تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

سفسطه و مغلطه

 این روش نیز یک روش همیشگی برای دین ستیزان است و از آن مانند سلاحی قدرتمند استفاده میکنند.

 سفسطه به نوعی متضاد فلسفه است و به معنای زبان بازی است. در واقع فرد سعی میکند با استفاده از روده درازی و با کمک گرفتن از بی دقتی مخاطب، ادعای گزاف خود را اثبات کند.به یک مثال ریاضی دقت کنید:

 

مثال:ثابت کنید 2=1!

 

پاسخ:

 

بصورت پیشفرض x را برابر با عدد 1 میگیریم:

x=1

 

پس رابطه زیر هم صحیح است:

x²-1= x²-x

 

حالا از (x-1) فاکتور میگیریم:

(x-1)(x+1)=x(x-1)

 

و (x-1) را از دو طرف ساده میکنیم:

x+1=x

 

حالا مقدار x را به آن میدهیم:

x=1 , x+1=x ---> 2=1

 

میتوانید تشخیص دهید در کجا از بی دقتی مخاطب سوءاستفاده میشود؟ با استدلالات مشابهی میتوان ثابت کرد هر مثلثی متساوی الساقین است و ...

حالا یک سفسطه را در حوزۀ شبهه افکنی و اسلام ستیزی ببینیم:

 

شبهه: پیامبر اسلام معصوم بود یا نه؟

 اگر بگویید معصوم بوده است جنایات او به اسم اسلام تمام میشود پس اسلام، دین صحیحی نیست!

اگر بگویید معصوم نبوده است پس جنایات او به اسم خودش خواهد بود و کسی که از خود چنین جنایاتی را انجام دهد لیاقت عنوان پیامبری را ندارد پس باز هم دینی که او ادعا میکند(اسلام) یک دین واقعی نیست زیرا پیامبرش پیامبر واقعی نیست!

 

پاسخ:

 

 این شبهه منرا به یاد این آیه از قرآن می اندازد:

 

مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاء كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ عنکبوت ۴۱

 

 حرفهای این شبهه افکنها هم درست مثل خانۀ یک عنکبوت سست و ناپایدار است!

 

شبهه افکن سعی دارد با پرسیدن یک سؤال ما را در شرایطی قرار دهد که هر جوابی دهیم به این نتیجه برسیم که دین اسلام، به حق نیست!

 

بله، شبهه افکن در اینجا از سفسطه بهره جسته است و در بین سخنان خود کلمه ای را گنجانده که ممکن است اگر دقت نکنیم واقعا" حرفش را باور کنیم!میتوانید نکتۀ انحرافی حرف او را تشخیص دهید؟

 

شبهه افکن در هر دو بند نتیجه گیریش از «جنایات پیامبر» سخن میراند! و این همان بخش انحرافی این شبهۀ سفسطه گونه است. پیامبر اسلام در طول زندگی خود مرتکب هیچ جرمی نشده است چه رسد به «جنایت»!

 

شبهه افکن بصورت پیشفرض پیامبر را جنایتکار فرض میکند و بعد این سؤال را میپرسد حال آنکه این پیشفرض یک تهمت است. البته وقتی به شبهه افکن بگوییم دلیلت چیست فورا" سراغ جعل سند میرود و یک حقیقت تاریخی را بصورت وارونه برای ما جلوه میدهد!

 

حال سراغ مثال دیگری برویم:

 شبهه: به آیه زیر توجه کنید:

 

سوره نور آیه ۳۳


... وَلَا تُكْرِهُوا فَتَيَاتِكُمْ عَلَى الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنًا لِّتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَن يُكْرِههُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدإِكْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

ترجمه آیت الله مکارم شیرازی:


  ...و کنیزان خود را برای دستیابی متاع ناپایدار زندگی دنیا مجبور به خود فروشی نکنید اگر خودشان میخواهند پاک بمانند! و هر کس آنها را (بر این کار) اجبار کند، (سپس پشیمان گردد،) خداوند بعد از این اجبار آنها غفور و رحیم است! (توبه کنید و بازگردید، تا خدا شما را ببخشد!)



عزیزان دلبند اگر توجه کنید این آیه میگوید:کنیزانتان را اگر خودشان میخواهند پاک بمانند به زنا مجبور نکنید. این جمله دارای یک قید و شرط است، شرط آن این است که کنیز خودش بخواهد پاک بماند، استنباط منطقی این است که اگر خودش نمیخواهد پاک بماند (مایل به تن فروشی است) اجبار وی به تن فروشی مجاز است، یا دستکم منع نشده است!

شبهه افکن این آیه را یک جواز برای ایجاد خانۀ فساد میداند!!!

 

پاسخ:

 

 دوستان عزیز مستحضرید که شبهه افکن در این مطلب با یک استدلال به ظاهر درست سعی کرده است به قرآن مجید، تهمتی بزرگ بزند. حال نکتۀ انحرافی کجاست؟ کمی فکر کنید.

 

 

 نکتۀ انحرافی اینجاست که عبارت "إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنًا" (اگر میخواهند پاکدامن باشند) یک عبارت شرطی نیست بلکه برای تأکید آمده است. بهترین گواه این ادعا ادامۀ آیه است:"عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا" (برای زندگی دنیا) سخن قرآن کاملا" مشخص است: کنیزانتان را برای متاع دنیا وادار به خودفروشی نکنید،آنهم در شرایطی که خود میخواهند پاکدامن بمانند.از سوی دیگر فرمان حد زنا نیز که پیش از این آیه نازل شده است، مؤید این امر است چراکه قرآن وقتی فرمان به حد زنا میدهد هرگز نمیگوید که این حد از کنیزان برداشته شده است:

 

الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِئَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ سورۀ نور آیۀ ۲

 

 حال شبهه افکن باید توضیح دهد که چگونه فردی اگر مایل بود میتواند تن به فحشا دهد ولی حد زنا هم باید بر او جاری شود؟!!!! فرض بگیریم اسلام به جرم این دلالی کردن به ارباب حد نزند(که البته میزند)، آیا کنیز دیوانه است که در شرایطی که میداند صد ضربۀ تازیانه انتظارش را میکشد تن به خودفروشی بدهد؟!(توجه دارید که آیۀ دوم سورۀ نور که حد زنا را مشخص کرده است پیش از آیۀ ۳۳ سورۀ نور نازل شده است پس زمانی که آیه ۳۳ نازل شده بود مسلما" مجازات خودفروشی هم مشخص بوده است.)

 

در ادامۀ شبهه افکنی، شبهه افکن میگوید:

 

ادامۀ شبهه: جالب اینجاست که اگر هم مجبور کردید خوب حالا بعد از این اجبار غفور و رحیم است و میبخشه!

