تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

با سلام و خسته نباشید.

 

مقدمه:

در همین ابتدا باید یادآوری کنم که دفاع ضعیف از یک حقیقت از حملۀ مخالفین حقیقت هم خطرناکتر است. وقتی شما یک استدلال غلط را در ذهن مخاطب جای میدهید در او این ذهنیت را به وجود میاورید که حقیقت قابل دفاع از راه منطقی نیست.

 

امروز میخواهیم یکی از این استدلات غلط را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم

.

 

شرح استدلالات غلط:

 

در برخی از سایتها مطالب غلطی در مورد اعجاز عددی قرآن آمده که با هم دو مورد از آنها را میبینیم:

 

مورد اول: در قرآن برخی کلمات به تعداد خاصی آمده اند مثلا یوم(=روز) ۳۶۵ بار و شهر(=ماه) ۱۲ مرتبه تکرار شده است و ...

 

نخست باید بگوییم که این ادعاها غلط هستند برای مثال واژۀ شهر که به معنای ماه است در قرآن بیش از ۱۲ بار تکرار شده است و از این گذشته کسی که این ادعا را کرده بود بعد از فاش شدن غلط بودن ادعاهایش ادعا کرد که ایراد از اعجاز من نیست بلکه ایراد از قرآنهای تحریف شدۀ شماست!!! یعنی خودش قرآن را زیر سؤال برد! البته وی نگفته است که اگر این قرآنی که در دست ماست تحریف شده است خودش از روی چه قرآنی این معجزات را یافته است؟؟

 

مورد دوم: در قرآن رمزی عجیب بر مبنای عدد ۱۹ وجود دارد. بسم الله الرحمن الرحیم دارای ۱۹ حرف است و میدانیم که این عبارت ۱۱۴ بار در قرآن آمده است و ۱۱۴ نیز بر ۱۹ بخش پذیر است! و ...

 

ابتدا عرض میکنم که این معجزه اصلا درست نیست. تعداد حروف «ب س م ا ل ل ا ه ا ل ر ح ا م ن ا ل ر ح ی م» نوزده نیست بلکه بیست و یک است. نویسنده الف روی لام کلمۀ الله و الف در واژۀ رحمان را حساب نکرده است!(البته اگر مشدّد بودن "ر" را در رحمان و رحیم در نظر بگیریم تعداد حروف ۲۳ است!!!!) از این گذشته عدد ۱۹ عدد مقدس بهائیان است و در واقع سازندۀ این معجزه فردی بهائی بوده که خواسته پس از پذیرش این معجزه بگوید که حالا ببینید که عدد ۱۹ در بهائیت چقدر اهمیت دارد و مصداقی در ادعای خویش بیابد.

 

لطفا وقتتان را برای دفاع از معجزات فوق تلف نکنید زیرا حرف من چیز دیگری است. صحت ادعاهای فوق هم کمکی بدانها نمیکند. بند بعد را بخوانید:

 

آیا این ادعاها اگر درست بودند،معجزه محسوب میشدند؟؟

 

ابتدا باید دید که به چه چیز معجزه میگویند. معجزه یعنی کاری که افراد عادی از انجام آن عاجزند.

 

آیا ما از ایجاد چنین نظمی در یک کتاب عاجز هستیم؟

 

پاسخ سؤال فوق منفی است. امروزه با کمک جستجوگرهایی که روی سیستمهای تایپ کامپیوتری نصب شده است شما هم میتوانید چنین نظمی را در یک نوشته ایجاد کنید.

 

مثال:

 

۱.یک نوشتۀ هزار صفحه ای (مثلا یک کتاب قصه) را روی محیط word قرار دهید.

