تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

سلام. از حدود ده سال پیش در سطح اینترنت سایتهایی ایجاد شدند که به زبان فارسی با نام بیخدایی به تبلیغ بر ضد اسلام پرداختند. این افراد از هر حربۀ ممکن برای محکوم کردن اسلام استفاده میکردند ولی برای اینکه معلوم نشود که از کجا تغذیه میشوند، اینگونه شعار میدادند:

 "ما مخالف هر دینی، به خصوص ادیان ابراهیمی و در رأی آنها اسلام هستیم. ما خدا را یکی از توهمات بشر میدانیم و به جای پرستش خدا شما را به خردگرایی دعوت میکنیم"

این شعار که سعی داشت منشأ این تلاش ضداسلام این سایتها را مخفی کند، چندان هم خوب به بار ننشست و به مرور زمان مدارکی دال بر تغذیۀ فکری و حمایت مالی آنها از سوی رژیم اشغالگر قدس برملا شد. هر چند تلاشهای آنها برای محکوم کردن این ادعا همچنان ادامه دارد ولی حمایتهای همیشگی آنها از رژیم صهیونیستی(که طبق تفکر سکولاریستی خود، باید مخالف آن نیز باشند، زیرا این رژیم، حکومتی دینی است) و آمریکا، این حقیقت را بصورت کامل آشکار کرده است که آنها به هیچوجه قصد محکوم کردن یهودیت را ندارند.

 نویسندۀ آنها در توجیه جنایات بیشمار رژیم صهیونیستی در جنگ ۳۳روزه، میگوید:«لبنانیها از روی خانه هایی که مردم در آنها زندگی میکردند بر سر اسرائیلیها موشک میریختند انها هم مجبور میشدند(!) خانه ها را منهدم کنند»!!! ضمن گزاف و دروغ بودن این ادعای این مزدور خودفروخته باید بگویم: نخست اینکه حتی اگر هم چنین بود برای یهودیان این حق ایجاد نمیشد که بر سر مردم غیرمسلح مشوک بریزند. انها قصد گرفتن شهرها را داشتند و در جنگ شهری برای کشتن مبارزین خانه ها را ویران میکردند دوم اینکه مردم روستایی که هواپیماهای صهیونیست آنرا با خاک یکسان کردند چه گناهی داشتند؟ آیا از روی سقف آن منازل هم بر سر یهودیان موشک میریختند؟

  در حالی که در تورات و کتاب مقدس  یهودیان و مسیحیان از کشتارهای دسته جمعی توسط انبیاء سخن رفته است، آنهم کشتاری که در آن زنان و کودکان را نیز از دم تیغ میگذرانند، این افراد به آیات جهاد در قرآن ایراد میگیرند! در کل این سایتها حتی یک کلمه در محکومیت مسیحیت و یهودیت یافت نمیشود.

 

از سویی مدارکی نیز در دست هست که آشکار میکند که بیخدایان مزدور صهیونیسم برا مبارزه با اسلام هستند.

 

اما چیزی که اخیرا پیش آمد ماجرای رسول دارامروئی، یکی از دوستان ناآگاه این افراد بود که در سایت گفتگویشان با آنها صحبت میکرد و با بسیاری از آنان دوست بود. رسول بعداز مدتها توهین به مقدسات اسلام بخاطر مسائل و مشکلات شخصی و خانودگیش پی برد که کسی را جز خدا ندارد و به همین خاطر به ایران بازگشت و دوباره مسلمان شد و حتی به شهر قم رفت که عکسهای او نیز در انجا موجود است؛ جالب اینکه مزدوران سایت بیخدایان ادعا کردند که این عکسها کار فوتوشاپ است!! اما این دروغی بیش نیست زیرا پیش از مسلمان شدن رسول فقط یک عکس تمام رخ کوچک از او روی آن سایت بود و ساختن عکسهای بزرگ و نیمرخ از او با فوتوشاپ و هیچ نرم افزاری ممکن نیست.

رسول در افشاگریهای تکان دهندۀ خود گفت که ارتباط او با بیخدایان از طریق سفارت اسرائیل در ترکیه برقرار میشده است و نیز گفت که آنها از سوی اسرائیل تأمین میشوند.

 

به نوکران اسرائیل میگوییم که دستتان برای ما رو شده است، پس خودتان را بیدلیل خسته نکنید.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 15:3  توسط مسلمان ایرانی  | 

 سلام.پیش از این پاسخ به مقاله ای که ادعای دیوانگی پیامبر را داشت را دیدیم مقاله زیر هم تلاشی مشابه است تا پیامبر را بیمار جلوه دهد:

 

قسم به نون و قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت که تو به لطف و رحمت پروردگارت هرگز دیوانه نیستی. البته تو را در مقابل خدمت رسالت، پاداشی نامحدود است و در حقیقت تو بر نیکو خلقی عظیم آراسته ای و بزودی تو و مخالفانت مشاهده می کنید که کدام یک از شما مفتون و دیوانه اند. (مثل اینکه محمد به سلامت خودش شک داشته است) آنچه در اینجا خواندید ترجمه فارسی آیه یک تا شش سوره القلم بود.

 آنچه از محتوی این آیه بر می آید این است که مردم دوران محمد نسبت به سلامت روانی محمد شک داشته اند .و این آیه برای مبری ساختن محمد از دیوانگی و جنون نازل شده است. در قسمت پایین تر آیه می گوید پیرو کسانی که وقتی آیات ما بر آنها تلاوت می شود می گویند اینها افسانه پیشینیان است نباش. این آیه بیانگر این است که مردم به منشا وحی بودن آیات نیز شک داشتند.

 

پاسخ:

 

نویسنده تلاشی کودکانه میکند تا با استدلالی مضحک بگوید مردم زمان محمّد(ص) او را روانی میدانستند پس سخن جمع صحیح است!!