 

ادامۀ پاسخ: اینجا نیز شبهه افکن مغلطه میکند. عبارت "وَمَن يُكْرِههُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدإِكْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِيمٌ " چنانکه آیت الله مکارم میفرمایند: «بعضى از مفسران در شأن نزول اين جمله گفته‏اند:" عبد اللَّه بن ابى" شش كنيز داشت كه آنها را مجبور به كسب در آمد براى او از طريق خودفروشى مى‏كرد! هنگامى كه حكم اسلام درباره مبارزه با اعمال منافى با عفت (در اين سوره) صادر شد آنها به خدمت پيامبر(ص) آمدند و از اين ماجرا شكايت كردند، آيه فوق نازل شد و از اين كار نهى كرد"»(" مجمع البيان" ذيل آيه مورد بحث و" تفسير قرطبى" [با مختصر تفاوت].)

«...تعبير این آیه براى اين است كه اگر صاحبان اين كنيزان مختصر غيرتى داشته باشند به غيرت آنها بر خورد مفهوم آيه اين است اين كنيزان كه ظاهرا در سطح پائينترى قرار دارند مايل به اين آلودگى نيستند شما كه آن همه ادعا داريد چرا تن به چنين پستى در مى‏دهيد؟! در پايان آيه- چنان كه روش قرآن است- براى اينكه راه بازگشت را به روى گنهكاران نبندد بلكه آنها را تشويق به توبه و اصلاح كند مى‏گويد:" و هر كس آنها را بر اين كار اكراه كند (سپس پشيمان گردد) خداوند بعد از اكراه آنها غفور و رحيم است" (وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ).


اين جمله چنان كه گفتيم ممكن است اشاره به وضع صاحبان آن كنيزان باشد كه از گذشته تاريك و ننگين خود پشيمان و آماده توبه و اصلاح خويشتن هستند، و يا اشاره به آن زنانى است كه تحت فشار و اجبار تن به اين كار مى‏دادند.»

پس میبینیم که منظور قرآن در اینجا این نبوده است که بگوید آنها را وادار به اینکار بکنید و بعد توبه کنید تا خدا ببخشد!! اگر منظور از بخشش صاحبان باشند هم منظور اینستکه کسانی که پیش از این، مرتکب این عمل میشدند را خدا میبخشد و همانطور که گفتیم بنا بر آیات سورۀ نور اساسا" اسلام اینکار را مجاز نمیداند که صاحبان بخواهند بدان ادامه دهند. از این گذشته برخی هم معتقدند بخشی از آیه که سخن از بخشش میراند، کنیزانی که اکراه داشتند را مد نظر قرار داده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:30  توسط مسلمان ایرانی  | 

با سلام. لینک زیر برای دانلود یک فایل ورد است که به شبهات اسلامستیزان در مورد قرآن و آنچه آنها تناقض و اشتباه در قرآن(!!) مینامند، پاسخ میدهد:

 

لینک دانلود

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:13  توسط مسلمان ایرانی  | 

این مقالات پاسخهایی دندان شکن به کتاب یکی از اسلامستیزان است که در اقدامی ناشایست، پیامبر خدا(ص) را با کوروش هخامنشی مقایسه نموده است!! و سعی کرده با تحریف شخصیتها پیامبر را تحقیر و کوروش را تعظیم کند.

 

 

بخش اول: تولد، کودکی و نوجوانی

 

قسمت اول: پیامبر(ص)

 

 نویسنده ضمن این نوشته ادعا میکند که از آنجا که پدر و مادر پیامبر خیلی زود مردند نشاندهندۀ این است که بدنهای ضعیفی داشتند و میخواهد تلقین کند که فرزندی ناقص یا ضعیف به دنیا آورده‌اند!! نویسنده فراموش کرده است که در آن زمان امکانات پزشکی چندان پیشرفتی ننموده بود و اینکه فرد تا چه حد عمر کند بیشتر به شانس بستگی داشته است تا میزان ضعف و قوت بدن! از این گذشته اگر واقعا" بدن آمنه و عبدالله ،پدرو مادر پیامبر، ضعیف بود، هرگز نمیتوانستند کودکی را، آن هم در شرایط بهداشتی آنروز و آب و هوای آن دیار، پشت سر بگذارند. لازم میدانم ذکر کنم که طبق تاریخ پدر پیامبر ،عبدالله، به لحاظ قوای جسمانی و شمشیرزنی و تیراندازی از قهرمانان زمان خویش بود پس این ادعای نویسنده بسیار غیرعقلانی است.در عین حال باید یادآور شویم که طبق تاریخ پیامبر دارای قوای جسمانی بالایی بود چنانکه بسیار کم بیمار میشدند و وقتی با زهری مهلک، مسموم شدند بدنشان ماهها در برابر این سم مقاومت کرد.

 در واقع به این نویسنده باید گفت که خواست خدا بود که محمّد(ص) یتیم باشد و در فقر زندگی کند تا حال مسکینان و یتیمان را درک کند و مانند شاهان نباشد که در زمانی که حاکمیت را به دست میاورند فقرا را فراموش میکنند!!

 

 نویسنده ضمن نوشتجاتی بسیار توهین آمیز در مورد پیامبر اسلام بدون هیچ سندی ادعا میکند که دایۀ پیامبر،حلیمه، وقتی پیامبر را بزرگ میکرد متوجه نشانه‌هايی از غش و ضعف در او شد و به همین خاطر قصد داشت او را به مادرش باز پس دهد!! این ادعای دروغین که این فرد اسلامستیز میاورد در هیچ کجای تاریخ نیامده است. برعکس آنچه این فرد مغرض میگوید طبق تواریخ حلیمه نقل میکند که زمانی محمّد(ص) را از مادرش گرفته است که سرزمینش دچار خشکسالی و خود و همسرش دچار فقر شدید بودند؛ اما به محض اینکه محمّد(ص) را از مادرش گرفتند سیل برکات بر آنها فرود آمد و حتی وقتی شیر دادن محمّد(ص) تمام شد و او را نزد مادرش برد از او خواهش کرد که او را به میان قبیله خود بازگرداند و محمّد(ص) را تا سن پنج سالگی نزد خود نگاه داشت.

 

 

 قصّه‌اي که نویسنده،به نقل از حلیمه، برای صحت سخن خود میاورد خیلی مضحک است بیایید آنرا ببینیم:

 

«روزی هنگامی که محمّد(ص) به همراه برادر رضاعیش مشغول مراقبت از گاوها بودند برادر رضاعی محمّد(ص) نزد من(حلیمه) و شوهرم آمد و گفت: دو مرد سفید پوش برادر قریشی من را گرفتند و بدنش را باز کردند و در داخل بدنش به جستجو پرداختند. من و شوهرم با شتاب به سوی محلی که محمّد(ص) در آن قرار داشت رفتیم و از او پرسیدیم چه اتفاقی افتاده؟» در ادامۀ ماجرا محمّد(ص) سخنان برادر رضاعیش را تأیید میکند و میگوید آن افراد سیاهی های قلبش را بیرون کشیده‌اند...