 

۲.تعداد واژۀ "روز" را با ابزار جستجوگر(Ctrl+F) در آن جستجو کنید. اگر تعداد این واژه در کل متن از ۳۶۵ کمتر بود در چند جا به صورت زائد از آن استفاده کنید یا چند جمله حاوی این واژه به جاهای مختلف نوشته اضافه کنید. اگر تعداد این واژه از ۳۶۵ بیشتر بود، سعی کنید تا جایی که تعداد این واژه در متن به ۳۶۵ برسد، این واژه را در بخشهای مختلف متن حذف کنید و به جایش از لغات مشابه استفاده کنید. مثلا جملۀ "او روز بعد آمد." را به "او فردا صبح آمد." تغییر دهید؛ همچنین جملاتی که احساس میکنید حاوی این واژه هستند و قابل حذف میباشند، را حذف کنید تا تعداد واژۀ "روز" در متن به ۳۶۵ برسد. اکنون در متن شما واژۀ "روز" دقیقا ۳۶۵ بار تکرار شده است که برابر با تعداد روزهای سال است!

 

۳.اکنون واژه های دیگر که میشود عدد خاصی را بدانها نسبت داد مثل "ماه"، "ساعت"، "دقیقه"و ... را در متن جستجو کنید و تعدادشان را بدست آورید و آنقدر از آنها کم و زیاد کنید تا تعدادشان همان عدد خاصی باشد که میشود بدانها نسبت داد. اکنون برخی واژه ها به تعدادی ویژه در متن شما دیده میشوند!!

 

۴.برای اینکه متنتان یک رمز عددی خوب هم داشته باشد، تعداد حروف نام قهرمان داستان را بشمارید. اگر نام قهرمان داستان برای مثال "حسینعلی" باشد؛ نظر به اینکه تعداد حروف آن هفت است، طبق روش بالا کاری کنید که تعداد این واژه در متن ضریبی از هفت باشد مثلا ۷۷ بار نام قهرمان داستان تکرار شده باشد. اگر دوست دارید نظمتان خیلی ویژه بشود با صرف وقت بیشتر کاری کنید که تعداد هر یک از حروف نام "حسینعلی" در کل متن نیز ضریبی از عدد هفت باشد. با اتصال برخی بندها به همدیگر کاری کنید که تعداد بندهای هر فصل از متن نیز ضریبی از ۷ باشد. مثلا اگر در یک فصل از این متنتان ۱۷ بند دارد، به هر سختی که هست ۳ تا از بندها را به بندهای دیگر بچسبانید تا تعداد بندها به ۱۴ کاهش یابد یا اگر تعدا بندها ۱۹ بود با تفکیک دو تا از بندها تعداد بندها را به ۲۱ برسانید؛ سپس در حوزۀ بزرگتر تعداد فصلهای متن را نیز بررسی کنید و سعی کنید با اتصال یا تفکیک تعداد فصلهای لازم به یکدیگر تعداد فصلها نیز ضریبی از عدد هفت باشد. اکنون در متن شما رمز عدد هفت که رمز بامفهومی هم هست(تعداد حروف نام قهرمان داستان)، وجود دارد.

 

نتیجه: 

 

شما میتوانید یک نظم عددی پیچیده، مثل همان چیزی که دو مورد فوق ادعا میکردند و صحت نداشت در متنتان ایجاد کنید. پس وجودچنان نظمهای عددی در یک کتاب نمیتواند دلیلی بر اعجاز و آسمانی بودن آن کتاب باشد زیرا افراد عادی هم قادر به ایجاد آن هستند.



 

سخن آخر: 

 

دوستان گرامی، بیایید به جای ساختن معجزات خیالی برای قرآن از جنبه های واقعی اعجاز قرآن دفاع کنیم. ساختن این گونه معجزات غلط و فاقداساس تنها حقانیت قرآن را زیر سؤال میبرد. آنچه قرآن را یک معجزه میکند اینگونه نظمهای خیالی نیست. حقانیت قرآن در هدایتگر بودن و تحدی و جنبه های ادبی و سایر موارد مورد تأیید دانشمندان اسلامی است.


