تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

اگر چه آثار و آفات «بی ایمانی» روشن است، ولی به برخی از آثار آن اشاره می‌شود:


1 – پوچی گرایی:


کسی که خدا را باور ندارد و زندگی انسان را در ارتباط با نظام هستی پوچ و بی هدف می‌داند و معتقد نیست که جهان بر اساس طرح و نقشۀ قبلی توسط طراح حکیم و هدفدار، لباس هستی به تن کرده تا هدف و مقصدی از پیش تعیین شده داشته باشد.
چنین دیدگاهی زندگی را فاقد هدف و معنی و جهت می‌سازد.


2 – فقدان آرامش روحی:
کسی که به خدا ایمان ندارد، توجه او تنها به دنیا است و جز دنیا و لذات آن هدف و خواسته دیگری ندارد. نتیجه طبیعی این بینش آن است که نگران از دست دادن چیزی است که دارد، و حسرت چیزی که ندارد می‌خورد، از این رو هرگز روی آرامش نمی‌بیند. خدا در مورد کسانی که از یاد او فاصله گرفته‌اند می‌فرماید: «کسی که از یاد من رو گرداند، زندگانی او تنگ می‌شود» نیز می‌فرماید: « آگاه باشید که تنها با یاد خدا و ارتباط به او دل‌ها آرام می‌گیرد».(2)
آلوین تافلر، نویسنده مشهور آمریکایی در توصیف جامعۀ غربیِ جدا شده از دین می‌نویسد: « افسردگی روانی همه گیر شده است، تقریباً هیچ خانواده‌ای بدون نوعی ناهنجاری روانی وجود ندارد. زندگی روزمره به طرز افتضاح‌آمیزی کیفیت خود را از دست داده است. اعصاب همه خرد است».(3)

3 – فرار از مسئولیت:
کسی که خدا را باور دارد، معتقد است که همۀ کارهای او در نامۀ اعمالش ثبت می‌شود، از این رو خود را در برابر حق تعالی مسئول می‌شناسد. اما کسی که خود را در برابر خدا مسئول نمی‌داند، در عمل بنده و بردۀ هوی و هوس است.
اساساً یکی از علل گرایش به مادیگری و انکار مبدأ و معاد، گریز از مسئولیت‌ها و کسب آزادی برای هر گونه هوسرانی و ظلم و بیدادگری و گناه و شکستن هر گونه قانون الهی است.(4) چنان که قرآن می‌فرماید: «بل یرید الانسان لیفجر امانه؛(5) انسان می‌خواهد جلو او برای گناه باز باشد».


4 – احساس تنهایی:
دوری از خدا آن چنان مردم را گرفتار بحران عاطفی کرده و زندگی‌شان را به حیات بی‌روح و سرد و فاقد روابط انسانی تبدیل ساخته که هر کس تنها به فکر خویش است.
پناه بردن به حیوانات و همدم و همراه شدن با آنها تلاشی است برای پر کردن خلأ و بحران عاطفی موجود.
«تافلر» بحران عاطفی پدید آمده در غرب را (که نتیجه بی ایمانی و دوری از آموزه‌های دینی است) به «طاعون رو به گسترش» تعبیر می‌کند.
وی ضمن بر شمردن آثار این بحران در جوامع غربی می‌نویسد: تنهایی امروز چنان همه جا گیر شده، که به طرز باور نکردنی به صورت یک تجربۀ مشترک درآمده است. امروزه افراد کمی پیدا می‌شوند که به چیزی مهم‌تر و بهتر از خودشان احساس تعلق کنند.(6)


5 – دگرگونی ارزش‌ها و انقلاب در معیارها:
یکی از آثار بی ایمانی، دگرگونی ارزش‌های اخلاقی و فضایل انسانی است.
در جامعۀ جدا شده از دین،‌اخلاق و افکار و رفتار‌های زشت، زیبا معرفی می‌شود.(7)پستی ها و خودفروشی‌ها که در شأن و شخصیت انسان نیست، نشانه افتخار و تمدن و روشنفکری شمرده می‌شود. نیز بدبختی‌ها و سیه‌روزی‌ها، خوشبختی تلقی می‌گردد.
انقلاب در معیار‌ها باعث شده که «معروف» را جای «منکر» و منکر را جای معروف نشانده و آن چنان مورد استقبال قرار گیرد که نویسندۀ معروف آمریکایی می‌نویسد. بربریت و جنایت در جامعه آمریکائی مُد شده ‌است.(8)


6 – حیرت و سرگردانی:
قرآن کریم در این زمینه می‌فرماید: «کسانی که ایمان به آخرت ندارند... در طریق زندگی «حیران و سرگردان» می‌شوند.»(9)
چرا امروز با وجود پیشرفت‌های شگفت انگیز علوم و فنون و صنعت شاهد گسترده تر شدن افسردگی‌های روحی، اضطراب و استرس‌ها هستیم؟ چرا هر چه به دانش و پیشرفت‌های علمیِ‌ بشر افزوده می‌شود، حیرت و سرگردانی آنان نیز فزونی می‌گیرد و چه کنم، چه نکنم، بلای رو به گسترش و فراگیر شده است؟


7 – عدم پای‌بندی به اصول اخلاقی:
از آن جا که مذهب پشتوانۀ اخلاق است، کسی که ایمان ندارد، خود را متعهد به رعایت موازین اخلاقی نمی‌داند و هر جا با منافع مادی او در تزاحم بود، به راحتی آن‌ها را کار می‌گذارد.
وی با شعار «هدف وسیله را توجیه می‌کند» از زشت‌ترین رفتارها برای رسیدن به اهداف غیر انسانی خود بهره‌‌می‌گیرد.


تذکر:


1 - آن چه به عنوان پیامدهای بی‌ایمانی ذکر شده قسمتی از واقعیت‌ها است. در این جا مجال ذکر و بیان همه آن‌ها نظیر پیدایش سوء ظن و بدبینی و عدم اعتماد میان انسان‌ها و عافیت طلبی و ظهور انواع بیماری‌ها جسمی و روحی نیست.
2 – هرگاه خواستید حقیقتی یا آثار وجودی چیزی را دریابید، لازم است آثار عدم وجود آن یا آثار و پیامدهای وجودی نقطه مقابل آن را نیز بشناسید.
شناخت آثار و نتایج ایمان در زندگی فردی و اجتماعی بشر را مورد مطالعه قرار می‌دهید.


پی نوشت:

1 – طه (20)، آیه124.
2 – رعد (13)، آیه 28.
3 – موج سوم، ص 288.
4 – تفسیر نمونه، ج 25، ص 279.
5 – قیامت (75)، آیه 5.
6 – موج سوم، ص 9 – 507.
7 – زیّن لهم الشیطان اعمالهم / نمل (27)، آیه 24.
8- موج سوم، ص 504.
9 – نمل، آیه 4.

 

منبع: سایت پاسخگو

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 22:6  توسط مسلمان ایرانی  | 

 

دشمنان اهل بیت(ع) گاهی برای پایین بردن ارزش قیام عاشورا، سعی میکنند اینگونه نشان دهند که آغازگر جنگ امام حسین(ع) بوده است. در زیر یکی از این تلاشهای این افراد را به همراه پاسخش میبینیم:

شبهه: در لهوف سید بن طاووس ، که از کتب مراثی ابا عبدالله الحسین است ، آمده که وی هنگام خروج از مکه به جانب عراق ،در منزلگاهی به نام " تنعیم" توقف نمود. این تنعیم ، حدود دو فرسنگی مکه قرار داشته است( معجم البلدان ، یاقوت). باقی ماجرا را از خود لهوف می آورم(تهران،نشر پیام عدالت،۱۳۸۶، ص۸۷) ثم سار الحسین علیه السلام حتی مر بالتنعیم ، فلقی هناک عیرا تحمل هدیه قد بعث بها بحیر بن ریسان الحمیری عامل الیمن الی یزید بن معاویه فأخذ علیه السلام الهدیه ، لان حکم امور المسلمین الیه.
ترجمه:
حسین که بر او درود باد ، رفت تا به تنعیم رسید. در آن جا به کاروانی برخورد که حامل هدایایی از بحیر بن ریسان، حاکم یمن برای یزید بن معاویه بود.[حسین] ، هدایا را تصرف کرد. برای این که حُکم کارهای مسلمانان در اختیار او بود.

***

این بدان معناست که جناب حسین بن علی ، کاروانی را که حامل هدایای حکومتی بود ، مصادره کرد. و این بدان معناست که او به محض خروج از مکه ، با این کارش ، در وضعیت جنگی قرار گرفت. او دیگر در وضعیت تدافعی نبود. او که در حکومت ، منصبی نداشت که بخواهد به حسب آن ، کاروانی را تفتیش کند!
لکن با مصادره ی یک کاروان تقریبا حکومتی ، او دیگر عملا آغازگر جنگ شده بود. این حکایت را غیر از لهوف در چند جای دیگر نیز دیده ام:

- ترجمه ی تاریخ طبری ، ج7 ، ص 2968.
- ترجمه ی کامل ابن اثیر،ج11 ، ص 139.
- اخبار الطوال دینوری، ص 245.
- منتهی الآمال ، محدث قمی ، ج2 ،ص478.
- نهایه الأرب فی فنون الأدب ، نویری ، ج 20 ،ص409.
- مثیر الأحزان ، ابن نما حلی ، ص 42.
ذکر این ماجرا در جاهای دیگر هم آمده

 

پاسخ: همانطور که شبهه ساز، اشاره کرده است، گزارش فوق در منابعی که ذکر کرده است، و برخی منابع دیگر آمده است . البته بهتر بود روایت را کامل می آوردند تا جلوه ای از زیبایی های رفتار امام حسین علیه السلام وبرخورد عادلانه و منصفانه آن حضرت با شتربانان و حاملان هدایا و ابعاد اخلاقی این نهضت نیز بیان می شد . در ادامه این گزارش اینچنین آمده :
امام حسین علیه السلام اموال را ضبط کرده و به شتربانان فرمود هرکس می خواهد با ما به عراق بیاید کرایه اش را کامل می دهیم و به نیکی با او مصاحبت خواهیم کرد ، هر کس هم دوست دارد از اینجا از ما جدا شود کرایه اش را به اندازه راهی که طی کرده به او می دهیم . سپس حساب هر کس را که از او جدا شد پرداخت کرده ، مزدش را به طور کامل داد و به آن کس که با او آمده بود کرایه و جامه ای عطا نمود.(تاریخ طبری ج5 ص386،ارشاد شیخ مفیدج2ص 68)


اما اینکه با این عمل امام را آغازگر جنگ بدانیم درست نیست زیرا :

اولا: قبل از این بنی امیه و یزید بودند که مبارزه را آغاز کرده بودند ، آنجا که یزید به ولید بن عتبه نامه می نویسد ودستور می دهد حسین بن علی وعبد الله بن زبیر و عبد الله بن عمر را دستگیر کند و آنها را تحت فشار قرار داده وازآنها بیعت بگیرد. آنجا که مروان در دارالاماره نزد امام حسین خطاب به حاکم مدینه می گوید: این مرد را حبس کن و مگذار از نزد تو بیرون برود با از او بیعت بگیر یا گردنش را بزن .(تاریخ طبری ج5ص339 ،تذکرة الخواص ص236 ، ارشاد ج2ص33) و آنجا که در حرم امن الهی قصد ترور امام حسین را می کنند و امام به جهت ناخوشایند بودن و کراهت داشتن از کشته شدن در حرم مجبور می شود قبل از انجام مناسک حج، در هشتم ذی حجه از مکه خارج شوند تا هتک حرمت حرم نشود. (لهوف ص82 ، البدایه و النهایه ج8 ص 159)

ثانیا: امام حسین از سوی هیچ یک از دشمنان (یزید ، ابن زیاد ،ابن سعد و...)به خاطر این کار آغاز گر جنگ معرفی نشده است ، و مشکل اساسی بیعت امام با یزید یود که امام حاضر نبود به هیچ وجه این ذلت را بپذیرد ، وآغاز و پایان جنگ و قیام همین بود.

حال ممکن است برخی بپرسند که امام چه حقی داشته است که اموال این کاروان را مصادره کند؟ در پاسخ به این پرسش عرض خواهیم کرد:

با سلام وسپاس از توجه شما اعتقاد شیعه این است که حاکم حقیقی اسلام امام معصوم علیه السلام است و همه چیز در اختیار اوست و تصرف امام دربیت المال بر اساس موازین شرعی و جایز است ، از طرفی این اموال دارد به طرف حاکم طاغوتی می رود که همه تصرفاتش باطل است یزید غاصب مقام امامت سیاسی و بیت المال است و غصب ، ملکیت و ولایت را تغییر نمی دهد و امام آنچه را که حقش و در ولایتش بوده گرفته است . شبیه این مورد توسط امام حسین علیه السلام در زمان معاویه هم اتفاق افتاد .

