تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

قیام توابین

 

 تّوابين(براي اطّلاع از اخبار و كيفيت خروج توّابين‌؛ رک  الكامل‌، ج 4، ص 158 از متن عربي‌)‌، گروهی از اهل كوفه بودند كه با نامه های آنها امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، به سوی كوفه آمده بود و چون به آنجا رسيد آن‌ گروه از یاری امام‌ خودداری كردند، بلكه بیشترشان در زیر پرچم عمرسعد به كربلا رفته امام حسين و اهل بيت او، عليهم‌السّلام‌، را به قتل‌ رسانيدند.

 

  اين افراد بعد از مدتی پشیمان شده انگشت حسرت به دندان گرفته برخود نفرين‌ مي‌كردند و مي‌گفتند: زیان دنيا و آخرت نصيب ما شد كه ما امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، را دعوت کردیم و بر روي او تيغ كشيديم تا از بيوفايي ما فرزند رسول‌اللّه با جمعي از اهل بيت و مواليان و شيعيان كشته شد. و رؤساي اين جماعت‌ِ پشیمان، پنج نفر بودند: سليمان بن صُرَد خُزاعي‌، مسيّب‌بن نَجْبةالفزاري‌، عبداللّه‌بن وال التَميمي‌، و رفاعةبن شداد بجلي‌.

 
 اين پنج نفر از اصحاب‌ اميرالمؤمنين علي‌، عليه‌السّلام‌، بودند و اين هر پنج كس بر طلب خون امام‌حسين‌، عليه‌السّلام‌، مصمّم شدند و جمعي كثير از شيعيان اهل بيت در اين راه با ايشان اتّفاق كردند و در خانه‌ٴ سليمان بن صُرَد خزاعي جمع‌ آمدند. پس مسّيب‌بن نجبه‌، كه با عمرسعد در كربلا بود، آغاز سخن كرد و گفت‌: خداي، سبحانه‌ و تعالي ما را به طول عمر در دنيا مبتلا گردانيد تا در انواع فتنه‌ها افتاديم و به امور ناشايسته‌ مبتلا گشتيم‌. اكنون از اعمال قبيحۀ خود نادم گشته مي‌خواهيم كه دست در دامن توبه و انابه‌ زنيم‌، شايد كه حق، سبحانه و تعالي توبۀ ما را قبول كند.
پس هر كس از آن جمع كه به كربلا رفته بود عذري مي‌گفتند. بعد سليمان بن صُرَد گفت‌: اين عذرها از شما شنیدنی نيست و توبۀ شما مقبول نيست و حيلۀ خلاصي شما از عذاب الهي و قهر نامتناهي جز آن نيست كه خويشتن را در معرض تيغ آريد، چنانچه بسياري از بني‌اسرائيل به حكم آيه‌ٴ وافي هدايۀ
اًنًكُم‌ْ ظَلَمْتُم‌ْ اءَنْفُسَكْم‌ْ بِاتّخٰاذِكُم‌ْ الْعِجْل‌َ فَتُوبُوا اًلٰي بَارئكُم‌ْ فَاقْتُلُوا اَنْفُسَكُم‌ْ
(بقره آیۀ 54) خود را در معرض‌ تيغ آورده يكديگر را به قتل رسانيدند. و حاصل معني اين آيه آن است كه حق‌ّ سبحانه و تعالي مي‌فرمايد كه به درستي كه شما اي بني‌اسرائيل ظلم كرديد بر نفسهاي خود كه گوسالۀ سامري را معبود خود گرفتيد، پس باز گرديد به جانب خالق خود و بكشيد يكديگر را.
وقتی شيعيان اين سخن از سليمان بن صُرَد شنيدند همگی به زانوي استغفار افتاده‌ گفتند: مصلحت آن است كه شمشيرها از نيام انتقام بيرون آريم و سنانها بر گوش اسبان راست‌ كرده جهان را از لوث وجود دشمنان آل محمّد پاك گردانيم‌. پس همه بر اين معني يك جهت‌ و يكدل شده گفتند: بعد از اين بايد كه قتله‌ٴ امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، را و هر كه در كشتن او فرمان داده و هر كه در قتل وي سعي نموده و هر كسي كه به قتل او خوشحال شده در هر جا كه‌ يابيم بكشيم تا توبۀ ما به درجۀ قبول افتد.