 

 نویسنده از این ماجرا نتیجه میگیرد که پیامبر از زمان کودکی دچار بیماری روانی هیستریکی بوده است!! اما در پاسخش باید بگوییم:

 

۱. هر داستانی که در تاریخ بیاید صحیح نیست بسیاری از وقایعی که در تاریخ نقل میشوند مانند همین داستان افسانه‌اي هستند. در غیر عقلانی بودن این داستان همین بس که بگوییم که مگر در قلب کودک خردسال سیاهی و ناپاکی وجود دارد که کسی بخواهد انرا بیرون بیاورد؟؟ در ضمن اگر نویسنده به هر سخنی که در تاریخ آمده ایمان دارد، چرا نبوّت پیامبر(ص) که به تواتر در تمام تواریخ آمده است را قبول نمیکند؟

 

۲.نویسنده فراموش کرده است که این ماجرا را محمّد(ص) نقل نکرده است که او را محکوم به توهم میکند. این ماجرا را ابتدا برادر رضاعیش نقل کرده و بعد محمّد(ص)(طبق داستانی که آمده) آنرا تأیید کرده است. پس باید سؤال کردکه آیا برادر رضاعی محمّد(ص) هم هیستریک داشته؟ و آیا هر دو در عالم غش یک چیز را دیده‌اند؟ واقعا" کسی که باید در عقلش شک کرد خود این نویسنده است!!

 

۳. حتی اگر این ماجرا واقعا" اتفاق افتاده بود هم نمیشد چنین نتیجه‌گیري ناجوانمردانه‌اي کرد؛ چرا که عالم ماوراءالطبیعه وجود دارد و ما وجود آنرا ثابت میکنیم. نویسنده میخواهد هر کسی را که از وجود عالم ماوراءطبیعه سخن میگوید را به بیماری روانی محکوم کند. در حالی که این خود نویسنده است که فکر و روحی بیمار دارد و فکر میکند هر کس برعکس خودش به ماوراءالطبیعه معتقد است بیماری روانی دارد!!!

۴.باید توجه داشت که این ماجرا هر چند در برخی کتب آمده ولی این نمیتواند قابل قبول باشد و بدیهیست که از اسرائیلیات است چرا که تأییدگر ادعای مسیحیون مبنی بر این است که شیطان در وجود هر کسی اثر داشته مگر عیسی مسیح!!

۵.اگر این ماجرا واقعیت میداشت هم نشانگر اعجاز بود و دلیلی محکم برا نبوت پیامبر محسوب میشد.

 

نویسنده در بخش دیگری از سخنان بی سر و ته خود ادعا میکند که از آنجایی که پدر و مادر حضرت محمد(ص) خیلی زود مردند آشکار است که او بدنی ضعیف داشته است!!!(این ادعای پوچ را در جهت همان ادعای واهی که پیامبر دچار بیماری هیستیکی بوده است، بیان میکند!). در پاسخ باید عرض کنیم:

 

۱.اینکه پدر و مادر در دوران کودکی فرزندشان بمیرند، چگونه میتواند اثبات کند که بدنهای ضعیفی داشته اند و در نتیجه این ضعف به فرزندشان به ارث رسیده است؟ حتی اگر بپذیریم که آنها بدنهای ضعیفی داشتند از کجا معلوم که فرزندی ضعیف نیز به دنیا میاورند؟

 

۲.ادعای ضعف بدنی عبدالله و آمنه یک ادعای ناشی از غرضورزی نویسنده است. اگر این فرد مغرض که تمام سخنانش را از روی دست مستشرقین یهودی و مسیحی برداشته است، کمی در اسناد دسته اول دقت میکرد میدید که در اسناد از دلاوریها و کمالات عبدالله سخنها آورده شده است. اساسا این ادعا که پدر و مادر پیامبر به خاطر ضعف بدنی مردند یک ادعای پوچ و فاقد سند است. بیماریها در آن دوران راه درمان دشواری داشتند و ممکن بود وقتی کسی دچارشان شود به هر دلیل بمیرد.

 

۳. اما تیر خلاص به این ادعای پوچ ماجرای کشتی گرفتن رکانه با پیامبر است! رکانه که به گزارش تاریخ فردی زورمند و گردن کلفت بود، وقتی دعوت پیامبر را شنید به خیال اینکه قویترین مرد روی زمین خودش است، پذیرفت که اگر پیامبر او را در کشتی به زمین بزند اسلام بیاورد!! طبق گزارش تاریخ این مرد دو بار با پیامبر گلاویز شد و با وجود اینکه فردی تنومند و از قدرتمندان قریش بود، هر دو بار زمین خورد و البته بعد از آن ادعا کرد که «این شخص جادوگر است»!!(بحارلانوار ج۱۵، ص۳۷۶ و منتهی الآمال ج۱، ص۱۸) همچنین از حلیمه دایۀ پیامبر نقل شده است که رشد جسمانی آن حضرت بیش از دیگران است(بحارلانوار ج۱۶، ص۱۷۸) پس سخن نویسنده با تاریخ نیز در تناقض است!

 

همچنین این نویسنده که خیال میکند که قرآن را پیامبر بر اساس توهماتش نوشته است، چرا توضیح نمیدهد، این همه اعجاز قرآن از کجا آمده است؟ چرا یک سوره مثل قرآن نمیاورد؟

 

 

 

 قسمت دوم: کوروش نامه

 

 حالا باید یک تودهنی محکم هم به نویسنده و تمام پان ایرانیستها بزنم تا یاد بگیرند که کوروش هخامنشی کسی نیست که بخواهد با پیامبر خدا مقایسه شود. میدانم از این نوشته‌ام تعدادی افراد تاریخپرست ناراحت میشوند طبق معمول به فحاشی میپردازند ولی برایم مهم نیست. این افراد بي‌غیرت که حاضرند برای بالا بردن مقام تاریخ کشور مقام پیامبر خاتم(ص) را پایین بیاورند بهتر است بروند و بمیرند. جای طرز فکر این افراد در اعماق چاههای فاضلاب است و من راهم را ادامه میدهم و فحاشی این افراد برایم مهم نیست.

 

 برویم سر اصل مطلب: نویسنده در جایی که دارد از کوروش سخن میگوید برعکس آنچه که در مورد پیامبر میاورد ،که سعی دارد فقط سخنان عجیب و غیر قابل قبول مورخین را بیاورد، با تمام قدرت سعی دارد روی آنچه کوروش بوده است، سرپوش بگذارد و فقط جاهای مثبت را بیان کند.