رده بندی موضوعی: پاسخ به شبهات سیره معصومین ، شبهات وهابیت

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:10  توسط مسلمان ایرانی  | 

این مطلب را روی وبلاگ دیگرم در نقد مسیحیت قرار داده بودم، اینجا تکرار میکنم:

  مبلغین مسیحی زمانی که میخواهند جوانان ما را به سوی مسیحیت، جلب کنند، مدام از دین محبت و این که خدا محبت است، سخن میگویند. مسیحیان خود را بره های خدا میدانند!! و در حین تبلیغ هم سعی میکنند، مثل همان بره بی آزار جلوه کنند، ولی آیا این ظاهر برّه مانند، باطن آنها را نشان میدهد یا جوانان ما با گرگهایی در لباس میش روبرو هستند؟

  میخواهیم با هم به بررسی این مهم بپردازیم. من فکر میکنم که با پاسخ به سه پرسش زیر ما به پاسخ سؤال فوق را نیز خواهیم دانست:

  1. آیا خدایی که کتاب مقدس مسیحیان نشان میدهد، به راستی خدای محبت است؟
  2. آیا مسیحیت دین محبت و دوستی است؟
  3. مسیحیت به کدامیک دعوت میکند: خدا یا شیطان؟

 

حال با هم به بررسی پاسخ پرسشهای فوق میپردازیم:

 

1.آیا خدایی که کتاب مقدس مسیحیان نشان میدهد، به راستی خدای محبت است؟

 

  پاسخ پرسش فوق بدون شک منفی است. خدایی که کتاب مقدس معرفی میکند، فرمان به کشتار انسانها و حتی زنان و حتی کودکان و حتی حیوانات میدهد:

يَهُوَه صبايوت چنين ميگويد: آنچه عماليق به اسرائيل كرد، بخاطر داشته ام كه چگونه هنگامي كه از مصر برميآمد، با او در راه مقاومت كرد.   پس الان برو و عماليق را شكست داده، جميع مايملك ايشان را بالكل نابود ساز، و بر ايشان شفقت مفرما بلكه مرد و زن و طفل و شيرخواره و گاو و گوسفند و شتر و الاغ را بكش"

(اول سموئیل15: 3و2)

 

 

"اما از شهرهاي‌ اين‌ امت‌هايي‌ كه‌ يَهُوَه‌، خدايت‌، تو را به‌ ملكيت‌ مي‌دهد، هيچ‌ ذي‌نفس‌ را زنده‌ مگذار. بلكه‌ ايشان‌ را، يعني‌ حتيان‌ و اموريان‌ و كنعانيان‌ و فَرِزّيان‌ و حِوّيان‌ و يبوسيان‌ را، چنانكه‌ يَهُوَه‌، خدايت‌، تو را امر فرموده‌ است‌، بالكل‌ هلاك‌ ساز."

(تثنیه20: 17-16)

 

و امثال این آیات در کتاب مقدس بسیارند. خب با این حساب، خدایی که فرمان به کشتار زنان و کودکان بدهد، را هیچ عاقلی "خدای محبت" نمینامد و در مورد چنین خدایی نمیگوید که "خدا محبت است!"

 

حضرت عیسی(ع) که به خیال مسیحیان خدای پسر است، چطور؟

 

 در مورد حضرت مسیح نیز طبق کتاب مقدس، وضع به همین منوال است. حضرت عیسی(ع) طبق کتاب مقدس مسیحیان، به خاطر شکستن قانون و به خاطر ریاکاری با فریسیان مخالفت کرد و آنها را ملامت نمود و شاهد رفتار پرخاشگر عیسی(ع) در مقابل فریسیان در باب 23 از انجیل متی هستیم.

در مورد شخصیت عشق و مرحمت عیسی(ع) چطور؟ او غیر مسیحی و یهودیان، را به "سگ" منتسب میکند(متی6:7 و 26:15). او همچنین درخواست کمک زن غیریهودی، را رد کرد.(متی15: 25-23) عیسی(ع) با تازیانه به مردمی که حرمت روز شنبه را نگه نمیدارند، حمله میکند، و آنها را از معبد بیرون میکند و سکه‌های صرّافان را بر زمین میریزد و تختهایشان را واژگون میکند(یوحنا15:2). عیسی(ع) گفت: "امّا آن‌ دشمنانِ من‌ كه‌ نخواستند من‌ بر ايشان‌ حكمراني‌ نمايم‌، در اينجا حاضر ساخته‌ پيش‌ من‌ به‌ قتل‌ رسانيد."(لوقا27:19) و همچنین عیسی(ع) کودکان را بخاطر گناهان مادرشان خواهد کشت.(مکاشفات یوحنا23:2)

 

پس میبینیم که به کار بردن واژگانی دربارۀ محبت، از طرف کسانی که خدای پدر و خدای پسرشان، را اینگونه توصیف میکنند، امری غیر عقلانی است.

 

 

2.آیا مسیحیت، دین محبت و دوستی است؟

 

  پاسخ این پرسش نیز، بدون شک منفی است. با نگاهی به تاریخ مسیحیت میبینیم که اینطور نیست.

به غیر از آنهمه آدمکشی و انسانسوزی که به اسم دین در داخل اروپای مسیحی هزاران نفر را به کام مرگ کشید، در مقابل یهودیان و مسلمین نیز، مسیحیان اوج وحشیگیری خود را نمایاندند. در زیر فقط به چند مورد از دهها مورد جنایات مسیحیان اشاره میکنم:

 

- کشتار و نسل کشی وحشیانۀ یهودیان در دوران قرون وسطی تا جایی که یهودیان اروپا به دولت مسلمان عثمانی پناهنده شدند.

 

***

 

-کشتار مسلمین مقیم اسپانیا پس از سقوط دولتهای اسلامی آندلس، آنهم بعد از صدور اجازۀ اقامت برای مسلمین در قرن پانزدهم میلادی! باقیماندۀ این گروه نیز بعد از فاجعۀ انسانی توسط کشتیهای عثمانی نجات یافتند.

 

***

 

-کشتن مردم عادی بیت المقدس، اعم از زن و کودک آنهم در مسجدالاقصی و بعد از امان دادن به آنها! در سال ۱۰۹۹ میلادی و در اولین جنگ صلیبی.

 

***

 

-کشتن اسرای مسلمان سلجوقی و خوردن گوشت تن آنها برای ترساندن جاسوسانی که در بین سپاه صلیبی حضور داشتند در اولین جنگ صلیبی.

 

***

 

-کشتن ۲۰۰ اسیر مسلمان عثمانی، در آخرین محاصرۀ قسطنطنیه، در پاسخ به کشته شدن ۴۰ نفر از نیروهای بیزانسی در حین عملیات پارتیزانی بر ضد عثمانیان در سال ۱۴۵۳ میلادی. بیزانسیها حتی سرهای بریدۀ این اسرا را بر روی باروها قرار دادند تا عثمانیها ببینند!

 

***

 

- در حملۀ روسها به قلعه اسمعیل در ساحل رود دانوب، در سال ۱۷۹۰ میلادی فرمانده روسها بخاطر نداشتن غذا به سربازانش دستور داد از گرفتن اسیر خودداری کنند و روسها تمام مدافعین قلعه را اعم از کسانی که تسلیم شدند یا زخمی شدند را کشتند و حتی یک نفر را زنده نگذاشتند!

 

***

 

-در شورشهای جدایی یونان از دولت عثمانی در سال ۱۸۲۱ میلادی، یونانیهای شورشی اقدام به کشتار مسلمین کردند و حتی به زنان و کودکان نیز رحم نکردند به همین خاطر است که الان در یونان تعداد مسلمانان خیلی کم است.

 

***

 

-در ۲۴ اوت ۱۵۷۲ در شب عید سنبارتلمی کلیساهای پاریس ناقوسهای خود را به صدا در آوردند. کاتولیکها شب هنگام به خانه های پروتستانها ،که قبلا آنها را با صلیب سرخ علامتگذاری کرده بودند، هجوم بردند و نه تنها مردان و زنان پروتستان را کشتند بلکه به کودکانشان نیز رحم نکردند و آنها را نیز از دم تیغ گذراندند!  این کشتار وحشیانه از پاریس به به شهرهای دیگر فرانسه سرایت کرد و در طول دو هفته، ۳۰۰۰۰ نفر از فرانسویها به جرم اعتقاداتشان توسط کاتولیکها کشته شدند. پاپ، رهبر کاتولیکهای جهان، به مناسبت این کشتار بیرحمانه و ددمنشانه، شهر رم را چراغانی نمود و مدالی را به یادگار این کشتار منتشر کرد.

 

 

 

 

پروتستانها چطور؟

 

 

سفسطه ای که معمولاً اینگونه مواقع از سوی پروتستان-مسیحی ها، مطرح میشود این است که این وقایع مربوط به کلیسای کاتولیک و ارتدوکس است و به ما ربطی ندارد! گذشته از اینکه فرقۀ ضالۀ پروتستانت، یک فرقۀ منحرف و فاقد ارزش است و از آیین مسیح نسبت به کاتولیکها و ارتدوکسها، دورتر است و حق این را ندارد که خودش را مسیحیت اصیل جلوه دهد، باید بگوییم، کارنامۀ پروتستانها نیز به هیچ وجه درخشانتر از کاتولیکها و ارتدوکسها نیست.

 

  پروتستانها پس از لوتر به سرعت در انگلیس نفوذ یافتند، زیرا پادشاه انگلیس با کاتولیکها دشمن شده بود، مطالب زیر را در مورد ظلمهای آنها در این کشور به کاتولیکها بخوانید:

 

-کشیش تامس انگیسی از علمای کاتولیک، در کتاب خود، چاپ سال 1851، که در زبان عربی به نام "مرآت الصدق" ترجمه شده است، در صفحۀ 41 و 42 گفته است که فرقۀ پروتستانت در ابتدای امر  ششصد و چهل و پنج کاروانسرا را غارت نموده و نود مدرسه و دو هزار و سیصد و هفتاد و شش کلیسا و یکصد و ده راسته را از صاحبانشان گرفتند و به قیمت نازل فروختند و یا اینکه سرانشان بین خودشان  تقسیم نمودند و چند هزار فقیر مفلوک عریان را از شهرهای خود اخراج کردند.

 

***

 

- نویسندۀ فوق در صفحۀ 45 از کتابش گفته است: دست طمع ایشان دراز شد تا جایی که مردگان را هم رها نکردند و اجساد مردگان را آزار داده، لباسشان را به در آوردند.

 

***

 

-نویسندۀ فوق در صفحۀ 48 و 49 میگوید کتابخانه ها نابود شد و جئی بیل ذکر کرده است که پروتستانها کتابها را غارت نمودند و صفحات آنها را در تطهیر شمعها و کفش و مانند اینها به کار بردند و بعضی کتابها را به عطار و صابونپز و مانند اینها فروختند...بعد از این خزاین کلیساها را هم رها نکردند و فقط دیوارهای عریانشان را باقی گذاشتند..

 

***

 

-نویسندۀ فوق در صفحات 52 تا 54 به احکام پروتستانها در حق کاتولیکها اشاره میکند و از آن جمله اینهاست که:

  • هیچکس از یک کاتولیک، بعد از اینکه هجده ساله شد زمین نخرد.
  • کاتولیک مکتب برای تعلیم نداشته باشد.
  • احدی از آنان مشغول به تحصیل نشود وگرنه محکوم به حبس ابد میشود.
  • مالیات کاتولیکها دوبرابر است.
  • اگر یک کاتولیک پسر خود را برای آموزش دیدن به خارج از انگلاتر بفرستد، پدر و پسر محکوم به اعدام هستند و اموالشان مصادره میشود.
  • هر کس در روز یکشنبه در کلیسای پروتستانت حاضر نشود، ماهانه دویست روپیه باید بپردازد و منصبی هم به او داده نخواهد شد.
  • اگر یک کاتولیک، پنج میل از لندن دور شود، باید هزار روپیه بپردازد.
  • یاری خواستن ایشان نزد هیچیک از حکام، بر حسب قانون شنیده نخواهد شد.
  • عقد و نکاح ایشان نافذ نیست، و تجهیز اموات و تکفین مردگان ایشان انجام نشود و فرزندانشان تعمید نشوند مگر به روش کلیسای انگلاتر.
  • هرگاه زنی از کاتولیکها ازدواج کند، دولت از جهاز او دو ثلث بگیرد و از ترکۀ شوهر خود ارث نبرد و شوهر از حق خود وصیت در حق زن ننماید.

 

بعد از تمام اینها، حکم صادر شد تمامی کاتولیکها باید پروتستانت شوند، وگرنه باید حبس و جلای وطن شوند، برای تمام عمر و اگر از حکم ابا نمایند یا بعد از جلای وطن بدون اجازه برگردند، به الزامات سنگینی ملزم خواهند شد و احکام دیگری جاری شد که برخی از آنها در زیر میاید:

 

  • کشیش در زمان قتل و تجهیز و تکفین ایشان حاضر نشود.
  • هیچیک از کاتولیکها بر مرکبی که قیمتش بیش از پنجاه روپیه است سوار نشود.
  • اگر کشیشی یکی از خدمات مرجوعه باو را ادا نماید، حبس ابد خواهد بود.
  • کشیشی که مولای او الکلاتر نباشد و از ملت پروتستانت هم نباشد، اگر زیادتر از سه روز در انگلاتر اقامت کند، غدار است، مقتول خواهد شد. اگر کسی او را در خانه اش جای دهد، باید کشته شود.
  • شهادت کاتولیک در دیوان عدالت(دادگاه)، قبول نیست.

 

***

 

-نویسندۀ فوق الذکر، در صفحات 61 تا 66، از کتابش میگوید جمع کثیری از راهبان و دانشمندان کاتولیک را به امر ملکه الیزابت بر چهارپایان سوار نموده در دریا غرقشان کردند و لشکریان ملکه کلیساهای کاتولیکها را آتش زدند و علمایشان را کشتند و آنها را مانند حیوانات صحرا شکار میکردند و به هیچیک امان نمیدادند و اگر هم امان میدادند، بعد از امان میکشتندشان... بعد از تمام اینها پارلمان انگلیس در سال 1643 و 1644 رؤسای لشکر را فرستادند و تمام دار و ندار کاتولیکها را ضبط نمودند.

  این ظلمها باقی بود تا اینکه در زمان پادشاه جیمز، ظلمها تخفیف پیدا کرد و در سال 1778 پادشاه بر کاتولیکها ترحم نمیود ولی پروتستانها خشمگین شدند و در سال 1780 چهل و چهار هزار پروتستان عرض حالی به پادشاه نموده و خواهش کردند که پارلمان قوانین ظالمانه نسبت به کاتولیکها را تغییر ندهد، ولی پارلمان توجهی به درخواست آنها نکرد، پس صدهزار نفر پروتستان در لندن تجمع کردند و کلیساها را سوزاندند و خانه های کاتولیکها را خراب کردند و این فتنه تا شش روز بپا بود.