 

نخست اینکه از آیات قرآن معلوم است که مردم فقط همین تهمت را به پیامبر نمیزدند. بلکه قرآن را آموخته شده توسط فردی خارجی(نحل ۱۰۳) یا افسانۀ پیشینیان(انعام ۲۵)نامیده اند. در مورد پیامبر هم گاهی او را ساحر(یونس: ۲) یا شاعر(طور:۳۰ و حاقة:۴۱) نامیدند. البته روش انسانهای ضعیف همین است که راه توهین و فحاشی را پیش بگیرند و به جای نقد طرز فکر به جنگ با متفکر بپردازند؛ درست مثل نویسندۀ این مقاله.

 

دوم اینکه برخوردهای مشرکین کاملا آشکار میکند که آنها به هیچ وجه خود را با روبرو با یک موجود روانی نمیدانستند و این توهینات فقط جنبۀ جنگ شخصی با پیامبر را داشت. در واقع نمیتوانستند پاسخش را بدهند پس دشنامش میدادند. آیا آنها از ترس یک موجود روانی گوش کردن به تلاوت قرآن را ممنوع میکردند و مسافرینی را که از خارج از مکه میامدند را وادار میکردند که در گوش خود چوب-پنبه بکنند تا صدای قرآن را نشنوند؟

 

سوم اینکه سخنان ولید بن مغیرة المخزومی که بین کفار به حسن تدبیر معروف بود و پس از شنیدن قرآن گفت که گویندۀ این کلام نه کاهن است نه مجنون(سیرۀ ابن هشام، مکتبة محمد علی صبیح و اولاده، جلد۱، صفحۀ ۱۷۴) و نیز ماجرای گوش دادن پنهانی سران قریش برای پی بردن به راز قرآن(همان، صفحۀ ۲۰۷) نشان میدهد که آنها هرگز خود را با یک موجود روانی روبرو نمیدانستند

 

چهارم هم اینکه تشخیص یک بیماری روانی یا غیر روانی در یک فرد باید توسط پزشکان صورت گیرد نه به سخن مردمان.

 

در سوره الکوثر نیز خدا به پیامبرش میگوید محققا" دشمن بدگوی تو ابتر است.

عایشه می گوید هر گاه وحی به پیامبر نازل میشد دچار تقلا می شد و ما ردای او را بر رویش می کشیدیم. وقتی نزول وحی تمام میشد. حضرت خیس عرق شده بود.

پاسخ:

 

 نویسنده در اینجا فقط بخشی از حقایق را مطرح میکند.

 

 نخست اینکه قرآن کلامی ثقیل بوده چنانکه میفرماید اگر بر کوه نازل شود آن کوه از هم میپاشد(حشر:۲۱) پس عجیب نیست که نزول آن بر پیامبر باعث عرق کردن یا حالت غش شود.

 

دوم اینکه این ادعا اگر هم میخواست درست باشد در صورتی بود که پیامبر همیشه در حین نزول وحی بیهوش میشدند یا به قول نویسنده تقلا مینمودند، حال آنکه فقط گاهی این حادثه رخ میداده است و برخی زمانها نیز عرق بر پیشانیشان مینشسته است. در ضمن گاهی که بحث نزول قرآن نبود است و جبرئیل فقط خبری را میاورد معمولا در چهرۀ پیامبر هیچ تغییری نمودار نمیشد؛ مثل ماجرای آن زن یهودی که خواست پیامبر را سم دهد پیامبر و یکی از اصحاب دست به غذا برده بودند، جبرئیل به پیامبر خبر داد و پیامبر دست از غذا کشید ولی آن صحابی که بر پیامبر پیشی گرفته بود، مسموم شد. اینجا طبق نقل تاریخ نه پیامبر بیهوش میشود و نه عرق بر جبینش مینشیند.

 

در حدیث ها حضرت محمد را با ابرویی به هم ریخته ، پاهایی بزرگ و کف دستی که حالت خمیری شکل داشت توصیف کرده اند. همچنین گفته شده که حضرت محمد زیاد عرق می کرد. از سن 40 سالگی به بعد هم صاحب فرزند نشد. میگویند از ماریه صاحب فرزندی شد به اسم قاسم و از آنجا که داشتن پسر برای عربها افتخار بود عربها برای خود کنیه ای انتخاب می کردند که کنیه همان نام پسر بزرگ بود. از این رو به محمد ابوالقاسم (یعنی پدر قاسم) می گفتند.

پاسخ:

 

 نشانه هایی که نویسنده از ظاهر پیامبر میدهد نشانه هایی عجیب است که بدون ذکر هیچ سندی آنها را بیان میدارد. آیا چیزی که فاقد سند است را میشود قبول کرد؟ اگر این سخن سندی هم داشته باشد آنقدر ضعیف است که نویسنده از اوردنش وحشت داشته است!!

 

بد نیست بدانید که برعکس دروغها و تهمتهای نویسنده در مورد چهرۀ پیامبر هرگز چنین سخنانی به میان نرفته است و ایشان را بسیار خوش سیما و فاقد هرگونه عیب و ایراد در چهره و ظاهر(و باطن) توصیف کرده اند. برای اینکه مخالفین نگویند سندی که خودم میخواستم را معرفی نموده ام، تحقیق را به مخاطب میسپارم تا به هر سند دسته اولی که دوست داشت نگاه کند تا ببیند که این سخنان در مورد ابرو و دست و پای پیامبر دروغ و تهمت است.

 

باز خیلی جالب است که عرق کردن پیامبر در زمان نزول قرآن را به عرق کردن زیاد پیامبر در تمام طول عمرشان نسبت میدهد!

 

از این گذشته این سنت خدا است که پیامبرانش از هیچگونه ایرادی نداشته باشند تا بهانه به دست مخالفین نیفتد. حتی در مورد سخنان حضرت موسی که فرمود "خدایا گره از بانم بگشای" نیز گفته شده است که زبان موسی(ع)، دارای گرفتگی نبود بلکه درخواست سعۀ صدر و کلامی شیوا از خدا بود و نیز مقدمه بود بر درخواست موسی(ع) برای انتخاب هارون که در سخنگویی بهتر بود. پس محال است چنین سخنانی در مورد پیامبر خدا صحت داشته باشد.

