تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

سلام. میدانیم که مسیحیان معتقد به این هستند که حضرت عیسی(ع)، خدا هستند، که پاسخ به این ادعا در اینجا داده شده است. اما یکی از شبهاتی که این افراد علیه اسلام بیان میکنند این است که حتی در کتب مقدسۀ یهود، نیز حضرت مسیح(ع) یک خدا فرض شده است:

 

شبهه: کتاب اشعیای نبی در باب ۹ و آیه ۶ ادعا میکند که حضرت عیسی علیه السلام خداست و با پیشگویی در مورد آمدن او، وی را خدای قدیر مینامد.

پاسخ کوتاه:  در پاسخ به این شبهه یک مقاله از یکی از سایتهای اسلامی را برای شما دوستان عزیزم ترجمه کردم که در ادامه میاید ولی ابتدا پاسخ خیلی کوتاه شبهه را عرض میکنم:

۱. در این پیشگویی حضرت اشعیا(ع) هرگز نمیگویند که این فرزند، "خدای قدیر" است، بلکه برای او چند اسم مطرح میفرمایند که مترجمین محترم مسیحی، معنی لغوی این اسمها را نوشته اند. این آیه یکی اسمهای فرزند مورد نظر را "EL Gibor" مینامد که خب در لغت به معنای "خدای قدیر" است. نمیشود بگوییم چون معنی اسم کسی "خدای قدیر" است، پس او خداست. چنین اسمهایی در فرهنگ آن زمان یهودیان باب بوده است و حتی امروزه هم بین مردم باب است.(در زبان فارسی خودمان اسمهایی مثل مزدا، هرمزد و یزدان به معنای خدا هستند) اگر معنی لغوی اسم نشانگر خدا بودن باشد، معنی لغوی اسم حضرت حزقیال(Ezekiel)(ع)، از انبیاء یهود، نیز "خدای نیرومند" است و همچنین یکی از ملائک در دین یهود "گابریل(Gabriel)" نام دارد معنی لغوی اسمش "خدای نیرومند" است و دهها اسم دیگر در فرهنگ کهن یهود، آیا مسیحیان خدا بودن این افراد را نیز میپذیرند؟

 

۲. این کلمه را مسیحیان تا حدودی یکطرفه معنی کرده اند، زیرا "EL Gibor" را میتوان به "قاضی توانا" نیز ترجمه کرد.

 

۳. مسیحیان هیچ دلیل موجّهی ندارند که در این آیه حضرت اشعیا(ع) در مورد حضرت مسیح(ع) یا ماشیاح موعود، سخن گفته است. یهودیان معتقدند که منظور حضرت اشعیا(ع) در اینجا فردی به نام "حزقیا" است. نظر یهودیان زیاد هم عجیب نیست زیرا حضرت اشعیا(ع) ۷۰۰ سال پیش از تولد حضرت عیسی(ع)، که ما و مسیحیان معتقدیم که همان مسیح موعود است، اینگونه فرموده است و این در حالی است که در پیشگویی میفرمایند که "این فرزند به ما بخشیده شده است" و نمیفرمایند که "بخشیده خواهد شد" و ادعا میشود که این فرزند به دنیا آمده است، حال آنکه حضرت عیسی(ع)، هفتصد سال بعد از نوشته شدن این سخن به دنیا آمده است.

 

 

پاسخ تشریحی:

 

منبع: http://www.answering-christianity.com/godtitle.htm

مترجم:  مسلمان ایرانی

 

 

1-  In Isaiah 9:6 and the Old Testament:

۱.در اشعیا۶:۹ و عهد عتیق

 

Christians claim that since the predicted Prophet's name (Jesus) will be called "Mighty God" in Isaiah 9:6-7, then therefore, he must be GOD Almighty Himself.

Let us read the Verses: "For unto us a child is born, unto us a son is given, and the government shall be upon his shoulder; and his name shall be called Wonderful, Counselor, Mighty God (EL Gibor), The everlasting Father, The Prince of Peace. Of the increase of his government and peace there shall be no end, upon the throne of David, and upon his kingdom, to order it, and to establish it with justice and righteousness from hence forth even forever. The zeal of the Lord of hosts will perform this.  (Isaiah 9:6-7)"

It is quite unfortunate that in the old Jewish culture, people used to be named "Godly" names.  This is quite misleading and deceiving to Christians when they try to define the deity of Jesus.

 

    مسیحیان ادعا میکنند که از آنجایی که نام(عیسی) در اشعیا۹: ۷-۶ توسط پیامبر پیشبینی شده که "خدای قدیر" خوانده خواهد شد، پس در نتیجه او باید خودش خدا باشد.

 

بیایید آیات را بخوانیم:"زيرا كه‌ براي‌ ما ولدي‌ زاييده‌ و پسري‌ به‌ ما بخشيده‌ شد و سلطنت‌ بر دوش‌ او خواهد بود و اسم‌ او عجيب‌ و مشير و خداي‌ قدير(EL Gibor) و پدر سرمدي‌ و سرور سلامتي‌ خوانده‌ خواهد شد.   ترقّي‌ سلطنت‌ و سلامتي‌ او را بر كرسي‌ داود و بر مملكت‌ وي‌ انتها نخواهد بود تا آن‌ را به‌ انصاف‌ و عدالت‌ از الان‌ تا ابدالاباد ثابت‌ و استوار نمايد. غيرت‌ يهوه‌ صبايوت‌ اين‌ را بجا خواهد آورد (اشعیا۹: ۷-۶ ترجمه قدیمی)"

 

این کاملا ناشی از این است که در فرهنگ قدیمی یهود، مردم خو گرفته بودند به اینکه با اسمهای "خدایی"، نامگذاری شوند. این کاملا مسیحیان را گمراه کرده و فریب داده است، وقتی میخواهند خدایی حضرت عیسی را تعریف کنند.

 

 

Psalm 82:6  "I said, 'You are "gods" (Elohim; plural to El); you are all sons of the Most High.' "  "gods" here in Hebrew is "Elohim", which is plural of "EL".  It is the same exact thing as "EL" used for Jesus in Isaiah 9:6, since "gods" is a combination of several "EL"s.  And as clearly shown here, for someone to be called "god" or "God" in the Bible it wouldn't make him GOD Almighty Himself

مزامیر۸۲: ۶ "من‌ گفتم‌ كه‌ شما "خدايانيد"(Elohim حالت جمع برای EL) و جميع‌ شما فرزندان‌ حضرت‌ اعلی." "خدایان" اینجا در عبری Elohim که حالت جمع EL است، میباشد. این دقیقا همان EL(خدا) است که برای حضرت عیسی در کتاب اشعیا6:9 به کار رفته است،زیرا "خدایان" ترکیب چند "EL"(خدا) است. و همانطور که اینجا به طور کامل نشان داده شد، برای کسی که در کتاب مقدس خدا خوانده شود، این او را خدا نمیکند.

 

 

Many people in the Jewish old culture were called "God" before Jesus' existence on earth.  The following translations were verified by http://bible.crosswalk.com and the Jewish Sabbath Temple:

Note: Some of the words have different translations in the http://bible.crosswalk.com site than in the Jewish Sabbath Temple translation.  I trust the Jewish Sabbath Temple translation, because they speak far better and more accurate Hebrew than the Bible Crosswalk site who are Christians and are desperate to prove the trinity dogma:


Important Note:  The "Yahweh" in many Hebrew names is shortened because it apparently makes the name much easier to pronounce since it is used often.   It is very similar to our shortened names today such as:

1-  Michael shortened for Mike.
2-  Samuel shortened for Sam.
 

1-  Jerusalem was called "The LORD our Righteousness".  "In those days Judah will be saved and Jerusalem will live in safety. This is the name by which it will be called: The LORD Our Righteousness (Yahweh tsidkenû).'  (From the NIV Bible, Jeremiah 33:16)"

2-  Abraham called a mountain "The LORD will Provide" (Yahweh Jireh).  "So Abraham called that place The LORD Will Provide (Yahweh Jireh). And to this day it is said, "On the mountain of the LORD it will be provided.  (From the NIV Bible, Genesis 22:14)"

3- Ezekiel means "Strong God".  It also means "Yahweh is Strong God".

4- Elijah.  This name is short for EliJehovah or "Eli Yahweh".  Eli means my GOD, and Yahweh is the name and title of GOD Almighty in the Bible.  Does "Eli Yahweh" or Elijah mean that the person is Jehovah Himself?

5- Israel means "Challenge God", "he struggles with God", or "fight with God".  It also means "Defeat God".

6- Gabriel also means "Strong God".

7- Isaiah or Jesaiah, which is short for "Jesa Yahweh" means "Salvation from Yahweh".  It could also mean "Salvation".

8- Joshua, which is short for "Josh Yahweh" means "Yahweh Saves".

9- Elli, which is a common name for men before and after Jesus, means "God".   Psalm 82:6  "I said, 'You are "gods"; you are all sons of the Most High.' "  "gods" here in Hebrew is "Elohim", which is plural of "EL".  It is the same exact thing as "EL" used for Jesus in Isaiah 9:6, since "gods" is a combination of several "EL"s.  And as clearly shown here, for someone to be called "god" or "God" in the Bible it wouldn't make him GOD Almighty Himself

Note:  The trinitarian liars who translate the Bible into English play dirty tricks about capitalizing and lowering the "g" in "God" to prove their trinity lie, while they fully know that it is the same word used for ALL!


10- Immanuel, Emanuel, Emmanuel, Immanuel, or Imanuel are the SAME NAME and are another name for Jesus, means "With us is God".  This name is also common for men before and after Jesus.

11- Elihu means "My God is He". 

12- Gedaliah means "Jehovah is Great".   Again, Gedaliah is short for "Gedal Yahweh".  Is the person who was called "Jehovah is Great" GOD Almighty Himself?  People before and after Jesus are given this name.  See 2 Kings 25:22-24.

13- Eliadah or Eliada means "God knows". 

14- Eliab means "my God is Father".

15- Elzaphan means "God is Protector"

16- Eliakim means "God raises".

17- Elisha means "God is Salvation". 

18- Eleazar means "God has helped"

19- Judah or Yahawdah means "Praised".  It generally means "Praised by Yahweh".

20- Hashabiah means "Jehovah has considered".

21- Mattithiah means "Gift of Jehovah".

22- Michael (nick name "Mike") means "who is like God".  Yet, non is like Him, the Almighty.  See Exodus 8:10.

23- Jesus, Yahshua, Yeshua or Yashua are the SAME NAME, and mean "Salvation".  It doesn't mean "God Saves" as Christians claim.  Jesus (Yeshua) means in Hebrew "salvation" and not "God saves".  Yud Shin Waw Ain - this name doesn't include the word "God".

Joshua (Yehoshya) - Yod Hey - Waw Shin Ain
Isaya (Yeshayah) - Yod Shin Ain - Yod Hey .

These two names are combination of Yod, Shin, Ain - salvation and Yod, Hey - Yahwe.

Yosh Hey (Yah) is common short from Yahwe, for example Alleluia comes from "Halelu Yah" - "Glorify Yahwe".

Joshua (Yehoshya) - Yod Hey - Waw Shin Ain

Isaya (Yeshayah) - Yod Shin Ain - Yod Hey .

 

 

  بسیاری از مردم در فرهنگ یهودی کهن، "خدا" خوانده میشدند پیش از اینکه حضرت عیسی روی زمین وجود داشته باشد. ترجمه های زیر به وسیله http://bible.crosswalk.com  و معبد شابات یهود، مورد بازبینی قرار گرفته است:

 

یادداشت: برخی کلمات ترجمۀ در سایت bible crosswalk با ترجمه معبد شابات یهود تفاوت دارند. من به ترجمۀ معبد شابات یهود اعتماد میکنم زیرا آنها خیلی بهتر و درستتر از سایت bible crosswalk که مسیحی هستند و به سختی میتوانند عقیدۀ تثلیث را اثبات کنند، به عبری صحبت میکنند:

 

یادداشت مهم: "یهوه" در خیلی از اسمهای عبرانی، مخفف شده است زیرا ظاهراً اسم را برای تلفظ خیلی ساده تر میکند چراکه اغلب به کار میرود. این خیلی شبیه است به اینکه ما امروزه اسمها را مخفف میکنیم مانند:

 

۱.مایکل که مخففش مایک است.

۲.ساموئیل که مخففش سام است.

۱.اورشلیم  "خداوند عدالت ما" خوانده میشد:  "در آن‌ ايّام‌ يهودا نجات‌ خواهد يافت‌ و اورشليم‌ به‌ امنيّت‌ مسكون‌ خواهد شد و اسمي‌ كه‌ به‌ آن‌ ناميده‌ مي‌شود اين‌ است‌: يهوه‌ صِدْقين(خداوند عدالت ما)" (ترجمه قدیمی، ارمیا۱۶:۳۳)

۲.ابراهیم کوه را "خداوند تدارک میبیند"(یهوه یری) خواند: "و ابراهيم‌ آن‌ موضع‌ را «يهوه‌ يري‌'» ناميد، چنانكه‌ تا امروز گفته‌ مي‌شود: «در كوه‌، يهوه‌، ديده‌ خواهد شد.»" (ترجمه قدیمی، پیدایش۱۴:۲۲)

۳.حزقیال یعنی "خدای نیرومند". همچنین به معنای "یهوه خدای نیرومند است" میباشد.

۴.الیجاه. این اسم مخفف "الییهوه" یا "الی یهوه" است.(یهوه به شکل جهوه هم نوشته میشود-مسلمان ایرانی). الی یعنی خدای من، و یهوه اسم و عنوان خدا در کتاب مقدس است. آیا "الیجاه" یا "الی یهوه" به معنای این است که شخصی که این نام را دارد خود یهوه است؟

۵.اسرائیل یعنی "رقابت با خدا"، "او با خدا کشتی گرفت" یا "جنگ با خدا". همچنین به معنای "شکست دادن خدا" است.

۶.گابریل به معنای "خدای نیرومند" است.

۷.اشعیا یا جسیا، که مخفف "جسا یهوه" است یعنی "رستگاری از سوی یهوه" میتواند به معنای "رستگاری" هم باشد.

۸.یوشع، که مخفف "جوش یهوه" است به یعنی "یهوه نجات داد".

۹.الّی(Elli)، که اسمی عمومی برای مردها پیش و پس از جضرت عیسی است، به معنای "خدا" است. مزامیر۶:۸۲ "من‌ گفتم‌ كه‌ شما "خدايانيد"(Elohim حالت جمع برای EL) و جميع‌ شما فرزندان‌ حضرت‌ اعلی." "خدایان" اینجا در عبری Elohim که حالت جمع EL است، میباشد. این دقیقا همان EL(خدا) است که برای حضرت عیسی در کتاب اشعیا۶:۹ به کار رفته است،زیرا "خدایان" ترکیب چند "EL"(خدا) است. و همانطور که اینجا به طور کامل نشان داده شد، برای کسی که کتاب مقدس خدا خوانده شود، این او را خدا نمیکند.

 

یادداشت: دروغپردازان تثلیثی که کتاب مقدس را به انگلیسی ترجمه میکنند نیرنگهای زشتی را برای نوشتن بزرگ و کوچک حرف "g" در "God" به کاری میگیرند، تا تثلیث دروغینشان را ثابت کنند، در حالی که به خوبی میدانند این حرف یکسانی است که برای همه استفاده میشود.

