تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

 

تحقیقی از دوست و برادر عزیز جناب آقای اندیشمند: 

به نام خدا،

 

پیشتر با دوستان مسلمان بحثهایی پیرامون کوروش و ذوالقرنین داشتیم. بنا به عللی که قادر به بیان آنها نیستم، بحث پیرامون کوروش بی نتیجه ماند و اکنون من حاضرم تا بحث را از سر بگیرم.

 

پیش از ادامه بحث باید خدمت دوستان عزیزم عرض کنم که نظرات علامه طباطبایی و سایر مفسرین بزرگوار برای ما در زمینه تفسیر قرآن بسیار معتبر است و اگر با سایر تفسیرها در تعارض نباشد قبولش الزامی است، اما مرحوم علامه طباطبایی نه یک مورخ بودند و نه معصوم که بخواهیم تحقیق تاریخی ایشان را از بیخ و بن صحیح بدانیم. باید تمام برداشتهای تاریخی از اسناد دسته اول تاریخی و نه نوشتجات جناب ابوکلام که قرنها با ماجرا فاصله داشته اند بیان شود؛ که مرحوم علامه احتمالا بخاطر عدم دسترسی موفق به این کار نشده اند. ما در ادامه بحثمان بر اساس اسناد دسته اول و کهنترین نوشتجات در مورد کوروش به بررسی خواهیم پرداخت. بنده از اصلی ترین اسناد یعنی تواریخ هرودوت، کتزیاس و کزنفون برای شما مطلب میاورم که نزدیکترین افراد به اصل ماجرا هستند و همچنین کتیبه های به دست آمده.

  

استدلال کسانی که میگویند کوروش پیامبر است اینچنین است:

  • کوروش همان ذوالقرنین است
  • ذوالقرنین یک پیامبر الهی است.
  • پس کوروش یک پیامبر است.

اینها نقدهای من است بر استدلال این دوستان عرض میکنم:

 

 

آیا اساسا" ذوالقرنین یک پیامبر بوده است؟

 

 

باید توجه شما را به این مسئله جلب کنم که در بشر بودن و پیامبری ذوالقرنین اختلاف نظر است. توجه شما را به بخشی از مقاله سایت درگاه در این مورد جلب میکنم:

 

مفسران نظرات مختلفی ابراز داشته‏اند، طبق بیان علامه طباطبایی (در تفسیرالمیزان، ج 13، ص 398) در برخی از روایات وی از جنس بشرمعرفی شده و دربعضی دیگر که فرشته‏ای آسمانی دانسته شده است، (ر.ک: سیوطی، تفسیر درالمنثور، ج 4، ص 265 و ابن کثیر، بدایه و نهایه، ج 2، ص 103)

جاحظمینویسد: «مادر وی از جنس بشر و پدرش از ملائکه بوده است»، (الحیوان). بههر حال عموم مفسران بر این عقیده‏اند که او از جنس بشر است.

در بسیاری از روایات آمده که او پیامبر نبود، بلکه بنده صالحی بود، (ر.ک: تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 294 و 295)؛ گرچه در بعضی دیگر آمده که محدث بوده است؛یعنی، ملائکه با او گفت و گو میکرده‏اند، (ر.ک:سیوطی، تفسیر در المنثور، ج 4، ص 264)

برخی از مفسران نیز از تعبیر «قلنا» (ما گفتیم) نبوت او رااستفاده کرده‏اند (فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 21، ص 167؛ آلوسی، تفسیر روحالمعانی، ج 16، ص 34)

امّا چنان که علامه طباطبایی به آن اشاره کرده،احتمال بیان شده درست نیست؛ زیرا این احتمال نیز وجود دارد که منظور ازاین جمله، الهام قلبی باشد که در مورد غیر پیغمبران نیز وجود داشته، و یامکالمه خدا با ذوالقرنین به وسیله پیغمبری صورت گرفته است؛ زیرا قول خداونه اعمّ از وحی مختص به نبوت است، (المیزان، ج 13، ص 388)

 

 

فرمایش علامه طباطبایی که سند اصلی دوستانی است که فکر میکنند ذوالقرنین پیامبر است در ترجمه المیزان، ج13 صفحه 500 چنین است:

 

جمله" قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ ..." دلالت ندارد بر اينكه ذى القرنين پيغمبرى بوده كه به وى وحى مى‏شده، چون همانطورى كه گفتيم قول خدا اعم از وحى مختص به نبوت است. جمله" ثُمَّ يُرَدُّ إِلى‏ رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ ..." از آنجا كه نسبت به خداى تعالى در سياق غيبت آمده خالى از اشعار به اين معنا نيست كه مكالمه خدا با ذو القرنين به توسط پيغمبرى كه همراه وى بوده صورت گرفته، و در حقيقت سلطنت از او نظير سلطنت طالوت در بنى اسرائيل بوده كه با اشاره پيغمبر معاصرش و هدايت او كار مى‏كرده.

 

پس تا اینجای کار پیامبر بودن ذوالقرنین امری ضعیف و بعید به نظر میرسد و اکثر روایات و نظر مرحوم علامه طباطبایی نیز همین است که ایشان عبدی صالح بوده اند. پس این نظر که کوروش پیامبر بوده است حتی از دیدگاه علامه طباطبایی که ادعا میفرمایند که ذوالقرنین همان کوروش است مردود است.

 

 

آیا کوروش هخامنشی انسانی صالح بوده است؟

 

 

مرحوم علامه طباطبایی ادعا میفرمایند که ذوالقرنین که از دید ایشان فردی صالح نیز بوده است همان کوروش است. نظر به اینکه علامه یک مورخ نبوده اند و به اسناد دسته اول نیز دسترسی نداشته اند باید عرض کنم که به نظر من ایشان در این برداشت خود دچار خطا شده اند.

نظرات مورخین عهد باستان

 

کتزیاس تأکید بر رذالت کوروش دارد و هرودوت او را میستاید. ما از سخنان هرودوت نیز چیزهایی برایتان نقل میکنیم که صالح بودن کوروش را زیر سؤال ببرد ولی عجالتا سخنان کتزیاس را بنگرید:

 

کتزیاس در کتاب فوتیوس میگوید:

 

کوروش پسر چوپانی بود از ایل «مردها» که از شدت احتیاج مجبور گردید راهزنی پیش گیرد. کوروش در ایام جوانی به کارهای پست اشتغال ورزید و از این جهت مکرر تازیانه خورد. او با آستیگاس، آخرین پادشاه ماد، هیچگونه قرابتی نداشت و از راه حیله و تزویر به مقام سلطنت رسید. دوست او «اوبارس» هم از حیث تقلب و نامردی معروف بود. در ابتدا آستیگاس نسبت به کوروش فاتح شد و حتی در پارس در آمده او را تعقیب کرد ولی کوروش به واسطه دخالت زنان نجات یافت و پس از آن پادشاه ماد با پدر کوروش به مسالمت رفتار کرده آزاری به وی نرسانید. بعد کوروش باز بر ضد آستیگاس قیام کرده فائق آمد. در این حال پادشاه ماد فرار کرده به همدان پناه برد و دخترش آمی تیس و دامادش «سپی تاماس» او را پنهان کردند.کوروش در حال در رسید و گفت دختر و داماد آستیگاس را با اطفال آنان و دو نفر درباری موسوم به «سپی تاسس» و مگابرن شکنجه کنند تا بروز دهند آستیگاس کجاست. پادشاه ماد چون نمیخواست اولاد او را زجر کنند خود نزد کوروش رفت و ابارس او را در زنجیر کرده به محبس انداخت ولی کوروش به زودی پشیمان شده او را رها کرد و نسبت به او احترامات پدر را به جا آورد،درباره آمی تیس نیز همان احترامات را مرعی داشت. اما سپی تاماس را از جهت اینکه گفته بود، نمیداند آستیگاس کجاست و این حرف دروغ بود امر کرد کشتند و آمی تیس را ازدواج کرد...

(اصل متن را در کتاب ایران باستان مرحوم پیرنیا جلد1 صفحه 215 به بعد ببینید)

 

 

هرودوت و کزنفون برعکس کوروش را نوۀ پادشاه ماد میدانند. هرودوت ماجرایی مثل ماجرای ضحاک و فریدون را برای پادشاهی کوروش نقل میکند با این تفاوت که کوروش نوه پادشاه ظالم عصر خود بوده است. برعکس کزنفون هم پادشاه ماد را فردی عادل میداند و هم کوروش را، و معتقد است کوروش بدون جنگ پادشاهی را از دایی خود به ارث برد.(از آنجا که این سخنان مورد نظر شماست و من هم قبولشان دارم متنهای طولانی را که مؤید این سخن باشند را نقل نمیکنم.)

امروزه میدانیم که سخنان کزنفون در این مورد افسانه سازی بوده و کوروش از طریق جنگ مادها را سرنگون کرد و خود پادشاه شد زیرا کتیبه های معاصر کوروش این مسئله را گوشزد میکنند. بدبختانه کتیبه ها خیلی خلاصه بوده و در مورد شخصیت و اخلاق کوروش به خوبی سخن نمیگویند.