 

 در مورد کودکی کوروش کتزیاس سخنان زیادی نگفته است. کزنفون و هرودوت منابع مختلف ما در مورد کودکی کوروش هستند.

  کزنفون در مورد کودکی کوروش میگوید که رابطۀ او با پدربزرگش ،پادشاه ماد، خیلی خوب بود و این باعث شد که در ناز نعمت بزرگ شود (نگاه کنید به تاریخ ایران باستان،حسن پیرنیا، صفحات۲۲۸ تا ۲۳۲) پدر کوروش هم پادشاه پارس و دست نشاندۀ شاه ماد بود و او را در سیستم مدارس افسانه‌اي پارس قرار داد که کوروش در آنها اصول جنگیدن و شکار کردن و ... را فراگرفت. مسلم است که چنین کودکی در زمان بزرگی خود نه به فکر فقرا است و نه به چیزی جز فتح و فتوح و مقهور کردن ملل میاندیشد. البته در بحثهای آینده میبینیم که چنین شد.

 

 در نوشته های هرودوت آمده که هر چند کوروش نوۀ پادشاه ماد بود ولی او بخاطر خوابی که دید، قصد کشتنش را داشت و وزیر شاه ماد که مأمور کشتن او بود او را به چوپانی سپرد و چوپان او را به جای کودک مردۀ خود نگاه داشت و زن چوپان که سپاکو نام داشت به او شیر داد. به هر حال چند سال بعد در یک ماجرای جالب پادشاه ماد به هویت این کودک پی برد:

 

«چون طفل به سن ده سالگی رسید، همبازی امیرزادگان شد. پس از آن روزی اتفاق افتاد که همسالگان او، در موقع بازی، متفق شدند که شاهی انتخاب کنند و کوروش  را که به او "پسر چوپان" میگفتند،شاه کردند ... بعد در حین بازی یکی از رفقایش نخواست حکم او را اجرا کند و کوروش امر کرد او را به سختی تنبیه کنند» وقتی شاه ماد ماجرا را شنید کوروش را خواسته از او پرسید که تو چگونه جرأت کردی با پسر مرد اول من چنین کنی؟ کوروش پاسخ داد: من را به شاهی برگزیده بودند و و حق با من بود!!(تاریخ ایران باستان حسن پیرنیا صفحه ۲۱۱) در اینجا شاه ماد مشکوک میشود و به زودی هویت کوروش لو میرود!

 

 واقعا" چقدر سخت است فکرش را بکنیم که کسی که در سن کودکی در یک بازی ساده دستور میدهد کسی را به جرم نافرمانی به شدت بزنند وقتی به شاهی واقعی برسد چه میکند؟ البته در مقالات بعدی معلوم میشود!! فقط اینرا هم به کسانی که فحش دادند بگویم تا پیشاپیش پاسخشان را دیده باشند:

 

هرودوت میگوید از آنجا که  معنی اسم سپاکو،که به کوروش شیر داده بود،  در زبان مادی سگ ماده است وقتی کوروش به پارس بزگشت مردم پارس میگفتند: «کوروش را یک سگ ماده بزرگ کرده و شیر داده است!»(تاریخ ایران باستان حسن پیرنیا صفحه ۲۱۳)


برخی افراد نادان که گویا اصلا از اصل ماجرا خبر ندارند به من میگویند:«مگر لازمۀ مسلمانی توهین به شاهان پیشین(به قول خودشان نیاکانمان!!) است؟» در پاسخ به این افراد نادان باید عرض کنم که نخیر لازمۀ آن این نیست بلکه این پان ایرانیستهای بیشعوری مثل نویسندۀ آن مطلب هستند که فکر میکنند برای رسیدن به آرمانهای باستانیشان پیامبر را تحقیر کنند. من هم فقط جواب این حماقت را دادم. در ضمن من از اینکه از شخصیتهای پوچی مثل کوروش حقیر بخواهند بت بسازند متنفرم، پس با این بتسازی مبارزه میکنم و این نقد تند بر کوروش که اگر خدا بخواهد ادامه هم خواهد داشت، را عرضه کردم. ببخشید اگر به بتهای مسخرتون توهینی شده!! من به کوروش به عنوان یک پادشاه که مثل کریمخان زند از کشتن دشمنان خودداری میکرده، احترام میگذارم ولی نه تنها استعمارگریها و جنگطلبیهایش را فراموش نمیکنم بلکه با روال بتسازی از او نیز به شدت مبارزه مینمایم.


 

 
 

این مقالات به به مرور زمان ادامه خواهند داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:6  توسط مسلمان ایرانی  | 

نسب محمّد(ص)

 

 نسب محمّد(ص)، به اسماعیل، ذبیح الله، باز میگردد. بنا به نظر شیعه اجداد محمّد(ص)، همگی مؤمن و موحد بوده و هرگز به پرستش غیر خدا نپرداخته اند.

 

پدر محمّد(ص)، عبدالله بن عبدالمطلب، فرزند بزرگ قبیلۀ قریش بود، که حاکمیت شهر مکه، واقع در سرزمین حجاز عربستان، را در دست داشت. چنانکه پیش از این گفته شد. مسجدالحرام و در قلب آن خانۀ کعبه، در شهر مکه قرار داشت. ابراهیم(ع) این محل را، مرکز یکتاپرستی قرار داد ولی بدبختانه به خاطر جهل بشر این محل به مرکز بت پرستی عربستان تبدیل شد و خانه کعبه را از بتهای قبایل پر کردند. لازم به ذکر است که عبدالله طبق قول معروف، وقتی دو ماه یا کمی بیشتر از بدنیا آمدن فرزندش گذشته بود، از دنیا رفت.

 

 مادر پیامبر خدا(ص)، آمنه نام داشت که گویند از نظر فضیلت و مقام بالاترین زنان قریش و از قبیلۀ بنی زهره بود. مادر آمنه نیز از زنان بزرگ روزگار خویش بود.

 

ولادت محمّد(ص)

 

 گویند محمّد(ص)، در شهر مکه و در سال عام الفیل متولد شدند.نام این سال را به واسطۀ ماجرای حملۀ ابرهه،با سپاهی سوار بر فیل، به خانۀ کعبه و نزول عذاب الهی بر ایشان، عام الفیل نامیده اند که معنایش «سال فیل» است.

 

 به لحاظ تاریخ مسیحیان، نیز ولادت پیامبر را برخی 580 میلادی و گروهی 573 میلادی دانسته اند. به هر حال به لحاظ تاریخ هجری زمان ولادت پیامبر 53 پیش از هجرت است و شکی در آن نیست.