 چون نظر ايشان بر اين قرار گرفت‌، گفتند: ما را اميري بايد كه هيچ كس از امر و نهي او تجاوز نتواند نمود. بعد از مشاوره همه به امارت سليمان‌بن صُرَد قرار دادند و با يكديگر چنين قرار گذاشتند كه بعد از فتح و ظفر، امام زين‌العابدين علّي‌بن‌الحسين را بر سرير خلافت نشانند. و در اين باب به اطراف و اقطار ولايات رسولان فرستاده نامه‌ها نوشتند، بدین مضمون‌: بر آل محمّد چنين ظلمي رفته كه جهانيان را معلوم است‌. دوستان‌ خاندان نبوت بايد اسباب جنگ را آماده ساخته در فلان وقت به كوفه مجتمع شوند تا به‌ انتقام اعداي اهل بيت از روي بصيرت و يقين شروع نماييم‌.
از جمله كساني كه سليمان بن صُرَد در اين باب به او نامه نوشته سعيدبن حُذَيفةاليماني‌ بود. و اين سعيد در مداين بود و از مشاهير شيعيان اميرالمؤمنين علي‌، عليه‌السّلام‌، بود. و چون‌ نامه به سعيد رسيد، سعيد جميع محبّان و شيعيان علي را جمع كرده مكتوب سليمان بر ايشان خواند. همه از روي طوع و رغبت قبول نموده جوابي به سليمان نوشتند و او را در اين باب تحسين بسيار نموده و تحريض بليغ كردند.

و نيز نامۀ ديگری به مثنّي بن مخزمةعبدي‌، كه از رؤساي شيعيان بصره بود، نوشت‌. او نيز شيعيان را جمع كرده و از همه در اين باب بيعت گرفته به سليمان نوشت كه‌: ما گروه‌ شيعیان علي‌، عليه‌السّلام‌، را هرگاه اشاره كنيد با همگی در مقام خدمت و اطاعت ايستاده‌ايم‌:

در كامل‌التواريخ مسطور است كه ابتداي اتّفاق اين جماعت توّابين بر طلب خون امام‌ حسين‌، عليه‌السّلام‌، در سال قتل امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، بود كه سال شصت و یکم است‌، امّا ظهور ايشان بعد از موت يزيدبن معاويه در سال شصت و چهارم‌ شد. و در اين مدّت به فرموده‌ٴ سليمان بن صُرَد از جميع شيعيان مال زکات مي‌گرفتند و پيش‌ عبداللّه بن وال‌التميمي جمع مي‌كردند تا در وقت كار در مصالح لشكر خرج كنند. و در اين سال كه يزيد بن معاویه به مستقر خود رفت و ابن‌زياد از عراق متوجّه شام گشت شيعیان علي‌ به اطلاع سليمان رساندند كه در اين زمان كه عراق از گماشتگان يزيد خالي است، باید شروع به گرفتن انتقام كرد كه بهتر از اين فرصت به دست نمي‌آيد.
سليمان گفت‌: هنوز مصلحت نيست‌؛ زیرا اكثر معارف كوفه در قتل امام‌ حسين‌، عليه‌السّلام‌، شريكند و چون ما طلب خون آن حضرت بكنيم ايشان با ما جنگ خواهند كرد. و حالا با ما آن مقدار سپاه نيست كه ما به مدد ايشان با اين‌ جماعت مقاومت توانيم كرد و اين زمان كه يزيد مرده مردم بيشتر از پيشتر به ما اتّفاق خواهند كرد. پس مصلحت در آن است كه جمعي از مردم دانا به اطراف و جوانب ولايات فرستاده‌ شود تا به تجديد مراسم بيعت پرداخته نوعي نمايد كه ما را قوّتي و شوكتي تمام حاصل شود.

