تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

کنیز مؤمن بالاتر از زن آزاد مشرک

 

سوره بقره آیه ۲۲۱

وَلاَ تَنكِحُواْ الْمُشْرِكَاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ وَلأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَلاَ تُنكِحُواْ الْمُشِرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُواْ وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكٍ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ أُوْلَـئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللّهُ يَدْعُوَ إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَيُبَيِّنُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ.

زنان مشرکه را تا ایمان نیاورده اند به زنی نگیرید و کنیز (برده) مومنه بهتر از آزاد زن مشرکه است، هرچند شما را از او خوش آید. و به مردان مشرک تا ایمان نیاورده اند زن مومنه مدهید. و بنده (برده) مومن بهتر از مشرک است، هرچند شما را از او خوش آید. اینان به سوی آتش دعوت میکنند و خدا به جانب بهشت و آمرزش. و آیات خود را آشکار بیان میکند، باشد که پند گیرند.

شبهه: در این آیه نابرابری میان مسلمانان و نامسلمانان و همچنین نظام برده داری تایید میشود. این آیه در تضاد با اصل 16 ام اعلامیه حقوق بشراست که ازدواج هر زن و مردی را بدون هیچ تبعیضی از نظر مذهب آزاد میداند. این آیه همچنین با اصل 4ام اعلامیه حقوق بشر که برده داری را محکوم میکند در تضاد است.

پاسخ:

این شبهه نیز سه بخش است:

 

۱)تأیید نابرابری بین مسلمان و نامسلمان:

  اول اینکه این ادعا تحریف حقیقت است. آیه نفرموده مسلمان و نامسلمان، بلکه فرموده مؤمن و مشرک.

  اسلام و قرآن، به لحاظ حقوق دنیوی نامسلمانان را نابرابر با مسلمین نمیداند(مگر در برخی موارد) ولی به لحاظ معنوی و اخروی میان مسلمان و نامسلمان فرق قائل میشود.

  میدانیم که در ازدواج مهمتر از بعد جسمی و چهره و تیپ و لباس، باطن همسر است. از این روست که اسلام و قرآن، ازدواج با زنان کافر را بر مردان مؤمن و ازدواج مردان کافر را با زنان مؤمنه، تحریم میکند. علت اینستکه زن مشرک، باطنی ناسالم دارد؛ مسلم است که زنی که آنقدر با حقیقت دشمن است که از پذیرفتن وجود خدا و رستاخیز و نبوت فرستادگان خدا، خودداری میکند، باطنی آلوده دارد. کسی که اینقدر با حقیقت دشمنی دارد، چگونه میخواهد شریک زندگی یک مؤمن باشد و کودکان او را تربیت کند.(جهت اطلاعات بیشتر به بخش پاسخ به سکولاریسم، بیدینی و بیخدایی مراجعه فرمایید.)

   پس بحث بر سر نابرابری انسانها بخاطر دینشان نیست، بلکه بحث بر سر اینستکه زنی که فاقد ایمان به حقیقت باشد هر چند هم  زیبا باشد برای اینکه شریک زندگی یک مؤمن باشد، مناسب نیست.

 

۲)تعارض با اصل شانزدهم حقوق بشر مبنی بر ازدواج بدون تبعیض مذهبی:

   چنانکه در بحث احکام گفتیم اصول حقوق بشر بر مبنای، مبانی خشک و حقوقی نوشته شده و به اصول تربیتی و معنوی توجّهی ندارد، لذا از این جهت دارای ضعف اساسی میباشند. اسلام از آن جهت از ازدواج با زنان لامذهب و مشرک منع میکند، که زنان تربیت نسل آینده را بر عهده دارند. آیا شما حاضرید تعلیم یک محصل را به فردی بسپارید که خود مخالف حقیقت است. چنانکه در بالا گفتیم بیخدایان و بیدینان خردستیزترین افراد هستند.

  پس بنا به سخن فوق هیچگونه تبعیض حقوقی وجود ندارد و فقط مرد مؤمن از ازدواج با زنان مشرک و کافر منع شده است و این قانون برای مسلمانان وضع شده است و نه برای تمام انسانها پس بحث "تبعیض بخاطر مذهب" در مورد قانونی که مربوط به مسلمانان است، بحثی مسخره و مضحک است.

 

۳)تعارض با اصل چهارم حقوق بشر مبنی بر نفی برده داری:

  این بخش از شبهه، یک تحریف در حقیقت و تفسیری ناصحیح است. وقتی آیه میگوید "اگر کنیزی مؤمن را به همسری بگیرید بهتر از اینستکه زن زیبا و آزادی که مشرک است را به زنی بگیرید" آشکارا دارد میگوید که برده بودن یک انسان دلیل نمیشود که لیاقتش از یک انسان آزاد کمتر باشد. این سخن مصداقی بر مبارزۀ تدریجی اسلام با برده‌داری است. جهت بحث بیشتر پیرامون بحث برده‌داری در اسلام، به این بحث در بخش پاسخ به شبهات احکام مراجعه فرمایید

 

احکام طلاق سوم

 

 سوره بقره  آیه ۲۳۰

فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِن بَعْدُ حَتَّىَ تَنكِحَ زَوْجًا غَيْرَهُ فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أَن يَتَرَاجَعَا إِن ظَنَّا أَن يُقِيمَا حُدُودَ اللّهِ وَتِلْكَ حُدُودُ اللّهِ يُبَيِّنُهَا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ.

پس اگر باز زن را طلاق داد دیگر بر او حلال نیست، مگر آنکه به نکاح مردی دیگر در آید، و هرگاه آن مرد زن را طلاق دهد، اگر میدانند که حدود خدا را رعایت میکنند رجوعشان را گناهی نیست. اینها حدود خدا است که برای مردمی دانا بیان میکند.

شبهه: اگر مردی سه بار همسرش را طلاق دهد، و بخواهد برای بار چهارم با او ازدواج کند باید آن زن حتماً با شخص سومی ازدواج کند و با او همبستر شود. در واقع برای تنبیه مرد از بدن زن استفاده میشود. این وظیفه سنگین را معمولا در طول تاریخ خود روحانیت مبارز انجام میداده است. این مجازات، مجازاتی ظالمانه است و در تضاد با ماده 5 ام اعلامیه حقوق بشر میباشد.

پاسخ:

  این شبهه یکی از مضحکترین شبهات اسلامستیزان است. اول باید بگویم که این حکم هم مربوط به زن است و هم مربوط به مرد است، لذا ربطی به حقوق زن ندارد.  از این گذشته شبهه‌افکن اقدام به مسخ حقیقت کرده است و حقیقت را تحریف میکند. سخن قرآن صددرصد منطقی است: زن و مردی که سه مرتبه طلاق پی‌درپی دارند و بعد دوباره ازدواج میکنند، نشان میدهند که قادر نیستند که با هم زندگی کنند. اسلام هم با این قانون با منع ازدواج برای بار چهارم، به زن و مرد این فرصت را میدهد که همسران دیگری را امتحان کنند و به هیچ وجه بر سر این نیست که بدن یک زن برای تنبیه مردی که سه بار طلاق داده است، در نظر گرفته شود!! در ضمن شرایط مشابهی را نیز برای زنی که سه بار طلاق گرفته است، نیز وجود دارد؛ چرا این فرد مغرض اینجا ادعا نمیکند که بدن یک مرد باید وسیله تنبیه زن باشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:5  توسط مسلمان ایرانی  | 

شهادت زن

 

سوره بقره  آیه ۲۸۲

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ وَلْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلاَ يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئًا فَإن كَانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لاَ يَسْتَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُواْ شَهِيدَيْنِ من رِّجَالِكُمْ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاء أَن تَضِلَّ إْحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاء إِذَا مَا دُعُواْ وَلاَ تَسْأَمُوْاْ أَن تَكْتُبُوْهُ صَغِيرًا أَو كَبِيرًا إِلَى أَجَلِهِ ذَلِكُمْ أَقْسَطُ عِندَ اللّهِ وَأَقْومُ لِلشَّهَادَةِ وَأَدْنَى أَلاَّ تَرْتَابُواْ إِلاَّ أَن تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلاَّ تَكْتُبُوهَا وَأَشْهِدُوْاْ إِذَا تَبَايَعْتُمْ وَلاَ يُضَآرَّ كَاتِبٌ وَلاَ شَهِيدٌ وَإِن تَفْعَلُواْ فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، چون وامی تا مدتی معین به یکدیگر دهید، آنرا بنویسید. و باید در بین شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنویسید. و کاتب نباید که در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپیچی کند. و مدیون باید که بر کاتب املاء کند و از الله، پروردگار خود بترسد و از آن هیچ نکاهد. اگر مدیون سفیه یا صغیر بود یا خود املاء کردن نمیتوانست، ولی او از روی عدالت املاء کند. و دو شاهد مرد به شهدات گیرید. اگر دو مرد نبود، یک مرد و دو زن که به آنها رضایت دهید شهادت بدهند، تا اگر یکی فراموش کردد دیگری به یادش بیاورد. و شاهدان چون به شهادت دعوت شوند،  نباید از شهادت خود داری کنند. و از نوشتن مدت دین خود، چه کوچک و چه بزرگ، ملول نشوید. این روش در نزد خدا عادلانه تر است، و شهادت را استوار دارنده تر و شک و تردید را زایل کننده تر. و هرگاه معامله نقدی باشد اگر برای آن سندی ننویسند مرتکب گناهی نشده اید. و چون معامله ای کنید، شاهدی گیرید. و نباید به کاتب و شاهد زیانی برسد، که اگر چنین کنید نافرمانی کرده اید. از خدای بترسید. خدا شما را تعلیم میدهد و او بر هر چیزی آگاه است.

شبهه: با توجه به این آیه شهادت زنان نصف شهادت مردان حساب میشود. برخی از اسلامگرایان میگویند این مسئله برای آن است که پای زنان کمتر به دادگاه برسد. این درحالی است که این آیه دقیقا نتیجه ای عکس میدهد، یعنی بجای یک زن دو زن باید برای شهادت دادن به دادگاه بروند.

 

پاسخ:

ابتدا در پاسخ به این شبهه باید بگویم که دلیلی که نویسنده برای ما میاورد(نرفتن زنان به دادگاه) دلیلی مضحک است و چنانکه خودش هم آنرا نفی کرده است قابل قبول نیست.

  اولین نکته که باید بگویم اینستکه «شهادت» یک حق نیست. یک وظیفه است، یعنی انسان موظف است برای احقاق حقوق دیگران، شهادت بدهد و قرآن شهادت دروغ را حرام میداند.

  برخی افراد ادعا میکنند که قرآن از آنجایی شهادت زن را نصف مرد میداند که عقلش را ناقص میداند!!! در پاسخ به این سخن باید بگویم، که اگر عقل کسی ناقص باشد شهادتش هم قابل قبول نیست پس این برداشت از این سخن خطاست. همچنین رأی و بیعت زنان با مردان برابر است و این سخن فقط در مورد شهادت در دادگاه است.

نکتۀ دیگر اینکه اسلام در برخى امور مردان را از تکلیف شهادت معاف دانسته و آن را در انحصار زنان قرار داده است. در برخى امور زنان را از آن معاف دانسته و آن را به انحصار مردان درآورده و در برخى امور شهادت دو زن را برابر با یک مرد قرار داده است.
همه این قوانین بر پایه حکمت است. نظام تشریع بر پایه نظام تکوین بنا شده است. دقت در این امور عقیده ما را در حقانیت ایدئولوژى اسلام متزلزل نمى‏کند، بلکه بیشتر ما را معتقد مى‏گرداند که در چهارده قرن پیش پیامبر اسلام‏صلى الله وعلیه وآله به گونه‏اى قوانین و ایدئولوژى اسلام را بیان داشت که امروزه با پیشرفت علوم حقانیت آن روشن تر و تطابق آن با نظام تکوین آشکار شده است.براى آدمی دو نظام وجود دارد ، یکى نظام تکوین؛ یعنى قوانین، وظایف و مسئولیت هایى که از ناحیه خلقت بر آدمى فرمانروایى مى‏کند و ربطى به حوزه اختیارى بشر ندارد. در این حوزه براى هر یک از دو جنس مذکر و مؤنت، وظیفه نرنیه و مادنیه با امکاناتى که دارند، در نظر گرفته شده است، به گونه‏اى که انکار آن از هیچ فردى پذیرفتنى نیست.دوم نظام تشریع؛ یعنى قوانینى که مربوط به حوزه اختیار بشر است. این نظام اگر منطبق و هماهنگ با نظام تکوین نباشد، فاقد ارزش است. ارزش و توانمندیش به میزان انطباقش با ظرفیت‏هاى وجودى موجود در نظام تکوین است.حال مى‏گوییم: در نظام تکوین همان گونه که در پاسخ به سؤال اول بیان شد، همه اجزا و جوارح و امیال و احساسات و ادراکات زنان با مردان متفاوت است.

در این میان دو ویژگى در زنان به این بحث مربوط است:

۱.برترى زنان در بُعد عاطفى؛

۲.شرم، حیا و عفت زنان که از مردان برترى دارد.


ایدئولوژى اسلام که از سوى خداوند حکیم ابلاغ شده، با در نظر گرفتن این دو ظرفیت وجودى زنان در نظام تکوین، نظام تشریع را پایه ریزى نموده است، چون آنانى که از عواطف بیشترى برخوردارند، از صحنه‏هاى احساسى و عاطفى زودتر تأثیر مى‏پذیرند و به هیجان مى‏آیند.  روانشناسان این جمله را مدلّل ساخته‏اند که فراموشى با میزان احساسات و هیجانات، نیز با میزان شرم و حیات و عفت رابطه مستقیم دارد.
وقتى که حوزه تکوین این گونه است، در حوزه تشریع براى محکم کارى (به ویژه در امورى که مربوط به حق الناس است) مى‏بایست چاره‏اى اندیشیده شود، تا حقوق مردم در شهادت‏ها، ضایع نگردد.

از نظر فیزیولوژیکی، دستگاهای مختلفی در مغز وجود دارد که وظیفه تفکر و سایر گرایش‌ها و عواطف را بر عهده دارد، که کاملاً پیچیده است، مثلاً قسمت رفتار جنسی مغز انسان، با تغذیه و عواطف کاملاً از طریق مدارهای عصبی در ارتباط است. برای اطلاع بیشتر می‌توانید به کتاب روانشناسی فیزیولوژی دکتر خداپناهی انتشارات سمت رجوع کنید. با توضیح بالا به تفاوت‌های فردی زن و مرد اشاره می‌کنیم. همان طور که در زندگی خود و دیگران در موقعیت‌های مختلف زندگی تجربه کرده‌اید، زنان از احساسات و عواطف بیشتری برخوردار هستند که خداوند برای مراقبت از نسل‌های آینده، این گرایش‌ها را در ایشان قرار داده است. پدر هیچ وقت نمی‌تواند احساسات مادرانه نسبت به فرزند داشته باشد، یا در هنگام فوت نزدیکان، رفتارهای خاصی را از زنان بازمانده می‌بینید که در مردان نمی‌بینید. با رجوع به کتاب روانشناسی رشد با نگرش به منابع اسلامی، تألیف جمعی از نویسندگان، انتشارات سمت از نحوه به وجود آمدن احساسات و عواطف در دختر و پسر و مراکز عصبی آن در مغز آگاه می‌شوید. اما رابطه بین احساسات و فراموشی را می‌توان با یک مثال روشن کرد. به عنوان یک زن، در خانه مشغول آشپزی هستید و به شما زنگ می‌زنند که پسرتان در بیمارستان است. آیا در آن حالت، چای را که ریخته بودید می‌نوشید؟ از نظر مرتب کردن خانه و قفل کردن درها و لباس پوشیدن مانند زمانی هستید که مثلاً برای خرید به بیرون می‌روید؟ ممکن است به همان اندازه که احساس محبت نسبت به پسرتان داشته باشید، از بسیاری کارها که به خانه ضرر می‌زند، غافل شوید، بنابر این هرچه احساسات بالاتر باشد، فراموشی بیشتر خواهد بود. با آزمایش‌هایی که در روانشناسی انجام شده است، نتیجه تحقیقات نشان می‌دهد که احساسات و عواطف، شناخت و تدبیر و واقع‌‌نگری را دچار اختلال می‌کند. با توجه به توضیحات بالا (که زنان از احساسات و عواطف بالایی برخوردارند) در موقعیت‌های هیجانی، ضریب واقع‌نگری مختل شده، گزارش و شهادت آنها آمیخته با برداشت‌های احساسی شده، ممکن است مسیر یک پرونده قضایی مانند قتل را عوض کند اما در عوض مردان از احساسات و عواطف کمتری برخوردارند، که می‌توانید در زندگی ببینید، مثلاً اگر یک فرد شیادی در یک مکان حضور پیدا کند و بگوید: مریضم و بچه‌های یتیم دارم و... ببینید کدام یک از جنسیت‌ها به این فرد بیشترین کمک را می‌کنند، زنان یا مردان؟ برای اطلاعات بیشتر به روانشناسی جنایی دکتر پریرخ دادستان و کتاب انگیزش و هیجان دکتر خداپناهی انتشارات سمت مراجعه کنید.

در این جا سه صورت متصور است:

۱. به جهت غلبه عاطفه، عفت و هیجانات در زنان که زمینه ساز فراموشى در برخى از امور هیجانى است بگوییم: به جهت تضییع حقوق آنانى که از طریق شهادت مى‏خواهند ادعاى خویش را ثابت کنند، شهادت زنان فاقد ارزش و اعتبار است. توجه داشته باشید در این جا تضییع حقوق زنان مطرح نیست، همان گونه که در آغاز بیان شد. شهادت حق نیست، بلکه تکلیف است.این سخن ممکن است از جهت دیگر موجب تضییع حقوق دیگران بشود و آن جایى است که شهادت را در انحصار زن قرار گرفته باشد.


۲.بگوییم: به شهادت زنان اعتبار داده شود، آن هم به قدر اعتبار مردان. این سخن از این جهت که در تکوین عواطف و هیجانات، به ویژه در برخى از بزه‏ها، زن به جهت برترى عفت و حیا نمى‏تواند مانند مردان شاهد باشد و هیجانى مى‏شود و ناخواسته به او فراموشى دست مى‏دهد، پذیرفتنى نیست، چون موجب تضییع حقوق آنانى مى‏شود که بر ضد آنان شهادت داده مى‏شود.


۳.راه حل معتدل: خداوندى که انسان را آفرید و به همه اسرار نهفته درون آگاه است، فرموده: در امورى که مربوط به حقوق مردم است (حق الناس نه حق الله) به شهادت زنان ارزش و اعتبار داده بشود، لیکن به جهت محکم کارى دو شاهد زن در امورى که یک شاهد مرد لازم است، یا چهار شاهد زن در امورى که دو شاهد مرد لازم است، با شرایطى ارزش و اعتیار دارد. این عین عدل و منطبق با نظام تکوین است.
نابرابرى شهادت زن و مرد حکمت هایى دارد که در راستاى احقاق حقوق مردم وضع شده است که اگر تبلیغات یک سویه نگری اندیشه‏هاى فمینیستى کنار برود و با ژرفکارى‏هاى دقیق روانشناختى و توانمندى‏هاى موجود در نظام تکوین به مسئله نگاه شود، پرده از عظمت احکام نورانى اسلام برداشته مى‏شود و حقانیت این سخن روشن مى‏شود که به جهت حفظ حقوق و حرمت زن، زن باید زن بماند و مرد، مرد.

 توجه: بخش اعظم مطالب فوق از سایت پاسخگو برداشته شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 20:33  توسط مسلمان ایرانی  | 

زنان، کشتزار مردانند!