 

۱۰.عمانوئل، امانوئل، عمانوئیل یا امانوئیل، اسمهای یکسانی هستند و اسم دیگری برای حضرت عیسی هستند که به معنای "با ما خداست" میباشد. این اسم نیز پیش و پس از حضرت عیسی بین مردها عمومیت داشته است.

۱۱.الیهو یعنی "خدای من اوست".

۱۲.گدالیا، یعنی "یهوه بزرگ است". باز گدالیا مخفف "گدال یهوه" است. آیا کسی که "یهوه بزرگ است" خوانده میشود، خودش خداست؟ مردم پیش و پس از حضرت عیسی این اسم را داشته اند. کتاب دوم پادشاهان۲۵: ۲۴-۲۲ را ببینید.

۱۳.الیاداه یا الیادا، یعنی "خدا میداند".

۱۴.الیاب یعنی "خدای من پدر است".

۱۵.الزافن یعنی "خدا سرپرست است".

۱۶.الیاکیم یعنی "خدا بالا میبرد".

۱۷.الیشا یعنی "خدا رستگاری است".

۱۸.الیزار یعنی "خدا کمک کرد".

۱۹.یهودا یعنی "ستایش". معمولا به معنای "ستایش شده بوسیلۀ یهوه" به کار میرود.

۲۰.هشبیا یعنی "یهوه اندیشه صحیح دارد".

۲۱.هتّیثاه یعنی "پیشکش یهوه".

۲۲.مایکل(مخفف مایک) یعنی "کسی که مثل خداست" هنوز مثل خداوند نیست. خروج۱۰:۸ را ببینید.

۲۳.عیسی یا یوسع اسمهای یکسانی هستند که به معنی "رستگاری" هستند. آنگونه که مسیحیان ادعا میکنند، به معنای "خدا نجات میدهد" نیست. عیسی(یوسع)  در عبری به معنای "رستگاری" است و نه "خدانجات میدهد". Yud Shin Waw Ain-این اسم شامل کلمۀ "خدا" نمیشود.

این دو کلمه ترکیب Yod, Shin, Ain-رستگاری و Yod, Hey-یهوِ هستند.

Yosh Hey (Yah)-یک مخفف معمولی از یهوِ است.  برای مثال هللویا از "هللو یاه"- "Glorify Yahwe" میاید.

 

 

In the above examples, we clearly see that the old Jewish culture gave "Godly" titles to people who are not in anyway divine.

Notice that in Isaiah 9:6, it clearly says "and his NAME shall be...."  This clearly proves that "Mighty God" is just a name given to the coming Prophet (Jesus).  Since this is just a name, this also clearly proves other people in the old Jewish culture were named that name before, even if they're not mentioned in the current Bible.

Important Note: There is not a single Verse in the New Testament where Jesus was called directly or named directly "Mighty God" or "God".  Notice in Isaiah 9:6 it clearly says "and his name shall be...."  Jesus was called "Son of GOD" as many others in the Bible were called Sons of GOD, but he never even once was addressed as "Mighty God" or "God", nor he ever claimed to be "Mighty God" or "God". 

The Jews believe that Isaiah 9:6 was referring to somebody else, other than Jesus.  The Book of Isaiah which obviously contains Isaiah 9:6 came 700 before the birth of Jesus.  The Jews had absolutely no problem calling somebody who came 700 years before Jesus "El Gibor (Mighty God)".  That person's name is Hezekiah.  The Jews believe that Isaiah 9:6 is referring to Hezekiah and not Jesus, and they did indeed address Hezekiah as "Mighty God".  This proves that many people before Jesus were named even at birth "El Gibor (Mighty God)", just like people were also named "Ezekiel (Strong God)", "Elli (God)", "Gabriel (Strong God)", etc...

 

  در مثالهای بالا، ما آشکارا دیدیم که فرهنگ یهودی کهن عناوین "خدایی" را به مردمی میدهد که به هیچ وجه خدایی نیستند.

  توجه کنید که در اشعیا۶:۹ ، آشکارا میگوید: "اسم او خواهد بود..." این آشکارا نشان میدهدت که "خدای قدیر" فقط یک اسم است برای پیامبر آینده(حضرت عیسی). زیرا این فقط یک اسم است، این ثابت میکند سایر مردم فرهنگ یهودی کهن، پیشتر این اسم را داشته اند، حتی اگر آنها در کتاب مقدس رایج ذکر نشده باشند.

یادداشت مهم: هیچ آیه ای در عهد جدید وجود ندارد که حضرت عیسی را "خدای قدیر" یا "خدا" بخواند یا بنامد. توجه کنید که در اشعیا۶:۹ آشکارا میگوید "و اسم او خواهد بود..." حضرت عیسی "فرزند خدا" خوانده میشود، مانند بسیاری افراد دیگر که در کتاب مقدس خدا خوانده شده اند، ولی او هرگز حتی یکبار "خدای قدیر" یا "خدا" نامیده نشده است، خودش هم هرگز ادعا نکرده است که "خدای قدیر" یا "خدا" است.(دوستان توجه کنند که این مسئله که کتاب مقدس افراد مؤمن به خدا را فرزند خدا میخواند یک سخن غلط است و از دیدگاه اسلامی نوعی شرک و نشانی از وجود تحریف در کتاب مقدس است و البته برخی معتقدند منظور از فرزند خدا، در کتاب مقدس، خدمتکار خدا است و ترجمۀ صحیح این است که کلمه به خدمتکار ترجمه شود و نه فرزند. در هر حال قرآن تأکید دارد که خداوند از داشتن فرزند، است و این بارها در قرآن آمده است.-مسلمان ایرانی)

  یهودیان معتقدند که اشعیا۶:۹ در مورد فرد دیگریست، غیر از حضرت عیسی. کتاب اشعیا آشکارا شامل این آیه، در ۷۰۰ سال پیش از تولد حضرت عیسی است. یهودیان مطلقاً هیچ مشکلی  با "خدا قدیر"(EL Gibor) نامیدن کسی که ۷۰۰ سال پیشتر از حضرت عیسی آمده است، ندارند.  نام این فرد حزقیا است. (در این لینک متنی انگلیسی در مورد حزقیا را بخوانید-مسلمان ایرانی) یهودیان معتقدند که اشعیا۶:۹ در مورد حزقیا است و نه حضرت عیسی، و آنها واقعاً حزقیا را "خدای توانا" خطاب میکنند. این ثابت میکند که خیلی افراد پیش از حضرت عیسی(ع)، حتی در بدو تولد "خدای قدیر"(EL gibor)  نامیده شده اند، درست مانند افرادی که حزقیال(خدای نیرومند)، الّی(خدا)، گابریل(خدای نیرومند) و ... نامیده شدند.

 

 

 

2-  The "Mighty God" translation:

 

۲.ترجمۀ "خدای قدیر":



"Mighty God" in Isaiah 9:6 is "El Gibor".  This is not exactly "Mighty God", but close.  "Strong" is more correct (but it is different from strong of "hazak").  Here both El and Gibor are nouns - this is short full spell is "El Hu Gibor".

Anyway "El Gibor" and "Gabriel" are same thing. They both mean "Strong God". "Gabriel" is an angel's name in the Bible.

The word "Gibor" in Isaiah 9:6 and the word "Gibor" of Gabriel have exactly the same root, and they are both the same word.  The word itself can also be translated as "Man of God".

By the way, "EL" can also mean "Judge".  So "El Gibor" can also be translated as "Strong Judge". 

The "Mighty God" translation is just one possibility.  This type of differences in translation exists throughout the Hebrew language, where words' meaning change depending on the sentence.  That is why there is no one single solid Bible Translation!.  Theologians have difficulties agreeing on some key issues in translations.  That's why we see so many different Bibles with so many different translations.

But anyhow, even if "Mighty God" was the right translation, it is still just a NAME given to Jesus and nothing more.  It doesn't in anyway prove that he is the creator of the Universe.  Many people as shown above were given the misleading "Godly" titles before Jesus.

 

 

  خدای قدیر در اشعیا۶:۹، "EL gibor"  است. این کاملاً "خدای قدیر" نیست، ولی نزدیک به آن است. "نیرومند" درستتر است(ولی فرق دارد با نیرومند در کلمه "hazak"). اینجا "EL" و "Gibor" هر دو اسم هستند-این عبارت مخفف است و کامل آن به شکل "El Hu Gibor" است.

 

  به هر حال "EL Gibor" و "Gabriel" چیزهای یکسانی هستند.  هر دو به معنای "خدای نیرومند" هستند. "گابریل" نام یک فرشته در کتاب مقدس است.

 

کلمۀ "Gibor" در اشعیا۶:۹ و کلمه "Gibor" در Gabriel، دقیقاً یک ریشه دارند و هر دو کلمات یکسانی هستند. کلمه همچنین میتواند خودش ترجمه شود به "مرد خدا".

 

ضمناً   "EL" میتواند به معنای "قاضی" باشد. پس "El Gibor" میتواند به "قاضی نیرومند" ترجمه شود.

 

ترجمه به "خدای قدیر" فقط  یک امکان است. این نوع اختلاف ترجمه، در سراسر زبان عبری وجود دارد، هر جا معنی کلمه بسته به جمله تغییر پیدا میکند. این علت این است که هیچ ترجمۀ قابل اطمینانی از کتاب مقدس وجود ندارد. خداشناسان در موافقت کردن بر برخی موضوعات کلیدی در ترجمه ها، مشکل دارند. این علّت آن است که ما کتاب مقدسهای خیلی متفاوتی با ترجمه های بسیار متفاوتی میبینیم.

 

  ولی به هر جهت، حتی اگر "خدای قدیر" ترجمۀ درست باشد، هنوز فقط یک اسم است که به حضرت عیسی داده شده است و نه چیزی بیشتر. این به هر حال ثابت نمیکند که او خالق جهان است. خیلی از مردم همانطور که در بالا نشان داده شد، پیش از حضرت عیسی(ع) عناوین "خدایی" فریبنده، داشته اند.

 

 

3-  Questions to you:

 

۳.سؤال از شما



From the names above, do you honestly think that "Strong God", "Yahweh is Strong God", "Yahweh Saves", "God", "Yahweh", "My God is He", "God is Salvation", "Jehovah is Great" and "Mighty God" have much differences in their meanings?

I mean, why consider Jesus as GOD Himself, which is a great blasphemy, when he was given a normal "Godly" title that was given to others before him?

If Jesus was named "Jehovah is Great (Gedaliah)" for instance, then we would see Trinitarian Christians trying their best to prove that he is GOD Almighty Himself.   Why then not consider the people who were named "Gedaliah" before and after Jesus as GOD Almighty Himself also?  Why not consider these people divine as well?

Important Note: So if Jesus was named "Michael or Mike (who is like God)", then we would see Trinitarian Christians claim that he is GOD Almighty, since Exodus 8:10 clearly states that there is non like GOD, and yet Jesus (Mike) is like GOD which would without a doubt make him GOD.  

This is the type of false interpretations and conclusions that Trinitarian Christians fall into.

 

  از اسمهای بالا، آیا شما صادقانه فکر میکنید که "خدای نیرومند"، "یهوه خدای نیرومند است"، "یهوه نجات میدهد"، "خدا"، "یهوه"، "خدای من اوست"، "خدا نجات است"، "یهوه بزرگ است" و "خدای قدیر"، اختلاف زیادی در معنایشان دارند؟

  منظور من اینست که چرا فکر میکنید حضرت عیسی خداست، که کفر بزرگی است، در حالی که او عنوانی "خدایی" گرفته است که پیش از او به دیگران داده شده است؟

  اگر حضرت عیسی برای مثال "یهوه بزرگ است(گدالیا)" نامیده میشد، آنگاه ما میدیدم که مسیحیان تثلیثی بیشترین تلاششان را برای اثبات اینکه او خود خداست، به کار میبردند. پس چرا فکر نکنیم که کسانی که پیش و پس از حضرت عیسی، گدالیا نامیده شدند، هم خدا هستند؟ چرا فکر نکنیم این افراد نیز ذاتی الهی دارند؟

یادداشت مهم: پس اگر حضرت عیسی "مایکل یا مایک(کسی که شبیه خداست)" نامیده میشد،  ما میدیدیم که مسیحیان تثلیثی ادعا میکنند که او خداوند است زیرا در خروج۱۰:۸ توضیح داده شده است که چیزی شبیه خدا نیست و همچنان حضرت عیسی(مایک) شبیه خداست، که بدون شک او را خدا میکند.(یعنی از آنجا که شبیه خدا است و چیزی شبیه خدا نیست پس باید خدا باشد تا بتواند شبیه خدا باشد!-مسلمان ایرانی)

  این یک نوع تفسیر و استنتاج غلط است که مسیحیان تثلیثی در آن افتاده اند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:1  توسط مسلمان ایرانی  | 

 یکی از سؤالات جوانان ما این است که آیا حتما باید دین خاصی را داشته باشیم؟ آیا نمیشود بدون باور به دین به خداوند رسید؟

در پاسخ به این پرسش باید عرض کنیم که مرتبه‌ای از معرفت و شناخت خداوند به صورت فطری در نهاد انسان‌ها جای گرفته و با هستی آنها عجین گشته است، با این حال این شناخت فطری، اجمالی و ابتدایی است، از این رو نمی‌تواند به تنهایی تأمین کنندۀ کمال خداشناسی باشد، بلکه زمینه‌ای مناسب برای رشد معرفت انسان به خدا است. انسانی که از این معرفت فطری و اولیه غفلت نمی‌ورزد، خود را نیازمند آن می‌بیند که در این مسیر گام‌های بلند دیگری بردارد و همین نیاز یکی از مهم‌ترین عوامل گرایش انسان به تحصیل شناختی گسترده‌تر و عمیق‌تر است.(۱)  نباید از خاطر ببریم که اگر این فطرت انسانی کافی بود در طول تاریخ انسانهایی پیدا نمیشدند که بت، خورشید، ماه، ستاره و ... را به عنوان خدا حساب کنند و رسومات غیرعاقلانه مثل قربانی کردن کودکان در برابر خدایان را به راه نمینداختند. امروزه هم برخی از این انحرافات در اقصی نقاط جهان دیده میشود که شاید معروفترینش هندوئیسم در هند باشد که گاو را خدا میداند. پس آشکار است که صرف اینکه فطرت بشر خداجوست کافی نیست و نمیتواند هدایتگر بشر به سوی خدا باشد.