و در اين اثنا از طرف ابن زبير(که در مکه شورش کرده بود)، عبداللّه‌بن يزيد و ابراهيم بن محمّد طلحه به ضبط كوفه در رسيدند؛( عبداللّه بن‌يزيد براي نمازگزاردن و ابراهيم بن محمّد براي جمع‌آوري خراج به كوفه آمده بودند؛ رک  الكامل‌، ج 5، ص 317) حال آنكه مردم كوفه پيش از آمدن ايشان عمروبن حريث را كه گماشتۀ ابن‌زياد بود از شهر بيرون كرده بودند.

* * *

قیام مختار

و از جمله وقايع اين سال آمدن مختار است به كوفه و دعوت نمودن مردم را بر طلب خون‌ شهيد مظلوم ابي‌عبداللّه الحسين‌. تفصيل اين قضيّه [را] در كامل‌التواريخ ابن‌اثير چنين ايراد نموده كه شيعيان اميرالمؤمنين علي‌، عليه‌السّلام‌، دائماً سب‌ّ مختار مي‌كردند و از جمله دشمنان‌ اهل بيتش مي‌شمردند. سبب اين آن بود كه در وقتي كه امام حسن جهت جنگ معاويةبن‌ ابي‌سفيان به مداين آمد و معاويه به مكر و حيله لشكر آن حضرت را چنان بفريفت كه جمعي‌ اوباش از ايشان بر سراپرده‌ٴ امام حسن ريخته بر آن حضرت طعن زدند، بنابراين امام‌حسن از آنجا كوچ كرده به قصر ابيض مداين درآمد و حاكم آنجا در آن وقت سعيد بن مسعود ثقفي‌ بود عموی مختار، و مختار در آن زمان جوان بود. چون ديد كه مردم از امام حسن‌، عليه‌السّلام‌، برگشته‌اند و برتری حكومت معاويه آشکار است به عم‌وی خود گفت‌: اگر جاه و حكومت میخواهي‌ حسن‌بن علي را گرفته پيش معاويه فرست‌. سعيد گفت‌: لعنت خدا بر تو باد كه به واسطه‌ٴ جاه‌ دنيوي فرزند رسول خدا ، جَل‌ً جَلاله‌، را كه پناه به منزل من آورده مي‌خواهي بگيرم و به دشمن‌ بسپارم‌! به هر روی از آن وقت مختار مورد طعن شيعيان اميرالمؤمنين علي بود تا آنكه در زمان حكومت يزيد امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. چون مسلم به كوفه رسيد اوّل كسي‌ كه با او بيعت كرد مختار بود و مسلم را به سراي خود فرود آورده، یاری بسیار مي‌نمود. اتّفاقاً در وقتي كه مسلم‌بن عقيل در كوفه ظهور كرد مختار در كوفه نبود و به جهت امر مهمی به دهي‌ از دهات خود كه او را لُقْفٰا میگفتند(هر سه نسخه‌: لعفا. اين محل‌ّ در تاريخ طبري و معجم‌البلدان ((لقف‌)) ثبت شده است‌. مجموعه‌ٴ چاههايي كه داراي‌ آب شيرين و در بالاي منطقه‌ٴ قوران قرار دارد و مزرعه و نخلستان هم ندارد.) رفته بود. چون خبر بيرون آمدن مسلم‌بن عقيل به او رسيد همان لحظه بي‌توقّف با جمعي از مواليان سوار شده خود را به باب‌الفيل كوفه رسانيد. چون مختار به آنجا رسيد نماز شام بود. ديد كه از جانب عبيداللّه زياد، عمروبن حُرَيْث با جمعي كثير با رايت ابن زياد در آنجا ايستاده‌. مختار متحيّر بماند. چون خبر آمدن مختار به‌ عمروبن حريث رسيد او را امان داده طلبيد. امّا علي‌الصباح عمارةبن وليد(مراد، عمارةبن وليد بن عُقبه است‌) به ابن‌زياد رسانيد كه امشب مختار با جمعي كثير به مدد ابن عقيل آمده بود و چون ديد كه كار او از پيش نرفت‌ پناه به عمروبن حُرَيْث برده والحال با اوست‌. پس ابن زياد كس فرستاد و مختار را طلبيده‌ گفت‌: شنيده‌ام كه با جمعي كثير به نصرت ابن عقيل آمدي‌. مختار گفت‌: من اين كار نكردم‌، بلكه من با رايت عمروبن حريث بودم‌. عمرو نيز گواهي داد كه مختار با من بود. پس ابن‌زياد قضيبي كه بر دست داشت بر روي مختار زد چنانچه يك چشمش كور شد و گفت‌: اگر عمرو گواهي نمي‌داد تو را به ابن‌عقيل مي‌رسانيدم‌. و بعد از آن دستور داد مختار را به زندان بردند. القصّه‌؛ مختار در زندان ابن‌زياد بود تا