 

و اما در مورد بچه دار نشدن بعد از چهل سالگی

 

نخست اینکه خیلیها ممکن است از سنی به بعد بچه دار نشوند و این نشان بیماری آنها نیست.

 

دوم اینکه ولادت حضرت زهرا(س) و قاسم که بعد از بعثت بود(در مورد قاسم بعد از هجرت) صورت گرفت که همین امر نقیض سخنان این افراد است

 

 

 

 

در حدیث است که روزی محمد ، قاسم را بغل کرده و به اتاق عایشه میرود. به عایشه می گوید نگاه کن ببین چقدر این پسر به من شباهت دارد. عایشه در جواب می گوید من هیچگونه شباهتی بین تو و این پسر نمی بینم. در عربستان شایعه شده بود که ماریه با یکی از برده ها که با او در یک مکان زندگی می کرد روابط نامشروع داشته است و این پسر به احتمال زیاد حاصل همان روابط نامشروع است. حضرت محمد به علی دستور می دهد تا سراغ برده مورد نظر برود و از قضیه سر در بیاورد. اما وقتی حضرت علی به خانه ماریه می رود آن برده بالای درخت خرما بوده است و از آنجا که لباس عربها گشاد است. و شورت نیز نمی پوشند وقتی که برده شروع به پایین آمدن از درخت می کند، حضرت علی متوجه می شود که این برده اخته هست .بنابر این نمی تواند بچه دار شود. و ماریه از این تهمت رهایی می یابد. همه این قضیه غیر منطقی است. زیرا کسی که از درخت پایین می آید قسمت جلو بدنش به سمت درخت قرار می گیرد و قسمت پشت اوست که در معرض دید بیننده قرار می گیرد. بنابراین حضرت علی نمی توانست آلت تناسلی آن برده را در حالی که از درخت پایین می آمد ببیند.

 

پاسخ:

 

استدلالی فوق العاده مسخره است! اگر کسی پای درخت بایستد دیگر فرقی نمیکند کسی که بالای درخت است رو به کدام طرف ایستاده است!

 

از این گذشته اگر بر این بخش روایت خدشه ای وارد باشد کل روایت مخدوش است زیرا ما به روایتی اعتماد میکنیم که هیچ ایرادی بر آن وارد نباشد پس با این حساب باید گفت که ماجرای آن برده با ماریه نیز یک دروغ مضحک است.

 

 

از آنچه ذکر شد مشخص است که پیامبر از سن 40 سالگی به بعد دچار یک بیماری شده که منجر به کاهش اسپرم و در نتیجه عقیمی ، بزرگ شدن دست و پا ، توهم، عرق ریزی زیاد شده است.

 

پاسخ:

 

نویسنده دارد بر مبنای سخنانی که تمامشان را رد کردیم این نتایج مضحک را میگیرد که این نتیجه بخاطر غلط بودن فرضیاتش اشتباه مضحکی بیش نیست.

 

 

راهبی به نام تئوفان (817-752) در کتاب تاریخی خود از بیماری محمد به عنوان صرع یاد می کند. اما علائم یاد شده حاکی از بیماری آکرومگالی است که گاهی این بیماران آکرومگالی، رفتار های پارانوئیدی دارند.

 

پاسخ:

 

نخست اینکه این راهب با این اختلاف زمانی دویست ساله با عصر پیامبر(ص) چگونه این امر را تشخیص داده است؟

 

دوم اینکه مگر این راهب پزشک بوده است که بخواهد یک بیماری را تشخیص دهد؟

 

سوم اینکه غرضورز بودن مسیحیان برای اهانت به پیامبر امری واضح است و نمیشود نظر این فرد را سند قرار داد.

 

 ادعای بیماری آکرومگالی نیز که توسط نویسنده مطرح میشود بسیار احمقانه است زیرا باید یک بیماری را بعد از معاینه تشخیص داد نه بر اساس سخنانی که ما تمامشان را رد کردیم.

 

علت مبتلا شدن به بیماری آکرومگالی این است که در سنین بلوغ اگر هورمون سوماتروپ(هرمون رشد) بیش از اندازه در بدن ترشح شود، از آنجا که استخوانهای فرد به بلوغ رسیده نمی تواند از طول رشد کند بنا بر این از طرف عرض شروع به رشد میکند. بیماران آکرومگالی به دلیل اینکه ترشح هورمون رشد توسط هیپوفیز انجام می شود، دچار اختلالات روانی نظیر توهم و گاهی حرکاتی نظیر صرع می شوند. این افراد مرتب فکر می کنند کسی با آنها در حال گفتگوست. بزگ شدن پاها و نامرتب بودن ابروها و عرق ریزی زیاد از جمله علائم دیگر این بیماری هستند. طبیعی است که در هوای گرمی مثل عربستان عرق ریزی باعث بوجود آمدن بوی نامطبوع می شود. از این روست که در احادیث آمده است که پیامبر عطر و بوی خوش را بسیار دوست می داشت. و همیشه از کافور استفاده می کرد. وی به این وسیله قصد داشت بوی نامطبوع عرق را از خود دور کند.

 

پاسخ:

 

باز هم نویسنده بر مبنای نتیجه گیریهای مغرضانه دارد سعی در اثبات حرفش میکند. همه میدانیم که نمیتوان یک بیماری را از روی روایاتی که معلوم نیست صحیح هستند یا خیر تشخیص داد. از این گذشته نویسنده برای سخنان خود هیچ سندی را معرفی نمیکند که این هم خود یک ردیۀ دیگر بر سخنانش میفزاید زیرا سخنانش فاقد سند است.