 

سوره بقره آیه ۲۲۳

نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُواْ لأَنفُسِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُم مُّلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ.

زنانتان کشتزار شما هستند. هرجا که خواهید به کشتزار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت ده.

شبهه: کشتزار نامیده شدن زنان مسئله ای کاملاً جنسی بوده است، یهودیان معتقد بودند برقراری تماس جنسی از پشت با زن باعث چپ شدن چشم کودک وی میشود، محمد وقتی این آیه را سراییده است که در مدینه مسلمانان در مورد صحت این قضیه از او پرسش کرده اند. در این آیه به مرد مسلمان اجازه داده میشود تا در هر کجا و در هر زمان و از هر طریق با زن خود رابطه جنسی برقرار کند.

پاسخ:

شبهۀ فوق عملا یکی از مهمترین شبهات در مورد حقوق زنان در اسلام است.آشکار است که شبهه چهار بخش دارد که در چهار بخش بدان میپردازیم:

۱)نگاه جنسی به زن:

این بخش از شبهه بیشتر به یک جک شباهت دارد. اسلامستیزانی که همیشه جار میزنند که اسلام مانع جلوۀ جنسی زن است، حالا ادعا میکنند که نگاه این آیه به زن جنسی است!!

اگر در این آیه قصد آن وجود داشت، که سخنی با دید جنسی گفته شود، این سخن آشکارا گفته میشد و دیگر از تشبیهات استفاده نمیشد. آیا وقتی در کتابهای علمی برای تشریح بحثهای جنسی از لغات مؤدبانه استفاده شود، مثلا در مورد "آلت تناسلی" بحث شود، میتوان نویسندۀ کتاب را سرزنش کرد؟ حال آنکه قران تا این حد هم پیش نرفته است و با تشبیه و اشارۀ غیر مستقیم، سخن خود را بیان میکند.

در ضمن بحث این آیه، به هیچ وجه شامل سخنان جنسی نیست. خاصیت کشتزار اینستکه از آن محصولی به دست میاید. همانگونه که نسل آینده نیز از دامان بانوان بیرون میایند.

 

۲) کشتزار نامیدن زن توهین است:

این بخش از شبهه، آنقدر ضایع بوده که شبهه‌افکن، از گفتن آن خودداری کرده و فقط به صورت غیر مستقیم سعی در تلقین آن داشته است. راستش بعد از مدتها من هنوز هم متوجه نمیشوم که کجای این سخن توهین است. اسلامستیزان فقط با تکرار اینکه این سخن توهین است سعی میکنند، در ذهن مخاطب این مسئله را طوری جلوه دهند که گویی از آنجا که این ادعا مدام تکرار میشود پس صحیح است! و در علم منطق به این عمل "سفسطۀ تکرار" گفته میشود.

همانگونه که در بالا توضیح دادیم، این آیه هیچ سخن بدی را در مورد زنان مطرح نمیکند و فقط با تشبیه به کشتزار، اشاره به این میکند که زنان، خواستگاه نسلهای بشرند. تشبیه خیلی ساده است: کشاورز باید به کشتزار خود بذر بدهد و آنرا از لحاظ کود و آب تغذیه کند تا محصول نیکویی حاصل شود. این رابطه همان نظام خانوادگی اسلام است: شوهر باید زن خود را تأمین کند تا او کودکان را به دنیا بیاورد و آنها را پرورش دهد و کودکان نیکویی را به جامعه تحویل دهد. همانطور که در بالا آمد بحث آیه بحثی اجتماعی است و نه جنسی.

"حرث" مصدر و به معناى زراعت و به زمینى که در آن کشت و زرع مى شود، گفته مى شود. از مقدم داشتن جملۀ "نساء کم حرث لکم" بر امر به آمیزش و مجدداً تعبیر به حرث معلوم مى شود منظور توسعه در موضوع آمیزش از نظر زمان یا مکان است، نه از نظر اعضا و اندام زنان. بر اساس این آیه جامعه انسانى براى دوام نوع و بقاى نسل محتاج زنان است، زیرا خدا شکلگیرى انسان را در طبیعت رحم قرار داده، طبیعت مردان را راغب به زنان فرموده و میان مردان و زنان دوستى و مهربانى بر قرار کرده است. از این رو غرض تکوینى این است که وسیله اى براى بقاى نوع فراهم شود.(تفسیر المیزان، ج۲)

 

۳)نزدیکی از عقب:

شبهه‌افکن ادعا میکند که این آیه حق نزدیکی از عقب با زنان را مطرح کرده است! البته این مسئله را از برخی روایات برداشت کرده است که صحتشان جای بحث دارد.

نکتۀ مهم اینستکه استخراج احکام کار هر کسی نیست، استخراج احکام کار کسی است که به اجتهاد رسیده باشد و به تمام اصول استخراج احکام واقف باشد. با هم اجتهاد چند تن از مجتهدین را میبینیم:

وطي در دبر (عقب) زن به فتواي برخي از مراجع حرام است(آيات عظام: خويي،‌ اراكي و سيستاني؛ توضيح المسائل مراجع، مسئلة ۴۵۰ و ذيل آن.) و به فتواي بعضي كراهت شديده دارد.(امام خميني،همان) برخي فرموده اند: اگر زن راضي نباشد، حرام است و اگر راضي باشد، كراهت شديده دارد.(آيت الله فاضلTهمان.) و بنا بر فتوای آیت الله خامنه ای این عمل کراهت شدیده دارد و احتیاط در ترک آن است .مخصوصا اگر زن راضی نباشد و در صورتی که موجب اذیت او شود حرام است.(آیت الله خامنه ای ، پاسخ سوال های مورد ابتلا س ۶۵) بنابر فتواي آيت الله تبريزي آميزش با همسر از عقب جائز نيست، بنابر احتياط واجب.(آيت الله تبريزي،استفتائات جديد،س۱۴۶۳) به فتواي كساني كه اين كار را جايز نميدانند، اگر كسي مرتكب شد، بايد استغفار و توبه نمايد. اگر در حال حيض اين كار صورت گرفت، ‌خوب است كفّاره بدهد. كفّاره آن اگر در ابتداي ايام حيض باشد، هجده نخود طلاي سكّه دارو اگر در وسط عادت باشد، نُه نخود و قسمت آخرت حيض ۵/۴ نخود طلاي سكه دار بايد به فقير بدهد.

پس میبینید که نمیتوان اینقدر راحت از این آیه چنین برداشتی کرد.

 

۴)نزدیکی با زن هرگاه که شوهر بخواهد:

هر چند این آیه چنین منظوری را نمیرساند، ولی زن به لحاظ شرعی موظف است اگر شوهرش قصد نزدیکی با او را داشت، اگر عذر موجهی نداشته باشد، به شوهر پاسخ مثبت بدهد. البته شوهر حق ندارد به زور با او نزدیکی کند.

امّا چرا زن باید به این درخواست شوهر در صورت نداشتن عذر موجه پاسخ مثبت بدهد؟ احکام با توجه به نیازهای بشر گذاشته میشوند، میل جنسی در مرد تهاجمی و در زن تحریکی است، پس خیلی عادی است که مرد با نگاه حلال به زنش به سوی او جلب میشود ولی زن به یک محرّک اولیه برای بیدار شدن میل جنسی نیاز دارد، پس با این حکم نیازهای هر دو جنسیت براورده میشود.

امّا اگر سؤال شود که این زورگویی است. پاسخ اینستکه اینطور نیست زیرا مرد بنابراین حکم حق ندارد که زنش مجبور کند و حداکثر میتواند طلاقش بدهد. در مقابل مرد هم مجبور است که برای کسب خرجی زن و فرزند کار کند حتی اگر میلی به کار کردن نداشته باشد و اگر چنین کاری نکند نه تنها زن میتواند طلاق بگیرد بلکه به زندان هم میفتد.

 

توجه: بخش اعظم مطالب فوق از سایت پاسخگو برداشته شده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:43  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام. در این مطلب و چند مطالب بعدی به مقالۀ سایتهای اسلامستیز در مورد حقوق زن در قرآن، پاسخ داده میشود.

 

آیا مرد از زن برتر است؟

 

سوره بقره  آیه ۲۲۸

وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوَءٍ وَلاَ يَحِلُّ لَهُنَّ أَن يَكْتُمْنَ مَا خَلَقَ اللّهُ فِي أَرْحَامِهِنَّ إِن كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذَلِكَ إِنْ أَرَادُواْ إِصْلاَحًا وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكُيمٌ.

 

بايد که زنان مطلقه تا سه بار پاک شدن از شوهر کردن باز ايستند و، اگربه خدا و روز قيامت ايمان دارند ، روا نيست که آنچه را که خدا در رحم آنان آفريده است پنهان دارند و در آن ايام اگر شوهرانشان قصد اصلاح داشته باشند به بازگرداندنشان سزاوارترند و برای زنان حقوقی شايسته است همانند وظيفه ای که بر عهده آنهاست ولی مردان را بر زنان مرتبتی است وخدا پيروزمند و حکيم است.

 

شبهه: در این آیه بطور صریح تاکید شده است که مردان در درجه ای بالاتر از زنان قرار دارند و لذا برتر از آنان هستند. نابرابری حقوقی میان زنان و مردان برخاسته از این واقعیت است که ادیان در دوران مرد سالاری شکل گرفته اند.

 

 

پاسخ:

 

 این سخن نمونۀ بارز، تفسیر غلط و تحریف حقیقت است. نویسنده از سخن آیه که مربوط به ایّام عدّه است و نه تمام شرایط، این برداشت را میکند که از دید اسلام مرد از زن برتر است. در حالی که این حرفی نیست که این آیه میزند. این آیه از زنان میخواهد که بعد از طلاق ایام عدّه را نگهدارند(تا رحمشان پاک شود و مطمئن شوند از شوهر قبلی فرزندی ندارند؛ تا با فرزند شوهر جدید اشتباه گرفته نشود) بعد برای پاسخ به این سؤال که چرا مردان نباید عدّه نگهدارند میفرماید که مردان در این مورد بر زنان برتری دارند. این برتری نه بخاطر برتری ذاتی است بلکه بخاطر اینستکه مردان رحمی ندارند که نطفه در آن قرار بگیرد و احتمال داشته باشد از ازدواج قبلی کودکی را در راه داشته باشند. پس این یک برتری جزئی در یک مورد خاص است به طور مشابه زنان نیز در مواردی نسبت به مردان برتری دارند، مثلا در داشتن عاطفۀ مادری و حیا. لذا آشکار است که این سخن شبهه افکن تحریف حقیقت است. در ضمن به جملۀ قبل ازجملۀ قرمز توجه کنید که میگوید: برای زنان حقوقی شایسته است.

 

  از بسیاری از آیات قرآن، آشکار است که از دیدگاه اسلام، زن و مرد از یک جنس خلق شده‌اند و هیچگونه تقدم رتبی و منزلتی نسبت به هم ندارند. قرآن خلقت زن و مرد را برای یکدیگر(روم:۲۱) و آن دو را پوشش یکدیگر به حساب می‌آورد(بقره:۱۸۷) تا هر یک از آن دو دیگری را از دنبال شرو فساد رفتن و اشاعه آن باز دارد. هر کدام برای دیگری لباسی است که به وسیله او پلیدی از او آشکار نگردد.» (المیزان ج۲ ص۴۴)

از آیات مختلفی از قرآن کریم(بقره / ۳۰، ۳۵-۳۴ و ۳۷، حجر / ۳۱-۲۸، طه۱۱۵/، یس /۶، طه / ۱۲۱، اعراف ۲۳ و ۱۸۹، نساء /۱، زمر /۶، روم / ۲۱ ، نحل ۷۲/، شوری / ۱۱.) بر می‌آید:

 

ـ زن چون مرد خلیفه خدا است.(بقره:۳۰)

 

- هنگام خلقت هم از زن و هم از مرد پیمان گرفته شده است که شیطان را پرستشگر نباشند.(بقره:۳۴ و یس:۶)

 

ـ زنان و مردان دیگر نیز از جنس یکدیگر خلق شده‌اند.(نساء:۱ ، اعراف:۱۸۹)

 

هم چنین در نظام تکلیف و برنامه تکامل انسانى، هیچ تفاوتى بین زن و مرد وجود ندارد و تساوى کامل برقرار است. براى دریافت بهتر این موضوع، کافى است این آیه را به دقت بخوانیم: وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ اَلصَّالِحاتِ*. « هر که از زن و مرد مؤمن کارى شایسته کند به بهشت وارد مى‏شود و ذره‏اى به او ستم نمى‏شود» ، و إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِماتِ. «خداوند کلیه زنان و مردان مسلمان. براى همه آنها خدا مغفرت و پاداش بزرگ مهیا ساخته است»

هم چنین آیات فراوان دیگر مانند: آل عمران، آیه ۱۹۵- النحل، آیه ۹۷- غافر، آیه ۴۰- حجرات، آیه۱۳

 

بنابراین نه تنها زن و مرد از نظر جنسیتی ، تفاوتی با یکدیگر ندارند ، بلکه از جهت رسیدن به مراتب کمال انسانی نیز با هم فرق ندارند و تفکر درجه دومی اصلا صحیح نمی باشد.

 

 

  مرد مطلقاً از زن بهتر نیست و همین طور زن مطلقاً از مرد بهتر نیست ، بلکه مردها ازجهاتى بر زنان برترى دارند و زنان نیز از جهاتى بر مردان برترى دارند.از مردان کارها و آثارى بر مى آید که از زنان بر نمى آید و از زنان کارها و آثارى بر مى آید که از مردان بر نمى آید.پس نمى توانیم سر بسته به طور مطلق بگوییم مرد بهتر از زن است یا بگوییم زن بهتر از مرد است ، بلکه مى گوییم هرکدام خاصیتى دارند و هر کدام به جاى خود خوب اند. مرد با خصوصیاتى که خدا به او داده ، خوب است و باید این طور باشد. اگر این خصوصیات و روحیات را نمى داشت ، نقص بود. زن با خصوصیاتى که خداوند متعال به او داده ،خوب است و باید آن طور باشد و اگر آن روحیات و خصائص را نداشت ، بد و ناقص بود. نمى توان به طور مطلق وسربسته قضاوت کرد که یکى بر دیگرى برترى دارد. کارهایى از زنان بر مى آید که مردان هنر آن را ندارند و کارهایى رامردان انجام مى دهند که زنان توانایى انجام آن را ندارند. هر کدام به جاى خود خوب و زیبا خلق شده اند و باید چنین مى بود و اگر بر خلاف این بود، مطابق با حکمت و عدل نبود.لذا ما هیچوقت نباید زنان را با مردان مقایسه کنیم ، مثلاً بگوییم حضرت فاطمه بهتر بود یا حضرت على (ع) بلکه باید بگوییم حضرت فاطمه (س)خوب بود و حضرت على (ع)هم خوب بود. او در محدودهء خصائص زنانه خوب بود و على (ع)در محدودهء خصائص مردانگى خوب بود. همین طور دربارهء بقیهء افراد. بله زنان را با زنان از نظر صفات جسمانى و اخلاقى مى توان مقایسه کرد یا مردان را با مردان مى توان مقایسه کرد.

 

اگر هر کدام در محدوده اى که براى آن خلق شده اند، وظایفشان را خوب عمل کنند، خوب و مطلوب خواهند بود و هر کدام که فراتر از محدودهء اصلى خود پا بنهند، موجب فساد و بدبختى خواهند شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:40  توسط مسلمان ایرانی  | 

سوء استفاده از احساسات بانوان

 

  یکی از کاراترین ترفندهای شبهه افکنها سوء استفاده از  احساسات بانوان است؛ بدین شکل که سعی میکنند به بانوان اینگونه تلقین نمایند که اسلام در حقّ آنها جفا کرده است!

 

 این ترفند از آنجایی روی بانوان مؤثرتر است که بانوان موجوداتی حسّاسترند. بسیاری از بانوان به لحاظ روانی از اینکه خود را در شرایطی ببینند که بدانها ظلم شده است احساس آرامش پیدا میکنند و حس میکنند که موجوداتی بي‌آزار و در نیتیجه نیکویی هستند. در مقابل جنس مرد نیز در این زمینه حساسیت مشابهی دارد؛ یعنی در شرایطی که یک زن را مظلوم ببیند نسبت به او احساس ترحّم شدیدتری پیدا میکند تا شرایطی که یک مرد را مظلوم ببیند(جالب اینکه بانوان هم از دیدن ظلم به یک زن بیشتر متأثر میشوند تا دیدن ظلم به یک مرد!!!) پس بدیهی است که نگرش انسانها به زن با نگرششان به یک مرد فرق دارد. از همین رو است که اسلامستیزان به بیان بخشی از احکام زنان یا سخنان قرآن و سخنان معصومین که گاها جعلی یا نقل قول ناقص است، شرایط را طوری نشان میدهند که گویی در اسلام به زن ظلم میشود و این مظلوم نشان دادن زن روی مخاطبینشان اثر فراوان دارد. خب بیایید قضیه را موشکافی کنیم:

 

۱) اسلامستیزان به بانوان تلقین میکنند که در احکام نسبت بدانها ظلم شده است و اسلام مساوات را رعایت نکرده است. این زبانبازی است! ظلم مخالف مساوات نیست بلکه مخالف عدالت است. اسلام طرفدار عدالت است و نه مساوات. مساوات زمانی عادلانه خواهد بود که نیازهای و خواستهای زن و مرد با هم فرقی نداشته باشد؛ حال آنکه زن و مرد با هم تفاوتهایی جسمی و روحی دارند و نیازها و خواستهایشان هم متفاوت است. احکام اسلام هم تعادل را بین آنها برقرار کرده است. همانطور که برخی احکام بر زن فشار بیشتری میاورد، برخی احکام هم بر مرد فشاری طاقت فرسا میاورد. به موارد زیر توجه کنید:

 

- از دیدگاه اسلام، زن هیچ وظیفه‌ای در قبال دفاع از مملکت اسلامی ندارد. برعکس مرد موظف است که اگر عذر موجّهی(یعنی نقص عضو اساسی) نداشته باشد، در جنگ شرکت کند و اگر شرکت نکند وعدۀ عذاب اخروی به او داده شده است. اینجا زن کاملا مصونیت دارد و مرد باید جان خود را به خطر بیندازد.

 

- از دیدگاه اسلام، مرد موظف است که مهریۀ زنش را بپردازد. حتی اگر قصدش این باشد که مهریه را بپذیرد ولی نپردازد، عقد باطل است. در مقابل زن به هیچ وجه موظف نیست که برای اثبات عشق خود یا هر چیز دیگر مبلغی را به شوهر بپردازد.

 

- از دیدگاه اسلام، زن در خانواده هیچ وظیفه‌ای در مورد پختن غذا، شستن ظرفها و لباسها و خانه، کسب درآمد و حتی بچه‌داری ندارد. زن حتی موظف نیست که به کودک خود شیر بدهد. در مقابل مرد موظف است که برای زنش به تهیۀ مسکن بپردازد و به او خرجی بدهد؛ بدیهی است که کمکاری مرد در این زمینه برخورد محکم قانون و همچنین مجازات اخروی را در پی خواهد داشت.

 

این مرد است که باید از خواب و استراحت بزند و برای دادن خرج زن و کودکش عرق بریزد. خانمها اگر در محل کار نامناسبی قرار بگیرد از آنجا که موظف به انجام کار و کسب درآمد نیستند به راحتی میتوانند کارشان را رها کنند ولی مرد از آنجا که موظف به کسب درآمد است مجبور است که بسوزد و بسازد(فکر نمیکنم لازم به توضیح باشد که تغییر دادن شغل با چه مصائبی همراه است.)

