دین باوری


۱.معنا بخشیدن به زندگی: دین با تبیین مبدأ آفرینش و هدف خلقت جهان و انسان و راه رسیدن به هدف خلقت، زندگی و حوادث آن و رفتارهای انسان را معنا می بخشد. دین به پرسش‏های اساسی بشر که همیشه مطرح‏بوده، پاسخ صحیح و حقیقی میدهد، چه در گذشته و عصر جاهلیت و چه در زمان حاضر و عصر مدرن؛ سؤالاتی مانند این که کیستم؟ از کجا آمده‏ام و به کجا میروم؟ برای چه آمده‏ام و با کیستم؟

 

۲.کاهش رنج و درد انسان‏ها: مسلّماً هر انسانی در زندگی خود با سختیها و مشکلاتی روبرو است و این مسئله برای انسان اجتناب‏ناپذیر است؛ به فرموده خداوند در قرآن: خلقت و آفرینش انسان با سختی است و سختیها و مشکلات همیشه با انسان است"و لقد خلقنا الانسان فی کبد". بسیاری از مشکلات امروزه زاییده عصر جدید و تکنولوژی است؛ مشکلاتی مانند تخریب منابع طبیعی، آلودگی هوا، زندگی ماشینی و... دین میتواند در حل این مشکلات و یا کاهش آن ها نقش بسیاری ایفا کند. از یک طرف با دعوت به محدود نمودن خواسته‏ها و تمایلات نفسانی و حس سیری ناپذیر انسان‏ها، نیز جلوگیری از زیاده‏روی در بهره‏وری هر چه بیشتر منابع و جلوگیری از ستم به دیگران و پایمال نمودن حقوق اینان، و از طرف دیگر با دعوت به صبر و شکیبایی در برابر مشکلات و هدفمند دانستن حوادث جهان هستی و وجود جهان برتر و محاسبه اعمال انسان‏ها و داشتن پاداش در مقابل شکیبایی. مطمئناً انسان مؤمن و معتقد به دین، در مقابل سختیها و مشکلات، صبر و تحمل و بردباری بیشتری خواهد داشت.


۳.اجرای عدالت: یکی از اهداف اساسی پیامبران و دین، تحقق عدالت در جامعه بشری است. انسان به جهت خود خواهی ذاتی ،تمامیت خواه است و اشتهای سیری ناپذیر برای برخورداری از منافع و لذت‏های مادی دارد و به تعبیر روان‏شناسان و فیلسوفان دارای "حُبّ ذات" است و خواهان منافع هر چه بیش تر برای خود است. وی برای رسیدن به خواسته‏هایش، از پایمال نمودن حقوق دیگران و ظلم به آن ها دریغ نمی کند. قوانین بشری اگر چه میتواند تاحدودی جلوی تجاوز به حقوق دیگران را بگیرد، اما اولاً باید توجه داشت که در هر حال قانون گذار آن، بشر است و انسان‏ها سعی در حفظ منافع هر چه بیش تر خود هستند. ثانیاً: چون به قدرت دست یابد، خواه یک فرد باشد یا یک حزب و یا دولت، و در مقابل قدرت و توانایی خود کسی رانبیند، با توجه به حُبّ ذات و خواستن هر چه بیشتر منافع، دلیلی وجود ندارد که خود را محدود کند. ظلم‏ها و تعدیات که از طرف قدرتمندان، خواه در یک کشور یا به کشورهای دیگر انجام میشود، نمونه‏ای بارز برای این مسئله است.

امروز اگر نیم نگاهی به مکاتب مختلف بشری داشته باشیم، متوجه میشویم که اندیشمندان بزرگ در حوزه اخلاق (که طبعاً از فرهیختگان و متفکران هستند) هر کدام راهی برای سعادت و خوشبختی پیشنهاد میکنند. که در مجموع آن چه که در برابر تعلیمات پیامبران گفته اند در این جمله خلاصه می شود: اصالت سود و نفع هر چه بیشتر، این یکی از مبانی امروزی در فلسفه اخلاق است . مثلا نتیجه (فیلسوف بزرگ و معاصر آلمانی) رسیدن به سعادت را در کسب قدرت هر چه بیش تر میداند و باور دارد هر چیزی که انسان را به قدرت برساند، خوب و شایسته است.
رسیدن به لذت هر چه بیشتر و بهره برداری هر چه کامل‏تر در دنیا، تعریف سعادت به نظر بعضی از متفکران اخلاق است، در این دیدگاه سعادت و خوشبختی، مساوی با لذت هر چه بیشتر دانسته شده و هر چه که انسان را به لذت برساند، خوب و شایسته است
.
نقش دین در بیان قوانین عادلانه و اجرای عدالت و کنترل درونی انسان‏ها و... بیهیچ تردیدی ثابت است
.
۴.پشتیبانی دین از اخلاق: بدون هیچ تردیدی یکی از نقش‏ها و اهداف اساسی پیامبران، اصلاح اخلاق بشری و نشان دادن راه سعادت به بشر و تشویق انسان‏ها به گام نهادن در آن راه و بیان دستورها و عملکردهای لازم برای رسیدن به آن است.