البته برخی از این نظمهای عددی برای بشر محال هستند،مثل نظم تعداد زیادتر حروف مقطعه در سوره های مربوطه که خود سوره های دارای حروف مقطعه نیز بسته به حروف مقطعه خودشان موضوعات مخصوصی دارند، که این نظمها را اعجاز میدانیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:14  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام. پیش از این نیز عرض کردم، که نوشتن مطالب بر ضد پان ایرانیسم را به زمانهای خاصی موکول میکنم که خود آنها بیش از حد به پر و پایم بپیچند و الان همان زمان است و به اندازۀ دو سه تا مطلب برایم در توهین و بدگویی به من رزرو کرده اند!

 

پس میرویم سراغ مطلب اول:

 

نژاد آریایی

 

نژاد آریایی چیست؟ چرا اینقدر اسم این نژاد را میشنویم؟ این نژاد نیز مانند نامهایی چون کوروش و داریوش و ... چند صباحی است که بر زبانها افتاده و برای هم میهنان غربزده تنها کور سوی امید محسوب میشه که من آنچنانم که اجدادم در دوهزار و پانصد سال پیش امپراتوری راه انداختند! امپراتوری اجدادت چه سود برای امروزت دارد؟ آیا میدانید که 150 سال پیش نه کسی کوروش را میشناخت و نه کسی خود را آریایی میخواند؟

 

آریایی را به معنای جوانمرد ترجمه میکنند. از روی کدام منبع معتبر؟ الله اعلم! ایران را نیز سرزمین آریاییان مینامند و اسمش از روی اوستا و کتیبۀ داریوش برداشته شده است. از واژۀ «ایران وجا» به معنای سرزمینم ایران یا مملکت آریاییها. البته عجیب نیست زیرا وقتی آریاییها این سرزمین را غصب کردند، اسم خود را بر آن گذاشتند:ایران.

 

آریاییها قومی بودند ساکن نوارهای شمالی آسیا و احتمالا شمال شرقی آسیا. از چه راهی وارد ایران شدند؟ روایتها مختلف است: از شرق(افغانستان)، از شمال شرقی، از شرق دریای خزر، از غرب دریای مازندران. از همه قوی تر همان راه شمال شرق است.

 

در آسیای مرکزی و نوارهای شمالی به علت سرما و کوهستانها و استپهای غیر قابل زراعت زندگی بسیار سخت است. نتیجۀ این امر دو چیز است:1. ساکنان این سرزمینها سعی میکردند به نوارهای جنوبی و سرسبزتر کوچ(حمله) کنند و 2.مردمان این نواحی به واسطۀ شرایط سخت خود آمادگی زیادی برای جنگ داشتند. عامل سرازیر شدن آریاییها هم همین شرایط بد زندگی بود و به قول همنژادشان آدولف هیتلر برای به دست آوردن فضای بیشتر برای زندگی به هند، ایران و اروپا سرازیر شدند.

 

ایران پیش از تهاجم آریاییها

 

 ایران پیش از آمدن آریاییها کشوری بس پیشرفته بود و شهر سوخته و هزاران اثر باستانی بجای مانده از اثر آنان این نظر را تأیید میکند. به نظر میرسد کشف برخی فلزات نیز توسط ایرانیان صورت گرفته است.

 

مردمان خاورمیانه پیش از هجوم آریاییان، زندگی باشکوهی داشتند. گلنوشتۀ «اوروک» از جمع آوری مالیات در 5500 سال پیش سخن میگوید و از 4500 سال پیش سندی هست که از سنگینی مالیات و انقلاب مردم برای تعویض حکمران خبرمیدهد. در لوح سنگی دیگری از 4100 سال پیش در شهر «اور» سخن از برابری اجتماعی و حقوق جزایی رفته است، لوحۀ بابلی «تل حرمل» 4000 سال پیش به نرخ اجناس اشاره کرده است و در 3800 سال پیش به سنگنوشتۀ حمورابی برمیخوریم که در آن به احتکار، نرخ بهره، سقط جنین، تصادف وسایل نقلیه و روابط طبیب و بیمار اشاره شده است.پس میبینیم که خاورمیانه تمدن خود را مدیون آریاییها نبوده و پیش از هجوم آنها نیز بسیار متمدن بوده است. بعدها خواهیم دید که این آریاییها بودند که حتی در امور عبادی نیز از آنها پیروی کردند.