 

نظر کتزیاس صحیحتر است یا هرودوت؟سؤال مهم این است که با توجه به این تضاد بین سخن این دو، سخن کدامیک ارجح است؟

 

برتری های نظر هرودوت بر نظر کتزیاس:

1. هرودوت از کتزیاس به زمان کوروش نزدیکتر بوده است(هر چند به میزان خیلی کم)

2. گزارشات هرودوت به کتیبه های کشف شده از هخامنشیان خیلی نزدیک است. پس ممکن است گزارشاتش در مورد اخلاق و منش کوروش هم صحیحتر باشد.

 

ضعف های نظر هرودوت بر نظر کتزیاس:

1.هرودوت هرگز در ایران نبوده است و هر آنچه شنیده سخنانی بوده که در یونان از کوروش گفته میشده است، در حالی که کتزیاس در ایران نیز به سر برده و قادر بوده است روایات خود ایرانیان را که خیلی نزدیکتر است را نیز دریافت کند.

2.قرابت گزاراشات هرودوت به کتیبه های هخامنشیان، این احتمال را بالا میبرد که نظر به اینکه او هرگز در ایران نبوده که این کتیبه ها را بخواند و از روی آنها بنویسد، هرودوت از طرف دولت هخامنشی و اردشیر درازدست مأمور به نوشتن تاریخ خود به این نحو بوده است.

 

کوروش اجازه غارت لیدیه را میدهد و سربازان خود را میفریبد.

 

هرودوت در کتاب اول خود ضمن گزارش نبرد کوروش با کرزوس(شاه لیدی)، ضمن اینکه گزارش میدهد کوروش ابتدا تصمیم به اعدام کرزوس میگیرد ولی بعدا پشیمان میشود، در بند 87-95 میگوید:

 

کرزوس ... چون دید که پارسیها خانه های مردم را غارت میکنند، رو به کوروش کرده گفت:«شاها آیا اجازه دارم بگویم در چه باب فکر میکنم یا باید خاموش بنشینم؟» کوروش جواب داد:«هر چه خواهی بگو»کرزوس پرسید این جمعیت با این جد چه میکنند؟ کوروش:«شهر تو را غارت میکنند و خزانۀ تو را میربایند» کرزوس:«نه شهر مرا غارت نمیکنند و نه خزاین مرا میربایند، من دارای چیزی نیستم، آنچه میکنند با مال و منال توست» کوروش از این جواب متنبه شد و اطرافیان خود را دور کرده به کرزوس گفت:«عقیده تو در باب این اوضاع چیست؟»... در ادامه کرزوس پیشنهاد میکند که عشر اموال غارت شده را به بهانه نیاز خدا بگیرند وجالب اینکه کوروش نیز این فریبکاری را میپذیرد!!

(اصل متن در کتاب ایران باستان مرحوم پیرنیا صفحه 250)

 

حالا جای سؤال است که آیا چنین اعمالی از یک انسان صالح سر میزند؟

 

آیا کوروش پادشاهان دشمن را نمیکشت؟

 

یکی از سخنان خیلی معروفی که دهان به دهان در مورد کوروش میگردد بحث نکشتن پادشاهان دشمن است. در این مورد دو بحث وجود دارد:

 

1. این سخن که در تواریخ هرودوت و کتزیاس و کزنفون ذکر شده چقدر صحت دارد؟

 

پاسخ این سؤال این است که اسناد کهنتر از این تواریخ یعنی کتیبه های موجود این ادعا را نقض میکنند. مثلا در مورد کرزوس شاه لیدیه که مورخین فوق ادعا میکنند که کوروش او را نکشت، ولی در اسناد بابلی سال نهم سلطنت نبونید بابلی نوشته شده است:

«در ماه نیسان، کوروش شاه در نزدیکی آربل از دجله عبور کرده در ماه ایار به طرف مملکت لودی رفت و پادشاه آن را کشت، ثروت او را ربود و ساخلوی در آنجا گذاشت»

 

 مرحوم پیرنیا در مورد این بخش میفرمایند که وقایع نگاران بابلی اشتباه کرده اند زیرا یونانیها خلاف این را میگویند ولی معلوم نیست که چرا ایشان نظر مورخین یونانی که سالها با زمان کوروش فاصله داشته اند را بر اسناد معاصر کوروش برتری میدهد، حال آنکه روش مورخین این است که معمولا سند کهنتر و معاصر واقعه بیشترین اعتبار را دارد.

 

با قبول سخن این کهنترین سند در مورد جنگ لیدی، باید بپذیریم که اقلا این قانون همیشگی نبوده است و گاهی هم کوروش پادشاهان عصر خود را میکشته است.

 

2.آیا با فرض صحت، این سخن چیز مثبتی از کوروش را بیان میکند؟

 

پاسخ این سؤال منفی است. با فرض اینکه کوروش یک مرد صالح باشد(فرض خلف) جنگهای او نیز جنگهای عادی نبوده وبرای سرکوبی مستکبرین زمان خویش بوده است. در این جنگها افراد زیادی کشته میشدند تا این فرد مستکبر سرنگون شود و بعد افرادی مثل پادشاه ماد را که به قول هرودوت فرد ظالمی بوده است را بنا به اتفاق نظر اسناد(به غیر از نظر کتزیاس که کتزیاس هم شاه ماد را فرد خوبی میداند) نمیکشد. خب چرا کوروش این جنگ را به راه میندازد ولی ام الفساد را نابود نمیکند؟

 

شاید برخی بخواهند این ماجرا را به ماجرای فتح مکه تشبیه کنند که منزل ابوسفیان مکان امن اعلام شد ولی در ماجرای فتح مکه برعکس فتوحات کوروش در ماد و لیدی، فتح از طریق جنگ به دست نیامد و ابوسفیان نیز اظهار اسلام کرد؛ باید فتوحات کوروش را به روالی که هردودت نقل میکند و میگوید این لیدیه بود که آغازگر جنگ بود، و با فرض خلف که کوروش صالح بوده به نبرد بنی قریضه تشبیه کرد که در آن نیز دشمن تا آخرین دم جنگید و پس از تسلیم سران دشمن به قضاوت سعد بن معاذ اعدام شدند. پس این عمل کوروش نشان میدهد که:

 

کوروش برای کشورگشائی میجنگید و سران دشمن را زنده میگذاشت تا شورشی، برای انتقامگیری، بر علیه خودش نشود زیرا اگر بخاطر ظلمشان با آنها میجنگید آنها تا آخرین دم سر جای خود ایستاده بودند و لایق این نبودند که رها شوند.

 

باز اگر کوروش این شاهان را زندانی میکرد هم جای این عمل قابل قبول بود ولی کوروش بنا به نظر مورخین این افراد را به حال خود را ها میکرد(مثل شاه ماد) یا به مشاوران خود تبدیل میکرد(مثل کرزوس)

 

کوروش و آزادسازی یهودیان؛ کوروش: نجات بخش یا امپراتور؟

 

مورخین اتفاق نظر دارند که کوروش یهودیان را از زندگی سخت و اسارت بابلیان نجات داد و به آنها حق این را داد که به سرزمین خویش بازگردند و یهودیان در عهد عتیقشان خیلی از او تعریف میکنند و او را دست خدا میدانند.

 

دو مسئله پیش میاید:

 

1. اگر کوروش مرد صالحی بود و هدفش کشورگشائی نبود، چرا یهودیان را در به حال خود وا نگذاشت و فلسطین را ضمیمۀ پادشاهی خویش کرد؟

 

2. نظر به تحریفات فراوان عهد عتیق، آیا نباید در صحت این سخنان شک کنیم و بپذیریم که ممکن بوده که یهودیان این ستایشها را به سفارش حکومت مرکزی در کتاب خویش آورده باشند؟

 

کوروش چرا به ارمنستان حمله کرد؟

 

از بین مورخین تنها کزنفون ادعا کرده که کوروش به فرمان کیاکسار به ارمنستان لشکر کشید، اما علت چه بود؟ آیا ارمنستان هم به کوروش اعلان جنگ داده بود؟

 

طبق فرمایشات این مورخ، در فصل 4 از کتاب 2 کوروش بدان جهت حمله به ارمنستان را به کیاکسار پیشنهاد میکند که وی از دادن خراج به موقع خودداری کرده است:«چندی قبل تو میگفتی که پادشاه ارمنستان، از وقتی شنیده دشمنانت به تو حمله میکنند، اعتنایی به تو ندارد: نه قشون میفرستد و نه باج خود را میفرستد»

 

در ادامه این ماجرا کوروش به ارمنستان حمله میکند و پس از شکست شاه ارمنستان پسر او را (به عنوان گروگان) با خود به ایران میاورد. البته کزنفون تأکید دارد که پسر شاه با خواست خود آمد.

 

آیا در نبرد بابل، کوروش مورد تهاجم قرار گرفته بود؟

 

در اسناد تاریخی هیچ جا نمیبینیم که از سوی شاه بابل به کوروش حمله شده باشد. بلکه این کوروش است که به بابل حمله میکند. به نظر مرحوم پیرنیا «شاهی مانند کوروش نمیتوانست در همسایگی خود دولت مستقلی را مانند بابل تحمل کند»(ایران باستان، ص333)

 

پس باز هم بحث آغازگر نبودن کوروش در جنگها زیر سؤال میرود. برخی میگویند بابل بدون جنگ فتح شد ولی این مهم نیست مهم این است که آغازگر جنگ کوروش بود.

