تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

  برای برخی خیلی عجیب است که حضرت سلیمان(ع) چگونه باد را در دست داشته است. خب این امر برای ما سخت است ولی برای خدایی که مدبر آسمان و زمین است، اصلا امر عجیبی نیست که باد را مسخّر یکی از بندگان نیکویش نماید.

1.مگر غیر از این است که باد با جابجایی توده های سرد و گرم هوا جابجا میشود؟

  اعطای معجزات و کرامات از سوی خداوند به بندگانش، اصلا به معنای این نیست که نظام علت و معلولی دنیا بر هم خورده است. ما در روایات داریم که روزی میرسد که تبدیل شدن عصای حضرت موسی(ع) به مار نیز توجیه علمی پیدا میکند.

  خب، اینکه حضرت سلیمان(ع) باد را در تسخیر داشته است و به امر آن حضرت باد به هر جهتی میرفته، خب در صورتی که توده های هوا، اینکار را انجام میشده است، کاملا با علم روز توجیه پیدا میکند. هر چند نیازی به چنین توجیهاتی نیست... اسلامستیزان گویا از یاد برده اند که بشر همین امروز نیز با ابزارهای مخصوصی، بادها را در جهات دلخواهی میوزاند و ابرها را باردار میکند. آیا آنچه از بشر برمیاید، از خدا بر نمیاید؟؟

2. قرآن در آیۀ 12 از سوره سبأ آمده است که بادی که در اختیار حضرت سلیمان بود و روز و شب مسافت یک ماه را میپیمود، چرا قرآن از یک زمان برای نشان دادن مسافت طی شده توسط باد استفاده کرده است؟

  پاسخ خیلی ساده است: منظور این است که مسافتی که دیگران در یک ماه میپمودند را در این باد در نصف روز(صبح تا ظهر) میپیمود. سرعت باد مدنظر است. چنین مقیاسهایی در بیانات امروزی هم خیلی به کار میرود. آیا وقتی کسی بگوید "فلانی به اندازه ده نفر کار میکند" شما از او میپرسید "مگر واحد کار، نفر است؟" بدون شک چنین سؤالی از بن خطاست.

3. چرا قرآن در آیه 12 سوره سبأ نمیگوید که منظورش این است که مسیری که باد در یک روز طی میکرده است برابر با مسیری بوده که چجور محرکی در یک ماه طی میکند: سواره، پیاده...؟

این سؤال هم از آن سؤالهاست که ملانصرالدینی نامیده میشوند. سؤالات سرکاری و فاقد ارزش، که فقط به عنوان تلاشی مذبوحانه برای ایجاد شبهه مطرح میشوند. آیا وقتی کسی بگوید "فلانی به اندازه ده نفر کار میکند" این سؤال معنایی دارد: "چرا مشخص نمیکنی، به اندازه چجور ده نفری؟ ده نفر آدم ماهر یا مبتدی، زرنگ یا تنبل"؟ ین سؤال بدون شک باعث میشود که طرف مقابل به شما بخندد. زیرا منظور او این بوده که فرد مورد نظر خیلی زیاد و خوب کار میکند و منظورش این نبوده است که دقیقا کار او را با کار ده نفر مقایسه کرده است و به این نتیجه رسیده است که دقیقا برابر با آن ده نفر کار میکند.

  قرآن نیز در اینجا دارد با این بیان سرعت فراوان باد است. چرا برخی افراد میخواهند به جای درک اصل مطلب از به جزئیات فاقداهمیت بپردازند؟ به هر حال اگر خیلی برای برخی مهم است طبق تفاسیر، منظور مسیری بوده که یک اسب سوار در یک ماه طی میکرده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:22  توسط مسلمان ایرانی  | 

   اسلامستیزان، اصرار دارند که بگویند قرآن تفکر را به قلب صنوبری موجود در سینه نسبت داده است، ولی این ادعای این افراد دروغ بزرگی بیش نیست. به نظر من هر انسان که مدتی کار ذهنی و تفکر داشته باشد، بعد از مدتی بخاطر خستگی ناشی از تفکر که به صورت سردرد آنرا حس میکند، بدون شک در میابد که مرکز تفکر انسان در سر است و نه سینه. پس اینجا باید به تشریح منظور قرآن از قلب و صدر که در ارتباط با اندیشه مطرح مینماید بپردازیم:

 

1.منظور قرآن از اینکه در آیۀ 46 سورۀ حج میگوید (لهَُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بهَِا  قلبهايى داشته باشند كه حقيقت را با آن درك كنند)  و آیات مشابه، که تفکر را به قلب نسبت میدهند، چیست؟

 قرآن قلب را به معانی و منظورهای مختلفی به کار برده است. این معانی در زبان عربی باب بوده و هست. اینطور نیست که قلب همیشه به معنای عضو صنوبری موجود در سینه، باشد.

قرآن گاهی قلب را به معنای روح و جان میاورد(احزاب:10). گاهی قلب را به معنای مرکز عواطف انسان میاورد(انفال:12) و گاهی هم به معنای عقل و نیروی مدرکه از آن یاد میکند.(ق:37)

پس منظور قرآن از واژۀ قلب در برخی آیات همچون آیۀ 46 از سورۀ حج، مرکز ادراک و تعقل انسان است و نه عضو صنوبری موجود در سینه.

باید توجه داشت که یک کلمه در جمله معنی پیدا میکند. برای مثال واژۀ "شیر" را در جملات زیر را ببینید:

-شیر را محکم ببندید تا از اسراف آب جلوگیری شود.

-از نزدیک شدن به قفس شیر خودداری کنید.

-او روزانه یک لیوان شیر میخورد.

 

2.برخی کلمات معانی مختلفی دارند، ولی مگر قلب هم معنایی به غیر از عضو تپنده در سینه دارد؟

  بله. قلب معانی مختلفی دارد و به معنای مرکز ادراک و مرکز عواطف، هم در زبان عربی و هم در زبان فارسی به کار میرود:

-انکسر قلبی = قلبم شکسته شد. (منظور از قلب، مرکز عواطف انسان است)

-القیت علی قلبی= به قلبم افتاده است. (منظور از قلب، مرکز ادراک است)

  همچنین، قلب گاهی به معنای مرکز یک چیز به کار میرود که به بحث ما ربطی ندارد.

 

 

3.اگر قرآن مرکز تفکر را قلب موجود در سینه نمیداند، چرا در آیۀ 5 از سوره هود، قرار دادن راز در سینه اشاره میکند؟

  اولا نگهداشتن راز در سینه، یک اصطلاح است که در فارسی و عربی امروزی نیز کاملا آشکار است و به معنای پنهان نگداشتن، یک امر است. صدر نیز مثل قلب در جمله معنای پیدا میکند. برای مثال این جمله "اثنونى صدره على البغضاء" یعنی «کینۀ من را به دل گرفته است» پس در صدر در آن به معنای مرکز عواطف به کار رفته است.

ثانیا" این آیه اشاره به یکی از کارهای دشمنان اسلام است. سرها را بهم نزديك ساخته و سينه هاشان را در كنار هم قرار مى دهند تا خود (و سخنان خويش ) را از او (پيامبر) پنهان دارند. آیه میفرماید آگاه باشيد آنگاه كه آنها لباسهايشان را بخود مى پيچند و خويش را در آن پنهان مى دارند (خداوند) از درون و برون آنها با خبر است ، چرا كه او از اسرار درون سينه ها آگاه است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:32  توسط مسلمان ایرانی  | 

سوره نمل آیه 82

وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ

و چون قول بر ايشان واجب گردد، جنبنده‏اى را از زمين براى آنان بيرون مى‏آوريم كه با ايشان سخن گويد كه: مردم به نشانه‏هاى ما يقين نداشتند

  در مورد دابة الارض هم مجددا اسلامستیزان، طوری آنرا بیان میکنند که گویی یک خرافه است. میگویند این یک حیوان خیالی است که قرار است در قیامت بیاید و نامسلمانان را بیازارد!! در حالی که به هیچ وجه اینطور نیست و در متن زیر مشخص میشود که منظور از دابة الارض چیز عجیب و غریبی نیست:

  اسلامستیزان، به طرز عجیبی دابة الارض را یک حیوان میدانند، در حالی که این برداشت شخصی این افراد است. اولین نکته در مورد دابة این است که به هر صاحب حیاتی که بر روی زمین حرکت کند، اطلاق میشود و ممکن است حیوان یا انسان باشد. اینکه منظور قرآن کریم از این دقیقا چه بوده است از سایر بخشهای قرآن معلوم نیست و بیشتر بر اساس روایات میتوان در موردش حرف زد و در واقع از متشابهات قرآن است.

  بر اساس روایت گفته میشود که این دابة، یک جانور نیست بلکه یک انسان است. طبق حدیثی از پیامبر، افراد مؤمن و کافر را از هم جدا میکند و مطابق اکثر احادیث شیعی، این فرد همان حضرت علی(ع) است. در تفسير على بن ابراهيم از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : مردى به عمار ياسر گفت در آيه و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم ان الناس كانوا باياتنا لا يوقنون اين كدام جنبنده است ؟ عمار مى گويد: به خدا سوگند من روى زمين نمى نشينم غذائى نمى خورم و آبى نمى نوشم تا دابة الارض را به تو نشان دهم ! سپس ‍ همراه آن مرد به خدمت على (عليه السلام ) آمد، در حالى كه غذا مى خورد هنگامى كه چشم امام (عليه السلام ) به عمار افتاد فرمود بيا، عمار آمد و نشست و با امام (عليه السلام ) غذا خورد. هنگامى كه عمار برخاست و با على (عليه السلام ) خدا حافظى كرد، آن مرد رو به او كرده گفت : عجيب است تو سوگند ياد كردى كه غذا نخورى و آب ننوشى و بر زمين ننشينى مگر اينكه دابة الارض را به من نشان دهى ؟ عمار در جواب گفت : اريتكها ان كنت تعقل !: من او را به تو نشان دادم اگر مى فهميدى ! نظير همين حديث در تفسير عياشى از ابوذر رحمة الله عليه نقل شده است . علامه مجلسی هم  روایتی معتبر از اما صادق(ع) نقل میکند که پیامبر حضرت علی(ع) را دابة الارض نامید و وقتی کسی علت این نامگذاری را پرسید، به این آیه اشاره فرمود.

برخی دیگر از روایات نیز اشاره دارند که منظور از دابةالارض، حضرت ولیعصر است، میگویند این آیه زمان ظهور را مد نظر دارد و نه قیامت را.

 

  پس دیدیم که دابة الارض به هیچ وجه یک جانور عجیب غریب اینطور که این افراد میگویند نیست، بلکه منظور فردی است که در آخرالزمان یا قیامت صف مؤمنان و کافران را از هم جدا میکند. صدالبته این یک باور خرافی نیست و چیزی است که در تمام ادیان الهی وعدۀ آن داده شده است(چه آخرالزمان، چه قیامت) پس اسلامستیزان ادعای فاقد دلیل دارند، و در این آیه هیچگونه خرافاتی دیده نمیشود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 18:5  توسط مسلمان ایرانی  | 

  بحث  جن نیز یکی از مباحثی است که خیلی از طرف مخالفین اسلام، مطرح شده است و آنرا جزء عقاید خرافی مسلمین میدانند.

  پیش از پاسخ به سؤالات ایجاد شده در مورد جن باید عرض کنیم، که اعتقاد به چیزهایی مثل جن و فرشتگان ، از روش تجربی و آزمایشگاهی ممکن نیست، ولی ما از روش غیر مستقیم میتوانیم به اثبات آنها برسیم: ما وجود خدا را با دلایلی محکم اثبات میکنیم، این مسئله را که قرآن از سوی خداست را نیز با کمک اعجازهای آن، اثبات میکنیم و اثبات میکنیم که تحریفی در آن نیست، سپس میتوانیم هر چیزی که در قرآن هست نیز به صورت غیرمستقیم وجودش اثبات شده است. کسانی که جن را یک خرافه میدانند یادشان باشد، هیچگونه روش علمی وجود ندارد، که بتوان اثبات کرد که جن وجود ندارد، پس حتی اگر حقانیت قرآن را به خاطر غرضورزیهایشان نمیپذیرند، هم نباید وجود جن را یک خرافه بنامند، بلکه باید بگویند «نمیدانیم که هست یا نه»، زیرا هیچ دلیلی برای نبودنش ندارند.