 

 در روز ولادت با سعادت محمّد(ص)، بین شیعیان و اهل سنت،به اندازۀ چند روز اختلاف نظر وجود دارد و مورخین مختلف تاریخ میلاد ایشان را هشتم، دهم، دوازدهم و هفدهم ربیع الاول دانسته اند.

 

 در مورد محل دقیق ولادت پیامبر خدا(ص) نیز اختلاف نظر وجود دارد. برخی گویند در خانۀ محمّد بن یوسف ثقفی به دنیا امد و برخی گویند در شعب بنی هاشم متولد گردید. برخی اخبار کم اعتبار دیگر نیز موجود هستند که بعضی از آنها محل ولادت را خارج از مکه میدانند.

 

 در مورد نامگذاری پیامبر(ص) نیز دو نظر وجود دارد. برخی گویند در خواب آمنه مأمور شد که نام «محمّد» را بر او بگذارد و برخی گویند عبدالمطلب این نام را بر او نهاد و علت را چنین توصیف کرد: «میخواستم در آسمان نزد خدا و در زمین نزد مردم ستوده باشد» (محمّد یعنی ستایش شده، ستوده)

 

حوادثی در شب ولادت

 

 گویند در شب میلاد محمّد(ص) حوادثی چند رخ داد که نشانگر ظهور کسی بود که بزودی به ظلمها پایان میدهد. بنده از آوردن آنها خودداری میکنم ولی برای تحقیق در مورد آن میتوانید به کتاب «امالی» شیخ صدوق مراجعه نمایید.

 

دوران شیرخوارگی

 بزرگان قریش و مکه را عادت بر آن بود که نوزادان خود را برای شیردادن و بزرگ کردن به زنان قبایل بادیه‌نشین میسپردند و این عمل علل مختلفی داشت و از آن جمله این بودکه: هوای آزاد و محیط صحرا برای رشد و تربیت سالم بچّه مناسب است، زنان خودشان زمان آزاد بیشتری داشته باشند و اینکه اعراب صحراء زبان فصیحتری داشتند.

 

محمّد(ص) را ابتدا برای شیر دادن به ثویبه سپردند و سپس حلیمۀ سعدیه از بادیه آمد و او را برای شیر دادن به بادیه برد. برخی میگویند روزهای نخست را خود آمنه به محمّد(ص) شیر داده است.

 

 ابن هشام از حلیمۀ سعدیه نقل میکند که زمانی که شیردادن محمّد(ص) را پذیرفت سالی بود که دچار قحطی و خشکسالی بودند و پس از پذیرفتن پیامبر، برکات بر او نازل گردید. از این رو وقتی محمّد(ص) دوساله شد و او را نزد مادرش برد از او خواست که او را به میان قبیله خود بازگرداند که این درخواست مقبول واقع شد. منابع شیعی هم از حلیمه نقل میکنند که برعکس سایر کودکان که صبح با کسالت بیدار میشوند همیشه با شادابی و پاکیزه از خواب برمیخواست.

 

  برخی مورخین سنّی از ماجرای شق سینه در دوران پس از شیرخوارگی سخن میگویند و آن اینکه جبرئیل روزی بر محمّد(ص) که در حال نگهداری از گله بود، نازل شد و سینه‌اش را شکافت و لخته خونی از قلب محمّد(ص) بیرون کشید و گفت این بهرۀ شیطان است از تو! حلیمه چون پی به ماجرا برد او را نزد مادرش برد که البته مادرش در مورد شأن و مقام و شرایط ولادت او سخنان فراوان بدو گفت. اما این ماجرا از دیدگاه منتقدانه قابل قبول نیست و علل آن عبارت است از:

 

۱. هر داستانی که در تاریخ بیاید صحیح نیست. بسیاری از وقایعی که در تاریخ نقل میشوند مانند همین داستان، افسانه‌اي هستند. در غیر عقلانی بودن این داستان همین بس که بگوییم که مگر در قلب کودک خردسالی سیاهی و ناپاکی وجود دارد که کسی بخواهد انرا بیرون بیاورد؟؟ مگر خدا همه را پاک خلق نمیکند؟

 

۲. باید توجه داشت که این ماجرا هر چند در برخی کتب آمده ولی این نمیتواند قابل قبول باشد و بدیهیست که از اسرائیلیات است چرا که تأییدگر ادعای مسیحیون مبنی بر این است که شیطان در وجود هر پیامبری اثر داشته مگر عیسی مسیح!!

 

۳. اساسا" خیلی غیر عقلانی است که معصومیت با خارج کردن لختۀ خون بدست آید.

 

۴.اگر معصومیت اینگونه بدست میاید چرا پیامبران پیشین و و ائمه چنین ماجرایی را تجربه نکردند؟

 

 ۵. میدانیم که معصومیت از طرف خدا به فرد داده میشود ولی با این داستان اینگونه به ما تلقین میشود که در شرایط آزمایشگاهی قادر به ایجاد عصمت در انسانها هستیم!

 

 در مورد بازگرداندن محمّد(ص) از سوی حلیمه ابن اسحاق گوید: مسیحیان حبشی محمّد(ص) را دیدند و به حلیمه گفتند ما او را از دست تو خواهیم ربود و به شهر و دیار خود خواهیم برد، زیرا میدانیم آینده‌اي درخشان دارد. حلیمه از ترس مسیحیان حبشی پیوسته مراقب او بود تا وقتی که او را به مادرش تحویل داد.

 

مورخین شیعه نیز نقل میکنند که فال بینی در بازار عکاظ محمّد(ص) را دید و فریاد زد: این کودک را بکشید ولی حلیمه او را پنهان کرد و به میان قبیله خود برد.

 

به هر روی اکثر مورخین معتقدند پیامبر خدا تا سن پنج سالگی در بین قبیلۀ سعد زندگی کرد و سپس حلیمه او را به نزد مادرش برد.

 

بازگشت به مکه و رحلت آمنه

 

 وقتی محمّد(ص) به مکه باز میگشت در بین کوچه‌هاي مکه حلیمه او را گم کرد و سراسیمه به نزد جدش آمد و موضوع را گفت و قریشیان به دنبال او گشتند و او را در بالای شهر مکه یافتند و نزد جدش بردند.

 عبدالمطلب بسیار به محمّد(ص) علاقه و توجه داشت و در این مورد در تاریخ ماجراهایی موجود است.

 با آمدن محمّد(ص) به مکه مادرش تصمیم گرفت فرزند خود را برای دیدار خویشاوندانش به یثرب ببرد. متأسفانه در بازگشت از این سفر در منزلی به نام «ابواء» آمنه بیمار شد و وفات یافت و در همان مکان به خاک سپرده شد.