پشتیبانی دین از اخلاق در سه جهت میباشد:

الف) بیان ارزش‏های اخلاقی و آن چه که برای انسان و سعادت و کمال انسانی در دنیا و آخرت، خوب و بایسته است و بیان رذایل اخلاقی و نهی از چیزهایی که انسان را از سعادت دور میکند، یکی از جهاتی است که دین برای حفظ اخلاق و فضایل بشری انجام داده است.

ب) صرف نظر از آگاهیهای انسان نسبت به اخلاق و سعادت بشری و خوب و بدها، جهت دیگری که دین در آن بسیار مؤثر است، ایجاد انگیزه نسبت به رفتارهای اخلاقی است. اگر بپذیریم که انسان از همه چیز و از جمله خوبی و بدیها آگاهی دارد (که البته صحیح نیست) اما آیا آگاه بودن برای عمل کردن کفایت میکند؟ مطمئناً آگاه بودن از یک چیز، غیر از عمل کردن به آن است. تمام پزشکان از مضرات مواد مخدر یا حتی سیگار آگاهی دارند، اما در عین حال برخی از آن ها سیگار میکشند. انسان در بسیاری از مواقع خوبی را از بدی تشخیص میدهد، اما به هر انگیزه و دلیل درونی یا بیرونی یا به واسطه عواطف و احساسات و شهوات ، نمیتواند در عمل آن را انجام دهد. امروزه بسیاری کارها از بشر سر میزند که شاید بدتر از زنده به گور کردن دختران نباشد.

ج) معرفی الگوهای اخلاقی و انسان‏های پاک و راستین برای جامعه بشری : نقش الگو و انسان هایی که راه‏های کمال و سعادت را رفته‏اند و در پیچ و خم زندگی و مشکلات آن و راه‏های سخت رسیدن به کمال و سعادت بشری و راه‏های فریب شیاطین آگاهند و ارزش‏های اخلاقی در آن ها جمع شده و تجسم یافته است، در رسیدن انسان به کمال و سعادت و پیاده کردن ارزش‏های اخلاقی بسیار مؤثر است. این که کسانی توانسته‏اند ارزش‏های اخلاقی را کسب کنند و از این راه سخت عبور نمایند، در انسان انگیزه بسیار قوی و مؤثری برای انجام ارزش‏های اخلاقی و دوری از زشتیها و بدیها ایجاد میکند. چنان که اخلاق را در انسان تقویت میکند و میفهمد که رسیدن به مراتب کمال تحقق‏پذیر و شدنی است.

بنابراین انسان به جهت فهم ناقص که همیشه با وی بوده و هست، نه تنها در شناخت خوبی از بدی نیاز به دین و راهنمایی دین دارد، بلکه در بُعد رفتار و تحقق ارزش‏های اخلاقی و عمل به آن ها نیاز به دین دارد. دین برای ارزش‏های اخلاقی پشتوانه و ضمانت اجرایی بسیار محکمی قرار داده و برای هر عملی که انسان در این جهان انجام میدهد، پاداش و جزایی معین نموده است. انسانی که ایمان به جزای آخرت داشته و به آگاهی خداوند از تمام اسرار وجود انسان و کارهایی که انجام میدهد، اعتقاد داشته باشد، در جزئیترین رفتار و در خلوت خویش، مراقب اعمال خود خواهد بود. درجه این مراقبت به درجه ایمان او بستگی خواهد داشت.

 

پانویس:

۱. محمد سعیدی مهر، آموزش کلام اسلامی، ج ۱، ص ۲۲، نشر طه، قم ـ ۱۳۷۷ش.