 

خب حالا به شبهات مربوطه بپردازیم:

 

1.پیش از اسلام، بابلیها به وجود جن اعتقاد داشتند و این اعتقاد از آنها به اعراب منتقل شده است. از کجا میدانید که این اعتقاد اسلام از آنها گرفته نشده است؟

 

  در پاسخ به این سؤال باید عرض کنیم که پیامبران الهی زیادی پیش از اسلام بودند و به احتمال زیاد این باور از آموزه های آسمانی به بابلیها رسیده است. چنانکه پرستش بت هم انحراف بشر از پیام آسمانی و امر به پرستش خدا ایجاد شد.

این افراد هیچ دلیلی برای این ادعا که باور به جن حاصل خرافات بابلیها بوده است و آنرا از پیامبران پیشین نیاموخته اند، ندارند.

 

2.اگر جن وجود دارد، چرا در تورات و انجیل سخنی از جن نیست؟

 

  اولا" تورات و انجیل تحریف شده هستند. وجود دهها تناقض در آنها، و وجود حرفهای عجیبی مثل مصلوب شدن خدا، راه رفتن خدا با حضرت نوح، نسبت دادن زنا با زن شوهردار به پیامبران الهی و نامعلوم بودن نویسندۀ خیلی از بخشهای تورات خود مؤید این سخن است.

 

ثانیا" خیلی  چیزهای مثبت دیگر هم در قرآن هست که در تورات و انجیل نیست. برای مثال قرآن وقتی یک داستان را بیان میکند نکات آموزندۀ آنرا بازگو میکند ولی در تورات و انجیل فقط به بیان داستانهای پیاپی پرداخته میشود و ما بیشتر در این کتابها، با داستان و قصص پیامبران، روبرو هستیم.

همچنین در قرآن مردم همه با هم برابرند و برتری تنها به تقواست، ولی در تورات و انجیل، بحث برتری نژادی یهودیان به خوبی مد نظر قرار گرفته است تا جایی که ادعا میشود حضرت مسیح(ع) هم فقط بین یهودیان تبلیغ میفرمود و غیر یهود را سگ میدانست و میگفت من غذا را از دهان فرزندانم نمیگیرم و به دهان سگ بیندازم!!!

 

3.چرا فقط در سراسر غرب کسی به جن اعتقاد ندارد؟ آنها به خون آشام اعتقاد دارند، پس آیا میتوان گفت خون آشام وجود دارد؟

 

خب سؤال قبل پاسخ این سؤال بود!! وقتی در تورات و انجیل هیچگونه اشاره به این امر نیست، پس مسلم است که بین آنها نیز چنین عقیده ای به وجود نمیاید.

  اما در مورد خون آشام، به لحاظ تجربی که این امر ثابت نشده است، در کتب مقدسشان هم که هیچگونه اشاره به وجود خون آشام نشده است، پس نمیتوان گفت با اخبار غیبی به وجود آن پی میبرند. پس ادعای وجود چنین موجودی یک ادعای فاقد سند است و غیر قابل قبول است.

 

4.منظور جنین و جنان که میگویند در بدن انسان است، چیست؟

 

 برخی اسلامستیزان که سواد کافی ندارند ادعای وجود جنین و جنان در بدن انسان را یک خرافه میدانند!!!!!!!

جن در اصل به معنای چیزی است که از حواس انسان پوشیده باشد. «جنین» به طفلى كه در رحم مادر پوشانده شده و «جنان» به قلب كه در درون سينه پوشانده شده است.

حالا اسلامستیزان پاسخ دهند که آیا وجود طفل در رحم مادر و وجود قلب در سینه یک خرافه است؟؟؟

 

5.گفته میشود جن از آتش است و بین جنها بد و خوب هستند، با این حساب آتش جهنم چگونه میتواند جنهایی که خود از جنس آتش هستند را بسوزاند؟

 

  اولا" این که جن از آتش است، به این معنا نیست که وجودشان سراسر آتش است. در آتش تحولاتی ایجاد شده است که به شکل جن در آمده است. برای درک صحیحتر بد نیست یادمان باشد که ما هم از خاک ساخته شده ایم اما بدنمان فرقهای زیادی با خاک دارد.

ثانیا" اگر آتش جن را نمیسوزاند، کلوخ هم که از گل ساخته میشود، نباید به انسان که از خاک و گل ساخته شده است، آسیبی برساند! ولی اگر کلوخی را به طرف یک نفر پرت کنیم و به او بخورد بدون شک آسیب میبیند.

ثالثا" ماهیت آتش آخرت با آتش دنیا فرقهای زیادی دارد که این تفاوتها نیز باید مدنظر باشند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:53  توسط مسلمان ایرانی  | 

داستان حضرت سلیمان(ع) و سخن گفتن آن حضرت با مورچه و پرندگان برای بسیاری جای سؤال است. که ما به موارد مختلف این پرسشها پاسخی مختصر میگوییم. ان شاء الله که دوستان محقق خود تحقیق فرمایند:

۱.مگر مورچه و هدهد حرف میزنند؟

 

 برای پاسخ به این سؤال باید به دو نکته توجه نمود:

 

اولا": دانش ما در مورد جانداران بسیار ناچیز است و اگر دانش بشر در مورد هوش و زبان حیوانات به جایی نرسیده باشد(هر چند دانش روز هم حیوانات را فاقد هوش و زبان نمیداند) دلیل بر این نیست که حیوانات هوش ندارند و هیچ زبانی ندارند. آیا برای خداوند قدیر دشوار است که قوای در آنها قرار دهد که ما از درکش عاجز باشیم؟

 

ثانیا": این ادعا که حیوانات  قادر به صحبت کردن نیستند، از دید علمی هم نادرست است. حیوانات هر چند مثل ما کلماتی را ادا نکنند ولی دلایل زیادی داریم بر اینکه با هم ارتباط بر قرار میکنند. برای مثال زمانی را در نظر بگیرید که یک مورچه یک ماده غذایی میبیند. او فورا با امواجی که از طریق شاخکهایش میفرستد سایر مورچگان را به طرف خود میخواند. همچنین وقتی یک مهاجم به خانۀ مورچگان حمله کند، مورچگان کارگر که در بیرون از لانه هستند با گسیل کردن امواجی مورچگان نگهبان را جهت دفاع فرامیخوانند. این مدعیان باید پاسخ دهند که مورچگان نگهبان چگونه بعد از چند ثانیه در محل مورد تهاجم قرار گرفته حاضر میشوند؟ چگونه دور یک تکه مادۀ غذایی که دور از لانۀ مورچگان قرار دارد این همه مورچه جمع میشوند؟ چگونه مورچگان همیشه با هم حرکت میکنند و یکدیگر را گم نمیکنند؛ آنهم در حالی که آنقدر بینایی کمی دارند که وقتی یک مورچه در جلوی آنها به سویشان در حرکت باشد او را نمیبینند و تا زمانی که سرشان به هم برخورد نکند، متوجه حضور او نمیشوند.

 

مورچه های کارگر

 

 در مورد پرندگان نیز همین شرایط حاکم است. پرندگان، با صدور صداهای خاصی وجود یک طعمه، تهاجم یک موجود خطرناک و سایر مسائل را به هم اطلاع میدهند. حتی در فرودگاهها برای فراری دادن پرندگانی که ممکن است عامل سانحه برای هواپیماها شوند، صدایی از همان پرندگان که در حین رؤیت خطر از خود در میاورند را با بلندگو پخش میکنند و جالب اینکه آنها فرار میکنند!

 

۲.حضرت سلیمان که منطق الطیر میدانست چگونه با مورچه سخن میگفت؟

 

  پرسش این است که حضرت سلیمان از زبان پرندگان آگاه بوده است، پس چگونه توانست سخن مورچه را درک کند؟

 

اولا": اینکه گفته شود حضرت سلیمان زبان پرندگان میدانست به این معنا نیست که زبان سایر جانداران را نمیدانست. چنانکه از همین بند میتوان برداشت که حضرت سلیمان(ع) به زبان حیوانات دیگری هم آگاه بودند. بدون شک حضرت سلیمان باید به زبان جانورانی که در سپاهش حضور داشتند آگاهی میداشت تا بتواند آنها را به این سو و آن سو ببرد.

 

 

ثانیا": حتی اگر فرض شود که حضرت سلیمان(ع) به غیر از زبان پرندگان به زبان حیوان دیگری آگاه نبود هم خدشه ای بر ماجرای شنیدن صدای مورچه توسط آن حضرت وارد نمیشود، چراکه میتوان فرض کرد که آن مورچه بالدار بوده است! شاید برای برخی عجیب باشد ولی این تعریف از پرندگان که «جانوران مهره داری هستند که روی تنشان پر وجود دارد و از طریق تخمگذاری تولید مثل میکنند...» یک تعریف خاص است و به دسته بندیهای علم زیستشناسی  ربط دارد. اما در یک تعریف عام پرنده به موجودی میگویند که میپرد، مثل «ماهی پرنده». خب میدانیم که مورچگان بالدار میپرند...

 

۳.چرا حضرت سلیمان میخواست سر هدهد را ببرد؟

سؤال فوق هرچند به بحث علمی ما ربطی ندارد ولی خب برای برخی مطرح است. بدبختانه این سؤال ناشی قرائت ناصحیح آیات قرآن پیش میاید. حضرت سلیمان(ع)، وقتی از غیبت هدهد که باید در سپاه حاضر میبود آگاه میشود میفرماید وقتی آمد دلیل غیبتش را میپرسم، اگر دلیلش قابل قبول بود که هیچ، وگرنه او را مجازات میکنم یا ذبح میکنم. در واقع حضرت سلیمان(ع) سطوح مختلف مجازات را بیان میکند گاهی متهم بیگناه است و رها میشود، گاهی مقصر است و باید گوشمالی شود و گاهی جرمش خیلی سنگین است و اعدام میشود. پس حضرت سلیمان(ع) هرگز نفرمودند که قصد دارند سر هدهد را ببرند.

باید به این خودداری حضرت سلیمان(ع) از پیشداوری توجه کنیم. همچنین دقت نظر آن حضرت، تا جایی که از عدم حضور هدهد، یک پرندۀ کوچک، در سپاهش آگاه شدند باید برای ما درس بزرگی باشد. مدیریت صحیح همین را میطلبد.

 

شانه به سر یا هدهد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:41  توسط مسلمان ایرانی  | 

   روضةالصفا و الکامل التواریخ نقل میکنند که در زمان حكومت يزيدبن معاويه‌، و به‌ روايتي بعد از مردن يزيد، طايفه‌اي از عظماي بصره خروج كردند و ايشان را ازارقه مینامیدند‌؛ چرا كه رأس و رئيس اين جماعت نافع‌بن ازرق بود. و از جمله اعيان بصره عطية بن اسود، عبداللّه‌بن طبان‌، عبداللّه‌بن اباض‌، حنظلةبن بَيْهَس‌ و جمعي ديگر با نافع اتّفاق نمودند. اين‌ طايفه هم اميرالمؤمنين علي‌، عليه‌السّلام‌، را منكرند و هم معاويه را و معتقد به ابن‌ملجم‌اند. علماي ايشان در مدح ابن‌ملجم اشعاري دارند، چنانچه در كتب مبسوطه مسطور است‌.

  القصّه‌؛ چون عبيداللّه زياد شنيد كه طايفه‌اي از بصره با نافع متوجّه اهواز شدند عبداللّه‌بن‌ اسلم بن ربيع را با ده هزار كس به جنگ نافع فرستاد. ابن اسلم در حوالي اهواز به ايشان رسيد و ميان ايشان جنگ در گرفت‌. آخرالامر نفرات زیادی از سپاه ابن سلم كشته شد و او با بقيّه روي به فرار نهاده خود را به بصره رسانيدند. ابن‌زياد از اين ماجرا به غضب آمده نهصد نفر را در بصره به‌ تهمت خروج(از خوارج بودن) به قتل رسانيد. وقتی یزید مرد و ابن‌زياد از بصره بگريخت و به شام‌رفت‌، نافع شوكتي تمام يافته با لشكري عظيم بيرون آمده و آوازه‌ٴ تسخير بصره در ميان‌ انداخت‌. چون بصريان را در آن زمان حاكمي نبود از نافع متوهّم شده به اتّفاق يكديگر مسلم‌ بن عُبَيْس بن كُرَيز القرشي را با پنج هزار سوار نامدار به جنگ ايشان فرستادند و در موضعي كه‌ آن را دَوْلاب‌(امروزه دهی است از بخش قلعۀ رزاس شهرستان اهواز) گويند تلاقي فريقين اتّفاق افتاد و آتش جنگ روشن شد و هر دو گروه آنقدر‌ كشش و كوشش نمودند كه نيزه‌هاي ايشان بشكست‌. بعد از آن به شمشير درآمده چندان كارزار نمودند كه شمشيرها نيز از دست رفت‌. آخرالامر مسلم به قتل رسيد و لشكر بصره منهزم‌ گشت‌. این واقعه در جمادی الاخر سال شصت و پنجم هجری از اين جهت خوفي عظيم بر دل اهالي بصره استيلا يافت‌، بنابراين به ابن زبير نوشتند كه‌: ما اميري نداريم‌. شخصي را بر ما والي گردان كه به ضبط مهمّات اين شهر قيام نمايد و دست‌ تعدّي و ظلم مفسدان از ما دور کند.