 

آیا در فتح ماد کوروش آغازگر جنگ بود؟

 

به غیر از کزنفون که معتقد به وراثتی بودن پادشاهی کوروش است و این خلاف اسناد معاصر کوروش است(در کتیبه ها) کتزیاس، هرودوت و کتیبه های بابلی همگی تأکید دارند که این کوروش بود که به ماد حمله کرد و آغازگر جنگ بود.

 

در نبرد شمال شرق ایران آغازگر چه کسی بود؟

 

تمام مورخینی که از جنگ کوروش در شمال شرق خبر میدهند معتقدند که این کوروش بود که نبرد را شروع کرد.

 

***در کدام جنگها کوروش آغازگر جنگ نبود؟

  الان در پی سؤالات فوق به یکی از اشتباهات مرحوم علامه در مورد شخصیت تاریخی کوروش میرسیم. ایشان میفرمایند که کوروش در جنگهایش آغازگر نبوده و مورد تهاجم قرار میگرفته است ولی حقیقت این است که کوروش تنها در جنگ با لیدیها مورد تهاجم قرار گرفت و در فتح ماد، بابل و ارمنستان و هجوم به سکاهای شمالشرق او آغازگر نبرد نبوده است.

 

آیا کوروش موحد بوده است؟

 

اینجا ببینید که کوروش در گلنوشتۀ معروفش که منشور حقوق بشر نیز نامیده میشود چه میگوید:

 

منم کوروش پادشاه افواج، پادشاه عظیم الشأن، پادشاه مقتدر، پادشاه بابل، پادشاه سومر و اکد، پادشاه چهار اقلیم، پسر کامبوزیا پادشاه سوزیان نتیجه سیسپیر پادشاه عظیم الشأن پادشاه سوزیان که سلسله اش مورد محبت «بعل» و «بنو» است و حکمرانیش به قلب اینها نزدیک که من بی جنگ و جدال وارد شهر بابل شدم با مسرت و شادمانی مردم در قصر پادشاهان بر سریر سلطنت نشستم. مردوک آقای بزرگ نجیب اهالی بابل را به طرف من متوجه کرد، زیرا من همه روزه در فکر پرستش او بودم...

 

میبینیم که جناب کوروش در لوحه خود دو بت را محبتگر سلسله خانوادگیش و نیز عامل پیروزی بدون نبردش بر بابل میداند. باز میبینیم که کوروش توجه مردم بابل به خودش را حاصل این میداند که هر روز در فکر پرستش مردوک رب النوع دیگر عهد باستان بوده است.

 

پس نمیشود کوروش را یک بنده برای خدای یگانه دانست. در تورایخ هم مواردی از قربانی کردن کوروش برای زئوس بود که پیدایش نکردم.

 

ممکن است دوستانی بفرمایند که شاید توحید در آن موقع به حد کنونی نرسیده بوده است که فورا این سؤال پیش میاید که پس قوم نوح چرا عذاب شد؟ چرا حضرت نوح 950 سال از قومش خواست دست از پرستش بتها بردارند؟ آیا نوح پیشتر از کوروش نبوده است؟

  از سوی دیگر حضرت ابراهیم، مدت کمی در برابر معبود این اقوام به عبادت پرداخت و به محض غروب گفت من خدایی که غروب میکند را نمیپرستم و برخواست. پس کل این زمان نیم روزی بیش نبوده است و با این کار مردم را بر ضعف خدای مورد پرستششان آگاه میکرده است ولی کوروش در لوح مشهور خود که به دست ما نیز رسیده است این ادعا را کرده است و میگوید همیشه در فکر پرستش مردوک بوده است و در هیچ جای این لوح هم از سخنان پیشین بازگشت نمیکند و نکته آخر اینکه عمل حضرت ابراهیم بدان خاطر بود که قدرت مقابله و به هم زدن بساط شرک را نداشت و گرنه مثل ماجرای فتح مکه یا مانند زمانی که بتخانه را خالی دید، بساط این فسق و فجور را به هم میزد؛ کوروش که مقتدرترین شاه زمان خود بود چرا با این اعمال مشرکانه مقابله نمیکرد؟ 

 


ممکن است کسی بگوید که این عمل کوروش مثل این است که حضرت ابراهیم برای تنبیه قوم خود به عبادت ستاره و خورشید پرداخت؛ باید عرض کنم که خب با این حساب باید در کافر بودن فرعون هم شک بکنیم و بگوییم فرعون میخواسته مردم غرق شدنش را ببینند تا به صورت مستدل بفهمند که او خدا نیست!
از سوی دیگر حضرت ابراهیم، مدت کمی در برابر معبود این اقوام به عبادت پرداخت و به محض غروب گفت من خدایی که غروب میکند را نمیپرستم و برخواست. پس کل این زمان نیم روزی بیش نبوده است و با این کار مردم را بر ضعف خدای مورد پرستششان آگاه میکرده است ولی کوروش در لوح مشهور خود که به دست ما نیز رسیده است این ادعا را کرده است و میگوید همیشه در فکر پرستش مردوک بوده است و در هیچ جای این لوح هم از سخنان پیشین بازگشت نمیکند و نکته آخر اینکه عمل حضرت ابراهیم بدان خاطر بود که قدرت مقابله و به هم زدن بساط شرک را نداشت و گرنه مثل ماجرای فتح مکه یا مانند زمانی که بتخانه را خالی دید، بساط این فسق و فجور را به هم میزد؛ کوروش که مقتدرترین شاه زمان خود بود چرا با این اعمال مشرکانه مقابله نمیکرد؟

 

  با توجه به مطالب فوق صالح و موحد بودن کوروش هخامنشی به شدت زیر سؤال میرود و در نتیجه با توجه به نظر مفسرین که ذوالقرنین یا پیامبر و یا عبدی صالح بوده است در تناقض است. همچنین در نبوت ذوالقرنین شک زیادی وجود دارد و لذا بنده این ادعا که کوروش ذوالقرنین قرآن است و از این گذشته پیامبر است را قبول ندارم.

 

 

پاسخ به چند شبهه:

 

 

1. نیکیهای کوروش را چه میگویید؟

 

باید عرض کنم که هر کس نیکوییهایی دارد و بدیهایی. ما منکر نیکیهای کوروش نیستیم ولی چنانکه گذشت عمل کوروش و به خصوص ابراز ارادتش به بتهای زمان خیلی دور از عمل یک عبد صالح است.

 

2.اینکه کوروش برده داری را در ایران متنفی کرد را چه میگویید؟

 

این مسئله هم از مواردی است که جزء موارد مثبت محسوب میشود البته فورا این سؤال به وجود میاورد که کوروش با اسرای جنگی چه میکرد؟ در آن زمان کمپی برای نگهداری اسرا نبود و بدون شک رها کردن دشمن خلاف عقل بود، پس دو راه باقی میماند: یا اسرا کشته شوند و یا برده شوند. آیا گزینه بهتری به ذهن شما میرسد؟

 

در عین حال باید عرض کنم که در برابر این عمل، اعمال بد دیگری هم هست که از ایشان سر زده مثل این همه جنگ طلبی که مانند آن در عصر باستان تا زمان کوروش یافت نمیشود. این آقا دمی از جنگ و تجاوز به خاک همسایگان باز نمی ایستد.

 

3.سد معروف کوروش را چه میگویید؟

 

اما سد کوروش، اولا این روایت فقط از سوی کزنفون ذکر شده است که به روایاتش نمیشود اعتماد چندانی کرد. ثانیا اگر این سد با این عظمت ساخته شده است این مسئله باید در تاریخهای دیگر یعنی هرودوت و کتزیاس و کتیبه ها ذکر میشد درست مثل دیوار چین؛ چگونه است که کتزیاس که معاصر کزنفون است و ایران را نیز از نزدیک دیده است از این ماجرا خبر ندارد؟ نظر به اینکه کزنفون در مورد کوروش افسانه های زیادی ساخته است بعید نیست این هم یک افسانه باشد.

این را نیز اضافه میکنم که اگر دقت کنید ماجرای سد ذوالقرنین و سدی که کزنفون ادعا میکند خیلی با هم فرق دارند. سدی که کزنفون ادعا میکند به خواست دو قوم که مدام با هم در جنگ بودند و از کوروش درخواست کمک برای صلح کردند بین آنها ساخته شد ولی ذوالقرنین این سد را در برای قومی ساخت که از سوی دو قوم جنگجو مورد تاخت و تاز بود و با این سد راه حمله مجدد آنها بسته شد.

 

4.اگر کوروش ذوالقرنین نیست، پس ذوالقرنین کیست و سدش کجاست؟

 

اینکه ذوالقرنین کیست و سدش کجاست را شاید ندانیم ولی دلایل کافی آوردیم که بگوییم که اقلا با اطمینان نمیتوان گفت کوروش همان ذوالقرنین است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 19:47  توسط مسلمان ایرانی  | 

  در بخش پیشین دیدیم که با وفات عبدالمطلب کفالت محمّد(ص) را ابوطالب به عهده گرفت.