۲.همان، ص ۲۶.

۳.همان.

۴.شیعه در اسلام، ص ۳، نشر دار الکتب الاسلامیه، تهران ـ۱۳۴۸؛ جوادی آملی، انتظار بشر از دین، ص ۹۲، نشر مرکز اسرا، قم ـ ۱۳۸۰ش.

 

لینک مرتبط:
وقتی عقل و خرد داریم، دیگر چه نیازی به دین هست؟

بخش اعظم این مقاله از سایت پاسخگو برداشته شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:56  توسط مسلمان ایرانی  | 

  «جنگ روانی» که در منابع به عنوان شگفت انگیزترین پدیدۀ اجتماعی از آن یاد میشود، ریشه در اعماق حیات انسانی و اعصار گذشته دارد. دنیا، دنیای تبلیغات است؛ هر رفتار سیاسی میتواند یک حرکت تبلیغاتی باشد که به منظور اغوای دیگران طراحی شده است. بسیاری از صاحب نظران و استراتژیستهای جنگ، جنگ روانی را خطرناکترین نوع جنگ تلقی مینمایند؛ زیرا دشمن برای تضعیف روحیۀ مردم و تسلیم و شکست نیروهای رزمنده، عقاید و احساسات و تمایلات آنان را نشانه میگیرد. از این رو، جنگ روانی در عصر حاضر در رأس مسائل نظامی قرار گرفته است.

  در جنگ جهانی اوّل، فرانسوی ها و انگلیسیها با پخش اوراق تبلیغاتی و روزنامه از هواپیما، به جنگ روانی با متحدین پرداختند. در خلال جنگ جهانی دوّم نیز نیروهای متخاصم براساس نظرات رهبران خود از جنگ روانی استفاده نمودند. چرچیل در این رابطه میگوید:«بسیار اتفاق افتاده که جنگ روانی مسیر تاریخ را تغییر داده است و در تاریخ جنگها مثالهای افزون بر شمارش یافت میشود. پیروزیهایی که ماشین جنگی را از کار انداخته اما نتوانسته روحیۀ معنوی نیروهایش را از پای در آورد؛ به همین دلیل این پیروزیهای ناقص مدت کمی دوام آورده و پس از آن نیروی غالب، شکست خورده و جناح مقابل پیروزی خود را تثبیت کرده است.»(جنگ روانی، ترجمه گروه انسانی دفتر مرکزی جهاد دانشگاهی،ص17)

  جنگ روانی بنا به نگرشهای مختلف تعاریف مختلفی دارد:

۱.مجموعه اقدامات یک کشور به منظور اثرگذاری و نفوذ در عقاید و رفتار دولتها و مردم خارجی در جهت مطلوب که با ابزارهایی غیر از ابزارهای نظامی، سیاسی، اقتصادی انجام میشود. در این میان جنگ تبلیغاتی رکن اساسی جنگ روانی است.

۲.طیف وسیعی از فعالیتها نظیر ترور و خشونت نمادین را که به منظور ارعاب یا ترغیب مخالفین طراحی میشوند، در برمیگیرد.

۳.شکل دادن به نگرشهای عمومی ملت است و آنرا طیف وسیعی از فعالیتها و اقدامات سیاسی، نظامی و حتی جنگ و گریز چریکی و دیگر اقدامات شبه نظامی در مناطق پشت جبهه دشمن تشکیل میدهد.

۴.فعالیتهایی که به طور مشخص در قلمروی نیروهای مسلح انجام میگیرد؛ بنابراین، جنگ روانی تلاشی است که بر پخش تبلیغات برای مخاطبانی خاص و به منظور پشتیبانی از مأموریت نظامی متمرکز میشود.

  از جمعبندی نظریه های فوق میتوان، جنگ روانی را به این شکل تعریف کرد: «استفادۀ برنامه ریزی شده از تبلیغات به وسیلۀ عوامل آشکاری همچون رادیو، تلویزیون، مطبوعات و...و عوامل پنهانی مانند شایعه، به منظور تحریف عقاید، تضعیف روحیۀ مردم یا ارتش دشمن و بی اعتبار کردن انگیزه ها و کاستن از اقتدار حکومت مخالف»

فرق جنگ روانی با عملیات روانی و جنگ سرد

  فرق جنگ روانی با عملیات روانی این است در این است که عملیات روانی وسیعتر از جنگ روانی و در واقع دربرگیرندۀ جنگ روانی میباشد.