 

- از دیدگاه اسلام، اگر طلاق صورت بگیرد زن نه تنها حق مهریه را از دست نمیدهد، بلکه در ایام عده هم مرد موظف به پرداختن خرجی به زنش میباشد و همچنین زن جهیزیه را با خود میبرد.

 

خب چنانکه در بالا میبینید بسیاری از فشارها در احکام به مرد میاید. اسلام با توجه به شرایطی که انسان در آن قرار دارد برایش احکام را تعریف میکند.

 

۲) شبهه افکن معمولا به راحتی حقایق را تحریف میکند. شاید باور نکنید که در وبلاگی دیدم که میگفت این «مهریه» که حق عندالمطالبۀ زن است، را به منزلۀ پولی میدانست که برای خریدن کنیزان داده میشد!!!! این سخن آنقدر مضحک است که ارزش پاسخ را ندارد، فقط همینقدر میگویم که هرگز پول خرید کنیزان به خودشان داده نمیشد ولی زن مهریه را خودش دریافت میکند!

 

  از این دست تحریفات به میزان فراوان توسط اسلامستیزان نشر میابد.

 

۳) بسیاری از سخنان اسلامستیزان برمبنای احادیث جعلی است. برای مثال این حدیث را ببینید:

 

"رسول خدا بر گروهی از زنان عبور کرد. فرمود: ای زنان صدقه بدهید، بدرستی که بسیاری از اهل دوزخ زن هستند. پرسیدند: چرا ای پیامبر خدا؟ فرمود: زیرا دین زنان ناقص است. پرسیدند: چرا ای پیامبر خدا؟ فرمود: بخاطر ایام حیض "!!!

 

اسلامستیزان سعی میکنند با نمایش این حدیث تلقین کنند که از دید اسلام زن ذاتا دین کاملی ندارد! اما آیا واقعا این سخن از دهان رسول خدا(ص) خارج شده است؟ میدانیم که احادیث جعلی را از راههای مختلف میتوان تشخیص داد. یکی از این راهها تضاد حدیث با قرآن است؛ این حدیث با قرآن در تعارض است، زیرا اگر دین زنان ، ناقص است، چگونه قران برای مؤمنین یک زن را مثال میزند؟(تحریم:11) همچنین قرآن میفرماید که هر کس را به اندازه وسعش مکلّف میکند(بقره 286) پس اگر زنان ذاتا دین ناقصی داشته باشند هم باید تکالیف کمتری داشته باشند تا اکثرشان جهنمی نباشند. نکته دیگر سخن غیرعقلانی آخر حدیث است یعنی اینکه دلیل نقص دین زنان بخاطر ایام حیض است؛ حال آنکه حیض یکی از مسائل زنان است که خدا در آنها ایجاد کرده است و به هیچوجه نمیتواند باعث نقص دین شود!

 

  به لحاظ سلسله روایان نیز، این حدیث را ابوهریره از پیامبر نقل کرده است که از دیدگاه شیعه ،بنا به دلایلی، این فرد یک مسلمان واقعی نبوده است و به احادیث او هم نمیتوان اعتماد کرد.

 

پس این حدیث جعلی است

 

۴)اسلامستیزان سعی میکنند بسیاری از حقایق اسلام را تفسیربرأی کنند. در مورد ارث، شهادت، احکام عبادی زن و ... هم مرتکب همین عمل میشوند و مسئله را طوری تفسیر میکنند که به اهداف خودشان برسند. بر خردمندان واجب است که با تحقیق در سخنان این افراد پی به حقیقت ببرند.

 

۵)اسلامستیزان سعی میکنند، مقام زن در اسلام را پایین بیاورند تا بدانها بگویند که اسلام برایشان هیچ ارزشی قائل نیست. باعث تأسف است که زنانی هم پیدا میشوند که با سخنان این افراد منحرف میشوند. در این مورد هم بد نیست که به تحقیقات بیشتری بپردازیم تا به مقام زن در اسلام پی ببریم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:7  توسط مسلمان ایرانی  | 

 

مقالۀ زیر پاسخی به سخن یک مستشرق نامسلمان است که به دروغ ادعا کرده که زهرا(س) زشت بوده است!!

 

 مسلّم است که فاطمه(ع) خواهان بسیاری(جهت ازدواج) داشته است. در این باره نیازی بذکر روایات نداریم.(ماجرای خواستگاری شیخین از مصداقهای آنست).

 

برای روایتهای مربوط به این مسئله تنها سند ممکن کتب تاریخ اسلامی مانند یعقوبی،طبری و... است که به آن تاریخ مربوط است و سایر کتب متأخر فقط از روی این کتب قابل نگارش بوده اند. شیعه یا سنی،شرقی یا غربی،هر کس بخواهد راجع به حوادث قرن اول و دوم کتابی بنویسد یا تحقیقی کند،باید به همین کتابها مراجعه کند و این کاری است که نویسنده ی این کتاب (دکتر شهیدی) کرده است.اگر مطلبی در کتب یکی از شرق شناسان دیده شود که در هیچیک از این کتب نیامده باشد نباید آنرا پذیرفت و یا لااقل در درستی آن شک کرد، نه آنکه بگوییم:«آنها مدرکی داشته اند که در اختیار ما نیست!!!» کدام مدرک؟ آنها این مدرکها را از کجا اورده اند؟ نوشتن تاریخ صدر اسلام مانند تحقیق درباره تمدن سبا و حمیر و یا خواندن سنگ نوشته های هخامنشیان نیست که بگوییم غربیان وسیله هایی در اختیار دارند که ما نداریم.اینگونه تصدیقهای یک جانبه و تسلیم کورکورانه ناشی از عقده حقارت و یا بعهده گرفتن مأموریت و یا نداشتن فرصت تتبع و مراجعه به مدارک گوناگون است.

 

 البته انکار نمیکنم که در مواردی روش غربیان در تحلیل مسائل تاریخی، دقیقتر از روش مورخان گذشته مشرق زمین است اما آنجا که اصل حادثه در سندهای دست اول بروشنی موجود باشد،اجتهاد در برابر نص معنی نخواهد داشت.

 

 ما از برخی شرق شناسان که به خود اجازه میدهند حقیقت را دگرگون یا طوری تفسیر کنند که با عقیده خودشان(یهودی یا مسیحی) منطبق باشد گله ای نداریم چون معذورند. از دوستان تاریخدان خود گله داریم .که چگونه در بست تسلیم گفته ایشان میشوند و آنچه را آنان مینویسند حقیقت مسلم و غیر قابل جرح میدانند و چون خطاهای این پژوهندگان نشان داده میشود به عذر اینکه آنها بر ما حق استادی دارند(!)خطاها را نادیده میگیرند . نتیجۀ این بی همتی یا سهل انگاری یا ناآگاهی است که امروز بیشتر کرسیهای تاریخ اسلام را شرق شناسان «یهودی» در تصرف دارند و آنچه میخواهند مینویسند و به زبانهای عربی و فارسی ترجمه میشود و مایه تحقیق تاریخنویسان مسلمان میگردد!!!

 

 این نوشته هاست که مایه معلومات گروهی میگردد که آنطور که باید از تاریخ صدر اسلام آگاهی ندارند:

 

 «فاطمه چون زشت بود تا سن هفده سالگی در خانه پدر ماند و کسی برای خواستگاری او نمی آمد.روزی که پدرش به او گفت علی تو را میخواهد یکه خورد که مگر چنین چیزی میشود .»

 

 اینها دانشمندانی هستند که میخواهند حوادث تاریخی را در پرتو دانش جدید تجزیه و تحلیل کنند،اما این دانش را چگونه و از کدام منبع اندوخته اند؟ اگر دختر پیغمبر به روایت شیعه در سال پنجم بعثت متولد شده باشد بهنگام ازدواج نه یا ده سال بیشتر نداشته و اگر به روایت اهل سنت پنج سال پیش از بعثت متولد شده و تا سن هجده سالگی به خانه شوهر نرفته است دلیل آن: وضع اجتماعی مسلمانان، بیم آزار و شکنجه در مکه،نابسامانی کارها،محاصره بنی هاشم از یکسو،حوادثی که در زندگی او اثر میگذاشت مانند مرگ خدیجه که مجالی برای ازدواج به او نمیدادند،بود.

 

 از سوی دیگر عموم تاریخ نویسان و نویسندگان سیره،محمّد(ص) را به زیبایی چهره و تناسب اندام ستوده اند.خدیجه نیز تا آنجا که میدانیم زنی زیبا بوده است: طبیعی است که فرزندان پدر مادر زیبا ، نیکو صورتند،سه خواهر فاطمه(س) ، زینب،رقیه و ام کلثوم بخانه شوهرانی جوان،مالدار و سرشناس رفتند.در آنروز پدر آنان ریاست یا پولی نداشت که بگوییم جوانان قریش دختران زشت چهرۀ او را بخاطر پول یا مقام پدرشان خواستگاری کردند.حالا چه شد که آن سه خواهر زیبا و این یکی زشت شد؟!!!

 از آن بالاتر دلیل شرق شناس محقق چیست؟نویسندگان سیره عموما دختران هاشمی را تا نسل دوم و سوم بزیبایی چهره وصف کرده اند:وقتی حسن بن حسن(ع) نزد عمویش امام حسین(ع) برای خواستگاری یکی از دو دختر او رفت،حسین(ع) به او گفت: هر یک از دو دختر را که میخواهی خواستگاری کن! او شرمگین خاموش ماند و پاسخ نداد. امام حسین(ع) فرمود:من فاطمه را برای تو انتخاب میکنم که به مادرم شبیه تر است(منبع: مقاتل الطالبین ص۱۸۰ و ر.ک ۱ غانی ج۱ ص۱۴۲و ارشاد شیخ مفید ج ۲ ص ۲۲ نسب قریش ص ۵۱) همچنین در نسب قریش فاطمه بنت حسین را دارای زیبایی خاص و ارشاد شیخ مفید همچون زنان بهشتی توصیف میکنند.

 حال کشف این شرق شناس بزرگوار(!) که میخواهد هر داستانی را با روشنایی علم بررسی کند براساس چه مأخذی است که آنرا بر اکثر کتب اسلامی ترجیح داده است؟اجتهادی است مقابل نص؟! یا تخلیطی در متن تاریخ؟ به عمد یا از روی ضعف در زبان عربیست؟ اما از آنجا که دروغگو کم حافظه است، نویسندۀ کتاب ،ردپایی از جعل و افترا یا اشتباه خود به جا میگذارد . او مدرک خود را نوشته بلاذری میشناساند که قاعدتا کتاب معروف انصاب الاشراف است(پس سندی که ایشان داشته را ما هم داریم و جزء کتب گمشده نیست!)این کتاب را من هم اکنون پیش چشم دارم:

 « پیغمبر(ص) به زهراء(س) فرمود: تو زودتر از همه افراد خانواده من به من خواهی پیوست. فاطمه یکه خورد. پیغمبر فرمود تمیخواهی سیده زنان بهشت باشی؟ فاطمه(س) تبسم کرد » انصاب الاشراف ص ۴۰۵

 نمیدانم شرق شناس متعهد در نتیجه تحقیق علمی این دو روایت را(روایتی که در پاراگراف قبل آمد و روایت ازدواج حضرت در سن هفده سالگی به اعتقاد اهل سنت) به هم ریخته؟ یا آنطور که نوشتم نقصان عربیت او موجب ارتکاب چنین اشتباهی گردیده یا مانند بیشتر شرق شناسان امین رسالتی خاص(تحقیر شخصیتهای بزرگ اسلام) بعهده داشته است؟ ما از اینگونه رعایت امانتها در کتابهای آنان و شرقیان شرق شناس تر از غربیان فراوان میبینیم.

 ترجمه نوشته های لامنس،گلد ز یهر،دورمنگام ، لویی ماسینیون ، برنارد لویس ، پتروشفسکی ، ردینسن ،گپب و دهها شرق شناس دیگر را در کتابفروشیهای تهران و شهرستانها میتوان خرید. بیشتر اینان امانت علمی ندارند. دانشمندی چون بلاشر که سالهای عمر خود را در برگرداندن قرآن از عربی به فرانسه و تحقیق در باره ترتیب نزول آیات صرف کرده است، در ترجمه خود بی هیچ اظهار نظر دو آیه به سوره پنجاه دوم(بحث افسانه غرانیق) می افزاید(البته تحریفی از قرآن محسوب نمیشود زیرا هیچ خدشه ای به نص اصلی که به عربیست وارد نشده و نخواهد شد)

 

منبع: زندگانی حضرت زهراء(س) نوشته سید جعفر شهیدی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:55  توسط مسلمان ایرانی  | 

ریشه های بهائیت(2)

 

  سلام بر دوستان.

 

 در بحث پیشین به غیرعقلانی بودن تفکرات بنیادی بهائیت که ریشه در شیخیه دارد پرداختیم. در همانجا عرض کردم که بهائیت و بابیت ریشه در شیخیه دارند و بر همین اساس باید پیش از نقد بهائیت به نقد شیخیه و سپس به نقد بابیت پرداخت.

 

   حالا میخواهیم بیشتر شخصیت شیخ احمد و کارهایش را بررسی کنیم. این مقاله بیش از نقد فکری شیخیه به نقد مؤسس آن میپردازد.(البته نمیشود از این مقاله حمل بر جنگ شخصی من با مؤسس شیخیه کرد زیرا در مقالۀ قبلی غلط بودن عقاید او را ثابت کردم و حالا میخواهم پیرامون او و سخنانش بحث کنم.)

 

اما تجزیه و تحلیل شیخ احمد احسائی(مؤسس شیخیه):

 

 شیخ احمد احسایی، گرچه در حوزه‏های علوم دینی حضور داشت؛ اما کمتر در درس اساتید حاضر می‏شد و مدعی بود که در فراگیری علوم، شاگرد کسی نبوده و تنها آنچه را می‏داند از راه خواب به دست آورده است!!

 

  یعنی از نگاه این آقا علوم دینی را باید در خواب فراگرفت!! کدام یک از علمای بزرگ و عرفا و فلاسفه اینگونه کسب علم کردند که ایشان دومینشان باشد؟ حتی پیامبران که علم را از منبع وحی دریافت میکردند نیز هرگز نگفته اند که علمشان را در خواب گرفته اند!

 

باری شیخ احمد از کجا میدانسته است که خوابهایش حاصل تلقینات شیطانی نیست؟ آیا او معصوم بود که بتواند فرق خواب شیطانی و رؤیای صادقه را تشخیص دهد؛ که بر اساس رؤیاهایش برای ما سخن گفته است؟

 

 

 مورخین بهائی در تبلیغ انحرافات خود میگویند:

 

 شیخ وقتی به شیراز آمد به مسجد جمعۀ شیراز که به شکل خانه کعبه ساخته شده است، نگاهی کرد و گفت: «خانه خدا را علاماتی مخصوصه است که جز صاحب نظران کسی بدانها پی نمیبرد»! (با تخلیص از تاریخ نبیل زرندی)

 

بهائیون با این سخن خود میخواهند بگویند کعبه ای که قرار بوده است که مهدی از آن ظهور کند همین مسجد جمعۀ شیراز بوده است!! و البته اینرا بدان سبب میگویند که محمدعلی باب از شیراز ادعای مهدویت نمود و هرگز پایش به مسجدالحرام و کعبه که میگویند مهدی(عج) از آن ظهور خواهد فرمود نرسیده بود. در پاسخ به این ادعای شوم باید بگوییم که سخن ائمۀ پیشین تصریح دارد که مهدی(عج) از خانۀ کعبه ظهور خواهد کرد و نه از جایی که شبیه خانۀ کعبه است. باری دلایل خیلی محکمتری بر مهدی نبودن محمدعلی باب وجود دارد که در بحث بابیت بیان میکنیم ولی اینجا خلاصۀ آنها را عرض میکنم: روایت است که وقتی مهدی بیاید اذانی میخواند که همگان آنرا میشنوند(این امر که محال نیست؟ هست؟) همچنین مهدی منصور است و تمام دشمنان حقیقت را شکست میدهد و برکات آسمان و زمین را برای مردم میاورد همیچنین مهدی یک امام است و کسی را یارای شکست علمی او نیست و باز هم نام پدر و مادر مهدی(عج) حسن و نرجس است؛ که هیچیک از این پیشگوییها و حقایق در مورد محمدعلی باب صدق نمیکند.

 

 مورخین بهائیت میگویند:

 

  شیخ را در یزد شاگردی مخصوص بود به نام عبدالوهاب که درسهایی را به شکل خصوصی بدو میاموخت. پس رفتن شیخ از یزد این شخص کنج عزلت را برگزید و چنان از مردم فاصله گرفت که گمان کردند که صوفی شده است!  عبدالوهاب را محرمی نبود جز حاجی حسن نامی که او هم بعد از مرگ عبدالوهاب راه او را پیش گرفت(با تخلیص از تاریخ نبیل زرندی)

 

  جالب این است که دانشهای(!) شیخ احمد احسائی به شکلی بوده است شاگردان درجه اولش را به دوری از مردم وامیداشته است!(حال آنکه این عمل برخلاف اسلام است) اگر حقیقتی بوده است چرا بازگویش نمیکردند؟  یکی از مهمترین ترفندهای بهائیان این است که میگویند درک این حقایق برای مردم عادی ممکن نبوده است و به استقرای ناقص هر سخن غلطی را که بزرگانشان میزنند، میخواهند توجیه کنند و اینجا نیز اینها میخواهند بگویند که اساسا درک حقیقت این مفاهیم برای مردم ممکن نبوده است!! بر اساس همین عقیده است محمدعلی باب ادعای مهدویت میکند و وقتی نشانیهای امامت را از او میطلبد میگوید اجازۀ بازگو کردنشان را ندارم!(البته در پاسخ این سخن به او میگویند تو که اجازه نداشتی، بیخود کردی که آمدی!)

 

  داستان خیلی مضحکی که بهائیان در تاریخ خود نقل میکنند اینستکه:

 

حاجی حسن بعد از مرگ عبدالوهاب راه او را پیش گرفت و هر کس را که مستعد میکرد به نزدیکی ظهور موعود ]که منظورشان محمدعلی باب است![ و در کاشان فردی نودساله به نام میرزامحمود نقل میکرد که در دوران جوانی با شخصی به نام حاجی حسن در نائین آشنا شدم که مردم را به نزدیکی ظهور موعود بشارت میدهد و هرکس با او ملاقات میکند متأثر شده پشت پا به دنیا میزند. با او ملاقات نمودم و او به من نزدیکی ظهور موعود را بشارت داد و به من گفت عنقریب زمین بهشت برین خواهد شد و ایران کعبۀ مقصود عالمیان خواهد گردید!!(با تخلیص از ناریخ نبیل زرندی)

 

  دو نکتۀ جالب هست اول اینکه اینها میخواهند بگویند شیخیه تماما تبلیغگر نزدیکی ظهور بوده است و حال انکه همانطور که شیخیه یک گمراهی از اسلام بود بابیگری هم یک انحراف از شیخیه بود و وقتی محمدعلی باب ادعاهایش را اغاز کرد علمای شیخیه هم محکومش کردند.

 

دوم اینکه باری این نویسندۀ محترم میگوید که حاجی حسن ادعا کرده است که بزودی زمین بهشت برین و ایران کعبۀ مقصود عالمیان میشود!! منظور از این قید بزودی چیست که این حادثه بعد چندصد سال هنوز رخ نداده است؟

 

  در عصر شیخ احمد احسائی استفاده از لغات عربی نامأنوس و غیرعادی باب شده بود و هنوز هم بین بهائیون از این لغات عجیب و غریب رواج دارد و بدین طریق میخواهند بگویند خیلی میدانند؛ باری این عمل نمونۀ بارز «سفسطۀ فخرفروشی» میباشد. این سفسطه به این شکل است که فرد با به کار بردن لغات قلنبه طرف مقابل را مقهور میکند و به او میفهماند که خیلی میداند و اعتراض در برابرش کاریست خطا. شیخ احمد و رهروانش هم از این قماش افراد بودند.