 

  گویند روزی که ابوطالب، محمّد(ص) را به خانه آورد به همسرش فاطمه بنت اسد گفت: "بدان این فرزند برادر من است که نزد من از جان و مالم عزیزتر است..." فاطمه بنت اسد در پاسخ گفت:"آیا سفارش فرزندم محمد را به من میکنی در حالی که او از جان و فرزندانم نزد من عزیزتر است؟"

 

  از روایات بر میاید که ابوطالب نیز مانند پدرش توجه ویژه به محمد(ص) داشت و او را از خود دور نمیکرد و محبت خاصی به او داشت.

 

خشکسالی در مکه

 

 قاضی دحلان در کتاب سیره خود از ابن عسکر به سند خود از جلهمة بن عرفکه نقل میکند که میگوید در سال خشکسالی وارد مکه شده و میبنید که مردم در کمال سختی بوده میخواهند نزد بتهای لات و عزی یا مناة رفته و از آنها طلب باران کنند ولی در بین آنها پیرمردی میگوید بهتر است به نزد یادگار ابراهیم و اسماعیل(یعنی ابوطالب) برویم. مردم همگی به خانه ابوطالب میروند و میگویند به برای ما از خداوند طلب باران کن.

 

  ابوطالب از خانه بیرون آمد و محمد را با خود را با خود به کنار خانه کعبه برد و پشت او را به خانه کعبه چسبانید و از درگاه خدا دعای باران کرد. طولی نکشید که ابر از اطراف گرد آمده و باران بسیاری بارید. در پی این ماجرا ابوطالب قصیدۀ لامیۀ را در مدح محمد(ص) سرود.

 

برخی از حالات پیامبر در کودکی

 

  ابن شهر آشوب در از قاضی معتمد در تفسیرش نقل میکند که  ابوطالب حالات رسول خدا(ص) را در کودکی شرح میداد و میگفت: هرگاه میخواست چیزی بخورد و یا بیاشامد، نام خدا را به زبان میاورد و بسم الله میگفت و چون از طعام فارغ میشد میگفت «الحمد لله کثیرا» و من از این کار وی تعجب میکردم. هیچگاه از او دروغی نشنیدم و کارهای مردم مردم جاهلیت را انجام نمیداد و هیچگاه ندیدم بیجهت خنده کند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 12:0  توسط مسلمان ایرانی  | 

ریشه های بهائیت(3)

 

سید کاظم رشتی

 

 پس از مرگ شیخ احمد احسائی افراد مختلفی ادعای جانشینی او را کردند، از بین این افراد سید کاظم رشتی بود که مسیر شیخیه را به بابیت و سپس بهائیت نزدیک کرد.

 

  سید کاظم رشتی مقین کربلا بود. در بلوای شیخیه هیچ یک از علمای امامیه سید کاظم را تأیید نمیکرد و علمای وقت منکر فضل و صحت عقیدۀ سید کاظم رشتی بودند(1) پس میبینیم که برعکس شیخ احمد احسائی هیچکس سید کاظم رشتی را یک عالم نمیدانست.

  در بین شاگردان شیخ احمد احسائی، افراد دانشمندی پیدا میشدند که علمای شیخیه بودند ولی سید کاظم رشتی که به هیچ وجه در حد آنان نبود، خود را جانشین شیخ نامید و پیروانی به هم زد. سید کاظم رشتی عادت به پیچیده گویی داشت و سعی میکرد با بیان سخنان عجیب و غریب و گاها خرافی دیگران را تحت تأثیر خود قرار دهد، تا جایی که درک سخنان مبهم و عجیب او برای کسی ممکن نبود(2)

  یکی از خرافه پردازیهای معروف سید کاظم رشتی در مورد شهری است در آسمان:

 

"در آسمان شهریست که خواهم کوچه های آنرا برای شما بشمرم...

عقد صاحبه رجل اسمه شلحلعون- کوچه ایست که دارنده اش مردی به نام شلحلون است

عقد صاحبه کلب اسمه کلحلحون- کوچه ایست که دارنده اش سگ به نام کلحلحونست(!!)

محله بیست و دوم نیران است که در زیر بحر قرار دارد که تدبیرکننده جهان پایین است(!!)

در ناحیه ای از ان محله، که در وسط آن 340 کوچه وجود دارد...

اول کوچه ایست که صاحبش مردی است، که در دست او خنجری است به نام رخیبا

کوچه دوم- صاحب ان مردی است که صفحه ای حمل میکند که نامش شمشالک است...

نام صاحب کوچه دیگر ارهوطا و به شکل گوسپند است که از عقب نگاه کند(!!)

کوچه دیگر صاحبش عقابی است به رنگ خرمائی، نام عقاب لطوناسده میباشد...

صاحب کوچه دیگر شیری است بدون سر...

صاحب کوچه دیگر ماری است با دو بال..."(3)

آنچه دیده میشود بیانگر اوج خرافه پردازی و خرافه پراکنی از سوی این فرد است. جالب اینکه بهائیون سعی میکنند بگویند که دینشان بخاطر این ایجاد شده است که اسلام دچار خرافات شده است(!) حال آنکه این بهائیت است که به نشر خرافاتی چنین سخیف چه پیش از ایجاد و چه پس از آن پرداخته است.

 

  خرافه دیگری که سیدکاظم رشتی نشر داد این بود که مثل استادش شیخ احمداحسائی ظهور حضرت مهدی(عج) را بسیار نزدیک جلوه میداد تا جایی که میگفت مهدی در بین شماست. همین سخن خرافی این فرد بود که راه را برای سوءاستفاده علی محمد باب باز کرد تا پس از مرگ سیدکاظم ادعای مهدویت بکند...

 

نکته خیلی مهم در مورد سیدکاظم رشتی حمایت دولت عثمانی از او بود. براستی چرا دولت سنی مذهب عثمانی از او حمایت میکرد؟ در سال 1258 هجری قمری مردم شیعۀ کربلا که از ستم عثمانیها بر خویش به تنگ امده بودند اقدام به شورش کردند ولی سیدکاظم رشتی و پیروانش مانع آنها شدند تا اینکه در 18 ذی الحجة سال 1258 نجیب پاشا از سوی دولت عثمانی به کربلا رفت و چهل هزار مرد و زن شیعه را از دم تیغ گذرانید(4) ولی سیدکاظم و یارانش از هرگونه تعرض در امان بودند و منزل سیدکاظم رشتی محل امن مسوب میشد!

 

 

زیرنویس:

1.هدایة الطالبین، ص144

2.ریحانة الادب ج2 ص308

3.کتاب شرح قصیده از سید کاظم رشتی.

4.شهر حسین ص417

 

منبع تحقیقات: تاریخ جامع بهائیت-بهرام اسفندیاری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:49  توسط مسلمان ایرانی  | 

  با سلام به دوستان؛ پیشتر در یک مقاله توضیح دادیم که نمیشود به هر سند تاریخی که جلوی دست ما میاید اعتماد کنیم. حال میخواهم برای اینکه ذهن خوانندگان باز شود، چند مثال کوچک از اقیانوس دروغهای بیشماری که در کتب تاریخ دیده میشود برایتان بیاورم:

 

 

مثال1: فکر میکنم بهتر باشد اولین مثالم را از کتاب کسی بیاورم که نام "پدر مورخین" بر اون نهاده شده است، یعنی هرودوت:

 

 

"کشتی روانه ی کورنت شد. آریون بر پشت نهنگی سوار شده خود را به تناریوم رساند  در اینجا پیاده شد و در همان لباس نوازندگی، سرودخوانان به کورنت آمد ... سرانجام در ماه بیستم از شروع محاصره واقعه حیرت انگیزی برای ژوبیز فرزند مگابیز، که یکی از هفت یار بود که مغ را برانداخته بود، اتفاق افتاد و یکی از قاطران بارکش هنگ او بچه ای زایید ... مارها به کشتزارهای اطراف پایتخت ریخته بودند و اسبها که مشغول چرا بودند از مشاهده آن وضع و حال به خوردن مارها پرداختند" (تواریخ، هرودوت، ترجمۀ وحید مازندرانی، صفحات 26، 48 و 253)

 

خب میبنیم که هردوت چنین افسانه هایی را به عنوان تاریخ حقیقی به خورد مخاطبین خود میدهد.

 

***

 

 

مثال2: در این مثال، یک تناقض در گزارشات تاریخی برای شما میاورم. این تناقض در مورد نسبت کوروش هخامنشی بنیانگذار حکومت هخامنشیان با شاهان ماد است:

 

 

 هرودوت و کزنفون در تواریخ خود تصریح دارند که کوروش نوۀ پادشاه ماد بود(هرودوت:کتاب اول صفحۀ 107 و 108-کزنفون: کتاب اول فصل 2) ولی در مقابل کتزیاس در تاریخ خود هرگونه نسبت بین کوروش و شاه ماد را تکذیب میکند(کتزیاس:کتاب فوتیوس)!!

 

 

  این تناقض نشان میدهد که یا گزارش کتزیاس دروغ است و یا گزارش هرودوت و کزنفون.