آنكه امام‌حسين‌، عليه‌السّلام‌، شهيد شد. بعد از آن‌ عبداللّه‌بن عمر به واسطۀ آنكه خواهر مختار زن او بود پيش يزيد شفاعت كرده مختار را از بند ابن‌زياد خلاص كرد. امّا ابن‌زياد او را از كوفه اخراج نمود. پس مختار به جانب حجاز آمد و در وقت خروج عبداللّه بن‌زبير با او بيعت كرد،( مختار با اين شرط با ابن‌زبير بيعت كرده بود كه از اوامر و نواهي او بيرون نرود.) چنانچه در حين محاصره حصين‌بن نمير با ابن‌زبير بود، راضي از وضع او نبود، بنابراين در رمضان سال شصت و چهارم از مكّه بيرون‌ آمده خود را به كوفه رسانيده و آنجا شروع در دعوت مردم كرد و ايشان را بر طلب خون امام‌ حسين تحريض مي‌نمود. و جمعي از شيعيان به او بيعت كردند و طايفه‌اي ديگر گفتند: ما سليمان بن صُرَد را بر خود امير ساخته‌ايم و او در مقام آن آمده كه انتقام از اعداء آل محمّد بستاند. پس مختار با سليمان ملاقات كرده گفت‌: هرگز فرصتي به از اين نخواهيم يافت كه يزيد مرده و پسرش ترك حكومت كرده و احوال بني‌اميّه در كمال آشفتگی و سقوط است‌، بايد كه‌ ظاهر شوي و کار خود را انجام دهي‌. سليمان گفت‌: هنوز وقت آن نيست‌. مختار چون اين كلمه از سليمان شنيد از او مأيوس گشته بيرون آمد و گفت‌: اين مرد خرف‌ شده و فرتوت‌. جنگ كار او نيست‌؛ چه‌، فرصتي چنين از دست مي‌دهد و اهمال مي‌ورزد. بعد از آن نامه‌اي از محمّد بن حنفيّه بيرون آورده به مردم نموده گفت‌: امام وقت اوست نه علّي‌بن‌ حسين زين‌العابدين‌،( مختار قبل از آمدن به كوفه‌، براي اينكه موقعيت خويش را تثبيت كند، نخست از امام سجّاد(ع‌) اجازه خواست تا مردم را به حمايت از وي بخواند و قيام خود را به نام او آغاز كند. امّا امام زين‌العابدين دعوت او را نپذيرفت‌. مختار چون از جانب امام سجّاد مأيوس شد، دعوت خود را به نام محمّد حنفيّه آغاز كرد.)  زيرا كه او به علم زياده است و به علي‌ّبن‌ابي‌طالب نزديكتر و به كتاب‌ خدا و سنّت مصطفي اعلم‌، و وصي‌ّ پيغمبر است‌. و مضمون نامه آن بود كه‌: چون‌ سليمان بن صُرَد در طلب خون امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، تقصير مي‌نمايد و در قتل قاتلان آن‌ جناب تاٴخير مي‌ورزد، بايد كه تو به كوفه روي و شيعه‌ٴ پدرم را جمع نموده بگويي كه بيرون‌ آيند و خون امام حسين را طلب كنند. و بايد كه بيعت مرا از كوفيان گرفته در ميان ايشان باشي‌ تا از اين جانب كس فرستاده شود. چون شيعيان اين نامه بديدند بسیاري از سليمان بن صُرَد رويگردان شدند و به مختار پيوستند و مختار با شيعه گفت‌: اگر سليمان بعد از اخراج گماشتۀ ابن‌زياد شهر را ضبط كرده بودي‌ هرگز ابن‌زبير را مجال آن نبودي كه عمّال خود را به كوفه فرستد. و مختار، محمّد حنفيه را مهدي‌ خواند و مردمان را گفت‌: سليمان كار را تباه گردانيد و من نزد وي مي‌نويسم‌، تا چه فرمايد.
امّا چون سليمان شنيد كه مختار در مقام مخالفت است و اهل شام به مروان حكم بيعت‌ كرده‌اند و او ابن‌زياد را به كوفه خواهد فرستاد، بسيار انديشه‌ناك شده تبعه‌ٴ خود را طلبيد و گفت‌: اگر مختار مي‌خواهد كه از قِبَل‌ِ محمّدحنفيه بيرون آيد هيچ مضايفه نيست‌، و امام‌زمان‌ علي‌ّبن‌الحسين است‌. ما تا آن زمان كه به مردم مقررّ كرده‌ام نرسد از قِبَل‌ِ امام علي‌ّبن‌الحسين‌ بيرون نخواهيم آمد، چرا كه پيش از آنكه ما جمعيت و استعداد به هم رسانيم اگر به دعوي‌ خون امام حسين بيرون آييم‌، بقيّةالسيف شيعۀ اهل بيت كه مانده نيز كشته شود.