 

 

  باری با این شرایط به خاطر اسم و رسمی که شیخ احمد احسائی نیز پاسخهایش به فتحعلیشاه علیرغم تمام سخنان غلطش به سختی مورد اعتراض علما قرار میگرفت ولی در قزوین حاج محمد تقی ممقانی، پس از صحبت با او رسما سخنان او را کفر نامید و بدین ترتیب قبح اعتراض به شیخ احمد احسائی شکسته شد و او احترام خود را در بین شیعیان از دست داد و تصمیم گرفت به عربستان و مکه برود ولی در راه مرد. در مقالات بعدی راجع به ادامه ریشه یابی بهائیت میپردازیم.

 

 

تذکر:  دالگورکی روس در کتاب خاطرات خود به صورت غیر مستقیم،در مورد شیخ احسائی نیز اشارتی دارد و به تأثیر سخنانش در او اشاره دارد، لذا میتوان شیخیه و در نتیجه بابیت و بهائیت را نیز مانند وهابیت دارای منشأ خارجی دانست؛ هر چند در مورد بابیت و بهائیت دلایل محکمتری در این زمینه وجود دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:23  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام. از حدود ده سال پیش در سطح اینترنت سایتهایی ایجاد شدند که به زبان فارسی با نام بیخدایی به تبلیغ بر ضد اسلام پرداختند. این افراد از هر حربۀ ممکن برای محکوم کردن اسلام استفاده میکردند ولی برای اینکه معلوم نشود که از کجا تغذیه میشوند، اینگونه شعار میدادند:

"ما مخالف هر دینی، به خصوص ادیان ابراهیمی و در رأی آنها اسلام هستیم. ما خدا را یکی از توهمات بشر میدانیم و به جای پرستش خدا شما را به خردگرایی دعوت میکنیم"

این شعار که سعی داشت منشأ این تلاش ضداسلام این سایتها را مخفی کند، چندان هم خوب به بار ننشست و به مرور زمان مدارکی دال بر تغذیۀ فکری و حمایت مالی آنها از سوی رژیم اشغالگر قدس برملا شد. هر چند تلاشهای آنها برای محکوم کردن این ادعا همچنان ادامه دارد ولی حمایتهای همیشگی آنها از رژیم صهیونیستی(که طبق تفکر سکولاریستی خود، باید مخالف آن نیز باشند، زیرا این رژیم، حکومتی دینی است) و آمریکا، این حقیقت را بصورت کامل آشکار کرده است که آنها به هیچوجه قصد محکوم کردن یهودیت را ندارند.

نویسندۀ آنها در توجیه جنایات بیشمار رژیم صهیونیستی در جنگ ۳۳روزه، میگوید:«لبنانیها از روی خانه هایی که مردم در آنها زندگی میکردند بر سر اسرائیلیها موشک میریختند انها هم مجبور میشدند(!) خانه ها را منهدم کنند»!!! ضمن گزاف و دروغ بودن این ادعای این مزدور خودفروخته باید بگویم: نخست اینکه حتی اگر هم چنین بود برای یهودیان این حق ایجاد نمیشد که بر سر مردم غیرمسلح مشوک بریزند. انها قصد گرفتن شهرها را داشتند و در جنگ شهری برای کشتن مبارزین خانه ها را ویران میکردند دوم اینکه مردم روستایی که هواپیماهای صهیونیست آنرا با خاک یکسان کردند چه گناهی داشتند؟ آیا از روی سقف آن منازل هم بر سر یهودیان موشک میریختند؟

 

گوشه ای از جنایات یهود

 

در حالی که در تورات و کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان از کشتارهای دسته جمعی توسط انبیاء سخن رفته است، آنهم کشتاری که در آن زنان و کودکان را نیز از دم تیغ میگذرانند، این افراد به آیات جهاد در قرآن ایراد میگیرند! در کل این سایتها حتی یک کلمه در محکومیت مسیحیت و یهودیت یافت نمیشود.

 

از سویی مدارکی نیز در دست هست که آشکار میکند که بیخدایان مزدور صهیونیسم برا مبارزه با اسلام هستند.

 

اما چیزی که اخیرا پیش آمد ماجرای رسول دارامروئی، یکی از دوستان ناآگاه این افراد بود که در سایت گفتگویشان با آنها صحبت میکرد و با بسیاری از آنان دوست بود. رسول بعداز مدتها توهین به مقدسات اسلام بخاطر مسائل و مشکلات شخصی و خانودگیش پی برد که کسی را جز خدا ندارد و به همین خاطر به ایران بازگشت و دوباره مسلمان شد و حتی به شهر قم رفت که عکسهای او نیز در انجا موجود است؛ جالب اینکه مزدوران سایت بیخدایان ادعا کردند که این عکسها کار فوتوشاپ است!! اما این دروغی بیش نیست زیرا پیش از مسلمان شدن رسول فقط یک عکس تمام رخ کوچک از او روی آن سایت بود و ساختن عکسهای بزرگ و نیمرخ از او با فوتوشاپ و هیچ نرم افزاری ممکن نیست.

رسول در افشاگریهای تکان دهندۀ خود گفت که ارتباط او با بیخدایان از طریق سفارت اسرائیل در ترکیه برقرار میشده است و نیز گفت که آنها از سوی اسرائیل تأمین میشوند.

 

به نوکران اسرائیل میگوییم که دستتان برای ما رو شده است، پس خودتان را بیدلیل خسته نکنید.



گویا این مطلب من مورد توجه سایت بیخداها قرار گرفته و مدیر این سایت در پاسخ به این مقاله من را ابله نامیده است!! او همچنین در سایت گفتگویش برای چندمین بار به یکی از کاربران توهین کرده و ادعا کرده است که من آن کاربر هستم و به عنوان پاسخ به من او را ابله نامیده است. این هم منطق مخالفین اسلام. جناب بیخدا جای فحاشی بگو چرا علارغم سکولار بودنت طرفدار حکومت مذهبی-یهودی رژیم صهیونیستی هستی؟

نویسندۀ بیخدای سایت بیخداها در پاسخ بسیار توهین آمیزی که به نظر من مهر تأیید دیگری بر پست ناسازگاری بیخدایی و سکولاریسم با خرد و اخلاق زده است. پیش از پاسخ به جوابیۀ ایشان توهینات متن پاسخشون رو ببینید:

پاسخ به یک حزب الله ابله:
http://antimajus.blogfa.com/post-90.aspx

البته از یک مسلمان یاوه گو نمیشه انتظار داشت...

حزب الله لبنان هم مثل حزب الله ایران یک مشت حیوان کثیف هستند ... این قهرمانان خیالی شما اینقدر پست و حیوان صفت بودند و چون یارای جنگ مردانه و واقعی در مقابل اسرائیل را نداشتند اینطور حقیرانه و سفاکانه میجنگیدند.

شما دچار گوسفندوارگی فکری هستید و نشنیدی

این روش احمقانه رو پیش بگیره اینه که سخن شما هم همین هست => احمقانه!

مدرکت رو رو کن و الا یک آدم یاوه گوی دروغگو و کثیف هستی.

شما عقلتون در حدی نیست که بفهمید سند و مدارک یعنی چی عقل شما در حد همون اعتقاد به بهشت و جهنم و امام زمان و خر پرنده پیغمبرتون هست.

یهودیها و مسیحیا مثل مسلمانان آنقدر احمق نیستند که این کتابها رو مبنای رفتار خودشون قرار بدهند

فهمیدی گوسفند؟

اینکار بزدلانه و نشانه حقیر بودن شما است

اگر باورتون نمیشه که حزب الله لبنان اینقدر حقیر و پست و کثیف باشه به حقارت و پستی و کثیفی خودتون نگاه کنید بعد به این نتیجه میرسید که نه، ممکنه حزب الله لبنان هم مثل ماها باشه.

خب دوستان اینها توهینات رئیس سایت بیخداهاست به من و مسلمین. این بیانات نشان میدهد که این بیخدا و سایر پیروانش بویی از خرد نبرده اند.

اما پاسخهای ایشون رو در زیر به صورت خلاصه و با حذف توهینات ببینید (به همراه پاسخ من) مسلم است چنین فردی با این شخصیت پایین ارزش آنرا ندارد تا پاسخهایش را کامل اینجا بگذاریم:

بیخدا: حکومت اسرائیل حکومتی سکولار است و خاخامها در ان هیچ مقامی ندارند و دین یهود در قوانین آن نقشی ندارد ...

 پاسخ: دروغگویی از یک بیخدای بی ادب چون تو بعید نیست. شما که مدام گریبان کاربران تالار گفتگویت را میگیری و انها را به جای من دشنام میدهی حق هم داری که صداقتی در سخنانت نباشد.

 هر کسی از جمله خودت میدانید که موجودیت اسرائیل را یهودیت باعث شده است. هر جاهلی میداند.همین یهودیت است که باعث این همه ظلم به مردم مظلوم فلسطین است. دوستان جهت کسب اطلاعات بیشتر به پست خطر یهود مراجعه فرمایند.

بیخدا: منابع خبری شما فقط منابع خبری اسلامگرایان است. کدام روستا را یهودیان ویران کردند؟

پاسخ: البته اینطور نیست ولی منابع خبری شما جز خبرگزاریهای یهود و وابستگانشان چیزی نیست.به هر حال دوستان جهت کسب اطلاعات بیشتر به لینکهای پایین پست اسلام، دین شمشیر نیست(۲) نگاه کنند.

بیخدا:اسرائیل اگر قصد گرفتن شهر ها را داشته باشد میتواند در ده دقیقه تمام لبنان و مصر و فلسطین و ایران و غیره رو با خاک یکسان کنه

پاسخ: البته از جیره خواری چون تو چنین ادعایی بعید نیست ... ولی اگر اسرائیل جونتو عموسام تغذیه نمیکرد؛ ظرف سه سوت ساقط میشد. خدمت رئیس و رؤساتون بفرمایید یک فکری به حال موشکهای شهاب بکنند؛ تسخیر ایران پیشکش!

بیخدا:دلیلش اینه که یهودیها و مسیحیا مثل مسلمانان آنقدر احمق نیستند که این کتابها رو مبنای رفتار خودشون قرار بدهند، دیدگاه یهودیان و مسیحیان نسبت به کتابهای دینیشان با مسلمانها خیلی فرق میکنه

پاسخ: بله آنها مثل ما احمق نیستند بلکه مثل شما نفهمند! چقدر مضحک است که گروهی دیندار آنچه را از سوی خدا میداند را رها کند، آنهم در حالی که معتقد است باید برای پایبندیش به دین در روز قیامت پاسخ دهد. نخیر این از حماقت ما نیست از جهالت شما و آنهاست.

در ضمن این فرد هتاک، دروغ میگوید. یهودیان و مسیحیان خیلی نسبت به تورات و کتاب مقدس حساسند و آنها را خالی از تحریف میدانند.(هر چند ما عکسش را ثابت میکنیم!)

بیخدا:یهودیت مثل سردرده ولی اسلام مثل سرطانه

پاسخ: زاویه دید شما ایراد دارد. برای یک باکتری یا ویروس، گلبولهای سفید خون، یادآور ناقوس مرگ یا به قول شما سرطان برای انسانهاست. همین است که موجودات خردستیزی چون تو که دین حق را که خردگرایی اصیل است و به منزلۀ مرگ بیخردی است را برای خود، به منزلۀ سرطان میدانید.

بیخدا: رسول دارامروئی را شما دستگیر و وادار به این حرفها کرده اید هر چند او عینا تصدیق حرفهایت را نکرده است

پاسخ: رجزخوانی بس است، از نظر شما ملحد شدن یک مسلمان ممکن و توبه کردن یک بیخدا محال است؟

وای از این همه عقل گریزی.

در ضمن او سخنان من را تأیید کرد و شما کوری که ببینی.

بیخدا: برای سخنت(مبنی بر جیره خوار) بودنم سند بیاور

پاسخ: این دست و پا زدن های مذبوحانه سودی ندارد. دیگر برای اکثر کسانی که میشناسندت مزدور بودنت بدیهی است. اسناد و مدارک آن را من در کتابخانه ام حاضر ندارم تا اسکن کنم و اینجا قرار بدهم از این گذشته قرار دادن سند، سودی ندارد زیرا آنرا کار فوتوشاپ مینامی؛ ولی خیالت راحت که دیگر الان خیلیها میدانند کی هستی.(تعداد دوستان توبه کرده ات بیشتر از این حرفهاست!!)

اما برای اینکه سخنانم را مستدل کنم برایت بخشهایی از سخنان خودت را میاورم:

من به هیچ عنوان قباحتی در دریافت کمک های مالی از امریکا و اسرائیل نمیبینم. هر کسی در راه مبارزه با اسلام و جمهوری اسلامی از هر کشور دیگری پول بگیرد و این پول را هزینه کند از نگر من کاملاً کار درست و اخلاقی کرده است و درود بر شرفش! ما مخالفان جمهوری اسلامی و اسلامگرایی به هیچ عنوان نباید نگران اتهامات یک مشت کمونیست و اسلامگرای نفهم باشیم بلکه باید به این فکر کنیم که چطور میتوانیم بیشترین ضربه را به این دشمن وارد کنیم. وارد کردن این ضربه هم هزینه دارد و هرکس این هزینه را فراهم کند باید دست او را بوسید.

اگر اسرائیل فردا به من 10 میلیارد دلار پول بدهد من پس فردا خود ارتشی فراهم خواهم کرد و به ایران حمله خواهم کرد...

از این سخنان حقیقت جیره خوار بودنت آشکار است(هرچند ایشون در ادامه سعی میکند دریافت همچین کمکی را انکار کند!!!!!) این همه حمایت از رژیم صهیونیستی برای چیست، آقای بیخدا؟

در ضمن جناب بیخدای بی ادب، من یک حزب اللّهی نیستم. آخوند و طلبه هم نیستم. من یک مسلمان ایرانی هستم و بسیار خوشحالم که خاری در چشمانت هستم.

در ضمن به بسیاری از مقالاتت در این سایت پاسخ داده شده است. بهتر است به جای فحاشی به فکر اون پاسخهای دندانشکن باشی.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 15:3  توسط مسلمان ایرانی  | 

 سلام.پیش از این پاسخ به مقاله ای که ادعای دیوانگی پیامبر را داشت را دیدیم مقاله زیر هم تلاشی مشابه است تا پیامبر را بیمار جلوه دهد:

 

قسم به نون و قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت که تو به لطف و رحمت پروردگارت هرگز دیوانه نیستی. البته تو را در مقابل خدمت رسالت، پاداشی نامحدود است و در حقیقت تو بر نیکو خلقی عظیم آراسته ای و بزودی تو و مخالفانت مشاهده می کنید که کدام یک از شما مفتون و دیوانه اند. (مثل اینکه محمد به سلامت خودش شک داشته است) آنچه در اینجا خواندید ترجمه فارسی آیه یک تا شش سوره القلم بود.

 آنچه از محتوی این آیه بر می آید این است که مردم دوران محمد نسبت به سلامت روانی محمد شک داشته اند .و این آیه برای مبری ساختن محمد از دیوانگی و جنون نازل شده است. در قسمت پایین تر آیه می گوید پیرو کسانی که وقتی آیات ما بر آنها تلاوت می شود می گویند اینها افسانه پیشینیان است نباش. این آیه بیانگر این است که مردم به منشا وحی بودن آیات نیز شک داشتند.

 

پاسخ:

 

نویسنده تلاشی کودکانه میکند تا با استدلالی مضحک بگوید مردم زمان محمّد(ص) او را روانی میدانستند پس سخن جمع صحیح است!!

 

نخست اینکه از آیات قرآن معلوم است که مردم فقط همین تهمت را به پیامبر نمیزدند. بلکه قرآن را آموخته شده توسط فردی خارجی(نحل ۱۰۳) یا افسانۀ پیشینیان(انعام ۲۵)نامیده اند. در مورد پیامبر هم گاهی او را ساحر(یونس: ۲) یا شاعر(طور:۳۰ و حاقة:۴۱) نامیدند. البته روش انسانهای ضعیف همین است که راه توهین و فحاشی را پیش بگیرند و به جای نقد طرز فکر به جنگ با متفکر بپردازند؛ درست مثل نویسندۀ این مقاله.

 

دوم اینکه برخوردهای مشرکین کاملا آشکار میکند که آنها به هیچ وجه خود را با روبرو با یک موجود روانی نمیدانستند و این توهینات فقط جنبۀ جنگ شخصی با پیامبر را داشت. در واقع نمیتوانستند پاسخش را بدهند پس دشنامش میدادند. آیا آنها از ترس یک موجود روانی گوش کردن به تلاوت قرآن را ممنوع میکردند و مسافرینی را که از خارج از مکه میامدند را وادار میکردند که در گوش خود چوب-پنبه بکنند تا صدای قرآن را نشنوند؟

 

سوم اینکه سخنان ولید بن مغیرة المخزومی که بین کفار به حسن تدبیر معروف بود و پس از شنیدن قرآن گفت که گویندۀ این کلام نه کاهن است نه مجنون(سیرۀ ابن هشام، مکتبة محمد علی صبیح و اولاده، جلد۱، صفحۀ ۱۷۴) و نیز ماجرای گوش دادن پنهانی سران قریش برای پی بردن به راز قرآن(همان، صفحۀ ۲۰۷) نشان میدهد که آنها هرگز خود را با یک موجود روانی روبرو نمیدانستند

 

چهارم هم اینکه تشخیص یک بیماری روانی یا غیر روانی در یک فرد باید توسط پزشکان صورت گیرد نه به سخن مردمان.

 

در سوره الکوثر نیز خدا به پیامبرش میگوید محققا" دشمن بدگوی تو ابتر است.

عایشه می گوید هر گاه وحی به پیامبر نازل میشد دچار تقلا می شد و ما ردای او را بر رویش می کشیدیم. وقتی نزول وحی تمام میشد. حضرت خیس عرق شده بود.

پاسخ:

 

 نویسنده در اینجا فقط بخشی از حقایق را مطرح میکند.

 

 نخست اینکه قرآن کلامی ثقیل بوده چنانکه میفرماید اگر بر کوه نازل شود آن کوه از هم میپاشد(حشر:۲۱) پس عجیب نیست که نزول آن بر پیامبر باعث عرق کردن یا حالت غش شود.

 

دوم اینکه این ادعا اگر هم میخواست درست باشد در صورتی بود که پیامبر همیشه در حین نزول وحی بیهوش میشدند یا به قول نویسنده تقلا مینمودند، حال آنکه فقط گاهی این حادثه رخ میداده است و برخی زمانها نیز عرق بر پیشانیشان مینشسته است. در ضمن گاهی که بحث نزول قرآن نبود است و جبرئیل فقط خبری را میاورد معمولا در چهرۀ پیامبر هیچ تغییری نمودار نمیشد؛ مثل ماجرای آن زن یهودی که خواست پیامبر را سم دهد پیامبر و یکی از اصحاب دست به غذا برده بودند، جبرئیل به پیامبر خبر داد و پیامبر دست از غذا کشید ولی آن صحابی که بر پیامبر پیشی گرفته بود، مسموم شد. اینجا طبق نقل تاریخ نه پیامبر بیهوش میشود و نه عرق بر جبینش مینشیند.

 

در حدیث ها حضرت محمد را با ابرویی به هم ریخته ، پاهایی بزرگ و کف دستی که حالت خمیری شکل داشت توصیف کرده اند. همچنین گفته شده که حضرت محمد زیاد عرق می کرد. از سن 40 سالگی به بعد هم صاحب فرزند نشد. میگویند از ماریه صاحب فرزندی شد به اسم قاسم و از آنجا که داشتن پسر برای عربها افتخار بود عربها برای خود کنیه ای انتخاب می کردند که کنیه همان نام پسر بزرگ بود. از این رو به محمد ابوالقاسم (یعنی پدر قاسم) می گفتند.