 

در احادیث آمده است که محمد از یک بیماری مزمن رنج می برد. اشتهای زیادی برای غذا داشت. رنگ پوست او یک حالت بخصوص داشت. نه سفید بود و نه برنزه ، تقریبا یک حالت گلگون داشت. سر درد زیاد می گرفت . و گاهی صدای زنگ در گوش خود احساس می کرد. برای رفع بیماری خود گاهی اوقات حجامت می کرد.حالت افسردگی داشت و از جمع کناره گیری می نمود. گاهی میل به خود کشی در او بوجود می آمد. در احادیث آمده است که در ابتدای رسالت سه بار تصمیم به خود کشی گرفت که هر بار با نزول وحی از اقدام خود منصرف می شد.

 


پاسخ:


باز هم دروغ! نویسنده چرا سند سخنش را نمیاورد؟ کجای تاریخ اسلام آمده است که پیامبر بیماری مزمن داشته است؟ کجای تاریخ از حالت خاص رنگ پوست یا افسردگی پیامبر سخنی آمده است؟ آیا غیر از این است که پیامبر را همیشه شاداب و سرزنده توصیف کرده اند؟

 

 در مورد سه بار در اقدام به خودکشی هم دروغ میگوید در تاریخ فقط یک بار ادعا شده است که ضعف سندی آن آشکار است و در اینجا به صورت مفصل در موردش بحث شد. ما فقط یک خلاصه از بحث را میاوریم:

 

توضیحاتی پیرامون حدیث عایشه در مورد اقدام به خود کشی رسول الله(ص) :




با نگاهی به اسناد روایات عایشه که بزرگان حدیث اهل سنّت همچون بخاری ، مسلم ، أحمد بن حنبل و همچنین حاکم که احادیثش در میان اهل سنّت حجّت است و در زمان خود از پیشگامان حدیث بوده است ، مشاهده می کنیم که تنها احادیثی که از «زهری» نقل شده است ، حاوی موضوع اقدام به خودکشی رسول الله ( ص ) است .



سند احادیث بزرگان مذکور بدین شرح است :


۱.سند بخاری : يحيى بن بكير عن الليث عن عقيل عن ابن شهاب عن عروة بن الزبير عن عائشة (بدون ذکر اقدام به خودکشی(


۲. سند مسلم : أبو الطاهر احمد بن عمرو بن عبد الله بن عمرو بن سرح اخبرنا ابن وهب قال اخبرني يونس عن ابن شهاب قال حدثنى عروة بن الزبير عن عائشة(بدون ذکر اقدام به خودکشی)

 
۳.سند أحمد بن حنبل : عبد الله عن أبى ثنا حجاج أنا ليث بن سعد عن عقيل بن خالد عن محمد بن مسلم عن عروة بن الزبير عن عائشة) بدون ذکر اقدام به خودکشی(


۴.سند أحمد بن حنبل: عبد الله عن أبى ثنا عبد الرزاق ثنا معمر عن الزهري عن عروة عن عائشة (با ذکر اقدام به خودکشی(


۵.سند حاکم : على بن حمشاذ العدل ثنا يزيد بن الهيثم الدقاق عن محمد بن اسحاق المسيبى ثنا عبد الله بن معاذ الصنعاني عن معمر بن راشد عن الزهري عن عروة بن الزبير عن عائشة(بدون ذکر اقدام به خودکشی)



چیزی که مسلّم است این است که تمام این احادیث به نقل از «عروة بن الزبیر» بوده است. امّا در مورد فردی که حدیث را از عروة شنیده است تفاوت وجود دارد . در سند بخاری و مسلم شنونده از عروة ، «ابن شهاب» می باشد(و در هیچ کدام ، صحبتی از اقدام به خودکشی نشده است.)

در هر دو سند أحمد بن حنبل هم شنونده از عروة ، زهری است ( محمّد بن مسلم همان زهری است) با اینحال در یکی از آنها اقدام به خودکشی ذکر شده است و در دیگری ذکر نشده است .حاکم نیز این حدیث را از زهری نقل کرده است و باز هم در آن صحبتی از اقدام به خودکشی نشده است . حاکم پس از نقل این حدیث می نویسد : « این حدیث طبق شرط مسلم و بخاری ، صحیح است ولی آنها آن را ذکر نکرده اند.»

ضمنا طبق آنچه بنده شنیده ام ، گویا طبق نظر ابن حجر عسقلانی در «تهذیب التهذیب» ، در اینکه زهری از عروة حدیث شنیده باشد ،شک و تردید وجود دارد. ضمنا علاوه بر همه ی این موضوع ها ، چیز دیگری که باعث می شود این حدیث قابل استناد نباشد این است که عایشه این حدیث را از پیامبر(ص) نشنیده است و نظر خود را اعلام داشته است. همچنین این حدیث از شخص دیگری به جز عایشه نقل نشده است . بنابراین طبق بررسی های انجام شده، این حدیث مردود می باشد .

 

بنده با جستجو در کتبی همچون « الإصابة » نوشته ی ابن حجر عسقلانی به نکتۀ جالبی دست یافتم

«إبن شهاب» که بخاری و مسلم از طریق او حدیث عایشه را در صحیح خود نقل کرده اند ، همان «الزهری» است. یعنی حاکم ، بخاری ، مسلم و أحمد بن حنبل همگی احادیث خود را از « الزهری » نقل نموده اند . با این وجود ، موضوع جالب تر می نماید . زیرا حاکم ، بخاری ، مسلم و أحمد بن حنبل(در یک سند) ، با اینکه احادیث خود را از الزهری نقل کرده اند ولی در آن صحبتی از اقدام به خودکشی وجود ندارد . آیا حاکم و بخاری و مسلم ادامه ی آنرا انداخته اند؟ خیر! چرا بخاری در کتب دیگر خود همچون «التعبیر» ادامۀ آن را نقل کرده است ولی در صحیح خود نه ؟ چرا مسلم آن را در صحیح خود وارد نکرده است؟ چرا در یکی از اسناد أحمد بن حنبل ادامه اش وجود دارد ولی در سند دیگری وجود ندارد ؟ چرا این حدیث تنها از طریق الزهری از عروة ابن زبیر نقل شده است ؟ ابن أبی الحدید از استاد خویش أبو جعفر اسکافی نقل می کند که « معاویة گروهی از صحابه و گروهی از تابعین را قرار داده بود تا در مذمت علی ( ع ) حدیث جعل کنند ، به ویژه در طعن و بیزاری از او ، و برای آنها برای این کار جایزه و پاداشی تعیین کرد ( وجعل لهم على ذلك جعلا ) ... که از تابعین ، « عروة بن الزبیر » در میان آنها قرار داشت ( شرح نهج البلاغة ، ابن أبی الحدید ، جلد ۴ ، صفحه ی ۶۳)