عبداللّه زبير، حارث بن عبداللّه ابي‌ربيعۀ مخزومي را به فرمانداری آن ديار فرستاد. چون‌ حارث به بصره رسید با اكابر و اشراف بصره مشورت نمود كه لايق به جنگ ازارقه كيست‌؟ اهل بصره به اتفّاق گفتند: از عهدۀ اين امر خطير بغير از مُهَلّب‌بن‌ابي صُفره‌، كه الحال والي‌ خراسان است‌، كسي ديگر بر نمي‌آید.

در كامل‌التواريخ چنين آمده كه چون خوارج قوّت گرفتند اهل بصره پيش احنف بن قَيْس‌ آمده از وي التماس نمودند كه با ازارقه بجنگد. احنف گفت‌: اين كار از دست من‌ برنمي‌آيد، كه اگر خواهيد كه ازارقه را نابود نماييد دست از مهلب ابن‌ابي صُفره بر مداريد. بنابراين اكابر و اهالي بصره با حارث بن‌ابي ربيعه نزد مُهَلّب رفته در اين باب با او سخن درميان‌ آوردند. مهلّب عذر آورده و گفت‌: چون ما را ابن‌زبير به ايالت خراسان تعيين نموده ناچار به‌ آن حدود بايد رفت‌. پس احنف بن قيس و حارث بن‌ابي‌ربيعه به اتّفاق اعيان بصره مكتوبي به‌ ابن زبير نوشته از وي التماس نمودند كه اگر امير امر فرمايد كه مهلّب اول ازارقه را دفع نمايد و بعد از آن متوجّه ضبط ممالك خراسان شود ؛ چراکه اين جماعت بسيار قوّت گرفته‌اند و روز به روز شوكت ايشان بيشتر مي‌شود و الحال كسي غير از مهلّب بر دفع‌ ايشان قادر نيست‌.

القصّه‌؛ چون ابن‌زبير بر مضمون مكتوب اهل بصره اطلّاع يافت به مهلّب نوشت كه‌: تو بايد ازارقه را دفع نموده بعد از آن متوجّه خراسان شوي‌.( نويري گويد: مردم بصره نامه‌اي از سوي عبداللّه زبير جعل كردند كه در آن نامه به مهلّب دستور داده بود با خوارج‌ جنگ كند؛ رک نهايةالاٴرب‌، ج 7، ص 246؛ رک الكامل‌، ج 6، ص 44.) چون فرمان ابن زبير به مهلّب‌ رسيد، گفت‌: واللّه كه من به جنگ ازارقه نمي‌روم مگر به شرط آنكه هر ولايتي كه من از ايشان‌ بستانم به من واگذاريد واز بيت‌المال آن قدر به من دهيد كه برای استعداد جنگ با ايشان كافي باشد. ابن‌زبير هر دو شرط قبول كرد و در اين باب وثيقه‌اي نوشت و براي مهلّب فرستاد. مُهَلًب دوازده هزار نفر از ابطال بصره اختيار كرد و مايحتاج ايشان را مهيا ساخته متوجّه رزم با نافع شد. و در روضةالصفا آورده كه مهلّب بيست هزار نفر از شجاعان بصره همراه داشت‌.
به هر تقدير مهلّب به جانب فارس روان شد و در موضع نهر تيري‌ به آن جماعت رسيده‌ قتال آغاز کرد. بعد از كارزار بسيار ازارقه روي به گريز نهاده به اهواز رفتند. مهلّب مدت‌ چهل روز در نهرتيري توقّف كرد تا سپاه از رنج راه بياسودند. آنگاه در عقب ايشان شتافت‌. چون نافع در اهواز خبر آمدن مهلّب را شنيد او نيز استعداد جنگ نمود تا مهلّب رسيد و بين‌الفريقين جنگي عظيم دست داد. بر روي مهلّب زخمي زدند كه بيهوش شد و آواز فوت او در لشكر بصره شايع گشت‌. امّا بصريان با وجود آن دست از جنگ باز نداشتند و چندان‌ كوشش نمودند كه نافع را به قتل رسانيدند و سپاه او منهزم شده به اطراف و جوانب ولايت‌ اهواز متفّرق گشتند.

امّا چون خبر قتل مهلّب به بصره رسيد اهل بصره سراسيمه و متحّير گشتند و حارث‌بن عبداللّه‌ عزم فرار كرد. مقارن اين حال مبشّري از جانب اهواز رسيد و خبر قتل نافع و صحّت مهلّب‌ را رسانيد. وچون عبداللّه زبير شنيد كه به مجّرد آوازه‌اي كه اصلاً حقيقتي نداشت عامل او مي‌خواسته كه بگريزد، حارث را از ايالت بصره عزل كرده برادر خود مصعب‌بن زبير را به‌ حكومت‌ بصره ‌فرستاد و صلاح و فساد عراقين‌ و اهواز و فارس را منوط و مربوط به‌رأي ‌او گردانيد.

امّا خوارج‌، بعد از كشته شدن نافع‌، عبداللّه بن ماحوز را كه يكي از عباد و زهاد ايشان بود برخود امير ساختند. چون مهلّب شنيد كه باز طايفۀ ازارقه اجتماع نموده عبداللّه‌ بن ماحوز را امير خود گردانيدند بار ديگر متوجّه ايشان شده در شهر شاپور کازرون تلاقي فريقين اتّفاق افتاد. آن روز تا نماز ديگر ميان آن جماعت جنگ و نزاع برپا بود و در آخر روز خوارج روي به‌ گريز نهاده خود را به موضعي كه آن را كركان گويند رسانيده رحل اقامت انداختند. مهلّب در عقب ايشان رانده در موضع كركان به ايشان رسيد. با آنكه آن روز باران صعب مي‌باريد فريقين با هم جنگي عظيم كردند و آخرالامر خوارج مغلوب شده متوجّه كرمان شدند. مهلّب‌ ايشان را تعاقب نموده قدم از قدم آن طايفه برنمي‌داشت تا آنكه رؤساي آن طايفه را بالتمام‌ بكشت و ضُعَفا به لشكرگاه مهلّب آمده به قوم و عشيرت خود پيوستند. اما از كامل‌التواريخ چنين معلوم مي‌شود كه مهلّب بعد از كشته شدن نافع بن‌ازرق با خوارج‌ جنگ كرد و نافع در جنگ مسلم بن عُبَيْس بن كُرَيْز كشته شد و مسلم نيز در آن جنگ كشته شد. و بعضي گويند چون مهلّب در اين سال خوارج را از حوالي بصره بيرون كرد بقيّه‌ٴ آن سال در آنجا توقّف نموده لشكر خود را مواجب داده و از بصره نيز به او مدد رسيد و در سال شصت و ششم‌ با سي‌هزار [نفر‌] متوجّه دفع خوارج گشت‌.

 

* * *

 

و از جمله وقايع اين سال خروج نجدةبن عامر، از اصحاب نافع بن ازرق‌، بود كه از او رنجيده به جانب يمامه رفته و با ابوطالوت بيعت كرده شهر خَضارِم‌ را غارت كردند و از آنجا غنايم بسيار گرفته ميانه‌ٴ اصحاب خود قسمت نمودند. بعد از مدتي نجده شنيد كه قافله‌اي‌ عظيم از بصره و بحرين با مالي بسيار به جانب مكه‌ٴ مي‌روند. نجده سر راه ايشان گرفته تمامي‌ اموال را از ايشان غارت نموده پيش اباطالوت به خضارم برد و در ميان اصحاب او قسمت‌ نمود. چون اصحاب اباطالوت ديدند كه نجده شجاعت و سخاوت دارد گفتند: تو بهتري براي‌ ما از اباطالوت‌. پس اباطالوت را خلع نمودند و با نجده بيعت كردند. بعد از چند گاه اباطالوت‌ نيز با او بيعت كرد. چون نجده قوّت گرفت با جمعي كثير بر سر قبيله‌ٴ بني كعب رفت‌. و در موضع ذي‌المجاز بین ايشان جنگ درگرفت و جمعي بسيار از بني كعب به قتل رسيد و نجده‌ غنائم بسيار از ايشان به دست آورده باز مراجعت نموده به يمامه آمد و لشكر او به سه هزار نفر‌ رسيد. بعد از آن نجده به جانب بحرين آمد و آن ولايت را تسخير نموده در آنجا قرار گرفت‌.

* * *

و از جمله وقايع اين سال تجديد بناي كعبه است‌. و آن چنان بود كه در وقت محاصرۀ ابن‌زبير، كعبه‌ٴ معظمه را حصين‌بن نمير به ضرب منجنيق خراب ساخته بود و در اين وقت كه‌ حكومت حجاز و تهامه و اكثر بلاد اسلام بر ابن‌زبير قرار گرفت تجديد بناي آن كرد و دو دروازه جهت آن تعيين نمود كه يكي از براي آمدن باشد و يكي از براي بيرون رفتن‌.

 

منبع: تاریخ الفی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 17:26  توسط مسلمان ایرانی  | 

Hi, if you want know the reality about so-called american human rights, click here


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:6  توسط مسلمان ایرانی  | 

  خب پیشتر نقدهایی را بر مرام سکولاریسم و بی دینی آوردیم که از سوی افراد پیرو این عقیده نقدهای مؤدبانۀ ما با پاسخهای حاوی توهین و به دور از منطق آنها روبرو شد. به هر حال من همچنان به نقد آنها میپردازم و اهانتهایشان هم برایم مهم نیست.

  یک مسئلۀ خیلی مهم در سکولاریسم این است که افرادی که به سوی سکولاریسم میروند، همیشه دم از آزادی میزنند!! اما آیا این شعار حقیقت دارد؟ آیا سکولاریسم و مکاتب دین گریز و خداستیز برای آزادی میجنگند؟

  به نظر من، این افراد در حال فریب بشریت هستند و به هیچ وجه به دنبال آزادی نیستند بلکه به دنبال راحتی هستند. در واقع اینکه شما "بتوانی هر کار دلت میخواهد بکنی به شرط اینکه به دیگران آسیب نرسانی" به هیچ وجه به معنای آزادی نیست، بلکه به معنای گریز از مسئولیت است.

   سکولاریسم به هیچ وجه جامعه را به شکل یک جامعه نمیبیند. بشریت را یک مجموعۀ هدفمند نمیداند. بلکه بشریت را به شکل حیواناتی میبیند که فرقشان با سایر حیوانات در هوششان است و در نتیجه ممکن است تفریحاتشان با سایر جانوران فرق داشته باشد. به همین خاطر این دستۀ هوشمند حیوانات نیز باید مثل سایر حیوانات در هر کاری از روابط جنسی گرفته تا هر امری که به آزادی دیگران لطمه نزند، آزاد باشند. سکولاریسم فقط در یک زمینه بشر را هدفمند میشمارد و آن هم در سکولاریزه کردن مردم است.

به همین جهت است که بنده میگویم که سکولاریسم به دنبال آزادی نیست بلکه به دنبال راحتی است. افراد سکولار برای اینکه راحت باشند به دنبال دلایلی میگردند که بشود با آنها در دین شک کرد. در واقع این افراد به خاطر نقد و بررسی از دین و مذهب فاصله نمیگیرند بلکه بخاطر سختی دستورات دین سعی میکنند دلایلی برای رد دین و دینداری پیدا کنند.