پاسخ:

 

 نشانه هایی که نویسنده از ظاهر پیامبر میدهد نشانه هایی عجیب است که بدون ذکر هیچ سندی آنها را بیان میدارد. آیا چیزی که فاقد سند است را میشود قبول کرد؟ اگر این سخن سندی هم داشته باشد آنقدر ضعیف است که نویسنده از اوردنش وحشت داشته است!!

 

بد نیست بدانید که برعکس دروغها و تهمتهای نویسنده در مورد چهرۀ پیامبر هرگز چنین سخنانی به میان نرفته است و ایشان را بسیار خوش سیما و فاقد هرگونه عیب و ایراد در چهره و ظاهر(و باطن) توصیف کرده اند. برای اینکه مخالفین نگویند سندی که خودم میخواستم را معرفی نموده ام، تحقیق را به مخاطب میسپارم تا به هر سند دسته اولی که دوست داشت نگاه کند تا ببیند که این سخنان در مورد ابرو و دست و پای پیامبر دروغ و تهمت است.

 

باز خیلی جالب است که عرق کردن پیامبر در زمان نزول قرآن را به عرق کردن زیاد پیامبر در تمام طول عمرشان نسبت میدهد!

 

از این گذشته این سنت خدا است که پیامبرانش از هیچگونه ایرادی نداشته باشند تا بهانه به دست مخالفین نیفتد. حتی در مورد سخنان حضرت موسی که فرمود "خدایا گره از بانم بگشای" نیز گفته شده است که زبان موسی(ع)، دارای گرفتگی نبود بلکه درخواست سعۀ صدر و کلامی شیوا از خدا بود و نیز مقدمه بود بر درخواست موسی(ع) برای انتخاب هارون که در سخنگویی بهتر بود. پس محال است چنین سخنانی در مورد پیامبر خدا صحت داشته باشد.

 

و اما در مورد بچه دار نشدن بعد از چهل سالگی

 

نخست اینکه خیلیها ممکن است از سنی به بعد بچه دار نشوند و این نشان بیماری آنها نیست.

 

دوم اینکه ولادت حضرت زهرا(س) و قاسم که بعد از بعثت بود(در مورد قاسم بعد از هجرت) صورت گرفت که همین امر نقیض سخنان این افراد است

 

 

 

 

در حدیث است که روزی محمد ، قاسم را بغل کرده و به اتاق عایشه میرود. به عایشه می گوید نگاه کن ببین چقدر این پسر به من شباهت دارد. عایشه در جواب می گوید من هیچگونه شباهتی بین تو و این پسر نمی بینم. در عربستان شایعه شده بود که ماریه با یکی از برده ها که با او در یک مکان زندگی می کرد روابط نامشروع داشته است و این پسر به احتمال زیاد حاصل همان روابط نامشروع است. حضرت محمد به علی دستور می دهد تا سراغ برده مورد نظر برود و از قضیه سر در بیاورد. اما وقتی حضرت علی به خانه ماریه می رود آن برده بالای درخت خرما بوده است و از آنجا که لباس عربها گشاد است. و شورت نیز نمی پوشند وقتی که برده شروع به پایین آمدن از درخت می کند، حضرت علی متوجه می شود که این برده اخته هست .بنابر این نمی تواند بچه دار شود. و ماریه از این تهمت رهایی می یابد. همه این قضیه غیر منطقی است. زیرا کسی که از درخت پایین می آید قسمت جلو بدنش به سمت درخت قرار می گیرد و قسمت پشت اوست که در معرض دید بیننده قرار می گیرد. بنابراین حضرت علی نمی توانست آلت تناسلی آن برده را در حالی که از درخت پایین می آمد ببیند.

 

پاسخ:

 

استدلالی فوق العاده مسخره است! اگر کسی پای درخت بایستد دیگر فرقی نمیکند کسی که بالای درخت است رو به کدام طرف ایستاده است!

 

از این گذشته اگر بر این بخش روایت خدشه ای وارد باشد کل روایت مخدوش است زیرا ما به روایتی اعتماد میکنیم که هیچ ایرادی بر آن وارد نباشد پس با این حساب باید گفت که ماجرای آن برده با ماریه نیز یک دروغ مضحک است.

 

  در سلامت جنسی پیامبر همین بس که پیش از بعثت فرزندانی چون سه فرزند قبل از ۴۰ سالگی(قاسم، زینب و رقیه) و پس از چهل سالگی صاحب فرزند دیگر(عبدالله، فاطمه و ابراهیم) شدند هر چند، پسرهای آن حضرت بنا به مشیت الهی عمر کوتاهی داشتند ولی فاطمۀ زهرا(س) به سن ازدواج رسیدند و صاحب چندین فرزند شدند و در یاری حضرت علی(ع) تلاشهای بسیار نمودند و در نهایت هم بخاطر صدمات جسمی فراوانی که از سوی برخی افراد بر ایشان وارد و به شکستن پهلو و سقط جنین منجر شد، به بستر بیماری افتاده و به شهادت رسیدند. لابد این افراد میخواهند بگویند مرگ حضرت زهرا(س) هم بخاطر زخمها نبوده و کلا فرزندان پیامبر عمری کوتاه داشتند!!!

 

 

از آنچه ذکر شد مشخص است که پیامبر از سن 40 سالگی به بعد دچار یک بیماری شده که منجر به کاهش اسپرم و در نتیجه عقیمی ، بزرگ شدن دست و پا ، توهم، عرق ریزی زیاد شده است.

 

پاسخ:

 

نویسنده دارد بر مبنای سخنانی که تمامشان را رد کردیم این نتایج مضحک را میگیرد که این نتیجه بخاطر غلط بودن فرضیاتش اشتباه مضحکی بیش نیست. چگونه چنین چیزی ممکن است وقتی پیامبر در سن ۶۱ سالگی صاحب فرزند میشوند؟

 

 

 

 

راهبی به نام تئوفان (817-752) در کتاب تاریخی خود از بیماری محمد به عنوان صرع یاد می کند. اما علائم یاد شده حاکی از بیماری آکرومگالی است که گاهی این بیماران آکرومگالی، رفتار های پارانوئیدی دارند.

 

پاسخ:

 

نخست اینکه این راهب با این اختلاف زمانی دویست ساله با عصر پیامبر(ص) چگونه این امر را تشخیص داده است؟

 

دوم اینکه مگر این راهب پزشک بوده است که بخواهد یک بیماری را تشخیص دهد؟

 

سوم اینکه غرضورز بودن مسیحیان برای اهانت به پیامبر امری واضح است و نمیشود نظر این فرد را سند قرار داد.

 

 ادعای بیماری آکرومگالی نیز که توسط نویسنده مطرح میشود بسیار احمقانه است زیرا باید یک بیماری را بعد از معاینه تشخیص داد نه بر اساس سخنانی که ما تمامشان را رد کردیم.

 

علت مبتلا شدن به بیماری آکرومگالی این است که در سنین بلوغ اگر هورمون سوماتروپ(هرمون رشد) بیش از اندازه در بدن ترشح شود، از آنجا که استخوانهای فرد به بلوغ رسیده نمی تواند از طول رشد کند بنا بر این از طرف عرض شروع به رشد میکند. بیماران آکرومگالی به دلیل اینکه ترشح هورمون رشد توسط هیپوفیز انجام می شود، دچار اختلالات روانی نظیر توهم و گاهی حرکاتی نظیر صرع می شوند. این افراد مرتب فکر می کنند کسی با آنها در حال گفتگوست. بزگ شدن پاها و نامرتب بودن ابروها و عرق ریزی زیاد از جمله علائم دیگر این بیماری هستند. طبیعی است که در هوای گرمی مثل عربستان عرق ریزی باعث بوجود آمدن بوی نامطبوع می شود. از این روست که در احادیث آمده است که پیامبر عطر و بوی خوش را بسیار دوست می داشت. و همیشه از کافور استفاده می کرد. وی به این وسیله قصد داشت بوی نامطبوع عرق را از خود دور کند.

 

پاسخ:

 

باز هم نویسنده بر مبنای نتیجه گیریهای مغرضانه دارد سعی در اثبات حرفش میکند. همه میدانیم که نمیتوان یک بیماری را از روی روایاتی که معلوم نیست صحیح هستند یا خیر تشخیص داد. از این گذشته نویسنده برای سخنان خود هیچ سندی را معرفی نمیکند که این هم خود یک ردیۀ دیگر بر سخنانش میفزاید زیرا سخنانش فاقد سند است.

 

در احادیث آمده است که محمد از یک بیماری مزمن رنج می برد. اشتهای زیادی برای غذا داشت. رنگ پوست او یک حالت بخصوص داشت. نه سفید بود و نه برنزه ، تقریبا یک حالت گلگون داشت. سر درد زیاد می گرفت . و گاهی صدای زنگ در گوش خود احساس می کرد. برای رفع بیماری خود گاهی اوقات حجامت می کرد.حالت افسردگی داشت و از جمع کناره گیری می نمود. گاهی میل به خود کشی در او بوجود می آمد. در احادیث آمده است که در ابتدای رسالت سه بار تصمیم به خود کشی گرفت که هر بار با نزول وحی از اقدام خود منصرف می شد.

 


پاسخ:


باز هم دروغ! نویسنده چرا سند سخنش را نمیاورد؟ کجای تاریخ اسلام آمده است که پیامبر بیماری مزمن داشته است؟ کجای تاریخ از حالت خاص رنگ پوست یا افسردگی پیامبر سخنی آمده است؟ آیا غیر از این است که پیامبر را همیشه شاداب و سرزنده توصیف کرده اند؟

 

 در مورد سه بار در اقدام به خودکشی هم دروغ میگوید در تاریخ فقط یک بار ادعا شده است که ضعف سندی آن آشکار است و در اینجا به صورت مفصل در موردش بحث شد. ما فقط یک خلاصه از بحث را میاوریم:

 

توضیحاتی پیرامون حدیث عایشه در مورد اقدام به خود کشی رسول الله(ص) :




با نگاهی به اسناد روایات عایشه که بزرگان حدیث اهل سنّت همچون بخاری ، مسلم ، أحمد بن حنبل و همچنین حاکم که احادیثش در میان اهل سنّت حجّت است و در زمان خود از پیشگامان حدیث بوده است ، مشاهده می کنیم که تنها احادیثی که از «زهری» نقل شده است ، حاوی موضوع اقدام به خودکشی رسول الله ( ص ) است .



سند احادیث بزرگان مذکور بدین شرح است :


۱.سند بخاری : يحيى بن بكير عن الليث عن عقيل عن ابن شهاب عن عروة بن الزبير عن عائشة (بدون ذکر اقدام به خودکشی(


۲. سند مسلم : أبو الطاهر احمد بن عمرو بن عبد الله بن عمرو بن سرح اخبرنا ابن وهب قال اخبرني يونس عن ابن شهاب قال حدثنى عروة بن الزبير عن عائشة(بدون ذکر اقدام به خودکشی)

 
۳.سند أحمد بن حنبل : عبد الله عن أبى ثنا حجاج أنا ليث بن سعد عن عقيل بن خالد عن محمد بن مسلم عن عروة بن الزبير عن عائشة) بدون ذکر اقدام به خودکشی(


۴.سند أحمد بن حنبل: عبد الله عن أبى ثنا عبد الرزاق ثنا معمر عن الزهري عن عروة عن عائشة (با ذکر اقدام به خودکشی(


۵.سند حاکم : على بن حمشاذ العدل ثنا يزيد بن الهيثم الدقاق عن محمد بن اسحاق المسيبى ثنا عبد الله بن معاذ الصنعاني عن معمر بن راشد عن الزهري عن عروة بن الزبير عن عائشة(بدون ذکر اقدام به خودکشی)



چیزی که مسلّم است این است که تمام این احادیث به نقل از «عروة بن الزبیر» بوده است. امّا در مورد فردی که حدیث را از عروة شنیده است تفاوت وجود دارد . در سند بخاری و مسلم شنونده از عروة ، «ابن شهاب» می باشد(و در هیچ کدام ، صحبتی از اقدام به خودکشی نشده است.)

در هر دو سند أحمد بن حنبل هم شنونده از عروة ، زهری است ( محمّد بن مسلم همان زهری است) با اینحال در یکی از آنها اقدام به خودکشی ذکر شده است و در دیگری ذکر نشده است .حاکم نیز این حدیث را از زهری نقل کرده است و باز هم در آن صحبتی از اقدام به خودکشی نشده است . حاکم پس از نقل این حدیث می نویسد : « این حدیث طبق شرط مسلم و بخاری ، صحیح است ولی آنها آن را ذکر نکرده اند.»

ضمنا طبق آنچه بنده شنیده ام ، گویا طبق نظر ابن حجر عسقلانی در «تهذیب التهذیب» ، در اینکه زهری از عروة حدیث شنیده باشد ،شک و تردید وجود دارد. ضمنا علاوه بر همه ی این موضوع ها ، چیز دیگری که باعث می شود این حدیث قابل استناد نباشد این است که عایشه این حدیث را از پیامبر(ص) نشنیده است و نظر خود را اعلام داشته است. همچنین این حدیث از شخص دیگری به جز عایشه نقل نشده است . بنابراین طبق بررسی های انجام شده، این حدیث مردود می باشد .

 

بنده با جستجو در کتبی همچون « الإصابة » نوشته ی ابن حجر عسقلانی به نکتۀ جالبی دست یافتم

«إبن شهاب» که بخاری و مسلم از طریق او حدیث عایشه را در صحیح خود نقل کرده اند ، همان «الزهری» است. یعنی حاکم ، بخاری ، مسلم و أحمد بن حنبل همگی احادیث خود را از « الزهری » نقل نموده اند . با این وجود ، موضوع جالب تر می نماید . زیرا حاکم ، بخاری ، مسلم و أحمد بن حنبل(در یک سند) ، با اینکه احادیث خود را از الزهری نقل کرده اند ولی در آن صحبتی از اقدام به خودکشی وجود ندارد . آیا حاکم و بخاری و مسلم ادامه ی آنرا انداخته اند؟ خیر! چرا بخاری در کتب دیگر خود همچون «التعبیر» ادامۀ آن را نقل کرده است ولی در صحیح خود نه ؟ چرا مسلم آن را در صحیح خود وارد نکرده است؟ چرا در یکی از اسناد أحمد بن حنبل ادامه اش وجود دارد ولی در سند دیگری وجود ندارد ؟ چرا این حدیث تنها از طریق الزهری از عروة ابن زبیر نقل شده است ؟ ابن أبی الحدید از استاد خویش أبو جعفر اسکافی نقل می کند که « معاویة گروهی از صحابه و گروهی از تابعین را قرار داده بود تا در مذمت علی ( ع ) حدیث جعل کنند ، به ویژه در طعن و بیزاری از او ، و برای آنها برای این کار جایزه و پاداشی تعیین کرد ( وجعل لهم على ذلك جعلا ) ... که از تابعین ، « عروة بن الزبیر » در میان آنها قرار داشت ( شرح نهج البلاغة ، ابن أبی الحدید ، جلد ۴ ، صفحه ی ۶۳)

یا در همان ادامه ی حدیث ، هر چند که بخاری و مسلم آن را در صحیح خود نقل نکرده اند و حاکم نیز آن را در مستدرک نقل نکرده است، نیز نباید شک کرد و آنرا غیر قابل استناد و حتّی مردود شمرد؟ ضمنا عایشه که در زمان بعثت به دنیا نیامده بوده است، چگونه به اجتهاد و اظهار نظر در مورد شروع وحی آنهم از خودش (و نه از قول پیامبر) پرداخته است؟ چرا این حدیث در مورد شروع نزول وحی بر پیامبر اسلام(ص) ، با احادیث ابن عبّاس و ... تناقض دارد؟ مخصوصا حدیث إبن جریر که در جزئی ترین مسائل نیز مخالف تاریخ و روایات مشهور است .



سؤال مهمتر دیگر : چرا جناب نویسنده این حدیث را با تمام اشکالاتی که بر آن وارد است ، در مقالۀ خویش وارد و بر اساس آن تهمتی بدین بزرگی را بر حضرت محمّد(ص) وارد ساخته اند؟ چرا قبل از اینکه آن را نقل کنند، در مورد آن در کتب دیگر تحقیقی نکرده اند؟ ایشان که اینهمه تهمت به شیعیان و کتب آنها می زنند، چرا حداقل کتب اهل سنّت را مطالعه نکرده اند؟ آیا غیر از این بوده است که ایشان با مشاهده ی این حدیث در تاریخ طبری، آن را موافق رأی و نظر خود یافته، سایر روایات و احادیث را کنار گذاشته، بررسی بیشتر را جایز نشمرده و با شادی و نشاط تمام آن را در مقاله ی خویش وارد ساخته است؟

 

بیماران آکرومگالی، بیشتر از شصت سال و اندی عمر نمی کنند. رنگ پوست آنان به دلیل ترشح بیش از حد ملانین که از هیپوفیز ترشح می شود حالت کاهی دارد . گوشه گیر هستند . و میل به خودکشی در آنان زیاد است. اشتهای جنسی آنها کم و اشتها به غذا در آنها زیاد می شود، فشار خون آنان نیز بالا می رود. شاید بعضی با خود بگویند محمد اشتهای سیری ناپذیری برای زنان داشته است. اما علت ازدواجهای متعدد او میل جنسی نبوده بلکه او می خواست از طریق ازدواجهای متعدد صاحب فرزند مخصوصا صاحب پسر بشود .هر بار که از یکی از زنانش نا امید می شد به ازدواج دیگری اقدام می کرد . اما همه آنها بی نتیجه بود.شاید علت حجامت کردن هم که در احادیث به آنها اشاره شده برای رهایی از فشار خون بوده است.

 


پاسخ:


باز هم نتیجه گیری بر اساس فرضیات مضحک!

-آیا هر کس در سن شصت سالگی بمیرد، بیمار آکرومگالی است؟

-در مورد رنگ پوست، گوشه گیر بودن،  میل به خودکشی، اشتهای جنسی کم و اشتهای غذای زیاد در محمّد(ص)، همگی دروغهای متعفن این عملۀ جهل است که برای اثبات تهمت خود به هر نیرنگی دست میزند.

-در مورد ازدواج برای ایجاد فرزند هم اول اینکه بسیارند افرادی که در تاریخ ازدواجهای فراوان میکردند. این ادعا هیچ ارتباطی با شهوت زیاد یا میل به بچه دار شدن ندارد.

پس آشکار است که استدلالات مضحک نویسنده همگی نقش بر آب است و به هیچ وجه نمیتوان از آنها نتیجه گرفت که محمد(ص) بیمار بوده است.

 

نویسندۀ این مقاله که فردی ملحد است برای اثبات سخنان پوچ خود به جای استفاده از اسناد معتبر و دسته اول از سخنان مستشرقین یهود استفاده کرده است که همۀ کتبشان را با تحریف ذر اسناد واقعی نوشته اند به همین خاطر هم هست که هیچ سندی برای سخنش نمیتواند بیاورد.

 

نویسنده آنقدر نادان است که نمیفهمد که مردم هرگز پیروی یک بیمار روانی را نمیکنند، آنهم به عنوان پیامبر خدا!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:45  توسط مسلمان ایرانی  | 

 سلام. همیشه گروهی مسلمانزاده هستند که به الحاد کشیده میشوند و در مقابل گروه دیگری از افراد نامسلمان هستند که به اسلام گرایش میابند.