یا در همان ادامه ی حدیث ، هر چند که بخاری و مسلم آن را در صحیح خود نقل نکرده اند و حاکم نیز آن را در مستدرک نقل نکرده است، نیز نباید شک کرد و آنرا غیر قابل استناد و حتّی مردود شمرد؟ ضمنا عایشه که در زمان بعثت به دنیا نیامده بوده است، چگونه به اجتهاد و اظهار نظر در مورد شروع وحی آنهم از خودش (و نه از قول پیامبر) پرداخته است؟ چرا این حدیث در مورد شروع نزول وحی بر پیامبر اسلام(ص) ، با احادیث ابن عبّاس و ... تناقض دارد؟ مخصوصا حدیث إبن جریر که در جزئی ترین مسائل نیز مخالف تاریخ و روایات مشهور است .



سؤال مهمتر دیگر : چرا جناب نویسنده این حدیث را با تمام اشکالاتی که بر آن وارد است ، در مقالۀ خویش وارد و بر اساس آن تهمتی بدین بزرگی را بر حضرت محمّد(ص) وارد ساخته اند؟ چرا قبل از اینکه آن را نقل کنند، در مورد آن در کتب دیگر تحقیقی نکرده اند؟ ایشان که اینهمه تهمت به شیعیان و کتب آنها می زنند، چرا حداقل کتب اهل سنّت را مطالعه نکرده اند؟ آیا غیر از این بوده است که ایشان با مشاهده ی این حدیث در تاریخ طبری، آن را موافق رأی و نظر خود یافته، سایر روایات و احادیث را کنار گذاشته، بررسی بیشتر را جایز نشمرده و با شادی و نشاط تمام آن را در مقاله ی خویش وارد ساخته است؟

 

بیماران آکرومگالی، بیشتر از شصت سال و اندی عمر نمی کنند. رنگ پوست آنان به دلیل ترشح بیش از حد ملانین که از هیپوفیز ترشح می شود حالت کاهی دارد . گوشه گیر هستند . و میل به خودکشی در آنان زیاد است. اشتهای جنسی آنها کم و اشتها به غذا در آنها زیاد می شود، فشار خون آنان نیز بالا می رود. شاید بعضی با خود بگویند محمد اشتهای سیری ناپذیری برای زنان داشته است. اما علت ازدواجهای متعدد او میل جنسی نبوده بلکه او می خواست از طریق ازدواجهای متعدد صاحب فرزند مخصوصا صاحب پسر بشود .هر بار که از یکی از زنانش نا امید می شد به ازدواج دیگری اقدام می کرد . اما همه آنها بی نتیجه بود.شاید علت حجامت کردن هم که در احادیث به آنها اشاره شده برای رهایی از فشار خون بوده است.

 


پاسخ:


باز هم نتیجه گیری بر اساس فرضیات مضحک!

-آیا هر کس در سن شصت سالگی بمیرد، بیمار آکرومگالی است؟

-در مورد رنگ پوست، گوشه گیر بودن،  میل به خودکشی، اشتهای جنسی کم و اشتهای غذای زیاد در محمّد(ص)، همگی دروغهای متعفن این عملۀ جهل است که برای اثبات تهمت خود به هر نیرنگی دست میزند.

-در مورد ازدواج برای ایجاد فرزند هم اول اینکه بسیارند افرادی که در تاریخ ازدواجهای فراوان میکردند. این ادعا هیچ ارتباطی با شهوت زیاد یا میل به بچه دار شدن ندارد.

پس آشکار است که استدلالات مضحک نویسنده همگی نقش بر آب است و به هیچ وجه نمیتوان از آنها نتیجه گرفت که محمد(ص) بیمار بوده است.

 

نویسندۀ این مقاله که فردی ملحد است برای اثبات سخنان پوچ خود به جای استفاده از اسناد معتبر و دسته اول از سخنان مستشرقین یهود استفاده کرده است که همۀ کتبشان را با تحریف ذر اسناد واقعی نوشته اند به همین خاطر هم هست که هیچ سندی برای سخنش نمیتواند بیاورد.

 

نویسنده آنقدر نادان است که نمیفهمد که مردم هرگز پیروی یک بیمار روانی را نمیکنند، آنهم به عنوان پیامبر خدا!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:45  توسط مسلمان ایرانی  | 

 سلام. همیشه گروهی مسلمانزاده هستند که به الحاد کشیده میشوند و در مقابل گروه دیگری از افراد نامسلمان هستند که به اسلام گرایش میابند.

البته اکثر مخالفین اسلام،بخصوص در بین افرادی که در یک کشور اسلامی تولد یافته اند، ادعا میکنند که زمانی مسلمانی دوآتشه بوده اند و بعد از تحقیق(!) به کفر رسیده اند!!! گویی بیخدایان و بیدینان پیشین همگی مقطوع النسل بودند تا اقلا در این دوران یکی دوتا بیدین داشته باشیم که پدرشان هم بیدین بوده است!!! و این نشانگر دروغگو بودن این افراد است ولی باز هم گروهی از آنها هستند که واقعا در خانواده هایی مذهبی متولد شده اند. اما دلیل اینکه کسی با پدر و مادری مؤمن گمراه میشود چیست؟؟

 گاهی خانواده اثری مستقیم در این امر دارد:

۱. خانواده هایی که علیرغم مذهبی بودن فرزندان را تربیت اسلامی نمیکنند و میگذارند تا خودشان راهشان را انتخاب کنند، حال انکه پیمودن راه بدون راهنما کاریست دشوار. خب مسلم است که چنین فرزندی تحت تأثیر محیط و رفیقان ناباب ممکن است گمراه شود.