  اما تفاوت جنگ روانی با جنگ سرد در این است که جنگ سرد یک سری عملیات است که در  ارتباط با متحدین، بیطرفها و افراد داخل کشور صورت میپذیرد ولی جنگ روانی شامل تبلیغاتی میشود که هدف آن دشمن است، ضمن اینکه جنگ روانی از قوای ارتش نیز استفاده میکند تا بیشترین تأثیر را بر ارادۀ دشمن بگذارد و کمترین خسارت را تحمل نماید ولی در جنگ سرد از قوای نظامی استفاده نمیشود. تفاوتهای دیگری هم ذکر شده است.

دیدگاه ها و دکترینهای موجود دربارۀ جنگ روانی

  دیدگاه اول: جنگ روانی به اقداماتی گفته میشود که برای تأثیرگذاری بر عقاید و عواطف دشمن جهت تغییر،  تخریب و تضعیف روحیۀ او طراحی میشود تا هدفهایی که از طریق عملیات نظامی تعقیب میشود، پشتیبانی نماید. طرفداران این نگرش تبلیغات را جزء اصلی و اساسی جنگ روانی میدانند.

  دیدگاه دوم: جنگ روانی پدیده ای است که تمام افراد جامعه را تحت تأثیر قرار میدهد و طیف وسیعی از فعالیتها نظیر ترور شخصیت و جاسوسی، براندازی و آدمکشی، تروریسم و سانسور را در بر میگیرد و با دامن زدن به تنشها و ناهنجاریهای اجتماعی و  بحرانهای متوالی، جامعه را به سمت خاص سوق میدهد و با شناخت کافی از انگیزه و تفکرات مردم با امکانات و تکنیکها و ابزار مناسب تلاش میکند تا تعارضات روانی و اجتماعی را تشدید کرده و از تنشهای ایجاد شده نهایت برده برداری سیاسی، اقتصادی و نظامی را کرده باشد.

  دیدگاه سوم: این گروه جنگ روانی را طیفی از فعالیتهای سیاسی، نظامی، جنگهای چریکی و اقدامات شبه نظامی میدانند و معتقدند که هدف جنگ روانی چه در زمان جنگ و چه در زمان صلح، حمایت و پشتیبانی از عملکردهای سیاسی و نظامی دولتها بوده است.

عوامل مؤثر در جنگ روانی

۱.عوامل ذهنی:

الف.شناخت ذهنی افراد مخاطب: شناخت ویژگیهای فکری، روانی و اعتقاد شخصی وی

ب.شناخت محیط پیرامون مخاطب: شناخت فضای زندگی جوامع

ج.ویژگیهای مجریان جنگ روانی: داشتن مهارتها و تخصص کافی

۲.عوامل عینی و محیطی

الف.اختلافات مذهبی: مثل اختلافات بین شیعه و سنی

ب.اختلافات قومی: مثل تحریک قومیتهای ترک و کرد

ج.اختلافات نژادی: مثل بحثهای نژادی از قبیل پان ایرانیسم و پان عربیسم و ...

د.اختلافات طبقاتی: تحریک طبقات مختلف جامعه علیه حکومت

۳.سایر شرایط مؤثر در جنگ روانی

الف.خودداری از سخنان انتزاعی و کلی

ب.ادغام عملیات روانی در طرحهای کلی عملیات نظامی

ج.گفتن حقیقت: هر چند در همه جا و به همه کس حقیقت به طور کامل گفته نمیشود

د.وجود شرایط لازم برای پیام در عملیات روانی: جذاب و قابل درک و برانگیزندۀ احساسات روانی و در صدد پاسخگویی به نیازهای مخاطب باشد و فاقد تاخت و تاز به عقاید و عواطف مخاطب باشد

 

اهداف جنگ روانی

۱.القای غم: بزرگنمایی نقاط ضعف و کوچکنمایی نقاط قوت در کنار بزرگنمایی آرزوها و درخواستها و کوچکنمایی امکانات و دستاوردها از روشهای القای غم و یأس است. نقش وسایل ارتباطی و خبری در این مورد خیلی زیاد است.