 

------------------------------------------------------

منابع اصلی:

 

۱. زندگانی حضرت محمّد(ص) ]منبع شیعه[

۲.خورشید نبوت ]منبع سنّی[

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14:48  توسط مسلمان ایرانی  | 

با سلام. در این پست به برهان نظم پرداخته ام. این پست در ادامه پستهای مربوط به راههای اثبات خداست.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 5:19  توسط مسلمان ایرانی  | 

با سلام برای خواندن آنلاین کتاب بر روی لینک زیر کلیک کنید:

 

کتاب حقوق اجتماعی و فلسفه حقوق بشر در اسلام

تألیف آیت الله حسن زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:56  توسط مسلمان ایرانی  | 

 با سلام. امروز میخواهیم به یکی از شبهات کودکانۀ اسلامستیزان و نامسلمانان بپردازم. متن شبهه را بصورت خلاصه میبینیم:

 

شبهه: الله نام بتی بود در عصر جاهليت عرب. اين بت در کعبه نگهداری ميشد و هنوز هم در کعبه قرار دارد(!!) مسلمانان نيز بت ميپرستند ولی فقط يک بت را! اما الان ملاهای مسلمان اين امر را مخفی ميکنند و ميگويند الله نام خدايی در آسمان است!

 

پاسخ:

 

 

۱. اسلام ستیزان هیچ سندی برای این ادعای خود معرفی نمیکنند. ما چیزی که هیچ سندی ندارد را نمیپذیریم.

 

۲.حتما" شنیده اید که در زمان یکی از خلفا، فردی پرسیده بود: الله در زمین است یا در آسمان؟ پاسخ را علی(ع) فرمود: خدا در همه جا هست چه در زمین، چه در آسمان. البته اگر الله نام بتی در کعبه بود، البته خلیفه پاسخ این فرد را اینگونه میداد: به مسجدالحرام برو و الله را ببین!

 

۳.یکی از شبهاتی که زنادقه در بحث با مسلمین مطرح میکردند این بود که چگونه به خدایی ایمان میاورید که نمیشود او را دید؟ خب اگر خدای مسلمانان ،یعنی الله، بتی در کعبه بود، مسلمانان فورا" پاسخ میدادند که به کعبه برو و خدا(الله) را در آن ببین!(پاسخ این شبهه که خدا را نمیتوان دید اینستکه: خدا جسم ندارد تا دیده شود. آیا میتوانیم از آنجایی که صدا را نمیبینیم، بگوییم صدا وجود ندارد؟)

 

۴. قرآن در بخشی از مباحثات پی در پی با اهل کتاب میفرماید:

 

وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِؤُونَ

 سورۀ توبه آیه ۳۰

 

بنا بر مفاد این آیه از قرآن، یهودیان و مسیحیان جزیرةالعرب، عزیر و مسیح را فرزندالله(فرزند خدا) مینامند. پس آشکار است که مسیحیان و یهودیان عربزبان نیز خدا را الله مینامیدند.

 

 حقیقت امر نیز همین است. الله ترکیبی است از ال(حرف تعریف) و اله(=خدا) وقتی حرف تعریف ال در ابتدای اله قرار میگیرد، خدا بودن را انحصاری میکند. در واقع الله نیز یعنی خدایی که فقط خودش خداست؛ یا همان خدای یگانۀ خودمان. حقیقت هم همین بود که مشرکین قریش، مسیحیان و یهودیان نیز به الله اعتقاد داشتند. زیرا الله همان خدای یکتای فارسیست. زرتشتیان با وجود اینکه اسم پروردگارشان را اورمزد میدانند، او را خدا نیز مینامند. همچنین مسلمانان، مسیحیان و یهودیان ایرانی نیز به جای الله، پدرآسمانی و یهوه که نام پروردگار در دینشان است، پروردگار را خدا مینامند. علت اینستکه در ایران و زبان فارسی خدا، همان پروردگار است و الله در عربی نیز همین خدای فارسیست ولی با این تفاوت که بر یگانه بودنش نیز تأکید است. قریش به الله اعتقاد داشتند زیرا او را از زمان ابراهیم میشناختند ولی برایش شریکهایی قائل بودند که در کعبه قرارشان میدادند. چنانکه قرآن میفرماید وقتی از مشرکین بپرسی چه کسی آسمان زمین را خلق کرده است، میگویند الله! (سورۀ عنکبوت آیۀ ۶۱)

 یهودیان عرب هم الله را همان یهوه میدانستند ولی آن فرقه از یهودیان که در مدینه مقیم بودند عزیر را فرزند الله یا یهوه میدانستند.

 مسیحیان عرب نیز، الله را همان پدر آسمانی میدانستند ولی عیسی را فرزند الله یا پدر اسمانی میدانستند .

 

مؤید این ادعای من، آیۀ ۳۰ از سورۀ توبه است که با هم آنرا دیدیم.پس جای سؤال است که این اسلامستیزان که بعضی از آنها مسیحی و یهودی هستند، در مورد یهودیان و مسیحیان مقیم عربستان که آنها نیز خدای دین خود را به لفظ عربی، الله مینامیدند، چه میگویند؟ آیا آنها هم بتی در خانۀ کعبه را میپرستیدند؟

 

۵.بیایید فرض محال بگیریم که الله نام بتی در کعبه بوده است. خب حال بیایید این دو آیه از قرآن را که در مورد رفتن موسی و برگزیدگان یهود به طورسینا است را ببینیم:

 

اِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ بقره ۵۵

 

وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَـكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ موسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ اعراف ۱۴۳

 

 این دو آیه بیان میدارند که یهودیانی که همراه موسی(ع) بودند به او گفتند میخواهیم «الله» را "آشکارا" ببینیم. پاسخ الله این بود که «هرگز» منرا نخواهید دید. بعد در اثر اسرار این افراد، خداوند پرتویی از نور خود را بر کوه نازل فرمود ولی کوه منهدم شد و پرتو همچون صاعقه، بیهوششان کرد.

 

حال جای سؤال است که اگر الله نام بتی در کعبه بود؛ چرا مسلمین که در زمان نزول آیات همگی اهل جزیرةالعرب بودند همگی کعبه و بتهای آنرا دیده بودند، به این دو آیه اعتراض نکردند که "ما الله را در کعبه دیدیم چرا موسی «هرگز» نمیتوانست او را ببیند؟"

 

۶. نمیدانم این افراد چه دلیلی دارند که یک بت در کعبه قرار دارد؟ این افراد اگر راست میگفتند اقلا یک عکس از این بت میگرفتند تا ما هم آنرا ببینیم. حالا خوبه درب خانه کعبه رو هر سال باز میکنن و جاسوسهاشون هم برای بررسی رفتار متقابل بین مسلمین توی مکه حضور دارن!