 

در مورد ایران کهن و پیش از هجوم آریاییها، لویی واندنبرگ در صفحۀ 124 کتاب «باستانشانسی ایران باستان» مینویسد:

 

"اگر دورانهای مختلف تمدن ایران را از نظر بگذرانیم، از اهمیت تمدن پیش از تاریخ این سرزمین،در حیرت فرو میرویم."

 

همین نویسنده در صفحۀ 134 کتابش میگوید:

 

"قبلا ذکرگردید که ساکنین باستانی فلات ایران مردم صلح دوستی بودند.در این مورد و در جهات دیگر، آنها شباهتهای زیادی به معاصرین و همسایگان خود در درۀ سند، داشته اند."

 

جان کرتیس در کتاب ایران کهن از سفالینه های منقوش مربوط به هزارۀ ششم تا سوّم پیش از میلاد در ایران پیش از آریاییها خبر میدهد که نشانگر هنرمندی والای ایشان است.

 

پس ملاحظه میگردد که ساکنین اصلی ایران، پیش از هجوم آریاییها برعکس آنچه نژادپرستان آریاپرست میگویند، مردمی وحشی و فاقد فرهنگ نبودند بلکه فرهنگ و تمدن والایی داشتند و مردمی صلحدوست بودند.

 

آیا آریاییان قومی متمدن بودند؟

 

تعصب کور تاریخپرستان و پان ایرانیستها، باعث شده است که همصدا با مستشرقین یهود که میخواهند کل فرهنگ خاورمیانه را به پیش از اسلام مربوط سازند، آریاییها را در بدو تجاوز به خاک ایران متمدن جلوه دهند.

 

در اوستا آمده که مملکت آریاییها جایی بوده به نام «ایران واج» که هیچ محلی در سراسر دنیا که بتوان این مملکت خیالی را بدان نسبت داد یافت نشده است. این هم از دروغها و تحریفات پارسیان در اوستا محسوب میشود. حقیقت اینستکه آریاییها قومی بیابانگرد و صحرانشین بودند. یک قوم متمدن هرگز کاشانۀ خود را بخاطر بدی آب و هوا رها نمیکند و راهی صحرا شود. اینها از اول ساکن صحرا بودند.

 

یک حقیقت مهم تاریخی این است که مردمانی که در صحرا زندگی میکردند بخاطر شرایط بد زندگی مردمانی خشن، جنگجو، متجاوز و بیرحم میشدند. نمونه های آن دهها بار در تاریخ دیده شده است. این اقوام برای کسب غذا و چراگاههای بهتر به کشورهای خوش آب و غلفتری مثل ایران میتاختند. سکاها، ترکها، ترکمنها، مغولها، تاتارها و ازبکها همگی در حمله به ایران اوج خشونت و بیرحمی را از خود نشان دادند. اعراب صحراگرد نیز مردمی خشن بودند و به همین جهت پیامبر خدا(ص) را بسیار آزردند و ایشان را در اجرای پیام الهی رنج زیاد دادند و دیدیم که حتی پس از اینکه اسلام آنها را آرامتر کرد، در زمان حمله به ایران خیلی خشونتها از ایشان سر زد.

 

قوم آریایی هم که قومی مقیم صحرا بود درست از همان راهی که بعدها سکاها، ترکها، ترکمنها، مغولها، تاتارها و ازبکها به ایران تاختند به ایران تاخت و بدون شک مثل آنها خشونت زیادی به کار برده است و مردم صلحدوست ایران را مغلوب ساخته است. شواهد تاریخی هم مؤید این نظر است. خشونت و جنگ طلبی آریاییها به حدی بود که به سرعت ایران را گرفتند و این در حالی است که برای مثال سکاها هرگز موفق به اینکار نشدند.