   با توجه به نکتۀ بالا باید گفت: برای شناخت و باور به خدا به طور کلی سه راه وجود دارد که هر کدام مکمّل دیگری است:

الف)راه عقل: راهی است که در آن، انسان با مددگیری از مقدمات، اصول و روش‌های کاملاً عقلی، اصلِ وجود خدا و آراستگی او را به اوصاف خاص ثابت می‌کند و دربارۀ چند و چون افعال الهی به داوری می‌نشیند. براهین و ادله فلسفی اثبات خدا در این بخش جای می‌گیرند.(۲)
ب) راه تجربه: گاهی انسان به جای بهره‌گیری از اصول و قواعد عقلی صِرف، نظری به جهان پيرامون خود می‌افکند و با دیدن دقیق و اندیشه‌ورزی در اوصاف و روابط پدیده‌های موجود در جهان، به وجود خداوند و اوصاف او مانند علم، حکمت و قدرت رهنمون می‌گردد. این راه از آنجا که بر مشاهدۀ طبیعت استوار است، راه تجربی نامیده می‌شود
. در این راه رسیدن به سر منزل مقصود بدون به کارگیری برخی روش‌ها و اصول عقلی ممکن نیست، در نتیجه نمی‌تواند راه تجربه را از عقل کاملاً مستقل دانست. برهان و دلیل نظم معمولاً به عنوان یک راه تجربی شناخته می‌شود.
ج) راه دل: گاه نیز آدمی با مراجعه به درون خویش و بی نیاز از هر گونه استدلال عقلی یا مشاهدۀ تجربی، خدا را می‌یابد و از راه دل به کوی یار می‌رسد. خدایابی و خداشناسی فطری در این گروه جای می‌گیرد، همچنین می‌توان کشف و شهود عرفانی و مشاهدة قلبی خداوند و اوصاف جمال و جلالش را گونة دیگری برای خداشناسی از طریق دل به شمار آورد.(۳)

 باید گفت گرچه راه‌های سه‌گانۀ یاد شده برای شناخت و باور به خداوند مفید و مؤثر است، ولی نباید از نظر دور داشت که تمام راه‌های خداشناسی در واقع در پرتو هدایت‌های وَحْیانی، کارساز و مفید و آموزنده است و همۀ این امور را آدمی در پرتو نور وحی شناخته است، از این روی حکیم نامدار معاصر علامه طباطبایی گفته است: «قرآن کریم معتقد است که بشر از دین، گریزی ندارد و آن راهی است که خدا برای بشر باز کرده که با پیمودن آن به او برسند، منتهى امر کسانی که دین حق (اسلام) را پذیرفته‌اند، به راستی راه خدا را می‌پیمایند و کسانی که دین حق را کج کرده، عوضی گرفته‌اند».(۴) طبق این بیان ایمان به خدا گرچه از طریق عقل و یقین قلبی ممکن است نصیب انسان بشود، ولی راه دین اسلام و مذهب راستین تشیع و آموزه‌هایی که در قرآن و معارف اهل بیت(ع) آمده، چون نورافکن پرفروغ است که آدمی در پرتو آن بهتر می‌تواند از راه‌های یاد شده، خدا را بشناسد و به آن ایمان آورد، تا معرفت عقلی و قلبی، با آموزه‌های قرآن و روایات شکوفا و بارور گردد و به وظیفة الهی نیز عمل شده باشد، چون شناخت خدا نتیجه‌اش این است که انسان در مسیر حق قرار گیرد. مسیر حق ایمان به آخرین دین آسمانی و آموزه‌های قرآن کریم و مذهب تشیع است.

  در واقع انسان هر گاه که بخواهد از وحی دور شود و به عقل خود یا درونیات خودش اتکاء کند بخاطر ضعف دانش بشر که همیشه نسبت به آینده ناقص است و همچنین توانایی کشف برخی حقایق (مثل پاسخ به این سؤال که پس از مرگ چه خواهد شد؟) را ندارد، دچار انحراف میشود و به قول حافظ "چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند". توجه داشته باشید که پرستش خورشید برای بشر هزار سال پیش که تمام انرژی و گرما را از برگرفته از خورشید میدانست امری عادی به نظر میرسید ولی چون دانش امروز بشر ثابت میکند که خورشید تنها جزء کوچکی از کائنات است دیگر کسی آنرا نمیپرستد؛ همچنین است در مورد پذیرش یک آیین از راه دل، که مثلا هندوهای هند روش خود را روشی قلبا میدانند و مشرکین تاریخ نسبت به آیین مشرکانۀ خود تعصب داشته و دارند، زیرا از راه دل وجود خدا را درک میکنند ولی بخاطر اینکه از وحی دور هستند و حاضر به تحقیق هم نیستند در یافتن خدا گمراه میشوند به جای خدای جهان، مخلوقات خدا که گاهی با دست خودشان آنها را  ساخته اند را عبادت میکنند. البته این سخن به معنای نفی عقلانیت نیست، ولی فراموش نکنیم که عقل به تنهایی کافی نیست زیرا اگر عقل انسان کافی بود، این همه بت پرستی و خورشیدپرستی و ... در جهان دیده نمیشد. عقل انسان خداباور حکم میکند درست‌ترین راه سعادت (که ضمانت عقلی آن را همراهی می‌کند) این است که انسان به کامل‌ترین و آخرین دستورهای خدا که در قالب دین اسلام و در آیات قرآن متجلی شده است، باور داشته باشد. سعادت آدمی در دنیا و آخرت از طریق همین دین تأمین می‌شود، زیرا ادیان پیشین آسمانی گرچه در زمان خود، دین آسمانی معتبر و نجات‌بخش بوده‌اند، ولی با گذشت زمان، کتاب‌های آسمانی آن ادیان تحریف شد. آنچه امروز به نام تورات و انجیل است، همان کتاب‌های آسمانی نیست که بر حضرت موسی و حضرت عیسى نازل گردید، از این رو عمل به آنها انسان را به سعادت نمی‌رساند، در حالی که اسلام به عنوان آخرین دین الهی، کتابش (قرآن) بدون تحریف و تغییر در دست است و کامل‌ترین دستورها برای تأمین سعادت دنیا و آخرت بشر را داده است.(۵)

 

محاسن دین باوری


۱.معنا بخشیدن به زندگی: دین با تبیین مبدأ آفرینش و هدف خلقت جهان و انسان و راه رسیدن به هدف خلقت، زندگی و حوادث آن و رفتارهای انسان را معنا می بخشد. دین به پرسش‏های اساسی بشر که همیشه مطرح‏بوده، پاسخ صحیح و حقیقی میدهد، چه در گذشته و عصر جاهلیت و چه در زمان حاضر و عصر مدرن؛ سؤالاتی مانند این که کیستم؟ از کجا آمده‏ام و به کجا میروم؟ برای چه آمده‏ام و با کیستم؟

 

۲.کاهش رنج و درد انسان‏ها: مسلّماً هر انسانی در زندگی خود با سختیها و مشکلاتی روبرو است و این مسئله برای انسان اجتناب‏ناپذیر است؛ به فرموده خداوند در قرآن: خلقت و آفرینش انسان با سختی است و سختیها و مشکلات همیشه با انسان است"و لقد خلقنا الانسان فی کبد". بسیاری از مشکلات امروزه زاییده عصر جدید و تکنولوژی است؛ مشکلاتی مانند تخریب منابع طبیعی، آلودگی هوا، زندگی ماشینی و... دین میتواند در حل این مشکلات و یا کاهش آن ها نقش بسیاری ایفا کند. از یک طرف با دعوت به محدود نمودن خواسته‏ها و تمایلات نفسانی و حس سیری ناپذیر انسان‏ها، نیز جلوگیری از زیاده‏روی در بهره‏وری هر چه بیشتر منابع و جلوگیری از ستم به دیگران و پایمال نمودن حقوق اینان، و از طرف دیگر با دعوت به صبر و شکیبایی در برابر مشکلات و هدفمند دانستن حوادث جهان هستی و وجود جهان برتر و محاسبه اعمال انسان‏ها و داشتن پاداش در مقابل شکیبایی. مطمئناً انسان مؤمن و معتقد به دین، در مقابل سختیها و مشکلات، صبر و تحمل و بردباری بیشتری خواهد داشت.


۳.اجرای عدالت: یکی از اهداف اساسی پیامبران و دین، تحقق عدالت در جامعه بشری است. انسان به جهت خود خواهی ذاتی ،تمامیت خواه است و اشتهای سیری ناپذیر برای برخورداری از منافع و لذت‏های مادی دارد و به تعبیر روان‏شناسان و فیلسوفان دارای "حُبّ ذات" است و خواهان منافع هر چه بیش تر برای خود است. وی برای رسیدن به خواسته‏هایش، از پایمال نمودن حقوق دیگران و ظلم به آن ها دریغ نمی کند. قوانین بشری اگر چه میتواند تاحدودی جلوی تجاوز به حقوق دیگران را بگیرد، اما اولاً باید توجه داشت که در هر حال قانون گذار آن، بشر است و انسان‏ها سعی در حفظ منافع هر چه بیش تر خود هستند. ثانیاً: چون به قدرت دست یابد، خواه یک فرد باشد یا یک حزب و یا دولت، و در مقابل قدرت و توانایی خود کسی رانبیند، با توجه به حُبّ ذات و خواستن هر چه بیشتر منافع، دلیلی وجود ندارد که خود را محدود کند. ظلم‏ها و تعدیات که از طرف قدرتمندان، خواه در یک کشور یا به کشورهای دیگر انجام میشود، نمونه‏ای بارز برای این مسئله است.

امروز اگر نیم نگاهی به مکاتب مختلف بشری داشته باشیم، متوجه میشویم که اندیشمندان بزرگ در حوزه اخلاق (که طبعاً از فرهیختگان و متفکران هستند) هر کدام راهی برای سعادت و خوشبختی پیشنهاد میکنند. که در مجموع آن چه که در برابر تعلیمات پیامبران گفته اند در این جمله خلاصه می شود: اصالت سود و نفع هر چه بیشتر، این یکی از مبانی امروزی در فلسفه اخلاق است . مثلا نتیجه (فیلسوف بزرگ و معاصر آلمانی) رسیدن به سعادت را در کسب قدرت هر چه بیش تر میداند و باور دارد هر چیزی که انسان را به قدرت برساند، خوب و شایسته است.
رسیدن به لذت هر چه بیشتر و بهره برداری هر چه کامل‏تر در دنیا، تعریف سعادت به نظر بعضی از متفکران اخلاق است، در این دیدگاه سعادت و خوشبختی، مساوی با لذت هر چه بیشتر دانسته شده و هر چه که انسان را به لذت برساند، خوب و شایسته است
.
نقش دین در بیان قوانین عادلانه و اجرای عدالت و کنترل درونی انسان‏ها و... بیهیچ تردیدی ثابت است
.
۴.پشتیبانی دین از اخلاق: بدون هیچ تردیدی یکی از نقش‏ها و اهداف اساسی پیامبران، اصلاح اخلاق بشری و نشان دادن راه سعادت به بشر و تشویق انسان‏ها به گام نهادن در آن راه و بیان دستورها و عملکردهای لازم برای رسیدن به آن است.

پشتیبانی دین از اخلاق در سه جهت میباشد:

الف) بیان ارزش‏های اخلاقی و آن چه که برای انسان و سعادت و کمال انسانی در دنیا و آخرت، خوب و بایسته است و بیان رذایل اخلاقی و نهی از چیزهایی که انسان را از سعادت دور میکند، یکی از جهاتی است که دین برای حفظ اخلاق و فضایل بشری انجام داده است.

ب) صرف نظر از آگاهیهای انسان نسبت به اخلاق و سعادت بشری و خوب و بدها، جهت دیگری که دین در آن بسیار مؤثر است، ایجاد انگیزه نسبت به رفتارهای اخلاقی است. اگر بپذیریم که انسان از همه چیز و از جمله خوبی و بدیها آگاهی دارد (که البته صحیح نیست) اما آیا آگاه بودن برای عمل کردن کفایت میکند؟ مطمئناً آگاه بودن از یک چیز، غیر از عمل کردن به آن است. تمام پزشکان از مضرات مواد مخدر یا حتی سیگار آگاهی دارند، اما در عین حال برخی از آن ها سیگار میکشند. انسان در بسیاری از مواقع خوبی را از بدی تشخیص میدهد، اما به هر انگیزه و دلیل درونی یا بیرونی یا به واسطه عواطف و احساسات و شهوات ، نمیتواند در عمل آن را انجام دهد. امروزه بسیاری کارها از بشر سر میزند که شاید بدتر از زنده به گور کردن دختران نباشد.

ج) معرفی الگوهای اخلاقی و انسان‏های پاک و راستین برای جامعه بشری : نقش الگو و انسان هایی که راه‏های کمال و سعادت را رفته‏اند و در پیچ و خم زندگی و مشکلات آن و راه‏های سخت رسیدن به کمال و سعادت بشری و راه‏های فریب شیاطین آگاهند و ارزش‏های اخلاقی در آن ها جمع شده و تجسم یافته است، در رسیدن انسان به کمال و سعادت و پیاده کردن ارزش‏های اخلاقی بسیار مؤثر است. این که کسانی توانسته‏اند ارزش‏های اخلاقی را کسب کنند و از این راه سخت عبور نمایند، در انسان انگیزه بسیار قوی و مؤثری برای انجام ارزش‏های اخلاقی و دوری از زشتیها و بدیها ایجاد میکند. چنان که اخلاق را در انسان تقویت میکند و میفهمد که رسیدن به مراتب کمال تحقق‏پذیر و شدنی است.

بنابراین انسان به جهت فهم ناقص که همیشه با وی بوده و هست، نه تنها در شناخت خوبی از بدی نیاز به دین و راهنمایی دین دارد، بلکه در بُعد رفتار و تحقق ارزش‏های اخلاقی و عمل به آن ها نیاز به دین دارد. دین برای ارزش‏های اخلاقی پشتوانه و ضمانت اجرایی بسیار محکمی قرار داده و برای هر عملی که انسان در این جهان انجام میدهد، پاداش و جزایی معین نموده است. انسانی که ایمان به جزای آخرت داشته و به آگاهی خداوند از تمام اسرار وجود انسان و کارهایی که انجام میدهد، اعتقاد داشته باشد، در جزئیترین رفتار و در خلوت خویش، مراقب اعمال خود خواهد بود. درجه این مراقبت به درجه ایمان او بستگی خواهد داشت.

 

پانویس:

۱. محمد سعیدی مهر، آموزش کلام اسلامی، ج ۱، ص ۲۲، نشر طه، قم ـ ۱۳۷۷ش.

۲.همان، ص ۲۶.

۳.همان.

۴.شیعه در اسلام، ص ۳، نشر دار الکتب الاسلامیه، تهران ـ۱۳۴۸؛ جوادی آملی، انتظار بشر از دین، ص ۹۲، نشر مرکز اسرا، قم ـ ۱۳۸۰ش.

 

لینک مرتبط:
وقتی عقل و خرد داریم، دیگر چه نیازی به دین هست؟

بخش اعظم این مقاله از سایت پاسخگو برداشته شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:56  توسط مسلمان ایرانی  | 

  «جنگ روانی» که در منابع به عنوان شگفت انگیزترین پدیدۀ اجتماعی از آن یاد میشود، ریشه در اعماق حیات انسانی و اعصار گذشته دارد. دنیا، دنیای تبلیغات است؛ هر رفتار سیاسی میتواند یک حرکت تبلیغاتی باشد که به منظور اغوای دیگران طراحی شده است. بسیاری از صاحب نظران و استراتژیستهای جنگ، جنگ روانی را خطرناکترین نوع جنگ تلقی مینمایند؛ زیرا دشمن برای تضعیف روحیۀ مردم و تسلیم و شکست نیروهای رزمنده، عقاید و احساسات و تمایلات آنان را نشانه میگیرد. از این رو، جنگ روانی در عصر حاضر در رأس مسائل نظامی قرار گرفته است.