دلیل خیلی مهمتر از شش دلیل فوق هم اینستکه اگر پیامبر تبلیغگر پرساتش یک بت بود، چرا در سخن خودش و در قرآن اینقدر از پرستش بتها بدگویی میشود؟؟


 

پس باز هم ادعای اسلامستیزان مردود است. واقعا تعجب میکنم که برخی میخواهند با این ادعاهای سست اسلام را زیر سؤال ببرند!

 

اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 17:13  توسط مسلمان ایرانی  | 

بر روی لینک زیر کلیک کنید تا بتوانید کتاب کشکول را بخوانید البته هنگام تعویض صفحات باید آنلاین باشید:

 

متن کتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 16:21  توسط مسلمان ایرانی  | 

 سلام. نوروز، سال نو و همچنین ایام الله میلاد خیرالبشر(ص) را به تمام دوستان عزیزم، تبریک میگم.

 

 قرار نبود به این زودیها به نقد بهائیت بپردازم اما توهینهای پیاپی یک بهائی تندرو به نام آرمان ،که پیش از این با نام «شادی»(!!) کامنت میگذاشت، من را بر آن داشت که ضعفهای بی پایان بهائیت را به این موجود بیفکر یادآوری کنم.

 

 بهائیت را میتونیم یک فرقۀ ضاله، بنامیم چرا که هیچ شباهتی به یک مکتب الهی ندارد. این مکتب تمام ابعادش را با حرفهای روز تطبیق داده است و سعی دارد تمام سخنانش را با حقوق بشر و امثال آن یکسان جلوه دهد. خدایی که بهائیت معرفی میکند خداییست که به قول خودشان ارتداد را برداشته است! البته آنها نیز خدا را با لفظ جلالۀ «الله» صدا میزنند ولی اللّهی که آنها از آن دم میزنند یک الله دیگر است! در این مورد در آینده بسیار مفصل توضیح میدهم.

 

 از سویی بهائیان سعی دارند با حسن خلق و اینطور ادا و اطوار فرقۀ خود را تبلیغ کنند. به کار گرفتن دخترهای خوشگلشان را نیز از مبلغین مسیحی آموخته‌اند و دخترهایشان را چه در ایران و چه در خارج از ایران برای تبلیغ پیش میفرستند! مظلوم نماییهای آنچنانی هم میکنند ولی هر کس کامنتهای این آرمان(شادی) را دیده باشد به خوبی میفهمد که این اراذل نه تنها مظلوم نیستند بلکه بسیار ظالم هستند به راحتی به اسلام اهانت میکنند. چنانکه همین آقا(خانم) مسلمانان را وحشی نامید!

 

ریشه های بهائیت

 

 همه میدانیم که بهائیت از مکتبی منحرف به نام بابیت برخواست. ولی ریشۀ اصلی بهائیت در یک فرقۀ ضاله به نام شیخیه است که بابیت خود از آن برخواسته است. پس به شیخیگری میپردازیم:

 

 شیخیگری را شیخ احمد احسائی به وجود آورد. وی در زمان فتحعلیشاه قاجار در کربلا میزیست. فردی بود زاهد، باهوش و زباندار.در ایران، عراق و عربستان(به جغرافیای امروزی) معروفیت داشت. او از علمای بزرگ عصر خود بود، به طوری که وقتی به ایران آمد، فتحعلیشاه و پسرانش به استقبالش شتافتند.

 

 شیخ احمد احسائی از یک سو شیعۀ بسیار متعصبی بود و از سوی دیگر به فلاسفۀ یونانی دلبستگی داشت و لذا مانند تمام پیروان فلسفۀ یونانی سخنان ارسطو و افلاطون را بدون هیچ حرفی، میپذیرفت. شیخ سرانجام دگرگونیهایی در تشیع پدید آورد و آنرا گاه در لفافه و گاه به کنایه بیان کرد.

 

برای توضیح آنچه شیخ ادعا کرد باید پیشاپیش بگوییم که در فلسفه بحثی هست به نام «علل چهارگانه». افلاطون و ارسطو و سایر فلاسفه گفته‌اند برای پدید آمدن یک چیز چهار علت لازم است(برای مثال برای ساختن یک صندلی به علل زیر نیاز داریم):

 

۱) «علت فاعلی» یا وجود کسی که صندلی را بسازد

 

۲)«علت مادی» یا چوبی که صندلی با آن ساخته میشود

 

۳)«علت صوری» یا شیوه و شکلی که صندلی با آن ساخته میشود.

 

۴)«علت غایی» یا هدف از ساختن صندلی که میتواند نشستن بر روی آن باشد.

 

حال شیخ احمد احسائی با توجه به این بحث میگوید:

 

«علل چهارگانه، همان آفریده شدن امامان ما میباشند»! و در تفسیر آن میفزاید:

«آفریننده  این امامان بوده‌اند، روزي‌دهنده و گرداننده نیز آنها هستند، خدا رشتۀ کارها را به دست آنها سپرده است»!!

 با توجه به سخنان بالا به نظر میرسد که خداوند که تا پیش از محمد(ص) خودش سکاندار(!) جهان بود با ولادت ائمۀ معصومین، کار را به دست انها سپرد و خود به استراحت پرداخت!

 

جالب اینکه شیخ ادعا نموده است که ائمه آفریننده هم بوده‌اند، جالب اینکه با این ادعا، با توجه به برهان نظم، ائمه نیز، خود خدا بوده‌اند!!

 

او در ادامۀ این خزعبلات، بدنهای ما(شیعیان یا کل انسانها؟!) را نیز از امامان خواند! و گفت هرگاه امامی بخواهد میتواند در بدن یک نفر حلول کند. او برهان خود را نیز برخی روایات غیرعقلانی قرار داد، از جمله اینکه که علی(ع) در یک شب در چهل محل مختلف میهمان شد!

 

البته هر عاقلی میفهمد که این حدیث جعلیست. براستی علی چرا باید دعوت چهل نفر را با هم اجابت کند تا مجبور شود جسم این و آن حلول کند؟! و مگر در شهرهای کوچک آن زمان شهرها چند نفر جمعیت داشتند که در یک شب چهل میهمانی برگذار میشده است؟ آیا میزبانان نمیتوانستند زمان میهمانیشان را هماهنگ کنند؟ در ضمن این عمل در صورت وقوع یک معجزه است، غیر از اینستکه معجزه فقط به اذن الله و برای هدایت مردم و نشان دادن قوای فراطبیعی پیامبران صورت میگیرد؟ چگونه است طبق این حدیث امام برای رسیدن به تمام مهمانیها، معجزه میکند؟!!