 

***

 

-فیلیپ هیوز، نویسندۀ کتاب "تاریخچۀ کلیسای کاتولیک"  در صفحات 160 تا 162، ضمن اشاره به ستمهای فراوانی که از سوی پروتستانها بر کاتولیکها میشد، میگوید پس از اصلاحات دینی بین سالهای 1531 تا 1535، پادشاه انگلستان اعلام داشت که در انگلیس رئیس عالی کلیسای مسیح در زمین است و تمام زیردستان او موظف شدند نسبت به تعلیم جدید سوگند وفاداری یاد کنند. مجازات مخالفین هم مرگ بود و به زودی معدود افرادی شجاع نظیر کاتوزیان، راهبان، چند کشیش غیرراهب، جان فیشر اسقف دوچستر و حتی صدراعظم اسبق، سر توماس مور، که حاضر به انکار ایمان خود نشدند، به دار آویخته شدند و حکومت رعب و وحشت تا چند سال بر انگلستان سایه افکند.

  پادشاه ما بقی عمر را یک ارتدوکس باقی ماند ولی کارگزاران عمدۀ او از مرتدان جدید(پروتستان) بودند و به توصیۀ آنان پادشاه کمر به ویرانی صومعه ها بست و مراسم عشای ربانی از مراسم هفتگانۀ کلیسای کاتولیک را ممنوع کرده، اموال کلیسا را توقیف نمود. در زمان ملکه الیزابت اول، اجرای مراسم عشای ربانی با مجازات حبس ابد روبرو بود!

 

تذکر 1: اساساً دین صلح و دوستی نامیدن مسیحیت چه معنایی دارد وقتی که مسیحیت به زور شمشیر امپراتوری بیزانس و با ممنوعیت سایر دینها، نشر یافت. به دروغ اسلام را محکوم میکنند که با شمشیر نشر یافته است، در حالی که شمشیر حکومتهای مسلمان فقط در انهدام حکومتهای کشورهایی که مانع نشر اسلام بودند، عمل میکرد و ابداً مردم شهرها و کشورها مجبور نبودند که اسلام را بپذیرند و میتوانستند بر دین خود بمانند، و جزیه ای که از آنها گرفته میشد گاهاً از مالیاتی که حکومت خودشان از آنها میگرفت، کمتر و قابل تحملتر بود!

 

 

تذکر 2: برخی از رفتار مهربانانۀ مبلغان مسیحی خیال میکنند، که آنها بسیار مهربانند! آنها مدام برای مخاطبشان دعا میکنند و از محبت و اینکه خدا برای نجاتشان مصلوب شده است(!!!) سخن میگویند، و حال آنکه اگر شما پروتستانها را در زمانی غیر از تبلیغ ببینید، اصلا اینگونه نیستند، بلکه وقتی مناظرات رسمی آنها با مسلمانان را ببینید، متوجه میشوید چقدر بددهان و گاهاً فحاش هستند.

 

 

3.مسیحیت به کدامیک دعوت میکند: خدا یا شیطان؟

 

بنده به شخصه فکر نمیکنم پاسخ پرسش فوق، خدا باشد. بیایید مسائل را با هم بررسی کنیم:

1. در کتاب مقدس مسیحیان، شریعت و دین، لعنت حساب شده است(غلاطیان13:3) و کسانی که تحت تأثیر مبلغین مسیحی، خاصه پروتستانت، قرار دارند، معمولاً معتقدند که مسیحیت دین نیست بلکه یک باور است. خب نفی دین خدا، عملی الهی است یا شیطانی؟

  این افراد، باید پاسخ دهند که خدا برای چه امری ما را در این دنیا قرار داده ولی کاری به کارمان نداشته است؟ چگونه میخواهد در روز قیامت در مورد ما داوری بفرماید، در حالی که به خیال مسیحیان، هیچ شریعتی را تعریف نکرده است تا بعد بخواهد برپایۀ عمل ما به آن شریعت، داوری کند. پاسخ مبلغین مسیحی، این است که صرف ایمان به الوهیت حضرت عیسی و اینکه مرگ او کفاره گناهان ما بوده است، کافی است و شریعت هم همین است؛ پس چقدر خدا را این افراد پایین و بیعدالت جلوه میدهند که کسی که در یک خانوادۀ مسیحی متولد میشود و از روی تقلید، دین پدر را میپذیرد به بهشت میرود و کسی که بخاطر تحقیق میفهمد که این کیش باطل است، به خیال اینها جهنمی و طبق کتاب خودشان دشمن مسیح است! عجب عدالتی! کاش نور اسلام بر فکرهای تاریک این افراد میتابید تا بدانند که دینباوری که تقلیدی باشد، حتی اگر دین درستی را اجرا کنیم، بخاطر اینکه تقلیدی است، ارزش چندانی ندارد.

  باز این افراد پاسخ دهند که اگر اینطور است و بخاطر ایمانشان به مسیح، لایق بهشت هستند، چرا در این دنیا مانده اند؟ چرا آرزوی مرگ نمیکنند تا زودتر به بهشت برسند؟ آنها هرگز چنین آرزویی نمیکنند و هر گونه بهانه هم که بر این آرزو نکردن بیاورند، ادعای خودشان را با این خودداری کردنشان از آرزوی مرگ نشان میدهند.

  باز این افراد با ادعای نفی دین، عدالت خدا را زیر سؤال میبرند، زیرا خدا برای اقوام پیشین شریعت تعریف کرده بود و یهودیان قرنها بخاطر اجرای دین خدا شکنجه و عذاب تحمل کردند ولی حالا برای مسیحیان، طبق خیال خودشان، هیچ دستوری نیست؟! اگر خدا عادل است چرا دین را به گردن یهودیهای پیشین انداخته بود ولی از اینها برداشته است؟ مسیحیان میگویند مسیح قربانی شد و کفاره تمام گناهان شد و دیگر امری بر ما واجب نیست(!) باز با این سخنشان، حکمت خدا را زیر سؤال میبرند، زیرا اگر خدا میخواست این کار را بکند میتوانست مسیح را در همان زمان حضرت آدم، قربانی کند تا دیگر هیچ گناهی بر هیچ کسی وارد نباشد و قوم نوح و سدوم هم عذاب و نابودی نبینند.

 باز این افراد پاسخ دهند که اگر دین تعطیل است، چرا حضرت عیسی(ع) به تمام احکام دینی که در تورات آمده بود عمل میکرد؟ چرا حضرت عیسی(ع) مثل این افراد گرد گناهان نمیچرخید؟ پاسخ مسیحیان این است که بعدها پیامبری آمد به نام پولس که گفت حضرت عیسی از طرف ما قربانی شده است و مرگش کفاره است و دیگر نیازی به عمل به دین نیست! پاسخ ما این است که گذشته از اینکه مسیحیان هیچ دلیل موجهی برای نبوت پولس ندارند، اگر قرار بود شریعت تعطیل شود، چرا خود حضرت عیسی اینکار را نکرد؟ آیا حضرت عیسی مقامش والاتر از پولس نبود؟ چگونه حضرت عیسی(ع) به احکام دین عمل میکند و پولس احکام را تعطیل اعلام میکند؟ بدون شک حضرت عیسی اگر میخواست بعد از اینکه به خیال مسیحیان مصلوب شد، دین تعطیل شود، این امر را پیش از این ماجرا خودش به حواریون میگفت که هرگز این کار را نکرد پس ادعای مسیحیان هم باطل است. باز مسیحیان بگویند که مگر مقام پطرس از پولس بالاتر نبوده است؟ چرا پطرس دین را تعطیل نکرد؟

 

 

2.مسیحیان ادعا میکنند که از آنجایی که به حضرت عیسی ایمان دارند و حضرت عیسی از طرف آنها قربانی شده است و کفارۀ گناهان آنها شده است، هر گناهی هم که بکنند، باز به بهشت میروند. گذشته از خرافی بودن این باور که میتوان آنرا با خود کتاب مقدسشان رد کرد و به موقع عرض میشود، بر پایۀ این باور مسیحیان هر گناهی را بخواهند میکنند، و خود را از هیچ گناهی منع نمیکنند.

  در واقع مسیحیت با این باور، زنجیر از پای شهوات بر میدارد و نفس را رها میکند که هر گناهی را مرتکب شود، آنهم گناهانی که کتاب مقدس خودشان به شدت از آنها نهی کرده است و حضرت عیسی(ع) که اینها ادعای پیروی از او را دارند، هرگز بدان عمل نکرده است، از خوردن گوشت خوک و شراب گرفته تا زنا و همجنسبازی، هیچ فسادی نیست که اینها مرتکبش نشوند، والبته انسانهای عادی معصوم نیستند و ممکن است گناه کنند، ولی این افراد اصلا گناه بودن این اعمال شیطانی را قبول ندارند.

 

من میپرسم: این که ما دین خدا را رها کنیم و شبانه روز به گناهان بپردازیم و گناه بودن عملمان را نیز نفی کنیم، خواست خداست یا شیطان؟

بدون شک خواست شیطان است، پس مسیحیت تحریف شدۀ امروزی انسان را به سوی شیطان هدایت میکند و نه خدا.

 

نتیجه گیری

 

حالا زمان نتیجه گیری از بحث است، خب با بررسی سه پرسش فوق میتوان راحتتر به ماهیت مبلغین امروزی مسیحیت پرداخت:

  1. مبلغین به دروغ به ما میگویند خدا محبت است تا با خیال راحت گناه کنیم.
  2. مبلغین به دروغ کیش خود را دین صلح مینامند تا حرفشان را باور کنیم.
  3. مبلغین ما را به سوی تمایلات نفسانی و خواستهای شیطان دعوت میکنند.

 

خب بر پایۀ سه نتیجۀ فوق، نتیجه نهایی این است که این مبلغین، افرادی دورو و تزویرگر هستند، و چنانکه دیدیم برعکس خوی تند پروتستانها، سعی میکنند خودشان را مهربان جلوه دهند، پس بیش از اینکه لایق عنوان بره های خدا باشند، لایق عنوان گرگ در لباس میش هستند:

 

 رده بندی موضوعی: نقد سایر مکاتب

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:47  توسط مسلمان ایرانی 

دختران بهاری! در این شماره به جای مطالعه گفتگو با یک دختر غیر ایرانی در ستون «دختران دنیا»، سرنوشت یک دختر آمریکایی را از زبان دختری ایرانی‏الاصل می‏خوانید. «فاطمه فلاحتی» که 16 سال دارد در شهر سن‏خوزه آمریکا زندگی می‏کند و با تعالیم اسلام آشناست. وی سرگذشت خود و دوستش را برای خانم «نیره شکرانی» مبلّغ و مدرس دانشگاه که برای تبلیغ به شهر سن‏خوزه رفته بود، ایمیل کرده و ایشان نیز جهت استفاده دختران جوان از این ماجرا، آن را در اختیار دفتر مجله قرار داده است.

 

با هم نامه خلاصه شده فاطمه را می‏خوانیم با این امید که نور ایمان بیش از گذشته در دل دختران جوان ایرانی و غیر ایرانی جویای حقیقت بتابد.

 

"... یک سال پیش در مهمانی دخترانه‏ای، ناخواسته توجه دختری را به خود جلب کردم، دختری که از حقیقت دور بود و ناآگاهانه تشنه فساد و فحشا. وی که 20 سال بیشتر نداشت هم‏جنس‏بازی را آزاد می‏دانست و از عواقب آن بیمی نداشت.

 

بغض گلویم را گرفته بود. دلم می‏خواست ناپدید شوم. نمی‏توانستم باور کنم که چطور با وجود حجابی که داشتم نتوانسته بودم ارزش واقعی خودم را نشان دهم.

 

کریستینا در خانواده‏ای بسیار ثروتمند و مذهبی به دنیا آمده بود، اما بر خلاف خانواده‏اش توجهی به دین مسیحیت نداشت. وی با نیت پلید خود هر روز در مدرسه تعقیبم می‏کرد و مرا با حرف‏ها و حرکاتش آزار می‏داد. تا اینکه یک روز به شدت گریه کردم و از خدا کمک خواستم. گریه‏ام نه تنها برای خودم و ناراحتی روحی‏ام و رفت و آمد او بود، بلکه به حال جامعه آمریکا و جوانان افسوس می‏خوردم.

 

از کودکی شعری می‏دانستم با این آهنگ که:

 

قرآن که کلام آسمانیست

 

روشنگر راه زندگانیست

 

قرآن که نشان دهد ره راست

 

برنامه زندگانی ماست

 

دو رکعتی نماز خواندم. می‏دانستم همان طور که در نماز من با خدا حرف می‏زنم، در قرآن نیز او با من سخن می‏گوید پس به قرآن رجوع کردم. آیه قرآن مرا بر آن داشت که به آن دختر کمک کنم. آیه دستور هدایت به دیگران را می‏داد. من که همیشه می‏ترسیدم مبادا فسادهای آمریکا مرا در خود غرق کند، از خدا خواستم که بتوانم با فهم اندک خودم به کریستینا کمک کنم طوری که او نتواند بر من تأثیری بگذارد.

 

ابتدا از طریق ایمیل شروع به ایجاد ارتباط با وی کردم اما او نه تنها حاضر نبود حرف‏هایم را گوش کند بلکه به دین نیز ناسزا می‏گفت طوری که مرا هم ناامیدتر از همیشه می‏کرد. اما چون قبلاً در جایی خوانده بودم «هر چند شخصی گناهکار باشد، در قلبش روزنه‏ای از پاکی وجود دارد. بایستی آن را پیدا کرد و رشدش داد تا میوه دهد» پس روزها و روزها سعی کردم تا با آسان‏ترین نصیحت‏ها بتوانم قلب کریستینا را روشن کنم. پس از سه ماه و اندی که از طریق ایمیل با کریستینا در ارتباط بودم شاهد تغییراتی کوچک در وی شدم و فهمیدم که همه و همه حاصل دعاهای من و کمک پروردگار بوده است. آن شعله کوچک در اعماق دل تاریک او داشت روشن و روشن‏تر می‏شد.