  در جنگ جهانی اوّل، فرانسوی ها و انگلیسیها با پخش اوراق تبلیغاتی و روزنامه از هواپیما، به جنگ روانی با متحدین پرداختند. در خلال جنگ جهانی دوّم نیز نیروهای متخاصم براساس نظرات رهبران خود از جنگ روانی استفاده نمودند. چرچیل در این رابطه میگوید:«بسیار اتفاق افتاده که جنگ روانی مسیر تاریخ را تغییر داده است و در تاریخ جنگها مثالهای افزون بر شمارش یافت میشود. پیروزیهایی که ماشین جنگی را از کار انداخته اما نتوانسته روحیۀ معنوی نیروهایش را از پای در آورد؛ به همین دلیل این پیروزیهای ناقص مدت کمی دوام آورده و پس از آن نیروی غالب، شکست خورده و جناح مقابل پیروزی خود را تثبیت کرده است.»(جنگ روانی، ترجمه گروه انسانی دفتر مرکزی جهاد دانشگاهی،ص17)

  جنگ روانی بنا به نگرشهای مختلف تعاریف مختلفی دارد:

۱.مجموعه اقدامات یک کشور به منظور اثرگذاری و نفوذ در عقاید و رفتار دولتها و مردم خارجی در جهت مطلوب که با ابزارهایی غیر از ابزارهای نظامی، سیاسی، اقتصادی انجام میشود. در این میان جنگ تبلیغاتی رکن اساسی جنگ روانی است.

۲.طیف وسیعی از فعالیتها نظیر ترور و خشونت نمادین را که به منظور ارعاب یا ترغیب مخالفین طراحی میشوند، در برمیگیرد.

۳.شکل دادن به نگرشهای عمومی ملت است و آنرا طیف وسیعی از فعالیتها و اقدامات سیاسی، نظامی و حتی جنگ و گریز چریکی و دیگر اقدامات شبه نظامی در مناطق پشت جبهه دشمن تشکیل میدهد.

۴.فعالیتهایی که به طور مشخص در قلمروی نیروهای مسلح انجام میگیرد؛ بنابراین، جنگ روانی تلاشی است که بر پخش تبلیغات برای مخاطبانی خاص و به منظور پشتیبانی از مأموریت نظامی متمرکز میشود.

  از جمعبندی نظریه های فوق میتوان، جنگ روانی را به این شکل تعریف کرد: «استفادۀ برنامه ریزی شده از تبلیغات به وسیلۀ عوامل آشکاری همچون رادیو، تلویزیون، مطبوعات و...و عوامل پنهانی مانند شایعه، به منظور تحریف عقاید، تضعیف روحیۀ مردم یا ارتش دشمن و بی اعتبار کردن انگیزه ها و کاستن از اقتدار حکومت مخالف»

فرق جنگ روانی با عملیات روانی و جنگ سرد

  فرق جنگ روانی با عملیات روانی این است در این است که عملیات روانی وسیعتر از جنگ روانی و در واقع دربرگیرندۀ جنگ روانی میباشد.

  اما تفاوت جنگ روانی با جنگ سرد در این است که جنگ سرد یک سری عملیات است که در  ارتباط با متحدین، بیطرفها و افراد داخل کشور صورت میپذیرد ولی جنگ روانی شامل تبلیغاتی میشود که هدف آن دشمن است، ضمن اینکه جنگ روانی از قوای ارتش نیز استفاده میکند تا بیشترین تأثیر را بر ارادۀ دشمن بگذارد و کمترین خسارت را تحمل نماید ولی در جنگ سرد از قوای نظامی استفاده نمیشود. تفاوتهای دیگری هم ذکر شده است.

دیدگاه ها و دکترینهای موجود دربارۀ جنگ روانی

  دیدگاه اول: جنگ روانی به اقداماتی گفته میشود که برای تأثیرگذاری بر عقاید و عواطف دشمن جهت تغییر،  تخریب و تضعیف روحیۀ او طراحی میشود تا هدفهایی که از طریق عملیات نظامی تعقیب میشود، پشتیبانی نماید. طرفداران این نگرش تبلیغات را جزء اصلی و اساسی جنگ روانی میدانند.

  دیدگاه دوم: جنگ روانی پدیده ای است که تمام افراد جامعه را تحت تأثیر قرار میدهد و طیف وسیعی از فعالیتها نظیر ترور شخصیت و جاسوسی، براندازی و آدمکشی، تروریسم و سانسور را در بر میگیرد و با دامن زدن به تنشها و ناهنجاریهای اجتماعی و  بحرانهای متوالی، جامعه را به سمت خاص سوق میدهد و با شناخت کافی از انگیزه و تفکرات مردم با امکانات و تکنیکها و ابزار مناسب تلاش میکند تا تعارضات روانی و اجتماعی را تشدید کرده و از تنشهای ایجاد شده نهایت برده برداری سیاسی، اقتصادی و نظامی را کرده باشد.

  دیدگاه سوم: این گروه جنگ روانی را طیفی از فعالیتهای سیاسی، نظامی، جنگهای چریکی و اقدامات شبه نظامی میدانند و معتقدند که هدف جنگ روانی چه در زمان جنگ و چه در زمان صلح، حمایت و پشتیبانی از عملکردهای سیاسی و نظامی دولتها بوده است.

عوامل مؤثر در جنگ روانی

۱.عوامل ذهنی:

الف.شناخت ذهنی افراد مخاطب: شناخت ویژگیهای فکری، روانی و اعتقاد شخصی وی

ب.شناخت محیط پیرامون مخاطب: شناخت فضای زندگی جوامع

ج.ویژگیهای مجریان جنگ روانی: داشتن مهارتها و تخصص کافی

۲.عوامل عینی و محیطی

الف.اختلافات مذهبی: مثل اختلافات بین شیعه و سنی

ب.اختلافات قومی: مثل تحریک قومیتهای ترک و کرد

ج.اختلافات نژادی: مثل بحثهای نژادی از قبیل پان ایرانیسم و پان عربیسم و ...

د.اختلافات طبقاتی: تحریک طبقات مختلف جامعه علیه حکومت

۳.سایر شرایط مؤثر در جنگ روانی

الف.خودداری از سخنان انتزاعی و کلی

ب.ادغام عملیات روانی در طرحهای کلی عملیات نظامی

ج.گفتن حقیقت: هر چند در همه جا و به همه کس حقیقت به طور کامل گفته نمیشود

د.وجود شرایط لازم برای پیام در عملیات روانی: جذاب و قابل درک و برانگیزندۀ احساسات روانی و در صدد پاسخگویی به نیازهای مخاطب باشد و فاقد تاخت و تاز به عقاید و عواطف مخاطب باشد

 

اهداف جنگ روانی

۱.القای غم: بزرگنمایی نقاط ضعف و کوچکنمایی نقاط قوت در کنار بزرگنمایی آرزوها و درخواستها و کوچکنمایی امکانات و دستاوردها از روشهای القای غم و یأس است. نقش وسایل ارتباطی و خبری در این مورد خیلی زیاد است.

۲.القای یأس و ناامیدی: با تکرار سخن در مورد محرومیت، خرابیها، شکست در جنگ، خونریزی و ...و با استفاده از عوامل اقتصادی، سیاسی و روانی حالت سرخوردگی را در آنان به وجود میاورند و در زمان مناسب سرخوردگی را به ناامیدی بدل میکنند.

۳.ایجاد رعب و وحشت: با خبرهایی که ایجاد رعب و وحشت میکند سعی در تخریب فکری و روانی مردم میکنند.

 

عملیات روانی

  عملیات روانی عبارت است از تمامی فعالیتهای روانی و نیز اعمال سیاسی، نظامی، اقتصادی، ایدئولوژیکی  که به منظور ایجاد زمینه مناسب در احساسات، حالات و رفتار گروههای هدف(دوست، دشمن، بیطرف) و تغییر احتمالی آنها برای نیل به اهداف خود طرحریزی و اجرا میشود.

مدار اطلاعات عملیات روانی

۱. مرحله هدایت: برآوردهای لازم در این مرحله صورت میگیرد.

۲.مرحله جمع آوری اطلاعات: جمع آوری اخبار و اطلاعات

۳.مرحله پرورش اخبار: ثبت، ارزیابی و تفسیر اخبار و اطلاعات به دست آمده

۴.مرحله انتشار: انتقال اطلاعات به طراحان عملیات روانی

۵.مرحله بهره برداری: به موقع بودن رساندن اطلاعات به افراد مربوطه تا آنان بتوانند به موقع عمل کنند

۶.مرحله ارزیابی نتایج عملیات روانی: بعد از اجرای عملیات روانی صورت میگیرد تا اگر بازخوردها منفی بود به توقف و تغییر شیوه ها اقدام شود.

 

طرحهای عملیات روانی

۱.طرح استراتژیکی: نوعی از عملیات روانی است که با استفاده از آسیب پذیری های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، علیه کل یا قسمت اعظم جمعیت یک کشور به منظور از بین بردن نیروی پایداری، اراده و مقاومت آن کشور طراحی میشود.

۲.طرح تاکتیکی: طرحهای عملیات روانی در سطح تاکتیک، براساس سطوح جنگ برنامه ریزی میشود. این طرحریزی به لحاظ خنثی کردن عملیات دشمن، آمادگی برای کاربرد و آمادگی مقابله با سایر رویدادها با طرحریزی نظامی شباهت دارد و دو ویژگی دیگر نیز دارد؛ یکی اینکه طرحریزی عملیات نظامی روانی سریع آغاز میشود و دیگری اینکه فرماندهی و ستاد عملیات روانی منتظر مأموریت نمیشود.

۳.طرح تثبیتی: عملیاتی است که معمولا هدف آن مردم است و در مناطق خودی یا اشغالی به منظور تسهیل عملیات و بالا بردن میزان همکاری مردم غیرنظامی اجرا میگردد.

 

شیوه های جنگ روانی

 

۱.تبلیغات

۲.نشر شایعات

۳.شست و شوی مغزی

۴.تحریف واقعیات

۵.تفرقه افکنی

۶.فریبکاری

۷.ترور

۸.سانسور

۹.تهدید

 

ابزار جنگ روانی

۱.مطبوعات

۲.شبکه های رادیویی

۳.تلویزیون و شبکه های ماهواره ای

۴.کامپیوتر و اینترنت

 

کاربرد جنگ روانی در عملیات رزمی

 

  جنگ روانی در پشتیبانی از عملیات رزمی ، سابقۀ طولانی دارد. جنگ روانی نیروهای رزمی را به طرق زیر پشتیبانی میکند:

۱.تشویق و راهنمایی دشمن به تسلیم

۲.تهدید به استفاده از تسلیحات

۳.مقابله با تبلیغات دشمن

۴.ارائه واقعیات به شکلی که تأثیر فراوانی بر شنونده بگذارد.

۵.تأکید بر حتمی بودن شکست دشمن

۶.کنترل شهروندان دشمن

 

به نظر شما چه میزان از جنگ روانی از سوی غرب بر ایران وارد میشود؟ و تا چه حد این جنگ با موفقیت دشمن همراه بوده است؟ ما برای مقابله چه کرده ایم؟

 

منبع کتاب جنگ روانی

تهیه و تنظیم از پژوهشکده تحقیقات اسلامی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:40  توسط مسلمان ایرانی 

پیامبر اكرم ـ حضرت محمد(ص) ـ نيز از تيرهاي زهرآگين يهود ايمن نبود. آنان آن حضرت را متهم به دروغ‌گويي كردند و عليه ايشان اعلان جنگ نمودند. در تلمود(تعالیم شفاهی یهود که در چند جلد جمع آوری شده است)۶ آمده است:
از آن رو كه مسيح دروغگوست و بدان سبب كه محمد(ص) به [حقانيت] او (مسيح) اعتراف كرد، و اعتراف كننده به [حقانيت] دروغگو، دروغگويي مانند اوست، واجب است كه با دروغگوي دوم به جنگ برخيزيم هم‌چنان كه با دروغگوي اول جنگ كرديم.۷



  • ۱. دشمني با دين اسلام
    از هنگام باز شدن پاي يهود به سرزمين اسلامي فلسطين، آنان تمامي تلاش خود را براي فائق آمدن بر دين اسلام به كار بسته‌اند. خداوند متعال را مقدس نمي‌شمارند و او را سبّ مي‌كنند، كتاب‌هاي آسماني را تحريف و دستورات آن‌ها را زير پا مي‌گذارند، شعائر ديني را به استهزا گرفته و اماكن مقدس و مساجد را تخريب مي‌كنند.
    يهوديان در سال ۱۹۶۹ م. «عمرعبدالغني سلامه» را به اتهام آن‌كه عضو چريك‌هاي مبارز است، دستگير، و به زندان انداختند. وي بيش از يك سال و نيم در حبس و تحت شكنجه آنان قرار داشت. اما وقتي كه براي بار دوم دستگير شد، شكنجه‌هايي را ديد كه اصلاً مانند آن را قبلاً نديده بود. [شكنجه‌هايي نظير:] ضربات الكتريكي، آويزان كردن از سقف به وسيلة زنجير، وادار كردن به پاك كردن زمين آلوده به كثافات، نجاست و ذره‌هاي شيشه به وسيلة زبان و سپس وادار ساختن وي به بلعيدن آن كثافات. و هنگامي كه او از شكنجه‌كنندگان مي‌خواهد كه به [خاطر] نام خدا بر او رحم كنند، به او گفتند: «خداي تو زير لگدهاي ماست».۱

تلاش برای تحريف قرآن: «روزنامة الاتحاد» ـ چاپ امارات عربي ـ خبري
را منتشر ساخت كه بنابر آن، رئيس اوقاف قدس اشغالي، نسبت به استفاده از برخي قرآن‌هاي توزيع شده در كرانۀ اشغالي باختري [رود اردن] هشدار داده است، و خبرهاي رسيده از سرزمين‌هاي اشغالي حاكي از آن است كه نيروهاي اشغالگر، تعدادي قرآن تحريف شده توزيع كرده‌اند تا از طريق دستبرد، جابجايي يا حذف بعضي از آيات قرآن كريم به ترويج افكار صهيونيستي‌شان بپردازند.۲

البته بیان این تذکر است که این مسئله به معنای تحریف شدگی قرآن کنونی نیست زیرا قرآن اصیل در بین مسلمانان با تیراژ بالا موجود است و صدها حافظ قرآن نیز وجود دارد.