البته اکثر مخالفین اسلام،بخصوص در بین افرادی که در یک کشور اسلامی تولد یافته اند، ادعا میکنند که زمانی مسلمانی دوآتشه بوده اند و بعد از تحقیق(!) به کفر رسیده اند!!! گویی بیخدایان و بیدینان پیشین همگی مقطوع النسل بودند تا اقلا در این دوران یکی دوتا بیدین داشته باشیم که پدرشان هم بیدین بوده است!!! و این نشانگر دروغگو بودن این افراد است ولی باز هم گروهی از آنها هستند که واقعا در خانواده هایی مذهبی متولد شده اند. اما دلیل اینکه کسی با پدر و مادری مؤمن گمراه میشود چیست؟؟

 گاهی خانواده اثری مستقیم در این امر دارد:

۱. خانواده هایی که علیرغم مذهبی بودن فرزندان را تربیت اسلامی نمیکنند و میگذارند تا خودشان راهشان را انتخاب کنند، حال انکه پیمودن راه بدون راهنما کاریست دشوار. خب مسلم است که چنین فرزندی تحت تأثیر محیط و رفیقان ناباب ممکن است گمراه شود.

۲. خانواده هایی هستند، که مذهبی هستند ولی آموزش مذهبی را از حد میگذرانند و با سختگیری و فشارهای نابخردانه، فرزندان را از دین خسته میکنند. البته دسته دوم خیلی بدتر از دسته اول است.


باری هیچیک از عوامل بالا بر اراده، اعمال و تفکرات خود فرد نمیچربد. بسیارند افرادی که از خانواده هایی چون محیطهای بالا نیز با تربیت بالای دینی بیرون آمدند؛ ولی وقتی فرد خود نمیخواهد تسلیم حق و حقیقت شود، حتی اگر پسر نوح باشد، تربیت پیامبری چون نوح هم در وی اثر نمیکند.

 باری در جبهۀ مخالف یعنی در سوی کفر نیز خیلی افراد تحت تأثیر آموزشهای اسلامی قرار میگیرند و با وجود تمام تبلیغات، راه حقیقت را میابند. علت این هدایت میتواند یکی از موارد زیر باشد:

۱. شرایطی ایجاد میشود که فرد میفهمد جز خدا فریادرسی ندارد. درست مثل جریان دوستمان رسول عزیز.

۲. فرد بلأخره پی به حقانیت اسلام میبرد. درک مفاهیمی چون برابری و برادری و مبارزه با تبعیضات نژادی شاید یکی از مهمترین این عوامل در غرب باشد. همچنین درک حقیقت و حقانیت شخصیتهای بزرگ اسلامی میتواند اثری شگرف داشته باشد. لحظه ای را فرض کنید که فرد با شخصیت والای محمّد(ص) یا عدالت علی یا جانبازی عباس یا با قیام حسین آشنا میشود؛ آنهم با نگاهی باز و عمیق و بدور از تمام غرضورزیها، آیا میتوان در این شرایط تسلیم حق نشد؟؟ باز زمانی را ببینید که فردی با حقایق، مفاهیم و اعجاز قرآن آشنا بشود.
این آشنایی ممکن است از طریق یک دوست واقعی یا تحقیقات شخصی بدست آید.

۳.شرایطی ایجاد میشود که فرد پس از سالها ماندن در جبهۀ کفر پی به پوچ بودن عقیدۀ خویش میبرد. درک میکند که تمام شعارها و سخنان ایدئولوژیش دروغ و فریب بوده است و برای او بیشتر به صورت خودفریبی جلوه کرده است! وقتی که فرد میفهمد که ایدئولوژیش فقط به او اجازه میدهد که تا خرخره در شهوات و فساد فرو برود. دم از عقلگرایی زده میشود در حالی که سخنانشان با عقل خودشان هم همخوان نیست و تماما بخاطر دشمنی و غرضورزیست!

باری در تبادل بین اینددو خط میبینیم که

کسانی که از کفر به سوی اسلام میایند افرادی اهل تحقیق، مسئولیتگرا و منطقیترند

و

کسانی که از اسلام به سوی کفر میروند افرادی غرضورز، لاابالی و عیاشند. چه میتوان در مورد کسی گفت که بخاطر اینکه نمیتواند احکام اسلام را اجرا کند به سوی کفر میرود؟

باری در تربیت فرزندان بیدین، خانواده ها نیز اثری مهم دارند. خانواده ای که در آن کودک حتی یکبار نماز خواندن پدر و مادر را ندیده است و گاها با پدر و مادر که مسئول تربیتش هستند سر از مجالس عیش و نوش در میاورد و چه و چه ... بعید است از آن فرزندی مؤمن در آید ولی باز هم بسیاری از مؤمنان ما نیز دستپروردۀ همین خانواده ها هستند!! اما چگونه؟

 با وجود غیرمذهبی بودن یا ضدمذهب بودن خانواده ممکن است باز هم به دلایلی چند فرزندانی مؤمن تربیت شوند:

۱. یکی از شرایط سه گانه که در بالا عرض کردم پیش میاید. یعنی ماجرایی پیش میاید که او را متنبه میکند یا از رفتار مفسدانۀ اطرافیانش به ستوه میاید یا با تحقیقاتی به پی به حقانیت اسلام میبرد

۲. دورانی از زندگی فرزند با افرادی مؤمن میگذرد و آنها او را تحت تأثیر قرار میدهند و در واقع تربیت فرزند بین این افراد صورت میگیرد. ولی این مورد، موردی بعید است زیرا معمولا خانوادۀ غیرمذهبی به چنین اطرافیانی واکنش نشان داده به هر شکل که شده سعی در دوری فرزند از آنها میکند زیرا همانقدر که ایمان از کفر بیزار است کفر هم از ایمان بیزار است.(عین این جریان را من خودم دورادور دیده ام) در این شرایط فرزند در یک برزخ قرار میگیرد که باز هم ارادۀ خودش آخر و عاقبتش را مشخص میکند.

باری در این هدایت هم ارادۀ فرد و تلاش برای دستیابی به حقیقت حرف اول و آخر را میزند.

 

خب، زیاد حرف زدم. بگذارید یک خاطره هم که مرتبط با بحث است برایتان بگویم تا شاید التیام سردرد ناشی از پرحرفی من باشد:

شب تاسوعای سال ۱۳۸۱ که در اسفندماه وشبی بسیار بارانی بود، من برای مراسم به امامزاده صالح رفته بودم و در برگشت به علت اینکه شب تاسوعا بود اتوبوس نیامد(ساعت هم ۲۱:۲۰ بود!) من هم پول کافی همراهم نداشتم. در ایستگاه اتوبوس بعد از مدتی انتظار با دوستی که او هم پول تاکسی همراه نداشت(!) تصمیم گرفتیم که از تجریش تا میدان رسالت را زیر آن باران شدید پیاده بیاییم!!(گدامنزل ما در آن زمان در آن حوالی بود) وقتی به خانه رسیدم ساعت ۰:۱۵ بامداد بود!! قابل توجه اینکه با وجود کاپشنی که به تن داشتم تمام بدنم خیس شده بود. نکته: چتر هم نداشتیم!!!

باری در این پیاده روی سه ساعته زیر باد و باران و رعد و برق، و گپ وگفتگوهای فراوان، این دوست تازه برایم ماجرایی را تعریف کرد که من نقل به مضمون میکنم:

«دوستی دارم که در یک خانواده غیرمذهبی و پولدار به دنیا اومده. اما این دوستم خیلی مؤمن و هیئتی هست. خونواده اش خیلی تلاش کردن که پای اون رو از این مجالس ببرند، تا جایی که خواهرش با ظاهری ... در مقابلش ظاهر میشد که (به قول این دوستمان) گمراهش کند. در نهایت و پس از شکست تمام این تلاشها، پدرش به او گفت "ببین من چند میلیون تومن پول بهت میدم، یه پژو برات میخرم، فقط دور این مسجد و نمازو خط بکش" ولی دوستم قبول نکرد و از اون خونه بیرون اومد و الان داره با مادربزرگش زندگی میکنه.»

لازم به ذکر است، اون شب و اون پیاده روی یکی از زیباترین شبهای زندگی من بود.

 

 ببخشید بخاطر طولانی شدن سخن.

رده بندی موضوعی: اندیشه کنیم

نظر دهید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:37  توسط مسلمان ایرانی  | 

پاسخ شبهات از آقای حسام.ع

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و أفضل الصلاة علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطیبین الطاهرین

سلام. گفته شد که یکی از ترفندهای شبهه افکنان توهین و تحقیر است و  گفته شد گاهی برای این توهینات خود به استدلال هم دست میزنند!!

در مقالۀ زیر نویسندۀ مقاله سعی دارد با استدلالاتی(!) اثبات کند که محمّد(ص) دیوانه بوده است!! با هم این شبهه افکنی را میبینیم.

تذکرمهم: ممکن است گروهی از افراد مغرض بگویند که بحثهای تاریخی این پست همه از تاریخ اسلام است و لذا قابل استناد نیست. اول اینکه تمام منابع دسته اول که در مورد پیامبر و ظهور اسلام چیزی نوشته اند اسلامی هستند و سایر منابع از روی آنها نوشته شده است، دوم اینکه نویسندۀ مقاله زیر هم از همین منابع برای ادعای پوچ خود استدلال آورده است!!


شبهه افکن: آنرا که عقل است، دین نیست و آنرا که دین است، عقل نیست!: ابوالعلی معری

 پاسخ: آنانکه به الحاد گراییده اند و آنانکه بر هدایت دست یافته اند ، و آنانکه از راه اعتدال به انحراف رفته اند و آنانکه ( از راه یافتگان ) پیروی کردند ، همگی اتّفاق نظر دارند این کتاب که محمّد آنرا آورده با اعجاز خود همه را مغلوب کرده است . و یک آیه از آن یا بخشی از آن هر گاه در میان فصیح ترین سخنان که آفریدگان بر آن توانایی دارند قرار گیرد مانند شهاب درخشنده ای است در پاره ای از ظلمت شب !:ابوالعلاء معری

(منبع :رسالة الغفران ، احمد بن عبد الله بن سلیمان القضایی التنوخی المعری ( ابوالعلاء معری ، چاپ مصر ، صفحات 472 و 473)

این سخن از همان کسی است که شما به گفتار او استناد کردید

ضمنا « ولید بن مغیرة » هم ملحد بود . ولی در مورد کلام قرآن گفت : « ما هو من كلام الإنس، ولا من كلام الجن، وإن له لحلاوة، وإن عليه لطلاوة، وإن أعلاه لمثر، وإن أسفله لمغدق ، وإنه ليعلو وما يعلى عليه : نه از کلام انسان است و نه از کلام جن ، شیرینی خاص و زیبایی مخصوصی دارد ، شاخه هایش پر ثمر و ریشه هایش پرمایه است ، سخنی است که بر هر چیزی پیروز خواهد شد و چیزی بر آن پیروز نخواهد شد . » ( سیرة النبی ( ص ) ، ابن هشام ، مكتبة محمد على صبيح وأولاده ، جلد 1 ، صفحه ی 175 و همچنین : مجمع البيان لعلوم القرآن ، الامام أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی ، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات ، جلد دهم ، صفحه ی 178 (

ملحد عقل و شعورش را از دست نمی دهد .


فکر کنم بهتر است حاشیه را کنار بگذاریم و به اصل موضوع بپردازیم .


 

 شبهه افکن:  اطرافیان محمد بجز کسانی که او را شناختند مانند عبد الله ابن ابی سرح واقعا انسانهای نادان و خنگی بودند، البته برخی از آنها محمد را برای شرکت در غارتهای او همراهی میکردند، یا مانند کسانی که در تاریخ اسلام از آنها با فرنام "منافق" یاد میشد، جرات نداشتند اسلام را کنار بگذارند و مجبور بودند بگویند ما مسلمانیم.

پاسخ: در ابتدا نام از عبدالله بن ابی سرح برده شده است که در مورد آن در جای دیگر بحث شده است.

کسانی هم که جناب نویسنده آنها را « غارتگر » می نامد همان کسانی هستند که به پیامبر اسلام(ص) ایمان آوردند . کسانی بودند که قبل از آن کاهی از اموال مردم را جا به جا نکرده بودند . همه کسانی بودند که جزء بازرگانان و تجّار مکّه بودند و در جریان هجرت اموال آنها توسّط کفّار مکّه ضبط شده بود . بله! تعجّب نکنید . جناب نویسنده همان ها را « غارتگر » می نامد . همان غارتگرانی که در جریان فتح مکّه ناگهان منقلب شدند و نمی دانیم چه شد که یک شهر را رها کردند و به اموال مردم دست نزدند . طبق عهد و پیمان آنها با کفّار مکّه (حدیبیّه) ، پیامبر (ص) حق داشت که تمامی مردان مکّه را غلام یا اسیر نماید و زنان را به کنیزی بگیرد و اموال آنها را مصادره کند . این مطلب چیزی است که هیچ کس حتّی جناب نویسنده از آن بی خبر نیست . اباسفیان هم برای آگاهی از همین قانون بود که بلافاصله وارد مدینه شد و در صدد عذرخواهی و اظهار ندامت بر آمد . آنقدر به این در و آن در زد تا بوسیله ی یاران پیامبر ( ص ) از جمله امیر المؤمنین ( ع ) با ایشان رابطه پیدا کند و بتواند به مقصود خویش برسد . همین قانون بود که نگرانی را در میان قریش انداخت و آنها را به چاره جویی وادار کرد . اصلا به خاطر همین است که اهل مکّه را « طلقاء » به معنای « آزاد شدگان » نامیدند و جمله ی «اذهبوا فأنتم الطلقاء » یکی از مشهور ترین جملات تاریخ اسلام گردید . غارتگران و پیامبرشان را چه شد که در روز فتح مکّه ناگهان اینچنین منقلب شدند؟ پیامبر غارتگران را چه شد که که در جریان جنگ بدر « أبو عزّة » را به دلیل اینکه حاجتمند و فقیر بود ، بدون پرداخت فدیه آزاد کرد ؟ آیا آن پیامبر ، همان پیامبر نبود که هنگامی که سعد در جریان فتح مکّه گفت : « الیوم یوم الملحمة ، الیوم تسبی الحرمة :امروز روز کشت و کشتار است . امروز حرمت از بین رفت» ، فرمود : «لیس ممّا قال سعد شیء» و خطاب به حضرت علی ( ع ) فرمود : « أدرکه فخذ الرایة منه و کن أنت الذی یدخل بها » ؟ ( سیرة النبی ( ص ) ، ابن هشام ، مكتبة محمد على صبيح وأولاده ، جلد 4 ، ذكر فتح مكة ، صفحه ی 865 و همچنین : بحار الأنوار ، العلّامة الشیخ محمّد باقر المجلسی ، بیروت : مؤسسة الوفاء ، الطبعة الثانیة 1403 ﻫ ، الجزء الحادی و العشرون ( 21 ) ، الباب 21 فی ذکر فتح مکة ، ص 105 (


کسانی هم که جناب نویسنده آنها را تحت عنوان « منافق» می خواند و می گویند «جرات نداشتند اسلام را کنار بگذارند» همان کسانی هستند که حدود 20 سال در مقابل پیامبر جنگیدند و از هیچ اذیّت و آزار و توطئه و خونریزی ای دریغ نکردند . آری ! جرأت نداشتند اسلام را کنار بگذارند ولی جرأت داشتند که 20 سال بر علیه پیامبر بجنگند و خون به غیر حق بریزند و عهد بشکنند . بله! همان ها هستند. مجبور بودند بگویند ما مسلمانیم. نه به خاطر اینکه می ترسیدند که کشته شوند، بلکه چون منافعشان در مسلمان بودن بود . وقتی کسی ببیند شهرش فتح شده است و دیگر هیچ قدرتی ندارد ، منافعش ایجاب می کند که طرفدار قدرتمندان شود. اینها همانهایی هستند که امروزه آنها را «حزب باد» می خوانند . هر جا قدرت باشد همان جا هستند . تا زمانی که پیامبر (ص) قدرت نداشت ، قصد کشتن او را داشتند ولی تا به مدد خداوند منان قدرتمند شدند، به او پیوستند .

 

شبهه افکن:  اما همانطور که در قبل نیز گفته شد در این آیات(که اشاره میکنند که گروهی محمد را دیوانه مینامیدند و قرآن میگوید او دیوانه نیست) معلوم میشود که مخالفان محمد او را به دلیل دیوانگی و عدم تعادل روانی اش رد میکردند و او بر خلاف آنچیزی که مسلمانان میگویند، یعنی به اینکه به امین و راستگو معروف باشد، بیشتر به دیوانه و خل بودن شهرت داشته است، البته بسیاری از دیوانه ها آدمهای راستگویی نیز هستند.

پاسخ: توجّه شما را جلب می کنم به ماجرایی در تاریخ اسلام :

 

«ولید بن مغیرة مخزومی» از ثروتمندان و بزرگان مکّه بود و به حسن تدبیر شهرت داشت . عرب برای مشکلاتش از او کمک و چاره طلب می کرد و گره ی بسیاری از کار ها به دست او گشوده می شد . گروهی از قریش برای چاره جویی و قضاوت در مورد قرآن و آیات نازل شده نزد او رفتند و خواستند که نظرش را در مورد آیات قرآن بیان کند.

او پس از شنیدن آیات قرآن از پیامبر اسلام ( ص ) و پس از ماجراهایی که برای او پیش آمد و منقلب شدن او ، نزد قریش جملاتی را گفت که ما عینا اینجا می آوریم :

«قالوا: فأنت يا أبا عبد شمس ، فقل وأقم لنا رأياً نقول به؛ قال : بل أنتم فقولوا أسمع ؛قالوا: نقول كاهن؛ قال :لا والله ما هو بكاهن ، لقد رأينا الكهان فما هو بَزَمْزَمة الكاهن ولا سَجْعه ؛ قالوا: فنقول : مجنون ؛ قال : ما هو بمجنون ، لقد رأينا الجنون وعرفناه ...

گفتند : پس تو ای أبا عبد الشمس [ولید بن مغیره]! پس بگو و برای ما رأیی را اقامه دار که بر آن باشیم و بر اساس آن عمل کنیم. پس ولید به آنها گفت : شما بگویید و من می شنوم . پس قریش گفتند : می گوییم او کاهن است . ولید گفت : نه به خدا قسم او کاهن نیست.(در مورد سوگند ولید به خدا فکر کنم لازم نباشد توضیح دهیم که مشکرین به خدای دین ابراهیم اعتقاد داشتند ولی بتها را شریک او میدانستند و این نوعی کفر است) چون ما کاهن را می شناسیم و او ویژگی های او را ندارد. قریش گفت : پس می گوییم او دیوانه است . ولید گفت: او دیوانه نیست. ما دیوانگی را می بینیم و می شناسیم ...» (ر.ک. سیرة النبی ( ص ) ، ابن هشام ، مكتبة محمد على صبيح وأولاده ، جلد 1 ، صفحه ی 174)



از ماجرای نقل شده کاملا مشخّص است که قریش نه به خاطر مشاهدۀ آثار دیوانگی در محمّد(ص) ، بلکه به خاطر اینکه تنها انگی به ایشان بچسبانند تا بتوانند مردم را از اطراف او پراکنده کنند ، این نسبت را به ایشان می دادند . ما در این ماجرا می بینیم که قریش به دنبال یافتن انگی مناسب برای پیامبر(ص) می گردد و از ولید نیز داوری می طلبد و می بینید که ولید نیز آنها را رد میکند. وگرنه اگر نعوذ بالله نشانه های دیوانگی در پیامبر اسلام(ص)وجود داشت ، پس این جمله چیست: «لقد رأينا الجنون وعرفناه »؟

بنابراین قسمت آبی رنگ در اظهار نظرات جناب نویسنده ، کاملا بی اساس و تنها یک تهمت ناروا است که کاملا هم از ماجراهای تاریخی آن مشخّص است . گویا جناب نویسنده هم راه ناعادلانه و بی پایه و اساس قریش را پیش گرفته اند . ببینید جناب نویسنده چه می گوید :

شبهه افکن:  عاقلان آن دوران که در صف کافران بودند خیلی زود به این دیوانگی محمد پی بردند زیرا محمد نمیتوانست پیامبر بودن خود را به آنها اثبات کند، محمد خود در قرآن نشان میدهد که تمام پیامبران معجزاتی داشته اند اما وقتی مردم از او معجزه میخواستند او نمیتوانست معجزه ای نشانشان دهد.