  من افراد سکولار را در جامعه به کودکان تنبل در یک مدرسه تشبیه میکنم. در حالی که محصلین همگی باید به دنبال کسب علم باشند این دانش آموزان تنبل به خاطر اینکه درس خواندن را سخت میدانند از آن میگریزند!! درست مثل افراد سکولار که دینداری را سخت میدانند و از آن فرار میکنند.

  اما در مورد استدلالات نیز همین شباهت برقرار است. افراد سکولار هرگز استدلالی واقعی بر علیه دین ندارند بلکه همیشه در برابر دین «بهانه» میاورند؛ درست مثل کودکان تنبل که برای درس نخواندن خود هزاران بهانه میاورند که یکی از آنها هم منطقی نیست. شما خیلی سخت میتوانید با حرف، یک کودک تنبل را به درس خواندن وادارید. او مدام در برابر استدلالات شما بهانه هایی میاورد...

  شباهت سکولاریسم و تنبلی در همین است که هر دو ابتدا راهشان را مشخص میکنند و بعد برای اینکه در مسیرشان بمانند هزاران بهانه میاورند. البته وعده های خوبی هم به اطرافیان میدهند: راحتی، دوری از این احساس مسئولیتهای الکی و از آنجا که میدانند آخر و عاقبت کارشان تباهی است سعی میکنند این آخر و عاقبت را نفی کنند. مثلا کودکان تنبل برای درس نخواندن بیکار ماندن گروهی از افرادی که تحصیلات را تا آخر پیش میبرند را بهانه میکنند و میگویند درس خواندن عبث است! افراد سکولار هم با بهانه های دیگری سعی در نفی معاد دارند. البته عرض کردم که تمام اینها بهانه است. جالب اینکه افراد سکولار همیشه مثل کودکان تنبل به دنبال افرادی چون خود میگردند تا بخاطر تنبلیشان سرزنش نشوند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 17:39  توسط مسلمان ایرانی  | 

اين داستان را به شما تقديم مي كنم، داستاني كه بايد آنرا به ياد داشته باشيم و آنرا به همسران ،‌دختران و خواهران خويش منتقل كنيم تا آنرا در دل ،‌عقل و جان خود به خاطر بسپارند تا همه بدانند كه دين خداوند پيروز و سربلند است حتي اگر اهل آن از آن شانه خالي كنند يا افرادي كه به آن منتسب هستند و دربين ما زندگي مي كنند،‌با زبان ما سخن مي گويند و به طرف قبله ما نماز مي خوانند ،‌ با آن سرجنگ داشته باشند.

دختري از روسيه... تازه مسلمان و از سرزمين كفر،‌ زبان عربي بلد نبود اما مسيري را پيموده بود كه بيشتر مردان ما از رفتن آن باز مانده اند.

اصل داستان: از روسيه آمده بود. به همراه چند تن از زنان روسي كه يك تاجر روسي آنها را به اين كشور خليجي آورده بود. هدف، خريد وسايل برقي و وارد كردن آن به كشور روسيه به عنوان وسايل شخصي بود. زيرا به اين روش ديگر اين وسايل شامل هزينه هاي گمركي نمي شد و تاجر روسي اين وسايل را پس از تحويل گرفتن از اين زنان با سود فراوان در روسيه به فروش مي رساند و در عوض به آنها دستمزد مي داد. اين كار در روسيه به امري رايج تبديل شده بود زيرا بسيار ارزان پاي آنها در مي آمد.

زماني كه اين تاجر با همراهانش به اين كشور خليجي رسيدند اين مرد قضيه اي مخالف با آن چيزي كه از قبل قرار گذاشته بودند را براي آنها مطرح كرد.

گفت: شما اكنون به اينجا آمده ايد تا مبلغي پول به دست بياوريد و اينجا مكاني است كه به ثروت فراوان و اموال بي حد و حصر و مردماني كه بي حساب خرج مي كنند شهرت دارد!!

نظر شما در باره تن فروشي و فحشاء چيست؟
هر كدام از شما كه اراده كند،‌ثروت فراواني در انتظار اوست.
و شروع به پهن كردن دام خود و فريب و اغواي آنها نمود تا جاييكه بيشتر آنها را با نظرات شيطانيش قانع كرد. زيرا هيچ بازدارنده ايماني و التزام اخلاقي در ميان نبود كه بتواند آنها را از انجام اين كار منع كند و درضمن فقري كه با آن دست و پنجه نرم مي كردند آنها را به قبول چنين كاري فرا مي خواند.

مگر يك زن كه او قبول نكرد و تاجر روسي او را به تمسخر گرفت و گفت: تو دراين كشور از بين مي روي ،‌ زيرا خودت هستي و لباسهايت و من هيچ چيز به تو نخواهم داد.

آن زن شروع به فكر كردن در باره مسئله كرد كه چه مي تواند بكند؟
تصميم عاقلانه اي گرفت،‌ گذرنامه اش را كش رفت و از خانه خارج شد و به خيابانها گريخت . هيچ چيزي به همرا ه نداشت به جز لباسي كه خود را با آن پوشانده بود و گذرنامه اش. تاجر روسي كه او را ديد صدايش زد و گفت:
هر وقت به بن بست رسيدي و همه ي راهها به رويت بسته شد بيا اينجا،‌ آدرس را كه داري.

گوينده داستان تعريف مي كند: من به همرا ه مادر و دو خواهرم در خيابان را ه مي رفتيم كه ناگهان اين زن به سرعت به طرف ما دويد و شروع به صحبت كردن با ما كرد ،‌ البته به زبان روسي. ما به او فهمانديم كه روسي بلد نيستيم. گفت: انگليسي بلديد؟
گفتيم: بله. خوشحال شد ولي خوشحالي پوشيده با غم و همراه با گريه.

گفت: من زني روسي هستم و داستانم اينچنين است و فقط از شما مي خواهم كه مدتي به من جا و مكان بدهيد تا بتوانم با خانواده ام در روسيه تماس بگيرم و در مورد كارم تصميم بگيرم.
ما نيز در مورد اين زن شروع به مشورت كرديم كه آيا او را قبول كنيم يا نه. شايد حقه باز باشد،‌ يا فراري و يا...!!
در آخر صلاح ديديم كه سخنش را باور كنيم و او را با خود به خانه ببريم.

هنگامي كه به خانه رسيديم او شروع به تماس گرفتن كرد اما خطوط كشورش قطع بودند. بسيار تلاش كرد اما فايده اي نداشت...
خواهرانم با او همانند يك خواهر رفتار مي كردند و او را به اسلام دعوت كردند ،‌اما او قبول نمي كرد،‌ از اسلام متنفر بود ،‌ رد مي كرد ،‌ دوست نداشت.
زيرا او از خانواده متعصب ارتدوكس بود كه از اسلام و مسلمانان بدش مي آمد.
گاه گاهي از او نا اميد مي شديم ولي اصرار فراوان جايي براي نا اميدي نمي گذارد.

خالد مي گويد: من هم گاهي در بحث به خواهرانم كمك مي كردم و گاهي هم خودم مستقيما وارد بحث مي شدم.

در يكي از روز ها به كتابخانه دعوت رفتم و از مسئول آنجا كتابي روسي در مورد اسلام طلب كردم و او برايم داستاني مشابه حكايت ما را تعريف كرد تا من را براي دعوت اين زن به اسلام تشويق كند.

مسئول كتابخانه در مورد خالد مي گويد: جواني به اينجا آمد و به من گفت: آيا كتابهايي درباره اسلام به زبان روسي يا انگليسي داريد؟
گفتم: بله داريم اما كم هست. هر چه دارم به تو مي دهم و تو مي تواني بعد از يك هفته يا ده روز ديگر بيايي تا باز به تو كتاب بدهم. او نيز تعداد كمي كتابچه برداشت و رفت.

بعد از مدتي برگشت در حالي كه چهار زن همراه او بودند سه تاي آنها با حجاب بودند كه فقط صورت و دستهايشان معلوم بود اما چهارمي كه زن زيبايي بود بر سرش حجابي نبود و موهايش آشكار بود.
از خالد خواستم كه زنها را به اتاق انتظار زنان راهنمايي كند. سپس او پيش من آمد و گفت: اين زن روسي داستانش چنين و چنان است همان داستاني كه گفتم. و من حدود يك هفته قبل اينجا آمده بودم و از شما كتاب گرفته بودم و الآن آمده تا كتابهاي ديگري به همراه تعدادي نوار از شما بگيرم . زيرا من اسلام را به او عرضه كردم و او كم كم دارد قبول مي كند و به او گفته ام كه اگر مسلمان شود با او ازدواج مي كنم.

مسئول كتابخانه مي گويد: كتابهاي ديگري به او دادم كه آنها را با خودش برد. و بعد از مدتي برگشت و خبر داد: آن زن مسلمان شده و مي خواهد كه اسلامش را آشكار كند.

مسئول كتابخانه مي گويد: از او خواستم كه يك سري از كتابها را به همسرش بدهد تا آنها را خوب بخواند زيرا طبق قانون اينجا بايد آن زن امتحان بدهد... آن زن كتابها را خواند و سپس او را به پيش من آورد تا از او امتحان بگيرم.
من هم امتحان گرفتم و او قبول شد. من هم وقت ديگري را مشخص كردم تا اينكه بيايد و اسلامش را اعلام كند.
وقتي كه اسلامش را اعلام كرد من به خالد گروهي از خواهران بافرهنگ و تحصيلات عالي كه كلاس آموزش قرآن كريم داشتند و ميتوانستند بهتر با آن زن ارتباط برقرار كنند را معرفي كردم.

گذشت تا اينكه بعد از مدتي خالد و همسرش آمدند تا سند ازدواج خود را بياورند.
خالد گفت: مژده بده كه من الحمدلله ازدواج كردم.
مسئول كتابخانه مي گويد: ولي چيزي كه من را شگفت زده كرد اين بود كه اين زن حجاب كاملي به تن كرده بود كه هيچ قسمت از بدنش آشكار نبود.
به شوخي به خالد گفتم: چرا اين اينجوري شده؟

گفت: داستان مفصل و ظريفي دارد. بعد از ازدواج من به همراه او براي خريد احتياجاتمان به بازار رفته بوديم كه همسرم زنان محجبه را ديد و اين اولين باري بود كه او زني را با حجاب كامل مي ديد،‌براي همين برايش عجيب بود.
به من گفت: چرا اين زن اينگونه لباس مي پوشد؟ آيا عيبي در بدنش هست كه مي خواهد از ديگران پنهان كند؟

خالد مي گويد: من با غيرت اسلامي جواب دادم نه. اين زن حجابي را پوشيده كه خداوند سبحانه و تعالي براي بندگانش برگزيده و رسول الله صلي الله و عليه و سلم به آن دستور داده.
او بعد از كمي فكر كردن به من گفت: بله يقينا اين همان حجاب اسلامي است.

گفتم: از كجا فهميدي؟ گفت: من الآن هر وقت وارد اماكن تجاري مي شوم چشمان مردمان آنجا صورتم را مي درد! انگار صورتم مي خواهد تكه تكه شود. پس بايد صورتم را بپوشانم. بايد صورتم فقط براي همسرم باشد و من از اين بازار بيرون نمي آيم مگر با حجاب.

خالد مي گويد: به خدا قسم مجبور شدم كه برايش حجابي بخرم تا او آن را بپوشد.

مسئول كتابخانه مي گويد: سپس حدود پنج يا شش ماه از خالد و همسر روسيش بي خبر ماندم.
بعد از اين مدت خالد پيشم آمد و من از او علت نيامدنش را جويا شدم.
گفت: من با تو قطع رابطه نكرده ام بلكه مصلحتي پيش آمد كه مجبور شدم از تو دور بمانم و الان ديگر آن مصلحت تمام شده و من اينجا هستم و آمده ام تا آنرا برايت تعريف كنم زيرا درسها و عبرتهاي بزرگي در آن وجود دارد.

بعد از اينكه با اين زن ازدواج كردم و زندگيمان شروع شد،‌ محبت او در دل من زياد شد تا جايي كه تمام وجودم را فراگرفت.
ولي مشكلي پيش آمد و آن هم اين بود كه مدت گذرنامه همسر م به پايان رسيد و بايد آنرا عوض مي كرديم و مشكل بعدي اين بود كه اين گذرنامه بايد در همان شهر خودش عوض مي شد. و من هم يك فلسطيني هستم و به جز جواز اقامت چيز ديگري به همراه نداشتم ،‌پس ناچارا بايد رخت سفر مي بستيم و الا اقامت او در اينجا غير قانوني مي شد.