۲. خانواده هایی هستند، که مذهبی هستند ولی آموزش مذهبی را از حد میگذرانند و با سختگیری و فشارهای نابخردانه، فرزندان را از دین خسته میکنند. البته دسته دوم خیلی بدتر از دسته اول است.


باری هیچیک از عوامل بالا بر اراده، اعمال و تفکرات خود فرد نمیچربد. بسیارند افرادی که از خانواده هایی چون محیطهای بالا نیز با تربیت بالای دینی بیرون آمدند؛ ولی وقتی فرد خود نمیخواهد تسلیم حق و حقیقت شود، حتی اگر پسر نوح باشد، تربیت پیامبری چون نوح هم در وی اثر نمیکند.

 باری در جبهۀ مخالف یعنی در سوی کفر نیز خیلی افراد تحت تأثیر آموزشهای اسلامی قرار میگیرند و با وجود تمام تبلیغات، راه حقیقت را میابند. علت این هدایت میتواند یکی از موارد زیر باشد:

۱. شرایطی ایجاد میشود که فرد میفهمد جز خدا فریادرسی ندارد. درست مثل جریان دوستمان رسول عزیز.

۲. فرد بلأخره پی به حقانیت اسلام میبرد. درک مفاهیمی چون برابری و برادری و مبارزه با تبعیضات نژادی شاید یکی از مهمترین این عوامل در غرب باشد. همچنین درک حقیقت و حقانیت شخصیتهای بزرگ اسلامی میتواند اثری شگرف داشته باشد. لحظه ای را فرض کنید که فرد با شخصیت والای محمّد(ص) یا عدالت علی یا جانبازی عباس یا با قیام حسین آشنا میشود؛ آنهم با نگاهی باز و عمیق و بدور از تمام غرضورزیها، آیا میتوان در این شرایط تسلیم حق نشد؟؟ باز زمانی را ببینید که فردی با حقایق، مفاهیم و اعجاز قرآن آشنا بشود.
این آشنایی ممکن است از طریق یک دوست واقعی یا تحقیقات شخصی بدست آید.

۳.شرایطی ایجاد میشود که فرد پس از سالها ماندن در جبهۀ کفر پی به پوچ بودن عقیدۀ خویش میبرد. درک میکند که تمام شعارها و سخنان ایدئولوژیش دروغ و فریب بوده است و برای او بیشتر به صورت خودفریبی جلوه کرده است! وقتی که فرد میفهمد که ایدئولوژیش فقط به او اجازه میدهد که تا خرخره در شهوات و فساد فرو برود. دم از عقلگرایی زده میشود در حالی که سخنانشان با عقل خودشان هم همخوان نیست و تماما بخاطر دشمنی و غرضورزیست!

باری در تبادل بین اینددو خط میبینیم که

کسانی که از کفر به سوی اسلام میایند افرادی اهل تحقیق، مسئولیتگرا و منطقیترند

و

کسانی که از اسلام به سوی کفر میروند افرادی غرضورز، لاابالی و عیاشند. چه میتوان در مورد کسی گفت که بخاطر اینکه نمیتواند احکام اسلام را اجرا کند به سوی کفر میرود؟

باری در تربیت فرزندان بیدین، خانواده ها نیز اثری مهم دارند. خانواده ای که در آن کودک حتی یکبار نماز خواندن پدر و مادر را ندیده است و گاها با پدر و مادر که مسئول تربیتش هستند سر از مجالس عیش و نوش در میاورد و چه و چه ... بعید است از آن فرزندی مؤمن در آید ولی باز هم بسیاری از مؤمنان ما نیز دستپروردۀ همین خانواده ها هستند!! اما چگونه؟

 با وجود غیرمذهبی بودن یا ضدمذهب بودن خانواده ممکن است باز هم به دلایلی چند فرزندانی مؤمن تربیت شوند:

۱. یکی از شرایط سه گانه که در بالا عرض کردم پیش میاید. یعنی ماجرایی پیش میاید که او را متنبه میکند یا از رفتار مفسدانۀ اطرافیانش به ستوه میاید یا با تحقیقاتی به پی به حقانیت اسلام میبرد

۲. دورانی از زندگی فرزند با افرادی مؤمن میگذرد و آنها او را تحت تأثیر قرار میدهند و در واقع تربیت فرزند بین این افراد صورت میگیرد. ولی این مورد، موردی بعید است زیرا معمولا خانوادۀ غیرمذهبی به چنین اطرافیانی واکنش نشان داده به هر شکل که شده سعی در دوری فرزند از آنها میکند زیرا همانقدر که ایمان از کفر بیزار است کفر هم از ایمان بیزار است.(عین این جریان را من خودم دورادور دیده ام) در این شرایط فرزند در یک برزخ قرار میگیرد که باز هم ارادۀ خودش آخر و عاقبتش را مشخص میکند.

باری در این هدایت هم ارادۀ فرد و تلاش برای دستیابی به حقیقت حرف اول و آخر را میزند.