چند سال پيش در نخستين ساعات صبح روز جمعه، گروهي از يهوديان «شهرك كريات اربع» ـ مستعمره‌اي كه يهود آن را در «الخليل» ايجاد كرده است ـ در غياب مسلمانان به حرم حضرت ابراهيم(ع) هجوم بردند و به هتك حرمت و تخريب آن پرداختند. [از جمله اين‌كه] آنان يك جلد از قرآن كريم را برداشتند و آن را پاره پاره كردند و با لگدهاي خود بر روي آن راه رفتند.۳

در سال ۱۹۲۴ هنگام اشغال شهر «يافا» توسط يهود، ناآرامي‌هايي در آن شهر رخ داد كه علت آن اين بود كه تعدادي از يهوديان خود را به ظاهر علماي دين اسلام در آورده و از طريق تحريك احساسات و عواطف مسلمانان، عزّت آنان را جريحه‌دار ساخته بودند.۴

در سال ۱۹۲۹ يهوديان همراه با سربازان خود به مصاف مسلمان‌ها آمدند، در حالي كه شعار وجوب باز پس گرفتن «مسجدالاقصي» و تخليۀ كامل آن از مسلمانان را فرياد مي‌زدند.۵

پيامبر اكرم ـ حضرت محمد(ص) ـ نيز از تيرهاي زهرآگين يهود ايمن نبود. آنان آن حضرت را متهم به دروغ‌گويي كردند و عليه ايشان اعلان جنگ نمودند. در تلمود۶ آمده است:

از آن رو كه مسيح دروغگوست و بدان سبب كه محمد(ص) به [حقانيت] او (مسيح) اعتراف كرد، و اعتراف كننده به [حقانيت] دروغگو، دروغگويي مانند اوست، واجب است كه با دروغگوي دوم به جنگ برخيزيم هم‌چنان كه با دروغگوي اول جنگ كرديم.۷

روش‌هاي جنگ يهود با عقايد اسلامي

رژيم [نامشروع] اسرائيل پس از سال ۱۹۶۷ به شكل آشكار و واضح، در كرانۀ باختري و نوار غزه به جنگ با عقايد اسلامي پرداخته است. از جملۀ اين روش‌ها مي‌توان به موارد زير اشاره كرد۸:

الف) حمايت از فعاليت‌هاي مبلغان مسيحيت در بين مسلمانان: ترويج مسيحيت در فلسطين اشغالي، روش‌هاي مختلفي دارد. از آن جمله ارسال دسته‌هايي است كه توسط جمعيت‌هاي تبشيري مسيحي ارسال مي‌شوند و رژيم صهيونيستي از آن‌ها به وسيلة اعلام در روزنامه‌هاي محلي، توزيع كتاب‌هايشان با قيمت‌هاي ناچيز و احياناً رايگان، ايجاد بيمارستان‌هاي مسيحي (مانند «بيمارستان عروب» در الخليل؛ به نحوي كه يكي از مسلمانان در آن مسيحي شد و اسم خود را به «فيليپ» تغيير داد) تأسيس مدارس و خانه‌هاي تبليغي كه بچه‌هاي مسلمانان را پذيرش مي‌كند و آنان را بر اساس اعتقادات مغاير با اسلام آموزش مي‌دهند.

ب) حمايت از الحاد: رژيم صهيونيستي به حزب كمونيستي «راكاح» اجازۀ فعاليت داده و به انتشار نشريات، روزنامه‌ها و كتاب‌هاي كمونيستي نيز مجوز مي‌دهد، و نسبت به توزيع آن‌ها در ميان جوانان مسلمان در باشگاه‌هاي ورزشي و هم‌چنين زندان‌هاي اسرائيل كمك و مساعدت مي‌كند.

ج) حمايت از جنبش‌هاي مخرب (بهاييت و قادياني): رژيم صهيونيستي اجازة نشر افكار و عقايد بهاييت را در فلسطين اشغالي صادر، و راه را براي عرضة جهاني (افكار و عقايد) آن، از طريق ايجاد كنگرة جهاني آن در شهر حيفا، تحت حمايت اين رژيم هموار كرد. اين رژيم، به افكار و عقايد منحرف اين گروه‌ها در رسانه‌هاي عمومي مختلف خود حق انتشار داده است.

گروه دوم؛ قادياني كه جهاد را ملغي دانسته و قرآن را مطابق رأي خود تفسير مي‌كند. و خطر آن از گروه قبل بيشتر است. اعضاي اين گروه در فلسطين اشغالي حضور دارند. آنان به خود عنوان «احمديه» داده و مبلغان آن اقدام به انتشار مجلاتي مانند: «بشري» مي‌كنند كه به دواير حكومتي اسراييل و ميان مردم بدون دريافت وجه ارسال مي‌شود.

  • ۲. دشمني با بشر
    يهوديان «يهوه» را پروردگار سربازان مي‌پندارند، كه همان خداي قوم ظالم و قسي‌القلب بني‌اسرائيل است. و او [روح] درگيري، تهديد و قساوت را در درون سربازان نهاد. در كدام عقيده تعدي و كشتار انسان‌ها، مانند يهوديت اجراي اراده و مشيت خدا شمرده مي‌شود؟ از فجايع ضد بشري يهود، قتلگاه «ديرياسين» و «قبيه»، در سال ۱۹۴۸ به فرماندهي ژنرال «بگين» است كه روستاي ديرياسين را در هم كوبيد و ۲۵۰ تن از اهالي آن ـ اعم از زن و مرد و كودك و پير ـ را به خاك و خون كشيد و از هيچ جنايتي حتي دريدن شكم، بريدن دست و پا، در آوردن چشم، بريدن بيني، كندن گوش و منهدم ساختن جمجمه‌ها فروگذار نكرد.۹
    همچنين در سال ۱۹۵۴ ژنرال شارون با سربازانش به روستاي «قبيه» حمله كرد و شصت و شش تن از اهالي آن را كشت و تعداد زيادي از خانه‌ها را ويران كرد.۱۰ در سال ۱۹۵۶ يهوديان عصرگاه، هنگام بازگشت مردان به خانه‌هايشان به روستاي «كفر قاسم» هجوم بردند و همة اهالي آن را پيش از رسيدن به روستا (در راه بازگشت) به قتل رساندند.
    در فلسطين ده‌ها بلكه صدها روستا، مانند اين وجود دارد كه ساكنانش آواره و منازلشان تخريب و ويرانه شده تا بر خرابه‌هاي آن‌ها شهرك‌هاي صهيونيست‌نشين بنا شود. از آن جمله است: روستاهاي نحالين در سال ۱۹۵۴، غزه در ۱۹۵۵، قلقيليه در ۱۹۵۶، توافيق در ۱۹۶۲ و سموع در ۱۹۶۶.

  • ۳. تعدي به آبرو و نسل
    [ريختن] آبروي انسان‌ها از ديدگاه يهود مباح است، و آنان آبرو را مورد هتك و اهانت قرار مي‌دهند تا مهم‌ترين نقطه‌اي كه حيات انساني بر آن استوار است را نابود كرده، و به علاوه سيطره يهود را بر غير يهوديان تسهيل نمايند. در پروتكل‌هاي صهيونيست‌ها آمده است:
    بايد براي محو اخلاق در هر جايي اقدام كنيم تا تسلطمان را آسان سازد.
    همچنين در آن بيان شده است:
    «لازم است كه توجه ويژه‌اي به نظر ما دربارة اخلاق (به خصوص در مورد آن ملتي كه شما در بين آنان قرار گرفته‌ايد و در ميانشان اقدام مي‌كنيد) بكنيد. و نبايد در لحظة پياده نمودن مباني‌مان، توقع برتري و پيروزي داشته باشيد؛ تا زماني كه [نظام] آموزش و تعليم بر مبناي نظرات ما قرار گيرد. وقتي كه پياده كردن مباني‌مان به طور موفق به پايان رسيد، در خواهيد يافت كه پيش از ده سال، مستحكم‌ترين پايه‌هاي اخلاق، واژگون شده است.۱۲ به همين علت، يهوديان سعي خود را در راه فرستادن دختران جوان به ميهماني‌ها و مجالس لهو و لعب شبانه، تحت مديريت گروه‌هاي يهودي سازمان يافته به كار گرفته‌اند.
    خطرناك‌ترين اين گروه‌ها تحت نظر «شلومو بيلرشتاين» ـ يكي از اعضاي سرشناس «حزب مابام» اسرائيل ـ قرار دارد كه سه هزار دختر جوان را در سال ۱۹۶۰ به خارج فرستاد و اسرائيل تنها از اين طريق، ۱۸ ميليون مارك سود برد.۱۳
    يهوديان تنها به دختران جوان يهودي اكتفا نمي‌كنند، بلكه دختران پاك‌دامن مسلمان را نيز هدف گرفته و آنان را به مكان‌هاي پست و مراسم شهوت‌راني مي‌كشانند.
    «شيخ محمد نمرخطيب» در كتاب خود به نام وقايع نكبت‌بار، داستاني دردآور را از دختري مسلمان در فلسطين نقل مي‌كند كه يكي از شخصيت‌هاي فلسطيني آن را براي او باز گفته است. او مي‌گويد:
    «با يكي از اعضاي يك سازمان بين‌المللي آشنا شدم كه دائماً از پايتخت‌هاي كشورهاي عربي به «تل آويو» و بالعكس در حال مسافرت بود. من از او خواستم كه همراه او به تل آويو بروم تا از اماكن و مناظر كشورم بهره بگيرم. درخواستم را پذيرفت، و من لباس‌هاي سازمان را پوشيدم و به شكل آنان در آمدم. ما به جمع يهوديان در هتل بزرگي وارد شديم، و آنان با انواع احترام‌ها و خوش‌آمدگويي‌ها از ما استقبال كردند. شب هنگام به هر يك از اتاق‌ها دختركي زيباروي فرستاده شد تا پذيرايي را به اكمال برسانند. يكي از آن‌ها وارد اتاق من شد. در پشت چهرة شاد وي، چهره‌اي گرفته و تاريك را ديدم. با وي به صحبت پرداختم و بر ترديدم افزوده شد... وقتي كه از من اطمينان حاصل كرد، گفت: من يهودي نيستم بلكه يك مسلمان عرب هستم، اهل خانوادة «د» از كشور «ف»... و همراه من ۱۵۰ دختر از اسيران فلسطيني اين‌جا هستند. وظيفة ما ـ همان‌طور كه ديدي ـ تعظيم و احترام به ميهمانان يهودي است. من اين‌ها را به تو گفتم نه اين‌كه فقط تو بشنوي بلكه براي آن‌كه همة مسلمانان و عرب‌ها بشنوند... پس آن دختر فرياد زد: «وا اسلاما، وا عربا...».۱۴
    اين اشاعه فاحشه فقط محدود به غربي‌ها و يهودي‌ها نمي‌شود بلكه به جوامع مسلمان در فلسطين اشغالي نيز سرايت كرده است.
    اسرائيل پس از «جنگ حزيران» در سال ۱۹۶۷ حدود دويست دختر يهودي را با لباس‌هاي بدن‌نما و لخت به سراسر قدس و الخليل روانه كرد تا جوان‌ها را به فساد بكشانند و آن‌ها را از زندگي جدي همراه با تلاش منصرف و نسبت به دين و مقدساتشان لاابالي نمايند. آن‌ها علاوه بر اين، گسترش خانه‌هاي فحشا، باشگاه‌هاي شبانه و رقاص خانه در شهرهاي فلسطيني، و انباشت از تصاوير فيلم‌هاي مستهجن را مورد اقدام خود قرار داده‌اند.
    يهوديان هتك آبرو را به عنوان وسيله‌اي براي شكنجة مسلمانان ـ اعم از زن و مرد ـ زنداني به كار مي‌گيرند. آنان خانم «عبله طه» را با تعدادي از زنان فاحشه در يك زندان انفرادي قرار دادند و سپس در مقابل يكي از افراد پليس مرد، لباس‌هايش را از تنش در آوردند و بعد از اين‌كه وي را كتك زدند، او را يازده روز، به صورت عريان رها كردند.۱۵
    يكي از زن‌هاي جوان زنداني در زندان‌هاي رژيم صهيونيستي به نام «رسميه عوده» تحت انواع شكنجه‌ها و هتك حرمت‌ها قرار گرفت، دو دستش را پشت سرش بستند و بعد از اين‌كه او را عريان كردند با دست و لگد مورد ضرب و شتم قرار دادند، و...۱۶
    در تحقيقي ميداني كه براي كنفرانس منطقه‌اي عربي، انجام شد مداركي به دست آمد، مبني بر اين‌كه نيروهاي اشغالگر در تجاوز به زنان و دختران به صورتي است كه شرف و حيثيت آن‌ها را از بين مي‌برد. در اين گزارش بعضي از حوادث مبني بر هتك آبروي زنان شهر خان يونس ذكر شده بود، از جمله معلمان زن و همسران كاركنان. در جاهايي از غزه ديده شده كه نيروهاي اشغالگر رژيم صهيونيستي در «پادگان الشاطي» ضمن توسل به زور، وارد بعضي از خانه‌ها مي‌شوند، و مدعي هستند كه مردان جنبش مقاومت فلسطين را در خودشان پناه مي‌دهند. تا كنون بسيار اتفاق افتاده كه به اين دليل كه افراد آن خانه از افراد جنبش مقاومت فلسطين هستند داخل خانه‌اي شدند و وقتي كه [كسي از جنبش مقاومت فلسطين] را نيافتند. خواستند كه همسرش را ببرند ولي آن زن مقاومت كرده و از دست آن‌ها گريخته است و آنان زن و فرزندانش را به وسيلة گلوله به قتل رسانده‌اند.۱۷
    وقتي كه «عمر عبدالغني سلامه» در زندان «مجمع الروس» در بيت‌المقدس زنداني بود، از طرف يهوديان مورد تهديد واقع شد كه اگر اعتراف نكند كه چريك است، به همسرش تجاوز خواهند كرد.۱۸
    اين‌ها غير از تلاش‌هاي يهودي براي قطع نسل و عقيم كردن دختران جوان است، زيرا كثرت نسل در ملت مسلمان فلسطيني موجب نگراني يهود شده و خواب آن‌ها را پريشان كرده است. چنان‌كه «گولداماير» تصريح كرد:
    وقتي كه در مورد تعداد اطفال عربي كه هر لحظه متولد مي‌شوند فكر مي‌كنم، خواب از چشمم مي‌پرد.
    به همين علت، يهوديان به قرار دادن مواد شيميايي در مخازن آب چادرنشينان فلسطين اشغالي، اقدام كردند تا از توليد مثل دختران جوان جلوگيري كنند.