 در اين اثناء شخصي از اهل شام كه در كوفه مي‌بود نزد عبداللّه‌بن‌يزيد،(در روضةالصفا به صورت عبداللّه‌بن زيد آمده است‌.) كه از جانب ابن‌زبير والي كوفه بود، رفت و گفت‌: اي امير از خود غافل مباش كه خوارج بسيار در اين شهر جمع شده طايفه‌اي از ايشان به مختار پيوسته‌اند و جمعي به سليمان بن صُرَد. و مي‌خواهند كه بي‌خبر به سراي تو درآيند و تو را هلاك كنند. مصلحت آن است كه بي‌خبر جمعي را به خانه‌ٴ مختار و سراي سليمان فرستي تا هر دو را گرفته به زندان برند. و اگر مي‌داني‌ كه اين معني بي‌جنگ ميسّر نخواهد شد استعداد جنگ بايد كرد. عبداللّه‌بن يزيد پرسيد: اين جماعت چه مذهب دارند؟ گفت‌: ايشان دعوي تشيّع مي‌كنند و خون حسين‌بن علي را طلب مي‌نمايند. عبداللّه گفت‌: من حسين را نكشته‌ام كه ايشان قصد من‌ كنند. آن كس كه حسين را كشته از جانب شام مي‌آيد، سزاوار آن است كه شيعيان با او محاربه‌ نمايند نه با من‌. بعد از آن فرمان داد كه تامردم به مسجد حاضر شوند. چون خلايق به مسجد حاضر شدند عبداللّه‌بن يزيد به منبر رفته بعد از حمد و ثناي الهي و درود پبامبرگفت‌: "اي مردمان‌، بدانيد چنين مي‌شنوم كه طايفه‌اي از شيعۀ علي اتّفاق نموده‌اند كه خون امام‌ حسين‌، عليه‌السّلام‌، از من طلب دارند. به خدا سوگند كه من حسين‌بن علي را نكشته‌ام و نگفته‌ام كه او را بكشند و به كشتن او راضي هم نبوده‌ام‌. من مي‌دانم [آنان‌] كه بر حرب آن‌ جماعت اتّفاق نموده‌اند چه كسانند، ليكن من با مسلمانان پيش از آنكه ايشان در مقام حرب‌ برآيند نمي‌خواهم كه حرب كنم يا ايشان را برنجانم‌. همه كس را معلوم است كه قاتل حسين‌بن‌ علي، پسر زياد است . خون آن جناب از او بايد طلبيد. مرا ابن‌زبير ــ كه او نيز طالب خون‌ حسين است ــ جهت ضبط كوفه فرستاده‌." بعد از اداي اين كلمات از منبر فرود آمده و به دستور سابق به حكومت مشغول شد و مختار و سليمان‌بن صُرَد هر روز جدا جدا به سلام مي‌رفتند.