به خاطر مشكلات مادي مجبور شديم به دنبال ارزانترين خط پرواز بگرديم كه همان خطوط هوايي روسيه بود. پس دو بليت گرفتيم و با همسرم سوار هواپيما شديم.

من به او گفتم : اي زن ما الان به خاطر حجاب تو دچار مشكل مي شويم.
گفت: خالد، تو از من مي خواهي از اين كافران كه اگر با اين افكارشان بميرند هيزم جهنم مي شوند اطاعت كنم و از فرمان الله سبحانه و تعالي سر پيچي كنم؟ امكان ندارد كه من اينكار را انجام دهم...
نگاه كنيد،‌ اين سخن يك تازه مسلمان است كه هنوز يك ماه يا كمتر نيست كه مسلمان شده !

خالد مي گويد: سوار شديم و نگاه مردم به سوي ما سرازير شد.
مهمانداران شروع به پخش غذا كردند و به همراه غذا مشروب هم سرو شد. كم كم مشروبات الكلي در سر مردم اثر كرد و الفاظ بي ضابطه ،‌ خنده و مسخره و اشاره و نگاههاي مردم شروع شد و در كنار ما مي ايستادند و مارا مسخره مي كردند.

من يك كلمه هم نمي فهميدم اما همسرم لبخند مي زد و مي خنديد و حرفهاي آنها را برايم ترجمه مي كرد. اين مي گويد: نگاهش كنيد انگار چنين و چنان است و اين متلك مي اندازد و آن يكي مسخره مي كند.
او مي گفت: نه. ناراحت نشو و خلقت را تنگ نكن زيرا اين در مقابل بلاها و امتحاناتي كه به اصحاب رسول الله صلي الله و عليه و سلم مي رسيد چيزي نيست.

احساس كردم گويي تيري وارد قلبم شد كه ديگر از آن خارج نمي شود.

مي گويد: به شهر مذكور كه رسيديم و وارد فرودگاه شديم با خود گفتم كه به نزد خانواده اش مي رويم و آنجا مي مانيم تا كارهايمان تمام شود و برگرديم. ولي او گفت: نه خانواده ام نسبت به دينشان متعصب هستند و من نمي خواهم الان به آنجا برويم. اتاقي را اجاره مي كنيم و آنجا مي مانيم.

فرداي آنروز به اداره گذرنامه رفتيم و براي انجام كار به نزد مسئول اول بعد دوم و سوم رفتيم و از آنها در خواست انجام مراحل قانوني جهت تعويض گذرنامه را كرديم و هر كدام از آنها هم از ما گذرنامه قديمي به همراه عكس همسرم را طلب نمودند. همسرم نيز عكس خود را كه سياه و سفيد و با حجاب بود به صورتي كه فقط دايره صورت نمايان بود در مي آورد و جلوي آنها مي گذاشت.
و هركدام از مسئولان هم آنرا رد مي كرد و مي گفت: اين عكس قابل قبول نيست ما عكس رنگي مي خواهيم كه در آن صورت،‌مو و گردن كاملا واضح باشد و زن مي گفت: به هچ وجه امكان ندارد چنين عكسي بگيرم. و هر مسئول مي گفت: امكان ندارد گذرنامه بگيري مگر با اين مواصفات. و ما را به مسئول بعدي ارجاع مي داد.

در آخر به ما گفتند: مشكل شما را فقط رئيس گذرنامه ي مسكو مي تواند حل كند.

به خالد نگاه كرد و گفت: خالد مي رويم مسكو. خالد هم تلاش مي كرد كه او را قانع كند كه «لا يكلف الله نفسا إلا وسعها» و إتقوا الله ماستطعتم. و اينكه اين گذرنامه را فقط بعضي از افراد براي ضرورت خواهند ديد و بعد آنرا در خانه مخفي كن تا مدتش تمام شود.
گفت: نه ، نه . امكان ندارد كه من بعد از اينكه دين خدا را شناختم بي حجاب شوم.
خدا بزرگ است اگر تو نمي خواهي به مسكو بيايي من به خاطر ضرورت مي روم.

خالد مي گويد: قبول كردم و به مسكو رفتيم. اتاق اجاره كرديم و مانديم.

فردا صبح براي ديدن رئيس گذرنامه به راه افتاديم و طبيعتا به نزد مسئول اول ،‌دوم و سوم رفتيم و در نهايت راه به اتاق رئيس رسيديم و داخل شديم.
انسان بسيار خبيثي بود. هنگامي كه گذرنامه و عكسها را ديد گفت: چه كسي به من ثابت مي كند كه تو صاحب اين عكسها هستي؟ و گذرنامه و عكسها را گرفت و در كشوي اتاقش گذاشت و در آن را قفل كرد و گفت: تو هيچ گذرنامه اي نداشته اي و نداري مگر اينكه عكس مطابق با دستورات ما را بياوري.

خالد مي گويد: سعي كرديم تا رئيس را قانع كنيم اما فايده اي نداشت. من شروع به بحث با همسرم كردم كه خداوند بر حسب توانايي از انسان انتظار دارد ولي او به من جواب مي داد: « و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب». طبيعتا در اثناي جر و بحث ما رئيس عصباني شد و ما را از دفترش بيرون كرد.

از اداره بيرون آمديم و رفتيم به اتاقمان تا درباره موضوع بحث كنيم ،‌ من او را قانع كنم و او نيز من را ،‌من دليل بياورم و او دليل بياورد تا اينكه شب شد و نماز عشاء را خوانديم و شام خورديم و من خواستم كه بخوابم.
به من گفت: خالد ،‌ در اين وضعيت سخت مي خواهي بخوابي ‌؟ مي خواهي بخوابي در حالي كه ما الان احتياج به التماس به سوي پروردگارمان داريم؟ بلند شو و به خداوند روي بياور زيرا اكنون زمان پناه بردن است.
بلند شدم و هر قدر كه مي توانستم نماز خواندم و بعدش خوابيدم.
اما او پيوسته نماز مي خواند.
هر وقت بيدار مي شدم و نگاهش مي كردم يا در حال ركوع بود يا سجده يا قيام يا دعا و يا گريه تا زماني كه فجر زد و او مرا بيدار كرد و گفت: بيدار شو وقت نماز صبح است بيا باهم نماز بخوانيم.
بلند شدم و وضو گرفتم و با هم نماز خوانديم. سپس او كمي خوابيد و بعد گفت: بلند شو برويم اداره گذرنامه.
گفتم: برويم؟ با چه مدركي؟! عكسها كجاست،‌ عكسي نداريم!!
گفت: بايد برويم و تلاش كنيم . از رحمت خدا نا اميد نشو.

خالد مي گويد: با هم رفتيم. همسرم شمايلش معروف و آشكار بود ،‌عبايي كه تمام بدنش را مي پوشاند. به خدا قسم همين كه پايمان را در اولين دفتر از دفاتر اداره گذاشتيم يكي از كارمندان صدا زد: فلاني دختر فلان؟ همسرم جواب داد بله. گفت: بيا اين گذرنامه ات به همان صورتي كه مي خواستي. ولي اول هزينه اش را بايد پرداخت كني.

خيلي خوشحال شديم و به خدا قسم اگر تمامي پولهايي را كه همراهمان بود مي خواست، به او مي داديم. گذرنامه را گرفتيم و هزينه اش را داديم و برگشتيم.

در راه او به من نگاه مي كرد مي گفت: به تو نگفتم كه « و من يتق الله يجعل له مخرجا»

خالد مي گويد: اين كلماتي را كه مي گفت در دلم چنان تربيت ايماني به جاي گذاشت كه در اين سالهاي دراز از درسها و سخنرانيهايي كه شنيده بودم به جاي نمانده بود.

بعد از آن گذرنامه را مهر زديم ،‌تمام وسايلمان را در اتاق گذاشتيم تا پيش خانواده همسرم برويم.

رفتيم و در زديم. برادر بزرگش در را باز كرد هنگامي كه خواهرش را ديد خوشحال شد و تعجب كرد!!
چهره همان چهره خواهرش بود ولي لباس ،‌ لباس او نبود!! لباس سياهي كه همه بدنش را پوشانده بود به جز صورتش را !
همسرم وارد خانه شد در حالي كه لبخند مي زد و برادرش را در آغوش گرفته بود. بعد از آن هم من وارد شدم و در سالن خانه نشستم. خانه ساده و سنتي بود كه از آن آثار فقر نمايان بود.

من تنها نشستم ولي همسرم رفت داخل اتاق. صداي حرف زدنشان را مي شنيدم . صداي مرد و زن به زبان روسي كه من چيزي از آن نمي فهميدم و نمي دانستم كه درباره چه صحبت مي كنند.
ولي كم كم صدا ها بلند شد و لهجه ها تغيير كرد و داد وفرياد به هوا رفت!

احساس كردم كه اوضاع دارد خراب مي شود ولي نمي توانستم بفهمم چرا؟ چون زبان روسي بلد نبودم.
بعد از چند لحظه ناگهان سه جوان و يك پيرمرد پيش من آمدند. با خودم گفتم حتما براي خوش آمد گويي به همسر دخترشان آمده اند!
اما ناگهان خوش آمد گويي تبديل به كتك و زد و خورد شد!!!

وقتي به خود آمدم ديدم كه من بين چند تا وحشي هستم و چيزي نمانده كه از اين دنيا خداحافظي كنم. پس هيچ چاره اي جز فرار و نجات خود از دست آنها نديدم. اين تنها راه حل براي نجات من بود.
به سرعت در را باز كردم و از خانه فرار كردم و آنها هم بدنبالم. در بين جمعيت خود را گم كردم و رفتم به طرف اتاقي كه اجاره كرده بوديم كه از آنجا زياد دور نبود...

به خودم نگاه كردم ، پيشاني ،‌گونه ها و دماغم ورم كرده و خون از دهانم جاري بود. لباسهايم هم به خاطر آن ضربه هاي وحشتناك پاره شده بود.
با خودم گفتم: من الان نجات پيدا كردم ولي همسرم چه مي شود؟

خالد مي گويد: خودم را فراموش كردم و به همسرم فكر مي كردم،‌ آخر مشكل اين بود كه همسرم را دوست داشتم!
قيافه اش جلوي چشمانم بود. آيا او نيز همان ضربات و كتكهايي كه من خورده بودم را خورده؟ من مرد هستم و تحمل دارم. او زن است و طاقت ندارد،‌ حتما مي ميره ،‌يا من را رها مي كنه،‌ يا شايد از دين برگرده...

شيطان كارش را شروع كرد و افكار عجيب و غريب در سرم شروع به پرسه زدن كرد كه تو ديگر از امروز همسري نخواهي داشت...

چه بايد مي كردم؟ بروم! نه، اينجا قيمت آدمها پايين است شايد با ده دلار شخصي را براي كشتن من اجير كرده باشند. پس بايد در خانه بمانم. و ماندم تا اينكه صبح شد. لباسهايم را عوض كردم و رفتم سر و گوشي آب بدهم و خانه آنها را از دور تحت نظر بگيرم.

در خانه شان بسته بود... ناگهان در باز شد و همانهايي كه مرا كتك زده بودند از خانه بيرون آمدند. فهميدم كه مي خواهند سر كار بروند.

روز چهارم كه داشتم از دور خانه را مي پاييدم بعد از اينكه آنها به سر كارشان رفته بودند ناگهان در خانه باز شد،
چهره همسرم را ديدم كه چپ و راست را نگاه مي كرد.

خالد مي گويد: در طول زندگيم صحنه اي شگفت انگيزتر و زيباتر از اين را نديده بودم فكر نكنم بهتر و زيباتر از او را اصلا ديده بودم با وجود اينكه اين چهره اي كه مي ديدم قرمز و رنگين از خون بود.
سريع نزديك رفتم. به او نگاه كردم،‌نزديك بود بميرم آخر رنگش قرمز شده بود. روي صورتش،‌ دستانش و پاهايش همه خون بود و فقط يك لباس ساده بدنش را پوشانده بود. ناگهان چشمم به زنجيري افتاد كه با آن پاي او را بسته بودند و زنجيري كه دستانش را از پشت قفل كرده بود.