  • ۴. هجمه به عقل
    عقل، نعمتي از نعمت‌هاي خداوند متعال براي انسان است كه به واسطۀ آن مي‌تواند روش صحيح را در زندگي‌اش اختيار كند، همان‌طور كه مي‌تواند از توانايي‌هاي اين مخلوق تحت امر خداوند، استفاده ببرد. يهوديان نيز همانند استعمارگران در از بين بردن عقل مسلمانان بسيار حريص‌اند تا ملت عرب و مسلمان را تضعيف كنند تا نتوانند دشمنان دين از جمله صهيونيسم و مسيحيت [صهيونيستي] را از بين ببرند. بنابراين از زماني كه انگليس، فلسطين را اشغال نمود، شروع به كشت حشيش و ترياك و صدور آن به جهان عربي و اسلامي كرد و بعد از اين‌كه انگليس از فلسطين بيرون رفت، رژيم صهيونيستي جاي انگليس را گرفت و آن‌ها را به كشورهاي عربي ـ خصوصاً مصر ـ صادر مي‌كرد، تا امت اسلامي را از لحاظ جسمي و روحي در هم بكوبد. درآمد يهود از قاچاق مواد مخدر به كشورهاي اسلامي حدود ۴۶ ميليون ليره مصر است.۱۹
    از جمله موارد آشكار اين است كه يهود براي سلطه بر جهان به تجارت مشروبات الكلي پرداخته و براي رونق آن فعاليت مي‌كند. در بدو اشغال فلسطين، تجارت مسكرات و مواد مخدر از طريق يهود بين اعراب و مسلمانان به صورت فراوان توزيع مي‌شد.
    آنان براي از بين بردن عقل، فقط به وسائط مادي، ـ نظير مسكرات و مواد مخدر ـ اكتفا نكرده بلكه اين مسئله را به وسايل معنوي نيز كشيده‌اند، و نظريات و افكار سياسي، اقتصادي و اجتماعي‌شان موجب بروز تصورات، مفاهيم خطا و متناقض با فطرت انساني در عقل مي‌شود.
    بدين ترتيب يهود در پشت هر نظريه، به دنبال افساد عقل مي‌باشد، مانند «دموكراسي»، كه دين و اخلاق را از بين مي‌برد، «جامعه‌شناسي» كه نظام خانواده را به نقشي مصنوعي مبدل ساخته و سعي مي‌كند كه آثار آن را در پيشرفت فضائل و آداب از بين ببرد، «نظريه فرويد» در علم «روان‌شناسي» كه همة فعاليت‌هاي صادره از انسان را به غريزة جنسي وابسته مي‌داند، «نظريه داروين»؛ «سارتر» و... . در كتاب پروتكل‌هاي صهيونيسم آمده است:
    تصور نكنيد كه اين چيزهايي كه مي‌گوييم حرف است. ملاحظه كنيد كه ما موفقيت داروين، ماركس و نيچه را از قبل ترتيب داده‌ايم و آثار غيراخلاقي اين علوم در فكر انسان‌هاي غيريهودي كاملاً براي ما روشن خواهد شد.۲۰
    همچنين در اين كتاب آمده كه:
    سعي خواهيم كرد كه توجه عقل عمومي را به سوي نظريات باطل و بي‌فايده كه ممكن است به صورت پيشرفت يا آزادي خواهي آشكار شود، جلب كنيم. به واسطة نظرياتمان در مورد پيشرفت توانستيم در برگرداندن نظر غيريهوديان فارغ از عقل، به سمت كمونيسم، موفقيت كاملي را كسب كنيم. يك انديشة واحد در بين غيريهوديان وجود ندارد كه تشخيص دهد، كه در هر حالتي در وراي كلمة «پيشرفت»، گمراهي و انحراف از حق، مخفي مي‌باشد.۲۱
    از ديگر وسايل افساد عقل مسلمانان عرب، تحريف روش‌هاي آموزش در كرانة باختري و غزه مي‌باشد، كه قبل حملة ۱۹۶۷ انجام شد.
    يهود در روش‌هاي آموزشي مسلمانان، به حذف آيات و احاديثي كه به جهاد در راه خدا تشويق مي‌كند، روي آورد.
    آنان نسبت به حذف موضوعاتي مانند: سيرة نبوي(ص)، تلاوت قرآن، فرهنگ جهاد در اسلام، بخش‌هايي از تاريخ اسلام ـ به ويژه مسائل مربوط به روابط سياسي و اجتماعي بين مسلمانان مدينه و يهوديان اطراف آن ـ از برنامه آموزشي كلاس‌هاي اول و دوم مدارس مسلمانان اقدام كردند.
    يهود به افزايش در مورد تاريخ دوران‌هاي گذشته اسرائيل و تحريف تاريخ اسلامي در ذهن دانشجويان روي آورد. موضوع آموزش كلاس پنجم ابتدايي، بحث در مورد يهوديان مي‌باشد و به خاطر آن است كه به غلط در اذهان دانشجويان وارد كند كه فلسطين از قديم‌الايام سرزميني يهودي بوده است. در كتاب جغرافياي كلاس پنجم ابتدايي، «فتوحات اسلامي» را به «تجاوزات اسلامي» توصيف مي‌كنند.
    موضوع آموزش تاريخ كلاس هشتم، بحث در مورد رژيم اسرائيل مي‌باشد. و در كتاب اسرائيل، جغرافيا و موطن، حدود طبيعي اسرائيل در شمال از مديترانه تا صحراي غور اردن در شرق امتداد دارد.
    يهود در آموزش ادبيات عربي، متون ادبي و ابيات شعري را كه حماسه را در ذهن مسلمانان برمي‌انگيزد، حذف كرده است. از آن جمله شعر «ابن الرومي» است كه مي‌گويد:
    ... و من سرزميني دارم،
    و قسم خوردم كه آن را نفروشم،
    در روزگار، غير از خودم، مالكي براي آن نمي‌بينم، سرزمين‌هاي مردان، خواسته‌ها و آرزوهايي را كه جوانان در آن‌جا برآورده كرده‌اند، به سوي آنان جذب مي‌كنند.۲۲

محمد البشير
ترجمه: محمدعلي اماني

پي‌نوشت‌ها:
۱. المسيري، عبدالوهاب، الإيديولوجية الصّهيونية، ج۲، ص۱۲۳.
۲. روزنامه الإتحاد (ابوظبي)، تاريخ ۲۹ ماه رمضان / ۱۴۰۶ ق. مطابق: ۶/۶/۱۹۸۶ م.
۳. ابوحمده، محمدعلي، الهجة اليهوديه، ص۱۲۷.
۴. الخطيب، محمد نمر، احداث النكبة، ص۱۵۹.
۵. همان.
۶. تلمود، همان تورات تحريف يافته به دست كافران بني‌اسرائيل است.
۷. الزعبي، محمدعلي، دفائن النفس اليهودية، ص۱۲۸.
۸. ن.ك. به: وزارت اوقاف اردن، دايرة جستجو دربارة: روش‌هاي اشغالگران صهيونيست، عمان (۵/۵/۱۹۷۸ ـ ۱/۶/۱۷۸) صص ۶ـ۱.
۹. دروزه، محمد غرة، القضية الفسطينية، ج۲، ص۱۲۹.
۱۰. جارودي، روجيه، ملف إسراييل، ص۱۸۲.
۱۲. بروتوكولات حكماء صهيون، ص۱۵۵.
۱۳. التل، عبدالله، جذور البلاء، ص ۱۷۳.
۱۴. الخطيب، محمدنمر، احداث النكبة، صص ۱۲۱ ـ ۱۲۲.
۱۵. المسيري، عبدالوهاب، الأيد بولوجية الصهيونية، ج۲، ص۱۲۲.
حلمي الزواتي، حقوق الفلسطين بين الواقع النظري و التطبيق العملي في الأرض المحتلة، ص۸۷.
۱۶. همان، ص۸۶.
۱۸. المسيري، همان، ج۲، ص۱۲۸.
۱۹. آل بوطامي، احمد بن حجر و حجربن احمد، الخمر و سائرالمسكرات و المخدرات، ص۱۵۲.
۲۰. بروتوكولات حكماء صهيون، ص۱۳۲.
۲۱. همان، ص۱۸۳.
۲۲. نك. غازي ربابعة، الاستراتيجيه الاسرائيلية، ج۲، صص۲۱۳ ـ ۲۰۷.

ماهنامه موعود شماره ۷۲

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 22:28  توسط مسلمان ایرانی 

مقدمه

  از آيات و روايات استفاده مى‏شود بهشت براى كسانى است كه ايمان به خدا و پيامبر اسلام (ص) داشته باشند و عمل صالح و تقوا پيشه كرده باشند: «الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن مآب؛ كسانى كه ايمان و عمل صالح دارند، خوشا به حال آنان كه خوش جايگاهى خواهند داشت».(1) مراد، ايمان به خدا و پيامبر و وحى الهى است و مراد از عمل صالح، عمل به دستورهاى قرآن و اطاعت از پيامبر است كه از جمله دستورها اطاعت از اولى‏الامر است. محبت و اطاعت از اميرالمؤمنين(ع) و اهل بيت جزء خميره ايمان است.

   پيروان اديان الهى هم به حكم كتاب خودشان كه در آن اشاره به آمدن پیامبر اسلام شده است و هم به حكم عقل كه بايد به آخرين پيام الهى گوش فرا دهند، بايد دين اسلام را بپذيرند. خداوند در آيه 85 سوره آل عمران مى‏فرمايد: «و من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين؛ هر كس غير از اسلام (دين واقعى) دينى را بپذيرد، هرگز از او پذيرفته نيست و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود». بنابراين كفار و پيروان ساير اديان الهى وظيفه دارند درباره دين خود و دين اسلام تحقيق كنند و دستورهاى اديان را با هم مقايسه كنند. پس از تحقيق دقيق و علمى، به حقيقت اسلام و حقانيت اين دين پى خواهند برد.

پاسخ سؤال

   حال اگر شرايط تحقيق از اسلام براي آنها فراهم نبوده ،يا نتوانستند به منابع واقعي اسلام مراجعه نمايند، يا اصلا مسئله تحقيق از دين برايشان مطرح نبوده ، يا پس از تحقيق ( بدون هيچ غرض ، عناد و انگيزه شخصي )به اين نتيجه رسيدند كه دين خودشان درست است و از طرفى به محتواى دين خود عمل كردند و بر كسى ظلم نكردند، چون حجت و دليل بر اعتقاد خود دارند، خداوند آنان را عذاب نمى‏كند و چه بسا به مرتبه اي نائل شوند كه اهل بهشت شوند ، ولى اگر تحقيق نكردند و با لجاجت بر دين خود پا فشارى كردند و با اين كه احتمال دادند دين اسلام دين حقى باشد، به دنبال آن نرفتند، در وظيفه خود كوتاهى كرده، در نتيجه مورد مواخذه قرار مي گيرند. بنابراين اصل در حق طلبي انسان ها و تسليم در مقابل آن ، يا انکار حقيقت است.

   شهيد مطهرى(ره) در اين باره مى‏گويد: «اگر كسى در روايات دقت كند، مى‏يابد كه ائمه(ع) تكيه‏شان بر اين مطلب بوده كه هر چه بر سر انسان مى‏آيد، از آن است كه حق بر او عرضه بشود و او در مقابل حق، تعصب و عناد بورزد و يا لااقل در شرايطى باشد كه مى‏بايست تحقيق و جستجو كند ، اما افرادى كه ذاتاً و به واسطه قصور فهم و يا به علل ديگر در شرايطى به سر مى‏برند كه مصداق منكر و يا مقصر به شمار نمى‏روند، آنان در رديف منكران و مخالفان نيستند. ائمه اطهار بسيارى از مردم را از اين طبقه مى‏دانند. اين گونه افراد داراى استضعاف و قصور هستند و اميد عفو الهى درباره آنان مى‏رود. وى از مرحوم علامه طباطبايى نقل مى‏كند: «همان طورى كه ممكن است منشأ استضعاف، عدم امكان تغيير محيط باشد، ممكن است اين جهت باشد كه ذهن انسان متوجه حقيقت نشده باشد و به اين سبب از حقيقت محروم مانده باشد».(2) بنابراين ، اين امكان وجود دارد كه غير مسلمانان نيز داخل بهشت شوند و اينها گروهي هستند كه به عنوان مستضعفان شناخته مي شوند ، يا واقعا و حقيقتا بدنبال دين حق بودند ، اما بدلائلي بر آن دست نيافتند و نيز انسان هاي درست كار و پاک بودند و بر طبق فطرت پاک و عقل خود عمل کرده اند. محاسبه اعمال آنان، بر پايه عدل خداوندى است و بر اساس عقل و فطرت و كردارشان ، هم چنين اعتقادات و باورهايشان (اگر صحيح و مطابق با اسلام باشد) مورد حساب قرار مى‏گيرند. جهت مطالعه بيشتر در اين موضوع به كتاب «عدل الهي» ( بخش اعمال خير غير مسلمانان) اثر استاد شهيد مطهري مراجعه فرمائيد.

 پى‌نوشت‏ها:

1. رعد (13) آيه 29.

 2. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 1، ص 320 به بعد.

 

منبع: مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:11  توسط مسلمان ایرانی 

 پیشتر دو مقاله در پاسخ به تلاشهای اسلامستیزان برای آوردن یک سوره مثل قرآن تقدیم کردیم.(در پایین همین مقاله میتوانید روی لینک آنها کلیک کنید) اما شبهۀ دیگری که اسلامستیزان در مورد دعوت قرآن به اینکه اگر شکی در قرآن دارید یک سوره مثل قرآن بیاورید، این است که این دعوت قرآن به تحدی را یک سفسطه میدانند:

شبهه: دعوت به تحدی یک سفسطه است، زیرا هر نویسنده سبک نوشتاری خاص خود را دارد و خب بدیهی است که نمیشود مثل قرآن آورد زیرا سبک نویسندۀ قرآن منحصر به خودش بوده است.

پاسخ:

  شبهه افکن در بیان این شبهه خود مرتکب سفسطه شده است و در علم منطق چنین شگردی را "مغالطۀ «این مغالطه است»" مینامند، یعنی فرد فریبکار برای اینکه بتواند مغالطۀ خویش را پنهان کند، دست پیش میگیرد و طرف مقابل را محکوم به مغالطه میکند!

 اما پاسخ به این ادعا:

۱.این ادعا که هر کس سبک خودش را دارد و در نتیجه نمیشود مثل یک نویسندۀ دیگر مطلب نوشت، یک ادعای پوچ و تلاشی مذبوحانه برای پاک کردن صورت مسئله است. ما در آثار ادبی بسیاری از این "مثل آوردن"ها را میبینیم، که شاید یکی از معروفترین مواردش کتاب بهارستان است که مثل کتاب گلستان نوشته شده است و از آن بالاتر صدها بیت الحاقی در کتب شعر فردوسی، مولوی و سایر شعرای بزرگ که افرادی غیر از شاعر به کتاب شعر اضافه نمودند و امروزه جداسازی بسیاری از این ابیات الحاقی امری ناممکن است. پس اینطور نیست که هر نویسنده بخاطر اینکه سبک خودش را دارد نمیتواند مثل دیگری بنویسد.

۲.این افراد خود را به ندانستن میزنند و میخواهند حقیقت را نادیده بگیرند ولی یادشان رفته است که نادیده گرفتن حقیقت، باعث بطلان حقیقت نمیشود. تحدی قرآن فقط در سبک نوشتار عالی و زیبای آن نیست. کسانی که میخواهند مثل قرآن بیاورند باید مثل قرآن از اخبار آینده خبر دهند(مثل خبر پیروزی قریب الوقوع روم بر ایران در آیات ابتدایی سورۀ روم) و همچنین به نکاتی علمی اشاره کنند که دانش بشر فرسنگها با آنها فاصله دارد(مانند این همه معجزه علمی که در قرآن هست) و از همه بالاتر باید چیزی بیاورند که مایۀ سعادت دنیا و آخرت بشر بشود، زیرا اساسا قرآن خودش را کتاب هدایت مینامد.

۳.اگر این افراد راست میگویند که تحدی امری محال است چرا اینقدر برای آوردن سوره مثل قرآن تلاش میکنند؟ آیا غیر از این است که این افراد پس از ساعتها تلاش و اینکه در نهایت آنچه میاورند، تقلیدی کودکانه از آیات قرآن است و نه یک سوره مثل قرآن، برای فرار از قبول شکست در این تحدی، این ادعا را میکنند؟

ای اسلامستیزان، اگر ایمانی به خدا و رستاخیز ندارید، لااقل آزاده باشید.

نمیتوانید مثل قرآن بیاورید(2): فرقان الحق

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:11  توسط مسلمان ایرانی 

  سلام. برخی مشکلات جوانان را به سوی کارهایی غیر عاقلانه چون خودکشی سوق میدهد. کتاب زیر که تهیه و تنظیم آن از واحد پاسخ به سوالات ، دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم است را میتوانید به از روی سایت این واحد بخوانید. با کلیک روی هر یک از این لینکهای زیر بخشهای مربوط این کتاب را بخوانید:

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 10:22  توسط مسلمان ایرانی 

 سلام. یکی از شبهات افراد بی دین و غیرمذهبی را در این پست بررسی میکنیم:

 

شبهه: برنامه پيامبران در مقايسه با داوريهاي عقل از دو حالت بيرون نيست: اول: موافق با داوريهاي خرد است. دوم: مخالف با داوريهاي عقل است. در صورت نخست، نيازي به بعثت آنان نيست و در حقيقت بعثت پيامبران، كاري لغو و بيهوده به شمار مي‏رود. و در صورت دوم، برنامه‏هاي آنان قابل پذيرش نمي‏باشد. پس در کل ما باید پیرو عقل و خرد باشیم و نیازی به دین نیست.