 

تجاوز آریاییها به ایران

 

در مورد هجوم آریاییها به ایران حسن پیرنیا چنین مینویسد:

 

"وقتی آریانها به فلات ایران در آمدند، در اینجا جا مردمانی را یافته اند که زشت و از حیث نژاد، عادات، اخلاق، و مذهب از آنها پستتر بوده اند؛ زیرا آریانها مردمان بومی را «دیو» یا «تور» نامیده اند. علاوه بر این در مازندران آثاری به دست آمده، که خیلی قدیم است و دلالت بر صحت این استنباط میکند(!!!) رفتار آریانها با این مردمان بومی مانند رفتار غالب با مغلوب بود، بخصوص که آریانها آنها را از خود پستتر میدانسته اند. بنابراین در ابتدا هیچ نوع حقی برای ایشان قائل نبودند، بلکه با اینها دائما جنگ میکردند، و هر جا آنها را میافتند میکشتند، ولی بعدها که خطر بومیها برای آریانها رفع شد و آریانها کارهای پرزحمت را از قبیل زراعت، تربیت حشم، خدمت در خانواده ها از دوش خود برداشته به آنها محول کردند. بومیان طرف احتیاج شدید واقع شده دارای حقی گردیدند مانند حق غلام و کنیز ..." (تاریخ ایران باستان،جلد اول، صفحۀ 157)

 

میبنیم که آریاییها پس از تجاوز به خاک این سرزمین نه تنها مردمان بافرهنگ آنرا پست و دیو خطاب کردند، بلکه تا جایی که خیالشان راحت شود که از سوی آنها خطری متوجه خودشان نیست از ایشان کشتند و بعد هم باقیمانده را مانند برده در بین خود نگهداشتند.

 

پان ایرانیستها برای دشمنی با اسلام مدام در گوش مردم از تجاوز اعراب به ایران میخوانند حال آنکه اولین تجاوز بزرگ به این سرزمین از سوی قومی بیگانه توسط آریاییها صورت گرفت که خود را با کمال بیرحمی در این سرزمین جا دادند و بعد هم قرنها با تکیه بر نیزۀ خود بر مناطق مختلف حکم راندند.

 

پان ایرانیستها با کمال وقاحت میگویند، اعراب مقیم ایران به جرم زبان عربیشان، غیرایرانی هستند و حتی مسلمانان ایران را نیز عرب و در نتیجه غیر ایرانی میدانند و میگویند: «هیچ ایرانی مسلمان و هیچ مسلمانی، ایرانی نیست»!!!! بیایید فرض کنیم اجداد ما هم جزء اعرابی بودند که از عربستان به ایران آمدند(!!!) و پیش از آمدن اسلام به ایران مقیم ایران نبودند و از ایرانیانی که مسلمان شدند محسوب نمیشوند(!!)؛ اگر قرنها سکونت اجداد ما باعث نمیشود که ما ایرانی محسوب شویم پس آریاییها نیز در این سرزمین بیگانه هستند زیرا آنها هم فقط چند قرن پیشتر از اعراب به این خاک تاختند.

 

پان ایرانیستها از ویرانیهای حاصل از تهاجم عرب و مغول سخن میگویند ولی نمیگویند که آریاییها نیز تمدن ایرانیان بومی را نابود کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2:4  توسط مسلمان ایرانی  | 

زرتشتیت نیز مانند برخی ادیان دیگر از مهرپرستی تأثیر گرفته است و این امر در زمان ساسانیان نمود یافته است.

 

در مطالعه روایاتی که از منابع نصرانی در دست است، بیش از هر چیز یک نکته جلب توجه میکند و آن مقام قائمی است که خورشید در آئین مزدیسنی ساسانیان دارا بوده است. یزدگرد دوم به این عبارت سوگند یاد میکند:

«قسم آفتاب،خدای بزرگ، که در پرتو خویش جهان را منور و از حرارت خویش تمام کائنات را گرم کرده است» و این پادشاه سه چهار بار سوگند آفتاب را تکرار میکند(الیزه، لانگلوا، ج2، ص 197 و 198)

 

وقتی روحانیان عیسوی را به ترک آئین خود واداشتند، شرط کردند که به جای معبود سابق خورشید را بپرستند و این نکته در رسائل شهدای سریانی به کرات تصریح شده است.