 

برای کریستینا داستان اسکندر مقدونی را تعریف کرده بودم. شخصی که سعی داشت دنیا را به سلطه خود در بیاورد. قصه این بود که روزی اسکندر[؟!] در بیابانی به ارتش خود دستور توقف داد و گفت هر کس سنگ‏های بیابان را بردارد پشیمان می‏شود و هر کس هم که برندارد باز پشیمان می‏شود. عده‏ای کمی سنگ برداشتند و عده‏ای برنداشتند. از صحرا که خارج شدند سنگ‏ها طلا شد. آنها که سنگ برداشته بودند پشیمان بودند که چرا بیشتر برنداشته‏اند و آنهایی که سنگ نداشتند پشیمان بودند که چرا سنگ‏ها را جمع نکرده‏اند که اسکندر گفت دنیا همین است هر چه سود کنی کم کرده‏ای و اگر هیچ نکنی پشیمان می‏شوی.

 

گویا این قصه خیلی روی کریستینا تأثیر گذاشته بود طوری که روز بعدش در مدرسه سخت متعجب و خوشحال شدم چون او گفت متوجه کارهای بدش شده و تصمیم دارد آنها را کنار بگذارد و من باید کمکش کنم که الکل را هم ترک کند. من هم گفتم کسی نیستم جز بنده خدا و او باید از پروردگار کمک بخواهد.

 

چند روز بعد ایمیلی از او به دستم رسید که خانواده‏اش از تغییر رفتار او بسیار خوشحال هستند و هر چند ترک آن اعمال برایش بسیار سخت و دشوار و کشنده است ولی او تصمیمش را گرفته است. من که خود شاهد رنج و تلاش کریستینا در ترک مواد مخدر بودم به او گفتم شعری از زبان خدا هست که:

 

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

 

تو نامه توبه را بنویس امضا کردنش با من

 

به کریستینا گفتم من به وسیله اطلاعاتم از قرآن و زندگی ائمه اطهار(ع) و کتاب‏های دینی کم کم توانستم به او کمک کنم. حتی سؤال‏هایی هم برای خودم پیش می‏آمد که با مطالعه آنها را برطرف می‏کردم.

 

حرف‏های کریستینا هم هرگز از یادم نمی‏رود که می‏گفت: «اسلام منطق است، قرآن منطق است، برای همین قابل قبول و قابل فهم بود ...» هر روز به وسیله ایمیل و با کلی تحقیق به سؤالات وی جواب می‏دادم، حتی وقتی دیدم علاقه‏مند به خواندن قرآن است برایش قرآنی با ترجمه انگلیسی گرفتم. او در آن زمان مشروب را هم ترک کرده بود. تا اینکه روزی او به من گفت: «می‏خواهم مسلمان شوم. فاطمه کمکم کن.» باورش غیر ممکن بود. اشک‏هایم سرازیر بود. طوفانی از عشق به اسلام بدنم را سرد کرده بود و مرا می‏لرزاند. سرگیجه داشتم. انگار در دنیا نبودم. احساس می‏کردم تمام سلول‏های بدنم گریه می‏کنند؛ گریه‏ای از عشق، از زیبایی ایمان. تمام سختی‏های آن چند ماه برایم خاطره‏ای زیبا شد. در آن لحظه یکی از زیباترین و بزرگ‏ترین هدیه‏ها را از خداوند گرفته بودم، خبر مسلمان شدن کریستینا. او که از گذشته‏اش خجالت می‏کشید مخفیانه توسط یک روحانی قرآن خواندن را یاد گرفت تا کسی از گذشته‏اش مطلع نشود. دوستی ما طوری بود که ابتدا حتی در مدرسه و خانواده کسی نمی‏دانست ما با هم دوست شده‏ایم. وقتی کریستینا مسلمان شد، بستنی دلخواهش را همراه با یک کارت‏پستال و کتاب «چرا و چگونه نماز می‏خوانیم» به زبان انگلیسی، به او هدیه دادم و برای اولین بار همدیگر را در آغوش گرفتیم. این در نظر من یک معجزه بود. او از نمازش غافل نمی‏شد و روز به روز آرام‏تر و نورانی‏تر می‏شد.

 

یک روز در کتابخانه مدرسه با هم نماز خواندیم و او به من گفت در ظلمات بودم و به نور دعوت شدم.

 

پس از مدتی شروع به صحبت در مورد امامان کردم. از پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) و خانم فاطمه زهرا(س) برایش گفتم و از دیگر امامان. به او گفتم حضرت فاطمه باید الگوی ما مسلمانان باشد و او قبول کرد. حتی بعدها به من گفت که با شنیدن داستان ائمه آنها را باور می‏کند ولی نمی‏داند چرا دیگران مثل او با این داستان‏های دینی و ائمه، ایمان نمی‏آورند.

 

بعد از مدتی کریستینا برای اولین بار با روسری و لباس پوشیده به دیدنم آمد. او حجاب را برگزیده بود. به خودش می‏بالید و همین امر مرا هم خوشحال می‏کرد. چون که بالاخره فهمیدم حجاب من توانسته روی او تأثیر بگذارد. او درک کرده بود که هیچ خوشی لذت‏بخش‏تر از عشق به خدا نیست و بقیه عشق‏ها کاذب و فانی است. او هم قبول داشت که ما کاسه‏های کوچک خود را زیر آبشار الهی می‏گیریم ولی چون این آبشار بسیار قوی است و ما ناتوان از پر کردن کاسه‏هایمان، لذا ائمه(ع) نعمت را در خود جمع می‏کنند و ما از آب آن آبشار توسط آنها که واسطه بین ما و خدا هستند سیراب می‏شویم.

 

... کریستینا به واسطه علاقه‏ای که به فاطمه زهرا(س) پیدا کرده بود گفت که می‏خواهد اسمش را عوض کند. از من پرسید معنی اسمم چیست و من گفتم: «بریده از آتش» و او که شدیدا منقلب شده بود گفت می‏خواهد اسمش را بگذارد فاطمه. آن روز از خوشحالی دست مادرم را بوسیدم که چنین اسم زیبایی را برایم انتخاب کرده بود هر چند لایقش نبودم. کریستینا حتی در شناسنامه هم اسمش را به فاطمه تغییر داد و به من ثابت شد که دانه دل او میوه داده است.

 

تقریبا یک سالی از اول آشنایی ما می‏گذشت که کریستینا خبر بدی به من داد. او مدت‏ها مبتلا به سرطان خون بود ولی خودش نمی‏دانست. یک دکتر و پرستار خصوصی در خانه از او مراقبت می‏کردند ولی می‏گفتند وی چند ماه بیشتر زنده نمی‏ماند. خانواده فاطمه از اینکه دخترشان به واسطه من مسلمان شده بود روی خوشی به من نشان نمی‏دادند و من نمی‏توانستم او را ببینم تا اینکه روز اول ماه محرم خبر دادند که فاطمه مرد. هر چند نمی‏دانم او را کجا دفن کرده‏اند اما خاطره‏اش برای من زنده است.

 

فاطمه نه تنها خودش رشد کرد بلکه باعث رشد من هم شد تا اینکه بعد از مدتی یک ایمیل از برادر سی و چند ساله‏اش به اسم مایک به دستم رسید:

«... دلیل اینکه تصمیم گرفتم برای شما ایمیل بفرستم به خاطر خواهرم است. ابتدا از رفتار بد مادرم از شما معذرت می‏خواهم. از وقتی خواهرم مرده، او حال خوبی ندارد. شما کی هستید؟ از کجا آمده‏اید؟ ائمه چه کسانی هستند؟ آنان فرشته هستند و یا انسان، شاید هم هر چیزی دیگر. در باره خانم فاطمه به من بگویید. او چه کسی است؟ من دارم گریه می‏کنم تا نشان دهم چقدر خوشحال هستم. خواهرم را به عنوان یک مسلمان در جایی که نمی‏خواست کسی از آن مطلع شود دفن کردیم. او می‏گفت فاطمه، فرشته نجات من است از طرف خدا. دیشب خوابش را دیدم. خوشحال بود. من صدایش کردم کریستینا و او گفت: "نام من فاطمه است، همان خانمی که دست مرا گرفت." او به من گفت شما روز قیامت از ائمه پاداش می‏گیرید و استحقاق نام خانم فاطمه زهرا را دارید. خواهرم گفت که ایمان بیاورم. وقتی بیدار شدم می‏لرزیدم ولی احساس خوبی داشتم.

وقتی زنده بود به من می‏گفت شما فرشته هستید هر چند شما به او التماس می‏کنید که به شما فرشته نگوید چون فرد کاملی نیستید و ناراحت می‏شوید.

... تصمیم گرفته‏ام که به میشیگان بروم و در آنجا دور از خانواده‏ام مسلمان شوم. شما یک نسل را تغییر دادید چون بعد از من همسر و بچه‏هایم حتما مسلمان می‏شوند و نوه‏هایم مسلمان‏زاده به دنیا می‏آیند و پاداش اینها همه به شما خواهد رسید ...»

 

پس بیایید همه با آجرهایی که خداوند به ما داده قصری برای دنیا نسازیم بلکه پلکانی بسازیم به سوی او. بیایید همه دست به دست هم بدهیم و به سهم خود در نجات دنیا تلاش کنیم ..."

 

 

نويسنده :سایت حوزه

منبع :پیام زن -> مرداد 1384،‌شماره 161

 

 منبع: +

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 22:33  توسط مسلمان ایرانی  | 

  • حضرت محمّد(ص) چند زن داشتند؟

درباره تعداد زنان پیامبر(ص) برخی به مبالغه سخن گفته اند؛ حاکم در کتاب مستدرک آن را به هیجده نفر رسانیده است، اما مسعودی در مروج الذهب پانزده نفر بر شمرده است. پیامبر(ص) از بین این پانزده نفر، با چهار نفر، تنها به عقد ازدواج اکتفا نمود و با بقیه مراسم عروسی برقرار کرد. (مروج الذهب ، مسعودی، ج2، ص290) دو نفر از آنها نیز در زمان حیات پیامبر(ص) جان به جان آفرین تسلیم نمودند و بقیه در هنگام رحلت آن بزرگوار در قید حیات بودند.
ابن اسحاق، که کهنترین سیره نویس است، همسران آن حضرت را سیزده نفر برشمرده که با دو نفر تنها به برگزاری عقد اکتفا نمود و یازده نفر را به خانة خویش برد. دو نفر در هنگام حیات آن حضرت دار فانی را وداع کردند و در هنگام رحلت آن بزرگوار نه زن به نام های «عایشه»، «حفصه»، «ام حبیبه»، «ام سلمه»، «سوده»، «زینب دختر جحش»، «میمونه»، «صفیه» و «جویریه» در خانه آن حضرت بودند. ( سیرت رسول خدا (ص) ، ترجمه سیره ابن اسحاق، رفیع الدین اسحاق بن محمد همدانی، ص 549) بدون شک نظر اسناد قدیمیتر برای ما معتبرتر است پس باید تعداد کل ازدواجها را ۱۳ بدانیم که حضرت محمد(ص) دو تن از ایشان را نیز بدون نزدیکی بازگرداندند.

 


 

  • مگر قرآن مجید نفرموده است که مرد مسلمان حداکثر ۴ زن بگیرد؟ پس چرا حضرت محمّد بیش از ۴ زن گرفتند و در جایی به ایشان میگوید هر چه میخواهی زن بگیر؟

 همۀ زنان آن حضرت پیش از آن که حکم حرمت ازدواج به بیش از چهار زن نازل شود، به عقد پیامبر(ص) درآمده بودند. آیه مربوط به حرمت بیش از چهار زن، در اواخر سال هشتم هجری در مدینه نازل شد و حضرت، پیش از این تاریخ همسران خویش را به عقد خود درآورده بود و پس از این هم خداوند به پیامبرش دستور داد که اجازه ندارد زنانش را طلاق دهد و به جای آنان زنان دیگری برگزیند.(یادمان نرود که قرآن در اینجا دست مردان را برای تعدد زوجات بازتر نکرده است بلکه تعدد زوجات را محدود فرموده است. برای توضیحات بیشتر در مورد تعدد زوجات در اسلام اینجا کلیک کنید.) پس از نزول آن آیه قرآن به پیامبر نیز فرمود که دیگر زن نگیرند.