 

پاسخ: این شبهه جدید نیست و از گذشتگان به ارث رسیده است زیرا بر خلاف اتفاق نظر پيروان تمام شرايع آسماني، گروهي به نام «براهمه» بعثت پيامبران را از جانب خدا امري غير ممكن و محال دانسته و دلائل موهون آنان در كتابهاي ملل و نحل و علم كلام مذكور است

۱. پاسخ اين استدلال بسيار روشن است. زيرا برنامه پيامبران قطعاً با داوري‏هاي عقل (آنجا كه عقل داوري دارد) موافق مي‏باشد، ولي آنچه را عقل در مورد آن، داوري دارد يك رشته قضاياي كلي است بدون اينكه جزئيات و مصاديق آن را بيان كند، مثلاً خرد مي گويد: بايد بدنبال كارهاي مفيد و سودمند رفت، و از كارهاي زيانبار دوري جست، اما اينكه كدام كار مفيد، و كدام كار مضر است، عقل در اين باره نظر روشني ندارد و غالبا دچار شك و ترديد مي‏گردد. آگاهي خرد تا آن حد گسترده نيست كه علاوه بر تبيين ضابطه كلي، صغريات و موضوعات را نيز بدون كم و زياد بيان كند، و از طرفي علم بشر نيز نمي تواند پاسخگوي اين مشكل باشد، زيرا اولاً مطالعات علمي بشر غالبا محدود به سود و زيانهاي جسمي است و ثانياً بُرد معرفت علمي در اين قلمرو نيز محدود است. در واقع دانش بشر همیشه نسبت به آینده ناقص است. از این گذشته در مورد برخی مسائل هم دانش بشری فاقد دسترسی است، مثل حیات بعد از مرگ.

 اعزام پيامبران براي تبيين موضوعات آن ضابطه كلي است كه عقل پيوسته به آن دعوت مي كند، توگوئي پيامبران بسان پزشكاني هستند كه به بيماران مي‏گويند: از آن غذا بخور كه مفيد است و از غذاي ديگر بپرهيز كه مضر است.

 

۲. سعادتمندي انسان در بعد نظري، در گروه دو مطلب است:
1ـ بيان ضوابط كلي و معيارهاي ثابت خوب و بد (حسن و قبح).
2ـ بيان مصاديق و موارد آن ضوابط كلي.

 مخالفان لزوم بعثت پيامبران در بخش نخست همان «براهمه» هستند كه به قضاوتهاي عقلي استناد مي كنند و مي‏گويند: فرد انساني در تبيين اين ضوابط كار آمد است و پاسخ آن اين است كه داده‎هاي شرع و ارمغانهاي رسالت اگر چه با قضاوتهاي عقل هماهنگ است ولي در اين مورد، خرد، با دو نوع نارسايي مواجه است: يكي در مورد بيان مصاديق و ديگري محدوديت داوريهاي عقل در زمينه ضوابط و معيار‏هاي كلي.

 و مخالفان لزوم اعزام رجال الهي، در بخش دوم به كاوشهاي علمي استناد مي‏جويند. ولي مطالعات و كاوشهاي علمي نيز با مشكل مهمي روبرو هستند وآن محدوديت قلمرو مباحث علمي و ره نيافتن آن به حقائق روحي و سود و زيانهاي فكري و معنوي است ، با آنكه بخش اصيل شخصيت انسان را روح و خواص روحي تشكيل مي‏دهند.

 

۳. ريشه اشتباه در اين استدلال آن است كه برنامه هاي پيامبران در دو نوع (موافق خرد و مخالف آن) خلاصه شده است در صورتي كه «ره آورد» وحي مي‏تواند چيزي غير از اين دو باشد يعني امكان دارد پيامبران در پرتو وحي برنامه‏اي را عرضه كنند كه مرغ انديشه هيچ دانشمندي هرچه هم بلند پرواز باشد، به آشيان آن نرسد، و با مراجعه به برنامه‏هاي شرايع پيامبران روشن مي‏شود كه آنان روي موضوعاتي فشار مي‏آورده‏اند كه مردم آن روز دچار اشتباه و گمراهي بودند آنان به يكتا‏پرستي و خداپرستي دعوت مي‏كردند در حالي كه بشر در منجلاب بت‏پرستي و شرك فرو رفته بود، بشر آن روز بازگشت انسان را به حيات جديد امري محال يا مستبعد تلقي مي‏كرد، در حالي كه تمام پيامبران پس از توحيد، معاد را ركن شريعت خود معرفي نموده، و دين را بدون اعتقاد به معاد، كاملا عقيم و بي ثمر مي‏انديشيدند. علاوه بر اين، آن دسته از تعاليم پيامبران كه ارشاد به حكم عقل مي‏باشد نيز عبث و بي فايده نخواهد بود، زيرا موجب تقويت و تأييد احكام و آراء عقلي مي‏باشد هم چنان كه بر يك مطلب نخست دليل عقلي اقامه مي‏گردد، آنگاه براي تأييد و تحكيم آن دلايل عقلي ديگري نيز آورده مي‏شود، بدون شك هيچ متفكري تعدد دلايل عقلي بر يك مطلب (و به ويژه مطلب مهم و حياتي) را عبث و بيهوده ندانسته، بلكه آن را مفيد و سودمند مي‏شمارد.

منبع:سایت پاسخگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:15  توسط مسلمان ایرانی  | 

  سلام. پیشتر در مقاله ای به شبهات سایتهای الحادی و بیخدایی در مورد آوردن سوره ای مثل قرآن پرداختیم. از طرف دیگر در مسیحیان عرب زبان نیز در تلاشی مشابه سعی در نوشتن کتابی به نام فرقان الحق نموده اند و سعی کرده اند که مثل قرآن بیاورند. در ادامه مطلب پاسخ دوست عزیزمان محسن به چند سوره از این کتاب را میبینیم که نشان میدهد این کتاب مثل قرآن نیست بلکه فقط با جابجایی کلمات سعی یک تقلید از قرآن را آورده اند. پیشنهاد میکنم که پیش از خواندن ادامه مطلب پست قبلی را بخوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:7  توسط مسلمان ایرانی  | 

دکتر عصام العماد، شيعه‌شناس، متخصص در علم رجال و حديث و تاريخ، مدرس مجمع جهاني اهل بيت(ع) و فارغ‌التحصيل دانشگاه‌هاي مذاهب عربستان سعودي است. وي که خود زماني پيرو وهابيت بوده و اکنون به مذهب تشيع گرويده است، در گفت‌وگوي تفصيلي به تشريح شکل‌گيري فرقه وهابيت و افشاي ماهيت آن پرداخته است.

وي با بيان اين که مبناي فقهي وهابيون بسيار مصلحتي است، گفت که نگاه فرقه وهابيت فقط در مورد قبور است و انفجار قبوري که در دنيا صورت مي‌گيرد ناشي از اين تفکر است.

العماد، بزرگ‌ترين مشکل دنياي اسلام را حرکت وهابيت دانست و با بيان اين که وهابيون به مقوله‌اي به نام «تقريب مذاهب» اصلا اعتقادي ندارند، پيشنهاد داد که علماي شيعه و سني در مقابل صدور فتاوي تکفيري وهابيون بيانيه‌اي مشترک صادر کنند.

وي با اشاره به اين که فتواي وهابيون ناشي از تاثيرات عناصر اسراييلي در ميان آنان است، آن را در راستاي متوقف کردن حرکت حزب‌الله لبنان و اخوان المسلمين دانست.

دکتر عصام العماد که يمني‌الاصل و 39 ساله است و تحصيلات خود را در دانشگاه‌هاي عربستان گذرانده و روزي خود در زمره پيروان وهابيت بوده و امروز به عنوان يک شيعه‌شناس در ايران به تدريس و تاليف مشغول است، در گفت‌وگويي تفصيلي با خبرنگار فقه و حقوق خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) اظهار داشت: صدور فتواي تکفيري 38 نفر از علماي وهابي عربستان چيز غريب و جديدي نيست؛ چرا که وقتي ما به تاريخ وهابيت از بدو تأسيس آن نگاه مي‌کنيم، مشاهده مي‌کنيم که وهابيت در بستر تکفير به وجود آمده و بر طبق آن رشد و حرکت کرده است.

وي گفت: گمان نمي‌کنم هيچ مذهبي همانند وهابيت در فضاي تکفيري تبلور يافته باشد و متاسفانه اين‌گونه تندروي آنان ناشي از جهل به معني تکفير و خصوصيات آن است.

العماد اظهار داشت: بنده از آن زمان که به ايران آمدم مشغول تاليف کتب و نقد روش وهابيت شدم که يک نمونه از مناظراتم با يکي از مفتي‌هاي کويت صورت گرفت و آن در مجموعه کتاب «الزلزال» چاپ شده است که به فارسي نيز ترجمه شده است.

مؤسس فرقه وهابيت اطلاع کاملي از علوم اسلامي چون منطق و اصول و لغت نداشته است

وي ادامه داد: شيخ محمد عبدالوهاب مؤسس مذهب وهابيت است و فردي است که در خانواده‌ي علمي رشد و در نزد پدر و برادر خود تحصيل کرده است وليکن متاسفانه انحرافات بزرگ فکري داشته است.

معتقدم شيخ عبدالوهاب با دو مشکل بسيار بزرگ دست و پنجه نرم مي‌کرد که البته اين دو مشکل را از مطالعات مکرر کتاب‌هاي وي، کشف کرده‌ام. مشکل اول وي کمبود علم بوده است. او اطلاع کاملي از علوم اسلامي چون منطق و اصول و لغت و... نداشته است.

وي گفت: شيخ محمد عبدالوهاب هرگز نتوانسته است تحصيلي کامل و جامع از علوم، در يک دانشگاه معتبر داشته باشد و هرگز نتوانسته به شکلي ملازم نزد شخصيتي علمي تلمذ کند.

عصام العماد افزود: متأسفانه شيخ محمدعبدالوهاب قبل از اينکه تحصيلات خود را به‌طور کامل تکميل کند، عهده‌دار امر تبليغ دين شد؛ اين در حالي بود که وي داراي روحيه تندرويي بود.

مشکل اساسي و بزرگ موسس وهابيت انحراف سلوکي نبوده بلکه مشکل فکري بوده است

وي مشکل دوم شيخ محمد عبدالوهاب را انحراف فکري و عقيدتي برشمرد و عنوان کرد: مشکل اساسي و بزرگ وي، مشکل فکري بوده است که نمونه چنين مسأله‌اي درميان خوارج در زمان امام علي عليه‌السلام وجود داشته است.

عبدالوهاب علاوه بر شيعه، اهل تسنن معتدل را نيز مورد هجمه قرار داد

وي اضافه کرد: از بدو ظهور شيخ محمد عبدالوهاب ما شاهد افکار خطرناکي از وي بوديم که متأسفانه وي فقط بر ضد شيعه عمل نکرد بلکه تمام اهل تسنن مخلص و معتدل را نيز مورد هجمه فتوايي خود قرار داد.

عصام العماد گفت: شيخ محمد عبدالوهاب معناي حقيقي و ضوابط اصلي تکفير را پي نبرده بود؛ بنابراين جمع کثيري از مسلمانان شيعه و سني را داخل در دايره شرک و تکفير نمود و اين همان خطر بزرگ است. وي هرکس که تابع افکارش نبود را ضد توحيد مي‌انگاشت.

وي ادامه داد: اين شخصيت با فکر شخصي خود قواعدي را در زمينه توحيد تدوين کرده بود و هر کسي را با اين چهارچوب مخالفت يا نقد مي‌کرد، کافر مي‌شمرد و بر اين اساس مشاهده مي‌کنيم بزرگان علمي عالم اسلام را رد کرده است؛ مثلا کتاب توحيد زمخشري، تفسير آيات توحيد امام فخر رازي و امام ابوحامد غزالي، طبرسي و عسقلاني، ثعلبي و حتي طبري که از علماي بزرگ اهل سنت است، در نظر شيخ محمد عبدالوهاب مصداق کتب مضله است و نويسنده آن کتاب، کافر است.

اين محقق تاريخ اسلام خاطر نشان کرد: شيخ محمد عبدالوهاب يک نوع حساسيتي در مساله توحيد داشت و درصدد بود با فکر خودش اين مساله را حل کند غافل از اينکه کميتش در اين زمينه لنگ بود و او با کارش نه فقط مشکل در عربستان، بلکه در تمام جوامع اسلامي از اندلس تا ايران و پاکستان و در ميان تمام فرق اعم از اشعري،معتزله، سلفيه و شيعه و... ايجاد کرد. وي باعث شد جنبش‌هاي بزرگ اسلامي به چند دستگي مبدل شوند و از حرکت باز ايستند.

موسس وهابيت مي‌خواست توحيد ساختگي خويش را بر ديگران تحميل کند

عصام العماد تاکيد کرد: بنده در صدد اين نيستم که نيت شيخ محمدعبدالوهاب را در اين کار بيابم؛ چرا که نيت، امري دروني و فقط خداوند متعال از آن مطلع است. آنچه براي من مسلم است، اين است که شيخ با عملکردش مي‌خواست توحيد ساختگي خويش را بر ديگران تحميل کند، بدون اينکه درک جامعي از آن داشته باشد. او به قدري تعصب داشت که در نامه‌هاي خويش به ديگران، آنان را مشرک خطاب مي‌کرد و مي‌گفت (من محمد عبدالوهاب الي المشرکين). وي معتقد بود جان و مال و زنان مخالفش براي طرفدارانش مباح است.

وي ادامه داد: حتي شيخ سليمان عبدالوهاب برادر شيخ محمد عبدالوهاب نيز به مقابله با او پرداخت و روزي به او گفته بود«تو هرگز کتاب‌هايي را که خوانده‌اي به درستي درک نکرده‌اي».

وي تاکيد کرد: بسياري از مسايلي را که شيخ محمدعبدالوهاب متعرض آن شده است، به قدري تند است که بسياري معتقدند «ابن تيميه» که او هم يکي از شخصيت‌هاي افراطي در تاريخ بوده است، از وي معتدل‌تر بوده است؛ چرا که در باب بدعت، کثيري از امور هستند که شيخ محمد عبدالوهاب آن را داخل در شرک دانسته، ولي «ابن تيميه» چنين نکرده است.

دکتر عصام العماد، فتواي تکفيري 38 تن از علماي وهابي را متأثر از فتاواي شيخ محمد عبدالوهاب عنوان و اضافه کرد: تا زماني که راه حلي براي اين معضل نيابيم، مشکل جهان اسلام حل نخواهد شد.

بزرگ‌ترين مشکل دنياي اسلام حرکت وهابيت است

وي گفت: شيخ محمدسعيد رمضان لوطي که از فقهاي بزرگ است، گفته بود «حدود 200 متفکر اسلامي از سراسر جهان اجتماعي تشکيل داديم تا مشکلات جهان اسلام را بيابيم و حل کنيم. پس از بحث به اين نتيجه رسيديم که بزرگ‌ترين مشکل که دنياي اسلام با آن دست و پنجه نرم مي‌کند حرکت وهابيت است.» اينان مشکلاتي در تمام دنيا اعم از آمريکا و فرانسه، آلمان و چين و تمام جاهايي که در آن نفوذ کرده‌اند، ايجاد نموده‌اند.