 

شاپور دوم، به شمعون برصبعی قول داد، که بر جان او ببخشاید، به شرط آنکه خورشید را ستایش کند.(لابور، ص65)

 

در زمانی که به امر یزدگر دوم، عیسویان ارمنی تعقیب میشدند، لئونس کشیش عیسوی ، به «تن شاپور» رئیس محاکمۀ مذهبی گفت:«در ابتدا ستایش خورشید را بر ما تحمیل کردی و حال مدعی هستی که این تحمیل بنابر فرمان شاه بوده است و تو به بانگ بلند خورشید را خواندی و او را بدین طریق ستایش کردی»(الیزه، لانگلوا، ج2، ص237 ) و در موقع دیگر«خورشید را به این ترتیب ستایش کردند، که چند قربانی با اجرای مراسم مجوسی تقدیم نمودند.»(همان منبع، ص199)

 

بنابر روایت پروکیپوس(جنگ ایران، کتاب اول، بند3) از احکام مغان این بود که شمس طالع را باید ستایش کرد.

 

حالا ببینیم این خدای خورشید کیست؟ در کتابهای اوستایی یکی از ایزدان هوَرHvar(هور،خور)، یا هوره خشیته Hvare-XaŠêta (خورشید، که به معنای خور قادر و قاهر است) نام دارد، ولی گویا هیچوقت مقام چندان مهمی نداشته است. پس در حقیقت مغان عهد ساسانی، اگر آفتاب را میپرستیدند، مرادشان هور نبوده، بلکه مهر را ستایش میکردند و این مهر همان میثره است، که در یشتهای عتیق ذکر شده است و همان است که بابلیان آنرا با شمس، خدای آفتاب خودشان، یکی دانسته اندو مهرپرستانمغرباز آن سل اینویکتوسsol invictus ساخته بودند.(کومون، اسرار میترا، چاپ سوم،ص 11 و 86)

الیزه عبارت ذیل را از زبان رئیس خلوت پادشاه ایران نقل میکند: «شما نمیتوانید از پرستش خورشید امتناع ورزید، زیرا که خورشید از پرتو خود عالم را روشن میکند و با گرمی خویش غذای انسان و حیوان را میرساند و به سبب خوان نعمت بیدریغی که گسترده و سخای شاملی که دارد،او را خدای مهر نام داده اند. زیرا که او نه مکر و تزویر است و نه جهل و غفلت(لانگلوا،ج2،ص237)مهر خدایی قادر و پسر خدا و یاور دلیر خدایان هفتگانه (امشاسپندان) است»(الیزه،لانگلو،ج2،ص194. در باب نسبت مهر با آفتاب رک نیبرگ،دین،385به بعد)

تاجگذاری اردشیر دوم ساسانی در طاق بستان

 

  در نقش اردشیر دوم ساسانی، که در طاق بستان است، اهورامزدا حلقۀ سلطنت به پادشاه عطا میکند(نمونۀ بارز از تجسم خدا در بین زرتشتیان) در پشت سر شاه، مهر ایستاده است و از انوار اشعه، که برگرد سرش هاله بسته، شناخته میشود؛ یک مهر ساسانی هم در موزۀ برلین موجود است.(هرتسفلد،سالنامه مجموعه های آثار هنری پروس، ج41،جزوه2،ص108) که روی آن اسم صاحب مهر به خط پهلوی نقر شده است. نام او هومهر(نوشته شده: هومیتر) است و به مناسبت این نام هیکل نیم تنۀ مهر را با هالۀ نورانی در گرد سر نقش کرده و ارادۀ آفتاب را،دو اسب بالدار میشکند طرح ریخته است.

منبع مقاله: ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستینسن

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:58  توسط مسلمان ایرانی  |