 

 

چند نکته در مورد ازدواجهای حضرت محمّد(ص)

 

 پیش از بیان انگیزه ها، آثار و برکات ازدواج های رسول خدا(ص)، بیان دو نکته ضروری است:

الف. نگرشی کوتاه به فرهنگ ازدواج شبه جزیرۀ عربی در عصر رسول خدا (ص)

در زمان پیامبر (ص) فرهنگ ازدواج مردم آن سرزمین، ویژگی های خاصی داشت که در ضمن چند نکته بیان می شود:
• چادرنشینی، وضع اقتصادی بسیار بد و اسفناک، محرومیت از امکانات طبیعی از یک سو و تمرکز ثروت منطقه در دست برخی از سران مشرک مکه و طائف، و نیز یهودیان مدینه و اطراف آن، وضع را بر مردم آن سامان بسیار مشکل کرده بود.
• قتل، غارت، جنگ و خون ریزی در آن محیط امری معمول و متداول بود.
• آنان به دلیل فقر مادی و دست و پاگیری دختران در محیطی که همیشه آتش جنگ برافروخته بود و نیز به جهت اسیر شدن آنان به دست دشمنان در جنگ، و به فحشا کشیده شدن و دست بدست شدن، به دختر علاقه ای نداشتند و برخی نیز آن ها را زنده به گور می کردند.
• با وجود وضعیت ناگوار اقتصادی، گزینش همسر نوعی کمک به خانوادة دختر و یا زن محسوب می شد. به همین دلیل، مشرکان قریش، در مسیر مبارزة اقتصادی پیامبر(ص)، شوهران دختران آن حضرت را تشویق می کردند که همسران خود را طلاق دهند و آنان را به خانة پیامبر(ص) بفرستد تا به این وسیله، مشکل اقتصادی پیامبر (ص) بیشتر شود.
آنان به «ابوالعاص» خواهرزادة خدیجه، و «عتبه بن ابی لهب» مراجعه کردند و از آن ها خواستند که همسران خود را طلاق دختران آن حضرت، بر او مشکل درست کنند. زنان خود را طلاق دهند تا دختران پیامبر(ص) به خانه پدری بروند و نفقه آنان برگردن پیامبر(ص) بیفتد. «ابوالعاص» همسر «زینب» این خواست آنان را نپذیرفت، ولی «عتبة بن ابی لهب» با این شرط که دختر «سعید بن عاص» را به عقد وی درآورند، پذیرفت. «رقیه» دختر رسول خدا (ص) را طلاق داد تا مشکلی بر مشکلات پیامبر(ص) بیفزاید.
• در این محیط محدودیت سنی برای ازدواج وجود نداشت. چه بسا مردی بزرگسال بادختری که به مراتب از وی کوچک تر بود، ازدواج می کرد.
• در این محیط، زن بیوه اگر شوهر نمی کرد، زشت تلقی می شد، به مجرد آن که شوهرش می مرد یا از وی طلاق می گرفت و عدة وفات یا طلاقش سپری می شد، شوهری دیگر انتخاب می کرد؛ همانند اسماء بنت عمیس که اول همسر جعفربن ابی طالب و بعد از شهادت وی همسر ابوبکر و پس از درگذشت وی، به همسری علی بن ابیطالب (ع) درآمد.
• ازدواج مهم ترین عامل وحدت و پیوند بین قبایل به شمار می آمد. با پیوند ازدواج بسیاری از درگیری ها فروکش می کرد.
با توجه به آن چه ذکر شد، چند همسرداری (چند زن برای یک مرد) امری معمول و پسندیده و عاملی برای رفع مشکلات اجتماعی آنان محسوب می شد. این کار هم موجب تقویت و تحکیم مودت بین قبایل و جلوگیری از جنگ و خونریزی می شد و هم مشکل عدم تساوی بین تعداد نفرات زن و مرد و بی سرپرست شدن زنان و یتیمان که بر اثر جنگ و خونریزی به وجود می آمد، رفع می شد.

ب. نکاتی چند باره ازدواج پیامبر(ص)

• پیامبر(ص) تا سن پنجاه یا پنجاه و سه سالگی غیر از «خدیجه»، همسر دیگری برنگزید.
• همه زنان پیامبر (ص) به جز عایشه بیوه بودند.
• پیش از آن که با پیامبر (ص) ازدواج کنند، یک یا چند بار ازدواج نموده بودند.
• پیامبر(ص) با قبایل انصار ازدواج نکرد.
• همه زنان پیامبر(ص) پس از خدیجه به فاصله بین هجرت تا فتح مکه به عقد پیامبر درآمدند.
• همۀ زنان آن حضرت پیش از آن که حکم حرمت ازدواج به بیش از چهار زن نازل شود، به عقد پیامبر(ص) درآمده بودند. آیه مربوط به حرمت بیش از چهار زن، در اواخر سال هشتم هجری در مدینه نازل شد و حضرت، پیش از این تاریخ همسران خویش را به عقد خود درآورده بود و پس از این هم خداوند به پیامبرش دستور داد که اجازه ندارد زنانش را طلاق دهد و به جای آنان زنان دیگری برگزیند. (عذر تقصیر به پیشگاه محمد، ترجمه سید غلامرضا سعیدی، ص35)
این حکم از احکام اختصاصی رسول گرامی اسلام (ص) است که در جای خود بیان می شود.

 

 

  • آیا حضرت محمّد برای میل جنسی ازدواج میفرمودند؟


  با توجه به آن چه ذکر شد، بدون کوچکترین تردید می توان فهمید که همسرگزینی های پیامبر(ص) جنبه ارضای غرایز نفسانی و خوش گذرانی نداشت، زیرا:

1. اگر پیامبر(ص) در پی ارضای غرایز نفسانی بود، می باید در سنین جوانی به این کار مبادرت می کرد؛ این غریزه از آغاز بلوغ خودنمایی می کند و کم کم قوی تر می شود و از سن سی و پنج یا چهل سالگی رو به کاهش می نهد، در حالی که پیامبر اسلام (ص) تا سن بیست و پنج سالگی همسری انتخاب نکرد و پس از آن نیز با زنی که در گذشته دوبار شوهر کرده بود، و از آن دو فرزندانی داشت و پانزده سال از وی بزرگ تر بود، ازدواج کرد و تا آخرین لحظه عمر این همسر، حدود بیست و پنج سال با وی زندگی نمود، بدون آن که با زن دیگری رابطه زناشویی برقرار سازد و تا سن پنجاه و سه سالگی، جز یک همسر نداشت؛ این در شرایطی بود که تعدد زوجات در آن محیط امری عادی محسوب می شد.
پیامبر (ص) در دورة جوانی، همة آن چه موجب جلب توجه زنان می شود مانند زیبایی، شخصیت فامیلی، شهرت و ... دارا بود. با این همه حضرت در پی کام گیری از زنان نبود و در طول زندگی خویش عفیف و پاکدامن بود. این پاکدامنی و اکتفا به زنی بیوه و بزرگسال در عهد جوانی، با واژه هایی چون زن بارگی و... ناسازگار است.
علاوه بر این، اگر رسول گرامی اسلام (ص) در این باره کوچک ترین ضعفی می داشت، دشمنان آن حضرت برای ضربه زدن به وی، از توسل به آن فرو گذار نمی کردند. پاکدامنی و خویشتن داری پیامبر(ص) به اندازه ای آشکار بود که حتی دشمنان نیز به خود اجازه نمی دادند تا ایشان را به خلاف آن متهم نمایند.
«جان دیون پورت» می گوید: «آیا ممکن است مردی که به شهرت توجهی بسیار دارد، در چنان کشوری که تعدد زوجات عمل عادی محسوب می شد، برای مدت بیست و پنج سال به یک زن قانع باشد، آن هم پانزده سال از او بزرگ تر؟! ( فرازهایی از اسلام، ص 174)

2. اگر آن حضرت زنباره بود، باید جهت گیری وی در گزینش همسر رنگ رخسارة آنان می بود و با زیباترین دوشیزگان که در اوان جوانی به سر می بردند، ازدواج می کرد، نه زنان بیوه و یتیم دار. همة زنان پیامبر(ص) ـ به جز «عایشه» ـ بیوه بودند و برخی چون ام سلمه به دلیل بزرگسالی علاقه ای به ازدواج و شوهرداری نداشت. براساس گزاراش های تاریخی، آن حضرت در حالی با «ام سلمه» ازدواج نمود که وی پیرزن بود که به ازدواج رغبتی نداشت و از شوهر درگذشتة خویش فرزند یا فرزندانی داشت. نیز آن حضرت با زینب بنت جحش پنجاه ساله یا با میمونه پنجاه و یک ساله ازدواج نمود.

3. ماهیت زندگی کسانی که با انگیزة ارضای غرایز حیوانی و کامیابی از زنان به ازدواج های متعدد رومی آوردند، این است که به زرق و برق و تجملات و زینت زنان و رفاه و مانند آن رو می آورند، در حالی که سیرة و روش زندگی رسول خدا(ص) خلاف این است. پیامبر(ص) در برابر درخواست همسران خویش درباره زرق و برق زندگی و زینت زنان، نرمشی از خود نشان نمی داد. و آنان را بین ادامه زندگی ساده با پیامبر (ص) و طلاق مخیر می کرد. (ترجمه مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 286)
علامه سید محمد حسین طباطبایی در این باره می نویسد: «داستان تعدد زوجات پیغمبر(ص) را نمی توان بر زن دوستی و شیفتگی آن حضرت نسبت به جنس زن حمل نمود؛ چه آن که برنامة ازدواج آن حضرت در آغاز زندگی که تنها به خدیجه اکتفا نمود و هم چنین در پایان زندگی که اصولاً ازدواج بر او حرام شد، با بهتان زن دوستی آن حضرت منافات دارد». (محمد پیامبری که از نو باید شناخت، ص 207، به نقل از همسران رسول خدا (ص)، عقیقی بخشایشی)

4. دو نفر از زنان پیامبر(ص) کنیز بودند؛ اگر هدف پیامبر از ازدواج، لذت بردن بود، لذت بودن از این دو کنیز بدون ازدواج نیز ممکن بود؛ با این تحلیل ازدواج بی فایده بود.

بنابر آن چه ذکر شد، در تفسیر و تحلیل ازدواج های پیامبر اسلام(ص) جایی برای شهوت گرایی و میل به خوش گذرانی وجود ندارد.

 

 

  • مگر حضرت محمّد نفرموده است که محبوبترین چیزها نزد من زنان هستند؟ آیا این نشان شهوترانی آن حضرت نیست؟

 

 برخی از این روایت پیامبر(ص) که فرمود: من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم، بوی خوش، زنان و نماز که نور چشم من است، نتیجه گرفته اند که ازدواج های پیامبر(ص) در سنین آخر زندگی، جنبه شهوانی داشت، در حالی که این برداشت و تحلیل، با شواهد تاریخی همسو نیست، بلکه وضع اجتماعی ـ فرهنگی شبه جزیره عربی به گونه ای بود که زن را خوار و بی ارزش می پنداشتند، و علاقه ای به دختر نداشتند و هرگاه از تولد دختری خبردار می شدند، به سوی زنده به گوری دختران گام بر می داشتند. (سوره احزاب، آیه37) نسل دختری خویش را قبول نداشتند و ...، آن حضرت در برابر این همه ظلم و ستم به زنان، به مبارزه برخاست، زنده به گوری دختران را گناهی بزرگ و نابخشودنی بر شمرد، به زنان ارزش و احترام داد و در پیشگاه خداوند معیار تقرب و برتری را تقوا قرار داد، نه جنسیت، و کوشید تا با طرق ممکن آن وضع ناشایسته را برطرف نماید. آن حضرت در همین مسیر تبعیض زدایی و شخصیت دادن به زنان می فرماید که من زنان را دوست دارم و این دوستی را در کنار دوستی و علاقه به نماز قرار می دهد.بنابراین نباید این دوستی را با شهوت گرایی و زنباره بودن خلط نمود.

  افزون بر این، رسول گرامی اسلام (ص) خواسته است که با این روایت و روایات مشابه به مسلمانان بقبولاند که آیین اسلام با رهبانیت و ترک زنان همسو نیست، بلکه یک مسلمان، هم باید ازدواج کند و از بوی خوش استفاده کند و هم به عبادت خداوند بپردازد و نماز بخواند.
در گزارش های تاریخ اسلام آمده است که چند نفر از اصحاب به منظور تزکیه نفس و و جلب رضای خداوند، آمیزش با زنان را برخود حرام نمودند، ام سلمه همسر پیامبر(ص) از تصمیم آنان با خبر شد و جریان را به اطلاع پیامبر (ص) رسانید، حضرت به میان اصحابش رفت و فرمود: «اترغبون عن النساء انی اتی الناس و آکل بالنهار و انام باللیل فمن رغب عن سنتی فلیس منی»؛ آیا زنان خود را ترک گفته اید و از آنان اعراض کرده اید؟ من نزد زنان می روم، روز غذا می خورم و شب را می خوابم و هر کس از سنت من روی گرداند، از من نیست. (الابطال، ص108، به نقل از همسران پیامبر(ص)، ص81)
کوتاه سخن این که روایات مربوط به محبت زنان را می توان با دو هدف ترک رهبانیت و طرد فرهنگ جاهلی تفسیر نمود

 

 

  • آیا این سخن برخی مستشرقین که میگویند دلیل ازدواجهای پیامبر، این بوده است که ایشان در جستجوی پسر بودند، درست است؟ 

 

 با توجه به آن چه دربارة اهداف ازدواج آن حضرت در پایین ذکر خواهد شد، نادرستی این تحلیل نمایان می شود؛ افزون بر آن، اینک در نقد این سخن به چند نکته اشاره می گردد:

1.
در تحلیل تاریخی، محقق نمی تواند تنها با احتمال، یک حادثه را تحلیل کند، بلکه برای این کار ارایه پدیده یا پدیده هایی به عنوان شاهد ضروری است. این سخن جان دیون پورت دربارة انگیزة تعدد زوجات پیامبر(ص) تنها ادعایی است که هیچ شاهد صدقی به حمایت از آن احتمال برنمی خیزد.

2. نه تنها این احتمال شاهد صدقی ندارد. بلکه شواهدی بر نادرستی آن دلالت دارد. رسول خدا(ص) با فرهنگ جاهلی مبارزه کرد و با تمامی وجود و تمامی امکانات کوشید تا این فرهنگ بی ارزش شمردن دختران و زنان را باطل کند؛ بازنده به گوری دختران مبارزه کرد؛ به زنان شخصیت داد؛ در راه تعالی و تقرب به خدا تفاوتی میان آن دو قایل نشد و تنها معیار برتری را به تقوا قرار داد و برخلاف آنان که می پنداشتند، نسل آنان تنها از طریق پسر است، آن حضرت فرزندان زهرا(س) را فرزند خود خواند و دست یگانه دخترش حضرت زهرا (س) را می بوسید. حکمت خداوند نیز بر این تعلق گرفت که نسل آن حضرت، تنها از طریق دختر باشد تا بهترین دلیل برای پذیرش نسل دختری باقی بماند و... .
همة این امور شواهد گویایی است که آن حضرت به جهت پسریابی به ازدواج های چندی روی نیاورد، بلکه در ازدواج های آن حضرت حکمت ها و اهدافی بود که شرح آن گذشت.