دکتر العماد از قول دکتر علامه يوسف قرضاوي نقل کرد: در دنياي اسلام کسي اعم از مرده و زنده وجود ندارد مگر اينکه وهابيت کتابي در لعن آن نوشته است چه شيعه باشد چه سني، چه زيدي و چه...

وي خاطر نشان کرد: به عنوان مثال يک وهابي کتابي در رد سيد جمال‌الدين اسدآبادي به نام «تحذير الامم من کلب العجم = برحذر داشتن امت از ...فارسي» نوشته است. يک وهابي ديگر کتابي در رد صاحب «تفسير المنار» به نام «صواعق من النار علي صاحب المنار: هجوم شعله‌هاي آتش بر سر صاحب کتاب المنار» نوشته است. ديگري کتابي به نام «الکلب العالي يوسف القرضاوي: ... بزرگ يوسف قرضاوي» نوشته است.

تمام نوشته‌هاي آنان فقط و فقط عليه مسلمانان است

عصام گفت: بنده قبل از شيعه شدنم نزد فردي به نام «المدخلي» درس مي‌خواندم که نزد اين شيخ قريب 100 کتاب در لعن و رد بزرگان اسلام اعم از «سيد محمد قطب»، «شيخ محمد غزالي»، «آيت‌الله خويي»، «شيخ محمد عبده» و ... وجود داشت. اين در حالي است که ما در ميان کتب وهابيون کتابي در رد مارکسيست، بودائيسم، بهائيت و تفکرات اسراييلي و آمريکايي نمي‌بينيم. تمام نوشته‌هاي آنان فقط و فقط عليه مسلمانان است.

فتواي وهابيون ناشي از تاثيرات عناصر اسراييلي در ميان آنان است

اين، فتوايي است که از قصر سعودي صادر شده است

فتواي وهابيون در راستاي متوقف کردن حرکت حزب‌الله لبنان و اخوان المسلمين است

وي تاکيد کرد: فتواي وهابيون ناشي از تاثيرات عناصر اسراييلي در ميان آنان است و بايد توجه داشت که اين فتوايي است که از قصر سعودي صادر شده است زيرا تمام علماء و مفتي‌هاي عربستان کارگزار حکومت هستند. اين فتوا در جهت منافع اسراييل و براي متوقف کردن حرکت حزب‌الله لبنان و حماس و اخوان المسلمين و... صادر شده است.

عصام العماد، ظهور وهابيون معقول در عربستان را از پديده‌هاي مبارک ياد کرد و به خبرنگار فقه و حقوق ايسنا گفت: شيخ سليمان العوده، سردمدار وهابيون معقول از جمله کساني است که شجاعت نقد شيخ محمد عبدالوهاب را يافت و او را به خطا منتسب کرد.

وي، دليل تحقق چنين امري را داراي ريشه‌ي تاريخي عنوان کرد و گفت: پس از آنکه بين «ملک فيصل» و «جمال عبدالناصر» درگيري پيش آمد، «ملک فيصل» جهت انتقام‌گيري، جمعي از علماي اهل تسنن مصر از جمله «سيد محمد قطب» و «شيخ محمد غزالي» را به عربستان دعوت کرد تا آنان را بر ضد «جمال عبدالناصر» به کار گيرد وليکن وقتي آنان وارد عربستان شدند چون از تفکرات «سيد جمال‌الدين اسدآبادي» و «شيخ محمد عبده» تاثير پذيرفته بودند، تفکرات «شيخ محمد عبدالوهاب» را مورد انتقاد شديد قرار دادند.

عصام العماد گفت: وقتي اينان وارد عربستان شدند «شيخ ربيع مدخلي» و «بن‌باز» تعبيري کرده و گفته بودند ورود اينان به منزله‌ي بمبي است که موجب انفجار تفکر وهابي خواهد شد.

وي ادامه داد: «سيد محمد قطب» پس از محکوميت به اقامت اجباري در عربستان مشغول تدريس شد و شاگردان معقولي چون «سليمان العوده» را پرورش داد.

درشرايطي که امام علي(ع) وعمربن‌خطاب درعربستان نقد مي‌شدند،کسي حق نقد عبدالوهاب را نداشت

عصام العماد گفت: من به ياد دارم زماني در دانشگاه‌هاي عربستان نقد امام علي عليه‌السلام و حتي عمر بن خطاب به راحتي صورت مي‌گرفت ولي هيچ‌کس حق نقد شيخ محمد عبدالوهاب را نداشت. در اين ايام با ظهور بزرگاني شجاع چون «سيد محمد قطب» و «شيخ محمد غزالي» اين وضعيت افول يافت.

وقتي بزرگان وهابي نتوانستند با قدرت علمي«قطب»مقابله کنند،او را به شورش عليه ولي امر خودمتهم کردند

وي ادامه داد: وقتي بزرگان وهابي نتوانستند با قدرت علمي «سيد محمد قطب» مقابله کنند، او را متهم کردند به اين‌که عليه ولي امر خود شورش کرده است که او نيز در جواب گفته بود اگر ولي امري براي من باشد، او «جمال عبدالناصر» است.

حرکت وهابيت در جهت اهداف انگليس، آمريکا و اسراييل است

نگاه فرقه وهابيت فقط در مورد قبور است و انفجار قبوري که در دنيا صورت مي‌گيرد ناشي از اين تفکر است

عصام العماد، حرکت وهابيت را در جهت اهداف انگليس و آمريکا و اسرائيل برشمرد و گفت: اين مذهب نگاهش فقط در مورد قبور است و به امور ديگر اهتمام ندارد و معتقدند زيارت قبور شرک است و انفجار قبوري که در دنيا صورت مي‌گيرد ناشي از اين تفکر است. اين تا جايي بوده است که برخي از علماء گفته بودند، گويي شيخ محمد عبدالوهاب در مقبره متولد شده و بنابراين عقده‌اي دروني در اين مورد دارد.

وهابيون چون درک درستي از معارف ندارند امور عرفي را داخل در مفهوم بدعت مي‌دانند

وي، بناي قبور و اشکال مختلف مقبره را از جمله امور عرفي برشمرد و اضافه کرد: وهابيون چون درک درستي از معارف ندارند امور عرفي را داخل در مفهوم بدعت مي‌دانند.

به اعتقاد عبدالوهاب، مشرکين مسلمان از مشرکين دوران پيامبر مانند ابولهب و ابوجهل بدتر و ملعون‌ترند

مدرس مجمع جهاني اهل بيت (ع) گفت: محمد عبدالوهاب آن‌چنان در مورد مسلمانان تندرو بود که در کتاب خود نوشته است مشرکين مسلمان از مشرکين دوران پيامبر مانند ابولهب و ابوجهل بدتر و ملعون‌ترند.

مرض تکفير امري است که بايد نسبت به آن هوشيار بود

وي تصريح کرد: معتقدم هر جا تکفيري صورت گيرد پس از آن انفجاري در عالم رخ خواهد داد و مرض تکفير امري است که بايد نسبت به آن هوشيار بود.

اين محقق و پژوهشگر تاريخ و حديث تاکيد کرد: بايد مومنين کاملا مواظب و هوشيار باشند چرا که پشيماني پس از تحقق مشکلات سودي نخواهد داشت.

وهابيون هرگز در انفجار حرمين عسگريين و کربلا و نجف متوقف نخواهند شد

عصام العماد ابراز عقيده کرد: وهابيون هرگز در انفجار حرمين عسگريين و کربلا و نجف متوقف نخواهند شد بلکه اگر فرصت يابند، حرم ديگر ائمه اطهار را نيز منفجر خواهند کرد.

علماي شيعه و سني در مقابل صدور فتاوي تکفيري وهابيون بيانيه‌اي مشترک صادر کنند

وي پيشنهاد کرد: در مقابل صدور فتاوي تکفيري تمام بزرگان اهل سنت و شيعه در تمام نقاط عالم جمع شوند و بيانيه‌اي در محکوميت چنين اموري صادر کنند چرا که کوتاهي در اين کار ضرر را متوجه همگان خواهد کرد. محکوميت مراجع ديني در قم و نجف در اين زمينه کافي نيست.

از يک وهابي معتدل شنيدم که مي‌گفت دولت ما ايران است

نبايد با وهابيون عکس‌العملي مانند آنان داشت بلکه بايد با جدال احسن آنان را مجاب کرد

عصام العماد اظهار داشت: الحمدالله امروز تمام مسلمانان از شيعه و سني به جمهوري اسلامي ايران اطمينان دارند و خودم از يک وهابي معتدل شنيدم که مي‌گفت دولت ما ايران است. نبايد با وهابيون عکس‌العملي مانند آنان داشت بلکه بايد با جدال احسن آنان را مجاب کرد.

در حوزه‌هاي علميه ايران فتوايي بر تکفير اهل سنت نديده‌ام

وي تعصب شديد وهابيون را يکي از مشکلات بزرگ آنان عنوان کرد و ادامه داد: متاسفانه در تمام دانشگاه‌هاي عربستان کتاب‌هاي شيخ محمد عبدالوهاب جزو متون درسي است و از همان ابتدا افکار اين شخصيت در وجود دانشجويان مستقر مي‌شود لذا به ياد دارم که وقتي در دانشگاه «محمد سعود» درس مي‌خواندم قريب هزار رساله دکترا در تکفير شيعه وجود داشت. اين در حالي است که در حوزه‌هاي علميه ايراني ما فتوايي بر تکفير اهل سنت نديده‌ام.

وهابيون به مقوله‌اي به نام «تقريب مذاهب» اصلا اعتقادي ندارند

عصام العماد در ادامه گفت‌وگو با خبرنگار فقه و حقوق خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) اظهار داشت: وهابيون به مقوله‌اي به نام «تقريب مذاهب» اصلا اعتقادي ندارند و «محمد کباري» که يک عالم بزرگ سعودي کتابي فقط در رد تقريب مذاهب نگاشته است و «ابن‌جويري» فتوي بر حرمت خوردن غذاي شيعه داده است؛ بنابراين اصلاح آنان کار آساني نيست.

مبناي فقهي وهابيون بسيار مصلحتي است

وي در عين حال خاطر نشان کرد: متاسفانه مبناي فقهي وهابيون بسيار مصلحتي است به گونه‌اي که اگر مصلحت خود را در ارتباط با شيعه ببينند صدها کتاب در اسلاميت شيعه مي‌نويسند.

عصام العماد عنوان کرد: علماي عربستان وقتي ديده‌اند ايران به عنوان رهبر فکري دنياي اسلام شناخته شده است، درصدد هجمه‌ي ايران برآمده‌اند و آنان وقتي انفجارات در کشور خود را ديدند به جهت تحقق چنين انفجاراتي در ايران، با صدور فتواهاي تکفيرانه افکار را به چنين سمتي هدايت مي‌کنند.

ايران بايد با جمع بين ديپلماسي و دين هوشيارانه در جهت خنثي کردن تحريکات وهابيون برآيد

وي گفت: جمهوري اسلامي که آراسته به سياست علوي است بايد با جمع بين ديپلماسي و دين هوشيارانه در جهت خنثي کردن تحريکات آنان برآيد.

شيعه شدنم هديه‌ي آسماني بود

دکتر عصام العماد، شيعه شدنش را هديه‌ي آسماني برشمرد و گفت: من در نزد «بن‌باز» در عربستان مشغول تحصيل بودم و با خود در اين انديشه بودم که پس از قرن‌ها ارادات خالصانه نسبت به امام علي و امام حسين (ع) و ديگر امامان بزرگوار، همچنان در قلوب عده‌اي موج مي‌زند و کهنه نشده است و از طرف ديگر نقدهاي شديد نسبت به امام علي (ع) و امام حسين(ع) را در مجالس علمي عربستان مشاهده مي‌کردم و مي‌ديدم ظلم‌هاي يزد و معاويه توجيه مي‌شود ولي به راحتي امامان شيعه نقد مي‌شوند.

مشاهده مي‌کردم در عربستان کتاب‌هايي در دفاع از يزيد و... نوشته شده و هيچ‌گونه انتقادي بر آنان وارد نکرده‌اند

وي ادامه داد: بنده مجالسي را مشاهده مي‌کردم که به راحتي امام علي (ع) را نقد مي‌کنند ولي وقتي فضايل امام -که حتي در خود کتاب‌هايشان نيز هست- مي‌شنوند، قدرت تحمل ندارند. مشاهده مي‌کردم کتاب‌هاي متنوعي در دفاع از يزيد و عمروعاص و... نوشته شده است و هيچ‌گونه انتقادي بر آنان وارد نکرده‌اند.

وي ادامه داد: اين‌گونه جريانات باعث شد بر نفسم عتاب کنم و خود را به مطالعه در سيره‌ي اهل بيت (ع) وادار کردم.

مدرس مجمع جهاني اهل بيت(ع) به ايسنا گفت: در شبي از شب‌هاي ماه رمضان پس از نماز تراويح در مجلسي حاضر شدم که امام علي (ع) را در قفس اتهام گذاشته بودند و به تمام عملکرد او بدون دليل اعتراض مي‌کردند و او را خليفه‌اي عنوان مي‌کردند که اگر زودتر کشته مي‌شد، آمريکاي امروز مسلمان مي‌گشت. ديدم آنان امام حسين (ع) را سبب‌ساز فتنه بزرگ اجتماعي مي‌ناميدند که پس از اين جلسه به شدت به مطالعه و تحقيق در زندگي اهل بيت (ع) روي آوردم.

پس از مطالعات تخصصي، دريافتم که تمام کارهاي امام علي (ع) بر طبق عقل و منطق بود

به اين نتيجه رسيدم که سخنان وهابيون تماما توجيهات رکيکه و فاقد منطق است

وي اذعان کرد: پس از مطالعاتم که به طور تخصصي انجام دادم، يافتم که اتفاقا تمام کارهاي امام علي (ع) بر طبق عقل و منطق بود و به اين نتيجه رسيدم که سخنان وهابيون تماما توجيهات رکيکه و فاقد منطق است. مثلا آنان احاديث فضايل امام علي عليه‌السلام را بي‌اهميت مي‌خواندند ولي نفرين پيامبر(ص) در مورد معاويه (خداوند هيچ وقت شکمت را سير نکند) را از جمله فضايل معاويه مي‌دانستند و توجيه مي‌کردند مقصود از اين حديث اين است که معاويه هيچگاه سير نشود و بخورد و سلامت پيدا کند.

عصام العماد افزود: شيعه شدن من نه فقط به اراده خودم بلکه با کرامت الهي و عنايت آسماني تحقق پذيرفت و خداوند را با تمام وجود بر اين نعمت عظمي شاکرم و از او مي‌خواهم مرا به معارف بيشتري هدايت کند.

به دليل شيعه شدنم هم‌اکنون مورد تکفير وهابيون هستم

وي در پايان خاطر نشان کرد: بنده به دليل شيعه شدنم هم‌اکنون مورد تکفير وهابيون هستم



دکتر عصام العماد
منبع: سایت ولی عصر
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:8  توسط مسلمان ایرانی  |