طبری گوید که چون عبدالله بن یزید این سخنان را گفت، ابراهیم بن محمد بن طلحه او را ضعیف آرامش جوی خواند و گفت اگر کسی بر علیه ما قیام کند او را میکشیم و پدر را به جای پسر و پسر را به جای پدر و دوست را به جای دوست میگیریم و سردسته را به جای کسانش تا تسلیم حق شوند و به اطاعت گردن نهند. مسیب بن نجبه سخنش را برید و گفت پسر پیمانکشن ما را از خشونت و شمشیرت میترسانی و او را سب کرد و سخن امیر را تأیید نمود عبدالله بن وال تیمی نیز برخواست او را مذمت کرد. جمعی از عمال ابراهیم بن محمد و گروهی از همراهانش خشمگین شدند و به دفاع از او ناسزا گفتند و مردم نیز آنها ناسزا گفتند و مجادله کردند وقتی عبدالله بن یزید این وضع را دید فرود آمد و به خانه رفت. ابراهیم هم در حالی که میگفت سستی عبدالله بن یزید را به ابن زبیر گزارش خواهد کرد رفت.

 

 آرشیو موضوعی: تاریخ حکومتهای مسلمین

 

نظر دهید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:53  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام یک کتاب آنلاین دیگر را برایتان اینجا قرار میدهم. حتما بخوانید:

 

آداب طبّ و پزشكى در اسلام با مختصرى از تاريخ طبّ علامه سيّد جعفر مرتضى عاملى

 

آرشیو موضوعی: معرفی لینک

 

نظر دهید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:52  توسط مسلمان ایرانی 

سلام.

 

 مطلب این پست کمی طولانیست لذا آنرا در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:25  توسط مسلمان ایرانی  | 

گروهی از پان ایرانیستها از سر تعصب احمقانه خشیارشا چهارمین یا شاید بتوان گفت پنجمین شاه هخامنشی را «خشایارشای بزرگ» مینامند!! هر چند فساد این شاه خیلی زیادتر از این حرفهاست ولی در اینجا یک نمونه از فساد موجود در دربار هخامنشیان را ببینید:



«هرودوت» در کتاب نهمش گوید:

 خشیارشا از زمانی که از یونان برگشت در سارد اقامت داشت و در اینجا عاشق زن زیبای «ماسیس تس» برادر خود شد، ولی هر چند در مهرورزی خود پای فشرد، زن روی مساعدی نشان نداد و خشیارشا هم به ملاحظه برادر به زور متوسل نشد.بالاخره به نظر خشیارشا چنین رسید که اگر دختر برادر را برای پسرش داریوش بگیرد به زن برادر خود نزدیکتر و مورد توجه او واقع خواهد شد. پس چنین کرد و پس از جشن عروسی به شوش بازگشت و در آنجا دختر برادرش را به قصر خود احضار کرد زیرا در این زمان از مادر وی منصرف و عاشق خود او (یعنی دختر برادرش) شده بود!