3. برخی از زنان آن حضرت در سنین پیری به همسری رسول خدا (ص) درآمدند که در این سن و سال انتظار تولد فرزند از آنان وجود نداشت.

4. برخی از زنان آن حضرت پیش از آن که همسر رسول خدا شوند، کنیز آن حضرت بودند و رابطة زناشویی با کنیز امری مشروع و قانونی بود؛ بنابراین اگر پیامبر (ص) با هدف پسریابی با آنان ازدواج کرد، این امر شاهد دیگری است که هدف وی از ازدواج جز این بود.

 

 

  • حکمتها و اهداف ازدواجهای پیامبر چه بوده است؟

۱. اهداف سیاسی ـ تبلیغی

از جمله اهداف ازدواج های پیامبر (ص)، کسب قدرت سیاسی و اجتماعی برای تبلیغ، رشد و گسترش اسلام است.
آن حضرت به دلیل تحصیل موقعیتهای بهتر اجتماعی و سیاسی، و پیوند با قبایل بزرگ عرب و جلوگیری از کارشکنی های آنان و حفظ سیاست داخلی و ایجاد زمینة مساعد برای مسلمان شدن قبایل عرب، به برخی از این ازدواج ها روی آورد؛ در راستای این اهداف با عایشه دختر ابوبکر از قبیله تیم، حفصه دختر عمر از قبیله عدی، ام حبیبه دختر ابوسفیان از بنی امیه، ام سلمه از بنی مخزوم، سوده از بنی اسد، میمونه از بنی هلال و صفیه از بنی اسراییل پیوند زناشویی برقرار کرد. پیوند ازدواج مهم ترین پیوند اجتماعی به ویژه در محیط و فرهنگ عرب جاهلی بود.
در آن محیط که جنگ و خون ریزی و غارتگری رواج داشت، بلکه ـ به تعبیر «ابن خلدون» ـ جنگ، خون ریزی و غارتگری خصلت ثانوی آنان شده بود، (محمد پیامبری که از نو باید شناخت، ص ص 181، به نقل از همسران رسول خدا (ص)، عقیقی بخشایشی) پیوند ازدواج بازدارنده از جنگ ها، کارشکنی ها و عامل وحدت و الفت بود. به همین دلیل می بینیم که آن حضرت با قبایل بزرگ قریش، به ویژه با برخی قبایلی که بیش از دیگران با پیامبر (ص) دشمن بودند، همانند بنی امیه و بنی اسراییل ازدواج می کند. اما با قبایل انصار که خطر این دشمنی وجود نداشت ازدواج نمی کند.
پیامبر(ص) با قبایل مختلف پیوند خویشاوندی برقرار می کند، به این ترتیب اتحاد و الفت میان قبایل و پیامبر(ص) بیشتر، و دشمنی و کارشکنی آنان نسبت به مسلمانان و دعوت پیامبر(ص) کمتر گردد.
اعراب جاهلی با همه تعصب و لجاجت، خصلتی جوانمردانه داشتند. وقتی در برابر بت سوگند می خوردند، به آن عمل می کردند؛ اگر به کسی پناه می دادند، با همة قبیله از او دفاع می کردند. آنان جنگ با دوکس را ننگ می دانستند؛ جنگ با هم قبیله و فامیل. به این ترتیب پیامبر(ص) با چند قبیله بزرگ فامیل شد و از این راه توانست بررشد و گسترش اسلام بیفزاید.
کوتاه سخن این که ازدواج های متعدد پیامبر(ص) یکی از عوامل رشد و گسترش اسلام در آن محیط به شمار می آمد و به ازدواج های پیامبر(ص) هدف سیاسی بخشید. با دقت در چند نکته، این سخن را بهتر می توان پذیرفت.
در شرایط سخت و بحرانی، رسول خدا(ص) به ازدواج های متعدد روی آورد؛ به ویژه پس از جنگ احد که نتیجة آن برای مسلمانان بسیار ناگوار بود، پیامبر (ص) پس از این جنگ به چند ازدواج مبادرت کرد.
پس از فتح مکه که نقطة پیروزی درخشان مسلمانان، بلکه نقطة عطفی در تاریخ صدر اسلام محسوب می شود، پیامبر اسلام(ص) دیگر ازدواج نکرد و آخرین ازدواج پیامبر(ص) در جریان عمرة القضا در سال هفتم هجری بود.
رسول خدا با قبایل انصار و مسلمانان مدینه که روگردانی از حمایت پیامبر (ص) در مورد آنان مطرح نبود، پیوند زناشویی برقرار نساخت، «گیورگیو» نویسندة مسیحی می نویسد: محمد ام حبیبه را به ازدواج خود درآورد تا بدین ترتیب داماد ابوسفیان، یعنی دشمن اصلی خود شده، از دشمنی قریش نسبت به خود بکاهد. در نتیجه این وصلت، پیامبر(ص) با خاندان بنی امیه و هند زن ابوسفیان و سایر دشمنان خونین خود، جنبة فامیلی و خویشاوندی پیدا کرد، ام حبیبه عامل بسیار مؤثری برای تبلیغ اسلام در خانواده های مکه بود.(سوره احزاب، آیه4)

2. هدف تربیتی

رسول خاتم (ص) حمایت از محرومان و واماندگان را از اصول آیین نجات بخش خویش قرار داد. آیه های قرآن به گونه های مختلف مردم را به حمایت از واماندگان، محرومان و یتیمان فرا می خواند و رسول اکرم هم در فرصت های مناسب مردم را به این کار خدا پسندانه تشویق می نمود و در عمل برای مردان بیچاره و وامانده در کنار مسجد صفه را بنا نهاد و حدود هشتاد نفر از آنان را در اینجا سکنی داد. اما دربارة زنان با توجه به موقعیت آنان، این گونه راه حل ها برای رهایی آنان از مشکلات پسندیده نبود، رسول خدا(ص) برای زنان راه حل دیگری در نظر گرفت؛ آن حضرت از فرهنگ آنان و راه حل چند همسرداری که بازتاب شرایط اجتماعی این منطقه بود، بهره جست و مردان مسلمان را تشویق نمود که زنان بی سرپرست و دارای یتیم را به فراخور حالشان، با پیوند زناشویی به خانه های خویش ببرند تا آنان و یتیمانشان از رنج بی سرپرستی و تنهایی و فقر مالی و عقده های روانی رهایی یابند.
رسول خدا (ص) تنها با زبان و گفتار مسلمانان را به این امر خدا پسندانه تشویق ننمود، بلکه در عمل نیز به تشویق مسلمانان اقدام نمود و خود در نگهداری از یتیمان و بیچارگان پیشگام شد و زنان بیوه و بی سرپرست و یتیم دار را با پیوند زناشویی به خانة خویش برد و در این کار برای دیگران الگوی پسندیده ای شد.
این بهترین راه برای حل مشکل زنان محسوب می شد؛ چرا که زنان مؤمن بی سرپرست به حکم شرع مقدس اسلام، نمی توانستند به نکاح مردان کافر در آیند. و همچنین ماندن پیش خانوادة خود که کافر بودند، به مصلحت نبود.
آری با دقت و تامل در فرهنگ آن عصر و ارزشهای اسلامی، پیامبر(ص) بهترین راه حل ممکن را برگزید؛ در حالی که دشمنان پیامبر (ص) به رهبری ابوسفیان، تلاش می کردند با طلاق دادن دختران رسول خدا (ص) مشکل اقتصادی پیامبر(ص) را بیشتر کنند، رسول خدا(ص) دختر بیوه ابوسفیان را به خانة خویش برد.

۳. رهایی کنیزان

اسلام با برنامه ریزی دقیق و مرحله به مرحله، در جهت آزادی اسیران گام نهاد. رسول خدا(ص) از شیوه های خوب و متعدد برای آزادی اسیران استفاده کرد که ازدواج از جملة آن است. جویریه و صفیه کنیز بودند و پیامبر این دو را آزاد کرد؛ سپس با این دو ازدواج نمود ـ تا به این وسیله مسلمانان بیاموزد که می توان با کنیز ازدواج نمود؛ اول او را آزاد کرد سپس شریک زندگی خویش قرار داد. در ازدواج پیامبر با جویریه بسیاری از کنیزان آزاد شدند.
جویریه در غزوه بنی مصطلق اسیر شده بود و در سهم غنیمتی رسول خدا (ص) قرار گرفت. آن حضرت وی را آزاد و سپس با وی ازدواج نمود. این کار حضرت به الگویی برای یاران و صحابه تبدیل شد و آنان تمامی اسیران غزوه بنی مصطلق را که حدود دویست نفر بودند، آزاد کردند.
بنابراین، یکی از حکمت های ازدواج های متعدد پیامبر (ص) آزادی کنیزان بود. پیامبر(ص) با این کار به مسلمانان یاد داد که می توان کنیز را آزاد و سپس با وی ازدواج کرد.
در این باره گیورگیو دانشمند مسیحی می نویسد: محمد(ص) با جویریه ازدواج کرد؛ یارانش به این عمل با تعجب نگریستند و رفتار پیامبرشان را نپسندیدند، از فردای آن روز عده ای کم کم به اصل اقدام پی بردند و وقتی پیامبر(ص) یاران و جنگجویان را خواست و از آنان سؤال کرد که آیا روا می دانند که پدر زن رسول خدا (ص) برده باشد؟! سپس تمام افراد بنی مصطلق آزاد شدند. (سوره احزاب، آیه37)

4. نجات زن و جلوگیری از غلتیدن وی در دامن بستگان مشرک و کافر
برخی زنانی که مسلمان بودند، به دلیل مرگ، شهادت یا ارتداد شوهران بی سرپرست می شدند و زندگی برای آنان بسیار مشکل بود و در وضع بسیار آشفته ای به سر می بردند، همانند ام حبیبه دختر ابوسفیان. رسول خدا(ص) وقتی از مشکل وی با خبر شد، با وساطت نجاشی پادشاه حبشه با وی ازدواج کرد و در حالی که مهریه دیگر زنان پیامبر چهارصد درهم مقرر شده بود، مهریة ام حبیبه را چهار صد دینار، یعنی ده برابر مهریه دیگر زنان قرار داد که این خود نشان می دهد که پبامبر (ص) می خواست با این ازدواج وی را نجات بدهد و از غلتیدن وی به دامن بستگان مشرک و کافر جلوگیری کند و از شدت نگرانی وی، از مصیبت های رسیده بکاهد.

5. طرد سنتی از سنت های غلط جاهلی

در اسلام پسرخوانده حکم پسر واقعی را نداردو زن پسرخوانده بر مرد محرم نیست، در حالی که در جاهلیت احکام پسر واقعی را به پسر خوانده سرایت می دادند و زن وی بر مرد محرم بود، اسلام این حکم را باطل کرد. (تفسیر المنار، ج4، ص370، به نقل از همسران رسول خدا(ص)، ص77)
رسول خدا (ص) به دستور خداوند سبحان با زینب بنت جحش، همسر مطلقة زید بن حارثه پسر خواندة خود، ازدواج کرد تا مسلمانان به روشنی تمام بدانند که این حکم جاهلی باطل اعلام شده است؛ (تاریخ تمدن اسلام و عرب، ص 116 به بعد) چه بسا ممکن بود که اگر این ازدواج رخ نمی داد، زیدبن حارثه بعد از رحلت پیامبر(ص) به عنوان پسر پیامبر (ص) مطرح می شد و مسیر وراثت، امامت و خاندان پیامبر تغییر می کرد. ممکن بود که به زید بگویند تو وارث رسول خدا هستی و تو باید خلیفة مسلمانان بشوی یا خلافت حق تو است وبه هر کس می خواهی محول کن ویا... . از جمله فواید این ازدواج، افزون بر جلوگیری از خطر احتمالی مذکور این است که دو حکم و سنت جاهلی را باطل کرد؛ یکی حرمت ازدواج با همسر مطلقة پسرخوانده و دیگری سنت زشت شمردن ازدواج با همسر مطلقه یک غلام آزاد شده.
افزون بر آن چه ذکر شد، می توان امور دیگری را نیز برشمرد که از ذکر آن خودداری می کنیم.
کوتاه سخن این که ازدواج های پیامبر(ص) به دلایلی که ذکر شد، به هیچ عنوان جنبة خوش گذرانی و شیفتگی به جنس مخالف نداشت، بلکه آن حضرت ازاین ازدواج ها اهداف والایی را دنبال می کرد؛ برای نمونه:
ـ ازدواج با خدیجه به دلیل آینده، ایمان و فداکاری خدیجه و بهترین ثمره، این پیوند وجود اطهر صدیقه کبری فاطمه زهرا(س) و بقای نسل آن حضرت از این طریق بود.
ـ ازدواج با سوده دختر زمعه به دلیل رفع پریشانی و نجات وی از افتادن در دامن قبیله کافر، حفظ ایمان و رهایی از آزار خانواده مشرک.
ـ ازدواج با عایشه به دلیل جلب توجه ابی بکر و تحکیم روابط با قبیله بزرگ تیم.
ـ ازدواج با حفصه به دلیل وصلت با قبیله بزرگ عدی و رفع نگرانی عمر برای بی سرپرستی دخترش حفصه.
ـ با زینب بنت خزیمه ، برای حفظ آبرو و مفتخر شدن وی به مقام ام المومنین؛ چرا که وی از زنان نیکوکار بود، به همین دلیل در جاهلیت وی را ام المساکین (مادر مسکینان). لقب داده بودند.
ـ ازدواج با ام سلمه به منظور جبران زحمتهای وی و رفع نگرانی و سرپرستی از یتیمان او.
ـ با زینب بنت ججش، به دلیل طرد و باطل کردن حکمی از احکام نادرست جاهلی، درباره زنان پسرخوانده.
ـ با جویریه به دلیل تحکیم مبانی اسلام در قبیله بنی مصطلق، آزادی اسیران جنگی به صورت داوطلبانه و تعلیم این روش که می شود کنیز را آزاد کرد و سپس با وی ازدواج نمود.
ـ با ام حبیبه دختر ابوسفیان، به جهت رفع پریشانی، سرپرستی و جلوگیری از غلتیدن وی در دامن خانواده مشرک و دشمن با مسلمانان و نیز هدف سیاسی کاستن از دشمنی آنان با مسلمانان.
ـ هدف از ازدواج با صفیه به منظور نجات زن، وصلت با بنی اسراییل، تعلیم این روش که می توان کنیز را آزاد کرد و با وی ازدواج نمود و به گفتة رشید رضا، حکمت عمومی ازدواج های آن حضرت، براساس مصالح و حکمت هایی بود که در انجام ماموریت الهی به آنها نیازمند بود و اگر هدف عیش و نوش و شهوت رانی بود، همانند ملوک و سلاطین امرای جهان، به جای این همه زنان سالخورده و بیوه، از دختران دلربا و زیباروی اختیار می کرد. (تاریخ تمدن اسلام و عرب ، ص124)