پاسخ:   طبق قول تمامی کسانی که تاریخ اسلام را مطالعه کرده اند ، ولید بن مغیرة مخرومی از حکیمان و عاقلان سرشناس میان قریش بوده است . در بالا خواندیم که او چه گفت و چگونه نسبت دادن دیوانگی به پیامبر اسلام ( ص ) را رد کرد . اتّفاقا سبک و سیاق جمله ی «لقد رأينا الجنون وعرفناه» که ولید آن را به کار برده است ، نشان از بعید بودن این نسبت و رد کامل آن دارد. اظهار نظر او نیز در مورد قرآن مشهور و در تاریخ ثبت است. به طوری که حتی در وصف ولید بن مغیرة پس از شنیدن آیات قرآن نوشته اند: «قامت کلّ شعرة فی بدنه» یعنی موهای تنش سیخ شد. حال مشخّص نیست جناب نویسنده در مورد چه کسانی می گوید : « خیلی زود به این دیوانگی محمد پی بردند»؟! به احتمال زیاد منظور ایشان از «کافران آن زمان که به دیوانگی پیامبر اسلام ( ص ) پی برده اند» خودشان می باشد...

 

اما بشنوید از أبوجهل (یا أبا حکم) که به قول جناب نویسنده به مکر و جنون رسول الله ( ص ) پی برده بوده است :


در سیرة النبویة ابن هشام ماجرایی تحت عنوان «قصة استماع قريش إلى قراءة النبى صلى الله عليه وسلم» وارد شده است که بسیار جالب توجّه است .أباسفیان ، أبوجهل و اخنس بن شریق برای شنیدن کلام آهنگین و جذّاب قرآن که پیامبر (ص) آن را در میان نماز با صدایی دلنشین می خواندند، شبها خارج می شدند و هر کدام در مکانی کمین می کردند و گوش فرا می دادند. جالب اینکه هر کدام از آنها تصوّر میکردند که تنها هستند و حال آنکه افراد دیگری هم در جاهای دیگر کمین کرده و مشغول استماع هستند . خورشید که طلوع کرد هر کدام راه بازگشت پیش گرفتند ولی در راه با یکدیگر برخورد کردند . آنها با هم قرار گذاشتند که دیگر این کار را تکرار نکنند . چون همین افراد بودند که شنیدن قرآن را ممنوع کرده بودند و حتی پنبه در گوش مردم فرو می کردند تا صدای پیامبر ( ص ) را نشنوند . اگر آنها ببینند که رهبرانشان مشغول استماع قرآنند، چه خواهند گفت؟ آن ها پس از قرنویسندهان باز گشتند . اما شب دوّم نیز همین موضوع تکرار شد و شب سوم نیز . یعنی این معجزۀ خالده باعث شده بود که اینان 2 بار پیمان خود را بشکنند و خطر دیده شدن توسّط فرمانبرداران خود را بخرند تا بتوانند کلام قرآن را استماع کنند. اما شب سوم دیگر پیمانی بستند که هرگز و هرگز این کار را تکرار نکنند (سیرة النبی ( ص ) ، ابن هشام ، مكتبة محمد على صبيح وأولاده ، جلد 1 ، صفحات 207 و 208)


بنابراین می بینید فردی که جناب نویسنده او را خردگرا توصیف می کند و از عاقلان آن دوران می خواند و می گوید که به جنون پیامبر اسلام(ص) پی برده بوده است ، نیمۀ شب خواب را کنار می گذاشته، برای شنیدن قرآن از خانه خارج می شده، راه خانۀ پیامبر(ص) را پیش می گرفته ، خطر دیده شدن را بجان میخریده، تا صبح در کمین می نشسته و استماع قرآن می کرده است. ضمنا اظهار نظر ولید بن مغیرة را نیز در مورد قرآن به یاد داشته باشیم .

نکتۀ دیگری که میخواهم به پاسخ دوست گرامی، حسام عزیز،  اضافه کنم این است که نویسنده میگوید کسانی که به محمد(ص) کافر شدند عاقلان دوران خود بودند!!! خیلی جالب است که نویسنده از شدت غرضورزی افرادی را که در برابر سنگ و چوب و مجسمه و هرآنچه خود میساختن ،موسوم به بت، خم و راست میشدند؛ را عاقلان عصر خود میخواند!! اینها چه عقلایی بودند که نمیدانستند که بتی که خودشان آنرا ساخته اند، در سرنوشتشان نقشی ندارد؟

 

شبهه افکن:  پیامبر اسلام از اینکه او را دیوانه خطاب بکنند بسیار ناراحت بوده است و از افسردگی میخواسته است خودکشی کند، تاریخ طبری در مورد این تلاش برای خودکشی اینگونه نوشته است:

 

میخواستم به بالای کوه بلندی بروم و خود را پایین پرت کنم، و با کشتن خود، خود را آسوده سازم. با این هدف به بالای کوه رفتم، وقتی که به میانه کوه رسیدم صدایی از آسمان شنیدم که میگفت "ای محمد تو رسول الله هستی و من جبرئيل هستم".



پاسخ:   ما در اینجا روایت إبن جریر طبری را از عایشه عینا ذکر می کنیم :

فحدثنى أحمد بن عثمان المعروف بأبى الجوزاء قال حدثنا وهب بن جرير قال حدثنا أبى قال سمعت النعمان بن راشد يحدث عن الزهري عن عروة عن عائشة أنها قالت كان أول ما ابتدئ به رسول صلى الله عليه وسلم من الوحى الرؤيا الصادقة كانت تجئ مثل فلق الصبح ثم حبب إليه الخلاء فكان بغار بحراء يتحنث فيه الليالى ذوات العدد قبل أن يرجع إلى أهله ثم يرجع إلى أهله فيتزود لمثلها حتى فجأه الحق فأتاه فقال يا محمد أنت رسول الله قال رسول الله صلى الله عليه وسلم فجثوت لركبتي وأنا قائم ثم زحفت ترجف بوادرى ثم دخلت على خديجة فقلت زملوني زملوني حتى ذهب عنى الروع ثم أتانى فقال يا محمد أنت رسول الله قال فلقد هممت أن أطرح نفسي من حالق من جبل فتبدى لى حين هممت بذلك فقال يا محمد أنا جبريل وأنت رسول الله ثم قال اقرأ قلت ما اقرأ قال فأخذني فغتنى ثلاث مرات حتى بلغ منى الجهد ثم قال اقرأ باسم ربك الذى خلق فقرأت فأتيت خديجة فقلت لقد أشفقت على نفسي فأخبرتها خبرى فقالت أبشر فوالله لا يخزيك الله أبدا ووالله إنك لتصل الرحم وتصدق الحديث وتؤدى الامانة وتحمل الكل وتقري الضيف وتعين على نوائب الحق ( تاریخ الأمم و الملوک ، إبن جریر الطبری ، بیروت : مؤسسة الاعلمی للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحه 47 (

در اینجا همانطور که پیش روی شماست جناب نویسنده می نویسد: «پیامبر اسلام از اینکه او را دیوانه خطاب بکنند بسیار ناراحت بوده است و ازافسردگی می خواسته است خود کشی کند ، تاریخ طبری در مورد این تلاش برای خودکشی اینگونه نوشته است ... » و می بینید که در اینجا جناب نویسنده جریان خودکشی را به افسردگی و ناراحتی از دیوانه نامیده شدن ارتباط داده است در صورتی که اصلا جریان خودکشی، در نزول قرآن و مشقّتی بوده است که به خاطر نزول قرآن و رو به رو شدن با فرمان الهی و فرشتۀ وحی بر پیامبر اسلام وارد می شده است و اصلا ربطی به افسردگی و یا ناراحتی از دیوانه نامیده شدن نداشته است چرا که اصلا این ماجرای نقل شده متعلّق به آغاز نزول وحی است.(در حالی که آغاز دعوت علنی سه سال بعد بوده است) جناب نویسنده و هر نویسندۀ دیگری در پایگاه افراد زندیق و بیخدا ، تبحّر خاصی در نقل قول های مقطعی و نصفه و نیمه دارند (همانگونه که آیات را نصفه و نیمه نقل می کنند و تفسیر به رأی می کنند) و مکرّرا دیده شده است که مطالب نقل شده به سمت مقاصد و اهداف پایه ای خودشان است. این امر در تحقیق و پژوهش کاری بسیار نکوهیده می باشد و نامش نیز «سوء استفاده» است.(مغلطۀ "نقل قول ناقص") در اینجا هم می بینیم که خواندن نصفه و نیمه ی حدیث، مفاهیم و نکاتی را القا می کند که اصلا در راستای هدف حدیث تمام و کامل نیست. مخصوصا این خطر در مورد فردی صادق است که منبع را در اختیار ندارد و به آن رجوع نمی کند .

امّا در مورد حدیث إبن جریر :

این حدیث را بخاری در صحیح خویش به طریقی دیگر از عایشه نقل کرده است بدین صورت (دقّت کنید که حدیث إبن جریر نیز به نقل از عایشه بود):



حدثنا يحيى بن بكير قال حدثنا الليث عن عقيل عن ابن شهاب عن عروة بن الزبير عن عائشة أم المؤمنين أنها قالت أول ما بدئ به رسول الله صلى الله عليه وسلم من الوحى الرؤيا الصالحة في النوم فكان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح ثم حبب إليه الخلاء وكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه وهو التعبد الليالى ذوات العدد قبل أن ينزع إلى اهله ويتزود لذلك ثم يرجع إلى خديجة فيتزود لمثلها حتى جاءه الحق وهو في غار حراء فجاءه الملك فقال اقرأ قال ما انا بقارئ قال فاخذني فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم أرسلني فقال اقرأ قلت ما انا بقارئ فاخذني فغطنى الثانية حتى بلغ منى الجهد ثم أرسلني فقال أقرأ فقلت ما أنا بقارئ فاخذني فغطنى الثالثة ثم أرسلني فقال أقرأ باسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق اقرأ وربك الاكرم فرجع بها رسول الله صلى الله عليه وسلم يرجف فؤاده فدخل على خديجة بنت خويلد فقال زملوني زملوني فزملوه حتى ذهب عنه الروع فقال لخديجة وأخبرها الخبر لقد خشيت على نفسي فقالت خديجة كلا والله ما يخزيك الله أبدا انك لتصل الرحم وتحمل الكل وتكسب المعدوم وتقري الضيف وتعين على نوائب الحق ( صحیح البخاری ، محمد بن اسماعیل البخاری ، طبعة دار الفکر ، جلد 1 ، صفحه ی 3)

مسلم نیز در صحیح خویش این حدیث را از طریقی به غیر از بخاری و إبن جریر از عائشه نقل کرده است که در زیر می خوانیم :


أبو الطاهر احمد بن عمرو بن عبد الله بن عمرو بن سرح اخبرنا ابن وهب قال اخبرني يونس عن ابن شهاب قال حدثنى عروة بن الزبير ان عائشة زوج النبي صلى الله عليه وسلم اخبرته انها قالت كان اول ما بدئ به رسول الله صلى الله عليه وسلم من الوحى الرؤيا الصادقة في النوم فكان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح ثم حبب إليه الخلاء فكان يخلو بغار حراء يتحنث فيه وهو التعبد الليالى اولات العدد قبل ان يرجع إلى اهله ويتزود لذلك ثم يرجع إلى خديجة فيتزود لمثلها حتى فجئه الحق وهو في غار حراء فجاءه الملك فقال اقرأ قال ما انا بقارئ قال فاخذني فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلني فقال اقرأ قال قلت ما انا بقارئ قال فاخذني فغطنى الثانية حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلني فقال اقرأ فقلت ما انا بقارئ فاخذني فغطنى الثالثة حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلني فقال اقرأ بسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق اقرأ وربك الاكرم الذى علم بالقلم علم الانسان ما لم يعلم فرجع بها رسول الله صلى الله عليه وسلم ترجف بوادره حتى دخل على خديجة فقال زملوني زملوني فزملوه حتى ذهب عنه الروع ثم قال لخديجة أي خديجة مالى واخبرها الخبر قال لقد خشيت على نفسي قالت له خديجة كلا أبشر فوالله لا يخزيك الله ابدا والله انك لتصل الرحم وتصدق الحديث وتحمل الكل وتكسب المعدوم وتقري الضيف وتعين على نوائب الحق ( صحیح مسلم ، مسلم النیسابوری ، طبعة دار الفکر ، جلد 1 ، صفحه ی 97 )

این حدیث طبق سند بخاری در کتاب مشهور « الجمع بین الصحیحین» تألیف «محمّد بن فتوح الحمیدی» ، چاپ بیروت (چاپ نوبت دوم)، جلد چهارم ، حدیث شمارۀ 3175 آمده است و باز هم خبری از اقدام به خودکشی نیست.  بنابراین چیزی که به نظر می رسد این است که حدیث إبن جریر مخدوش می باشد و دچار دخل و تصرف شده است . و حداقل می توان گفت که صحیح نیست.


ضمنا در حدیث إبن جریر ، عبارت « زملوني، زملوني ! » قبل از اینکه پیامبر ( ص ) آیۀ «أقرا بسم ربک» را بخواند ذکر شده است در صورتی که این طبق روایات تاریخی مشهور صحیح نیست و این عبارت اگر گفته شده باشد ، بعد از خوانده شدن آیه ی «أقرا بسم ربک» توسّط پیامبر ( ص ) است .


بنابراین چیزی که بر ما روشن می شود ، غیر قابل استناد بودن این حدیث می باشد .

 

 

توضیحاتی پیرامون حدیث عایشه در مورد اقدام به خود کشی رسول الله(ص) :




با نگاهی به اسناد روایات عایشه که بزرگان حدیث اهل سنّت همچون بخاری ، مسلم ، أحمد بن حنبل و همچنین حاکم که احادیثش در میان اهل سنّت حجّت است و در زمان خود از پیشگامان حدیث بوده است ، مشاهده می کنیم که تنها احادیثی که از «زهری» نقل شده است ، حاوی موضوع اقدام به خودکشی رسول الله ( ص ) است .



سند احادیث بزرگان مذکور بدین شرح است :


1.سند بخاری : يحيى بن بكير عن الليث عن عقيل عن ابن شهاب عن عروة بن الزبير عن عائشة (بدون ذکر اقدام به خودکشی(


2. سند مسلم : أبو الطاهر احمد بن عمرو بن عبد الله بن عمرو بن سرح اخبرنا ابن وهب قال اخبرني يونس عن ابن شهاب قال حدثنى عروة بن الزبير عن عائشة(بدون ذکر اقدام به خودکشی)

 
3.سند أحمد بن حنبل : عبد الله عن أبى ثنا حجاج أنا ليث بن سعد عن عقيل بن خالد عن محمد بن مسلم عن عروة بن الزبير عن عائشة) بدون ذکر اقدام به خودکشی(


4.سند أحمد بن حنبل: عبد الله عن أبى ثنا عبد الرزاق ثنا معمر عن الزهري عن عروة عن عائشة (با ذکر اقدام به خودکشی(


5.سند حاکم : على بن حمشاذ العدل ثنا يزيد بن الهيثم الدقاق عن محمد بن اسحاق المسيبى ثنا عبد الله بن معاذ الصنعاني عن معمر بن راشد عن الزهري عن عروة بن الزبير عن عائشة(بدون ذکر اقدام به خودکشی)



چیزی که مسلّم است این است که تمام این احادیث به نقل از «عروة بن الزبیر» بوده است. امّا در مورد فردی که حدیث را از عروة شنیده است تفاوت وجود دارد . در سند بخاری و مسلم شنونده از عروة ، «ابن شهاب» می باشد(و در هیچ کدام ، صحبتی از اقدام به خودکشی نشده است.)

در هر دو سند أحمد بن حنبل هم شنونده از عروة ، زهری است ( محمّد بن مسلم همان زهری است) با اینحال در یکی از آنها اقدام به خودکشی ذکر شده است و در دیگری ذکر نشده است .حاکم نیز این حدیث را از زهری نقل کرده است و باز هم در آن صحبتی از اقدام به خودکشی نشده است . حاکم پس از نقل این حدیث می نویسد : « این حدیث طبق شرط مسلم و بخاری ، صحیح است ولی آنها آن را ذکر نکرده اند.»

  ضمنا طبق آنچه بنده شنیده ام ، گویا طبق نظر ابن حجر عسقلانی در «تهذیب التهذیب» ، در اینکه زهری از عروة حدیث شنیده باشد ،شک و تردید وجود دارد. ضمنا علاوه بر همه ی این موضوع ها ، چیز دیگری که باعث می شود این حدیث قابل استناد نباشد این است که عایشه این حدیث را از پیامبر(ص) نشنیده است و نظر خود را اعلام داشته است. همچنین این حدیث از شخص دیگری به جز عایشه نقل نشده است . بنابراین طبق بررسی های انجام شده، این حدیث مردود می باشد .

 

  بنده با جستجو در کتبی همچون « الإصابة » نوشته ی ابن حجر عسقلانی به نکتۀ جالبی دست یافتم

«إبن شهاب» که بخاری و مسلم از طریق او حدیث عایشه را در صحیح خود نقل کرده اند ، همان «الزهری» است. یعنی حاکم ، بخاری ، مسلم و أحمد بن حنبل همگی احادیث خود را از « الزهری » نقل نموده اند . با این وجود ، موضوع جالب تر می نماید . زیرا حاکم ، بخاری ، مسلم و أحمد بن حنبل(در یک سند) ، با اینکه احادیث خود را از الزهری نقل کرده اند ولی در آن صحبتی از اقدام به خودکشی وجود ندارد . آیا حاکم و بخاری و مسلم ادامه ی آنرا انداخته اند؟ خیر! چرا بخاری در کتب دیگر خود همچون «التعبیر» ادامۀ آن را نقل کرده است ولی در صحیح خود نه ؟ چرا مسلم آن را در صحیح خود وارد نکرده است؟ چرا در یکی از اسناد أحمد بن حنبل ادامه اش وجود دارد ولی در سند دیگری وجود ندارد ؟ چرا این حدیث تنها از طریق الزهری از عروة ابن زبیر نقل شده است ؟ ابن أبی الحدید از استاد خویش أبو جعفر اسکافی نقل می کند که « معاویة گروهی از صحابه و گروهی از تابعین را قرار داده بود تا در مذمت علی ( ع ) حدیث جعل کنند ، به ویژه در طعن و بیزاری از او ، و برای آنها برای این کار جایزه و پاداشی تعیین کرد ( وجعل لهم على ذلك جعلا ) ... که از تابعین ، « عروة بن الزبیر » در میان آنها قرار داشت ( شرح نهج البلاغة ، ابن أبی الحدید ، جلد 4 ، صفحه ی 63)

یا در همان ادامه ی حدیث ، هر چند که بخاری و مسلم آن را در صحیح خود نقل نکرده اند و حاکم نیز آن را در مستدرک نقل نکرده است، نیز نباید شک کرد و آنرا غیر قابل استناد و حتّی مردود شمرد؟ ضمنا عایشه که در زمان بعثت به دنیا نیامده بوده است، چگونه به اجتهاد و اظهار نظر در مورد شروع وحی آنهم از خودش (و نه از قول پیامبر) پرداخته است؟ چرا این حدیث در مورد شروع نزول وحی بر پیامبر اسلام(ص) ، با احادیث ابن عبّاس و ... تناقض دارد؟ مخصوصا حدیث إبن جریر که در جزئی ترین مسائل نیز مخالف تاریخ و روایات مشهور است .