 روزی ملکه ،آمس تریس، همسر خشیارشا پارچه هایی رنگارنگ به دست خود بافته لباس گرانبهایی برای شاه تهیه کرد و خشیارشا آن را پوشیده نزد آرتااینت،عروس و برادرزاده اش، رفت. سپس موقعی که فریفته دلرباییهای این زن بود ، بدو گفت از من چیزی بخواه تا هر چه خواهی بدهم. زن هم ابتدا از شاه قسم گرفت که آنچه بخواهد بدهد و سپس لباس شاه را طلب کرد!  شاه در موقعیت بدی قرار میگرفت چون ممکن بود ملکه که قبلا هم به رفتار او مظنون شده بود پی به ماجرا برد. پس از زن خواهش کرد که چیز دیگری از جواهرات یا سرداری لشکری بخواهد ولی هیچیک از این وعده ها آن زن را راضی نکرد! پس شاه مجبور شد به قول خود عمل کند!

 بزودی ملکه آگاه شد که لباس را آرتااینت میپوشد و فکر کرد که این مسئله را مادر آرتااینت بوجود آورده است. پس صبر کرد تا موقع جشن تیکتا ،یعنی جشن تولد شاه، شد ؛که در این روز شاه سر خود را با عطریات میسایید و عطایای زیاد به پارسیها میداد و شاه در این روز نمیتوانست خواهش پارسیان را رد کند. ملکه آمس تریس از شاه، زن برادرش ماسیس تس، را خواست تا به او تسلیمش کند. البته اینبار هم تلاش خشیارشا برای تغییر دادن نظر ملکه بیفایده بود! خشیارشا زن برادر را به ملکه سپرد و از برادر خواست که آن زن را فراموش کند و در عوض دختر شاه را بگیرد.برادرش قبول نکرد و شاه به خشم آمده گفت: حالا نه دختر من را داری نه زنت را.

 در زمانی که خشیارشا با با برادر در بحث بود ملکه قراولان شاهی را خواسته امر کرد زن ماسیس تس را گرفته ، سینه هایش را بریده پیش سگ بیندازند و بعد گوش و بینی و لبان او را بریده به خانه بازگرداندند.

  نتیجه این ماجرا قیام ماسیس تس شد که خشیارشا لشکری را برای دستگیری او پسرانش راهی کرد و آنها را کشت.

 

آیا چنین پادشاهی لایق احترام است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:52  توسط مسلمان ایرانی  | 

سلام. برای نقد مسیحیت لازم است که قدری با تفکرات آنها آشنا بشویم ولی من در این پست به جای بحث عقیدتی ترجمۀ یک مقاله شامل تناقضات کتاب مقدس را برایتان نوشتم.

 

لازم به ذکر است که مسیحیان عیسی(ع) را پسر خدا و از جنس خدایی میدانند.(در این مورد بعدا" بحث میکنیم)

از سوی دیگر مسیحیان خیال میکنند که کتبشان صد در صد به دور از تحریف مانده است و کاملا" درست و صحی میباشد. برای اینکه نشان بدهیم این کتاب هم از تحریف مصون نمانده و هم دچار مشکلات عدیده است آیا مطرح کردن ۱۰۱ تناقض کافیست؟

کتاب مقدس مسیحیان،شامل عهد عتیق و عهد جدید است که این دو نیز شامل چندین و چند کتاب دیگرند. چهار انجیل معتبرشان هم در کتب عهد جدید قرار دارد. باز لازم است بگویم که کتاب مقدس مسیحیان، بیشتر به کتاب داستان و موعظه شباهت دارد و به هیچ وجه با کتابی چون قرآن قابل مقایسه نیست چرا که قرآن بسیاری از حقایق را اثبات میکند ولی کتاب مقدس بیشتر به قصه گویی میپردازد.

بقیۀ بحث در ادامۀ مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:3  توسط مسلمان ایرانی  | 

اين كتاب ارزشمند از تاليفات علامه حسن حسن زاده آملي بوده و ايشان در اين مجموعه با براهين مختلف اثبات نموده اند كه قرآن مجيد هيچگاه تحريف نشده است.

لینک دانلود

 

 

منبع:http://downloadbook.org

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:13  توسط مسلمان ایرانی  |