 

***

 

 

 

مثال3: باز هم یک تناقض دیگر در گزارشات تاریخی و این بار در مورد اینکه کوروش چگونه شاه شد:

 

 

 کتزیاس و هرودوت تصریح دارند که کوروش روابط خوبی از طریق جنگ و سرنگون کردن آخرین شاه ماد، به پادشاهی رسید(هرودوت:کتاب اول صفحات 130 تا 132 – کتزیاس:کتاب فوتیوس) ولی کزنفون هرگونه درگیری را بین کوروش و شاه ماد را نفی میکند و معتقد است که پس از دوران حکومت پدر بزرگش حکومت به داییش رسید و پس از داییش حکومت به او رسید و در واقع هخامنشیان امتداد حکومت مادها هستند(کزنفون:کتاب اول فصل 2)!!!

 

 

 باز هم این تناقض نشان میدهد که یا گزارش هرودوت و کتزیاس غلط است و یا گزارش کزنفون. البته چنانکه سنگنوشته های بابلی نشان میدهد گزارش کزنفون دروغ است و پادشاه بابلی معاصر کوروش، نیز تأیید میکند که کوروش از طریق جنگ حکومت مادها را ساقط کرد.

 

خب گزارشات تاریخی باستان را رها کنیم برویم سراغ گزارشهای تاریخ اسلام:

 

***

 

 

مثال4: به این مثال از تاریخ بلعمی که به گزارش پس از نبرد پیامبر با یهودیانی که توطئه کرده بودند، میپردازد، توجه بفرمایید:

 

 

"پیامبر بین کشتگان بگشت تا ببیند چه کسی کشته شده است. حمزه را دید بر آن حال کشته و افتاده.  گفت: اگر از بهر صفیه خواهرش نیستی که طاقت ندارد من حمزه را به گور نکردمی تا مرغانش بخوردندی تا روز قیامت خداوند عزوجل او را از شکم مرغان حشر کردی. پس بفرمود تا آن کشتگان را گرد کردند تا به گور کنند"(تاریخ بلعمی، صفحۀ 177)

 

 

اگر کمی تیزبین باشید برایتان آشکار است که این ماجرا نمیتواند درست باشد.

 

  اولا" مگر پیامبر خدا طبق معتبرترین متن اسلامی یعنی قرآن، هر چه میکند بر اساس وحی خداست(نجم آیۀ 4) بخاطر اینکه خواهری طاقت دیدن مجازات برادرش را ندارد، از مجازات دست میکشد؟ اگر خدا موافق این عمل است باید انجام شود و اگر مخالف است هرگز نباید انجام شود و هیچ ارتباطی هم به طاقت خواهر ندارد.

 

  ثانیا این روایت با روایتهایی که از خود پیامبر در مورد اکرام اموات نقل شده است در تضاد کامل است. پیامبر میفرماید حتی اعضای بدن یک سگ دیوانه را که مرده است نبرید.

 

  ثالثا آنچه به این روایت دروغین تاریخی تیر خلاص را میزند این است که مگر لاشخورها تا روز قیامت زنده میمانند که خداوند بخواهد جنازۀ آنها را از شکم آنها محشور کند؟ بدون شک اینطور نیست زیرا با صوراسرافیل که پیش از قیامت رخ میدهد تمام جانداران میمیرند و لاشخورهای مورد نظر نیز پوسیده شده و بدنشان از هم میاشد! باز اگر اینطور است آیا مؤمنینی هم که بنا به دلایلی توسط درندگان خورده میشوند هم باید از شکم آن درندگان محشور شوند؟

 

 

***

 

 

مثال5: مثال بعدی از سیرۀ ابن هشام است. نویسنده این کتاب فردی است به نام محمد بن اسحاق مکنی و جای سؤال است که اسم "ابن هشام" برای روی این کتاب از چه جهت قرار گرفته است؟!!

  حتما شنیده اید که در یکی از سفرهای دوران جوانی حضرت محمّد(ص)، یک راهب مسیحی نشانه های نبوت را در پیامبر دید. خب مورخین مختلف روایات مختلفی در این مورد دارند. بیایید روایت ابن هشام را بخوانیم:

 

 

"در یکی از منازل محمد(ص) در نزدیک درختی در نزدیک دیر راهبی فرود آمد. راهب که آن حضرت را دیده بود به سوی میسرة سر کشید و گفت:«این مردی که در  زیر درخت فرود امد کیست؟» میسرة گفت: «مردی قرشی از اهل مکه است.» راهب گفت: «زیر این درخت جز پیغمبر فرود نیاید.»"(سیره ابن هشام، ص120)

 

 

  البته ما دلایلی داریم که نشان میدهد مسیحیان و یهودیان منتظر یک پیامبر بودند ولی واقعا خیلی مضحک است که گفته شود راهب پیامبر را از روی این شناخت که زیر آن درخت نشست! آیا آن درخت نیرویی ویژه داشت که هر کس را که پیامبر نبود از نشستن به زیر خود منع میکرد؟!! در ضمن حضرت محمد(ص) در این زمان پیغمبر نبود و هنوز مبعوث نشده بود.

 

 

مثال6: از تاریخ طبری مثال بسیار معروفی وجود دارد به نام افسانۀ غرانیق. روی لینک کلیک کنید و آنرا بخوانید.

 

 

***

 

 

 

مثال7: ماجرای مضحک دیگری که در سیرۀ ابن هشام میبینیم ماجرای زیر است که به صورت خلاصه میاورم:

 

 

روزی ابوجهل تصمیم گرفت که در هنگام نماز خواندن پیامبر در مسجد به او سنگ پرت کند! وقتی پیامبر در سجده بود ابوجهل به سنگی برداشت و به ایشان نزدیک شد ولی ناگهان بارنگی پریده عقب عقب آمد و سنگ را به زمین انداخت. از او علت را پرسیدند، گفت در آن حال دیدم شتر خشمگینی به من حمله میکند، شتری که هرگز شتری به بزرگی او ندیده بودم! آن شتر دهان باز کرد و سر من را به دهان گرفت ... ابن هشام سپس حدیثی از پیامبر نقل میکند مبنی بر اینکه آن شتر جبرئیل بود!!!!!! (سیره ابن هشام، ص 182)

 

 

احساس نمیکنم که نیازی به نقد این دروغ شاخدار باشد فقط اشاره میکنم که با فرض صحت آیا عملکرد ابوجهل شبیه کسی بوده که شتری خشمگین به او حمله کرده و سر او را در دهان گرفته است؟ آیا خداوند فرشتۀ دیگری نداشت که مجبور شد فرشتۀ وحی را برای این امر مأمور سازد؟ آیا بین این همه روش برای ترساندن ابوجهل راهی جز این نبود که یک فرشتۀ الهی را به شکل شتر در بیاورند و اما مسئلۀ اساسی اینجاست که ابن هشام باز هم در قسمتهای دیگر جبرئیل را با همین چهره با ابوجهل روبرو میکند!!!! جالب اینکه هر بار هم ابوجهل ابراز میکند که تا به حال همچین شتری ندیده بودم!!

 

  

***

 

 

حالا وقت آن است سراغ معتبرترین منابع مسلمین برویم و به برخی از دروغهای موجود در این کتب نیز اشاره کنیم:

 

 

مثال8: از آنجا که اکثر مسلمین سنی هستند، اول سراغ صحاح سته معتبرترین کتب اهل سنت میروم تا با دروغهای موجود در این کتب ششگانه آشنا شوید. کتابهایی که نام "صحیح" را یدک میکشند!

 

  صاحبان صحاح متفقا نوشتند كه "پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم نماز ظهر را 5 ركعت خواند و پس از نماز دو سجده سهو به جا آورد."(صحيح بخاري، ج 1، ص 112-111، كتاب الصلاة، باب ما جاء في القبلة...؛ و ج 2، ص 85، باب ما جاء في السّهو، باب اذا صلّي خمسا؛ و ج 9، ص 108 كتاب الاحكام، باب ما جاء في اجازة خبر الواحد...  صحيح مسلم، ج 1، ص 3-401 كتاب المساجد و مواضع الصلاة، باب السّهو في الصلاة و السّجود له.  سنن ترمذي، ج 2، ص 238، ابواب الصلاة، باب ما جاء في سجدتي السهو بعد السلام و الكلام.  سنن ابن ماجه، ج 1، ص 380، كتاب اقامة الصلاة و السّنة فيها، باب من صلي الظهر خمسا و هو ساه. سنن ابي‏داود، ج 1، ص 268، كتاب الصلاة، باب اذا صلي خمسا. سنن نسائي، ج 3، ص 4-32، كتاب السهو، باب ما يفعل من صلّي خمسا.)

 

راوي همه این روايات فقط يك نفر است به نام «علقمه» كه مي‏گويد عبد اللّه‏ (يعني عبد اللّه‏ بن مسعود كه در صحاح فقط به نام عبداللّه‏ آمده است) گفت كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم نماز ظهر را 5 ركعت خواند و پس از نماز دو سجده سهو به جا آورد.

حال چه شد كه فقط علقمه آن را دانست؟، به صحيح مسلم و سنن نسائي رجوع مي‏كنيم تا علت جعل اين حديث روشن شود:

مسلم در يكي از احاديث و نسائي در ضمن دو حديث آورده‏اند كه روزي علقمه نماز ظهر را 5 ركعت خواند. به او گفتند كه نمازت را 5 ركعت خواندي. گفت: خير، چنين نيست. گفتند: آري، همين طور است. ابراهيم بن سُوَيد ـ راوي حديث ـ مي‏گويد: من جواني بودم و در گوشه‏ي قرار داشتم. گفتم: آري همانا 5 ركعت خواندي. گفت: تو هم مي‏گويي ای يك چشم؟! گفتم: آري. آن گاه دو سجده به جا آورد و اين حديث را از عبداللّه‏ نقل كرد و افزود كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم فرمود: «من بشري هستم مثل شما. همانطور كه شما فراموش مي‏كنيد، من هم فراموش مي‏كنم.»