زماني كه او را ديدم نتوانستم خودم را نگه دارم و گريه كردم.
به من گفت: خالد: اول اينكه مطمئن باش،‌ من برهمان عهدي كه با خدا بستم پايدارم و قسم به الله كه هيچ معبود به حقي جز او نيست آنچه من كشيده ام با ذره اي از آنچه اصحاب و تابعين و بلكه انبياء و مرسلين كشيده اند برابري نمي كند.
الله اكبر چه زني!
دوم اينكه: بين من و خانواده ام وساطت نكن.
سوم: در اتاق بمان تا زماني كه إن شاء الله من بيايم،‌ولي زياد دعا كن. نماز شب بخوان و نماز زياد بخوان زيرا نماز بعد از خداوند بهترين پناهگاه براي انسان است.

خالد مي گويد: رفتم و در اتاقم ماندم. يك روز... دو روز‌،‌ سه روز و در آخر روز سوم،‌ناگهان در اتاق به صدا در آمد، يعني چه كسي مي تواند باشد؟! اولين بار است كه در اين اتاق صداي در را مي شنوم. خيلي ترسيدم،‌يعني چه كسي در اين نيمه شب اينجا آمده!! حتما جاي من را پيدا كرده اند..
.
در اين افكار بودم كه ناگهان صدايي شنيدم كه زيباتر از آنرا نشنيده بودم، صداي همسرم بود.
در را باز كردم خودش بود.
گفت: الان مي رويم. گفتم: با اين حال؟ گفت: بله.
لباسهاي ساده اي كه همراه من بود را از چمدان در آورد و پوشيد و حجاب و عباي احتياطي كه با خود آورده بود را به تن كرد و سپس ما وسايلمان را برداشتيم و ماشين گرفتيم.
به راننده گفتم: فرودگاه. كلمه فرودگاه را به زبان روسي ياد گرفته بودم. همسرم گفت: نه فرودگاه نمي رويم به فلان شهر مي رويم.
گفتم: چرا؟ ما مي خواهيم فرار كنيم!!
گفت: نه ،‌ آنها اگر خبردار شوند كه من فرار كرده ام در فرودگاه به دنبال ما مي گردند ولي به فلان شهر مي رويم،‌ سپس از آنجا به شهر بعدي تا اينكه به شهري برسيم كه فرودگاه بين المللي داشته باشد.

به فرودگاه بين المللي رسيديم و بليط رزرو كرديم. اما تا پرواز وقت زيادي مانده بود،‌ به همين خاطر اتاقي گرفتيم و آنجا مانديم.
خالد مي گويد: به همسرم نگاه كردم. خدايا هيچ جاي سالمي روي بدنش نبود. در بين راه از او پرسيدم چه اتفاقي براي تو افتاد؟

گفت: زماني كه وارد خانه شدم و با خانواده ام نشستم به من گفتند: اين چه لباسي است كه تو پوشيده اي؟ گفتم: اين لباس اسلام است. گفتند: اين مرد كيست؟ گفتم: او همسرم است ،‌ من مسلمان شده ام و با او ازدواج كرده ام .
آنها گفتند: اين امكان ندارد.
گفتم: اول گوش كنيد تا داستانم را برايتان بگويم... و من داستان آن تاجر روسي كه مي خواست من را به كار بد بكشاند تعريف كردم...

برادران و خواهران گرامي نگاه كنيد ‌،‌ به او گفتند: اگر آن كار فحشاء را انجام مي دادي و آبرويت را مي فروختي براي ما بهتر بود از اين كه مسلمان اينجا بيايي!!!
به تعصب شديدي كه اين قوم دارند نگاه كنيد.
به او گفتند: از اين خانه بيرون نمي روي مگر ارتدوكسي يا جسد بي جان.

بعد از آن خواهرم شروع به سؤال كردن كرد: چرا دينت را رها كردي؟... دين مادرت... دين پدرت... دين اجدادت و الي آخر؟!! و من شروع به قانع كردن او كردم... و برايش حقيقت اسلام را تشريح كردم،‌از بزرگيها و خوبي هايي كه در اين دين است و از عقيده خالص و پاكي كه دارد.

كم كم سخنانم شروع به تأثير گذاري نمود و كم كم قضيه برايش روشن مي شدو باطلي كه در آن زندگي مي كرد آشكار مي گشت.

در آخر گفت: حق با تو است اين همان دين صحيح است، همان ديني كه من هم بايد آنرا قبول كنم. در همين وقت به من گفت: گوش كن خواهرم ‌من مي خواهم به تو كمك كنم.

به او گفتم: اگر مي خواهي به من كمك كني كاري كن كه بتوانم همسرم را ببينم. ولي مشكل آن دو زنجيري بود كه من با آن بسته شده بودم زيرا فقط كليد زنجير سوم دست خواهرم بود و اين زنجيرها به يكي از ستونهاي خانه بسته شده بود تا من نتوانم فرار كنم.

روزي كه خواهرم اسلام را قبول كرد تصميم گرفت كه در راه دين قرباني دهد،‌قرباني بزرگتر از قرباني من.
تصميم گرفت كه مرا از خانه فراري دهد با وجود اينكه كليدها دست برادرم بود.
در آن روز خواهرم براي برادرام مشروب غليظي آماده كرد تا به او بدهد و او هم خورد و خورد و آنقدر خورد تا اينكه چيزي نمي فهميد. سپس او كليدها را از جيب او برداشت و زنجيرها را باز كردو من آخر شب پيش تو آمدم.

خالد گفت: پس خواهرت؟
گفت: از خواهرم خواستم كه اسلامش را اعلام نكند و اين به صورت مخفيانه باشد تا اينكه شرايط فراهم شود.
خالد مي گويد: طبيعتا ما سوار هواپيما شديم و به كشور بازگشتيم و همسرم را به بيمارستان بردم و مدتي آنجا ماند تا اينكه آثار ضربه ها و جراحتهايش پاك شود.

تأليف: أبوأنس ماجد البنكاني
ترجمه: ابوعمر انصاري



منبع سایت بیداری


این داستان باید قابل توجه کسانی باشد که در سطح جامعۀ مسلمان خودمان از ابراز مسلمانی وحشت دارند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 15:50  توسط مسلمان ایرانی  | 

مترجم: نویدار
هفته نامه "اشپیگل" چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام "فرمانروای قلابی صلح"به قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz منتشر کرده است. در این نوشته نویسنده می گوید که کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده است و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده است و در این راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک "سند تبلیغاتی" می خواند.
این نوشته که در هفته نامه معتبر "اشپیگل" چاپ شده است، کم کم دارد توجه همگان را جلب می کند. ایرانیان آلمانی زبان چند واکنش به این نوشته نشان داده اند. تا آنجا که در اینترنت دیدم، واکنش ها تاکنون بیشتر عصبی و غیرمنطقی بوده اند.
در اینجا برگردان نوشته "اشپیگل" را می آورم تا هر کس درک مستقل خود را از نوشته اصلی به دست آورد و چون بسیار مورد های مشابه دیگر تفسیرهای دست چندم به وجود نیاید. خود نیز زمان برای پژوهش بیشتر پیرامون استدلال های این نوشته نیاز دارم؛ هر چند که نوشته از دید من چندان پخته به نظر نمی آید و دارای چند اشکال ساختاری است و به جای کاربرد روش های علمی کمی نیز از فرهنگ پلمیک یاری جسته است. با وجودی که هیچ گونه تعصبی به این گونه مورد ها ندارم، کمی نیز بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می آید. اما دارای چند نمونه و استدلال تاریخی است که نیاز به تامل دارد.در تاریخ ایران نکته های مبهم بسیاری وجود دارند که تاکنون کسی به آنها نپرداخته است. این نکته یکی از آنهاست.
دیدگاه های خود را در اینجا بنویسید تا یک تبادل سازنده دیدگاه ها را داشته باشیم.
نویدار
============ ========= ========= ===
فرمانروای قلابی صلح
ماتیاس شولتس
در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام "منشور باستانی حقوق بشر"وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.
قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست "انقلاب سفید" (اصلاحات ارضی) را اعلام کرد و خود را "آریامهر" خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که "2500 سال پادشاهی ایران" را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای "بزرگترین نمایش جهان" اعلام گشت.
او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب "شاتو لافیت" Château Lafite گردانده می شد.
در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیونکیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.
"منشور باستانی حقوق بشر" مورد ستایش همگان
با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: "یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟"
حتی رهبر مذهبی آیت الله خمینی نیز از تبعیدگاه خود نفرت خود را از این کار ابراز داشت: "جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است." با این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین انسانی بوده است که حق "آزادی اندیشه" را بنیان نهاده است. شاه این دید خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را به "سیتو اوتانت"، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه تشکر کرد و آن را به عنوان "منشور باستانی حقوق بشر" مورد ستایش
قرار داد.
اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این "هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد." سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.
تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ
به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک "پروپاگاند" (تبلیغ) نیست. او می گوید: "این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است."
هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.
نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.
آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟
"سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."
این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران ("دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانی هایی در این منشور شد. او می گوید: "سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."
با وجود درخواست های فراوان "اشپیگل" سازمان ملل حاضر به ابراز نظر در این مورد نیست. "سرویس اطلاعات سازمان ملل" در وین کماکان بیان می دارد که این سنگ نبشته شرقی توسط بسیاری به عنوان "نخستین سند حقوق بشر" پذیرفته شده است.
پیامد های این کار بسیار سنگین است. در این میان حتی در کتاب های درسی مدرسه های آلمان نیز این ایرانی باستانی (کوروش) به عنوان پیشاهنگ سیاست بشردوستی تدریس می شود. در اینتر نت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. "برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا می خواهد یا نه." اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.
حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: "من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمی خواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمی خواهند."
دانشمندان حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش می یابد. تا این میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق باستان را بیش ار هر

کس دیگری به لرزه درآورد. "نبوغ نظامی" (ویزهوفر) کوروش او را تا هند و به مرزهای مصر رساند. او آفریننده کشوری با ابعاد عظیم نوین بود. در اوج قدرت خویش، او صاحب امپراطوری افسانه ای بود که به ثروت خود می بالید. اگرچه در ابتدا همه چیز بسیار ناچیز آغاز گشت. این مرد جوان که فرزند یک پادشاه کوچک بی اهمیت در پارس در جنوب غربی ایران بود، در سال 599 پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست.
یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست
حتی در دوران باستان نیز حماسه های عجیب و غریب پیرامون سلسله های حکومتی ساخته و پرداخته می شدند. یکی از آنها می گوید که کوروش در بیابان بزرگ شد و یک سگ به او شیر می داد. از او هیچ تصویر یا تندیس واقعی وجود ندارد.
غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامی ها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک می زیستند. اشراف زاده های "پرینه" به بردگی گرفته شدند.
سردار جنگی برای استراحت از جنگ، به کاخ خود در پاسارگاد باز می گشت، جایی که گرداگرد از باغ های آبیاری شده "پارادایسوس" (پردیس-مترجم) بود. در کاخ نیز او حرم بزرگی داشت. البته او زمان زیادی در آنجا نماند و به زودی دوباره روانه جبهه شد، این بار در افغانستان. در 71 سالگی بود که کارش در جایی در ازبکستان به پایان رسید. نیزه ای به ران او خورد و او سه روز پس از آن درگذشت.
"ویزهوفر" این پادشاه را "عمل گرا" (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی می خواند که با "سیاست شلاق و شیرینی" به هدف های خود می رسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.
البته برخی از هلنی ها از این سردار پیروز خوششان می آمد. هرودوت و اشولس (که هر دو در سال های بعد می زیستند) این رهبر شرقی را به عنوان بخشنده و مهربان می ستودند. در کتاب مقدس نیز او قدیس نام برده می شود چون او گویا به یهودیان اسیر اجازه داده است که به اسراییل بازگردند.
اما تاریخ شناسان مدرن گزارش های این گونه را به عنوان تملق و چاپلوسی افشا ساخته اند. "ویزهوفر" می گوید: "در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد." اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکان های مقدس را غارت می کرد و اشراف شهری را به اسارت می برد.
این که این مرد را بنیان گذار حقوق بشر جا بزنند، تنها می توانست به فکر شاه برسد که خود در سال های 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی او، وحشیانه شکنجه می کرد، همه جا در کشور مقاومت شکل می گرفت. گروه های مارکسیستی بمب پرتاب می کردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا می خواندند.