 

 وی در مورد معراج پیامبر با توجه به نظر غلط آنروز در مورد عناصر اصلی(خاک، آب، باد و آتش) گفت:

 

 پیامبر ما چون به معراج می رفت، در گذشتن از کرۀ آب عنصر آبی خود را و در گذشتن از کرۀ باد عنصر هوائی و در گذشتن از کرۀ آتش عنصر آتشی خود را انداخت تا بتواند از تن و چهارچوب مادی به در آید و رها گردد سپس قادر باشد از کره‌های آسمانی بگذرد.

 

در واقع میخواهد بگوید که روان پیامبر به معراج رفته است و معراج غیرجسمانیست.

 

 شیعیان دو دسته بودند. یک گروه اصولیون بودند که معتقد بودند که برای درک صحت احکام فرعی باید مبنائی فقهی داشت و چنین احکامی را الزاماً باید بر مبنای قرآن، اخبار، اجماع، عقل و اجتهاد برآورد نمود. گروه دیگر اخباریون بودند که میگفتند مبنای استنباط و پذیریششان احادیث نقل شده از ائمه، بدون توجه به میزان سندیت حدیث است! شیخ احمد احسائی هم از اخباریون بود.

  البته کاملاً واضح است که مبنای تفکرات اخباریون سست است، چرا که صرف اینکه یک حدیثی از امامی نقل شده باشد اصلاً دلیل نمیشود که واقعاً آن امام آن سخن را بر زبان آورده باشد و بدون طی مراحلی که احادیث جعلی آشکار میشوند، ما با کوهی از احادیث روبرو هستیم که گاهاً با یکدیگر و در مواردی با خود قرآن نیز در تناقضند!

 

 شیخیگری نیز بر اساس یکی دو حدیث غیرمستدل و پس از آن با چند تجزیه و تحلیل بر مبنای فلسفۀ یونانیان(ترکیب فلسفه و مذهب) توسط شیخ احمد احسائی ایجاد شد. شیخ پس از محکوم شدن از سوی علما، مانند صوفیان و اسماعیلیان، به تفسیربرأی و تأویل قرآن و احادیث نیز پرداخت:

 

 هر شیء علاوه بر شکل ظاهری دارای باطنی نیز هست و «تأویل» پل صراط که معنی ظاهری آن پل جسمانی است معنی باطنی آن «ولایت» میباشد، اینگونه برداشت و تفسیر را «تأویل» گویند.

 

 این بحث را در واقع مدتها قبل اسماعیلیان مطرح کرده بودند. شیخ احمد با این تأویلات چند چیز را در تفکرات تغییر داد و بدین طریق از شیخیگری از شیعه جدا شد. یکی از آنها بحث معراج بود که در بالا آمد. دومین تغییر در مورد معاد  بود:

 

 انسان در معاد با جسم و عنصر ظاهر نمیشود بلکه در قالب «هورقلیائی» است که انسان دوباره جان میگیرد.

 

 واژۀ «هورقلیائی» را شیخ از صائبیها، در خلال اقماتش در بصره فراگرفته بود! وی در تشریح این سخن میگوید:

 

  هورقلیائی لغت سریانی است که در این زبان صاحب آن را «صبی یا صائب» مینامند و اکنون در بصره و اطراف آن زیاد هستند.

 

 شیخ احمد معتقد بود که در معاد و قیامت انسان با جسم هورقلیائی زنده میشود و چون حقیقت انسان روح است معاد هم روحانیست.وی پس از روحانی خواندن معاد، اصل معاد را حذف کرد و ادعا کرد که معاد لازمۀ اعتقاد به خدا و قرآن و نبوت، نیست و لزومی ندارد معاد را اصلی از اصول دین بشماریم. البته وی در ادامه اصل عدالت را نیز از اصول شیعه برداشت و گفت لزومی ندارد به آن نیز به چشم یک اصل بنگریم.

 

 پس از تغییرات فوق شیخ احمد احسائی به سراغ اصل امامت آمد و ادعا کرد که امام به مفهوم «حجت» که از خاندان پیغمبر است، امام به معنی پیشوا، و دیگر امام به معنای پیشنماز و در پاره‌اي از مواقع منظور از امام کسیستکه در اموری از او تأسی میکنند. بدین ترتیب بحث خالی نبودن زمین از حجت خدا و حدیث «من مات و لم یعرف امام زمانه...» را اینطور توجیه کرد که منظور از امام بزرگان شیعه یا به عبارت دقیقتر «شیعیان کامل» در زمانهای مختلفند!

  شیخ احمد احسائی ادعا میکند که امام غایب در قالب «هورقلیائی» میباشد و زندگی روحانی دارد! و هر کس که به مقام شیعۀ کامل رسید امام در وجود او حلول میکند!

 

  مشکل طرز فکر شیخ این بود که با این نگرش هر ننه قمری میتوانست بیاید بگوئید که امام در وجودش حلول کرده است! چنانکه جناب باب هم همینکار را کرد.

 

 واقعاً قابل توجه است که با پذیرش طرز فکر شیخیه باید بپذیریم که هزار و صد سال، را تمام مسلمین در گمراهی کامل به سر میبرده‌اند و در حدود بیش از هزار سال حتی یک مؤمن واقعی هم یافت نمیشود! زیرا تمام امت اسلامی خلاف این نظر میاندیشیدند!!

 

 

اگر واقعاً این همه سال مردم به خطا میرفتند خداوند حکیم چرا هیچ حجتی را برای هدایت بشر نفرستاد؟ چرا باید این گوهر راهنما(شیخ احمد احسائی!!) با بیش از هزار سال تأخیر سر و کله‌اش پیدا میشد؟ اگر زمین خدا از حجت خالی نیمشود(همانطور که شیخیها نیز مثل ما قبول دارند) چرا حجت خدا نیامد و این گمراهی را بنمایاند؟

 

   از سوی دیگر چنین نتیجه گیریهایی به صورت فلسفی و با قیاس بین چند روایت غیرمعتبر ممکن نیست و باید در صورتی که هورقالیائی در کار باشد به صورت مستقیم در قرآن و روایات سخنی در مورد آن آمده باشد. یک چهارم قرآن در مورد معاد است. پس چه دلیلی دارد،که چیزی که شیخی ها ادعا میکنند، در قرآن و روایات معتبر نباشد؟؟

 

 هرکس متن بالا را بخواند درک میکند که تفکرات شیخیه تا چه حد بی پایه است. این مکتب سست و ضعیف خود بعدها پایۀ ایجاد بابیت شد که در پستهای بعد آنرا نیز بررسی میکنیم.

 

اگر منوی نظرت باز نشد اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:40  توسط مسلمان ایرانی  | 

در این قسمت لینک دانلود سخنرانی شهید مطهری رو در دو قسمت قرار دادم:

 

عدل الهی1

عدل الهی2

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:14  توسط مسلمان ایرانی  |