  • آیا هیچ پیامبری غیر از حضرت محمّد(ص) پیدا میشود که این تعداد زن گرفته باشد؟

  بله. سایر انبیاء نیز تعدد زوجات داشتند. حضرت محمّد(ص) در اغراق آمیزترین گزارشها ۲۲ زن داشته است(هر چند در بالا نشان دادیم که تعداد ۱۳ معتبرتر است) این در حالی است که حضرت سلیمان(ع) طبق کتاب مقدس خودشان ۱۰۰۰ زن داشتند! از این هزار زن، تعداد سیصد نفرشان کنیز بودند و هفتصد نفرشان عقدی بودند.(کتاب مقدس، باب ۱۱، آیه ۳)

منبع: کتاب همسران پیامبر(ص) و فلسفه تعدد زوجات آن حضرت

 

دسته بندی موضوعی: پاسخ به شبهات سیرۀ نبوی، پاسخ به شبهات حقوق زن

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 12:56  توسط مسلمان ایرانی  | 

پرسش: چرا ما باید از خدای مهربان بترسیم؟

پاسخ:

  خداوند كمال و جمال مطلق و شايسته‌ترين موجودي است كه انسان بايد به او محبت بورزد، و او را دوست داشته باشد. خدا موجب ترس نيست‌، اما اين كه مي‌گويند از خدا بايد ترسيد، و ترس از او، يكي از صفات مؤمنان شمرده شده ‌(1) به چه معناست ؟

   منشأ و سرچشمه ترس‌ مي تواند دو چيز باشد :

1.گاهي ترس به خاطر وظايف و مسئوليت‌هايي است كه بر دوش دارد و ممكن است در انجام آن كوتاهي نمايد، در نتيجه در محكمه عدل الهي نتواند از عهده پاسخ برآيد و به خاطر كوتاهي در انجام وظيفه و يا عدم رعايت حقوق ديگران مجازات شود و يا مقامش نزد محبوب كم گردد . ترس از گناهان خود است. حضرت علي(ع) در اين زمينه مي‏فرمايد: «ولا يخافنّ الا ذنبه (2)؛ هيچ يك از شما ترس نداشته باشد مگر از گناه خويش» . بنابراين ترس از خدا ‌، ترس از عدالت اوست‌‌ . در منابع ديني در مورد خداوند آمده : «يا من لا يخاف إلاّ عدله‌ ؛(3) اي كسي كه غير از عدلش ترسي از او نيست» و يا «جللت ان يخاف منك إلاّ العدل‌(4)؛ منزهي از اين كه از تو ترسي باشد جز از ناحيه عدالتت». همان گونه كه مجرم از ديدن قاضي عادل بر خود مي‌لرزد و از شنيدن نام دادگاه وحشت مي‌كند، در حالي كه بي گناه ترس و وحشتي ندارد. عدالت نيز به نوبۀ خود ترس آور نيست. انسانی كه از عدالت مي‌ترسد ، از خودش مي‌ترسد كه در گذشته خطايي مرتكب شده‌، و يا مي‌ترسد كه در آينده از حدود خود به حقوق ديگران تجاوز نمايد، و گرفتار عواقب و آثار آن گردد. ترس از نفس سركش است كه انسان را گرفتار كرده و يا ممكن است گرفتار نمايد. نفس سركش بايد انسان از آن بترسد. مواظب باشد، به دامش نيفتد.

  ترس از جايگاه خداوند و نه از خود او در تعبيري از قرآن آمده :و امّا من خاف مقام ربّه؛ پس آن كه بيم داشت از مقام پروردگارش (5)؛ مفسران درباره اين كه منظور از مقام چيست، چهار احتمال داده‏اند:
أ) مواقف قيامت،
ب) خوف از علم خداوند: مراقبت دائمي او نسبت به همه انسان‏ها كه هيچ چيز از او پوشيده نيست.
ج) ترس از خدا ،نه به خاطر آتش دوزخ و خوف از فوت لذت‏هاي نفساني در بهشت (طمع نسبت به نعيم بهشتي) بلكه تنها به خاطر مقام پروردگار و جلال و عظمت او.
د) مقام عدالت . خوف از عدالت به خوف از كوتاهي و قصور اعمال باز مي ­گردد. (6)

2. گاهي ترس به خاطر درك عظمت مقام‌، و توجه به وجود بي‌انتها و پرمهابت پروردگار است‌. گاه مي‌شود انسان به ديدن شخص بزرگي كه از هر نظر شايسته عنوان عظمت است مي‌رود. ديدار كننده گاهي چنان تحت تأثير مقام پرعظمت او قرار مي‌گيرد كه احساس وحشت درون قلب خويش مي‌نمايد، تا آن جا كه به هنگام سخن گفتن لكنت زبان پيدا مي‌كند، حتي گاهي حرف خود را فراموش مي‌كند، هر چند آن شخص بزرگ نهايت محبت و علاقه را به او و همه دارد، و كار خلافي نيز از اين شخص سرنزده است‌. اين نوع ترس بازتاب و عكس‌العمل درك عظمت است‌. اين حالت جز براي كساني كه واقف به عظمت ذاك پاك و مقام كبريايي پروردگارند و لذت قرب او را چشيده‌اند، حاصل نمي‌شود. قرآن مجيد اين حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه دانسته : «إِنَّمَا يَخْشَي اللَّه‌َ مِن‌ْ عِبَادِه‌ِ الْعُلَمَـََّؤُا(7)؛ از ميان بندگان خدا تنها دانشمندان از او خشيت دارند». اين نوع ترس مولود سير آفاقي و انفسي و آگاهي از علم و قدرت و حكمت پروردگار است‌.

***

   ترس از خدا چه به معناي اول و چه دوم مهم ترين عامل ذكر و توجه مطلق نسبت به خداوند و دستور و جايگاه او و امور مرتبط با اين حقايق در وجود انسان است . به همين جهت مقام خشيت و خوف الهي يكي از ارزشمندترين جلوه هاي مقابله با غفلت ها و انحرافات و لغزش هاي دنيوي است. در عين حال خوف و خشيت به همراه درك حقيقت آن ، لذتي دروني و معنوي را در وجود انسان متجلي مي سازد . لذت همراه با اين ترس همانند لذت حضور در برابر بزرگ ترين شخصيت عالم است كه در عين فشار ،مقام حضور و اضطراب ناشي از آن هيچ گاه از ياد فرد خارج نشده ،همواره به عنوان زيباترين لحظه زندگي او به ياد خواهد ماند؛ نه تنها خوف وخشيت مذموم و ناراحت كننده و نشان سرخوردگي و دوري نيست بلكه عامل نزديكي ، محبت بيشتر و تضمين كننده سعادت و رستگاري در آخرت و نجات از هراس آينده نزديك است . اگر انساني در مقابل عظمت و بزرگي خدا از يك سو و كوتاهي‏ها و گناهان خود از سوي ديگر، به خشيت الهي نرسيد و خضوع و خوف به معناي درست كلمه در وجود او حاكم نشد، به دنبال برطرف کردن کاستي ها و توبه نخواهد رفت . در قيامت در شرايطي نابسامان و بسيار خوفناك قرار خواهد گرفت كه هول و هراس آن هزاران بار بيش از خوف و خشيت در برابر خداوند است.

 

 پي نوشت‏ها:
1. نهج البلاغه، حكمت 82.
2. فاطر (35) آيه 26.
3. مفاتيح الجنان دعاي جوشن كبير.
4. همان ، دعاي بعد از زيارت امام رضا عليه السلام.
5. نازعات (79) آيه 41.
6. ترجمه تفسير الميزان، ج 19، ص 216.
7. فاطر،آيه28.

 

منبع: سایت پاسخگو

 

دسته بندی موضوعی: پاسخ به سایر شبهات، عرفان و اخلاق

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 20:51  توسط مسلمان ایرانی  | 

خبرگزاري فارس: يك كشيش يوناني در آمريكا به دليل شباهت ظاهري به مسلمانان از سوي يك سرباز آمريكايي مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
 


به گزارش فارس به نقل از روزنامه واكيت تركيه، يك سرباز آمريكايي به بهانه تروريست بودن يك كشيش يوناني به نام "آلكسيوس ماراكيس " كه ظاهري شبيه مسلمانان داشت را مورد ضرب و شتم قرار داد.

 اين سرباز در تماس تلفني با پليس آمريكا ادعا كرد كه يك تروريست را كه قصد داشته از وي سرقت كند را دستگير كرده است.

وي همچنين مدعي شد كه كشيش يوناني با گفتن الله اكبر به وي حمله كرده است.

 

وارثان چنگیزخان مغول

 

از سوي ديگر به دنبال درخواست كمك كشيش مذكور از كليساي ارتدوكس، ماجرا روشن شده و اين سرباز نژادپرست روانه زندان شد.
گسترش موج حملات عليه مسلمانان در آمريكا از سوي نژادپرستان پس از وقايع 11 سپتامبر 2001 باعث نگراني مسلمانان در اين كشور شده است.

منبع:http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8808230237

سؤال: به نظرتان اگر این کشیش، واقعاً مسلمان بود، باز هم این سرباز زندانی میشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:52  توسط مسلمان ایرانی 

 
آغاز

مالکوم ایکس، مبارز سیاهپوستی بود که سال 1925 در ایالت اوهامای آمریکا به دنیا آمد. او هفتمین فرزند خانواده بود. پدرش کشیش مذهبی و از جمله افرادی بود که برای حقوق مدنی سیاهپوستان فعالیت می کرد. مالکوم چهار سال بیشتر نداشت که با چشمان خود دید فرقه ای از سفیدپوستان آمریکا خانه او را آتش زدند و خانواده اش را آواره کردند. به شش سالگی که رسید، پدری در خانه ندید. دو سال از ربوده شدن کشیش لیتل، پدرش می گذشت که یک روز جسد مثله شده او را کنار ریل راه آهن پیدا کردند. مادر مالکوم بیش از این تاب نیاورد و در بیمارستان روانی بستری شد.

بردگی در لباس محبت

مالکوم در کتاب خاطراتش درباره وضعیت زندگی خود بعد از مرگ پدرش، می نویسد: «کانون خانوادگی ما از هم گسست. یک قاضی سفیدپوست وکیل خانوادگی ما شد و بردگی در لباس محبت را به یکایک ما آموخت. هر یک از خواهران و برادرانم تحت سرپرستی خانواده ای قرار گرفتند و ما کاملاً از هم جدا شدیم». با وجود این، مالکوم اشاره می کند که همیشه دنبال فرصت مناسبی بودیم تا دور هم جمع شویم و ارتباط عاطفی خود را با یک دیگر حفظ کنیم.

تنها

مالکوم ایکس، رهبر سیاهپوستان مبارز آمریکا، دوران کودکی را در فقر و یتیمی پشت سرگذاشت، او امیدوار بود که بتواند در نظام آموزشی آمریکا رتبه ای کسب کند و به شغل مورد علاقه اش یعنی وکالت برسد. مالکوم ایکس، شاگرد ممتاز و برجسته ای بود که هوش و استعداد تحصیلی اش، او را از دیگر شاگردان سفیدپوست مدرسه جدا می کرد، ولی این برتری هرگز باعث نشد دید نژادپرستان به او تغییر کند و دست کم نام او را با احترام صدا کنند. هر گاه وارد کلاس می شد، او را «کاکاسیاه» خطاب می کردند و با توهین و تحقیر به استقبالش می رفتند. هنگامی که با معلمان صحبت می کرد یا از آنها مشورت می گرفت، تنها یک پاسخ می شنید: «درباره کاکاسیاه بودنت واقع بین باش. هدف وکیل شدن واقع بینانه نیست. شغلی را انتخاب کن که در حد توانایی توست».

 

مالک ایکس


گرفتار

مالکوم ایکس، درس و مدرسه را رها کرد و تصمیم گرفت آزاد باشد. هرگونه قید و بندی را از پای خود گشود و یک دوره بی بند و باری را در جامعه آن روز آمریکا تجربه کرد. دوستان بدی برگزید و بدی ها را چشید؛ اما سرانجام هنگامی که برای فروختن یک ساعت دزدی به جواهرفروشی رفت، به دام پلیس گرفتار شد و به ده سال حبس محکوم شد.

آشنایی

دوران محکومیت، از مالکوم ایکس انسان دیگری ساخت. مالکوم آموخت که هیچ گاه برای آموختن دیر نیست، حتی اگر گرفتار میله های زندان باشد. بیست سال از عمر او می گذشت که دوباره بازگشت به خویشتن را تجربه کرد. او با برنامه ریزی برای اوقات فراغت خود در زندان، به مطالعات پردامنه علمی و مذهبی پرداخت.
او به تدریج با سیاهپوستان مسلمانی آشنا شد که هم بندش بودند؛ افرادی از گروه «ملت مسلمان». آنان از اسلام گفتند و مالکوم شنید، از الله گفتند و مالکوم اندیشید. اتحاد، برادری و برابری، سه اصل جدایی ناپذیر در دین اسلام بود و تبعیض نژادی در آ ن معنا نداشت. آرام آرام دریچه ای به روی مالکوم گشوده شد؛ برتری به پاکی و تقواست، نه به رنگ پوست.