این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه کرده است
از این رو فرمانروا (شاه) تلاش داشت که خود را به گذشتگان باستانی بچسباند. آن گونه که کوروش در آن زمان پدر ملت بود، "من نیز امروز هستم." شاه ادعا می کند که "تاریخ پادشاهی ما با بیانیه مشهور کوروش آغاز می شود. این یکی از درخشانی ترین سندهایی است که در باره روح آزادی و برابری در تاریخ بشری یافت می شود."
اما حقیقت این است: این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه ساخته است. آن زمانی که این نوشته در سال 539 پیش از میلاد تدوین می شد، کوروش درگیر دراماتیک ترین بخش زندگی خود بود. او جرات آن را یافته بود که بر امپراطوری جدید بابل، رقیب نیرومند برای تسلط بر خاورمیانه، حمله برد. گستره این دولت تا فلسطین بود و مرکز آن بابل باشکوه بود با برج 91 متری، که تاج آن بود و مرکز دانش و هنر. افزون بر آن این سرزمین پر از سلاح نیز بود. با این وجود این پارسی جرات حمله را یافت. نیروهای او مسیر دجله را پیمودند و نخست اوپیس (Opis) را تسخیر کرده و تمام اسیران را کشتند. سپس به سوی بابل سرازیر شدند. آنجا نبونید، پادشاه پیر 80 ساله پشت دیوار 18 کیلومتری پیرامون شهر سنگر گرفته بود.
در همین زمان روحانیون خدای مردوک در بابل طرح خیانت به سرزمین خود را می ریزند. آنها که از این که پادشاه شان قدرت روحانیون را محدود ساخته بود، عصبانی بودند، به گونه ای نهانی دروازه های شهر را گشودند و نمایندگان پارسیان دشمن را به شهر راه دادند. نبونید به تبعید فرستاده شد و پسرش کشته شد.
سپس تبانی بر سر تسلیم بدون جنگ شهر صورت گرفت. کوروش آزادی همه هموطنان خود را که در جنگ های پیشین به اسارت گرفته شده بودند را خواستار شد . او همچنین تندیس های خدایان را که دزدیده شده بودند را بازپس گرفت.
این بخش ها بودند که از سوی شاه به گونه ای دیگر به عنوان رد عمومی برده داری بازتفسیر شدند. اما در حقیقت کوروش تنها زنجیرهای هم وطنان خود را گشوده بود.
روحانیون برای این خدمت خیانت کارانه پول و زمین دریافت کردند. در پاسخ آنها کوروش را "کبیر" و "عادل" و در اساس او به عنوان کسی که همه جهان را "از نیاز و دشواری رها می سازد"،

خواندند.
تنها پس از آن که همه چیز روشن گشته بود، کوروش خود وارد شهر شد. او با اسب خویش از میان دروازه درخشان آبی رنگ "ایشتار" گذشت. زیر پای او شاخه های نی گسترده بودند. سرانجام، آن گونه که در سطر 19 نوشته شده است، مردم اجازه یافتند که "پای او را ببوسند."
در این لوح به خط میخی هیچ چیز در باره رفرم های عمومی، اخلاقی یا توصیه های بشردوستانه وجود ندارد. "شاودیگ" محقق آن را "قطعه ای پروپاگاند درخشان" می نامد.
اما این شایعه فرمانروای صلح طلب به برکت روحانیون حقه باز ایجاد شد و اکنون پس از ستایش از سوی سازمان ملل متحد این حباب کماکان بزرگتر می شود.
 
 
 در ماه زوئن موزه بریتانیا (British Museum) در لندن خبر داد که لوح گران بهای اصلی را به تهران امانت می دهد. این لوح اکنون نماد غرور ملی ایرانیان شده اشت.
"گالاس" فاش ساخت که: "حتی چندی پیش از پارلمان آلمان درخواست شده بود که نمونه این لوح را در یک ویترین شیشه ای در پارلمان به نمایش گذارند. این درخواست البته بازپس گرفته شده است. اما خدشه سازی تاریخ متوقف نشده است. با این ستایش منحوس از سوی سازمان ملل متحد، شایعه ای متولد شده است که کماکان تغذیه جدید می یابد.
یک ضرب المثل شرقی می گوید: "یک نادان سنگی را در چاه می اندازد که ده عاقل نمی توانند آن را بیرون آورند."
* * *
این نوشته را به انگلیسی یا آلمانی بخوانید.

مراجع:
(2): http://www.spiegel. de/international /world/0, 1518,566027, 00.html
 
منبع مقالۀ ترجمه شده: +
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:17  توسط مسلمان ایرانی  | 

 با سلام به برادران و خواهران دینی، مؤمنین و مؤمنات،

 

  این پست به هیچ وجه یک پست علمی مثل سایر پستها نیست و جنبۀ درددل یک برادر دینی با شما را دارد. هر چند نامحرمان نیز این متن را میخوانند ولی اهمیتی ندارد. روی سخن من با شماست.

 

  سربند این متن خلاصه تمام سخن من است. براستی ما چرا اینقدر ساده هستیم؟ چرا همه را مثل خود میبینیم؟

 

  وقتی من مطلبی در نقد سایر مکاتب غیر اسلامی مطرح میکنم خیلی از دوستان مسلمان به من خرده میگیرند که تو چرا سایر مکاتب را زیر سؤال میبری؟ چرا پیروان سایر دینها را ناراحت میکنی؟ مگر نمیدانی که آنها یک زندگی دوستانه(!) و برادرانه(!!) در کنار ما دارند؟

 

  برادران و خواهران عزیزم، چه کسی به شما گفته است که نامسلمانها برادرانه در کنار ما زندگی میکنند؟ بله در سطح جامعه بین خیل مسلمین یک یهودی یا یک زرتشتی، نمیتواند، احساس درونیش در مورد اسلام را بروز دهد ولی در سطح اینترنت میتوانید به کوه نفرت این افراد از اسلام پی ببرید. در حالی که شما به تمام مقدسات آنها احترام میگذارید، اقلیتهای محترم مذهبی میگویند الله خدا نیست بلکه اهریمن است و حضرت محمد را پیامبر شیطان مینامند. به قرآن میگویند تازینامه و به یکدیگر در راه مبارزه با اسلام، دست یاری میدهند. اقلیتهای مسیحی و زرتشتی که دست در دست هم دارند، با وجود اینکه باورمند به دین اسلام هستند مطالب سایت بیخداها علیه اسلام را در وبلاگهایشان مطرح میکنند؛ آیا عجیب نیست که این افراد که به ادعای خود خداباور هستند برای کوبیدن اسلام از مطالب و تهمتهای بیخداها سود میبرند؟ در فرومها نیز مسیحی و زرتشتی معمولا در کنار بیخداها به نقد اسلام میپردازند(به جای اینکه در کنار مسلمانان به نقد بیخدایی و بیدینی بپردازند) بدتر از مسیحیان و زرتشتیان، یهودیان هستند که اصلا ما وبلاگی با نام و نشان یهودی نمیبینیم در اینترنت که علیه اسلام سخن بگوید. فورا سؤال پیش میاید پس یهودیانی که مخالف اسلام هستند تحت چه عنوانی اسلام را نقد میکنند؟ پاسخ این است که یهودیان با تحت عنوان بیدین و بیخدا، برعلیه اسلام مینویسند، بهترین مؤید این سخن، حمایت سایتهای بیخدایی و بیدینی از یهودیان است. بیدینها معمولا میگویند اسلام دستورات سختی دارد و به همین خاطر اسلام را قبول ندارند، پس چگونه از یهودیت دفاع میکنند؟ این همه تعصب که برای دفاع از حکومت جنایتکار اسرائیل دارند چه سببی دارد؟ بله، پروتکلهای یهود آنها را تشویق میکند که تحت عنوان بیخدا، بیدین، شیطان پرست و هر عنوانی جز اسلام، به نقد اسلام بپردازند. علت اینکه نامی از یهودی بودن خود نمیبرند هم این است که در یهودیت تبلیغ حرام است و میترسند، اینکارشان تبلیغ حساب شود البته علت دیگر هم اینستکه دین یهودیت در هر زمینه که به خواهد اسلام را زیر سؤال ببرد وضعیت بدتری نسبت به اسلام دارد و به همین خاطر خودشان زیر سؤال میروند. دوستان مسلمان چطور این افراد حق دارند علیه اسلام توهین آمیزترین نقدها را بیاورند ولی من حق ندارم به نقد مؤدبانه بپردازم؟

بله اینها در جامعه جرأت نمیکنند حقیقت خود را بروز دهند ولی در اینترنت دهانشان را به راحتی به توهین به مقدسات اسلامی میپردازند؛ پس رفتارشان با ما دوستانه نیست؛ بلکه منافقانه است.

 

  اگر اینها دوست ما هستند، چرا به قرآن میگویند تازینامه؟ چرا به میگویند الله اهریمن است؟ چرا میگویند حضرت محمد پیامبر شیطان است؟ چرا میگویند هیچ ایرانی مسلمان و هیچ مسلمانی ایرانی نیست؟ چرا؟ چرا مسلمانان را تازی مینامند؟

 

  بدبختانه با این همه سخنی که علیه اسلام با توهین آمیزترین سخنان میزنند، به ما هم حق نقد خودشان را نمیدهند. وقتی بنده حمایت عجیب بیخداها از یهودیان را نقد کردم(تازه آنجا نگفتم که یهودیان با نام بیخدا بر علیه اسلام مینویسند؛ بلکه با تسامح فراوان گفتم، که یهودیان بیخدایان را اجیر کرده اند) در حالی که بنده هیچ توهینی به آنها نکرده بودم در یک جوابیۀ بلند و بالا من را  ابله، یاوه گو، حیوان کثیف، گوسفند، پست و ... نامیدند. این همه فحش و ناسزا از سوی کسانی به من شده بود که معتقد به آزادی بیان بودند و من هم توهینی به آنها نکرده بودم.

  وقتی من مقاله صد و یک تناقض از کتاب مقدس را ترجمه کردم و روی وبلاگ قرار دادم، یکی از پاسخگوهای معروف مسیحیون (که گویا یک کشیش مقیم کاناداست) وقتی لینک مطلب من را دید، گفت"نویسنده این وبلاگ یک حرامزاده به تمام معناست". در سایر وبلاگهای مسیحی هم بنده را ضدمسیح و دشمن حضرت مسیح معرفی کردند. من از شما دعوت میکنم که آن مقاله را بخوانید ببینید، که آیا من کوچکترین توهینی کرده بودم؟ یا در متن مورد نظر که من ترجمه کرده بودم توهینی شده بود؟ پس چرا مسیحیان محترم، در پاسخ به یک نقد مؤدبانه، به من اهانت کردند؟

  باز خدا پدر مسیحیها را بیامرزد که دیگر مثل زرتشتیها بر علیه من توطئه راه نمیندازند. دیگر مثل این افراد از طرف من در وبلاگهای دیگران دشنام نمیگذارند و سعی در بردن آبروی من نکرده اند. بله براستی مسیحیون خیلی خونگرمتر از زرتشتیها هستند. هرچند در مبارزه با اسلام دست در دست آنها دارند. افراد زرتشتی گفتار نیکشان را با فحاشی، اندیشه و پندار نیکشان را با طرح توطئه، و کردار نیکشان را با ایجاد دهها سایت در توهین به اسلام و غیرایرانی نامیدن مسلمین نشان میدهند. شما همین پست پیشین را ببینید. آیا من در آنجا توهینی کرده بودم؟ اهانتی شده بود؟ حالا کامنتهای همین پست قبل را ببینید و بنگرید که چگونه این افراد زرتشت بنده را زیر رگبار فحش و ناسزا گرفته اند و دهها انگ انیرانی، عرب، تازی، عربزاده، حیوان کثیف، وطن فروش و... را به من چسبانده اند. تنها کسی که به بحث منطقی با بنده پرداخته است هم تأکید دارد که خودش زرتشتی نیست!!

  و بدتر از اینها بهائیها که از یک طرف خود را دوست اسلام میدانند و از ما گله دارند که چرا باورشان را یک دین نمیدانیم، از طرف دیگر از پشت به اسلام خنجر میزنند و ایجاد شبهه علیه اسلام میکنند و دوستانی که پیگیر بحثهای ما هستند یادشان هست که یکی از این بهائیها در وبلاگ من طی کامنتی مسلمانان را وحشی نامید و همکیش دیگرشان که با من در بحث بود، پس از اینکه در بحث با من کم آورد من را در وبلاگش به عنوان نماد بی اخلاقی مسلمان معرفی کرد.