 

خب، زیاد حرف زدم. بگذارید یک خاطره هم که مرتبط با بحث است برایتان بگویم تا شاید التیام سردرد ناشی از پرحرفی من باشد:

شب تاسوعای سال ۱۳۸۱ که در اسفندماه وشبی بسیار بارانی بود، من برای مراسم به امامزاده صالح رفته بودم و در برگشت به علت اینکه شب تاسوعا بود اتوبوس نیامد(ساعت هم ۲۱:۲۰ بود!) من هم پول کافی همراهم نداشتم. در ایستگاه اتوبوس بعد از مدتی انتظار با دوستی که او هم پول تاکسی همراه نداشت(!) تصمیم گرفتیم که از تجریش تا میدان رسالت را زیر آن باران شدید پیاده بیاییم!!(گدامنزل ما در آن زمان در آن حوالی بود) وقتی به خانه رسیدم ساعت ۰:۱۵ بامداد بود!! قابل توجه اینکه با وجود کاپشنی که به تن داشتم تمام بدنم خیس شده بود. نکته: چتر هم نداشتیم!!!

باری در این پیاده روی سه ساعته زیر باد و باران و رعد و برق، و گپ وگفتگوهای فراوان، این دوست تازه برایم ماجرایی را تعریف کرد که من نقل به مضمون میکنم:

«دوستی دارم که در یک خانواده غیرمذهبی و پولدار به دنیا اومده. اما این دوستم خیلی مؤمن و هیئتی هست. خونواده اش خیلی تلاش کردن که پای اون رو از این مجالس ببرند، تا جایی که خواهرش با ظاهری ... در مقابلش ظاهر میشد که (به قول این دوستمان) گمراهش کند. در نهایت و پس از شکست تمام این تلاشها، پدرش به او گفت "ببین من چند میلیون تومن پول بهت میدم، یه پژو برات میخرم، فقط دور این مسجد و نمازو خط بکش" ولی دوستم قبول نکرد و از اون خونه بیرون اومد و الان داره با مادربزرگش زندگی میکنه.»

لازم به ذکر است، اون شب و اون پیاده روی یکی از زیباترین شبهای زندگی من بود.

 

 ببخشید بخاطر طولانی شدن سخن.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:37  توسط مسلمان ایرانی  | 

پاسخ شبهات از آقای حسام.ع

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و أفضل الصلاة علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطیبین الطاهرین

سلام. گفته شد که یکی از ترفندهای شبهه افکنان توهین و تحقیر است و  گفته شد گاهی برای این توهینات خود به استدلال هم دست میزنند!!

در مقالۀ زیر نویسندۀ مقاله سعی دارد با استدلالاتی(!) اثبات کند که محمّد(ص) دیوانه بوده است!! با هم این شبهه افکنی را میبینیم.

تذکرمهم: ممکن است گروهی از افراد مغرض بگویند که بحثهای تاریخی این پست همه از تاریخ اسلام است و لذا قابل استناد نیست. اول اینکه تمام منابع دسته اول که در مورد پیامبر و ظهور اسلام چیزی نوشته اند اسلامی هستند و سایر منابع از روی آنها نوشته شده است، دوم اینکه نویسندۀ مقاله زیر هم از همین منابع برای ادعای پوچ خود استدلال آورده است!!


شبهه افکن: آنرا که عقل است، دین نیست و آنرا که دین است، عقل نیست!: ابوالعلی معری

 پاسخ: آنانکه به الحاد گراییده اند و آنانکه بر هدایت دست یافته اند ، و آنانکه از راه اعتدال به انحراف رفته اند و آنانکه ( از راه یافتگان ) پیروی کردند ، همگی اتّفاق نظر دارند این کتاب که محمّد آنرا آورده با اعجاز خود همه را مغلوب کرده است . و یک آیه از آن یا بخشی از آن هر گاه در میان فصیح ترین سخنان که آفریدگان بر آن توانایی دارند قرار گیرد مانند شهاب درخشنده ای است در پاره ای از ظلمت شب !:ابوالعلاء معری

(منبع :رسالة الغفران ، احمد بن عبد الله بن سلیمان القضایی التنوخی المعری ( ابوالعلاء معری ، چاپ مصر ، صفحات 472 و 473)

این سخن از همان کسی است که شما به گفتار او استناد کردید

ضمنا « ولید بن مغیرة » هم ملحد بود . ولی در مورد کلام قرآن گفت : « ما هو من كلام الإنس، ولا من كلام الجن، وإن له لحلاوة، وإن عليه لطلاوة، وإن أعلاه لمثر، وإن أسفله لمغدق ، وإنه ليعلو وما يعلى عليه : نه از کلام انسان است و نه از کلام جن ، شیرینی خاص و زیبایی مخصوصی دارد ، شاخه هایش پر ثمر و ریشه هایش پرمایه است ، سخنی است که بر هر چیزی پیروز خواهد شد و چیزی بر آن پیروز نخواهد شد . » ( سیرة النبی ( ص ) ، ابن هشام ، مكتبة محمد على صبيح وأولاده ، جلد 1 ، صفحه ی 175 و همچنین : مجمع البيان لعلوم القرآن ، الامام أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی ، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات ، جلد دهم ، صفحه ی 178 (

ملحد عقل و شعورش را از دست نمی دهد .


فکر کنم بهتر است حاشیه را کنار بگذاریم و به اصل موضوع بپردازیم .


 

 شبهه افکن:  اطرافیان محمد بجز کسانی که او را شناختند مانند عبد الله ابن ابی سرح واقعا انسانهای نادان و خنگی بودند، البته برخی از آنها محمد را برای شرکت در غارتهای او همراهی میکردند، یا مانند کسانی که در تاریخ اسلام از آنها با فرنام "منافق" یاد میشد، جرات نداشتند اسلام را کنار بگذارند و مجبور بودند بگویند ما مسلمانیم.

پاسخ: در ابتدا نام از عبدالله بن ابی سرح برده شده است که در مورد آن در جای دیگر بحث شده است.