۲.القای یأس و ناامیدی: با تکرار سخن در مورد محرومیت، خرابیها، شکست در جنگ، خونریزی و ...و با استفاده از عوامل اقتصادی، سیاسی و روانی حالت سرخوردگی را در آنان به وجود میاورند و در زمان مناسب سرخوردگی را به ناامیدی بدل میکنند.

۳.ایجاد رعب و وحشت: با خبرهایی که ایجاد رعب و وحشت میکند سعی در تخریب فکری و روانی مردم میکنند.

 

عملیات روانی

  عملیات روانی عبارت است از تمامی فعالیتهای روانی و نیز اعمال سیاسی، نظامی، اقتصادی، ایدئولوژیکی  که به منظور ایجاد زمینه مناسب در احساسات، حالات و رفتار گروههای هدف(دوست، دشمن، بیطرف) و تغییر احتمالی آنها برای نیل به اهداف خود طرحریزی و اجرا میشود.

مدار اطلاعات عملیات روانی

۱. مرحله هدایت: برآوردهای لازم در این مرحله صورت میگیرد.

۲.مرحله جمع آوری اطلاعات: جمع آوری اخبار و اطلاعات

۳.مرحله پرورش اخبار: ثبت، ارزیابی و تفسیر اخبار و اطلاعات به دست آمده

۴.مرحله انتشار: انتقال اطلاعات به طراحان عملیات روانی

۵.مرحله بهره برداری: به موقع بودن رساندن اطلاعات به افراد مربوطه تا آنان بتوانند به موقع عمل کنند

۶.مرحله ارزیابی نتایج عملیات روانی: بعد از اجرای عملیات روانی صورت میگیرد تا اگر بازخوردها منفی بود به توقف و تغییر شیوه ها اقدام شود.

 

طرحهای عملیات روانی

۱.طرح استراتژیکی: نوعی از عملیات روانی است که با استفاده از آسیب پذیری های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، علیه کل یا قسمت اعظم جمعیت یک کشور به منظور از بین بردن نیروی پایداری، اراده و مقاومت آن کشور طراحی میشود.

۲.طرح تاکتیکی: طرحهای عملیات روانی در سطح تاکتیک، براساس سطوح جنگ برنامه ریزی میشود. این طرحریزی به لحاظ خنثی کردن عملیات دشمن، آمادگی برای کاربرد و آمادگی مقابله با سایر رویدادها با طرحریزی نظامی شباهت دارد و دو ویژگی دیگر نیز دارد؛ یکی اینکه طرحریزی عملیات نظامی روانی سریع آغاز میشود و دیگری اینکه فرماندهی و ستاد عملیات روانی منتظر مأموریت نمیشود.

۳.طرح تثبیتی: عملیاتی است که معمولا هدف آن مردم است و در مناطق خودی یا اشغالی به منظور تسهیل عملیات و بالا بردن میزان همکاری مردم غیرنظامی اجرا میگردد.

 

شیوه های جنگ روانی

 

۱.تبلیغات

۲.نشر شایعات

۳.شست و شوی مغزی

۴.تحریف واقعیات

۵.تفرقه افکنی

۶.فریبکاری

۷.ترور

۸.سانسور

۹.تهدید

 

ابزار جنگ روانی

۱.مطبوعات

۲.شبکه های رادیویی

۳.تلویزیون و شبکه های ماهواره ای

۴.کامپیوتر و اینترنت

 

کاربرد جنگ روانی در عملیات رزمی

 

  جنگ روانی در پشتیبانی از عملیات رزمی ، سابقۀ طولانی دارد. جنگ روانی نیروهای رزمی را به طرق زیر پشتیبانی میکند:

۱.تشویق و راهنمایی دشمن به تسلیم

۲.تهدید به استفاده از تسلیحات

۳.مقابله با تبلیغات دشمن

۴.ارائه واقعیات به شکلی که تأثیر فراوانی بر شنونده بگذارد.

۵.تأکید بر حتمی بودن شکست دشمن

۶.کنترل شهروندان دشمن

 

به نظر شما چه میزان از جنگ روانی از سوی غرب بر ایران وارد میشود؟ و تا چه حد این جنگ با موفقیت دشمن همراه بوده است؟ ما برای مقابله چه کرده ایم؟

 

منبع کتاب جنگ روانی

تهیه و تنظیم از پژوهشکده تحقیقات اسلامی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:40  توسط مسلمان ایرانی