 

حالا خدا نکند که من یکبار از کوره در بروم بخواهم جواب یکی از این فحاشان را بدهم، آنوقت سر و صدای شما برادران و خواهران دینی من بلند میشود که اخلاق اسلامی را چرا زیر پا گذاشتی؟ چرا اینطور کردی؟ چرا آنطور کردی؟ چرا جواب دادی؟ آیا باور میکنید بخاطر اینکه من چندین بار پاسخ بدترین توهینات را داده ام هر مرتبه تعدادی از دوستان از من رنجیده و من را بایکوت کرده اند؟

 

وضع از این هم بدتر است. وقتی همین اقلیتهای مذهبی سر از خارج از کشور در میاورند، داد و بیدادشان به هوا میرود که در ایران ما را به سلابه کشیده اند. پدرمان در آمده از دست این مسلمانان زورگوی بیفرهنگ.

 

با این حساب من از شما میپرسم، آیا این ساده لوحی نیست که برخی دوستان از من انتظار دارند که به نقد سایر مکاتب نپردازم که آنها دلشان نشکند؟ آیا ساده دلی نیست که خیال کنیم که اینها دوستدار ما هستند؟ آیا قرآن نمیگوید اینها از تو راضی نمیشوند تا تو را به دین خود در آورند؟

 

بیایید چشممان را باز کنیم و نگذاریم آنها در دلشان به ما بخندند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 15:6  توسط مسلمان ایرانی  | 

خیلی از جوانان ما مایل هستند بدانند در کتاب اوستا چه نوشته شده است و در آن چه سخنانی هست. بسیاری از جوانان ایرانی به این کتاب به چشم هویت خویش مینگرند و نگرشی اسطوره وار به این کتاب دارند و آنرا سخنان یکی از کهنترین پیامبران خدا میدانند. این مقاله میتواند کمک زیادی به اصلاح این نگرش غلط کند.

در این مقاله قصد این را ندارم که خداشناسی آئین زرتشت و نبوت زرتشت را بررسی کنم، به همین خاطر با فرض اینکه خداشناسی دین زرتشت توحیدی و زرتشت یکی از پیامبران خدای یگانه است، به بررسی کتاب اوستا میپردازم.

چنانکه در ادامه خواهیم دید هیچ دلیلی برای اینکه اوستا کتابی از سوی خدا و نوشته شده توسط یک نفر باشد نداریم، بلکه نویسندگان اوستا افراد مختلفی بودند و متن آن غیر قابل اعتماد سرشار از خطاهای بزرگ است.

نگاهی به تاریخچۀ اوستا

گذشته ای که زرتشتیان برای اوستا ذکر میکنند به شرح زیر است:

"بنابر روایات زرتشتی ویشتاسپ دستور داد تا اصول تعلیمات پیمبر را جمع آوری کنند و آنها را در دو نسخه تنظیم نمایند. این مجموعه همان اوستاست که در گذشته اپستاک یا اصل و بنیان نامیده میشده است ... طبق این روایات در حمله اسکندر و آتش زدن تخت جمشید نسخه محفوظ در این شهر از بین رفته و نسخه دیگر به دست یونانیان افتاده است.

از پرودیکوس همسفر سقراط یاد شده است که آنها نسخه ای از تعلیمات زرتشت را در اختیار داشته اند. در زمان ساسانیان اردشیر بابکان، که خود یک مغ بود فرمان داد تا مجددا تعلیمات زرتشت را جمع آوری کنند و این وظیفه به عهده تنسر(تنظر) موبد موبدان محول گردید تا او با مکاشفه و وحی!! مطالب صحیح را از غلط جدا نموده و اوستای واقعی را، که اوستاگ نامیده میشد، تنظیم نماید. جانشین اردشیر، شاپور اول این کار را تکمیل نمود و تحت نظر دستور یا وزیر خود آذرباد مهراسپند این کار را انجام داد.این نسخه هم در شیز نگهداری میشد. با حمله اعراب مجددا تمام مدارک نابود شد. سپس در زمان مأمون خلیفه عباسی موبدی به نام آذر فرنبغ اجزاء اوستا را جمع آوری کرده و مجموعه ای به زبان پهلوی با نام دینکرد تنظیم مینماید..."(1)

خب با توجه به متن فوق اوستا بعد از نوشته شدن در زمان حملۀ اسکندر مقدونی میسوزد و البته نسخه ای از آن به دست یونانیان میفتد که از سرنوشت این نسخه خبر نداریم. از این پس حدود پانصد سال یعنی دوران اشکانیان، کتاب اوستا در بین مردم وجود ندارد و با روی کار آمدن ساسانیان، به دستور حکومت برای نوشته شدن اوستا تلاش میشود ولی این کار نیز بدون جمع کردن و بازبینی اسنادی است که پیش به دست رسیده باشد بلکه فردی ادعا میکند که از راه مکاشفه آنرا به دست آورده است. بدون شک به چنین کتابی نمیتوان اعتماد کرد.

با تهاجم اعراب که دوباره نسخۀ اوستای عصر ساسانی نیز گم میشود و تا قرنها بعد که هیچ کتابی به نام اوستا وجود ندارد و آنچه امروز به نام اوستا وجود دارد، کعلوم نیست چگونه گردآوری شده است.

کهنترین نسخه موجود از اوستا مربوط به چه زمانی است؟

بدون شک برای اینکه مطمئن شویم یک کتاب واقعا مربوط به نویسندۀ خودش است و از تحریف به دور مانده است باید یک نسخه از آن کتاب وجود داشته باشد که به زمان نویسنده بسیار نزدیک باشد و هر چقدر فاصلۀ این نسخه با نویسندۀ اصلی کمتر باشد بیشتر میتوان بدان اعتماد کرد. در این زمینه وضعیت کتاب اوستا بسیار بد است.

کهنترین نسخه موجود از اوستا، اکنون در کوپنهاگ، پايتخت دانمارک موجود است و آن در سال 1325 میلادی تحرير يافته است. اين نسخه را خاورشناس معروف دانمارکی وسترگارد باخود از ايران به اروپا برد. پس میبینیم که کهنترین نسخۀ اوستا چند هزار سال با نویسندۀ خود فاصله دارد. زرتشتیان معتقدند زمان زرتشت، حدود 3747 سال پیش بوده است. پس خیلی سخت بتوان باور کرد که این کتاب از زمان زرتشت تا به حال دست نخورده است.

پاشیدگی زبان اوستا

زبان نوشتجات موجود اوستا مربوط به یک زمان خاص نیست و بخشهای مختلفش به زبانهایی نوشته شده است که در زمانهای مختلفی در ایران باب بوده اند. برای مثال زبان گاتهای اوستا با زبان سایر بخشها فرق دارد.

از اینجا آشکار است که نویسندۀ اوستا نه تنها یک نفر نبوده است، بلکه این نویسندگان در یک دورۀ تاریخی هم نمیزیستند.

خطاها و خرافات اوستا

اوستا به غیر از ایرادهایی که بر سندیتش وارد است سرشار از سخنان گزاف، غیرعلمی و خرافی است، در زیر فقط بخشی از این اشتباهات و خرفات را لیست میکنم و در آینده ان شاء الله به صورت تفصیلی بدانها خواهیم پرداخت:

1.در اوستا، از دورانی سخن گفته میشود که نه زمستان میشد و نه تابستان، نه سرما بود و نه گرما و هیچکس نمیمرد.(2) که این مسئله از دیدگاه علم فیزیک محال است که نه زمستان شود و نه تابستان و مگر میشود که هیچکس نمیرد، آنهم برای چندین قرن؟

2.در اوستا، موجوداتی صحبت میشود که هرگز وجود نداشته اند، مثل اژدهای زرد زهرآلود شاخدار.(3)

3.در اوستا خورشید را دیدبان سایر آفریدگان مینامد.(4)

4.در اوستا ادعا میشود که یک سگ آبی، از هزار سگ نر و هزار سگ ماده، حاصل میشود.(5)

البته موارد زیادی را میتوان نام برد ولی این کار را به بررسی کامل و دقیق اوستا موکول میکنم.

دوری اوستا از شرایط لازم برای یک کتاب آسمانی

اوستا، به غیر از موارد فوق، خیلی از شرایط یک کتاب آسمانی که توسط یک پیامبر نوشته شده باشد، دور است. در زیر فقط برخی از این دلایل را ذکر میکنم:

1. یکی از مسائل بدیهی در الهیات، یگانگی خداست بدان معنا که جهان اگر خدایی داشته باشد، این خدا فقط یکی است و ممکن نیست دو یا چند خدا وجود داشته باشد ولی در اوستا، در برابر اهورا مزدا(سپندمینو)، که خالق نیکیهاست، نیروی مخالفی معرفی میشود که خالق بدیهاست و اهریمن(انگره مینو).(6) همچنین در اوستا چیزهای دیگری نیز امروزه میدانیم نه خود ساخته هستند و نه جاودانه، به عنوان ایزد و جاودانه معرفی میشوند، مثل خورشید(7)

2. یکی دیگر از ایرادهای الهیاتی اوستا این است که در آن آذر(آتش) را پسر خدا میداند.(8)

آذر پسر اهورامزداست

3. نظر به اینکه هر خیری که به ما برسد از سوی خداست، از دیدگاه مکاتب آسمانی ستایش غیرخدا، شرک است. البته ما از کسانی که به نیکی کنند تشکر میکنیم ولی هرگز آنها را همانطوری که خدا را ستایش میکنیم مورد ستایش قرار نمیدهیم. در اوستا، درست به همان شکلی که اهورامزدا، ستایش میشود سایر عناصر طبیعت نیز ستایش میشوند تا جایی که به غیر از ماه و خورشید و ستاره، حتی چراگاه، آبشخور، خانمان، روستاها، آبها، گیاهان و حتی مردان و زنان پیرو دین زرتشت نیز ستایش میشوند(9) جالب اینکه در اوستا حتی خانه و روستا و آبشخور هم که توسط انسانها ساخته میشوند، نیز ستایش میشوند!

در اوستا همچنین برای خورشید و آتش بهرام(سیارۀ مریخ) و ماه نیز نماز در نظر گرفته شده است.(10)

4.یکی از مهمترین مسائلی که یک کتاب آسمانی و الهی باید رعایت شود این است که این کتاب که سخن خدا با انسان یا اقلا سخن پیامبر خدا با بشر است، باید هدایتگر بشر باشد. در اوستا به غیر از کوه نیایشها و احکام، با شمار کمی از پندها و راهنماییها روبرو هستیم و بیشتر این راهنماییها نیز سربسته و بدون ذکر مصداق است. برای مثال در اوستا بارها و بارها به کردار، اندیشه و گفتار نیک توصیه شده است ولی هرگز با مصداقی درست و مناسب در اوستا در این مورد روبرو نیستیم. زرتشت در گاتها فقط از دروج نهی میکند ولی توضیح نمیدهد که مثلا اگر کسی طوری حرف بزند که دل دیگران بشکند، نیکی گفتار را زیرپا نهاده یا خیر یا توضیح نمیدهد که اگر کسی عیبجو باشد، اندیشه و پندارش از نیکویی به در آمده یا خیر.

بنا به موارد فوق هرگز نمیتوان باور کرد که اوستا کتابی آسمانی و هدایتگر بشر است بلکه آنقدر تحریف شده است که ما از عقاید حقیقی نویسندۀ آن بیخبریم و نمیدانیم او تا چه حد با این اوستای امروزی موافق بوده است و از سوی دیگر آنقدر سخنان خطا و کفرآلود در آن هست که حد ندارد.

پی نوشت:

1.مهندس جلیل الدین آشتیانی، زرتشت، مزدیسنا و حکومت، ص 119 و 120

2.یسنا، هات9، بند 5.

3. یسنا، هات9، بند 11.

4.یسنا، سرآغاز، بند 9.

5.وندیداد، فرگرد چهاردهم، بند 1.

6.گاتها، سرود یکم، یسنه هات 30، بند 3؛ گاتها، سرود دوم، یسنه هات 45، بند 2 و سایر بخشهای اوستا.

7. یسنا، سرآغاز، بند 9

8.یسنا، سرآغاز بند2 و سایر بخشهای اوستا.

9.یسنا، هات 1، بند 16

10. خرده اوستا، پنج نیایش.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:1  توسط مسلمان ایرانی  |