کسانی هم که جناب نویسنده آنها را « غارتگر » می نامد همان کسانی هستند که به پیامبر اسلام(ص) ایمان آوردند . کسانی بودند که قبل از آن کاهی از اموال مردم را جا به جا نکرده بودند . همه کسانی بودند که جزء بازرگانان و تجّار مکّه بودند و در جریان هجرت اموال آنها توسّط کفّار مکّه ضبط شده بود . بله! تعجّب نکنید . جناب نویسنده همان ها را « غارتگر » می نامد . همان غارتگرانی که در جریان فتح مکّه ناگهان منقلب شدند و نمی دانیم چه شد که یک شهر را رها کردند و به اموال مردم دست نزدند . طبق عهد و پیمان آنها با کفّار مکّه (حدیبیّه) ، پیامبر (ص) حق داشت که تمامی مردان مکّه را غلام یا اسیر نماید و زنان را به کنیزی بگیرد و اموال آنها را مصادره کند . این مطلب چیزی است که هیچ کس حتّی جناب نویسنده از آن بی خبر نیست . اباسفیان هم برای آگاهی از همین قانون بود که بلافاصله وارد مدینه شد و در صدد عذرخواهی و اظهار ندامت بر آمد . آنقدر به این در و آن در زد تا بوسیله ی یاران پیامبر ( ص ) از جمله امیر المؤمنین ( ع ) با ایشان رابطه پیدا کند و بتواند به مقصود خویش برسد . همین قانون بود که نگرانی را در میان قریش انداخت و آنها را به چاره جویی وادار کرد . اصلا به خاطر همین است که اهل مکّه را « طلقاء » به معنای « آزاد شدگان » نامیدند و جمله ی «اذهبوا فأنتم الطلقاء » یکی از مشهور ترین جملات تاریخ اسلام گردید . غارتگران و پیامبرشان را چه شد که در روز فتح مکّه ناگهان اینچنین منقلب شدند؟ پیامبر غارتگران را چه شد که که در جریان جنگ بدر « أبو عزّة » را به دلیل اینکه حاجتمند و فقیر بود ، بدون پرداخت فدیه آزاد کرد ؟ آیا آن پیامبر ، همان پیامبر نبود که هنگامی که سعد در جریان فتح مکّه گفت : « الیوم یوم الملحمة ، الیوم تسبی الحرمة :امروز روز کشت و کشتار است . امروز حرمت از بین رفت» ، فرمود : «لیس ممّا قال سعد شیء» و خطاب به حضرت علی ( ع ) فرمود : « أدرکه فخذ الرایة منه و کن أنت الذی یدخل بها » ؟ ( سیرة النبی ( ص ) ، ابن هشام ، مكتبة محمد على صبيح وأولاده ، جلد 4 ، ذكر فتح مكة ، صفحه ی 865 و همچنین : بحار الأنوار ، العلّامة الشیخ محمّد باقر المجلسی ، بیروت : مؤسسة الوفاء ، الطبعة الثانیة 1403 ﻫ ، الجزء الحادی و العشرون ( 21 ) ، الباب 21 فی ذکر فتح مکة ، ص 105 (


کسانی هم که جناب نویسنده آنها را تحت عنوان « منافق» می خواند و می گویند «جرات نداشتند اسلام را کنار بگذارند» همان کسانی هستند که حدود 20 سال در مقابل پیامبر جنگیدند و از هیچ اذیّت و آزار و توطئه و خونریزی ای دریغ نکردند . آری ! جرأت نداشتند اسلام را کنار بگذارند ولی جرأت داشتند که 20 سال بر علیه پیامبر بجنگند و خون به غیر حق بریزند و عهد بشکنند . بله! همان ها هستند. مجبور بودند بگویند ما مسلمانیم. نه به خاطر اینکه می ترسیدند که کشته شوند، بلکه چون منافعشان در مسلمان بودن بود . وقتی کسی ببیند شهرش فتح شده است و دیگر هیچ قدرتی ندارد ، منافعش ایجاب می کند که طرفدار قدرتمندان شود. اینها همانهایی هستند که امروزه آنها را «حزب باد» می خوانند . هر جا قدرت باشد همان جا هستند . تا زمانی که پیامبر (ص) قدرت نداشت ، قصد کشتن او را داشتند ولی تا به مدد خداوند منان قدرتمند شدند، به او پیوستند .

 

شبهه افکن:  اما همانطور که در قبل نیز گفته شد در این آیات(که اشاره میکنند که گروهی محمد را دیوانه مینامیدند و قرآن میگوید او دیوانه نیست) معلوم میشود که مخالفان محمد او را به دلیل دیوانگی و عدم تعادل روانی اش رد میکردند و او بر خلاف آنچیزی که مسلمانان میگویند، یعنی به اینکه به امین و راستگو معروف باشد، بیشتر به دیوانه و خل بودن شهرت داشته است، البته بسیاری از دیوانه ها آدمهای راستگویی نیز هستند.

پاسخ: توجّه شما را جلب می کنم به ماجرایی در تاریخ اسلام :

 

«ولید بن مغیرة مخزومی» از ثروتمندان و بزرگان مکّه بود و به حسن تدبیر شهرت داشت . عرب برای مشکلاتش از او کمک و چاره طلب می کرد و گره ی بسیاری از کار ها به دست او گشوده می شد . گروهی از قریش برای چاره جویی و قضاوت در مورد قرآن و آیات نازل شده نزد او رفتند و خواستند که نظرش را در مورد آیات قرآن بیان کند.

او پس از شنیدن آیات قرآن از پیامبر اسلام ( ص ) و پس از ماجراهایی که برای او پیش آمد و منقلب شدن او ، نزد قریش جملاتی را گفت که ما عینا اینجا می آوریم :

«قالوا: فأنت يا أبا عبد شمس ، فقل وأقم لنا رأياً نقول به؛ قال : بل أنتم فقولوا أسمع ؛قالوا: نقول كاهن؛ قال :لا والله ما هو بكاهن ، لقد رأينا الكهان فما هو بَزَمْزَمة الكاهن ولا سَجْعه ؛ قالوا: فنقول : مجنون ؛ قال : ما هو بمجنون ، لقد رأينا الجنون وعرفناه ...

گفتند : پس تو ای أبا عبد الشمس [ولید بن مغیره]! پس بگو و