ببينيد چگونه علقمه تلاش مي‏كند كه اين عيب را از خود دور كند و بگويد كه من در نماز اشتباه نكردم و چون نتوانست، حديث اشتباه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم را جعل كرد. جالب است كه نماز علقمه و نماز پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم هر دو ظهر بود!

 

***

 

مثال9: خب سراغ یک حدیث دروغین در کتاب اصول کافی، معتبرترین کتاب شیعیان برویم:

 

  در کتاب اصول کافی در باب «مولد النبی(ص) و وفاته» در حدیثی میخوانیم:

 

«چون پیامبر اسلام زاده شد، چند روزی بدون شیر به سر برد، پس، ابوطالب او را به پستان خود افکند و خدا در پستان ابوطالب شیر نازل کرد پس کودک چند روز از پستان ابوطالب شیر خورد تا هنگامی که ابوطالب حلیمۀ سعدیه را یافت و کودک را به او سپرد»

فکر میکنم نیازی به نقد نباشد. یک ردیۀ خیلی ساده برای این ماجرا وجود دارد: "آیا تمام زنان مرده بودند؟" شاید گفته شود کسی لیاقت شیر دادن به پیامبر را نداشت(!) باز این پاسخ وجود دارد که توجه به تفکر شیعه(که حدیث را از یکی از منابع آن برداشتیم) علی نیز مقام بسیار بالایی داشت و بعد از پیامبر بهترین مخلوق خداست. خب چظور فاطمۀ بنت اسد همسر ابوطالب لیاقت شیر دادن به علی را داشت ولی لیاقت شیر دادن به حضرت محمد(ص) را نداشت؟

 

به غیر از ایراد فوق، این حدیث به لحاظ سندی هم فوق العاده ضعیف است که نقد دانشکده حدیث را بر این روایت میبینیم:

1ـ در سند این روایت علی بن ابی‌حمزۀ بطائنی قرار دارد. وی از بزرگان واقفیه (گروهی كه امامت امام رضا (علیه السلام) و امامان بعد را قبول ندارند و امام كاظم (علیه السلام) را مهدی موعود می‌دانند.) به شمار می‌آید، تا آنجا كه وی را یكی از استوانه‌های مذهب واقفی دانسته‌اند (ر.ک: خلاصة الأقوال، ص362).

رجالیان شیعه دربارۀ وی گفته‌اند: كذّاب ملعون (همان منبع). طبیعی است كه آنچه چنین شخصی روایت كند از هیچ روی نمی‌تواند مورد تأیید قرار گیرد.

2ـ مضمون این روایت هم شاذّ و غریب است؛ یعنی تنها در همین یک روایت بدان اشاره شده است. و در سایر منابع دیده نمیشود در حالی که چنین واقعۀ شگفتی باید تا حد تواتر در تواریخ ذکر شود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2:24  توسط مسلمان ایرانی  | 

با سلام مجدد. جزء اول مقاله را در اینجا خواندید. و اما ادامه مقاله: 

7.سوره التوبه آیه 28

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.

 

پاسخ:

 

   اولین نکته که باید عرض کنیم این است که «نَجَس»(=پلیدی، ناپاکی باطنی) با «نَجِس»(=آلودگی یا همان نجس که در احکام هست، ناپاکی ظاهری). « نَجَس» مصدر است و قرآن در این آیه مشرکین را « نَجَس» میخواند که به معنای پلید بودن آنهاست و نفرموده که انها آلوده و ناپاک هستند.

پلیدی دو قسم است. یکی پلیدی ظاهری است و یک باطنی. منظور از «نَجَس» همان پلیدی باطنی است. در زبان عربی کسانی که خیلی شرور باشند و نمیشود روی حرفشان حساب کرد، را «نَجَس»  مینامند.اینکه مشرکین را «نَجَس» مینامد بخاطر اینستکه روح آنها بخاطر زیرپا نهادن امیال فطری، پلید است.

 

اخراج مشرکین هم بدین خاطر است که در خانۀ کعبه و مسجدالحرام که مرکز توحید است اجرای مراسم مشرکانه ممنوع است. البته آیه با گفتن « وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ» آشکار میکند که کفار جهت تجارت به مسجدالحرام میامدند و میفرماید اگر میترسید که اگر آنها را بیرون کنید بینوا میشوید، هر وقت خدا بخواهد شما را از کرمش بینیاز میکند.

 

کافران میگویند این آیه توهین اسلام است به مخالفینش. این سخن بخاطر طرز فکر غلط این افراد است و عدم درک صحیح آنها از مسئله. اولا عرض کردیم که نَجَس به معنای آلودگی و ناپاکی نیست. در ثانی، قرآن مخالفین خودش را کافر نمینامد و نامسلمانی که هنوز حقیقت اسلام را نشناخته اند، را با لفظ "یا ایها الناس" خطاب قرار میدهد. کسانی را قرآن کافر مینامد که حقیقت را میبینند ولی باز انکار میکند. خب مسلم است که کسی که حقیقت را ببیند و انکار کند فرد پلیدی است که قرآن با لفظ  نَجَس این حقیقت را بازگو میکند. پس توهینی در کار نیست. انکار حقیقت آنهم بعد از دیدن تمام دلایل، آیا میتواند ناشی از چیزی جز پلیدی باشد؟

 

8.سوره التوبه آیه 29

قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند بکشید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند.

 

پاسخ:

 

    این آیه در مورد کسانی از اهل کتاب است که پیروی از دین خود نیز نمیکنند!! چنانکه در آیه میفرماید، این افراد نه دین حق را قبول دارند، نه به خدا باوری دارند و نه باوری به رستاخیز دارند و در عین حال محرمات الهی را نیز پا میگذارند، نه اینکه در مورد هر کسی باشد که اهل کتاب باشد. این افراد را میفرماید که جزیه را به زور از انها بگیرید و با جنگ وادارشان کنید که پرداخت جزیه را بپذیرند.

 

اما در مورد فلسفۀ جزیه، که از نامسلمانان ساکن در ممالک اسلامی گرفته میشود: در مواردی که مشرکان که در زمان حکومت امام معصوم، در ممالک اسلامی زندگی میکنند و میخواهند در دین بمانند و از امکانات و امنیت جامعۀ اسلامی، برخوردار هستند، باید مالیاتی به نام جزیه بدهند که خب امری طبیعی است و تمام حکومتها از مردمشان مالیات میگیرند زیرا برقراری امنیت برای حکومت جزیه دارد. البته مسلمانان هم از مالیات معاف نیستند و تحت عناوین مختلفی مثل زکات و خمس چنین مالیاتی را میدهند. ضمن اینکه اهل کتاب در صورت حملۀ دشمن خارجی موظف به جنگ نیستند ولی مسلمانان موظف به دفاع هستند.

 

  البته همانطور که در هر حکومتی اگر کسی مالیات نپردازد، مجازات میشود، اهل کتاب هم اگر بخواهند از دادن مالیات، خودداری کنند، از سرزمینهای اسلامی اخراج شوند. البته یادمان باشد که همین اهل کتاب وقتی مسلمین را به زیر دست میاورند، به آنها حق حیات نمیدادند و زن و مرد و کودک را مثل جنگهای صلیبی و کشتارهای اسپانیا و یونان از دم تیغ نمیگذراندند.

         

9. سوره النساء آیه 89

وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَاء حَتَّىَ يُهَاجِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا.

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر میروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آنها را به دوستی و یاری برمگزینید. 

 

پاسخ:

 

  این آیه در مورد منافقان است، که این مسئله از مضمون آیۀ قبل آشکار است. میفرماید این افراد میخواهند مسلمانان را کافر کنند همانطور که خود کافر شدند. پس قرآن میفرماید که تا زمانی که در راه خدا هجرت کنند(اینجا منظور از هجرت، بازگشت از راه نفاق به راه اصلی است) و اگر از این کار سرباز زدید آنها را هر جا یافتید بکشید. البته منظور آیه تمام منافقین نیست. چنانکه خیلی از منافقین تا بعد از رحلت پیامبر هم زنده ماندند و در نهایت هم به مرگ عادی مردند. حتی ما در تاریخ نداریم که هیچیک از منافقین را بخاطر این آیه کشتند.

 

  این آیه در مورد منافقینی است که در حال تبلیغ کفر در جامعه هستند، که همانطور که قبلا در بحث الحاد عرض کردیم، کسی بخاطر کفر این افراد با آنها کاری ندارد ولی اگر بخواهند کفرشان را تبلیغ کنند و باعث تشویش اذهان مردم و جلب به سوی خرافات و شرک شوند، مورد پیگرد قرار میگیرند و ممکن است در نهایت اعدام هم بشوند(توضیحات بیشتر)

 

  10.سوره الانفال آیه 12

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ.

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.

پاسخ:

 

  شأن نزول این آیه جنگ بدر است که میدانیم مثل سایر جنگها، آغازگر جنگ کفار بودند.