 

سؤال مهمتر دیگر : چرا جناب نویسنده این حدیث را با تمام اشکالاتی که بر آن وارد است ، در مقالۀ خویش وارد و بر اساس آن تهمتی بدین بزرگی را بر حضرت محمّد(ص) وارد ساخته اند؟ چرا قبل از اینکه آن را نقل کنند، در مورد آن در کتب دیگر تحقیقی نکرده اند؟ ایشان که اینهمه تهمت به شیعیان و کتب آنها می زنند، چرا حداقل کتب اهل سنّت را مطالعه نکرده اند؟ آیا غیر از این بوده است که ایشان با مشاهده ی این حدیث در تاریخ طبری، آن را موافق رأی و نظر خود یافته، سایر روایات و احادیث را کنار گذاشته، بررسی بیشتر را جایز نشمرده و با شادی و نشاط تمام آن را در مقاله ی خویش وارد ساخته است؟

 

 

 

شبهه افکن:  سایر کتابهای تاریخی همچون سیرت رسول الله نیز این قضیه را گزنویسنده کرده اند، محمد درست بعد از دریافت نخستین وحی قصد خودکشی داشته است، زیرا فکر میکرده است که دیوانه شده است!

 

پاسخ:   جناب نویسنده! بنده در کتاب سیرة النبی ( ص ) ابن هشام بسیار جستجو کردم ولی چنین چیزی نیافتم. در قسمت «نزول جبريل عليه صلى الله عليه وسلم» در این کتاب هم چنین چیزی نبود. منبع انگلیسی شما در سایتتان جریان خودکشی پیامبر ( ص ) را از کجا نقل کرده است؟ تنها ترجمۀ سیره است یا اضافات هم دارد؟ در کتاب عربی(که نسخۀ اصیل است) بنده هرگز چنین ماجرایی وجود ندارد . با توجّه به اینکه به گفته ی شما در «پانویس شمارۀ 4 ترجمه فارسی قصد خودکشی محمد را نقل نکرده است» به نظر می رسد که اشکال از نسخه ی انگلیسی شما باشد. لطفا در صورت امکان نتیجه را بررسی کنید و گزنویسنده دهید. (اینجا هم مغلطۀ تحریف آشکار است)

 

جالب اینکه از شروع قسمت داخل پرانتز که شما از ترجمه ی انگلیسی نقل کردید، مشخّص است که مترجم آنرا خودش اضافه کرده است.(مغلطۀ تحریف) جمله ی «حال در میان مخلوقات الله هیچکدام در نزد من از کاهنان و انسان های دیوانه منفورتر نبودند» چه ربطی به جملۀ «من در حال از خواب باز آمدم و سورت اقرا تا آنجا که گفته بود از برداشتم و همچون نقشی بود که بر دل من کرده بودند » دارد؟ آیا چون آیه عینا بر دل پیامبر ( ص ) نقش بسته بود، نتیجه گرفت که دیوانه شده است ؟
جناب نویسنده ! لطفا حتما گزنویسنده بررسی هایتان را ارائه دهید. چون بنده دو نسخه ی عربی را بررسی کردم ولی چنین چیزی نیافتم . خیلی جالب است ...

شبهه افکن:  آیا کسی که قصد خودکشی داشته است و چندین بار تلاش برای خود کشی کرده است دچار مشکلات عمیق روحی روانی نیست؟ دیوانه به چه کسی گفته میشود؟ مگر غیر از این است که دیوانه را عوام در آن دوران به کسانی میگفتند که تعادل روانی نداشتند و چنین حرکت هایی از آنها سر میزده است؟ امروزه کسانی که قصد خودکشی دارند را تحت درمان و مراقبتهای ویژه پزشکی قرار میدهند

پاسخ:   روایت جناب نویسنده از إبن جریر ، صحیح نمی باشد و به احتمال زیاد دستخوش تحریف و دگرگونی شده است( همانطور که مفصّلا توضیح داده شد) و در مورد سیره ی ابن هشام هم خدمتتان توضیح دادم که بنده چنین چیزی در کتاب عربی سیره ی ابن هشام یافت نکردم . مترجم فارسی هم طبق قول شما چنین چیزی را ترجمه نکرده است . نمی دانم این روایت را کتاب جناب نویسنده از کدامین قسمت سیره ی ابن هشام استخراج کرده است .

  نظر به غلط بودن و غیرواقعی بودن ماجرای خودکشی این نتیجه گیریهای شما نیز غلط هستند.

شبهه افکن:  مسئله به قصد خود کشی محمد ختم نمیشود، محمد در هنگام دریافت وحی غش میکرده است، به قدیمی ترین گزنویسنده تاریخی از شکل دیدار نخستین محمد با جبرئیل توجه کنید،

پیغمبر علیه السلام، حکایت کرد و گفت: شب بیست و چهارم از ماه رمضان خفته بودم و چشم من به خواب رفته بود که جبرئیل، علیه السلام در آمد و نامه ای در پاره ای دیباج سبز پیچیده بود و آن نامه بیرون آورد و مرا داد و گفت: بخوان. من گفتم: نمیتوانم خواندن. آنگه دست مرا بگرفت و سخت بفشرد، چنانکه هوش از من برفت، و بعد از آن دست از من بداشت و دیگر مرا گفت: بخوان، این نوبت از ترس گفتم چه بخوانم گفت...

پاسخ:   این ایراد شما به دلیل ناآگاهی شما از پدیده ی وحی و کیفیت و جنبه های آن است .

 

خداوند در قرآن می فرماید: إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا(ما سخنی سنگین را بر تو القا میکنیم. سوره ی مبارکه ی مزمل ، آیۀ 5)



و همچنین می فرماید: لَوْ أَنزَلْنَاهَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْخَشْيَةِ اللَّهِ : اگر ما این قرآن ( عظیم الشأن ) را ( به جای دلهای خلق ) بر کوه نازل می کردیم مشاهده می کردی که کوه از ترس و عظمت خداوند خاشع و ذلیل و متلاشی می گشت(سوره ی مبارکه ی حشر ، آیۀ 21)



ثعالبی در تفسیر خویش در تفسیر آیۀ 5 سوره ی مزمل از قول مفسّرین می نویسد:

« انه كان إذا اوحي إليه وهو على ناقته بركت به : هنگامی که پیامبر ( ص ) بر روی شترش بود و وحی بر او نازل می شد ، شتر را به زانو در می آورد و مرکب فرو می نشست » (الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن ، عبد الرحمن بن محمد الثعالبی المالکی ، بیروت : دار احیاء التراث العربی ، جزء 5 ، صفحه ی 502 ) . این روایت را قرطبی نیز آورده است) الجامع لأحکام القرآن ، أبی عبد الله محمد بن أحمد الانصاری القرطبی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، جلد 19 ، صفحات 38 و 39 )


خود این تفاسیر و روایات وارد شده نشان دهندۀ سنگین بودن وحی الهی بر پیامبر(ص) است . بنابراین طبیعی است که به علّت چنین ثقلی گاهی حالت بیهوشی و یا ریزش عرق به پیامبر اسلام(ص) دست دهد. بنابراین این ایراد شما نیز باطل است و پاسخ آن بر کسانی که در مورد وحی و اقسام آن مطالعه و تفکّر داشته اند ، اظهر من الشمس است .

 

  باز این نکته را به پاسخ دوست عزیزم، حسام گرامی، اضافه میکنم که این ادعا اگر هم میخواست درست باشد در صورتی بود که پیامبر همیشه در حین نزول وحی بیهوش میشدند، حال آنکه فقط گاهی این حادثه رخ میداده است و برخی زمانها نیز عرق بر پیشانیشان مینشسته است. در ضمن گاهی که بحث نزول قرآن نبوده است و جبرئیل فقط خبری را آورده است معمولا در چهرۀ پیامبر هیچ تغییری نمودار نمیشد؛ مثل ماجرای آن زن یهودی که خواست پیامبر را سم دهد پیامبر و یکی از اصحاب دست به غذا برده بودند، جبرئیل به پیامبر خبر داد و پیامبر دست از غذا کشید ولی آن صحابی که بر پیامبر پیشی گرفته بود، مسموم شد. اینجا طبق نقل تاریخ نه پیامبر بیهوش میشود و نه عرق بر جبینش مینشیند.

 

شبهه افکن:  محمد خود نیز همینگونه فکر میکرده است کتاب الطبقات ابن سعد شرح داده است که محمد بعد از رسیدن به خانه اش، به خدیجه گفته است که گمان میکند دیوانه شده باشد،

ای خدیجه، نورهایی را میبینم و صداهایی را میشنوم، میترسم دیوانه شده باشم.


پاسخ:  کنستان ویرژیل گئورگیو می نویسد :

« اگر محمّد بعد از احساس وحشت دچار این تردید شده باشد نباید حیرت کرد. اکثر کسانی که صدای خداوند را شنیده اند علاوه بر وحشت دچار تردید شده اند که شاید صدایی که می شنوند صدای خداوند نباشد. سنت ترز که یکی از اولیای دیانت مسیح است می گوید : وقتی که صدای خداوند به گوش آدمی می رسد او یقین حاصل می کند که صدای خداوند می باشد زیرا لحن صدا و سبک بیان تردید در اصالت صدا باقی نمیگذارد ولی وقتی یک روز از آن می گذرد تردید حاصل می شود و مستمع از خود می پرسد که آیا صدایی که شنید صدای خداوند بود یا اینکه از تخیّل او بوجود آمد یا شیطان آن صدا را ایجاد کرد و انسان آرزو دارد که مرتبه ای دیگر آن صدا را بشنود تا اینکه تردیدش راجع به صدا رفع گردد) «محمّد پیغمبری که از نو باید شناخت ، کنستان ویرژیل گئورگیو ، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، تهران : زرین ، چاپ هفدهم 1386 ، صفحه ی 59)



اتّفاقا همین شک پیامبر اسلام(ص)  در مورد صداهایی که شنیده است و چیز هایی که دیده است، نشان از هوشیاری کامل ایشان دارد، چرا که فرد دیوانه هرگز در مورد صداهایی که شنیده است تردید نمی کند و به دیگران نمی گوید : میترسم دیوانه شده باشد. چون این جمله، نشان دهندۀ طرز فکر و بیان یک انسان کاملا هوشیار است. ضمنا یکی از نشانه های بیماران شدید روانی همچون افراد مبتلا به اسکیزوفرنی ، هذیان است نه آیاتی همچون:« اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ » که مو را به تن ولید راست می کند و أباسفیان را نیمه شب از خانه بیرون می کشد تا در کمین بنشیند و تا صبح استماع کند. این چه هذیانی است که ابوالعلاء در موردش گفته است : « این کتاب که محمّد آنرا آورده با اعجاز خود همه را مغلوب کرده است . و یک آیه از آن یا بخشی از آن هر گاه در میان فصیح ترین سخنان که آفریدگان بر آن توانایی دارند قرار گیرد مانند شهاب درخشنده ای است در پاره ای از ظلمت شب » ؟

آیا این همه معجزۀ علمی و پیشگویی شکست ایران از روم حاصل وهم و جنتون است؟؟؟

یکی دیگر از نشانه های جنون ، آشفتگی گفتار است در صورتی که کلام پیامبر(ص) لرزه بر اندام مشرکان می انداخت و آنقدر فصیح و بلیغ و محکم بود که مشرکان مردم را از اطراف ایشان دور می ساختند تا مبادا سخن پیامبر اسلام(ص) به گوش آنها برسد.


ضمنا چگونه است که پیامبر اسلام (ص) یک شبه مبتلا به جنون شد؟ چطور شد که یک شبه سالم به غار حراء رفت و مجنون بازگشت؟ خیلی عجیب است ... !!

 

باز این نکته را به فرمایشات جناب حسام اضافه میکنم که اینکه برخی نسخ تاریخی خبر از سرگشتی پیامبر و ترس از جنون دارد، دلیل نمیشود که حتما اینطور باشد چراکه بسیاری از اسناد به این موضوع اشاره نکرده اند.

شبهه افکن:  بعد از مطالعات دقیق(در مورد آنچه نویسنده آنرا مطالعات دقیق میخواند این پست را ببینید )، به نظر میرسد ممکن ترین روایت این است که قطع شدن وحی به مدت سه سال و نیم طول کشید، البته برخی از علما با این روایت مخالفت کرده اند اما توضیح بیشتر در اینجا از حوصله خارج است.

پاسخ:  بنده متعجّبم که چگونه جناب نویسنده بعد از مطالعات دقیق(!) بدین نتیجه رسیده است که سه سال و نیم وحی قطع شده است . جالب این است که ایشان صفت «دقیق» را هم به مطالعاتشان داده اند.

 

گفته اند که چون پیامبر خدا ( ص ) از حراء بازگشت و پس از نخستین وحی تا چندی وحی منقطع گردید . مدّت آن را 3 ، 4 ، 12 ، 15 ، 19 ، 25 ، 40 روز و یا 205 روز و 3 سال نیز گفته اند . ( بنا به نقول فتح الباری و ابن اسحاق و  ) (... تاریخ قرآن ، دکتر محمود رامیار ، تهران : انتشارات امیر کبیر ، چاپ هفتم 1385 ، صفحه ی 72)



همانطور که می بینید روایت 3.5 سال اصلا در کتب تاریخی و روایی وجود ندارد یا شاید هم بنده مشاهده نکرده ام! ضمنا در مورد انقطاع وحی اختلاف عجیبی در روایات و تواریخ وجود دارد . ما در اینجا فرض محال را می گیریم که وحی 3.5 سال قطع شده باشد .



مورّخان و راویان ، نخستین آیه ی نازل شده پس از انقطاع وحی را 2 آیه دانسته اند و بین ایندو روایات اختلاف دارند .



فرض اوّل : اوّلین آیه ی نازل شده پس از انقطاع وحی آیه ی «یَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ » ( آیۀ اوّل سوره ی مدثر ) باشد .



بررسی فرض اوّل : اگر انقطاع وحی با آیۀ اوّل سوره ی مدثر پایان یابد و آغاز بعثت در اینجا باشد ، یک اشکال پیش می آید و آن این است که آیه ی دعوت نزدیکان (وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ) آیۀ 214 سورۀ شعراء می باشد که در آغار بعثت نازل شده است. حال آنکه طبق ترتیب نزول آیات قرآن سوره ی شعراء 45 یا 46امین سورۀ نازل شده می باشد در صورتی که سورۀ مدثر چهارمین سوره ی نازل شده می باشد ( پژوهشی در  تاریخ قرآن کریم ، دکتر سید محمد باقر حجتی ، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، چاپ بیست و دوم 1385 ، صفحات 394 تا 402)



حال این سؤال مطرح می شود که آیاتی از سوره هایی همچون سورۀ اعلی و انشراح چه زمانی بر پیامبر نازل شده اند ؟ حال اگر ما مدّت انقطاع وحی را 3.5 سال در نظر بگیریم ، دیگر 100% می توان چنین ادّعایی را رد کرد و بنابراین این ادّعا باطل است . مفسّران هم در جمع بین روایات و آیات دچار مشکل شده اند.(در مورد فرض اوّل تحقیقات بنده ادامه دارد و فعلا کامل نیست)


فرض دوّم : اوّلین آیه ی نازل شده پس از انقطاع وحی آیه ی «وَالضُّحَى وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَى مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى» ( آیات اوّل تا سوم سوره ی الضحی ) باشد .

بررسی فرض دوّم : این فرض خود به خود رد است و اصلا نیازی به فرض محال جناب نویسنده هم ندارد. چون سورۀ الضحی دهمین یا یازدهمین سورۀ نازل شده بر پیامبر(ص) است و مشخّص نیست که با درست گرفتن این فرض ، آیات پیشین کی و کجا نازل شده اند .


حال اگر جناب نویسندۀ بیخدا بفرمایند که تحقیقات دقیقشان چه بوده است که ایشان را به سمت پذیرش مدّت انقطاع 3.5 سال سوق داده است ، بنده متشکّر خواهم شد.

 

شبهه افکن:  عایشه همسر محمد نیز فکر کرده بود که محمد دیوانه شده است، او فکر میکرد با زنانش جماع کرده، در حالی که چنین نکرده بود. عایشه دیوانگی را با جادو و طلسم شدن بیان کرده است.

اخبار عایشه واحد است :

عایشه روایت کرده است که پیامبر الله؛ گاهی اوقات سحر و افسون می شد و فکر می کرد با همسرانش همخوابگی کرده؛ در حالیکه در واقع به چنین عملی دست نزده بود..... او در چنین زمانی زیر اثر سحر و افسون قرار می گرفت.

 

پاسخ:  این روایت و گفتار را هیچ یک از زنان دیگر پیامبر ( ص ) نه تأیید کرده اند و نه شبیه آن از آنها نقل شده است . اگر واقعا چنین چیزی صحت داشت ، باید توسّط دیگر زنان پیامبر ( ص ) نیز نقل می شد ولی نقل نشده است . بنابراین بیشتر به نظر می رسد که یا اشکال از خود ام المؤمنین عایشه است(!!) یا یکی از راویان سند.

شبهه افکن:  وقتی محمد در بستر مرگ بود و کاغذی خواست تا وصیت کند، عمر گفت به او فشار آمده است و هذیان میگوید، برایش کاغذ نیاورید، این حدیث که به حدیث قرطاس (قرطاس یعنی کاغذ) معروف است در منابع تاریخی زیادی ذکر شده است.

پاسخ:  پیامبر ( ص ) گفته است : « کاغذ بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم تا بعد از آن گمراه نشوید »


عمر بن الخطاب گفته است : « پیامبر هذیان می گوید.»


حال اینکه کجای این سخن پیامبر ( ص ) ربطی به هذیان دارد ، الله اعلم !(و ارتباط هذیان و جنون چیست؟؟؟)


دوست گرامی! جناب نویسنده! این واقعه بی ربطترین واقعه به موضوع مورد بحث ماست . چرا که اگر کمی منابع را مطالعه می کردید متوجّه می شدید که این موضوع موضوعی است که سر دراز دارد و باید توسّط یک تحقیق جامع مشخّص شود. انشاءالله اگر عمری بود بنده حتما در این مورد خواهم نوشت و حتما شما را از آن با خبر خواهم کرد. اتّفاقا تنها برداشتی که از این موضوع نمی توان کرد ، همین موضوعی است که شما از آن برداشت کرده اید. فکر کنم اشکال از مطالعۀ کم یا «یک چیز دیگر» باشد .

شبهه افکن:  به همین دلیل است که مسلمانان چهره پنهان شده محمد در لابلای تاریخ را نمیبینند و از شناخت تاریخی و دقیق پیامبرشان بیم دارند.

واقعا شنیدن این جمله از جناب نویسنده برای بنده شخصا خالی از تفریح نبود ...


راستی ! جناب نویسنده ! لطفا کتاب « نگاهی نو به اسلام » را بگذارید کنار کتاب « 23 سال » و همراه هم بگذارید در کوزه . البته یک Choice دیگر هم دارید و آن این است که جناب علی دشتی را بگذارید کنار مسعود جان و با هم بگذارید در کوزه .

 



فکر نمی کنم دیگر چیز خاصی مانده باشد که بررسی نکرده باشم .

با تشکّر .



موفّق و مؤید باشید ...


حسام .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:31  توسط مسلمان ایرانی  |