در آغوش اسلام

هفت سال از دوران محکومیت مالکوم گذشت و او دوباره به آغوش جامعه نژادپرستی بازگشت که هرگز حاضر به پذیرش او به عنوان یک انسان نبودند. اما این بار مالکوم ایکس درنگ نکرد و بلافاصله پس از آزادی، به عضویت گروه «ملت مسلمان» درآمد. او سیر مطالعاتی و تحقیقاتی خویش را ادامه داد و تا جایی پیش رفت که به عنوان سخنگوی این جمعیت برگزیده شد. تبلیغات مذهبی و اعتقادی او در آمریکا، باعث شد تعداد زیادی از سیاهپوستان با اسلام آشنا شوند و در مدت کوتاهی به عضویت گروه «ملت مسلمان» درآیند.

نصرت الهی

مالکوم ایکس در جامعه آمریکا چنان جایگاهی پیدا کرده بود که هرگز تصوّر آن را نمی کرد. همان گونه که خود در یادداشت هایش می نویسد، اللّه به یاری او آمد و او را از اوج تباهی، به قله های معرفت و انسانیت رساند. مالکوم، طعم اسلام و مسلمانی را چشید. او خدا را شناخت و به هیچ قیمتی حاضر نشد از دین خود دست بردارد. به همین دلیل، مخالفت ها را تحمل کرد؛ شایعه ها، تهمت ها، ترورها و... را پشت سر گذاشت و فقط به آرمان مقدس خویش اندیشید.

مبارزه

هدف بلندی که مالکوم ایکس را در زندگی به دنبال خود می کشید، چیزی نبود جز مبارزه با برده داریِ نُوین در آمریکا. او می خواست به سیاهپوستان بفهماند کسانی که امروز شما را به دلیل پوست سیاهتان از ساده ترین حقوق انسانی محروم می کنند، هرگز اجازه نخواهند داد آینده ای روشن و آباد به استقبالتان بیاید. مالکوم به سیاهان می گفت: «زیستن در آمریکا، شما را آمریکایی نمی کند. شما باید یاد بگیرید از میوه های آمریکایی ها لذت ببرید. اما شما از این میوه ها لذت نبرده اید. شما تنها از خارها و سختی ها لذت برده اید برای اینکه شما باید سخت تر کار می کردید تا به میوه ها دست یابید».

در خانواده

مالکوم ایکس هم زمان با گام های بلند و سازنده ای که در مسیر اسلام برمی داشت، تصمیم گرفت به سنت نیک ازدواج، جامه عمل بپوشاند و با حضور زنی شایسته، خود را از تنهایی در لحظه های پرفراز و نشیب زندگی برهاند. مالکوم یار وفادار و همسر مهربانی می طلبید تا سرد و گرم روزگار را در کنار او بچشد و تلخ و شیرین هم زیستی با او را پذیرا باشد.
بِتی، پرستار سیاهپوستی بود که در یکی از بیمارستان های آمریکا مالکوم را شناخت و هنگامی که با افکار و اعتقادات این جوان مبارز آشنا شد، پیشنهاد زندگی مشترک با او را پذیرفت. بتی، همسرش را مظهر اراده در یک زندگی خانوادگی می دانست و می گفت: «مالکوم برای من هم پدر و هم شوهر، و برای فرزندانش یک همبازی خوب بود».

ریشه در تمام دنی

مالکوم ایکس به چند کشور آسیایی و آفریقایی سفر کرد تا به جهانیان ثابت کند مبارزه با تبعیض نژادی و برده داری مدرن، تنها به جامعه آمریکا محدود نیست. او می خواست این حرکت در تمام نقاط دنیا ریشه یابد تا افزون بر کسب قدرت و انسجام لازم، سرانجام روزی به بار بنشیند و آزادی واقعی را در کام تمام استثمارزدگان دنیا فرو بنشاند.
 
مالکم ایکس در مسجد
 

حقیقت

سفر به سرزمین وحی و زیارت خانه خدا، برگ افتخار دیگری بود که در دفتر زندگی مالکوم ایکس جای گرفت. آن گونه که خودش اشاره کرده، در این سفر روحانی و مقدس با معنای واقعی اتحاد و برابری میان مسلمانان آشنا شد و حقیقت اسلام را فرا گرفت. مالکوم در مناسک حج دید که هیچ فرقی بین سفید و سیاه و رنگین پوست نیست و همه مسلمانان جهان، از هر طبقه و نژادی که باشند با صلح و دوستی کنار یکدیگر جمع می شوند و عالی ترین مراسم مذهبی و اعتقادیِ خویش را به جای می آورند.

آستانه راه

مالکوم ایکس، پس از بازگشت از مناسک حج، نام حاج ملک شبّاز را برای خود برگزید. او با روحی پاک و صیقل داده به محل سکونت خود در آمریکا بازگشت و درصدد ایجاد تشکیلاتی گسترده برآمد تا به وسیله آن، مسلمانان جهان را با نژادهای گوناگون به همدلی و ظلم ستیزی فراخواند. مالکوم در آستانه راه بود که خانه اش را به آتش کشیدند و چون از این واقعه جان سالم به در برد، یک هفته بعد در 39 سالگی هنگام سخنرانی در سالن بالروم مانهاتان، با شلیک چند گلوله به زندگی پرفراز و نشیب او پایان دادند. مالکوم ایکس زمانی چشم از دنیا فروبست که چشم گشودن دختران دوقلویش را در این دنیا ندید. ولی آنها و نسل های ماندگار پس از آنها، آمدند تا راه نیمه تمام حاج ملک شبّاز را ادامه دهند. تا روزی که اثری از استثمار و بردگی روی زمین باقی نماند. به امید آن روز.
 
منبع: +
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 21:21  توسط مسلمان ایرانی 

سلام. مدتی پیش فیلمی به نام فتنه بر علیه اسلام ساخته شد. توسط فرزندان برومند اسلام فیلمی در پاسخ به این فیلم به سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی ساخته اند به نام «فراتر از فتنه». که میتوانید از لینکهای زیر دانلودشان نمایید:

نمایش فیلم فراتر از فتنه

  

Beyond Fitna

ماوراء الفتنه

فراتر از فتنه

آدرس این سه لینک را به دوستان خود پیشنهاد کنید.

منبع: +

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:14  توسط مسلمان ایرانی 

نام من رضاست

 

 

·         شفا يافته: آندره (رضا) سيمونيان

 ·         دين: مسيحي 

·         اهل ازبكستان، مقيم همدان

·         نوع بيماري:لال بودن

 

 

 داستان واقعي از شفا گرفتن  آندره (رضا)  مسيحي  در حرم امام رضا  از زبان خودش ميشنويم اتفاقي که هر روزه در حرم عشق رخ ميدهد و بنا به نقل مدير روابط بين الملل حرم امام رضا  فقط در تابستان امسال 11 مسيحي شفاي لا علاجشان را از حضرتش گرفتند 

 ، در اين مطب فقط شکسته دلي ميخرند و بس! مسيحي و مسلمان ندارد فقط کافي است دلت را يک دله کني و صداش بزني

چون فرد شفا گرفته يکي از دوستان مسيحي است به مناسبت رابطه مسيحيان با امام رضا در اين کلوب مطرح ميکنم  اميدوارم که با فداي تنگ نظري ها نشود

 

آندره- آندره، ...   ...   ...

شنيد كه كسي او را به نام صدا مي كند.صدايي كه از جنس خاك نبود آبي بود،آسماني بود، آندره از خواب بيدار شد.
نگاهش بي تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند.
جز خادم پيري كه كمي آن سو تر ايستاده بود و خيره نگاهش مي كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندي مهربان رو به روي او ايستاد. چي شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواي فرياد داشت. هواي گريه، دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند. از ته دل فرياد برآورد، شيون كند، بغض كند، بغض بد جوري گلويش را گرفته بود، دلش مي خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالي كند.
پيرمرد رو به روي او نشست. دستي به شانه اش زد و دوباره پرسيد: چيزي شده؟ آندره وا مانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاي هاي گريه كرد، پيرمرد دستي به پشت آندره زد وگفت: گريه كن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالي مي كند، درد رو تسكين مي ده، گريه كن آندره همچنان مي گريست.
حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاي پر سوال، آندره را مي نگريستد، پيرمرد پرسيد چي شده؟ تعريف كن. آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند، تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت، آسمان با همه ستاره گان در نگاهش ريخت، دسته اي كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه اسمان گم شدند اندره نگاهش را بست و بي آن كه كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت اي كاش هرگز بيدار نمي شدم.
صداي پيرمرد را شنيد، باز مي پرسيد چرا حرف نمي زني؟ بگو چي شده؟ خواب ديدي؟ تعريف كن! آنرده چشمانش را گشود و نگاهش را درنگاه مهربان پيرمرد دوخت و با ز بان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمي تواند پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعي كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد.
رو گرداند و پشت به او دور شد، آندره ديد كه شانه هاي پيرمرد مي لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود آيا امام (ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظري هم به بنده خداي مسيحي خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود كه بي شك حاجتش روا خواهد شد.
پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق وشعفي داشت. مادردرپوست خود نمي گنجيد، پس از سالها دوري و فراق قرار بود به ايران برگردند وخويشاني كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند. ببينند آندره و خواهرش النا ايران را نديده بودند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها را هي شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمي شناختند، پدر مادر با شوق جاي جاي سرزمين ايران رابه فرزندان نشان مي داد و با ذوقي فراوان از خاطرات دورش تعريف مي كرد.
آنقدر غرق در شعف و شادماني بود كه اصلا متوجه تريلي سنگيني كه با سرعت از روبه رو مي آمد نشد و تابه خود آمد صداي فرياد جگر خراش زن و فرزندانش باصداي مهيب برخورد تريلي و اتومبيل او در آميخت.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودي، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت وتصميم گرفت درايران بماند.
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود اوكه سرنوشت آندره را رقم مي زد پاي او را به منزل زن و مرد جواني كشاند كه پس از گذشتن سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندي نشده بودند. پدر و مادر جديد آندره براي بهبودي او از هيچ تلاشي فرو گذار نكردند، اما تو گويي سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند.
آندره هر روز مشاهده مي كرد كه پدر ومادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شادي او را از خداي مي كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مي كرد.
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و درمغازه ساعت سازي مشغول به كار گرديد و بر اثر دردي كه داشت گوشه گير و منزوي شده بود.
روزي پدر با چشماني اشكبار به سراغش آمد و گفت درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت ازهمه جا نا اميد مي شيم مي ريم سراغش، اگر تو بخواي مي برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيري.
آندره نگاه پرتمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان اودرهم مغشوش وگم شد.
اين اولين باري بود كه آندره چنين مكاني را مي ديد.
هيچ شباهتي به كليساي كه او هر يكشنبه همراه پدرو مادر و خواهرش مي رفت نداشت.
حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود. پرواز كبوتران بر بالاي گنبد طلايي امام، توجه آندره را سختبه خود جلب كرده بود.
پدر، آندره را تا كنار پنجرة فولاد همراهي كرد. بعد ريسماني برگردن او آويخت و آن سرطناب را به پنجره فولاد بست.
آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مي كرد و با خود مي گفت اين ديگر چه نوع دكتري است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولاني بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و خواب رفت.
نوري سريع به سمتش آمد، سعي كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نوري آنجا مشاهده كرد كه به سويش مي آيد، از ميان نور صدايي شنيد، صدايي كه او را با نام مي خواند.
آندره! آندره! بي تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسماني مهتابي، حرم در سكوتي روحاني غرق شده بود، خادم پيري كمي آن سوتر ايستاده بود و او را مي نگريست.
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مي خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداي ملكوتي را بشنود، خانم پير به سمت او مي آمد. همان نور بود.
آبي- سبز-سفيد، نه نمي توانست تشخيص بدهد، نوري بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مي آمد و باز دور مي شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مي كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مي گريخت.
ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايي برخاست صدايي كه از جنس خاك نبود، آبي بود، آسماني بود، صدا او را به نام خواند.
آندره! آندره! خواست فرياد بزند، نتوانست، نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مي كرد، تو.....تو مسيحي هستي! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود. با دستمالي عرق را از سرورويش پاك كرد و بعد سر او را روي زانويش گذاشت و گفت راحت بخواب آندره پلكهايش را روي هم گذاشت، خواب خيلي زود به سراغش آمد. باز نوري ديگر اين بار سبز سبز، به خوبي مي توانست تشخيص بدهد.
نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايي برخاست. نامت چيست؟ تكاني خورد.
متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود.
پس دليل اين سوؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايي ديگر برخاست: نامت را بگو: آنقدر اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.
از ميانه نور دستي روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت؟ حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن.....آند....آندر.... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.
دوباره از ميان نور صدايي شنيد كه : بگو نامت را بگو، اندره دهان باز كرد وبا صداي موكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا....

رضا همچون بلمي بر امواج دستها مي رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براي تبرك. نقاره خانه با شادي او همنوا شده بود و مي نواخت، چه معنوي و روحاني چه پر عظمت و جاودانه.

 

 

تمام مدارک پزشکي و سابقه بيماري و اظهارات پزشکان بعد از شفا گرفتن آندره (رضا) سموئيان در مستندات حرم امام رضا(ع) بخش شفا يافتگان به نام وي ثبت است

 

منبع: +

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:39  توسط مسلمان ایرانی  |