 آیه میفرماید که خداوند به ملائکه گفت که من با شما با مؤمنان هستم. مؤمنان را پایدار کنید و من به دل کافران بیم میندازم. سپس به فرشتگان دستور میدهد که "ضربه زدن بر گردنشان. و انگشتشان را قطع کنید" اول اینکه این دستور خطاب به ملائکه بوده است و نه به مؤمنین، که اسلامستیزان بخواهند بگویند این آیه به شما حق جنایت داده است. دوم اینکه این " ضربه زدن بر گردنشان. و انگشتشان را قطع کنید" کنایه از ترسی است که خداوند به دل مشرکین انداخت که گویی گردنشان کشته شده و انگشتانشان قطع میشود و قادر به جنگ نمیشوند و در نتیجه شکست میخورند. پس هیچ جنایتی(!!) در این آیه دیده نمیشود!

 

 

11. سورهُ توبه آیه 5

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

پس چون ماههاي حرام به سر آمد  آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

 

پاسخ:

 

  از شأن نزول و همچنین آیات پیشین آشکار است که این آیه مربوط به پیمان شکنی کفار است که علیرغم پیمان صلح که با پیامبر بسته بودند و قرار بود کسی از یکدیگر را نکشند، بر سر گروهی از مسلمین ریختند و آنها را کشتند. اینجا فعل "اقتلوا" به معنای کشتار کردن نیست بلکه به معنای فرمان به آغاز کردن جنگ از سوی اسلام است و علت هم آشکار است چنانکه آنها پیمان را زیر پا نهادند. البته در آیات بعدی توضیحات بیشتری داده شده است. پس اینجا دستور به کشتار نیست بلکه فعل "اقتلوا" دستور به حمله در پاسخ به پیمان شکنی و کشتن گروهی از مسلمین است. قرآن در ادامه در آیه 12 از همین سوره باز تأکید میکند که در صورت زیر پا گذاشتن پیمان با آنها بجنگید:  

 

12. سوره توبه آیه 12

وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ.

اگر پس از بستن پیمان، سوگند خود شکستند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود باز ایستند.

 

 

پاسخ:

 

   من نمیدانم کجای این آیه شبهه ناک است. قرآن میفرماید اگر پس از بستن پیمان، آنرا زیر پا گذاشتند با آنها قتال(جنگ) کنید. آیا اینکه این افراد پیام صلح را بشکنند و گروهی از مسلمین را بکشند، باید از سوی اسلام بی پاسخ بماند؟

13. سوره بقره آیه 191

وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مِّنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِن قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ.

هرجا که آنها را بیابید بکشید و از آنجا که شما را رانده اند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجد الحرام با آنها مجنگید مگر آنکه با شما بجنگند. و چون با شما جنگیدند بکشیدشان که  این است پاداش کافران. 

 

پاسخ:

 

  برای درک صحیح آیه باید ابتدا آیه پیشین را ببینیم که میفرماید:« و در راه خدا، با كسانى كه با شما مى‏جنگند، نبرد كنيد! و از حدّ تجاوز نكنيد، كه خدا تعدّى‏كنندگان را دوست نمى‏دارد! » و سپس در این آیه در مورد زمان جنگ میفرماید که در میدان جنگ آنها را بکشید. این که در آیۀ قبل میگوید که با کسانی که با شما میجنگند بجنگید و تعدی نکنید، خود به خوبی بیانگر حقانیت اسلام است. البته کشتن کسی در جنگ ایراد ندارد به خصوص که آنها بودند که جنگ را شروع کردند.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 22:47  توسط مسلمان ایرانی  | 

 با سلام خدمت دوستان عزیز. برخی افراد مغرض با سوء برداشت از آیات قرآن، سعی دارند که به قرآن نسبت جنایی بودن را بدهند.این افراد لیستی از آیات را به نشان و میدهند و تهمت خود را با توجه به این آیات وارد میدانند. در اینجا پاسخی هر چند خلاصه به شبهات وارد بر این آیات داده میشود:

 

1.سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

 

پاسخ:

 

  نکته اول اینه که آیه به غلط ترجمه شده است. "قاتلوا"، به معنای "بکشید" نیست، بلکه به معنی "بجنگید" است. "قاتلوا" فعل امر از باب مفاعله است که یک فعل دوطرفه را نشان میدهد. مصدر این فعل "مقاتله" است که به معنای "جنگیدن" است. اگر قرآن میخواست فرمان به کشتن بدهد میگفت "قتلوا".

 

  از این گذشته اگر فرمان قرآن این بود که هر کافری که در اطراف شما هست را بکشید پیامبر باید در فتح مکه تمام کفار مکه را میکشتند. در حالی که به غیر افرادی که تعدادشون از انگشتان دست کمتر بود، تمام مردم مکه را امان دادند.

 

 پس منظور قرآن در این آیه این نیست که بر سر کفار بریزیم و آنها را بکشیم بلکه به معنای این است که وقتی کافران به جنگ ما آمده اند، با آنها بجنگیم تا در ما شدت ببینند و با این نمایش قدرت از ادامۀ جنگ خودداری کنند. آیا دفاع کردن در مقابل تهاجم دشمن ایرادی دارد؟ آیا اگر کسی بخواهد شما را بکشد نباید از خود دفاع کنید؟ حتی اینکه میگوید "کافرانی که اطراف شما هستند" نشان میدهد که آیه در مورد کفاری است که برای جنگ به مسلمین نزدیک شده اند.

 

از این گذشته، از اگر منظور آیه این بود که مسلمین شروع کنندۀ جنگ باشند، باید میفرمود "اقتلوا الذین ..." پس منظور این آیه این نیست که مسلمین شروع کنندۀ جنگ باشند. پس آشکار است که منظور قرآن جهاد دفاعی بوده است.

 

مفهوم این آیه از آنقدر "کشتار" دور است که آیت الله مکارم شیرازی در تفسیر آیه میگوید:

 "آيه فوق گرچه از «پيكار مسلحانه»، و از «فاصله مكانى» سخن مى‏گويد، ولى بعيد نيست كه روح آيه در پيكارهاى منطقى و فاصله‏هاى معنوى نيز حاكم باشد، به اين معنى كه مسلمانان به هنگام پرداختن به مبارزه منطقى و تبليغاتى با دشمنان، اول بايد به سراغ كسانى بروند كه خطرشان براى جامعه اسلامى بيشتر و نزديكتر است، مثلا در عصر ما كه خطر الحاد و مادّيگرى همه جوامع را تهديد مى‏كند، بايد مبارزه با آن را مقدم بر مبارزه با مذاهب باطله قرار داد، نه اين كه آنها فراموش شوند، بلكه بايد لبه تيز حمله متوجه گروه خطرناكتر گردد، يا مثلا مبارزه با استعمار فكرى و سياسى و اقتصادى بايد در درجه اول قرار گيرد."

 

2.سوره محمد آيه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.

 

پاسخ:

 

  باز هم در ترجمه اشکال وجود دارد. اول اینکه حرف جر پشت سر فعل قرار نمیگیرد و اگر پشت سر فعل قرار بگیرد، تأویل به مصدر میشود. دوم اینکه در کتاب "الافعال متعدیة بحرف الجر" 28 معنی برای فعل "ضرب" میاورد. ضرب معانی مختلفی دارد:کوچ کردن و مهاجرت و ... و همچنین زدن. چرا از بین این همه معنی باید "زدن" را قبول کنیم؟ شما جملۀ "ضرب الله مثلا" را چگونه ترجمه میکنید؟؟

 اینجا قرآن نمیفرماید که کفار را گردن بزنید بلکه میفرماید "وقتی با کفار «گردن شکسته»(کنایه از شکست خورده) روبرو شدید، آنها را اسیر کنید و ببندید و با منّت یا فدیه  آزاد کنید...(تا آخر آیه)"

 

پس آیه فرمان به گردن زدن نداده است. بالاترین تأیید بر این سخن، ادامۀ  آیه است که فرمان به اسیر کردن این کفار میدهد. اگر قرار باشد ما گردن کافر را بزنیم، چگونه میخواهیم انها را بند بکشیم و اسیر کنیم؟؟؟؟

 

  این آیه مربوط به زمانی است که جنگ سوره گرفته است و کفار در هم کشته شدند و حالا فرمان به اسیر شدنشان میدهد.

 

  در ضمن شاید توضیح لازم باشد بگوییم که چرا عبارت "گردن شکسته" را برای آنان آورده است. این سخن بخاطر این است که آنها با گردن کشی به جنگ اسلام امادند و حالا در هم کوفته شده بودند و "گردن شکسته" شاید اشاره به گردن کشی پیشینشان باشد و چنانکه عرض کردیم کنایه از شکست خورده بودن این گروه ظالم است.

 

تذکر: حتی اگر منظور قرآن در اینجا قطع کردن گردن بود هم هیچ ایرادی بر قرآن وارد نبود، زیرا کفار به جنگ اسلام میامدند و کشتن دشمن در جنگ هیچ ایرادی ندارد. البته در آن صورت منظور این نمیبود که حتما گردنشان را بزنند بلکه کنایه از کشتن بود.

 

 

3.سوره انفال آیه 39

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّه فَإِنِ انتَهَوْاْ فَإِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ .

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند.

 

پاسخ:

 

  این آیات مربوط به جنگ بدر هستند. آغازگر این جنگ کفّار قریش بودند.  آیه سخن بدی نمیگوید چنانکه از آیه پیش آشکار است بحث بر سر فتنه و جنگی است که کفار به راه میندازند. میفرماید آنقدر با آنها بجنگید تا دیگر فتنه باقی نماند. گویا مشکل اسلامستیزان با بخش بعدی آیه است که میفرماید "دین همه دین خدا گردد" البته برای ایشان متأسفم ولی بدبختانه حقیقت پیروز است و اسلام در هر زمینه که بگویند بر کفر برتری دارد. اگر هم بخواهند افول صنعتی صد سال اخیر ملل اسلامی را به رخ بکشند ما هزار سال برتری مسلمین را به رخ آنها میکشیم. به هر حال دینی که دین حق است همه را به سوی خود دعوت میکند مگر افراد مغرض را.

 

البته مفسرین سنی و شیعه میگویند تأویل این آیه مربوط به این زمان نیست و در آخرالزمان و با قیام مهدی(عج) این آیه تأویل میشود و دین همه، دین خدا میگردد. به کوری چشم کسانی که نمیتوانند حقیقت را ببینند.

 

 

4.سوره احزاب آیه 61

مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردندو به سختی کشته شوند.

 

پاسخ:

 

  باز هم آیه را غلط ترجمه کرده است که ترجمه صحیح در پایین میاید:

 برای اینکه روشن شود منظور این آیه چیست باید آیۀ قبل را دید. آیۀ قبل میفرماید:«اگر منافقان و بيماردلان و آنها كه اخبار دروغ و شايعات بى ‏اساس در مدينه پخش مى كنند دست از كار خود بر ندارند، تو را بر ضدّ آنان مى ‏شورانيم، سپس جز مدّت كوتاهى نمى ‏توانند در كنار تو در اين شهر بمانند!» و سپس در ادامه در همین آیه میفرماید: «و از همه جا طرد مى‏شوند، و هر جا يافته شوند گرفته خواهند شد و به سختى به قتل خواهند رسيد!»

 

 در مورد شأن نزول این آیات از سورۀ احزاب گفته شده است که منافقین برای زنان مسلمان که برای قضای حاجت از خانه خارج میشدند(منازل آن روز کوچک بود و جایی برای قضای حاجت در ان تعبیه نشده بود) ایجاد مزاحمت میکردند و اگر مقنعه بر سر نداشتند میگفتند که این کنیز است و از آنها کام میخواستند! از این گذشته در مورد زنان مسلمان و همسران پیامبر(ص) شایعاتی میساختند که آنها را بدنام کنند. خداوند ابتدا در آیۀ فرمان به حجاب(با جلباب) میدهد و سپس در آیۀ شصتم به منافقان اخطار میدهد و آنها را تهدید به اعدام میفرماید.

 

  اما اینکه چرا این عمل اینها با حکم اعدام روبرو میشود، علتش این است که طبق شأن نزول آیات که در تفاسیر مختلف آمده است، منافقين به غیر از شایعه سازی بر علیه زنان و ایجاد مزاحمت، انواع شايعات را پيرامون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به هنگامى كه به بعضى از غزوات مى‏رفت در ميان مردم منتشر مى‏ساختند، گاه مى‏گفتند: پيامبر كشته شده، و گاه مى‏گفتند: اسير شده، مسلمانانى كه توانايى جنگ را نداشتند و در مدينه مانده بودند سخت ناراحت مى‏شدند، شكايت نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آوردند.(اشاره به این مسئله در آیۀ شصتم سورۀ احزاب دیده میشود) این عمل آنها موجب تزلزل شدید در قوای اسلام میشد و عمل این منافقین درست مثل کسانی بود که بر علیه اسلام شمشیر میکشیدند؛ بلکه از آنها بدتر بودند زیرا از پشت خنجر میزدند، پس باید برخورد محکمی با آنها میشد؛ چطور کسانی که به صورت مستقیم به حمله میکنند را بکشیم ولی کسانی که از پشت به ما خنجر میزنند را رها کنیم؟

 عاقبت آيه مزبور نازل شد رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم دستور داد آنان را احضار كرده، بايشان فرمود اگر از رويه زشت خود دست برنداريد امر ميكنم شما را از شهر مدينه اخراج و تبعيد كنند چه اينگونه نشر خبر دروغ و انتشارات بى‏اساس باعث تقويت دشمن و ضعف مسلمين خواهد شد.(تفسیر جامع، جلد پنجم، صفحه375، برای توضیحات بیشتر به این تفسیر یا سایر تفاسیر مراجعه کنید)

 

  پس این، آیه جنبۀ پیشگیری داشته و منافقین هم از این کار دست برداشتند و کسی در پی این آیه اعدام نشد.

 

5.سوره مائده آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

 

پاسخ:

 

  این حکم، یک حکم پیشگیرانه است برای کسانی که محاربه(کسانی که با زور اسلحه از مردم چیزهایی میگیرند، مثل راهزانان و سارقان مسلح) میکنند و در زمین فساد میکنند و امنیت را از بین میبرند.

 

بحث از آیه قبل شروع میشود: «به همين جهت، بر بنى اسرائيل مقرّر داشتيم كه هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است. و رسولان ما، دلايل روشن براى بنى اسرائيل آوردند، اما بسيارى از آنها، پس از آن در روى زمين، تعدّى و اسراف كردند.» سپس در این آیه میفرماید «كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمى‏خيزند، و اقدام به فساد در روى زمين مى‏كنند، (و با تهديد اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله مى‏برند،) فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته گردند يا (چهار انگشت از) دست (راست) و پاى (چپ) آنها، بعكس يكديگر، بريده شود و يا از سرزمين خود تبعيد گردند. اين رسوايى آنها در دنياست و در آخرت، مجازات عظيمى دارند.»

 افرادی که ایجاد ناامنی در شهرها میکنند و به ایجاد فساد در زمین میپردازند، را قرآن در حال جنگ با خدا و پیامبر میداند. البته حکمها همه با هم نیستند بلکه یکی از این حکمها با توجه به میزان فساد و ناامنی ایجاد شده، باید اجرا شود که یا فرد را مصلوب کنند یا به دار بکشند یا اینکه چهار انگشت  یک دست و پای مخالف را قطع نمایند یا اینکه فقط تبعیدشان کنند:

  اگر کسی مردم را بکشد و مالشان را ببرد باید کشته شود(به دار آویخته شود). اگر کسی ایجاد ناامنی کرد و افراد را کشت ولی اموال را نبرد، به مصلوب میشود. اگر کسی ایجاد ناامنی کرد ولی کسی را نکشت و فقط اموال را برد باید انگشت و یک دست و پای مخالفش را قطع کنند. اگر فقط ایجاد ناامنی کرد ولی نه کسی را کشت و نه مالی را برد، به مدت یک سال تبعید میشود.

 

این آیه به جان انسانها ارزش میدهد وقتی میگوید هر کس یک نفر را بکشد مانند کسی است که کل بشریت را کشته است معلوم است که باید با کسانی که با جان انسانها بازی میکنند و جانشان را میگیرند، شدیدترین برخوردها را داشت. قرآن با این فرمایش که محاربان را که جان مردم را به خطر میندازند،در حال جنگ با خدا میخواند حداکثر انساندوستی خود را به نمایش میگذارد و نشان میدهد کتابی است که برای بشریت احترام و ارزش بالایی قائل است و کسانی که بخواهند زندگی مردم را مختل کنند در واقع دشمن خدا و پیامبر هستند.

 

 

6.سوره مائده آیه 38


وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

 

پاسخ:

 

  مال مردم محترم است. قرآن یک سری دستورات پیشگیرانه دارد. البته باید بگوییم که اگر کسی برای بار اول دزدی کند، او را جزای کمی میدهند و اگر برای دومین بار اینکار را بکند باز هم مجازات ناچیزی متوجه اوست ولی اگر کسی برای بار سوم این کار را بکند، چهار انگشت دست راستش را قطع میکنند و اگر باز تکرار کند انگشتان پای چپ را قطع میکنند و اگر باز دزدی کند به زندان ابد میفتد و اگر از زندان هم فرار کند و باز هم دزدی کند، اعدام میشود. البته خیلی بعید است که با وجود قطع انگشتان یک دست و یک پا، بتواند برای بار پنجم دزدی کند.

 

این فرمان برای امنیت جامعه است و اگر درست اجرا میشد، کار به جایی میرسید که مانند زمان پیامبر میشد که مردم هنگام نماز مغازه را رها میکردند و به نماز میپرداختند و احدی هم جردت دزدی نداشت.

 

تذکر مهم: البته حکومت اسلامی هم موظف است زمینۀ دزدی را ریشه کن نماید و فقر را نابود کند. در ضمن هفده شرط برای قطع دست دزد وجود دارد مثلا قحطی نباشد و ...  اگر این شرایط برقرار باشد این حکم به این شکل اجرا میشد.

  اسلام در شرایطی حکم قطع انگشت دزد را داد که همین قرن گذشته هم، در بیشتر ممالک دزدان را اعدام میکردند.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:58  توسط مسلمان ایرانی  |